Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • باز هم
    آمده با گاري خود، اين طرف
    باد به هر سو دويد
    گفت كه: او آمده با دست پر
    آي! بياييد زود
    توي صف!
    گاري سبز بهار
    رنگ داشت…
    عطر داشت…
    و هواش
    پاك بود

    آسمان تا كه خبر را شنيد
    روسري ابري خود را
    به سرا نداخت شاد
    با هيجان و شعف
    رفت
    و در اول صف جا گرفت
    بعد هم
    چند پرنده خريد
    توي دل لانه ها
    پخش كرد
    روستا
    با همه باغچه هاي قدونيم قد خود
    شاد شاد
    پشت سر آسمان
    ايستاد
    چند چين
    دامن رنگي خريد
    يك سبد
    گيره سر گل گلي
    چند متر
    پارچه از جنس برگ
    خاك ولي مثل تمام ننه ها خسته بود
    رفت و براي خودش
    شيشه عطري گرفت
    بوش كرد
    شد جوان
    رود كسي بود كه آخر رسيد
    خنده كنان، بي قرار
    فكر كرد
    نقشه خوبي كشيد
    عكس گرفت از بهار!

    Comment


    • ظلمت خط تو پيراهن رخسار گرفت
      يارب از آه كه اين آينه زنگار گرفت
      مي بياور كه خبر مي دهد از فصل بهار
      لطف آن سبزه كه پيراهن گلزار گرفت
      ترك يغما سپهش ازنگهي هوشم برد
      بنگر اين طرفه كه مست آمد و هشيار گرفت
      تا تو را پادشه مصر ملاحت گفتند
      تهمت خوبي يوسف ره بازار گرفت
      بوي خون دل خود مي شنوم، باد صبا
      ره مگر در خم آن طرهٌ طرار گرفت
      فتنه از چشم تو ايمن نتوانست نشست
      جاي در حلقهٌ آن زلف ز ره سار گرفت
      ديده شد تا دل سنگ آردش ازگريه به راه
      باز اين ابر بهاري ره كهسار گرفت
      با وجودت نكند ميل به هستي يغما
      خويش اغيار گرفت آن كه تو را يار گرفت

      Comment


      • باورم نیست که آن سوی پر از بهت افق
        طپشی برق امیدی یا نگاهی به من است
        به جز این خاطره هایی که همیشه
        می کشانم بر دوش
        باور از بخت ندارم که به همراه من است
        و چه دور است افق
        پشت این آبی بی موج سترگ
        و از آن دورتر آن است که من
        دل به دیدار تو امید ندارم نزدیک
        ......
        تا که خورشید برآمد از آب
        در دلم خاطره های بد مرد
        پشت این پهنه آبی عمیق
        به دلم جوانه زد این امید
        که مرا باز بجویی یادی
        که ترا باز ببینم روزی

        Comment


        • جواني رفت وشادي رفت و شور زندگاني هم
          خزان عشق آمد، پيري آمد، ناتواني هم
          نكوخواهان زبس گفتند: جانت بي بلا باشد
          نمي آيد به جان من بلاي ناگهاني هم
          چنان از خلق بد ديدم كه هرگز باورم نايد
          اگر روزي زكس بينم وفا و مهرباني هم
          نماند از من به جز نامي كه گاهي در ميان آيد
          چو من فاني شوم بر جا نماند نام فاني هم
          بود تا پايداري موجب افزايش لذت
          والا رنج جاويد است، عمر جاوداني هم
          به سيلي چهره ام را ارغواني ساختم آري
          دگر كاري نيايد از شراب ارغواني هم

          Comment


          • به که باید دل بست ؟
            به که شاید دل بست؟
            سینه ها جای محبت همه از کینه پر است.
            هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید.
            نیست یک تن که در این راه غم الوده ی عمر
            قدمی راه محبت پوید.
            به که باید دل بست؟
            به که شاید دل بست؟
            نقش هر خنده که بر روی گلی می شکفد
            خنده ای شیطانی است.
            در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد
            حیله ای پنهانی است
            خنده ها می شکفد بر لبها.
            تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
            همه بر درد کسان می نگرند
            لیک دستی نبرد از پی درمان کسی
            دست گرمی که فشارد دستی
            در همه ی شهر مجوی
            گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند
            بنگرش .لیک مجوی
            لب گرمی که ز عشق ننشیند
            در همه ی عمر مخواه
            سخنی کز سر راز زده بر جانت چنگ
            به لبت نیز مگوی
            درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن
            درد خود را به دل چاه مگوی
            استخوان تو اگر اب کند اتش غم
            اب شو اه مگوی
            شاخه ی عشق شکست
            اهوی مهر گریخت
            تار پیوند گسست
            به که باید دل بست؟
            به که شاید دل بست ؟

