kheili jaleban
Announcement
Collapse
No announcement yet.
Woman
Collapse
X
-
يگ روانپزشگ با بيان اينگه جوانان 14 تا 30 سال بيشترين افراد در معرض افسردگي هستند ، گفت : بررسي ها نشان مي دهد افسردگي دختران و زنان 2 برابر پسران و مردان است.
دگتر فربد فدايي افزود : افسردگي جزء بيماريهايي محسوب مي شود گه در اگثر جوامع وجود دارد اما اين روند در ايران به خصوص طي چند سال اخير در بين قشر جوان بيشتر مشاهده مي شود.
وي محروميت ها ، مشگلات اقتصادي ، بيگاري ، دورنماي شغلي نامناسب ، ناتواني در ازدواج و مسگن نامناسب را از جمله علل شيوع افسردگي در قشر جوان گشور عنوان گرد و گفت : اگثر قشر جوان به جهت مشگلات اقتصادي نسبت به آينده خود اميدوار نيستند و اين امر عاملي مي شود تا به جهت فشارهاي عصبي شديد در مدت زماني گوتاه به افسردگي حاد مبتلا شوند.
اين روانپزشگ تصريح گرد : درمان افسردگي ناشي از مشگلات اقتصادي و عدم دستيابي به خواسته ها و آرزوها در ابتدا از طريق درمانهاي رواني و اجتماعي و در صورت شدت نشانه ها مي توان از درمان دارويي استفاده گرد.
فدايي معتقد است : افرادي گه در معرض تغيير و تحول قراردارند و يا از حمايت هاي گروههاي سني ديگر بي بهره مانده اند بيشتر در معرض افسردگي قرار دارند.
وي در خصوص علل 2 برابر بودن ميزان افسردگي در زنان نسبت به مردان گفت : 2 برابر بودن ميزان افسردگي در زنان ريشه در عوامل ?نتيگي و عوامل اجتماعي دارد ، چراگه زنان به طور شايع بيش از مردان در امور مختلف با محروميت مواجه هستند و در برابر ناگامي و شگست نمي توانند همچون مردان عگس العمل داشته باشند و اين امر در نهايت عاملي براي بروز افسردگي در آنان مي شود
Comment
-
زنان بيشتر از مردان مايل به تغيير شغل خود و استعفا هستند و علت اين امر پرداختن به مشاغلي است گه خودشان آن را انتخاب نگرده اند
در تحقيقي گه روي 595 نفر از گارمندان زن در مشاغل اجرايي ، مديريتي ، تخصصي دولتي ، دانشگاهي و عمومي انجام گرفته ، مشخص شد زنان به 13 دليل ممگن استعفا مي دهند گه از مهمترين آنها مي توان به فقدان امنيت شغلي ، دستمزدها ، شرايط گاري ، منافع و مرخصي هاي استحقاقي اشاره گرد
بر اساس اين تحقيق ، در مدت 2 سال گار در مراگز گوناگون ميزان استعفاي زنان 2 برابر مردان بوده است در حاليگه فقط 2/12 درصد مردان در مدت مشابه از آغاز گار قصد استعفاء داشته اند ، 2/22 درصد از زنان آمادگي خود را براي استعفا اعلام گرده اند. با توجه به نرخ زاد و ولد و افزايش جمعيت نبايد مشگل گمبود نيروي گار جديد وجود داشته باشد اما برخلاف تصور مي بينيم گه اين گمبود به ويزه در نيروي گار زن از اواخر دهه 90 جدي تر شده است و عدم رضايت زنان از مشاغل محوله و نبود زمينه مناسب براي رشد و ارتقاي شغلي باعث شده گه بيشتر درخواستهاي استعفا توسط زنان نوشته شود
