Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • وقتي به انجام گل سرخ بيانديشي، بايد بميري، بمير كه ديگر از تو نخواهند گفت و خيابان نخواهد انديشيد، كجا رفت شاعر در به در كه شعرش را در ابتذال بازار به حراج نگذاشت چه كسي خواهد شمرد*، قدمهاي اين همه شاعر بد نام را هر روز؟

    كه از شدت بي نامي در رعشه ي بازار گمند نه غزلي، نه وزني، نه قانوني، نه حتا خط سياهي براي نشاني. شعر ميآيد و در يك قطره اشك به پايان ميرسد و تو در ضيافت مرگ، غرق در لذت، به رقت جاودانگي خيابان نميانديشي، سرانجام همين بود .... تو رفتي ، به همين سادگي نه آسمان براي تو گريست و نه حتا ثانيه ها به احترامت لحظه اي درنگ كردند مرگ آنقدرها هم سخت نبود

    چه! سهلتر از زيستن، تو خواستي و رفتي، سنگي يادگارت نخواهد بود و ديواني، پر از وزن و قانون يادگارت نيست. شايد شعر تو روي كاغذ تنها براي گرم شدن جانت بود، اين دم آخر بسوزان اين درد واره هاي زيستن را، اين نشانه هاي ديدن را، كور باش، تنها براي لحظه آخر اهميتي نخواهد داشت، پس از تو گل سرخي اشكي بريزد .... يا فكرت، اين تنها قداست باقي را در آتش ناداني بسوزانند. مرگ حق نبود، به حق كرديد! تو و تصميم شب آخر در بستر گلبرگ رز فولادي

    Comment


    • كبوتر، سلام!
      كبوتر كه بر بام ما مي نشستي، سلام
      چه بدقلب من را شكستي، سلام
      به دنياي غمگين من سر كشيدي
      ولي پس چرا
      چنين از لب باممان پر كشيدي؟
      تو از دست من دانه خوردي
      ولي بي خبر از كنارم پريدي
      و از آنِ مردم شدي
      كبوتر! چرا پر كشيدي؟
      چرا در دل آسمان گم شدي؟
      كبوتر! كجايي؟ كجايي؟
      چرا قهر كردي...
      و با رفتنت زندگي را به من زهر كردي؟
      من اما هنوز
      تو را دوست دارم
      اگر برنگردي
      چگونه به روي تو و بالهايت ببارم؟

      Comment


      • روي بنماي كه در پاي تو ريزم جان را
        زلف بگشاي كه بر باد دهم ايمان را
        قد بر افراز كه كوتاه كني قصه سرو
        رخ بر افروز كه آتش فكنم بستان را
        غم من پرس كه غمخوار نهانت باشم
        درد من بين كه تمنا نكنم درمان را
        تا سربندگيم هست عنايت فرماي
        ورنه با سلسله، گردن ننهم فرمان را
        سوخته جان من، اي ابر كرامت مددي
        ورنه آتش فكنم دايرهٌ امكان را

        Comment


        • در گلستان چشمم ز چه رو هميشه بازاست؟
          به اميد آن كه شايد تو به چشم من درآئي
          سر برگ گل ندارم، زچه رو روم به گلشن؟
          كه شنيده ام ز گلها همه بوي بي وفايي
          به قمارخانه رفتم، همه پاكباز ديدم
          چو به صومعه رسيدم، همه زاهد ريايي

          Comment


          • دوش تا آن گلرخ زيبا به بزم ما نشست
            فتنه يي كز قامتش در جمع شد برپا، نشست
            خرْما آن دولت بيدار و آن بخت سپيد
            كز وفا دلدار مه سيما به بزم ما نشست
            از نگاه دلفريب و گردش چشمان او
            دور ساغر شد تمام وجوشش صهبا شكست
            بلبلي كز بيقراري آشيان گم كرده بود
            از نواي ناي شادي باز بر گلها نشست
            رخصت ديدار رخسارش مرا امروز بود
            چون توان در آرزوي فرصت فردا نشست
            با فروغ روي او ديگر به دل اندوه نيست
            شام غم برخاست صبح عالم آرا تا نشست
            گفت ديگر ناله ات رانشنوم، اما شنيد
            گفت در بزم تو ننشينم دگر اما نشست
            آن همايون، بي هماي عشق و مستي عاقبت
            از پي شهپر گشودن بر سر شمسا نشست

