Announcement

Collapse
No announcement yet.

Islamic History and Civilisation

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #31

    نخستين مراكز ترجمه در اروپا
    انتقال فرهنگ و تمدن اسلامى به اروپا از سه مركز اصلى صورت گرفت: ((حوزه اسپانيا)), ((حوزه سيسيل و ايتاليا)) و ((حوزه شرق مديترانه)). در اين ميان, آن مراكزى كه نقش اصلى در نهضت ترجمه علوم اسلامى داشتند, حوزه اسپانيا و حوزه سيسيل بودند. حوزه شرق مديترانه گرچه طى جنگ هاى صليبى اهميت خاصى پيدا كرد, ولى در زمينه ترجمه متون اسلامى جايگاه بلندى نداشت. از اين رو در بخشى از مراكز ترجمه, تنها به دو حوزه اسپانيا و سيسيل مى پردازيم.

    o حوزه اسپانيا
    سرزمين اسپانيا ـ و به طور دقيق تر شبه جزيره ايبريا ـ در سال 92 ه" / 711 م به دست سرداران مسلمان فتح شد و عليرغم ناهمگونى ساختار جمعيتى و اختلافات سياسى داخلى و مشكلات خارجى, در كمتر از نيم قرن دولت مقتدر اسلامى در آن پا گرفت. تشكيل دولت اموى در سال 138 ه" / 736 م سرآغاز شكوفايى فرهنگ و تمدن اسلامى در اين سرزمين(37) بود. با انقراض آنان در 422 ه" / 1032 م و روى كار آمدن دولت هاى طوايف, راه براى پيشروى مسيحيان شمال هموار گرديد كه نخستين گام آن, تصرف شهر طليطله در سال 478ه" بود.(3 از اين پس اميران مرابطين (540 ـ 483 ه") و سلاطين موحدين (668 ـ 540 ه") ـ دولت هاى اسلامى شمال آفريقا ـ بر اندلس فرمان مى راندند. (39) آخرين دولت اسلامى اندلس, خاندان بنى نصر (897 ه" ـ 149) بود كه فقط بر سرزمين غرناطه(geranada) ـ بخش كوچكى در جنوب اسپانيا ـ حاكميت داشتند(40) و دولتشان در سال 897 ه" / 1492 م توسط ((فرديناند)) پادشاه كاتوليك اسپانيا برچيده شد.(41)
    مسلمانان در طى هشت قرن حضور فعال خود در اندلس, يكى از بارزترين و شكوفاترين مظاهر فرهنگ و تمدن اسلامى را پديد آوردند. دوره حكومت امويان, دوره رشد و توسعه علوم اسلامى محسوب مى شود كه به تإسيس كتابخانه ها و مراكز آموزشى متعدد ممتاز بود و مهم ترين آن ها كتابخانه بزرگ ((حكم المستنصر اموى)) (366 ـ 350 ه") بود كه به قولى چهارصد هزار جلد كتاب داشت.(42)
    دوره هاى بعدى نيز شاهد تحولات و فعاليت هاى علمى فراوان و ظهور دانشمندان بزرگى در رشته هاى مختلف علوم نظير ((ابوالقاسم زهراوى)) طبيب و جراح, ((مسلمه بن احمد مجريطى)) ستاره شناس, ((خاندان بنى زهر ابن طفيل)), ((ابن رشد)) و... بود كه شهرت جهانى يافتند. آثار علمى آنان نيز از معتبرترين كتب علمى اسلامى بود و بسيارى از آن ها در نهضت ترجمه به زبان هاى اروپايى ترجمه شد.(43)
    اسپانيا, در واقع گذرگاه اصلى انتقال فرهنگ مسلمانان به اروپا بود. گذشته از مسيحيان اسپانيا, هم كيشان آن ها در فرانسه و ايتاليا با سرزمين هاى اسلامى اسپانيا در ارتباط بودند و افزون بر مراودات تجارى و سفرهاى زيارتى, حتى برخى از آنان براى تحصيل علوم به شهرهاى اسلامى اسپانيا سفر مى كردند كه از آن جمله مى توان از ((گربرت(gerbert) ـ متوفاى 1003 ميلادى ـ نام برد كه مدت ها در اين نواحى به تحصيل رياضيات و حساب مشغول بود و بعدها با عنوان ((سيلوستر دوم)) به مقام پاپى رسيد.(44) توسعه مرزهاى سياسى مسيحيان اسپانيا و تصرف سرزمين هاى اسلامى موجبات دستيابى اروپاييان به ذخاير علمى مسلمانان را فراهم ساخت. اين امر به نوبه خود انگيزه اى براى تحول فكرى و احياى انديشه علمى آن ها و آغازگر حركت علمى جديدى در قرن دوازدهم ميلادى بود كه نخستين گام آن, ترجمه متون علمى از زبان عربى بود.
    ((دون ريموند(reamond) ـ اسقف اعظم شهر طليطله ـ در بين سال هاى 1136 ـ 1151 ميلادى, اولين دارالترجمه رسمى را در اين شهر بنيان گذارد و دانشمندان بسيارى را در آن گرد آورد و آن ها را به ترجمه علوم اسلامى مإمور ساخت.(45) البته ترجمه آثار اسلامى در اسپانيا به اين مركز منحصر نماند, بلكه در گوشه و كنار اسپانيا مترجمان لاتينى دست به ترجمه اين آثار زدند. بى شك دستاوردهاى اين حوزه فرهنگى براى اروپا بيش از فعاليت خود حوزه سيسيل بود. اين امر نيز ناشى از برترى علمى و فرهنگى حوزه اسپانيا نسبت به حوزه سيسيل در حيطه معارف اسلامى و آشنايى بيشتر اسپانيايى ها با زبان عربى و متون و علوم اسلامى بود.(46)

    مترجمان حوزه اسپانيا
    در قرن دوازدهم ميلادى, همزمان با تشكيل دارالترجمه طليطله, عده اى از دانشمندان اسپانيايى و غير اسپانيايى در حوزه اسپانيا به ترجمه متون عربى ـ اسلامى پرداختند كه در اين جا به چند تن از ايشان اشاره مى كنيم:

    يوحنا اشبيلى(joan de sevilla)
    يوحنا از يهوديان اسپانيا بود كه به دين مسيحيت گرويد. ظهور علمى او بين سال هاى 1137 تا 1153 در شهر طليطله بود كه در آن جا به خدمت اسقف اعظم ((دون ريموند)) مشغول شد. ترجمه هاى او با همكارى شخص ديگرى به نام ((دومنيگو گونديسالوو)) انجام مى شد, بدين شكل كه يوحنا متن عربى را به زبان كاستيلى (از زبان هاى محلى اسپانيا) ترجمه مى كرد و دومنيگو آن ها را به لاتين برمى گردانيد. متونى كه او از عربى ترجمه كرد, شامل 25 كتاب و رساله در زمينه هاى حساب, نجوم, طب و فلسفه بود كه از مهم ترين آن ها كتاب حساب خوارزمى است, كه مبناى رياضيات اعشارى در اروپا قرار گرفت. از ميان 13 ترجمه او در باب نجوم, كتاب هاى بتانى, ثابت بن قره, ابومعشر بلخى و مسلمه مجريطى از اهميت بيشترى برخوردارند. ترجمه هاى او در فلسفه شامل هفت اثر از جمله رساله فى العقل كندى احصإ العلوم فارابى و قسمتى از كتاب الشفإ ابن سينا و مقاصدالفلاسفه غزالى است.(47)
    بسيارى از اين كتاب ها با ظهور صنعت چاپ در طى سده هاى 15 و 16 ميلادى به چاپ رسيدند. از آن جمله كتاب نجوم فرغانى بود كه در 1492 م منتشر شد. هم چنين كتاب المواليد ابن خياط در 1546 م در نورنبرگ و رساله فى العقل كندى در سال 1489 م در آكسبورگ چاپ شدند.(4

    دومنيگو گونديسالوو(domenigo gondysallvo)
    او همكار يوحناى اشبيلى در ترجمه متون اسلامى بود و چون متمايل به فلسفه بود, آثارش بيشتر در اين زمينه است. فعاليت او, بيشتر در محدوده رساله ها و تإليفات مسلمانان حايز اهميت است. قسمت اعظم فلسفه اسلامى اسپانيا از طريق ترجمه ها, اقتباس ها و تهذيب هاى او به قلمرو مسيحيت لاتينى وارد شد. او خود آثارى در فلسفه داشت كه سخت تحت تإثير آثار ((فارابى)) و ((ابن جبرول)) بود.(49)

    هوگو سانتالايى(ogo de santalla)
    او احتمالا در شهر ((سانتالا)) در شمال غرب اسپانيا به دنيا آمده بود. هوگو در نجوم و كيميا سر رشته داشت و از سال 1119 تا 1151م. در خدمت اسقف شهر طرسونه tarasona)) مى زيست. او ظاهرا با دارالترجمه طليطله رابطه اى نداشته است. ترجمه هاى او بيشتر در نجوم و كيميا است كه شامل 10 اثر مى شود; از جمله: شرح بيرونى بر كتاب نجوم بتانى, كتاب المواليد ماشإ الله منجم, صد كلمه بطلميوس, و قديمى ترين ترجمه لاتينى درباب كيميا از كتابى به نام لوح زبرجد.(50)
    گذشته از مترجمان اسپانيايى, برخى از مترجمان غير اسپانيايى نيز در اين حوزه فعاليت داشتند كه مهم ترين آن ها عبارتند از: ((رابرت چسترىof chester) (( robert) رياضى دان, منجم و كيمياگر انگليسى كه در حدود 1141 تا 1147 م در اسپانيا به سر مى برد و از 1147 تا 1150 م در لندن بود. ترجمه هاى او از آثار اسلامى شامل هفت كتاب است كه مهم ترين آن ها كتاب جبر و مقابله خوارزمى است. اين نخستين ترجمه كتاب مذكور بود كه در 1147 م انجام شد. هم چنين ترجمه صناعه الاحكام كندى و رساله اى در باب اسطرلاب منسوب به بطلميوس از آثار اوست. ((رابرت چسترى)) به درخواست ((پير معزز(venerabl peter) و با همكارى ((هرمان دالماتيايى)) در 1141 م نخستين ترجمه لاتينى قرآن را در 1141 م آغاز و در 1143 به اتمام رسانيد. (51)

    هرمان دالماتيايى(hermanos of dalmata)
    او در پاريس تحصيل كرد و از 1138 تا 1142 م در اسپانيا بود. از آثار مهم او ترجمه رساله اى از ((سهل بن بشر)) در نجوم, ترجمه زيج خوارزمى, كتاب المدخل ابومعشر بلخى و شرح مسلمه مجريطى بر كتاب بطلميوس بود. او همزمان با ترجمه قرآن كه با همكارى رابرت چسترى انجام مى داد, دو رساله عليه اسلام به نام هاى ((امت اسلام)) و ((آيين محمدى)) نوشت.(52)
    افلاطون تيولىplato of tiola) )
    رياضى دان و منجم ايتاليايى كه طى سال هاى 1134 تا 1145 م در بارسلون اسپانيا مى زيست. ترجمه او از كتاب الاربعه بطلميوس, اولين اثر ترجمه شده از آثار بطلميوس بود. او همچنين زيج بتانى, اعمال الهندسه ابراهيم بن برحيه و چند رساله ديگر در نجوم از ((ابن خياط)) و ((ابن خصيب)) را ترجمه كرد.(53)

    رو دولف بروگسى(rodole of broges)
    منجم فلاماندى و از شاگردان هرمان دالماتيايى بود كه شرح مسلمه مجريطى بر كتاب بطلميوس و كتاب اسطرلاب او را ترجمه كرد.(54)

    ژرارد كريمونايى(jerhard of kerimona)
    او نيز ايتاليايى بود, ولى مدت زيادى از عمرش را در اسپانيا گذرانيد. ژرارد از بزرگ ترين مترجمان حوزه اسپانيا و شايد همه اعصار بود. فعاليت او در اسپانيا از 1114 م آغاز و تا 1187 ادامه داشت. علاقه زياد او به كتاب المجسطى او را به شهر طليطله اسپانيا كشانيد و چون در آن جا فراوانى آثار علمى مختلف به زبان عربى را مشاهده كرد, به آموختن زبان عربى و ترجمه آثار مذكور پرداخت. او تا پايان عمرش در 1187 م همه همت خويش را صرف ترجمه اين كتاب ها كرد. كليه فعاليت هاى او و شاگردانش در طليطله ـ كه بهترين مكان براى اين كار بود ـ صورت گرفت.
    ژرارد در شاخه هاى مختلف علوم كار كرد. وسعت كار او اين توهم را ايجاد كرده است كه او رهبرى نهضت ترجمه در طليطله را به دست داشته است. آثار ترجمه اى او از عربى به لاتين شامل 87 اثر است كه شامل برخى كتاب هاى ارسطو و شاگردان او و دانشمندان مسلمان پيرو مكتب ارسطو و نيز برخى از ارزنده ترين آثار رياضى, نجومى و فيزيك دانشمندان مسلمان مى شود.
    آثار او در نجوم شامل ترجمه اصلاح المجسطى جابر بن افلح اشبيلى, زيج زرقانى, سه مقاله از ثابت بن قره, جوامع علم النجوم فرغانى, زيج جيهانى و كتاب ها و رساله هاى متعددى از دانشمندان مسلمان مى شود. در رياضيات نيز كتاب جبر و مقابله خوارزمى, آثار پسران موسى بن شاكر و كتاب اعمال الهندسه از مولفى ناشناس و شروحى بر آثار اقليدسى را ترجمه كرد.(55)
    در زمينه طب, گذشته از آثار يونانيان, او مجموعه تإليفات رازى الحاوى, طب المنصورى, مايحضره الطبيب و اوجاع المفاصل و كتاب التصريف ابوالقاسم زهراوى, قانون ابن سينا و آثارى در داروشناسى از يعقوب كندى, ابن وافد, ((ابن سرابيون)) و ((ابن ماسويه)) را به لاتين برگرداند.(56) آثار او در فلسفه اسلامى شامل شرح فارابى بر كتاب ارسطو و احصإ العلوم او, چهار اثر از كندى و كتاب حنين بن اسحاق مى باشد. او هم چنين كتاب هايى از ثابت بن قره و ابن هيثم (در فيزيك), و كتاب هايى از جابر بن حيان و رازى (در شيمى) ترجمه كرد.(57)
    يكى از ويژگى هاى مهم حوزه اسپانيا, حضور و فعاليت دانشمندان و مترجمان يهودى بود كه از مشهورترين آن ها ((ابراهيم بن عزرا)) و ((ابراهيم بن برحيه)) را مى توان نام برد. ابن عزرا (1167 ـ 1089 م) در طليطله زاده شد. درباره تحصيلات او آگاهى زيادى در دست نيست. از آثار ترجمه اى او به عبرى, دو رساله نجومى از ماشإ الله منجم و شرح بيرونى بر زيج خوارزمى است كه كتاب اخير تنها از طريق ترجمه او در اروپا معرفى شد.(5 ابراهيم بن برحيه (متوفاى 1138 م) نيز رياضيدان و فيلسوف اسپانيايى بود كه با ساير مترجمان اسپانيا همكارى داشت.
    از ديگر مترجمان يهودى اسپانيا ((موسى پسر سموئيل)) (1283 ـ 1240 م) بود كه ترجمه هاى او مشتمل بر 30 اثر مى شد و بخش مهم آن ها شروح ابن رشد بر آثار يونانيان و چند اثر از جابر بن افلح, البطروجى, قانون و الاشارات ابن سينا و زادالمسافر ابن جزار بود.(59)
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #32