يگي از محققان مرگز آسيب شناسي سازمان ملل در اين مورد هشدار داد و گفت: زنان در مشاغل و مسئوليتهاي محوله تواناييهاي خود را نشان مي دهند اما شانس و يا به عبارتي فرصت هاي گمتري براي پيشرفت دارند. همچنين از طرفي هر چه مدت خدمت زنان طولاني تر شود تمايل آنها به گناره گيري از گار بيشتر مي شوند به بيان ديگر زنان در مشاغل اجرايي ، مديريتي و تخصصي به دليل عدم داشتن فرصت هاي ارتقاي برابر با مردان انگيزه خود را براي پيشبرد گار مي گذرانند اما به لحاظ عيني و مادي بازده قابل قبولي نمي گيرند در خانواده نيز گمگ و حمايتهاي لازم را از دست مي دهند و بار مسووليتهاي داخل و خارج از منزل و عدم ارضاي روحي همگي موانعي در راه گار بيشتر مي باشند .صاحب نظران معتقدند گه تبعيض ، انتظارات بيش از حد ، مشگلات گاري يا حتي تفاوت در رفتار با زنان در بروز مشگلات شغلي در مقايسه با مردان نارضايتي زنان را به همراه دارد
Comment
-
سلطان بن عبدالعزيز، وليعهد عربستان از احتمال لغو قانون منع رانندگي براي زنان سعودي خبر داد اما يادآور شد تصميمگيري در اين خصوص بر عهدهي مردان اين كشور است
سلطان بن عبدالعزيز طي بيانيهاي كه در خبرگزاري
منتشر شد اظهار داشت: زماني كه پدران، شوهران و برادران زنان عربستاني از ما ميخواهند كه شرايط رانندگي بانوان اين كشور فراهم شود ما آن را بررسي ميكنيم اما حتي اگر خلاف اين درخواست نيز مطرح شود ما نميتوانيم زنان را مجبور كنينم كه رانندگي كنند
اين در حاليست كه حق رانندگي براي زنان عربستاني يكي از درخواستهاي اصلي اصلاح طلبان اين كشور حامي دولت آمريكا محسوب ميشود
روحانيون مسلمان بيم آن دارند كه اعطاي حق رانندگي به زنان سعودي موجب آميخته شدن آنها با مردان شود
اين تحريم در شهرهاي عمده عربستان اجرايي است، اما در مناطق روستايي به دفعات نقض ميشود
ملك عبدالله، پادشاه عربستان بيان داشته كه ترفيع جايگاه زنان عربستاني از جمله اولويتهاي اصلي برنامههاي توسعه اقتصادي اين كشور به شمار ميآيد. اما تغييرات احتمالي تنها با در نظر گفتن موازين و اصول اسلامي اعمال خواهد شد
زنان عربستاني در انتخابات شوراي شهرداري كشورشان كه از فوريه تا آوريل سال جاري برگزار شد از حق راي و كانديداتوري محروم بودند. اما مقامات دولتي اعلام كردهاند شرايط در آينده به گونهاي ديگر رقم خواهد خورد
Comment
-
دو نفر ـ دو تا آدم ، منظورم يك دختر و يك پسر است ـ چطور عاشق هم ميشوند . با يك نظر ديدن ؟ با شنيدن صداي هم ؟ با كافهنشينيهاي پياپي ؟ با مهماني رفتن ؟ با فكر كردن در مورد هم ؟ يا اصلاً با دروغ گفتن . با اينكه جفتشان وقتي يك رنگ را دوست دارند يا دوشنبهها را به پنجشنبهها ترجيح ميدهند يا اينكه مثلاً جفتشان از يك فيلم خوششان ميآيد؟
يا روانشناسها معتقدند آدمها قبل از اينكه واقعاً عاشق هم بشوند هزار بار تو ذهنشان موقع ديدن يك فيلم، خواندن يك كتاب يا ديدن يك زوج، خودشان را جاي آنها گذاشتند و همراه جاودانشان را در آن شرايط تصور كردهاند .
مثلاً وقتي يك فيلم ميديدند كه در آن فيلم تام كروز و نيكول كيدمن دلشان براي هم غنج ميرفته، آنها هم خودشان را جاي كيدمن يا كروز ميگذاشتند و پارتنرشان را هم به جاي شخصيت مقابل تجسم ميكردند و آنوقت چه گريهها كه نميكردند ....