            Comment


            • تا سكوت غم، شب چشم تو را خواهد گرفت
              ظلمت غم از دلم نور وفا خواهد گرفت
              عاقبت يك روز آن چشم سياه پرفريب
              هستي ام را زير باران بلا خواهد گرفت
              عاقبت يك روز گيسوي پريشانت مرا
              زير رگباري ز باران طلا خواهد گرفت
              همچو پوپك رفته اي اما سليمان دلم
              ياد تو از چاوش شهر سبا خواهد گرفت
              تا تو چون رؤياي اشك آلوده ام آيي به ياد
              اشك غربت ديدهٌ غم آشنا خواهد گرفت
              از سفر برگرد اي غم آشنا مرغ غريب
              بي تو شبها اشك راه ديده را خواهد گرفت
              اي بهار رفته برگرد از رحيل شهر غم
              ورنه پائيز بلا شهر وفا خواهد گرفت

              Comment


              • نرديست جهان كه بردنش باختن است
                نرادي ان به نقش كم ساختن است
                دنيا به مثل چو كعبتين نرد است
                برداشتنش براي انداختن است

                Comment


                • من آن شمع سحرگاهم كه مي لرزم به هر بادي
                  چو خندد آفتاب از من نمي ماند به جز يادي
                  درين شبهاي تنهايي، بر آر اي مرغ شب وايي
                  سكوت تلخ ما بشكن به آوازي به فريادي
                  به كار خويش حيرانم چه هستم من نمي دانم
                  نه سرمستي نه هشياري نه دربندي نه آزادي
                  از اين بيهودگي سيرم زهستي سخت دلگيرم
                  من سرگشته را اي خاك بي حاصل چرا زادي
                  چو مرغ آشيان گم كرده روشن نيست فرجامم
                  به طوفان مي رسم يا آشيان يا تير صيادي
                  به هر سو رو كنم دستي به راهم مي نهد دامي
                  به هر شاخ آشيان بندم خرابش مي كند بادي
                  وفايي واي از اين بخت سياه و عشق بي سامان
                  به هر ياري كه دل بستي چو اشك از چشمش افتادي

                  Comment


                  • گذشته شايد بتي باشد كه براي زشتي ميپرستند، براي غمگساري. گذشته ليوان براق و زيبا و كمر باريك شراب تلخ و غمبار خاطرات است. شگفتي از خودم كه با عشق به شادماني و سر خوشي به سوي غم حركت ميكنم. نميگويم به سوي غم حركتم ميدهد، يا ميدهند، حركت ميكنم، خواستم و نخواستم! اين دو واژه معناي ژرف انسانيت است

                    وقتي به تمامي درك شوند از دانستن به عمل كردن برسند انسان متولد ميشود پس از تولد، دوباره باز و اينبار با لبي خندان، چرا كه به تمامي قدرت درك و اثر گذاشتن دارد. اطمينان و يقين قلبي كه گذشته چيزي نيست جز حاصل من، گذشته تابلوي ذوق لحظه هاي من است و اينك شگفتي از تاثير خودم، چه كردم؟ و شادماني در لحظه هاي افسردگي در لحظه هايي كه به مفهوم نگون بختي ميرسم اين شادماني قلبي كه خودم رسيدم نه شياطين نه فرشته ها خودم بودم و خودم اگر خوبم ، اگر بدم اين منم، خودم، باور نكردن حقارت اگر اين دروغي بيشن نيست و حقيرم اما اين انكار برايم چيزي دارد

                    Comment


                    • از بوستان وصل تو هرگل كه چيده ام
                      خاري بود ز بيم فراغت به ديده ام
                      با پاي پر ز آبله اندر قفاي دوست
                      منت بسي زخار بيابان كشيده ام
                      شيرين لبا!، ترش مكن ابرو به روي من
                      كاندر غم تو تلخي هجران چشيده ام
                      تا بسته شد به زلف توام رشتهٌ اميد
                      پيوند الفت از همه عالم بريده ام
                      آخر به دست غير فتاد آن گلي كه من
                      با اشك چشم و خون دلش پروريده ام
                      ترسم مرا به روز قيامت كفن شود
                      آن جامه يي كه در غم رويت دريده ام
                      آن طايرم كه در ازل از آشيان قدس
                      اندرهواي دانه خالت پريده ام
                      اي كعبه اميد كجايي كه در رهت
                      بر روي خارهاي مغيلان دويده ام
                      از بهر قند لعل لبت دلستان سنا
                      دشنامهاي تلخ مكرر شنيده ام