      o حوزه سيسيل
      جزيره سيسيل به سال 212 هجرى به دست ((اغلبيان)) ـ از امراى تابع عباسيان در افريقيه فتح شد, اما آن ها نتوانستند بر تمام جزيره استيلا يابند.(60) سپس ((فاطميان)) سيسيل را تحت حكم خود درآوردند و از سال 340 هجرى ((كلبيان)) از جانب آن ها بر اين جزيره حكمرانى كردند. از اوايل قرن پنجم هجرى حملات نورماندىها از ايتاليا بر سيسيل آغاز شد و سرانجام در 483 ه" 1091 م تمام جزيره را به تصرف خويش درآوردند و بر حاكميت مسلمانان بر آن خاتمه دادند.(61)
      حضور مسلمانان در اين حوزه فقط به جزيره سيسيل محدود نمى شد, آن ها سواحل جنوبى ايتاليا را كه نزديك ترين جا به سيسيل بود مورد هجوم قرار مى دادند و اغلب, پادگان هايى در اين نواحى داشتند. اين پيروزىها اگر چه دوام زيادى نداشت, ولى تإييدى بر حضور دايمى مسلمانان در اين ناحيه بود.(62)
      سيسيل در طى حكومت مسلمانان, يكى از مراكز تمدن و فرهنگ اسلامى بود كه پس از استيلاى نورماندىها بر آن, تا مدتى اين خصلت را حفظ كرد. حاكمان نورماندى سيسيل كه هم سياست مسالمت جويانه اى نسبت به مسلمانان داشتند و هم دوستدار و حامى علم بودند, نقش زيادى در انتقال فرهنگ و تمدن اسلامى به اروپا داشتند. ((راجر دوم)) roger)) 1154 ـ 1130 م جغرافى دان بزرگ مسلمان: ((شريف ادريسى)) را به دربار خود فرا خواند و ((فردريك دومfredrick) (() 1250 ـ1194 م همواره عده اى از انديشمندان مسلمان را در كنار خود گرد مىآورد.(63)
      در طى سال هاى متمادى كه فرهنگ اسلامى در سيسيل رواج داشت, اين جزيره مركز انتقال فرهنگ اسلامى به اروپا گرديد. در واقع, جريان فعال ترجمه متون اسلامى نخست از اين ناحيه آغاز شد و اولين مترجمان از اين حوزه برخاستند. حوزه سيسيل ـ در اين گفتار ـ شبه جزيره ايتاليا را نيز در بر مى گيرد كه در قرن دوازده و سيزده ميلادى از مراكز فعال فرهنگى اروپا بود و مدرسه طب سالرنو در آن قرار داشت. تاريخ تإسيس اين مدرسه به درستى معلوم نيست, ولى در سده هاى دهم و يازدهم ميلادى, مهم ترين مركز پزشكى و درمانى اروپا محسوب مى شد. آثار پزشكى اين مدرسه در ابتداى قرن يازدهم ميلادى ظهور و بروز يافت.
      توسعه علوم پزشكى در مدرسه سالرنو مرهون علوم اسلامى و كار مترجمان لاتينى بود; با اين همه, حتى فعاليت اين مدرسه در سده دوازدهم ميلادى ـ كه عصر طلايى آن بود ـ با مراكز علوم اسلامى قابل مقايسه نبود.(64) به هر حال, مدرسه طب سالرنو از مراكز فعال ترجمه در حوزه سيسيل بود. در اين جا به نام چند تن از مترجمان فعال اين حوزه اشاره مى كنيم:

      كنستانتين افريقايى(constantin of africa)
      كنستانتين مسيحى, مسلمان مسيحى شده اى بود كه در تونس به دنيا آمد و تحصيلاتش را در شمال افريقا آغاز كرد. او در طى سفرهايش به عراق و سوريه, با ((ابن بطلان)) طبيب مسلمان ديدار كرد. پس از آن, مدتى به عنوان دارو فروش به سيسيل رفت. و از آن جا به سالرنو سفر كرد و چون عقب ماندگى پزشكى هم كيشان خود را ديد, به فكر آموختن طب به آن ها افتاد. او براى تحصيل به مصر رفت و پس از چندى, با انبوه تإليفات مسلمانان به سالرنو بازگشت و در آن جا همه همت خود را بر ترجمه اين كتاب ها گماشت تا در سال 1087 ميلادى درگذشت.(65) ترجمه هاى فراوان او از عربى به عبرى, تحول بزرگى در پزشكى اروپا پديد آورد. ظاهرا او به زبان لاتين تسلط نداشت و در تصحيح فنون از شاگردانش ((اوتوoto) (() كمك مى گرفت. مهم ترين آثار ترجمه اى او بخش بزرگى از كتاب الطب الملكى نوشته على بن عباس اهوازى, كتاب زادالمسافر ابن جزار و رساله چشم پزشكى از حنين بن اسحاق بود. او هم چنين كتاب كامل الصناعه على بن عباس اهوازى را كه به لاتين به نام ـliber regius ـ شهرت يافت ترجمه كرد. ترجمه كتاب الطب الملكى هم كه نخستين كتاب طب عمومى ترجمه شده بود, گشايشى در علوم پزشكى اروپا بود.(66)
      ترجمه كتاب هاى بسيارى از دانشمندان يونانى و مسلمان به كنستانتين نسبت داده شده است و شمار دقيق آن ها معلوم نيست. پيشتر تصور مى شد كه در بين آثار كنستانتين نسخه هايى از تإليفات خود او نيز وجود دارد. اين تصور ناشى از آن بود كه او بيشتر ترجمه هاى خود را بدون ذكر نام مولف كتاب و حذف تمام نام هاى عربى (و آن چه احتمال داشت هويت كار او را مشخص سازد) از متن كتاب ها يا حتى با قرار دادن نام خود به جاى نام مولف ارايه كرده بود. او فقط برخى نوشته هاى بقراط و جالينوس را كه ترجمه عربى آن ها در آثار حنين بن اسحاق موجود بود, به نام خود معرفى نكرد. (67) اين مسإله زمانى آشكار شد كه اصل عربى كتاب هاى مذكور پيدا شد. ((استفان لمباردىstephano) (() و ((ديميتريوس سيسيلىdemetrus de sicilia) (() نخستين كسانى بودند كه پى بردند او كتاب شفإ العيون حنين بن اسحاق را تحت نامoclis de و كتاب زادالمسافر ((ابن جزار)) را با عنوانviticum به خود نسبت داده است. پس از چندى معلوم شد كه او كتاب هايى از ((اسحاق اورانيوس)) را نيز به خود نسبت داده و كتاب جراحى او همان ترجمه كتاب على بن عباس اهوازى و كتاب شيمى او متعلق به محمد بن زكرياى رازى است!(6

      آدلارد باثى(adlard of boce)
      او احتمالا در 1070 ميلادى به دنيا آمد و مدتى در نورماندى و فرانسه به سر برد و بين سالهاى 1104 تا 1107 م به سالرنو عزيمت كرد. مدتى نيز در سيسيل اقامت داشت و در سفرى كه به شرق داشت, مدتى در انطاكيه و طرسوس اقامت كرد. مهم ترين و ممتازترين كارهاى او, آثار عربى ترجمه شده در زمينه رياضيات است; مانند تصحيح مسلمه مجريطى و زيج خوارزمى كه شامل جداول سينوس ها و تانژانت ها است. از طريق همين كتاب بود كه دانش مثلثات اسلامى به اروپا راه يافت. كتاب ديگر, ترجمه مقدمات حساب خوارزمى و نيز پانزده مقاله اصولى اقليدسى از متن عربى آن بود. (69)

      استفان انطاكى(stephano de pizea)

      استفان در شهر پيزاى ايتاليا به دنيا آمد و در سالرنو به تحصيل پرداخت و پزشكى حاذق گرديد. در حدود 1120 م به انطاكيه سفر كرد و در همين سال ترجمه كتاب الطب الملكى على بن عباس اهوازى را به اتمام رسانيد كه قسمت هايى از آن قبلا توسط كنستانتين ترجمه شده بود. اهميت كار استفان در افزودن واژه نامه اى در انتهاى كتاب بود. او هم چنين نسخه اى از كتاب المإمونى فى الطب را ترجمه كرد; جز اين ها, او كتاب هاى بسيار ديگرى از عربى به لاتين ترجمه كرد.(70)
      ناگفته نگذاريم كه در حوزه سيسيل مترجمان ديگرى نيز فعاليت داشته اند كه اهميت كار آنان كمتر از افراد مذكور بوده است. آنچه در اين جا درباب نهضت ترجمه متون اسلامى بيان شد, تنها مربوط به دوران آغازين اين نهضت در سده يازدهم و اوج فعاليت آن در سده دوازدهم ميلادى است. نهضت ترجمه كمابيش تا قرن شانزدهم ميلادى ادامه يافت. به خصوص در سده هاى سيزدهم و چهاردهم, ترجمه آثار فلسفى و حكمت در سطح وسيعى آغاز شد. با ظهور صنعت چاپ از قرن پانزدهم به بعد نيز, كتاب هاى ترجمه شده دانشمندان مسلمان بارها چاپ و منتشر گرديد و به عنوان كتاب هاى درسى در دانشگاه ها و مراكز علمى اروپا به كار گرفته شد.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #33
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #34
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #35
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #36
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #37

                بناى زرنگ
                نويسنده گمنامى در رساله كوچكى به نام شهرستان هاى ايران كه يك متن پهلوى است از بانيان شهرهاى ايران نام برده است. وى از زرنگ چنين ياد كرده است ((شهرستان زرنگ را نخست افراسياب گجسته (ملعون) تورانى ساخت. او آتش پيروزگر كرگوگ بدان جا نشانيد. او منوچهر را به پذشخوارگر فرستاد و سپندارمذ (فرشته موكل زمين) را به زنى خواست و سپندارمذ به زمين (با او) بياميخت. او شهرستان را ويران كرد و آتش را بيفسرد و سپس كيخسرو پسر سياوش شهرستان را دوباره ساخت و آتش كرگوگ را دوباره برپا كرد و اردشير پسر پاپك شهرستان را به پايان رسانيد)).(10) در اين متن به طور آشكار از شهر ديگرى نام برده شده كه قبل از زرنگ نقش مركزيت سيستان را داشته است.
                شهرستان يا رام شهرستان در بسيارى از روايات مورخين و جغرافيا نويسان شهرى با شكوه ذكر شده است. اين شهر در ابتداى حكومت ساسانيان شهرى عظيم به شمار مى رفت ((و گويند كى رود سيستان برين شارستان مى رفت, مگر بندى كى آن را سوكن خوانند گسسته شد و از اين شهر آب بيفتاد. مردم رام شهرستان از آن جا برخاستند و زرنج را بنا كردند)).(11) فاير سرويسfairservis) ) تاريخ بناى شهر زرنگ را حدود قرن ششم ميلادى در زمان حكومت خسرو اول ذكر كرده است)).(12)
                نويسنده تاريخ سيستان كه مهمترين مرجع ما در بيان سيماى زرنگ است درباره بنا كردن شهر نگاشته است ((و بنا كردن سيستان آن روز بود كه گرشاسب داناان جهان را گرد كرده بود كه من شهرى بنا خواهم كرد به اين روزگار كه ضحاك همه جهان همى ويران كند و آزادگان جهان همى كشد و از جهان به جادويى همى بر كند تا مردمان عالم را سامه اى باشد كه او را بر شهرى كه من كرده باشم فرمان نباشد. اما چنان خواهم كه نيكو نگاه كنيد و از هفت و چهار و دوازده بنگريد و به وقتى ابتدا كنيد كه سعد باشد, بى هيچ نحس, چنان كه ديگرگاه بماند, چندانى كه حد امكان باشد, هر چند كه جهان و هر چه اندر اوست بر گذر است و همه به آخر ناچيز گردد. ايشان بر فرمان او بسيار درنگ و روزگار كردند تا وقتى نگاه كردند و گفتند كه اكنون بنا كن. او ابتدا به دست خويش پى افكند, پس حكم كردند كه تا چهار هزار سال شمسى اين شهر بماند)).(13)
                ملك شاه حسين سيستانى (نويسنده عصر صفوى) كه خود اهل اين ديار است در كتاب احيإ الملوك كه در واقع مكمل تاريخ سيستان مى باشد بنيان شهر زرنگ را به گرشاسب نسبت داده است.(14) اسدى توسى از سخن سرايان سده پنجم قمرى از رفتن گرشاسب به سيستان و ساختن شهر آن دو شعر زيبا دارد كه پاره اى از يكى در اين جا بيان مى گردد:
                سپهبد گرفت از پدر پند ياد
                وز آنجا سوى سيستان رفت شاد
                اسيران كه از كابل آورده بود
                به يك جايگه گردشان كرده بود
                بفرمود خون همه ريختن
                وزيشان گل باره انگيختن
                يكى نيمه بد كرده ديوار شهر
                دگر نيمه كردند از آن گل دو بهر
                از آن خون بريگ اندرون خاست مار
                كرا آن گزيدى بكردى فكار
                چون آن شهر پردخت و باره بساخت
                برو پنج در آهنين بر نشاخت...