اين تصاوير شايد خيلي هم خوب باشد اما بيشك واقعي نيست و چون واقعي نيست اگر واقعي انگاشته شود آنوقت همهچيز به هم ميريزد يعني فرداها وقتي كه دلبسته كسي بشود و بفهمد او اصلاً مثل روياهاي او نيست، و رابطه كيدمن و تام كروز رويايي شكل نميگيرد آنوقت ديگر ... اما اين يك روي سكه است آن روي سكه از اين وحشتناكتر است وقتيكه دو تا آدم به هم برسند و فكر كنند تام كروز و نيكول كيدمن هم هستند و شروع كنند به بازي كردن سكانسهاي خوب يا بد فيلمهاي هاليوودي ... به هر حال عقل كه براي هميشه غايب نميماند، برميگردد و با برگشت آن دو عاشق رويايي هم از بين سكانسهاي بعضاً طلايي سينماي آمريكا پرت ميشوند وسط زندگي واقعي، آن هم چه پرت شدني ... ! همه اينها را گفتم كه بگويم بعضيها واقعاً عاشق نيستند اصلاً اگر به آنها بگويي عشق را تعريف كن هيچ تعريفي ندارند. هيچ شناختي از مقوله عشق ندارند. عشق برايشان يك مخدّر است، همين! مثل همه مخدرهاي ديگر باعث ميشود فراموش كنند اما اين فراموشي قيمت گزافي دارد كه شايد تا آخر عمر ... فقط به صدمههاي رواني اين جنس عاشق شدن فكر كنيد . بعضي ديگر هم شرايط عجيبتري دارند به اين معنا كه فقط ميخواهند عاشق باشند همانها كه عاشق عاشق شدنند. اين جماعت فقط دنبال يك نفر ميگردند كه به او فكر كنند، به او دل بدهند، وقتي ترانه گوش ميدهند براي او گريه كنند و بخندند، وقتي فيلم عاشقانه ميبينند ياد او بيفتند، به قول جامعهشناسها روياهايشان را پرتاب كنند بيرون درست همين زمان است كه دنبال معيارهايي براي عاشق شدن مي گردند و مينشينند با خودشان فكر ميكنند: من بايد عاشق كي بشم؟ عشق من بايد قدش 75/1 cm وزنش 68 كيلو و دماغش حتماً از اين سر به هواها باشه ماشينش اِل باشه موبايلش بِل و ... نميگم كه آدمها نبايد معيار (منظورم دقيقاً معيار مادي است) داشته باشند بلكه اصلاً معتقدم وجود اين معيارها (باز هم ميگويم معيارهاي صد درصد مادي نه ذهني) به شفاف شدن رابطه كمك ميكند فقط ميگويم اگر كسي همه اينها را داشت باز هم نميشود عاشق دلش شد. چرا؟ نميدانم، ولي ميدانم نميشود عاشقش شد. عشق بايد اتفاق بيفتد. چطوري؟ كوركورانه؟ نه. اتفاقاً با دو تا چشم باز. هر كي به هر اسمي به شما ميگويد نگاه نكن سرتو بيانداز پايين، يك نقشهاي توي سرش است كه خطرناك مي باشد. چون فرهنگ ايراني فرهنگ تشويق و ترويج نظربازي است. نظربازي يكي از بهترين كارهاي دنياست، براي همين است كه حافظ ميگويد:
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش تا بداني كه به چندين هنر آراستهام
در اينجا عاشقي و رندي كنار نظربازي آمده، يعني لازمه عاشقي نظربازي است. اما نظربازي يعني چه؟ يعني در حين نظربازي چه بايد ديد و اين چيز چگونه باعث عاشق شدن ميشود؟ اصلاً ميشود بدون نگاه كردن هم نظربازي كرد يعني با تلفن، چت، نامه، گل، ايميل و ... به نظر شما ميشود؟ جواب همه اين سوالها ميماند براي مقاله شماره بعد نشريه اما اينجا فقط بحث اول را تمام كنم كه: بعضيها فكر ميكنند عاشقاند اما عاشق نيستند. چون نميدانند عشق يعني چه. بعضيها فكر مي كنند كه عاشقاند اما نيستند، چون عاشق عاشق شدنند و فقط دسته سوم عاشقاند. ويژگي آنها نظربازي است. اما نظربازي چيست؟ بماند تا بعد. نميدانم چرا دوست دارم آخر اين مقاله اين قطعه شعر خانم غادةالسمان به ترجمه دكتر فرزاد را برايتان بنويسم. شعر خانم سمان را بخونين تا بعد.
آيا به راستي اين تويي؟
در آرزوي توام و در تو در جستجوي تو
اما تو را نمييابم ...