                      Comment


                      • ز باغسار ظهور جوانه مي آيي
                        كه با نسيم، تو شانه به شانه مي آيي
                        فضاي دشت ز عطر تو مي شود لبريز
                        ز رهگذار سحر چون به خانه مي آيي
                        تو نوعروس غزلهاي پرتمنايي
                        به حجله گاه وصال زمانه مي آيي
                        چه واژه يي كه به هر بيت من نماياني
                        چه آيه يي كه به متن ترانه مي آيي
                        تو كيستي زكجا آمدي چه مي خواهي؟
                        سراغ من به هزاران بهانه مي آيي
                        بگو، بگو چه كنم جان من رسيد به لب
                        در انتظار، كه مي آيي يا نه مي آيي
                        تو راز دار همايوني اي سراپا مهر
                        به شعرهاي من، همچون فسانه مي آيي

                        Comment


                        • آن دم كه دل از كف برود يار نباشد
                          ديگر نفس و تاب و تب و مرحم و دلدار نباشد
                          مونس به كجا رفت غم معشوق چه گرديد
                          جانا چه بگويم به زغم دل كه غمخوار نباش

                          Comment


                          • بگذار خراب از مي ميناي تو باشم
                            سر مست ز صهباي تمناي تو باشم
                            بگذار به كام دل ناكام شبي هم
                            همراز تو در خلوت تنهاي تو باشم
                            بگذار كه چون آيينه يي آينه طلعت
                            حيران تو و محو تماشاي تو باشم
                            بگذار حريصانه لب لعل تو بوسم
                            تا چند خوش از عالم روياي تو باشم
                            بگذار كه اي غنچه نوخاسته زين پس
                            بلبل صفت از دل همه شيداي تو باشم
                            بگذار شبي بر سر دوش تو نهم سر
                            هم طالع گيسوي سمن ساي تو باشم
                            بگذار پس از اين همه كسب شرف و نام
                            ديوانهٌ عشق توو رسواي تو باشم
                            بگذار كه اي كعبه اميد دل و جان
                            سرگشته و وامانده صحراي تو باشم
                            بگذار كه چون سبزه زماني به تمنا
                            در سايه سر و قد و بالاي تو باشم
                            بگذار كه چون ارفع دلخسته خدا را
                            امروز خوش از وعده فرداي تو باشم

                            Comment


                            • زره مويي كه تير نازدائم بر كمان دارد
                              خداوندا به رحم آرش كه ما را قصد جان دارد
                              صفاي جام و لطف مي همه افسانه مي باشد
                              فداي نرگس مستت كه هم اين و هم آن دارد
                              زسوز آفتاب عشق پروا نيست عاشق را
                              بدان اميد كز مهر تو بر سر سايه بان دارد
                              نمك مي ريزد از لعلش به هنگام سخن گفتن
                              ترش رويي كه شهد ناب در زير زبان دارد
                              به داروي لب ابرو كماني بايدش مرهم
                              زتير غمزه بر دل هر كه زخم جانستان دارد
                              خريدار توييم اي يوسف ثاني به نقد جان
                              اگر چه جان ما حكم كلاف ريسمان دارد
                              از آن شعر عظامي كرد چشم اهل دل روشن
                              كه از گمگشته يعقوب پنداري نشان دارد

                              Comment


                              • آتش عشق رخت گر دل ما مي سوزد
                                دل غمديدهٌ ما هم به رضا مي سوزد
                                منعم از سوختن اي دوست مكن زان كه چو من
                                به جفا هر كه شد از يار جدا مي سوزد
                                گل در آغوش نسيم سحر افتاد و ز رشگ
                                در چمن بلبل بي برگ و نوا مي سوزد
                                گر نه در ماتم پروانه بسوزد دل شمع
                                همه شب تا به سحرگاه ،چرا مي سوزد
                                مرو از پيش من غمزده اي دوست مرو
                                كاتش هجر تو جانم به خدا مي سوزد
                                رمقي نيست دگر در تن و باز آتش عشق
                                دل افسرده و بي جان مرا مي سوزد
                                چون وصال تو ميسر نشود خستهٌ هجر
                                يا به هجران تو مي سازد و يا مي سوزد
                                مهر از كس مطلب زان كه سهيلي همه عمر
                                به اميدي كه كند دوست وفا مي سوزد

                                Comment

                                Working...
                                X