Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • غم اومده انگشت بر در ميزنه
    هرضربه انگشت اوبرسينه حنجرميزنه
    از غم نميپرسي چرا اي بي وفارسم وفا
    غم با همه بي گانگي هرشب به ماسرميرنه

    Comment


    • من عزيز اندوهم، نور چشم تنهايي
      شمع بزم خودسوزي، سوز جان خودرايي
      در منست چون دريا با منست چون خورشيد
      بيكرانه نوميدي، جاودانه تنهايي
      آشناي عصيانم، همچو موج ساحل كوب
      آشيان طوفانم همچو مرغ دريايي
      سركشيده همچون كوه، در شكوه بس اندوه
      مي كنم به دار عمر، مردني مسيحايي
      ارج خود مجو اي دل زين جهان، كه اين دريا
      در صدف نپرورده است گوهر شناسايي
      معجزات و خشوري، صدفي سواران نيست
      كاين كرشمه پايان يافت با عصاي موسايي

      Comment


      • دلدار من
        گل نرگسی به دهان دارد
        که با خود از زندان های ایران آورده است۰

        می دانم که از پس میله ها
        شبها می توان در چهره ی ماه
        نقش گلی را دید

        و صبح ها در آبی آسمان
        صدای بال دُرنای مهاجر را شنید۰
        می دانم که در پس پلک ها
        و قاب مشت ها
        و فاصله ی میان دو تیربار
        و سپیدی نامه های آخرین
        و پیام تک ضربه ها بر دیوار
        و گوشه های تر غم
        و درزهای برهنه ی شادی
        و حفره های خالی درد
        و تاریک روشنای امید
        و قله های پنهان غرور
        می توان
        آری، می توان
        بهار را پنهان کرد
        با این همه در شِگِفتم
        که در آن بند تاریک
        چگونه می توان گل نرگسی پرورد
        که لکه های خون
        سپیدی آن را نپوشانده باشد

        Comment


        • آتش دل پرتو افشاند به رخسارم چو شمع
          راز خود را از كه پوشم، من كه رسوايم چو شمع
          در تن تبدار من، هر ذره يي از سوز عشق
          قطرهٌ اشكي شد و غلتيد در پايم چو شمع
          زين همه آتش كه شب سوزد سراپاي مرا
          صبحدم جز اشك سودي نيست در جانم چو شمع
          خود به تاريكي نشينم گرچه از روشندلي
          بزم آتش همنشينان را بيارايم چو شمع
          در جهانِ عشق، بيدردي نشان مردن است
          زين سبب از سوختن يك دم نياسايم چو شمع
          تا تو اي خورشيد دولت روي پوشيدي ز من
          آب شد در آتش حسرت سراپايم چو شمع
          سوختم يك عمر و كس نشنيد فرياد مرا
          در ميان پاكبازان نيست همتايم چو شمع
          تا سراپا گريه باشم بي لب خندان او
          پاي تا سر را به اشك خود ببالايم چو شمع

          Comment


          • دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم پاییزی
            به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگار

            شلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق

            رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...



            دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

            صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی

            از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

            فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

            Comment


            • حلقه تا بر سر زلف تو گلندام افتاد
              هيچ دل نيست مگر آن كه در اين دام افتاد
              در ازل پرده ميان من و معشوق نبود
              در تعين شدم و كار به پيغام افتاد
              سر بر آرم به جنون جامه به تن چاك زنم
              پرده پوشي چه كنم تشت من از بام افتاد
              در ره عشق، سلامت همه در رنج و بلاست
              گام آن راست كه دلخسته و ناكام افتاد
              مستي ما بود از گردش چشم ساقي
              سر و كار دگران است كه با جام افتاد