ميبينمت چشمانت را لبانت را بازوانت را و تنت را
اما تو كجايي ؟
آه كجايي كه تو را سخت گم كردهام ؟
دوست ميدارم در تو :
بوي خوش را و نه شكوفه را
نبض را و نه جسم را
وزش آرام باد را در ميان شاخههايت و نه شاخههاي خشك را
دوست ميدارم در تو ك
رؤيا را ، رؤيا را ، رؤيا را
پس چگونه آن را كُشتهاي ؟
Comment
-
Iran to hang woman who killed in 'self defence'
TEHRAN-An 18-year-old Iranian woman who killed a man she said tried to rape her has been sentenced to death for murder.
The woman identified only as Nazanin claimed self defence during her trial after she stabbed a man to death in March 2005, the Etemad newspaper reported Saturday.
It said Nazanin, who was 17 at the time, had been out with her niece and their boyfriends on a road west of Tehran when two men started harassing them and then tried to rape them after the boyfriends had run away.
"I committed murder to defend myself and my niece, I did not mean to kill him. I did not know what to do because nobody came to help us," the paper quoted her as saying during her trial.
In January 2005, after seven years of legal wrangling, the Iranian judiciary acquitted a woman who killed a senior police officer she said had attempted to rape on the Gulf island of Kish.
The European Union and international human rights groups have been pressuring Iran to stop executing those under age 18, and the UN General Assembly has adopted a non-binding resolution denouncing the practice of executing minors in Iran.
Iran's ultra-conservative judiciary has responded to critics by saying minors are not executed in the Islamic republic. It has also proposed a law that would prohibit the death penalty or flagellation for those who were minors at the time of the crimes.
According to Iranian law, a boy can be executed from the age of 15, and a girl from the age of nine. However, the execution is carried out when the offender is over 18 years old.
The Iranian press reported a disabled man had been executed in public on Friday, the first of the year. At least 81 people were executed in Iran last year, according to an AFP tally based on press reports and witnesses. Amnesty International says at least 159 people were executed in Iran in 2004.
Capital offences in Iran include murder, rape, armed robbery, apostasy, blasphemy, serious drug trafficking, repeated sodomy, adultery or prostitution, treason and espionage.
Comment
-
چادر حتی در اعصار قبل هم دست و پای زنان را می بست، و چادر بطور سمبوليک نشانه ی اسارت زن است. اما در عصر ما ديگر مصيبت چادر از اين حد هم که خود به اندازه کافی دردناک است فراتر رفته و حرکت زن در دقيقه های زمان و سانتی مترهای مکان رادشوار کرده است. در عصری که خيابان و مکان های عمومی بخش اعظم زندگی خصوصی انسان را تشکيل ميدهد و فضای عمومی به بخش عظيمی از زندگی خصوصی تبديل شده است، چادر کيفيت زندگی در حجم معينی از زمان را پائين آورده و زندگی کردن را دشوار می کند. دشوار است با چادر کار کردن، دشوار است با چادر تاثير گذاشتن، دشوار است با چادر قدم زدن، دشوار است با چادر ورزش کردن، دشوار است با چادرخريد کردن، دشوار است با چادر نفس کشيدن در گرمای تابستان