                گرچه سخن شاعر درباره ساختن گل از خون اسيران كابل غلو مى نمايد اما مى توان پاره اى از اوصاف زرنگ را در اشعار او دريافت. گويا گرشاسب حاكم و گو سيستان در ساخت اين شهر از مهندسين و معماران بى شمار كه هر يك از سرزمين دوردستى همچون روم و هند آمده بودند استفاده كرده است. با وجود اين زرنگ سيماى يك شهر ايرانى ـ اسلامى داشت, باره اى گلين, ارك يا دژى سر به فلك كشيده, خندقى عريض و عميق, پنج در آهنين و بند باد از خصوصيات بارز شهر زرنگ در شعر اسدى توسى است.(15)

                شهر زرنگ
                زرنگ نخستين پايتخت ايران پس از هجوم و تسلط اعراب عنوان زرنج يافت. از اين رو زرنج معرب زرنگ است. اين شهر با شكوه در دشت حاصلخيز سيستان و در نزديكى رودخانه هيرمند كه در اوستا از آن به نام هئتومنت ياد شده قرار داشت ((اين شهر در موضعى در طول هشتاد و نه درجه و عرض سى و دو درجه قرار داشت)).(16)
                زرنگ نيز مانند ساير شهرهاى ايران اسلامى داراى سه قسمت عمده بود. در مركز شهر, ارك يا كهن دژ قرار داشت كه قلب تپنده شهر به حساب مىآمد. شارستان فضايى بود كه قسمت مركزى و اصلى شهر را با حصارى بلند در ميان مى گرفت و جايگاه طبقه ممتاز مانند اشرافيان و زمينداران بزرگ بود. دور تا دور شارستان را ربض با شعاع سه كيلومتر و باره اى بلند و گلين احاطه مى كرد كه صاحبان حرف در آن سكونت داشتند. هر دو حصار زرنگ (بيرونى و اندرونى) از گل ساخته شده بود, زيرا در اين سرزمين به حكم آن كه كوه و معدنى وجود نداشت از سنگ و گچ بهره كافى نمى بردند. با وجود اين, حصارها بسيار قطور و مرتفع و مستحكم بود و هيچ نيرويى نمى توانست به آسانى در آن رخنه كند مگر اين كه كسانى از داخل خيانت كنند و راه نفوذ دشمن به درون شهر را باز گذارند. گويا هر يك از باره هاى بين دروازه ها نام مخصوصى داشت, چنان كه در كتاب تاريخ سيستان در جاهاى مختلفى از اين حصارها ياد شده است. هنگامى كه طغرل سلجوقى به سيستان حمله ور شد شهر را با گرفتن حصارهاى آن در دست گرفت. مولف تاريخ سيستان حمله وى را چنين شرح داده است:
                ((و جنگ آغاز كرد با حصار مارجويه و ديگر روز, چاشتگاه را, حصار را بستد و صد و هفتاد مرد را از آن حصار بكشت و زنان را ايمن كرد و پيش وى كس فرستادند و همان روز به رندن آمد و رود رزق و حصارهاى آن بستدند و جمله مرد كشته شد و زنان اسير گرفتند و بعضى بيرون گذاشتند و ديگر روز به حصار مهريان و براون رفتند و بستدند)).(17) از ديگر حصارهاى زرنگ مى توان به حصار كمر و كده عمرى اشاره نمود.
                حصار بيرونى شهر را پارگينى (خندق) عميق و عريض همچون كمربندى در ميان گرفته بود تا نيروى دشمن نتواند به آسانى بر حصارها دست يابد. از آن جايى كه شهر در محلى گود و پست واقع شده بود و از سوى ديگر زمين آن زه بسيار داشت آب از درون خندق مى جوشيد و هيچ گاه خشك نمى شد. علاوه بر اين, آب هاى جارى ديگرى نيز به پارگين مى ريخت. ابن حوقل مى گويد ((خندقى استوار پيرامون آن است و اين خندق آب دارد كه از خود آن برمىآيد و نيز آب هاى جارى ديگر نيز در آن مى ريزد)).(1 خندق علاوه بر اين كه وسيله تدافعى نيكويى در مقابل دشمنان به شمار مى رفت آب زايد بستر شهر را جذب مى نمود و در خشكى آن بسيار موثر بود. فاضلاب شهر نيز به پارگين مى ريخت, زيرا در اين شهر به علت بالا بودن آب هاى زير زمينى حفر چاه فاضلاب دشوار بود. دور تا دور خندق را نى هاى بلندى پوشانده بود. آب تقريبا راكد خندق و نى هاى اطراف آن در تابستان هاى گرم و سوزان سيستان از پشه خصوصا پشه مالاريا بيداد مى كرد و منشإ بسيارى از بيمارىها بود.
                حصار بيرونى (حصار ربض) سيزده دروازه بزرگ چوبين داشت. تقريبا تمام جغرافيا نويسان و مورخين با اندك اختلافى در نام ها از اين دروازه ها ياد كرده اند. اصطخرى در مسالك و ممالك دروازه ها را چنين ذكر كرده است:
                ((و بر ربض سيزده دروازه است: يكى دروازه ميناكى سوى پارس رود و ديگر دروازه گرگان و سديگر دروازه شيرك در شتاراق و پنجم دروازه شعيب و ششم در نوخيك, هفتم در كان, هشتم در نيشك, نهم در كركويه, دهم در استريس, يازدهم در غنجره, دوازدهم دروازه بارستان, سيزدهم در زنگيان)).(19)
                يكى از دروازه هاى مهم ربض كه اصطخرى آن را كان ناميده, احتمالا دروازه آكار بود كه تن عمار خارجى را در آن آويختند. در سال 251 قمرى بين يعقوب ليث صفار و عمار خارجى جنگ درگرفت. عمار در اين جنگ كشته شد و پس از آن ((سر عمار را به شهر آوردند و به در طعام بر باره نهادند و تن او به در آكار نگونسار بياويختند)).(20) دروازه ديگرى كه اصطخرى از آن به نام زنگيان ياد كرده بايد همان دروازه روذگران باشد كه يعقوب ليث و حامد سرناوك به حرب محمد بن ابراهيم قوسى از آن بيرون شدند.(21) از دروازه ديگرى به نام حلواگران نيز ياد شده كه در جريان حمله محمود غزنوى به آتش كشيده شد. حصار درونى يا شارستان پنج دروازه آهنين داشت.
                اصطخرى جغرافيانگار سده چهارم قمرى كه نوشته هاى او مرجع بسيارى از كتب جغرافيايى ادوار بعد است پنج دروازه آهنين شارستان را چنين نام برده است: ((يكى در آهنين و ديگرى دروازه كهن و از اين هر دو دروازه, راه پارس برخيزد و سيم در كركويه بر راه خراسان و چهارم در نيشك سوى بست بيرون شود و پنجم دروازه طعام به روستاها بيرون شود و اين در از همه آبادان تر است و همه دروازه ها درهاى آهنين دارد)).(22) دو دروازه نو و كهنه كه به دروازه هاى پارس معروف بودند در سمت غرب قرار داشتند. دروازه كركويه در سمت شمال يا شمال غرب, دروازه نيشك در شرق و دروازه طعام كه پر رفت و آمدترين و مهم ترين دروازه شارستان به شمار مى رفت در سمت جنوب واقع شده بود. اهالى زرنگ پس از گذر از دروازه طعام و ربض شهر به كشتزارها, باغ ها و نخلستان ها گام مى نهادند. در اين منطقه روستاهاى مهمى چون ((سوسكن, سكوكس, ملكان, كرسواد, برنك, ادوراس, كوين, دريارود, ديار و ...)) بر سر راه آنان قرار داشت.(23) در واقع ((سگستان از آبادى مانند صفحه نقاشى شده بود و گويى همه يك روستا بودند ولى شهرك كم داشت)).(24)
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #38

                  بناهاى شهر زرنگ را مى توان در چهار گروه جاى داد, نخست اماكن مذهبى مانند مسجد و آتشگاه و كليسا و مدارس علميه كه نزد تمام طبقات شهر از احترام و جايگاه والايى برخوردار بودند و همه فرق در مراسم ها و مناسك مذهبى به دور از هر اختلافى در آن جا گرد مىآمدند. بناهاى دولتى مانند قصرها و دارالاماره ها و زندان و پادگان هاى نظامى در مرتبه دوم جاى دارند. در گروه سوم مى توان از بناهاى عمومى همچون بيمارستان ها و بازارها و كافه ها و كاروانسراها نام برد. كوىها و سراها در گروه چهارم قرار دارند كه بيشتر بناهاى مردم شهر را تشكيل مى داد.
                  پيش از ورود اعراب به سيستان, مردم اين ديار كيش زرتشتى داشتند و جايگاه عبادت آنان آتشگاه بود. از شواهد و قرائن موجود در تواريخ و سفرنامه ها چنين برمىآيد كه در اين شهر آتشگاه هاى ممتازى وجود داشته است. به احتمال قوى پس از اين كه ربيع بن زياد در سال سى ام قمرى بر شهر تسلط يافت دستور تخريب آتشگاه ها را صادر نمود يا اين كه آنها را به مسجد تبديل كرد.
                  از نخستين مسجدى كه در شهر زرنگ نام برده شده و اطلاعاتى از آن در دست است مسجد آدينه مى باشد. مولف تاريخ سيستان بانى مسجد آدينه را عبد الرحمن بن سمره معرفى كرده است. ((مسجد آدينه سيستان را عبدالرحمن بن سمره بنا كرد (احتمالا سال 39 هجرت) و محراب آن حسن بصرى نهاد)).(25) و در جاى ديگر مى نويسد ((مصلا به در پارس او عبدالله بن ابى برده ابن موساى اشعرى در زمان خلافت هشام ابن عبدالملك ـ بنا كرد)).(26) تاريخى كه براى اين دوره مى توان تعيين نمود سال هاى 120 ـ 111 قمرى مى باشد. ملك شاه حسين سيستانى روايت نخست را در تإسيس مسجد جامع بيان نموده است.(27) مسجد آدينه در شارستان و نزديك دروازه پارس قرار داشت. مقابل مسجد دو حوض بزرگ ساخته بودند كه آب انهار پس از ورود بدان ها به خانه هاى شهر مى رفت.(2 نمازگزاران با آب گوارا و جارى اين دو حوض وضو مى ساختند. مسجد آدينه داراى دو آتشگاه (مناره) بلند بود كه يكى از آن دو در زمان احداث بنا و ديگرى در زمان يعقوب ليث صفارى ساخته شده بود. اين مناره كه رويه آن را مس كشيده بودند.(29) در زير آفتاب درخشان سيستان از مسافتى دور نمايان بود و در پرتو انوار خورشيد چون طلا مى درخشيد. ابن حوقل در گزارشى آورده است كه در سال 359 قمرى گرد بادى مسجد جامع شهر را در زير شن فرو برد و تقريبا حومه شهر را احاطه كرد.(30)
                  از اماكن مذهبى ديگرى كه در شهر زرنگ نام برده شده كليساى زرنگ است. زمانى كه سلطان محمود غزنوى به شهر يورش برد سربازان وى ((مسجد آدينه غارت كردند و علوى خباز را كشتند اندر در مسجد آدينه و اندر كليسا ترسا كشتند)).(31)
                  شاهان صفارى در پايتخت خود اقدام به ساخت قصرهايى نمودند تا نخست در خور شإن شاهى آنان باشد و ديگر اين كه به حكام عباسى كه در قصرهاى الوان بغداد مى زيستند دهان كجى كرده باشند. كوشك يعقوبى با شكوه ترين كاخ زرنگ بود كه در جنوب غربى شهر ميان دروازه پارس و دروازه طعام قرار داشت.(32) قصر عمر و ليث برادر و جانشين يعقوب نيز در همين مكان واقع بود. كوشك يعقوبى علاوه بر اين كه كاخ مسكونى شاه صفارى محسوب مى گشت دارالاماره وى نيز به حساب مىآمد. يعقوب در اين كاخ طرح سفرهاى جنگى خود را با سرهنگان در ميان مى گذاشت و با آنان به شور مى پرداخت. وى نقشه آزادى سرزمين ايران از چنگال اهريمنى عباسيان را با همفكران خويش در همين كاخ پى ريزى كرد و آن را سر لوحه اهداف خود قرار داد. در مقابل كوشك يعقوب, خضرا يا ميدانى قرار داشت كه هر از چند گاه يك بار ((بر خضراى كوشك يعقوبى نشستى تنها, تا هر كه را شغلى بودى به پاى خضرا رفتى و سخن خويش بى حجاب با او بگفتى)).(33)
                  مولف تاريخ سيستان از عدالت و شهامت و رعيت پرورى يعقوب خاطره خوشايندى نقل مى كند كه با هر گونه ظلم و جور و فساد و تباهى در ستيز بود و خود پيشگام اين امور بود. در يكى از اين روزها كه يعقوب بر آن خضرا نشسته بود در كوى سينك مردى را ديد كه زانوى ماتم در بغل گرفته است. يعقوب انديشيد كه بايد او را غمى بزرگ باشد. پس حاجبى را فرستاد تا آن مرد را به نزد او آوردند. يعقوب علت را پرسيد. مرد گفت: يكى از سرهنگان تو هر شب يا يك شب در ميان بدون اجازه به خانه من مىآيد و در حق دختر من ظلم روا مى دارد. يعقوب به او گفت: به خانه برگرد و هر وقت آن سرهنگ به خانه تو آمد به پاى خضرا بيا, در اين جا مردى با سپر و شمشير منتظر تو است. آن مرد رفت و فرداى آن شب سرهنگ به خانه او آمد. مرد بى درنگ به پاى خضرا آمد و در آن جا عيارى را با سپر و شمشير منتظر ديد. سپس آن دو به خانه مرد رفتند و عيار با شمشير خود سرهنگ را به دو نيم كرد. سپس فرمود: چراغ روشن كن و آب و نان بياور. مرد چراغ روشن كرد, ناگاه يعقوب را مقابل خود ديد. يعقوب گفت: آن گاه كه غمت را دريافتم با خداى خود عهد كردم تا آن را مرتفع نسازم روزه خواهم بود. سپس به مرد گفت: جنازه را داخل پارگين بينداز و ديگر روز منادا كرد هر كه مى خواهد سزاى ناحفاظان بيند به لب خندق رود. (34)
                  حسين يزدانيان مولف زندگانى يعقوب ليث صفار دستگاه حكومتى وى را چنين توصيف كرده كه ((يعقوب براى فر و شكوه دستگاه خود به ويژه براى برابرى با دربار خلافت و براى برابرى با كارگزاران آنها دست به كارهايى مى زد. دستور داده بود دو هزار مرد كارى برگزينند و به هر يك از هزار تن نخست, چماق زرين و به هزار تن ديگر چماقى سيمين بدهند. آنان موظف بودند چماق ها را بر دوش گذارده در عيدها و جشن ها و روزهاى رسمى در دو صف برابر هم در كنار منبر او بايستند تا فرستادگان يا كسانى كه به ديدار او مىآيند دستگاه يعقوب را كمتر از دستگاه خلافت به حساب نياورند)).(35)
                  ابن حوقل از يك دارالاماره قديمى در پشت مسجد جامع گزارش مى دهد كه پس از چندى به ربض ميان دروازه طعام و دروازه فارس انتقال يافت.(36) احتمال دارد اين دارالاماره متعلق به عمرو دومين پادشاه صفارى بوده باشد. از ديگر قصرها و عمارات با شكوه زرنگ مى توان از كوشك خلفى, سراى طاهر, قصر بوالحسنى, و قصر ملك نصير الدين محمد نام برد.
                  زرنگ علاوه بر اين كه جمعيت كثيرى را در خود جاى داده بود از اطراف و اكناف مملكت نيز تجار و بازرگانان و مسافران و عياران و سپاهيان در آن جا گرد آمده بودند. بديهى است كه در چنين شهر پرجمعيتى كه دليرى و گردنكشى از خصوصيات بارز مردان آن بود و با شمشيرهاى آخته در خيابان ها و كوچه ها گام برمى داشتند هر آن اتفاقات و حوادث ناگوارى رخ مى داد, از اين رو براى تنبيه خاطيان ((زندان بزرگى در شارستان, نزديك مسجد جامع ساخته بودند)).(37) در همين زندان بود كه آخرين حكمران عرب (درهم بن نضر) را محبوس كردند و سيستانيان پس از استقلال يعقوب را در سال 247 قمرى به پادشاهى برگزيدند.
                  دارالضرب زرنگ و خزانه آن در شارستان قرار داشت. مهمترين خزانه ها از آن عمروبن ليث بود. اين خزانه ها كه به ارك شهرت داشت ميان باب كركويه و نيشك به فرمان عمرو تإسيس گرديدند و انباشته از ثروت هاى كلانى بودند كه در جريان تصرف ولايات و شهرهاى مختلف ايران به زرنگ انتقال داده بودند. عباس پرويز خزائن عمرو ليث را چهار ارك مى داند ((يكى مخصوص مهمات لشكرى و دو ديگر خزينه مال صدقات مربوط به جيره سپاهيان و سه ديگر خزينه مال خاص, مخصوص دستگاه امارت و مصارف خود عمرو و خزينه عمومى جهت عمال و حكام)).(3
                  بناهاى عمومى زرنگ نيز در خور تعمق و بررسى است. بازار مهمترين مركز تجارى و محل داد و ستد ساكنين شهر يا كسبه و تجار بود كه علاوه بر تإمين مايحتاج روزانه, محصولات خويش مانند پارچه هاى ابريشمى و زيلو و فرش و خرما و انگوزه را به فروش مى رساندند. بازارهاى داخل شهر پيرامون مسجد جامع قرار داشت و بسيار آباد بود. بازارهاى ربض از جمله بازار عمرو كه به دستور وى ساخته شد نيز بسيار آباد بود. عايدى هزار درهمى روزانه اين بازار صرف مسجد جامع و بيمارستان شهر و مسجد حرام مى شد. بازار شهر از دروازه فارس تا دروازه مينا پيوسته بود و طول آن به نيم فرسخ مى رسيد.(39) تاريخ سيستان علاوه بر بازار عمرو از بازارهاى ديگر مانند بازار سراجان و بازار نو و بازار در طعام نام برده است.(40) از محل بيمارستان و كاروانسرا و حمام شهر شواهدى در دست نيست, اما از قرائن پيداست كه چنين تإسيساتى در شهر بزرگى مانند زرنگ وجود داشته است. عمرو ليث علاقه زيادى به ايجاد ابنيه و كاروانسرا و رباط جهت آسايش مسافرين داشت. بعضى از مورخين مى گويند عمرو در دوران امارت خويش هزار رباط و پانصد مسجد آدينه و مناره احداث كرد و پل هاى فراوان در نقاط مختلف قلمرو حكومتى خود ساخت.(41)
                  شهر زرنگ داراى محلات و كوىهاى مختلفى بود. اين كوىها و محلات به وسيله خيابان و كوچه به يكديگر متصل مى گرديدند. احتمالا هر كوى متعلق به قشر خاصى از اصناف و طبقات اجتماعى بود كه بر حسب موقعيت شغلى و اجتماعيى كه داشتند كوى و سراى آنها در منطقه ويژه اى از شارستان و ربض قرار داشت. از سوى ديگر فرم و گستردگى منازل مسكونى آنان ارتباط مستقيمى با درآمد و موقعيت اجتماعى افراد داشت. در تاريخ سيستان از كوىهاى مختلف اين شهر نام برده شده كه تعدادى از آنها بدين قرارند: كوى سينك, كوى عبدالله حفص مقابل دروازه پارس, كوى زنان, كوى رخ, كوى فراه, محله كلاشير, حوربندان, گاشن, كوى ميار و كوى كوشه.
                  خانه هاى اهالى شهر به موازات يكديگر در دو سوى كوچه ها و خيابان ها رو به جنوب قرار داشت. دليل اين امر آن بود كه بادهاى 120 روزه سيستان از شمال غرب مى وزند. هم اكنون نيز ساكنان اين منطقه در ورودى منازل خود را پشت به باد مى سازند. بناهاى شهر زرنگ عموما از گل و خشت بود و سقف آنها را طاق مى زدند. دليل عدم استفاده از چوب را جغرافيا نگاران رطوبت موجود در منطقه دانسته اند كه چوب را فاسد مى كند و موريانه در آن راه مى يابد.(42) با اين حال گل و خشت بهترين نوع مصالح در ساخت بناهاى مناطق كويرى است, زيرا چنين خانه هايى مانع نفوذ گرما به اندرون مى شوند و محيط خانه را قابل تحمل مى سازند. خانه ها و سراهاى با اهميتى كه در حوادث مختلف تاريخ سيستان در شهر زرنگ از آنها نام برده شده بدين قرارند:
                  ((خانه براون و خانه شهرزادى به رندن و خانه نيش سر رندن))(43) ((سراى ابراهيم قوسى و سراى حمدان يحيا كه او را كلوك گفتندى))(44) خانه سرناوك, ((سراى بوالحسينى, سراى بايوسفى, سراى ارتاشى در شارستان مقابل آب بزيان, سراى ابو جعفر قوسى, سراى امام فاخر بن معاذ كه اين آخرى در رمضان سال 421 توسط عياران غارت شد و در آتش سوخت. همچنين سراى بهلول بن معن)).(45)
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #39