              Comment


              • و در اين شب روز نما
                حاشا ، حاشا
                كه سياهم ، و زهري در گلوي تيره*ي اين شب
                از آنچه گذشته چيزي شبيه سكه ، چيزي شبيه آقا
                در دستم نيست
                من غرور را معنا بخشيدم
                من عصيان را حس كردم
                من قهر را با وجودم ، تنفر را با خلوصم
                درك كردم
                نه عاشق ، نه عاشق ، نه عاشق
                آنچه در دست دارم ، مفهوميست زلال از تنفر
                تا درخششي كور از عشق
                چون ماه پر منت خورشيد!
                سخن در زبانم ، لبخند بر لبهايم ، مفهوم در ذهنم
                ماسيده!
                من ابليس را شناختم
                اگر خدا را دست آويز نكردم
                اين منم
                و اين عبارت براي فخر لحظه هايم كفايت ميكند
                اگر وجاحتي براي عشق ورزيدن ديگران به خود ندارم!
                اين منم

                Comment


                • چهره ام را لمس كن
                  يكبار
                  سر انگشتان ترت را با گونه هايم آشتي بده
                  جلو بيا ، جلوتر
                  چشمهايت را به چشمهايم نزديك كن
                  حرارت نفسهايم را حس كن
                  تنها در اين معصوم ترين ساعتها ميتواني حس كني چقدر يكپارچه اي
                  به من نگاه نكن ، با من نگاه كن!
                  اين مفهوم درد من بوده و هست
                  « به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »
                  بيهودگي در رسيدن به اوج لذتي
                  و چه دردناك ، درك كردن پايان
                  ديوانه بودن نياز را هيچ تجربه اي نميتواند درمان كند
                  اگر هزار بار به اوج پست لجن آرزوهاي مبذل دندانگرد برسي
                  باز هم نياز داري كه هزار و يكمين بار را ترسيم كني
                  اين رسم لجن آلوده ي بودن من بوده و هست!
                  خشت خشت خاطراتم
                  خواستن ، تلاش كردن ، رسيدن
                  درد آور از آن رو كه هيچ ندارم ، متداوم
                  لذتي كه پاياني برايش ممكن نباشد
                  بيهوده در اين عرف مبتذل زندگي رقابت نكن
                  لذتي كه در غروب هست در طلوع نيست
                  كاش از بيرون پنجره محدود كلبه ي حقير خود نگاه كني
                  و ببيني چه حقيري در دامنه ي كوهستان!
                  چهره ي مرا لمس كن
                  با من صحبت كن
                  بشنو
                  براي تو چيزي دارم برتر از سكه
                  چيزي كه شعف را درك كني!
                  با من صحبت كن ، همين!
                  نميخواهم مرا دوست داشته باشي!
                  با من دوست داشته باش!
                  دانه دانه زنجير ، جدا از هم زنجير نيست
                  پيوسته باش با من!
                  سرمايه ام آنقدر ها هست كه بخل را برايم بي معنا كرده باشد
                  براي تو « هم » هر چه دارم
                  كه اگر بداني ، بيش از اينها دارم!
                  نميدانم ، شايد لبخندي به صورت عابري
                  شايد هم آغوشي با بنفشه اي
                  شايد هم صحبتي با شاپركي
                  سرمايه اي برايم ساخته
                  بزرگ
                  منظره ي سرمايه ي من همين تبسم است
                  چيزي ندارم شبيه سند
                  چيزي ندارم رنگ طلا
                  چيزي دارم رنگ آب زلال
                  من باش ، نه كنار من!
                  شبهاي بلند زمستان ، پيماني دارم با مهتاب
                  صبح هاي ملس بهار ، پيماني دارم با آفتاب
                  سند عشقي دارم با جوانه ي شمشاد
                  و ميفهمم ، در سبزي بي همتاي چمن زاران چه سرودي نهفته!
                  من باش ، همراه من نباش!
                  تو را يك بيت شعر ، يك عبارت« دوستت دارم » كافي نيست؟
                  با من باش و من باش!
                  هديه ي من به تو يك بيت رويا ، هديه ي من به تو يك شاخه آرزو
                  هديه ي من به تو يك حلقه اشك
                  هديه ي من به تو يك تابلو احساس
                  هديه ي من به تو «من»
                  « به من نگاه نكن ، با من نگاه كن »