در عصری که قطع برق زندگی را در دم متوقف می کند، چادر خطرناک است. خطرناک است با چادر بالا و پائين رفتن از پله های برقي، خطرناک است با چادر سوار آسانسور شدن، خطرناک است با چادر سوار و پياده شدن از خود رو
و آزادی پوشش؟ آری. بگذار کسانی که خود می خواهند انتخاب کنند. بعضی ها هم زندگی در يک کلبه روستايی در کوهستانی دور از مراکز شهری بدون لوله کشی آب و برق را ترجيح می دهند و بعضی ها هم دوست دارند و معتقدند انسان بايد کاملا لخت و بدون لباس زندگی کند. وبگذار آن ها که در فرانسه يا آلمان يا انگليس حجاب را انتخاب می کنند، خود حقيقت را دريابند
اما در ايران صحبت از آزادی پوشش نيست. صحبت از اجبار و زور و پوشاندن زن با تهديد و جريمه و زندان و حتی ترس از اعدام است.صحبت از تحميل دولتي، ترويج دولتي، رشوه ی دولتی و آموزش اجباری دولتی برای راندن زن پشت تاريکی حجاب است
بنابراين وقتی خبر می آيد دختر دانش آموز 14 ساله ای هنگام پياده شده از سرويس مدرسه با گيرکردن چادرش بين در خودرو به زير چرخ ها افتاد و جان داد، فقط با حادثه ای مثل حوادث ديگر روبرو نيستيم. با قتل روبروئيم. با زمينه چينی دولتی منجر به قتل روبروئيم
با وجود اين فقط راننده است که بازداشت می شود و حساب پس ميدهد نه مقامات رژيمی که اين قتل را تدارک ديده است. در حالی که در مورد راننده؟ آري، شايد مساله حادثه ای در اثر بی مبالاتی باشد.اما در مورد رژيم؟ جرم اين رژيم تدارک آگاهانه ی زمينه ای است که به تباهی زندگی ميليون ها زن ايرانی می انجامد و مرگ دلخراش الهه ی جوان تنها نمادی از اين جنايت توده ای عليه زن ايرانی است
Comment
-
احمدی نژاد گفت در مورد حقوق بشر حاضر است با غرب مناظره کند و نيز گفت خودشان قرار است يک کميسيون حقوق بشر اسلامی درست کنند. اين نمونه ای است گويا از حقوق بشر اسلامی در جمهوری اسلامی. از اعدام دسته جمعی زندانيان سياسی نمی گوئيم، از به سياه چال انداختن اصانلو و ساير کارگران به خاطر دفاع از حقوق صنفی خود و سنديکای مستقل نمی گوئيم، از قتل های زنجيره ای و زندانی کردن وکيل نمی گوئيم، از بستن زبان ها و شکستن قلم ها نمی گوئيم، اين تصوير دختر 18 ساله ای است که به جرم دفاع از خود در برابر قصد تجاوز به اعدام محکوم شده است. محکوميت به اعدام جوانان در ماه های اخير به نحو شرم آوری افزايش يافته است. گويا به موازات جاه طلبی های هسته اي، آسمان برای پرواز حقوق بشر اسلامی فراخ شده است. ملتی که احمدی نژاد در مصاحبه مطبوعاتی خود رياکارانه آن را موجب افتخار خود و يارانش خواند، بنا بر حقوق بشر اسلامی آقايان گويا بيش از هر ملتی مستحق اعدام است. اين ايرانی ها هستند نه غرب که مدعی نقض حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی است. به اين دادخواست نه کميسيون حقوق بشر اسلامي، بلکه دادگاه مردم است که بايد رسيدگی کند
در زير گزارش راديو آلمان در مورد اطلاعيه عفو بين الملل مبنی بر در خواست از رژيم برای توقف اعدام ها را می خوانيد
در ايران قراراست كه به زودى سه زن اعدام شوند. بدين مناسبت سازمان عفو بينالملل از ايران خواست هرچه سريعتر اعدام مجرمان نوجوان را متوقف كند. خانم روت يوتنر، كارشناس مسائل ايران در شاخه آلمان سازمان عفو بينالملل در برابر خبرنگاران گفت كه ايران با اعدام نوجوانان به گونهاى شرم آور وظايفى را كه با امضاى تعهدنامههاى بينالمللى بايد به آن عمل كند زير پا مىگذارد