                    سيستم آب رسانى شهر زرنگ از نوع خاك و زمين شهر و امكانات موجود پيرامون آن تبعيت مى كرد. شور بودن خاك و وجود زه حفر چاه را دشوار ساخته بود, زيرا آب اين چاه ها اغلب شور و غير قابل شرب بود و از سويى در مدت كوتاهى نشت مى كرد و انباشته از خاك مى گرديد. بنابراين چنين شهر بزرگى نيازمند آب فراوانى بود كه بتواند در تمام طول سال حوائج ساكنين آن را برآورده سازد. بنابر نوشته هاى جغرافيانگاران رود هيرمند در دست چپ شهر و در نزديكى آن قرار داشت. چنين رودخانه عظيم و پر آبى مى توانست نقش موثرى در ايجاد و بقاى زرنگ داشته باشد, از اين رو شعبات كوچك و بزرگى چه به طور مصنوعى و چه به طور طبيعى در دشت حاصلخيز سيستان جريان داشت. يكى از اين شعبات سنارود بود كه از مقابل زرنگ مى گذشت. اهالى زرنگ چند جوى كوچك و بزرگ از سنارود به داخل شهر كشيده بودند. سه رشته از اين انهار از سه محل داخل شهر مى شد ((از جمله آنها چشمه اى است كه از دروازه قديم و نيز چشمه ديگر از دروازه جديد و سومى از دروازه طعام وارد مى شود و مجموع آنها مى تواند آسيابى را بگرداند. خانه هاى شهر و ربض داراى آب جارى و باغ است و در ربض نيز چشمه هايى است كه از همين چشمه هاى داخل شهر منشعب مى شود)).(46)
                    آب اين انهار پس از جريان در كوچه هاى ربض به دو حوض بزرگ مقابل مسجد آدينه در شارستان مى ريخت. سپس اين آب در انهار كوچه هاى شارستان به جريان مى افتاد. انهار جارى در شهر, كوچه باغ هاى زيبا و سرسبزى را به وجود آورده بود و مسافرين در گرماى تابستان مى توانستند لختى در سايه خنك بيدهاى كنار انهار بياسايند. گويا هر يك از اين انهار نامى داشت, چنان كه نهر داخل شارستان به آب بزيان معروف بود و دو نهر ديگر به آب ديوانه و رود زرق.(47) اهالى شهر جوىهاى كوچكى را از اين انهار به داخل سراىهاى خود كشيده بودند تا ضمن برآوردن احتياجات خويش باغ ها و جاليزها را نيز سيراب سازند. يكى از باغ هاى زرنگ باغ ميمون بود كه در شارستان قرار داشت و جايگاه اميران و بزرگان شهر بود.
                    از ديگر آثار زرنگ مى توان به مناره كهن اشاره نمود. اين مناره جايگاهى براى دادخواهى مردم شهر بود و تا داد خود نمى گرفتند اجتماع خود را به هم نمى زدند. احتمالا اين مناره جايگاه يك آتشگاه قديمى بود كه قبل از اسلام از حرمت و كرامت والايى برخوردار بود و پس از آمدن اسلام نيز همچنان عزت خود را به عنوان يك مكان مقدس حفظ كرده و به صورت جايگاهى براى دادخواهى مظلومان درآمده بود.
                    ((سيستان مركز مار و مردان گردن فراز پيشگام, خردمند, زيرك, فقيه حافظ, باهوش, با ادب, سخن ور, ماهر در هندسه و حكمت بود)).(4 تقريبا تمام جغرافيانگاران از كثرت مار در اين شهر سخن گفته اند. ياقوت در معجم البلدان از ابن الفقيه نقل كرده كه ((در هنگام گشايش سجستان به دست عرب ها مردمان آن جا مى گفتند نبايد خارپشت ها را كشت و نه آنها را راند, زيرا آنها مارها را مى كشند. سجستان پر است از مار, در هر خانه آن ديار يك خارپشت نگاه مى دارند)).(49) اسدى توسى مارهاى زرنگ را نتيجه خون كابليان مى داند كه در گل بناهاى شهر سرشته شده است.
                    از آن خون به ريگ اندرون خاست مار
                    كرا آن گزيدى بكردى فكار

                    اگر به گفته هرودوت مصر بخشش نيل است, سيستان نيز بخشش رود هيرمند بود.(50) ياقوت مى گويد كه هزار ريزابه به اين رود مى ريختند و هزار نهر از آن جدا مى گردند. اين انهار باعث آبادانى دشت سيستان, افزايش جمعيت و بناى ديه هاى فراوان مى گرديد. در اطراف زرنگ روستاهاى آباد و پرجمعيتى مانند كوين و زنبوك و فره و درهند و قرنين و كواربواز و كزه و سنج و باب الطعام و كروادكن و نه الطاق(51) نقش موثرى در حيات و اقتصاد شهر داشتند. در اين روستاها باغ هاى پهناورى وجود داشت كه عمده محصولات آنها خرما و انار و انگور بود. علاوه بر باغدارى, صيفى كارى نيز در كنار محصولات استراتژيك مانند جو و گندم و ارزن رواج داشت. از آثار مهم و قابل توجهى كه مى توان در كنار اين روستاها و حاشيه زرنگ نام برد آسياب بادى و چرخ باد بود.
                    جابه جايى دو توده هواى سرد هندوكش و هواى گرم مناطق كويرى ايران باعث به وجود آمدن بادهاى محلى 120 روزه سيستان مى گردد. اين بادها كه جهت آنها شمال غربى ـ جنوب شرقى است از اواسط ارديبهشت تا اواخر شهريور پيوسته و سخت مى وزند. مردم سيستان با علم مهندسى دريافتند كه از اين انرژى رايگان مى توان به بهترين نحو استفاده نمود. از اين رو در اطراف زرنگ و ساير نواحى سيستان مبادرت به ساخت آسياب بادى و چرخ باد كردند كه اين نوع آسياب مخصوص اين بلاد بود. البته آسياب بادى و چرخ باد فقط در تابستان و آن هم هنگام وزش باد مورد استفاده قرار مى گرفت و در زمان هاى ديگر استفاده اى نداشت. ملك شاه حسين سيستانى درباره چرخ باد مى گويد ((بعضى محال چرخ بر سر چاه آب داير ساخته اند و به شكل آسياى باد تعبيه كرده اند كه آسيا مى گردد و آب از چاه بيرون مىآيد و زراعت مى نمايد)).(52)

                    چارلز ادوارد ييت در سفرنامه خراسان و سيستان كه تا زمان وى نيز آسياب هاى بادى سيستان داير بود درباره ساختمان آنها گفته ((ساختمان اين آسياب ها بدين ترتيب است كه يك ستون به طور قائم قرار مى گيرد و دو ديوار آن را در جهات جانبى مهار مى كنند. به ترتيبى كه فضاى رو به جنوب آن باز و دو سوم فضاى رو به شمال آن بسته است. از بالاى ستون و وسط آن يك تير عرضى عبور مى كند, ستون در پايين از سنگ هاى آسياب عبور كرده و در جايى كه براى آن تعبيه شده است قرار مى گيرد. سنگ آسياب بالايى توسط گوه هايى به ستون متصل مى شود و همراه با آن به چرخش در مىآيد, حال آن كه سنگ زيرين در تمام مدت ثابت و بدون حركت مى ماند. ارتفاع ستون به شش متر مى رسد و در بالا پره هايى كه توسط نى و تيرهاى افقى ساخته شده اند به آن متصل اند, از محفظه اى كه رو به شمال باز است باد به پره ها مى خورد و آن را به گردش مىآورد)).(53)

                    گورستان زرنگ تلى بود كه به آن ((تل مهاجران)) مى گفتند.(54) احتمالا اين تل در خارج از شهر قرار داشت و قبل از اسلام, اجساد را مطابق دين كهن ايرانى بر بالاى آن مى نهادند. همچنين ((بيرون شهر سيستان موضعى بود كه در قديم الايام شهر آن جا بود. نام آن موضع حشوى بود و در شب (تمام مردم) سيستان و اهل سيف آن جا جمع شدند و بامداد خروج كردند و ملك شمس الدين را با هژده پسر شهيد كردند و ملك تاج الدين حرب را به تخت نشاندند)).(55)

                    علل تباهى و انهدام زرنگ
                    گرچه اصلى ترين عامل انهدام و تخريب زرنگ تهاجمات نظامى بود, اما عوامل طبيعى نيز در فرسايش آن بى تإثير نبوده است. مهمترين عامل طبيعى مخرب شهر و بناهاى آن بادهاى پيوسته و سهمگين سيستان بود كه مقادير زيادى ريگ روان به سوى شهر مى پراكند. بدى ريگ روان آن است كه به محض برخورد با مانع در پشت آن انباشته مى گردد تا به مرور آن را در خود بپوشاند. بدين ترتيب ريگ روان باعث مى گرديد ساختمان ها و كشتزارها در زير آن مدفون يا اين كه به مرور زمان بر اثر فرسايش منهدم گردند, چنان كه مسجد آدينه زرنگ در سال 359 قمرى در زير توده اى از همين شن و ريگ روان مدفون شد.
                    با وجود اين كه بادهاى صد و بيست روزه فوايدى چون به حركت در آوردن آسياب و چرخ باد داشت و در تابستان از شدت گرماى هوا مى كاست, اما در مقابل, مضرات آن جبران ناپذير بود. اهالى زرنگ و به طور كلى سيستانيان در مقابل مضرات باد آرام نگرفتند و براى مقابله با آن تدابير و حيله هايى انديشيدند. اصطخرى تدبير اين مردم در ساختن بند ريگ را چنين بيان نموده است:
                    ((چون ريگ نزديك شهر گرد آيد مردم جمله جمع شوند و گرد بر گرد ريگ ديوارى بسازند از چوب و خاشاك, بلندتر از ريگ و در بن ديوار, جاىها باز گذارند كى باد درآيد و ريگ را برمى دارد و به سر ديوار برون مى برد, چندان كه چشم كار مى كند و جايى اندازد كه ايشان را از آن زيان نبود)).(56)