                  Comment


                  • خُب
                    «حالا حكايت ماست»
                    ما مانده*ايم و كمی مرگ
                    كه قطره*چكانی هر روزه نصيب*مان می*شود.
                    *
                    آخر برادرم، عمران!
                    ارزش داشت زندگی
                    كه به*خاطر آن بميری؟
                    *
                    همه اندوهناك*اند
                    بقالی*ها كه خريداری از كف*شان رفته است
                    روزنامه*ها، كهنه*فروشی*ها، شاعران
                    كه شغل دوم*شان تجارت رنج است،
                    و قاتلان
                    كه مفت و مسلم
                    نمونه*ی سربه*راهی را از دست داده*اند.
                    آخر چه*وقت غمناك كردن اين مردم مهربان بود؟!
                    *
                    اما نه،
                    تو بايد می*مردی
                    ببين چه منزلتی پيدا كرده شعر!
                    راديوهای وطن نيز شعرهای تو را می*خوانند
                    و روی شيشه*های مغازه*ها عكست را نصب كرده*اند
                    تو هميشه سودآور بودی عمران
                    هميشه* كارهای ثمربخشی می*كردی.
                    *
                    و می*گويم حالا كه راه و رسم مردم خود را می*دانی
                    خوب است گاه*گاه برخيزی و دوباره فاتحه*ای...
                    كه شعر ديگر بچه*ها را هم بخوانند
                    راديوهای وطن ارزش آدم مرده را می*دانند.
                    *
                    چه كار بجايی كردی
                    ماه*ها بود بغضی توی گلوی*مان گير كرده بود و
                    بهانه*ی خوبی در كف نبود
                    تنها تو بودی
                    با مرگ مختصرت
                    كه راضی*مان می*كردی
                    و تو تنها بودی
                    كه حق*به*جانب و نيمرخ
                    می*توانستيم
                    در صفحه*ی روزنامه*ای به*خاطر او بگرييم،
                    ديگر دوستان كه می*دانی
                    خرده*حسابی داشتيم...
                    *
                    آه عمران عزيزم!
                    ببين همه*جا طنزها ستايش شعرهای توست
                    تو
                    كلاه گشادی بر سر و خم بر ابرو
                    كه زير كلاهت پيدا نبود.
                    *
                    تو بايد می*مردی
                    نه به*خاطر خود
                    به*خاطر ما
                    كه چنين مرگت
                    زندگی را
                    خنده*آورتر كرده است.
                    *
                    اما می*ترسم عمران
                    می*ترسم كه همين كارهايت نيز شوخی بوده باشد
                    و سپس شرمنده*ی اين شعرها، آه*ها، پوسترها...
                    می*ترسم ناگهان ته سالن پيدا شوی
                    و بيايی بالا
                    و ببينيم آری همه*مان مرده*ايم
                    همه*مان مرده*ايم و چنان به كار روزمره*ی خود مشغوليم
                    كه از صف محشر بازمانده*ايم.
                    *
                    نه، عمران!
                    اين روزگار درخور آدمی نيست
                    درخور آدمی نيست
                    كه بگوييم
                    جای تو خالی

                    Comment


                    • كند ذهن ديوي ، در ژرفاي يشمي رنگ نافهمي اش
                      تمام وجودم را به هم ميفشرد
                      استخوانهايم ، تكه تكه
                      تير ميكشد
                      نادان انديشه اي ، به ذهنم ماسيده
                      غرور موهومي ، لحظه هايم را فرا گرفته
                      و پايان ، مثل سيبي گنديده
                      با رايحه اي چندش آور كه تا مغر جمجمه ام را فرا گرفته
                      درد ، سكون ، اتمام
                      تمام ، ديگر دليلي براي تحرك نيست !
                      ناب ، دست نخورده ، اصل ، بكر و عريان
                      لحظه ي مرگ
                      نادر ، به آن سبب كه هرگز درك نشده
                      تجرد اين لحظه ، چيزيست كه وحشت آور است
                      عروس بي خواستگار باكره ي جبر آميزي كه در حجله ي مرگ انتظار ميكشد
                      ناديده و نا شناخته بختي
                      و مولود ژوليده ي اين زوجيت
                      حيرت ، جبار مرا به رهروي از راهي كشان كشان مجبور كرده
                      كه از وحشت ندانستنم ، نمي خواهمش
                      مثل نعش گنديده ي گاوي ماده مشمئز كننده
                      تهوع را وقتي ميفهمي كه استفراغ سبز رنگ تو افكارت باشد!
                      دلي كه از شيرني بسيار بهم زده شده !
                      گلويم زشت و عريان در تلفظ مرگ ميسوزد