يكى از اشخاصى كه قرار است اعدام شود نازنين نام دارد و هم اكنون ۱۸ ساله است. نازنين متهم است به اينكه در سن ۱۷ سالگى كسى را كشته است. گزارشها حاكى از آناند كه نازنين براى دفاع از خود در برابر تجاوز دست به اين عمل زده است
دخترى ديگر به نام دلارا دارابى كه ۱۹ سال دارد نيز در خطر اعدام قرار دارد. دلارا نيز در سن ۱۷ سالگى دست به قتل انسانى زده است
ايران به عنوان كشورى كه معاهده بينالمللى در باره حقوق سياسى و مدنى را و نيز معاهده حقوق كودك را امضا كرده است موظف است كه كسانى را كه به هنگام ارتكاب جرم نابالغ بودهاند اعدام نكند. با اين حال طبق اطلاعات جمعآورىشده توسط سازمان عفو بينالملل از سال ۱۹۹۰ تا كنون در ايران دست كم ۱۸ نوجوان اعدام شدهاند. تنها در سال ۲۰۰۵ دست كم ۸ نفر كه به هنگام ارتكاب جرم نابالغ بودند اعدام شدند. دو تن از اين ۸ نفر به هنگام اعدام هم كمتر از ۱۸ سال داشتند
Comment
-
دکتر رویا طلوعی رئیس کانون حقوق بشر کردستان و از فعالان حقوق زن در کردستان، از ایران خارج شد و بیان ناگفتههای خود را آغاز کرد. رویا طلوعی که اخیرا از زندان سنندج آزاد شده بود، توانست خود را به خارج از کشور برساند و از آنچه در دوران بازداشت بر سر او آوردند سخن بگوید. او قرار است شکایت نامه ای خطاب به تمام مجامع حقوقی بین المللی منتشر کند. وی در مصاحبه بسیار کوتاهی که با رادیو فردا کرد، گفت: با من در زندان سنندج همان کاری را کردند که با زهرا کاظمی کردند. او گفت که پس از شکنجه وی، او را تهدید کردند که بچههایش را به زندان خواهند آورند و در مقابل چشمانش خواهند سوزاند، مگر به آنچه بازجوها میگویند و میخواهند اقرار کند
دهم مرداد شب ساعت ده و نیم دستگیر شدم. هفت نفر از اطلاعات نیروی انتظامی با مجوز و مسلح وارد خانه شدند و سه خانم و چهار آقا، در میان گریه بچهها خانه را گشتند. بازرسی از خانه که تمام شد من را به زندان بردند

اصرار داشتند که من اعتراف کنم که رهبری تظاهرات سنندج در اعتراض به قتل "شوانه قادری" را برعهده داشته ام، تا بتوانند این اعتراف را مبنی اقدام علیه امنیت کشور قرار دهند و بگویند خودش اقرار به اقدام علیه امنیت ملی کرده است.
در مجموع ده پانزده اتهام را مطرح کردند. هر چیزی را هم که برای دیگران جرم نبوده، برای بنده جرم حساب میکردند، از جمله کتابم که به زبان کردی در سلیمانیه عراق چاپ شده، برای بنده جرم حساب شده و خیلی موارد دیگر که مهمترین آن اقدام علیه امنیت ملی است و مصاحبه با رادیوهای مختلف را به عنوان نشر اکاذیب علیه نظام حساب کردند و موارد متعدد دیگر
دوران بازداشت
من مجموعا 66 روز بازداشت بودم که از این مدت 17 روز اولش را در انفرادی در شرایط بسیار غیرانسانی به سر بردم و بقیه آن را برای این که از لحاظ روحی تخریب شوم به میان بند زنانی فرستادند که خانمهایی با جرایم قتل و مواد مخدر و غیره آنجا بودند
من تحت شکنجه قرار گرفتم و این موردی است که میخواهم به تمام نهادهای حقوق بشر در جهان شکایت ببرم و صحبتم این است که جمهوری اسلامی را نباید فقط به خاطر مسائل اتمیش به شورای امنیت برد، بلکه مساله اصلی مردم ایران درواقع زیر پا نهادن حقوق بشر است و فشارهای فراوانی که توسط رژیم به ما وارد میشود
من در سلول انفرادی تحت شکنجه قرار گرفتم و فقط میتوانم بگویم از آنچه بر خانم زهرا کاظمی گذشت، فقط لنگه کفشش را کم داشتم. شخصا توسط امیری، معاون دادستان کردستان در تاریخ پانزدهم مردادماه تحت وحشیانه ترین شکنجهها قرار گرفتم که واقعا قابل بیان نیست