                    هم اكنون نيز اهالى سيستان براى جلوگيرى از عوارض اين بادها يا درخت مى كارند يا با استفاده از نى هاى نيزار نوعى ديوارهاى حفاظتى مخصوص كه در محل ((تنگ ناميده مى شود در مقابل جريان اين ريگ ها به وجود مىآورند كه عمل بادشكن و در عين حال تثبيت ريگ روان را بر عهده دارد)).(57)

                    زرنگيان زرنگ و با تدبير حتى از ريگ بادآورده نيز بهره مى بردند. ملك شاه حسين سيستانى مى گويد ((و اگر مردم سيستان ذخاير خود را از گندم و حبوبات (در ريگ) پنهان كنند در آن جا تا صد سال ضايع نشود و قماش ابريشم و سقرلاط و صوف در جوف آن ريگ ضايع نشود و آن ريگ چون بر زمين تلخ و شور افتد زمين خوب شود و تخم روياند و آب هيرمند كه بر روى آن ريگ مى گذرد گوارا و خوشگوار مى شود)).(5 نويسنده تاريخ سيستان نيز علاوه بر ذكر فوايد فوق اضافه مى كند كه ((مردم كى بر آن جا خسبد تندرست باشد و از فضل ريگ است كه فرزند آدم را چون خرد باشد بر آن جا بدارند تا قوى گردد و اعضاى وى درست باشد)).(59)

                    يكى ديگر از عوامل طبيعى فرسايش بناها و تإسيسات زرنگ سيل بود, چنان كه چندين نوبت جريان سيل باعث گرديد شهر براى چندين ماه در محاصره آب بماند. عظيم ترين سيل در سال 641 قمرى شهر را فرا گرفت, چنان كه در كناره خندق و حوالى شهر يك نيزه آب بود. اين سيل حدود سه ماه طول كشيد و در اين مدت ساكنين زرنگ با كشتى به اطراف آمد و شد مى كردند. بر اثر اين سيل هشت مرد در خندق شهر غرق شدند. (60) در زمان سلطان مسعود نيز بند كندك شكسته شد و دروازه كركو را آب برد.
                    حال كه از عوامل طبيعى فرسايش زرنگ سخن به ميان آمد بجاست پيش از آغاز مقوله تخريب عامل انسانى شهر, بلايايى را كه بر سر شهر و مردم آن آمده نيز بازگو كنيم. در زمان ولايت عبدالله بن ابى برده (118 ـ 111ق), حصين بن محمد قوسى (حدود 176ق) و در زمان عمرو بن عماره فقيه كه مذهب سفيان ثورى به سيستان آورد زمين لرزه هايى اين شهر را لرزاند, اما تاريخ سيستان هيچ گزارشى از تلفات و خسارات آن نداده است.

                    از دو خشكسالى و قحطى بزرگ كه امراضى مانند وبا را نيز با خود به همراه داشت گزارش شده است. نخستين قحطى در سال 220 قمرى اتفاق افتاد كه در جريان آن, آب هيرمند خشك شد و بسيارى از تجار و بزرگان و خداوندان نعمت و مردم عادى جان باختند.(61) قحطى ديگرى كه همراه با وبا بود در سال 747 قمرى اتفاق افتاد. در اين سال تعداد كثيرى از مردم تلف شدند و ملك قطب الدين حاكم وقت بر اثر وبا به جوار رحمت ايزدى پيوست.(62) در سال 562 قمرى نيز چنان سرمايى بر سيستان حاكم شد كه تمام نخل ها يخ بست.(63)
                    ثروت و موقعيت استراتژيك و شهرت سيستان باعث نابودى اين سرزمين و پايتخت بزرگ آن زرنگ گرديد. غزنويان و سلجوقيان و مغولان و تيموريان و افاغنه نيروهايى بودند كه از شرق و آسياى مركزى همچون ادوار اسطوره اى بر اين سرزمين تاختن گرفتند و آن را در زير سم اسبان خود لگدكوب كردند و با آتش خشم و كين خود خاكستر نمودند. حملات مغول در چندين نوبت در سده هفتم قمرى صورت گرفت. طى هر يك از اين حملات صدمات جبران ناپذيرى به شهر و ابنيه آن وارد آمد و تعداد كثيرى سجزى و بلوچ و مجوسى به قتل رسيدند. اما سيستانيان از پا نمى نشستند. آنان در مدت زمانى كوتاه مجددا استقلال خود را به دست مىآوردند و به ترميم خرابى ها مى پرداختند. پس از حمله مغولان ديرى نپاييد كه تيمور سر از سيستان در آورد. وى ((در 764 قمرى (1362 ميلادى) به سركردگى هزار سوار به سيستان وارد شد و اكثر قرإ و قصبات آن را به حيطه تصرف خود در آورد و عاقبه الامر يك دست و يك پاى او تير خورد و به مكران مراجعت نمود و در نتيجه همين ضربت و زخم پا به تيمور لنگ معروف شد)).(64)
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #40

                      تيمور كه براى نقص عضو خويش, كينه و نفرتى عميق از مردم سيستان به دل گرفته بود در آرزوى انتقام جويى بود تا اين كه پس از به هم رسانيدن قدرت با سپاه بى شمارى همچون مور و ملخ بر سيستان فرود آمد و پس از تخريب شهرها و روستاها و كشتار مردمان آن, زرنگ را محاصره كرد. طى زد و خوردهايى كه چندين نوبت بين طرفين رخ داد تعداد كثيرى كشته شدند. قطب الدين امير سيستان و تاج الدين سيستانى سردار و فرمانده كل قوا به منظور جلوگيرى از كشتار مردم, هتك نواميس و ويرانى شهر براى مذاكره با تيمور راهى اردوگاه او شدند. متإسفانه در اين اثنا تعداد كثيرى از مردم زرنگ بدون توجه به حضور حاكمشان نزد دشمن و بدون تدابير جنگى لازم و بى اذن فرمانده قوا, ناگهان بر تيمور كه در نزديكى يكى از دروازه ها مشغول بررسى بود هجوم آوردند و اسب او را زخمى ساختند. تيمور از اين حمله ناگهانى به شدت منقلب شد و دستور بازداشت حاكم سيستان و فرمانده او را صادر نمود و بلافاصله با لشكرى انبوه از هر سو بر زرنگ يورش برد و پس از رخنه در حصار وارد شهر شد. در اين جا بهتر است جريان ورود تيمور به داخل زرنگ و فسادهايش را از كتاب ظفرنامه مولانا شرف الدين على يزدى كه در وصف تيمور و اعمالش نوشته شده دنبال كنيم:
                      ((سپاه ظفر قرين به يك حمله ديگر به فصيل برآمده رخنه ها كردند و شهر را تسخير كرده, حصار را بينداختند و اماكن و مساكن را خراب و ويران گردانيده, بقيه سپاهيان را كه مانده بودند كار بساختند. حضرت صاحبقران چند روز توقف فرمود و به نقل اموال و خزاين شاهان فرمان داد.
                      ز مإواى دستان و سام سوار
                      شتر وارها بر نهادند بار
                      ز دينار وز گوهر نا بسود
                      ز تخت وز گستردنى هر چه بود
                      ز زرينه و تاج هاى به زر
                      ز سيمينه و گوشوار و كمر
                      ز اسپان تازى به سيمين ستام
                      ز شمشير هندى به زرين نيام
                      همان برده و بدرهاى درم
                      ز مشك و ز كافور و هر بيش و كم

                      و هر چه در آن ديار بود از خزف تا گوهر شاهوار و از نفايس اجناس تا ميخ در ديوار به تاراج بر رفت و برق غارت بر بيش و كم آن ولايت گرفته, خشك و تر در هم سوخت)).(65)

                      بدين گونه تيمور, چهره خون آشام تاريخ از سرها مناره ساخت و زرنگ پايتخت كهنسال سيستان و ايران را كه نزديك به هزار سال يا بيش از آن, نقش چشمگيرى در استقلال و شكوفايى اقتصاد ايران داشت در شعله هاى كين خواهانه خود سوزاند و تبديل به تلى كرد كه امروزه تشخيص محل دقيق آن دشوار است.

                      اين شهر كه از قرن چهارم قمرى به بعد كم كم نام ولايت سيستان را به خود گرفت و به شهر سيستان معروف شد داراى القاب و عناوين مشهورى بود, تعدادى از اين عناوين عبارتند از ((دارالملك, دار الزهاد, دار الدوله, مدينه العذرا و دارالنصر و از بسيارى زاهدان سيستان را دارالزهاد مى نويسند)).(66) شهر زرنگ را عذرا يعنى دوشيزه از آن جهت گفته اند كه تسخير آن بر هيچ كس ميسر نبود و همانند دوشيزه دست نخورده باقى مانده بود. حتى محمود غزنوى نيز تا زمانى كه خود مردم زرنگ برابر خلف عصيان نكرده بودند و محمود را در تسخير شهر خويش يارى نكرده بودند از فتح آن عاجز بود.(67)

                      دارالملك سيستان شهر ثروت و تجارت بود و اين ثروت, آزمندان و طمعكاران را از نواحى دور بدان جا مى كشاند تا پس از تصرف شهر به ثروت آن دست يابند, چنان كه ربيع بن زياد پس از نبردى سخت و خونين موفق شد هزار جام زرين با يك هزار برده بى گناه از سيستان به عربستان بفرستد. از سال 30 ـ 33 قمرى ربيع و ابن سمره متجاوز از چهل هزار برده نابالغ و ميليون ها پول نقد و مقدار زيادى از امتعه خاص سيستانى را از سيستان خارج كردند.(6 اين شخص (ربيع) مدت دو سال ولايتدار سيستان بود و در اين سال ها سكه هايى از گونه سكه هاى ساسانى ـ عربى در سيستان (زرنگ) ضرب نمود.(69) ابن سمره نيز كه پس از ربيع حاكم سيستان شد ((در روز يكى از اعياد پارسيان قصر مرزبان را محاصره كرد, مرزبان دو هزار هزار درهم (دو ميليون) و دو هزار برده بدو داد و زينهار خواست)).(70)
                      مردم سيستان و زرنگ ساليانه خراج هنگفتى به خلفاى اموى و عباسى مى پرداختند تا اين كه يعقوب ليث دست اعراب را از سيستان و قسمتى از ايران كوتاه نمود و به اين خراج خواهى ها پايان بخشيد. تاريخ سيستان گوشه اى از ثروت زرنگ را در زمان خلافت طاهر صفارى چنين بيان نموده است.

                      ((و آن روز كه طاهر را (طاهر بن محمد بن عمرو بن ليث) بيعت كردند اندر ارگ جداگانه, به خزينه اندر, سى و شش بار هزار هزار درهم بود دون دينار و جواهر و خزينه ها پر بود و به قلعه اسپهبد و ديگر قلعه ها, همه گنج خانه و خزينه بود)). (71)
                      مقادير زيادى از اين ثروت سرشار از راه تجارت به دست مىآمد. سيستان به دليل موقعيت خاص جغرافيايى خود كه در مسير شاهراه هاى ارتباطى بين شرق و غرب قرار داشت از اهميت فرهنگى و نظامى و تجارى زيادى در دوران هاى مختلف برخوردار بود. (72) كاروان هاى تجارى از خراسان و يزد و كرمان و فارس و سيراف و تيس به سوى سيستان روانه مى شدند و پس از توقف كوتاهى در زرنگ به سوى هند و نواحى شرق رهسپار مى شدند. اجناسى كه از سيستان به ساير مناطق صادر مى شد ((فرش هاى خاص سيستانى به نام جامه هاى طبرى و زيلو, مقادير زيادى زنبيل و طناب بود كه از الياف نخل ها ساخته مى شد. علاوه بر اينها, غله و خرما و انگور و انگوزه (انگژد) و زعفران و ميوه خشك و ماهى پخته و صابون و كرباس در معرض فروش قرار مى گرفت)). (73) فروش اين اقلام در ثروت و بهبود شرايط زندگى سيستانيان خصوصا اهالى زرنگ نقش چشمگيرى داشت.

                      موقعيت جغرافيايى زرنگ
                      سيستان كلكسيونى از آثار دوره هاى مختلف مانند پيش از تاريخ و دوران تاريخى و دوران اسلامى است. در بين اين مجموعه غنى ترين آثار از آن دوران اسلامى خصوصا زمانى است كه زرنگ پايتخت ايران و دارالحكومه سيستان شد. در اين دوره, شهرها و شهرك ها و روستاهاى آباد و پرجمعيتى در سيستان شكل گرفت, چنان كه سرتاسر اين خطه پوشيده از آبادى بود. آثار اين آبادىها كه هم اكنون در جاى جاى اين ديار پهناور در زير تل هاى شن و ماسه مدفون گرديده مويد اين گفته است. تعدادى از جهانگردان مسلمان كه از سده سوم قمرى به بعد سرزمين هاى اسلامى را با سختى ها و مشقات زيادى در مى نورديدند از جايگاه و خصوصيات اين شهرها در سفرنامه ها گزارش داده اند. در قديمى ترين نقشه هايى كه از اصطخرى و ابن حوقل به جاى مانده, سيستان و شهرهاى آن تا حدودى مشخص شده است.(74)(نقشه شماره 1)
                      در اين نقشه زرنگ (زرنج) در سمت راست رودخانه اى قرار گرفته كه پس از عبور از مقابل بست به سمت جنوب جريان دارد, آن گاه با يك چرخش نيم دايره به سوى شمال جريان يافته و سپس وارد بحيره زره شده است. در شمال زرنگ نهرى ديده مى شود كه به رودخانه نخست مى پيوندد. زرنگ در سمت چپ اين نهر واقع شده است. پس از عبور از اين رودخانه از طريق جاده مستقيمى به اسفزار و هرات مى رفتند. در اين نقشه زرنج و قلعه طاق در يك سمت رودخانه قرار دارند.
                      هنگامى كه ربيع بن زياد جالق (يكى از شهرهاى سيستان) را به تصرف خود در آورد نشانى قصبه را خواست. اهالى محل نشانى قصبه را چنين دادند ((اينك راه, چون از هيرمند بگذرى ريگ بينى و از ريگ بگذرى, سنگريزه بينى, از آن جا خود قلعه و قصبه پيداست)).(75) با توجه به نشانى فوق احتمالا زرنگ در سمت راست هيرمند قرار داشته كه سپاه ربيع براى رسيدن به قصبه بايد از آن عبور مى كرد, زيرا اگر شهر در سمت چپ هيرمند قرار مى داشت در اين صورت احتياجى نبود كه سپاه ربيع از رودخانه بگذرد (نقشه شماره 2).