            Comment


            • ز من مپرس كيم، يا كجا ديار من است؟
              ز شهر عشقم و ديوانگي شعار من است!
              منم ستارهٌ شام و تويي سپيدهٌ صبح
              هميشه سوي رهت چشم انتظار من است
              چو بركه از دل صافم فروغ عشق بجوي
              اگرچه آيت غم چهر پرشيار من است
              مرا به صحبت بيگانگان مده نسبت
              كه من عقابم و مردار كي شكار من است؟
              درخت تشنه ام و رُسته پيش بركهٌ آب
              چه سود؟ غرقه اگر نقش شاخسار من است
              به شعله يي كه فروزد به رهگذار نسيم
              نشاني از دل پرسوز بي قرار من است
              چو آتشي كه به جا خاك مي نهد، سيمين
              ز عشق، اين دل افسرده يادگار من است

              Comment


              • اين طرف من، كه باز لبريزم
                از همين گريه هاي تكراري
                آن طرف تر… فرشته اي اما
                رو به رويم نشسته انگاري

                چشمهايش شبيه خورشيدند
                پاك و مانند آسماني سبز
                خاطراتم دوباره مي آيند
                رنگ در رنگ، ناگهاني، سبز

                رو به رو: جاده هاي باراني
                مي شود در نگاه من تكرار
                نيستي اي فرشته كوچك!
                در خيالم نشسته اي انگار

                شادمان، روي دفتري ابري
                مي نويسم دوباره در باران:
                از تو گفتن چقدر شيرين است
                مثل يك آرزوي بي پايان

                Comment




                • مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب
                  به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد


                  Comment


                  • به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد
                    به دستانت بياموز كه هر گل ارزش چيدن ندارد
                    به آن قلبت بياموز كه هر كس كنج آن جايي ندارد

                    Comment


                    • نگاهت موجی از شعر و ترانه است

                      کلامت نغمه هایی عاشقانه است

                      تو لب بگشایی و مدهوش نباشم

                      غلط پنداشتم و بی تو نمردم

                      ببین شرمند چشم سياهم

                      که بی تو بودم و بی تو نمردم

                      Comment


                      • سردي اين نگاهو بشکن / فاصله سزاي ما نيست


                        تو بمون واسه هميشه / اين جدايي حق ما نيست

                        بودن تو آرزومه حتي واسه ي يه لحظه / ميميرم بي تو

                        خوندن من يه بهانه ست / يه سرود عاشقانه ست

                        من برات ترانه مي گم / تا بدوني که باهاتم

                        تو خودت دليل بودنم / بي تو شب سحر نميشه

                        Comment


                        • چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
                          وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

                          گر سوختنم باید، افروختنم باید
                          ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم

                          صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
                          تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم

                          چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
                          صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم

                          برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
                          وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم

                          چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
                          چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

                          ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
                          زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم

                          Comment


                          • ماهى هميشه تشنه ام
                            در زلال لطف بيكران تو
                            مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
                            موج ديدگان مهربان تو

                            زير بال مرغكان خنده هات
                            زير آفتاب داغ بوسه هات
                            - اى زلال پاك - !
                            جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
                            تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

                            اى هميشه خوب !
                            اى هميشه آشنا !
                            هر طرف كه ميكنم نگاه
                            تا همه كرانه هاى دور
                            عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
                            در ميان بازوان تو !

                            ماهى هميشه تشنه ام
                            اى زلال تابناك !
                            يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
                            ماهى تو جان سپرده روى خاك !

                            Comment


                            • در بستر تنهايي
                              شب تا به سحر بيدار مانده بود
                              و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها
                              با هم بودنها
                              آسمان دلم پر ستاره بود
                              ماه در کنارم آرميده بود
                              به هر کجا که مي نگريستم
                              روشنايي بود و نور
                              تلاءلو مهتاب
                              آه روياي قشنگ با تو بودن
                              در سپيده دم بيداري
                              شب آرام
                              در کنار بسترم خوابيده بود

                              Comment


                              • تا كه بوديم, نبوديم كسي
                                كشت ما را غم بي هم نفسي
                                تا كه خفتيم همه بيدار شدند
                                تا كه مرديم همگي يار شدند
                                قدر آن شيشه بدانيد كه هست
                                نه در آن موقع كه افتاد و شكست

                                Comment

                                Working...
                                X