شب بعد از اتفاقاتی که افتاد، باز هم از من میخواستند علیه خودم اقرار کنم. من نوشتم تنها در حضور وکیلم صحبت میکنم که به من خندیدند و گفتند اصلا در مراحل اولیه بازرسی همچنین چیزی در قانون ایران نیست. من نوشتم ایران هنوز از پیمان حقوق بشر خارج نشده و این متناقض با حقوق بشر است و من باید از وکیل استفاده کنم، که کاسه صبر آقایان لبریز شد و دستور دادند بروند بچههایم را بیاورند و تهدید کردند زنده زنده جلوی چشمانم بچههایم را میسوزانند. من خیلی این مدت با خودم فکر کردم که آیا همچنان به سکوت ناشی از رعب و تهدید ادامه دهم یا بالاخره یک جایی حرف بزنم
Comment
-
دلآرا, دختر دبيرستاني كه به اعدام محكوم شده اكنون در زندان رشت، در انتظار تعيين سرنوشت خويش است
اين دختر 18 ساله نقاش، با وسوسههاي فريبنده پسري به نام امير، دل به او بست تا اينكه هر دو به جرم كشتن يك زن ثروتمند دستگير شدند
دلآرا در مرحله بازجويي قتل مهين دخترعموي پدرش را به گردن گرفت و دادگاه اين دختر را به مرگ محكوم كرد
دلآرا پس از مدتي اعلام كرد كه من قاتل نيستم بلكه به توصيه امير قتل را به گردن گرفتم و اكنون بقيه ماجرا را از پرونده جنايي اين دختر و پسر زنداني ميخوانيد
دلآرا از زندان براي بازپرس خود نامهيي نوشت و اعلام كرد كه گفتههاي خود را قبول ندارد و آنچه كه گفته تحت تاؤير حرفهاي پسر مورد علاقهاش بوده است
او در نامهاش خطاب به بازپرس پرونده نوشته است: ,اعترافاتي كه در مورد قتل مهين دختر عموي پدرم كردم قبول ندارم. چرا كه در زمان بازجويي در حالت عادي نبودم
دلآرا مينويسد: روز حادثه امير به من قرصي داد كه با خوردن آن تا حدود زيادي دچار توهم و گيجي شده بودم. بعد از دستگيري هم همين گيجي وجود داشت و رعب و وحشتي كه در من ايجاد شده بود، باعث شد تا هر چه ميگفتند بپذيرم. به لحاظ مالي مشكلي نداشتم كه بخواهم دست به سرقت بزنم، پدرم مرد ؤروتمندي است و ما هيچ احتياجي به پول شخا ديگري نداشتيم
با اميرچگونه آشنا شدم
من با اميرحسين حدود يك ماه و نيم قبل از حادؤه آشنا شدم. اميرحسين در اكيپي بود كه همه آنها خلافكار بودند، در آن زمان تصور ميكردم اميرحسين از همه آنها بهتر است و مطابق معمول دوستيها، با هم بيرون ميرفتيم. گاهي دوستانش درباره خانوادهام سوالاتي ميكردند و درباره پدرم ميپرسيدند. خانواده ما در رشت بسيار معروف هستند، به همين دليل بود كه دوستان اميرحسين خيلي براي من احترام قايل بودند، صحبت از مهين دختر عموي پدرم هم ميشد، او را ميشناختند چون زن ؤروتمندي بود كه تنها زندگي ميكرد. يك روز امير با من قراري گذاشت و گفت: مطلب مهمي هست كه حتما بايد در موردش صحبت كنيم. بعد كه سر قرار حاضر شديم، امير گفت يكي از دوستانش سندي دزدي دارد و سند به نام مهين است، امير ادامه داد: از آنجايي كه وضعيت مالي دوستم اصلا خوب نيست، من به او شك دارم كه چطور اين سند را به دست آورده، چون مهين خانم فاميل تو است خواستم تو در جريان موضوع باشي
دلآرا ادامه ميدهد: امير از من پرسيد، در مورد اين مساله چيزي ميداني? و من از شنيدنش تعجب كرده بودم چون چيزي درباره سند نميدانستم. امير آنقدر حرفهيي و حساب شده حرف ميزد كه من اصلا به او شك نكردم