                      ابوالفدإ در كتاب تقويم البلدان درباره زرنگ نوشته ((هندمند (هيرمند) در موضعى در طول هشتاد و نه درجه و عرض سى و دو درجه به سيستان مى رسد و در آن جا به درياچه زره مى ريزد. وقتى هندمند از بست خارج شد تا به سجستان برسد چند رود از آن منشعب شود. از آن جمله است رود طعام و باسيرود و سنارود. سنارود در يك فرسخى زرنج به قصبه سجستان مى گذرد)).(76)

                      مقدسى نيز در كتاب احسن التقاسيم فى معرفه الاقاليم نگاشته است ((هيرميد (هيرمند) در يك مرحلگى زرنج شاخ شاخ شده (هر دو خوره را سيراب مى كند). نهر طعام به روستاها سرازير شده, به نيشك مى رسد. سپس نهر باشترود از آن جدا شده (چند روستا را سيراب كرده, نهر ديگرى به نام سنارود از آن جدا مى شود) كه بست و چند ديه ديگر را سيراب مى كند)).(77)

                      در اكثر كتاب هاى جغرافيا نگاران, فاصله زرنگ تا شهرهاى اطراف آن آمده است. بيان فاصله شهرها از يكديگر مى تواند حدود تقريبى آنها را براى ما مشخص سازد. در اين كتب فاصله بين شهرها را بر حسب منزل يا مرحله سنجيده اند. هر مرحله يا منزل برابر سه فرسنگ است و هر فرسنگ معادل شش كيلومتر است.

                      ((از سيستان به كركويه يك منزل و از كركويه به بشتر چهار فرسخ است و اين راه از پلى كه زياده آب هاى هيرمند از زير آن جارى است مى گذرد و از بشتر تا جوين يك منزل و از آن جا تا بست يك منزل است... راه سيستان (زرنگ) به بست چنين است: از سيستان به زانبوق يك منزل و از آن جا تا شروزن (سرورن) كه قريه اى آباد سلطانى است يك منزل... راه سيستان به كرمان و فارس چنين است: نخستين منزل از سيستان, خارون و دوم دارك است و از دارك تا برين يك منزل و از آن جا تا كاونيشك يك منزل و برين و كاونيشك رباطاند)).(7

                      جى. پى. تيت مإمور سياسى انگليسى معتقد است كه بر اساس نوشته هاى منهاج سراج, در عهد خلف بن احمد, دارالحكومه تغيير يافت.(79) اما وى نامى از شهر جديد و محل آن نبرده است. منهاج سراج در قرن هفتم قمرى پس از ديدار از شهر سيستان نگاشته است ((در شهور سنه ثلاث عشر و ستمائه (613ق) به سجستان رسيدم. موضعى ديدم در جنوب شهر سجستان كه آن را در طعام گويند, بيرون شهر كه آن را ريگ گنجان گويند)). (80) نشانى هاى فوق در واقع همان نشانى هايى است كه زرنگ قرن سوم قمرى دارا بود.

                      ابوالفدإ نويسنده قرن هشتم قمرى (721) هنگامى كه به توصيف زرنگ مى پردازد از كتاب ابن حوقل (سده چهارم) نقل قول مى كند(81) و اين زمانى است كه زرنگ هنوز به دست تيمور از بين نرفته بود. امير بورى نيز زمانى كه در سال 448 قمرى به سيستان آمد به لب آب ديوانه رسيد و سپس با سواران خود به باغ ميمون رفت.(82) سپاه مغول نيز در سال 666 قمرى پس از محاصره شهر پيمان صلحى با ملك نصير الدين محمد بستند و سپس در دروازه طبق گران و خندق شهر جشنى آراستند.(83) احيإ الملوك گزارش مى دهد كه يك سال بعد (667ق) ملك نصير الدين محمد, طرح دارالملك انداخت و عمارات رفيع القدر بنا كرد و از مدارس و مساجد و بازار و حمام و ديگر بقاع خير و ارگ را نيز بساخت.(84) اما روشن نيست كه آيا دارالملك شهر جديدى است يا اين كه در خود پايتخت چنين تإسيساتى را بنا كردند. اميد است با بررسى ها و كاوش هاى باستان شناسى محل واقعى زرنگ يا جابه جايى احتمالى آن هر چه زودتر مشخص گردد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #41
                        نهضت ترجمه، گفتگويى ميان تمدن يونانى و تمدن اسلامى‏



                        مقاله حاضر، مقدمه‏ى فرانتس روزنتال خاورشناس بزرگ آلمانى، بر كتابى است كه وى در آن، تلاش نموده با جمع آورى قسمت‏هايى از آثار كلاسيك اسلامى، كه در واقع ترجمه يا اخذ و اقتباسى از آثار متقدّم يونانى بودند، تأثيرات تمدن يونانى را بر فرهنگ اسلامى نشان د هد.


                        مقاله حاضر، مقدمه‏ى فرانتس روزنتال خاورشناس بزرگ آلمانى، بر كتابى است كه وى در آن، تلاش نموده با جمع آورى قسمت‏هايى از آثار كلاسيك اسلامى، كه در واقع ترجمه يا اخذ و اقتباسى از آثار متقدّم يونانى بودند، تأثيرات تمدن يونانى را بر فرهنگ اسلامى نشان د هد. هدف اصلى اين اثر، توضيح كميّت و كيفيت آشنايى مسلمانان با ميراث كلاسيك يونان و مجراهاى متنوعى است كه از طريق آنها اين ميراث بر تفكر غنى اسلامى در اعصار بعد مؤثر واقع شد. روزنتال در مقدمه‏اى تحليلى - ترجمه حاضر - به بحث درباره‏ى اهميت كلى مواجهه‏ى اسلا م با ميراث كلاسيك يونان مى‏پردازد و اصرار دارد كه اين مواجهه را بايد آغاز تحولّى شگرف و ثمربخش در تاريخ تمدن بشر دانست. او از اين رهگذر، بخش غربى عربستانِ مركزى را پاره‏اى - هر چند بسيار دور افتاده - از جهان هلنيستى باستان تلقى مى‏كند و با عطف توجه به تح ول فرهنگى شبه جزيره پس از ظهور اسلام و مرورى بر نهضت ترجمه در قرون اوليه‏ى اسلامى، بر اهميت تاريخى اقتباس مسلمانان از ميراث كلاسيك يونان تأكيد مى‏كند.

                        واژه‏هاى كليدى: يونان، عربستان، هلنيسم، نهضت ترجمه، علوم.

                        مقدمه‏

                        انگيزه‏هاى تاريخى و عقيدتى‏

                        مكه و مدينه در دوران زندگى پيامبر اسلام (570 - 632م) - على‏رغم آنچه تاكنون به طور گسترده‏اى مقبول واقع شده است - يكسره از جهان خارج بركنار و منتزع نبودند. [گويا] اين دو شهر، خلاف آنچه امروزه به طور مكرر، اظهار يا (حداقل) تلويحاً بدان اشاره مى‏شود، مراكز حيات فرهنگىِ مترقّى و شكوفا نيز محسوب نمى‏شدند. اين حقيقت كه عربستانِ مركزى [در آن دوران‏] با تمدّن برتر هم‏عصرِ خود تماس بسيار اندكى داشته است، در خالى بودنِ قرآن از اشاراتى به علم طب و طبابت جلوه‏گر مى‏شود، چرا كه از ديدگاه سنت دينى، چنين امورى م ى‏بايست مُستظهر به حكم و فرمانى از جانب خداوند مى‏بودند. مى‏توان پذيرفت درمانگرانى بومى، كه به طور علمى آموزش نديده بودند، در آن عصر مى‏زيسته‏اند و [گاهى هم‏] ممكن بود تصادفاً گذار يك پزشك واقعى به عربستان مركزى افتاده باشد (نظير موردى كه در سر حد شمال غ ربى بيابان عربستان بدان برمى‏خوريم). البته چنين پزشكى نمى‏توانست دانشمند برجسته‏اى باشد. نه او و نه هيچ كس ديگر نمى‏توانسته‏اند انبوهى از آموخته‏ها را از جهان خارج به شهرهايى كه به زودى مكان‏هاى مقدس اسلامى مى‏شدند، منتقل كرده باشند. از سوى ديگر، ساكنان اين شهرها به واسطه‏ى تجارت كاروانى، اين امكان را داشتند كه با حيات فرهنگى هم‏عصر خود در جوامع بزرگ‏ترى چون فلسطين و سوريه آشنايى پيدا كنند. استفاده‏ى آنها از اين فرصت در منابع ناچيزى كه در دست داريم تأييد شده است.
                        همه‏ى پيوستگى‏هاى فرهنگى از اين دست، به مناطقى معطوف مى‏شود كه تمدن عصر باستان كلاسيك (در قالب هلنيسم و آنچه از آن در كسوت يونانى و تمدن رومى به شرق رسيده است) اثر خود را در آنها بر جا نهاده بود. در واقع مى‏توان ادعا كرد كه در يك گفتمان فرهنگى، بخش غربى عربستانِ مركزى، پاره‏اى از جهان هلنيستى باستان بود؛ اما پاره‏اى بسيار دورافتاده كه در حقيقت بهره‏اى از دستاوردهاى عالى عقلانى جهان هلنيستى نصيب آن نشده بود. ميراث معنوى و فكرى آسياى جنوب غربى باستانى دوران قبل از هلنيسم، با پيشرفت موفقيت‏آميز مسيحيت، گن وستى‏سيسم و يهوديت از جهات مختلف تداوم پيدا كرد و تجديد حيات و استحكام يافت. هلنيسم مترقى عربستانِ جنوبى و امپراتورى ساسانى در ايران نيز به شدت از هلنيسم متأثر شدند. پيروزى و غلبه‏ى هلنيسم، هم‏چنان كه شائدر توصيف كرده، حقيقتى است كه كشفيات جديد بارها و ب ارها آن را تصديق كرده است.
                        با وجود اين، در آغاز قرن هفتم ميلادى، روند هلنيسم به گونه‏اى بود كه به طور گسترده‏اى ارتباط خود را با زبان يونانى از دست داد؛ چرا كه مبشران مسيحى و در زمان فترت آنان، مبلغان فرقه‏هاى گنوسى، از همان ابتداى دعوت خود به ناآموختگان و توده‏هاى عظيم عوام روى‏ آوردند و [از اين رو ]اصرار داشتند. كه در ادبيات [تبشيرى ]خود از زبان‏هاى بومى استفاده كنند. گذشته از اين، هلنيسم در اين دوران به گونه‏اى فعال نبود كه سراسرِ فرهنگ عصر باستان كلاسيك را در بر بگيرد، بلكه عمدتاً به واسطه‏ى نظريات و عقايد جديد دينى به يك انت خابِ نسبتاً محدود، تقليل پيدا كرد. موج اول فتوحات اسلامى (632 - 641م) سلطه‏ى كامل اعراب را بر سوريه و مصر و - به همين قياس - بخش امپراتورى ساسانى كه به شدت تحت تأثير هلنيسم بودند، فراهم ساخت. شايد اقبالى كه اين فرصت را براى اعراب فراهم آورد كه گوى سبقت ر ا از فرهنگ عصر باستان كلاسيك - كه همواره در حاشيه‏ى آن زيسته بودند - بربايند، به دور از خصومت‏ورزى‏شان هم نبود و در ابتداى امر نيز، آن را به طور مشخص درك و تصديق نكردند. دين و زبان، اعراب مسلمان را از همسايگانشان ممتاز ساخت. نخستين وظيفه‏ى آنان كسب توفيق در اين دو خصوصيت متمايز عصر جديد بود. وابستگى فرهنگى‏اى كه از گذشته براى اعراب مسلمان به ميراث مانده بود، موجب شكل‏گيرى يك مانع و حتى يك تهديد بر سر راه تحقق اين وظيفه شد. با وجود اين، تفوق دستاوردها و عناصرى از تمدّن هلنيستى در همه‏ى سطوح، مشهود بود و دائماً اين نياز وجود داشت كه حاكمان جديد آنها را براى خود حاصل كنند.
                        هنگامى كه سلسله‏ى بنى‏اميه (660 - 750م) به قدرت رسيد و دمشق به جاى مدينه پايتخت امپراتورى اسلامى شد، اين تمايلات كشمكش‏آميز به طور فزاينده‏اى خود را آشكار ساختند. اعراب به گونه‏ى مساعد و مطلوب به سمت فرهنگ مسلط آن زمان گرايش يافتند و از آنچه عرضه مى‏داش ت، استفاده مى‏كردند، اما هنوز جرئت نمى‏كردند كه بدان وابسته شوند. (به همين علت است كه ادبيات عربى، كاخ‏هايى نظير قُصير عمره را ناديده مى‏گيرد و آنها را به رسميت نمى‏شناسد.) بيش از نيم قرن پس از درگذشت پيامبر اسلام، پيش از آن‏كه زبان عربى زبان رسمى ديوانى شود و حتى پس از اين هم، بى‏ترديد تفوّق فرهنگى اعراب هنوز به حصول نپيوسته بود، حكام اموى در خلال دومين موج فتوحات اسلامى (670 - 711م) كه در فتح اسپانيا به حد اعلاى خود رسيد، درگير خصومتى سخت با بيزانس بودند (كه بعداً در دوره‏ى اوج كام‏يابى و ايام خوش امپ راتورى اسلامى، ديگر به همان اندازه‏ى سابق خطرناك به شمار نمى‏آمد)؛ از اين رو كاملاً طبيعى بود كه امويان نه مى‏توانستند كار مهم مطالعات رسمى فرهنگ يونانى را به عهده بگيرند و نه قادر بودند نسبت به آن تسامح ورزند؛ و شگفت‏انگيز نيست كه در زمان حاكميت آنان فع اليّت‏هاى ترجمه در مقياسى وسيع صورت نگرفت.
                        موضع عباسيان زمانى كه در سال 750 ميلادى به قدرت رسيدند و مركزيت امپراتورى اسلامى را با گرايش به شرق به عراق منتقل ساختند، از اين لحاظ به كلى متفاوت بود. ديگر لزومى نداشت كه پذيرش ارزش‏هاى فرهنگى بيگانه را به طور رسمى تقبيح و تخطئه كنند.
                        آنچه بر اساس روايت عربى مى‏توان درباره‏ى نخستين فعاليت‏هاى ترجمه گفت اصولاً مؤيّد همين ديدگاه است. طبق اين روايات، نوشته‏هاى يونانى مربوط به علم كيميا به درخواست خالد بن يزيد (680 - 683م)، شاهزاده‏ى اموى، كه در دهه‏ى اول قرن هشتم درگذشت، به دست شخصى به نام اصطفان (استپان) به عربى ترجمه شد. وضعيت كلى را در اين خصوص ظاهراً بايد بر اساس همين گزارش ارزيابى كرد. كيميا نيز هم‏چون طبابت، دانشى بود كه استفاده‏ى عملى مستقيم داشت و بر همين مبنا يكى از نخستين دستاوردهاى فرهنگ هلنيستى بود كه علاقه‏مندى اعراب را بر انگيخت. (در حوزه‏ى دانش پزشكى اين ادعاى قابل مناقشه مطرح شده است كه ماسرجويه - كه در اواخر قرن هشتم همه جا ابونواسِ شاعر را همراهى مى‏كرد؛ احتمالاً در آغاز اين قرن، دايرة المعارف پزشكى اهرن )ahran( را از سريانى به عربى برگردانده بود.)
                        هر كه مى‏خواست دست به ترجمه‏ى اثرى بزند نيازمند پشتيبانى و تشويق كسى - همچون عضوى از خاندان حاكم - بود؛ چرا كه به دلايل سياسى، خود خليفه نمى‏توانست از چنان اقدامى حمايت و آن را تأييد كند؛ از اين رو صحت روايت مربوط به خالد بن يزيد بعيد به نظر نمى‏رسد. با وجود اين، ما اكنون از شاخه‏اى از علم سخن مى‏گوييم كه در آن دستكارى‏ها و تحريف‏ها بيش‏تر يك هنجار تلقى مى‏شود و [آن‏چنان‏] مورد اعتراض قرار نمى‏گيرد. به اين ترتيب شايد بتوان داستان معضل فعاليت‏هاى ترجمه‏اى خالد را در زمينه‏ى كيميا در شمار افسانه‏ها قلمدا د كرد. به احتمال زياد، زمانى كه واقعاً ترجمه‏هايى به طور پراكنده در دوران امويان به زبان عربى صورت گرفت مردم به صرافت افتادند كه اطلاعات مفيدى را كه [شايد] براى مقاصد شخصى بدان نيازمند بودند، مستقيماً، به صورت شفاهى يا كتبى، از طريق متخصصان ادبيات يونانى (يا ادبيات ديگر كشورهاى بيگانه) كه تعدادى از آن هنوز در آن عصر يافت مى‏شدند، به دست آورند.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #42
                          ملاحظه‏ى اصلى آن بود كه چنين آثارى استفاده‏ى عملى داشته باشند، صرف‏نظر از آن‏كه اين استفاده به دانش پزشكى يا علم كيميا مربوط مى‏شد، يا شايد مفيد اطلاعاتى درباره‏ى يهوديت يا مسيحيت بود كه مى‏توانست براى فهم و دريافت بهتر قرآن به كار گرفته شود. در سال‏هاى اخير بر آرا و نظرياتى كه وجود فعاليت ترجمه‏اى بسيار وسيع در دوره‏ى اموى را يك واقعيت تاريخى مى‏دانند، اصرار و تأكيد شده است. در اين باره بحث شده است كه بيش‏تر - ا گر نه همه‏ى - ادعاهايى كه در نوشته‏ها و اسناد ادبى، عصر ما قبل عباسى را تاريخ شروع فعاليت‏هاى ترجمه‏اى قلمداد مى‏كنند، بايد بر حسب ارزش ظاهرى‏شان مدّنظر قرار بگيرند. عباسيان از شرق ايرانى برآمدند اين حقيقت، عطف به هماهنگى و همخوانى بيش از پيش فرهنگى با ن يمه‏ى شرقى امپراتورى - على‏رغم تأثيراتِ يونانى - نشان مى‏دهد كه چرا ترجمه‏هايى كه از زبان فارسى يا از برخى مطالب علمىِ هندى صورت گرفته است در ميان نخستين آثارى قرار دارند كه ما از آن‏ها آگاهيم. در واقع مى‏توان نخستين آشنايى مسلمانان را با ارسطو به علاقه‏ مندى ساسانيان (قرن ششم م.) به تعاليم يونانى منتسب كرد. گذشته از اين، همان‏طور كه پيش‏تر ذكر شد، عباسيان ديگر در مقام مخالفت سياسى - فرهنگى با هلنيسم متوقف نماندند، در حالى كه اين امر براى بنى اميه ميسر نبود. اين هم عامل دي
                          گرى است كه به طور قطع در اين‏جا محقق شد. جنبش‏هاى سياسى در قرن پيش‏تر بر اختلاف آرا و نظريات عقيدتى مبتنى بود كه براى توجيه اين اصول و فراهم ساختن يك هدايت عقيدتى براى پيروانشان تلاش مى‏كردند. فرايندهاى مشابهى پيش‏تر در مسيحيت نيز پديدار شد كه در آن زمين ه‏ى رشد الهياتى سخت پربار با پيچيدگى‏هاى فلسفى و غالباً درگير با پرسش‏هاى بنيادين را فراهم آورده بود. بدين لحاظ، مسلمانان [نيز] پس از گذشت مدت كوتاهى، بر بحث‏هايى عميق در باب مسائل كلامى - نظير ماهيت خداوند يا اختيار انسان كه قرآن بى آن‏كه آنها را تا آخر پى بگيرد، بدان‏ها اشارتى كرده بود - شايق شدند. به علاوه مسلمانان براى اين‏كه بتوانند در برابر استدلالات متكلّمان مسيحى به دفاع از دين خود بپردازند، بايد با الهيات مسيحى آشنا مى‏شدند و تلاش مى‏كردند تا آن را بر اساس عقايد اسلامى دگرگون سازند؛ بنابراين، ظ اهراً عباسيان ديدگاه عقيدتى را بر آراى معتزله استوار ساختند (منظور از معتزله در اين‏جا يك گروه سازمان‏يافته نيست، بلكه شمارى از متفكران منفرد و اصحابشان بودند كه باب بحث‏هاى فلسفى را درباره‏ى مسائل كلامى - كه مبتنى بر عقايد و روش‏هايى بود كه اصولاً در فل سفه‏ى يونان يافت مى‏شد - در قلمرو فرهنگ اسلامى مى‏گشودند) شايد چندان اتفاقى و تصادفى نيست كه معتزله در خلال سال‏هاى حساس و سرنوشت‏ساز دهه‏هاى آخر قرن هشتم تا زمان حكومت مأمون [813 - 833م ]فعاليت‏هاى ترجمه‏اى يونانى - عربى را گسترش دادند. البته تأثير و نف وذ معتزله را بر حكام عباسى بايد علت واقعى براى گرايش رسمى به ميراث باستان كلاسيك در نظر گرفت كه براى پذيرفته شدن اين ميراث در اسلام، زمينه‏هاى مؤثرى فراهم آورد.
                          نه منفعت‏گرايى عملى - با آن‏كه موجب آشنايى مسلمانان با دانش‏هايى نظير پزشكى، كيميا و علوم دقيقه شد كه برايشان مطلوب بود - و نه منفعت‏گرايى نظرى - كه آن‏ها را برانگيخت تا به مسائل كلامى و فلسفى اشتغال يابند - نمى‏توانست براى تقويت و تأييد يك فعاليت ترجمه ‏اى گسترده كفايت كند. در مفهوم قرآنى، علم به طور قطع بر شناخت و تصديق گزاره‏ها و مفروضات مربوط به موجوديت دينى و آشنايى با وظايف و تكاليف دينى يك مسلمان، اشعار داشت و ديرى نگذشت كه از اين واژه اختصاصاً براى اشاره به دانش عقايد و واجبات دينى اسلام استفاده شد؛ با اين حال واژه‏ى علم، دلالت وسيع و كلى خود را از دست نداد؛ بنابراين علاقه به دانش به صرف دانش‏جويى، در تعاليم نظام‏مند، فى نفسه و در علوم به مثابه‏ى ترجمان عطش آدمى به دانش‏اندوزى، به طور گسترده و مؤثرى برانگيخته شد. اگر جايگاه محورىِ علم در اسلام و ستايش و تمجيد دين نسبت به علم نمى‏بود به احتمال زياد، نهضت ترجمه با تتبعى كم‏تر و در مقياسى محدودتر صورت مى‏گرفت.