                      Comment


                      • نيمه شب بوي تو بررؤياي مهتابم نشست
                        پرتو روي تو در آيينه آبم نشست
                        گوئيا شب بي صلاي غم نمي آيد به سر
                        كاين چنين ياد تو بر اشك چو سيمابم نشست
                        تابش اشك منت داده است رنگ و بوي گل
                        گلبن حسنت به باغ اشك بي تابم نشست
                        مي زدم راه خيالت با هجوم خيل خواب
                        دشنهٌ خيل خيالت بر دل خوابم نشست
                        دامن بيداد هومان را به دوران داده رنگ
                        تيغ نيرنگي كه بر پهلوي سهرابم نشست
                        جلوهٌ فرهما در صولت سيمرغ نيست
                        آفتابي بود و در غوغاي مهتابم نشست

                        Comment


                        • آن قدر پامي فشارم، بر سر پيمان خويش
                          تا سپارم دل، سپارم سر، سپارم جان خويش
                          لب نكردم باز از زخم زبان باردار
                          تا جگر پرخون كنم از نشتر دندان خويش
                          بعد عمري عشق ورزيدن به خود حق داده ام
                          تاكنم فرياد را آزاد، با فرمان خويش
                          گوي دل با شيوهٌ شيرين به بازي مي دهم
                          چون نمي بينم دل فرهاد در ميدان خويش
                          كنج تنهايي شرف دارد به جمع اين وآن
                          گربميرم يا بمانم گوشهٌ زندان خويش
                          سر به روي شانهٌ خود مي نهم از لطف دوست
                          تا رهي پيدا كنم در گريهٌ پنهان خويش
                          در تنور فقر، چون پولاد آتش ديده ام
                          خانُمانه مي پزم هم نام خود هم نان خويش
                          جان ققنوسم مترسانم زآتش، بارها
                          زاده ام بر بستر خاكستر سوزان خويش

                          Comment


                          • سخت است جاي عشق به دل كينه داشتن
                            وان كينه همچو خنجر در سينه داشتن!
                            اوج عقاب داشتن، اما به روي خاك
                            چشم ستاره چين به ره چينه داشتن!
                            وز تارهاي خاطره چون عنكبوت پير
                            پيوندها به اندازه ديرينه داشتن
                            بر گور لحظه هاي تهي مانده، مرده وار
                            هر روز هفته رخوت آدينه داشتن
                            تنها نه از دو چشم ملامتگر كسان
                            شرم از نگاه خويش به آيينه داشتن
                            خوش باد روز مهرگساران كه عمر ما
                            در قهرها سرآمد و در كينه داشتن

                            Comment


                            • دوباره بادبادك
                              به ياد باد افتاد
                              نخي بلند او را
                              به آسمان فرستاد

                              سرنخي كه از من
                              شروع شد خدايا
                              دوباره وصل كرده
                              زمين و آسمان را

                              خدا كند دل من
                              هميشه اصل باشد
                              خطوط ارتباطش
                              هميشه وصل باشد

                              Comment


                              • خواهم كه ازين خانه، به يكبار كشم رخت
                                زين گوشه ويرانه به گلزار كشم رخت
                                اين جا پي جانانه، به جايي نرسيديم
                                فرداست كزين خانه به ناچار كشم رخت
                                در صومعه و دير، حقيقت چو نه پيداست
                                سرمست سوي خانه خمار كشم رخت
                                تا گوشهٌ ميخانه از اين خانه تزوير
                                از همهمهٌ مردم هشيار كشم رخت
                                چون دامن معني به تفكر ندهد دست
                                ناچار به سرمنزل پندار كشم رخت

                                Comment

                                Working...
                                X