Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #46
    ماه بيني! شبروي، لغزنده گويي بيش نيست
    مهرگويي! خانه سوزي، هرزه پويي بيش نيست
    شب انيس خلوت درد آشنايان بود و رفت
    صبح نورس، زهر خند آرزويي بيش نيست
    دل مريض خود فريب خسته جاني بود و مرد
    عاشقي، اشكي، نگاهي، گفتگويي بيش نيست
    آشنارويي كه ريزد بادهٌ شوقم به جام
    عقل گويد: رهزن بيگانه خويي بيش نيست
    دوش گفتم: ياد از آن عهدي كه مي بستي به اشك
    گفت: وه، كان شبنمي، وين تارمويي بيش نيست
    مست آن درياي جاويدم كه پيش موج آن
    هفت دريا با همه طوفان، سبويي بيش نيست
    نازنيني گر به خاكم بگذرد، گويي به ناز
    آن كه اين جا خفته جان مهرجويي بيش نيست

    Comment


    • #47
      بازم نگاهم افتاد به عكس روي ديوار
      خواستم يادت نيافتم اما نميشه انگار
      باز يه غروب دلگير,گريه بي اراده
      انگاري حتي عكست دل به كسي نداده
      دلم ميخواد يه روزي عاشق بشي مثل من
      برات بشه يه عادت,غروبا گريه كردن
      ازتو فقط يه تصوير,از من هميشه تكرار
      قصهْْْْ من هميشه نگاه رو به ديوار
      دنبال يك نشوني تو نامهات ميگردم
      از تو چه پنهون امشب بازم هواتو كردم
      Last edited by Rasputin; 10-03-2005, 03:41 PM.

      Comment


      • #48
        redy jun in akhariye kheyli kheyli KHEYLI ghashang bud...... vali mishe eh khaheshi bokonam plzzzzzzzz?????/ eh zare fonteto bozorg tar bokon plzzzzzzzzz

        merc azizam
        eLLy kHoShKeLe


        boT daram ke gerde gel ze sonbol sayeban darad
        bahare aarezash khaT be khune arghavan darad
        ghobare khat napushanid khorshide rokhash
        yarab hayate javdanash deh ke hosne javdan darad

        - Hafez

        Comment


        • #49
          سراپا شوقم اما نامه پردازي نمي دانم
          به رنگ خامه آيين سخن سازي نمي دانم
          من آن فطرت بلندم وسعت آباد محبت را
          كه در دام و قفس كوتاه پروازي نمي دانم
          سبك روحم به رنگ شعله در بزم سخن اما
          به هر خار و خسي اين جا زبان بازي نمي دانم
          فلك از ساده لوحي در پي سامان من باشد
          من آن سيلم كه غير از خانه پردازي نمي دانم
          من آن ديوانهٌ شوريده احوالم كه از طفلي
          به جز شوريدگيهاي جنون، بازي نمي دانم
          فضاي عشق را آن طاير آشفته پردازم
          كه در دام و قفس هم آشيان سازي نمي دانم
          من و افتادگي اندر جهان همچون صفاءالحق
          به غير از خاكساريها، سرافرازي نمي دانم

          Comment


          • #50
            باران، باران شيشه پنجره را خواهد شست اما چه کسی نقش ترا از دل من خواهد شست ؟

            Comment


            • #51
              گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحرشد
              گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحرشد
              خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
              من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنهای تنها
              من مرغک بشکسته ای بر شاخسارم
              گلپونه ها ، گلپونه ها چشو انتظارم
              من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنهای تنها

              میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم
              افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

              گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت
              گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت
              میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم
              افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

              گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت
              گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت

              گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
              همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست
              گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
              همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست

              Comment


              • #52
                merc redy junam az fonte BOZORGG!!!!
                eLLy kHoShKeLe


                boT daram ke gerde gel ze sonbol sayeban darad
                bahare aarezash khaT be khune arghavan darad
                ghobare khat napushanid khorshide rokhash
                yarab hayate javdanash deh ke hosne javdan darad

                - Hafez

                Comment


                • #53
                  redy junam fagaht eh soal dashtam.... manzu az kolpoone ha chiye??? yani chi??
                  eLLy kHoShKeLe


                  boT daram ke gerde gel ze sonbol sayeban darad
                  bahare aarezash khaT be khune arghavan darad
                  ghobare khat napushanid khorshide rokhash
                  yarab hayate javdanash deh ke hosne javdan darad

                  - Hafez

                  Comment


                  • #54
                    Originally posted by elly khoshkele
                    redy junam fagaht eh soal dashtam.... manzu az kolpoone ha chiye??? yani chi??

                    Golpooneh,nah Kolpooneh ! yek type goleh baharist ! in she'er lyric yeki az ahanghayeh jadideh A.Golpaygani hast .

                    Comment


                    • #55
                      در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در مي زند
                      در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند
                      اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا
                      غم با همه بي گانگي هر شب به من سر مي زند

                      Comment


                      • #56
                        اگر اين فاصله ها از من دور شوند
                        با گوشهاي ناشنوا
                        صداي نسيم باد را خواهم شنيد
                        و افتادن گلبرگي از گل ياس را
                        با چشمهاي نابينا در
                        غبار كوه مه گرفته اي خواهم ديد كه
                        چشمهايش از اشك هميشه جاريست

                        Comment


                        • #57
                          در وادي زندگي سرگشته و حيرانم
                          كو يارم كو وفادارم
                          كو آنكه بي وفايي نياموخته بود
                          كو انكه دلش را با دلم هماهنگ ساخته بود؟
                          من غريبم در اين شهر غريب شهر عشق او
                          همه با او اشناييند منم غريب كوي او
                          به ياد اشنايي كه هنوز عمق جانم جاي اوست ودلم در هواي او

                          Comment


                          • #58
                            اي دستهاي شرقي از شرم نان كبود
                            بسيارتان سلام و فراوانتان درود
                            اين جا چه مي كنيد، خدا را چه مي كنيد؟
                            در غربت مكرر شهر غبار ودود!
                            اين جا: برين بلندي اجساد برگها
                            در كوچه يي كه پاييز آمد در آن فرود
                            آوازهاي خستهٌ خود را به باد داد
                            يك روز عابري كه بهارانه مي سرود
                            اي گامهاي ما، كه نشستيد دير دير
                            اي دستهاي ما كه شكستيد زود زود
                            افسوس! با نسيم نبوديد هم مسير
                            اندوه! با پرنده نبوديد هم سرود
                            ابريست خانه ام، چه كنم اي ستاره ها
                            آيا دري به سمت شما مي توان گشود!
                            ما نان، گل براي چه در سفره چيده ايم
                            نوبت رسيده بود ولي عاشقي نبود

                            Comment


                            • #59
                              خدايا عاشقم، عاشق ترم كن
                              سراپا آتشم خاكسترم كن
                              سرم را همچو گل بر سينه ات نه
                              اگر كامت ندادم پرپرم كن
                              دري بگشاي از گلشن به رويم
                              شبي با ياد خود همبسترم كن
                              دهي پند از چه بر صبر جميلم
                              جمال خود، نگه در ساغرم كن
                              اگر در شاعري گمنام ماندم
                              به كار عاشقي نام آورم كن

                              Comment


                              • #60
                                ديشب گل من غنچه خندان كه بودي
                                تا وقت سحر تنگ در آغوش كه بودي
                                من با خبر از شيون و غوغاي تو بودم
                                اي دل تو به ياد لب خاموش كه بودي
                                دور از من غمديده كنار كه نشستي
                                در پرتو مهتاب هم آغوش كه بودي

                                Comment

                                Working...
                                X