                          مترجمان‏
                          قواى تاريخى به حضور انسان‏هايى نيازمندند كه بتوانند در هماهنگى و تطابق با آن‏ها عمل كنند. يكى از مشكلات بزرگ تاريخ، جايى است كه در هر مورد و در زنجيره‏ى علّى مرتبط، اولويت با عوامل شخصى و غير شخصى است. در سده‏هاى آغازين دوره‏ى اسلامى، قواى حركت آفر ين موجود بودند و بدين روى، منابع مادى در دست‏رس قرار داشتند. تنها افراد مناسبى بايد پيدا مى‏شدند كه وظيفه‏ى واقعى ترجمه را برعهده گيرند. اتفاقاً چنين كسانى در ميان اقليت‏هاى ساكن در قلمرو امپراتورى اسلامى يافت مى‏شدند و در رأس همه‏ى آن‏ها مسيحيانِ آرامى (سريانى) زبان قرار داشتند كه اجدادشان خود، ادبيات يونانى را جذب زبانشان ساخته بودند. با اين حال فرهيختگان، پزشكان و روحانيانى كه در ميان اقليت‏ها بودند، زمانى كه احساس كردند قادر به مقاومت در برابر فشار فضاى فرهنگى متغير پيرامون خود نيستند و به ناچار باي د خود را با زبان عربى سازگار كنند، به زبان بومى خود تمسّك جستند. تقريباً همه‏ى مترجمان، مسيحيان كليساهاى مختلف بودند. يك مورد استثناى قابل ترديد، ماسرجويه است كه بنا به روايات، اصلاً يهودى بود و در شمار نخستين كسانى است كه از زبان سريانى به عربى ترجمه مى ‏كردند. در ميان مشركان صابىِ شهر حران مى‏توان از ثابت‏بن قره (834 - 901م) ياد كرد. مسلمان‏زادگان فقط حاميان و پشتيبانانى بودند كه كار را سفارش مى‏دادند و مزدش را مى‏پرداختند؛ ترجمه را مترجمانِ كمابيش حرفه‏اى يا حتى در برخى موارد، مترجمان قراردادى انجام م ى‏دادند كه در ازاى خدمتشان مواجب و مقررى‏هاى منظم دريافت مى‏كردند. نمايندگان مشهور دانش يونانى در ميان مسلمانان قرن‏هاى نهم و دهم: الكندى (د. پس از 870م)، شاگردش السرخسى (د. 899م)، الفارابى (د. 950م)، ابوسليمان المنطقى السجستانى (د. 985م). العامرى (د. 99 2م) و البته همه‏ى آن ديگرانى بودند كه در ادوار بعد آمدند، زبان سريانى يا يونانى نمى‏دانستند. در اغلب موارد تمام اطلاعاتى كه ما درباره‏ى اين مترجمان داريم، منحصر به نامى از آنان است و ما ناچاريم كه بر همين اساس گاه به گونه‏ى نامطمئنى چنين استنباط كنيم كه اينان ريشه‏اى مسيحى داشته‏اند. آن [دسته از ]مسلمانان كه به طور كلى مخالف سرسخت فرهنگ يونانى بودند، به اين حقيقت كه مترجمان فرهنگ يونانى از كفار بودند، تمسك مى‏جستند. با اين حال حاميان مترجمان درگير اين نكته نبودند، چرا كه به نقل العامرى، مترجمان براى اسل ام و در فضايى متأثر از آن فعاليت كردند و از اين طريق به حقوق شهروندى در قلمرو اسلام دست يافتند.
                          ظاهراً جريانِ مستقيمى براى انتقال فلسفه‏ى يونان به جهان اسلام وجود داشته است كه از اسكندريه نشأت مى‏گرفت. به نظر مى‏رسد كه اين امر در فعاليت واقعى ترجمه، حداقل در دوره‏ى اوليه‏ى آن، سهمى داشته است. از سوى ديگر، در خوزستان، جنوب بغداد، جايى كه خاندان بخت يشوع در ميانِ ساير پزشكان متبحر و حاذق، نقش برجسته‏اى ايفا كردند، آكادمى پزشكى نسطوريان در جندى‏شاپور اهميت بسزايى داشت. بدين لحاظ، پزشكان دربار خلفا از زمان منصور، دومين حاكم عباسى (754 - 755م) به ويژه، براى پرداختن به ترجمه و حتى تأثير بر جريان كلى فعا ليت‏هاى ترجمه‏اى موقعيّت مساعدى داشتند. از ميان دو حرفه‏ى پزشكى و كشيشى (مشاغلى كه مترجمان [بيش‏تر ]از ميان آنان بر مى‏خاستند) به پزشكان توجه بيش‏ترى مى‏شد و اين گروه به وضوح از جنبه‏ى مالى و اجتماعى در وضعيت بهترى به سر مى‏بردند. با وجود اين، به نظر مى‏ رسد كه تكيه‏ى پزشكان جندى‏شاپور در ترجمه‏ى آثار پزشكى يونانى تنها به نسخه‏هاى موجود سريانى بود. برخلاف روندِ رايج، حنين بن اسحاق بزرگ (808 - 873م) اهل حيره از نواحى فرات كسى بود كه قاطعانه زمينه‏ى اضمحلال سلطه‏ى زبان سريانى را بر ادبيات پزشكى يونان فراهم ساخت، گو اين كه شايد پيش از وى نيز، حداقل در رشته‏هاى ديگر، برخى متون قبلاً به طور مستقيم از زبان يونانى به عربى ترجمه شده باشد. در مجموع نمى‏توان گفت كه تمركز فعاليت ترجمه در بغداد و نواحى شرقى نسطورى‏نشين منجر بدين شد كه شمارى از مترجمان سريانى‏دان به طور عمده بر آنانى كه يونانى مى‏دانستند، يا دو زبانه بودند، پيشى بگيرند. سريانى، زبان مادرى مترجمان بود. آن‏ها بايد زبان يونانى را فرا مى‏گرفتند و در آن عصر، فهميدن زبان نويسندگان كلاسيك، نيازمند آموزشى جدّى و ويژه بود. از زمان حنين بن اسحاق به بعد، اين مسئله كاملاً مفهوم بود كه مترجمان موظف‏اند براى انجام كارشان از همه‏ى چيزهايى كه در دست‏رس آنان بود و مى‏توانست كمكى براى آنان باشد استفاده كنند. آنها مى‏كوشيدند تا جايى كه ممكن بود شمار زيادى از متون يونانى را فراچنگ آورند؛ هم‏چنين آن‏ها اين متون را با ترجمه‏هاى سريانى، كه در همه جا يافت مى‏شد، مطابقت دادند تا متن بهترى فراهم آورند و اصل يونانى را بهتر بفهمند. شرايط هميشه آرمانى نبود؛ گاهى متن يونانى يافت نمى‏شد يا مترجم، يونانى نمى‏دانست و از اين‏رو متون يونانى براى وى
                          قابل استفاده نبود. در چنين مواردى بديهى است كه همگان ترجمه از زبان سريانى را ترجيح مى‏دادند. مواردى هست كه خود مترجمان درباره‏ى پس‏زمينه‏ى ترجمه‏هايشان به ما اطلاع مى‏دهند. در فقدان چنان اطلاعاتى، ما بايد هميشه امكان وجود يك مرحله‏ى واسطه‏ى ترجمه‏اى به ز بان سريانى را در نظر داشته باشيم؛ اما جايى كه زبان ترجمه بر وجود يك مرحله‏ى واسطه‏ى ترجمه‏اى به زبان سريانى گواهى نمى‏دهد، دليلى وجود نخواهد داشت كه ما قايل به يك ترجمه‏ى مستقيم از زبان يونانى نشويم.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #43

                            مسائل زبان‏شناختى، مشكلات ويژه‏اى براى مترجمان به بار آورد. زبان‏هاى يونانى و عربى، ساختارهاى لغوى و دستورى كاملاً متفاوتى دارند. نظام هند و اروپايى از نظر ساختار تركيبى اساساً با زبان عربى - از خانواده‏ى زبان‏هاى سامى - بيگانه است و نحو يونانى نيز به س بب موقعيت نسبتاً آزاد واژگان و پيروسازى جمله، به همين ترتيب، با عربى، بسيار متفاوت است. گذشته از اين، ايده‏هايى كه براى عربى‏زبانان تازگى داشت، ابداعِ يك اصطلاح‏شناسى مناسب عربى را ايجاد مى‏كرد. مترجمان يونانى به سريانى چنين مشكلى را به ساده‏ترين شكل برا ى خود حل كرده بودند. آنان شمارى از واژه‏ها را از زبان يونانى اخذ كردند، يا بسيارى از واژه‏هاى جديد را از پيش خود اختراع كردند؛ هم‏چنين آنان به تقليدى كوركورانه و ناسنجيده از نحو يونانى گرايش پيدا كردند كه زبان سريانى از مدّت‏ها قبل تحت تأثير آن قرار گرفت ه بود و نسبت به عربى با سهولت بيشترى به كار مى‏آمد. اين روند تا زمانى كه دانشمندان براى دانشمندان ترجمه مى‏كردند، پذيرفتنى بود؛ با اين حال، بيش‏تر ترجمه‏ها به زبان عربى نهايتاً براى خلفا، مقامات حكومتى، متكلمان فرهيخته و تحصيل كردگان عامه صورت مى‏گرفت؛ ا ز اين‏رو، زبان عربى و سبك ترجمه‏ها تا حد امكان مى‏بايست، خواسته‏هاى اين طبقه از جامعه را بر مى‏آورد. تحت چنين شرايطى زبان عربى براى مترجمان غالباً زبان دوم محسوب مى‏شد و مى‏توانست براى آنان امتياز ويژه‏اى تلقّى شود؛ چرا كه خود آنها در زبان عربى ادبى، داع يه‏ى مشخصى نداشتند و بدين سبب، توجه خود را به گونه‏اى نسبتاً غيرمتعصبانه به مسئله‏ى واژه‏گزينى و سبك، معطوف ساختند. بيش‏تر مترجمان اوليه [در كار خود] سخت سهل‏انگار بودند و همواره پيش مى‏آمد كه مترجمى بنا به رأى و عقيده‏ى شخصى، ذوق و سليقه‏ى خود را دنبال كند؛ با اين حال حُنين و مكتبش، كه پسرش، اسحق بن حنين (د. 910م)؛ و نوه‏اش در آن برجسته بودند به كيفيت بالا و موثّقى در اصلاحات زبان‏شناختى دست يافتند. از آن‏جا كه خوانندگان عرب قرون وسطى به طور اختصاصى زبانِ ادبياتِ ترجمه‏اى يونانى - عربى را فرا نگرفته بو دند، با چيزهاى غريبى در آن برمى‏خوردند كه فهمشان دشوار بود (براى دانش‏پژوهان پيشرفته نيز وضع به همين قرار بود)، با اين حال با حنين و مكتبش به سبب وفور ايده‏هاى بيگانه و زبان عربى، بسترى حقيقى فراهم ساختند و با تلاش‏هاى خود
                            موفق شدند تا به گونه‏اى مقدماتى يك ترمينولوژى علمى مناسب در زبان عربى ابداع كنند، گويا اين تنها تلاشى نبود كه در اين مورد صورت گرفت.
                            اوج‏گيرى فعاليت ترجمه‏اى در قرن نهم، به طور طبيعى، كاهش بارزى را در قرن دهم به دنبال داشت. مهم‏ترين آثار پيش از اين ترجمه شده بودند و تنها آثار معدودى براى ادامه‏ى كار ترجمه يافت مى‏شد. اگر چه در اسپانيا، يافتنِ يونانى‏دانان، به دشوارىِ اين امر در بخش ش رقى جهان اسلام نبود، فرصت‏هايى كه با اعمال فشارهاى سياسى بر بيزانس براى تسليم كردن نوشته‏هاى كمياب يونانى فراهم مى‏آمد (چرا كه بيزانس منبع بسيار مناسبى براى اين آثار شده بود) كاهش پيدا كرد. مسيحيانى كه تحت استيلاى حكومت اسلامى مى‏زيستند، خود را با محيط ف رهنگى‏شان سازگار كردند. سنت فرهنگى خاص اين مسيحيان عمدتاً روى در نشيب داشت. با اين حال، در همان دوره هم جريان شديد و پرثمرى از تبادل عقايد و انديشه‏ها ميان مسيحيان و فيلسوفان مسلمان رو به رشد نهاد كه در طرف مسيحى آن، كسانى از قبيل ابوشرمتى (نسطورى، د. 94 0م)، يحيى بن عدى (يعقوبى، 893 - 974م)، ابن زرعه (يعقوبى، 943 - 1008م) و ابن سوار (نسطورى 942 - پس از 1017م) قرار داشتند.
                            اين دسته سواى ترجمه‏هايى كه انجام دادند، بيش از هر چيز سعى خود را مصروف اقتباس و استفاده از مطالب اوليه‏اى كردند كه ترجمه شده بود. آنها معمولاً دانشمندان، فيلسوفان و متكلّمان حايز اهميتى بودند، خلاف مترجمان قرن نهم كه تنها به ندرت [هم چون حنين و قسطا بن لوقا (820 - 912م) ]دانشمندان خلّاقى به شمار مى‏آمدند. پس از قرن دهم، ديگر مترجمان آثار كلاسيكى كه تمدّن اسلامى را تحت تأثير قرار دهند، وجود نداشتند. در ميان جوامعِ مسيحى، ترجمه‏ى تعدادى از آثارى كه براى آنان جالب توجه بود، هم چنان استمرار يافت.

                            آنچه ترجمه شد
                            در سال 1886 ميلادى اشتاين اشنايدر (1816 - 1907م) اثر خود (ترجمه‏هاى عربى از يونانى) را كه برنده‏ى جايزه‏اى هم شد، به آكادمى نسخه‏هاى خطى تقديم كرد. در دوره‏ى ده ساله‏ى بعدى، اين اثر در جاهاى مختلف منتشر شد و تجديد چاپى از همه‏ى بخش‏هاى آن در سال 19 60 در گرانس صورت گرفت. اين اثر، با آن‏كه مدّت زيادى از چاپش گذشته است، هم چنان به دليل كتاب‏شناسى‏اى كه درباره‏ى آثار پديد آمده در زمينه‏ى ادبيات ترجمه، تقريباً تا آخر قرن گذشته ارائه مى‏دهد، ارزشمند است. مى‏توان گفت كه در مجموع همه‏ى آنچه [در اين باره ج زو موارد] اساسى و بنيادى تلقى مى‏شود، در اين اثر وجود دارد. تا زمانى كه اثر تازه‏اى جاى‏گزين اين مأخذ شود، مى‏توان كار اشنايدر را تحقيقى ارزشمند درباره‏ى ادبيات ترجمه‏اى يونانى - عربى و منبعى كاملاً در خور و مناسب به شمار آورد. براى كسب اطلاعات مقدماتى د رباره‏ى كارهايى كه در سال‏هاى اخير انجام شده است، مى‏توان به تحقيقات ف. گبريلى و ج. كرامر يا مثلاً به مجموعه‏ى مقالات ر.والزِر با عنوان يونانى در عربى (آكسفورد، 1962) مراجعه كرد. در اين‏جا لازم است كه به پاره‏اى ملاحظات كلى بسنده كنيم. از مؤلفان ديگرى در بحث متون ترجمه شده ياد مى‏شود كه در آنجا ارجاعات بيش‏ترى را به ادبيات مَدرسى مى‏توان يافت.
                            فعاليت ترجمه اساساً برنامه‏ى رايج در مدرسه‏هاى وابسته شد كه به نحوى پس از غلبه‏ى اسلام هم‏چنان به حيات خود ادامه دادند. اين فعاليت‏ها با آموزش‏هاى پزشكى، فلسفى و عرفانى (رهبانى) مرتبط بودند. آنها ديگر توجه و اقبالى به دانشِ بيان نداشتند كه مستقيماً به ك ار اهداف سياسى مى‏آمد و تنها در ميان مشركان ناوابسته و سرزمين‏هاى مسيحى جايگاهى رفيع داشت. از شعر، تراژدى، كمدى يا ادبيات تاريخى يونان، هيچ ترجمه‏اى به عربى صورت نگرفت. همه‏ى اين موارد بخشى از آموزش بيان بودند كه جزو برنامه‏هاى تحصيلى مدرسه‏ها قرار گرفته بود. از سوى ديگر، اشعار تعليمى و پندآموز، نظير كلمات زرينِ فيثاغورث، ضرب‏المثل‏هاى مناندرِ، فنومنا [پديده‏ها ] ىِ آراتوس، يا آثار ستاره‏شناختى دوروتئوس، بخشى از سنّت مدرسه‏اى بودند كه به زبان عربى راه يافتند و مترجمان با آن انس داشتند.
                            آثار مربوط به فلسفه، طب و علوم دقيقه‏ى باستانى، تقريباً در تماميت خود به عربى نقل شدند و آثارى از اين دست كه به دوره‏ى هلنيستى متأخر رسيده است، نشان مى‏دهد كه دانش كنونى ما در اين زمينه‏ها درباره‏ى آثار يونانى، اساساً با آنچه اعراب در اين باب مى‏دانستند ، تفاوتى ندارد. علوم خفيه، مانند كيميا، در شمار يكى از شاخه‏هاى تخصصى علوم دقيقه قرار داشت. علوم خفيه را همان گروه از دانشمندان [كه به علوم ديگر نيز اشتغال داشتند] رواج و توسعه مى‏دادند، اما اين كار به گونه‏اى بسيار محرمانه صورت مى‏گرفت و در حدّ و اندازه ‏هاى رسمى نبود.
                            كارهايى كه در شمار آثار كلاسيك قرارگرفتند، جزو آثارى بودند كه بايد در مدرسه‏ها آموخته مى‏شدند؛ از اين‏رو، لازم بود اين آثار با نيازهاى آموزشى و دوران متغيرى كه تحولات ويژه‏اى را موكّداً ايجاب مى‏كرد، انطباق حاصل كنند. چه بسا پيش مى‏آمد كه يكى از مؤلفان بزرگ چنان در اثر خود اِطناب و تطويل به خرج مى‏داد كه استفاده از خلاصه‏ها و شرح‏هاى اجمالى آن براى انتقال مطالب و مندرجات اثر، مناسب‏تر پنداشته مى‏شد. اين اتفاق در مورد افلاطون روى داد كه اعراب با نظريات وى ترجيحاً به واسطه‏ى اقتباس‏هايى از آثارش، كه تاري خ آن به دوره‏ى افلاطون‏گرايى ميانه برمى‏گشت، آشنا شدند. در مورد برخى از نويسندگان، تفاسيرى كه درباره‏ى آثارشان نوشته مى‏شد، اطلاعات بيش‏ترى فراهم مى‏ساخت و به صورت تحت اللفظى ترجمه شده و به همين سبب صورت لفظىِ آن براى ما محفوظ مانده است؛ اما ترجيحاً اين اثر از روى تفاسيرش آموخته مى‏شد. درباره‏ى كليّت نوشته‏هاى ارسطويى اعتقاد بر آن بود كه همه‏ى اين آثار، به غير از سياست و بخش‏هايى از منطق، على الظاهر در ميان اعراب تا حدّ مشخصى شناخته شده بودند. اندوخته‏ى نسبتاً عظيمى از عقايد و انديشه‏هاى حايز اهميت يونا ن از طريق نگارش سرودها و نيايش‏هاى مذهبى (نظير پلاسيتافيلوسوفورم اثر پلو تارخ) و اندرزنامه نويسى (دو صورت مطرحِ فعاليت‏هاى ادبى كه به ويژه با روح روزگار باستان كلاسيك در دوران افول و نزولش قرابت و سازگارى داشتند) به جهان عرب منتقل شد. غالباً متون اصلىِ م ؤلفان برجسته به دشوارى فهميده مى‏شدند و فراگرفتن تفسير و تأويل‏ها و ترجمه‏هاى آزاد و شروح مبسوطى كه از اين متون به عمل مى‏آمد، آسان‏تر بود. مصداق اين امر، آثار نوافلاطونيان مشهور، فلوطين و پروكلس بود. با اين حال در طب و علوم دقيقه، تبعيتِ كامل و جزء به ج زء از متون اصلى، ضرورى بود و از اين رو در اين زمينه‏ها، ترجمه‏هاى صحيح‏تر و دقيق‏ترى رواج داشت (كه خود اعراب بعدها اين متون را به صورت آزاد ترجمه و آنها را شرح و تفسير كردند). حنين اگر چه مقدمتاً به آثار پزشكى جالينوس متكى بود، به معرفى كامل مجموعه‏ى آثا ر پزشكان بزرگ اهتمام ورزيد؛ در نتيجه، پاره‏اى از نوشته‏هاى فلسفى و اخلاقى جالينوس كه متن اصلى آنها اكنون در دست نيست، به واسطه‏ى ترجمه‏هاى عربى محفوظ ماندند. از سوى ديگر نوشته‏هاى اخلاقى پلوتارخ كه سخت براى اعراب جالب توجه بود، به گونه‏اى بسيار پراكنده از طريق ترجمه‏هاى واسطه‏ى سريانى در غرب به دست آنان رسيد؛ بى‏شك به اين سبب كه دست‏يابى اعراب به نسخه‏هاى اين آثار، كه بنا به پاره‏اى علل تاريخى يا سنّتى جزو برنامه‏ى رايج مدارس نبودند، دشوار بود. مسلمانان، جست‏وجوى نظم‏يافت ه‏ى آثار كم‏ياب يونانى را در واقع در روزگار حنين بن اسحاق بر عهده گرفتند، اما اين امر به غايت دشوار و پرزحمت بود، چرا كه انسان‏هاى قرون وسطايى، به علت ديدگاه و طرز فكر ناب و تامّ و تمامى كه نسبت به موضوعات عقل و روح داشتند، قاعدتاً براى انجام چنين وظيفه‏ اى مناسب نبودند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #44
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #45
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X