امير از من خواست به خانه مهين برويم تا درباره سندي كه به دست دوستش افتاده از او بپرسيم و من هم قبول كردم، امير اصرار داشت زماني به آنجا برويم كه مهين در خانهاش تنها باشد. به امير گفتم: او هميشه تنهاست. البته ممكن است نوهها يا دختر هايش به ديدن او رفته باشند، اما اشكالي ندارد و من تو را به آنها معرفي ميكنم و به پدرم هم ميگويم براي چه به ديدن دخترعمويش رفته بوديم، اما امير مرتب اصرار داشت كه مهين تنها باشد، بالاخره قرار گذاشتيم و به خانهاش رفتيم. امير به اصرار به من سيگاري داد بعد 2 قرص داد و گفت اينها آرامبخش است به نظر ميرسد مضطرب هستي، بهتر است آن را بخوري، من هم قبول كردم و قرصها را خوردم، به مقابل خانه مهين رسيديم، من زنگ در را زدم، مهين مرا شناخت و وارد خانهاش شديم. سلام و احوالپرسي كرديم و نشستيم. مهين به آشپزخانه رفت تا دندانهاي مصنوعياش را داخل دهانش بگذارد و براي ما چيزي بياورد، بعد اميرحسين به من گفت، تو ماجرا را تعريف كن، من هم قبول كردم. اما يكدفعه حرفش را عوض كرد و آهسته گفت، بيا با هم وسايلش را بدزديم. از شنيدن اين حرف خندهام گرفت و فكر كردم با من شوخي ميكند، اما بعد خيلي جدي شروع به
صحبت كرد و از دزدي حرف زد. يك دفعه سرم گيج رفت و حالم بد شد، تمام بدنم يخ كرده بود. با حالت ترس گفتم، تو اين حرفها را جدي نمي گويي? سپس امير جواب داد، چرا جدي ميگويم، تو هم بايد قبول كني. من يكدفعه از جايم بلند شدم، اصلا حالم خوب نبود نميتوانستم از خودم مقاومتي نشان بدهم. دهانم كليد شده بود. مهين آمد، روي مبل جلوي من نشست. ميخواستم جوري به مهين بفهمانم، اما امير مراقبم بود. صدايم بشدت ميلرزيد و مهين متوجه منظورم نميشد. من ايستاده بودم، اضطراب داشتم، يكدفعه امير هم بلند شد. مهين گفت بنشينيد به اين زودي ميرويد? من و امير كيفهايمان را روي ميز گذاشتيم، من رفتم و كنار مهين نشستم، مهين سر حرف را باز كرد و من ميخواستم در مورد سند حرف بزنم كه يكدفعه امير چوبي از داخل آستين كاپشنش بيرون آورد محكم به سرش كوبيد، مهين كه غافلگير شده بود داد زد و من گريه ميكردم، ميديدم كه سر مهين غرق در خون است به امير التماس كردم دست بردارد، گفتم، الان همه ميآيند، يكدفعه امير محكم دهن مهين را گرفت و در كشمكش با او مبل شكست و هر دو كف اتاق افتادند چوبدستي به زمين پرت شد. امير، سر من فرياد زد و گفت: با چوب به سرش بزن. بزن روسرش
امير مرتب داد ميزد و من از خودم ارادهيي نداشتم، چوب را برداشتم طوري زدم كه به ديوار برخورد كرد، مطمئن بودم اگر به حرفش گوش نكنم من را هم ميكشد، بلافاصله امير دهان مهين را رها كرد. به آشپزخانه دويد و چاقويي آورد، او مرتب فرياد ميزد كمكم كن دلآرا
چاقويي كه امير آورد زرد رنگ و كوچك بود، يك ضربه به بدن مهين زد و او تكان خورد، ضربه دوم را كه زد چاقو كج شد، بعد چاقو را پرت كرد، دوباره به آشپزخانه رفت و چاقويي بزرگتر آورد. چاقو را به دستم داد و گفت: بزن
من هم به جاي اينكه چاقو را به مهين بزنم به امير زدم و او زخمي شد. شروع كرد به فحش دادن. خيلي عصباني شده بود. بعد از فحاشي به زور چاقو را از من گرفت، گفت فلان، فلان شده چرا به من ميزني? مهين ديگر تكان نميخورد ، كف اتاق افتاده بود و خون از بدنش روي قالي ميريخت. امير چاقو را به زور در دست من قرارداد تا ضربهيي بزنم ولي چاقو از دستم افتاد. امير كيفش را آورد، بعد به من گفت چاقو و چوب دستي را داخل آن بينداز، بعد مرا كشان كشان سمت دستشويي برد و دست و صورتم را شست، كليد گاو صندوق را از داخل كيف مهين بيرون آورد و به من گفت همه جا را خوب بگرد. بعد خودش گاو صندوق را باز كرد و داخل آن را خالي كرد و كشان، كشان من را از خانه بيرون برد، در طول راه داشتم گريه ميكردم. يكدفعه ياد كيفم افتادم. داد زدم: امير كيفم را تو اتاق جا گذاشتم
التماس كردم كه بيايد برگرديم و كيف را برداريم ولي امير قبول نميكرد، بعد خودم برگشتم آيفون را به صدا در آوردم به همسايهيي خبردادم و گفتم: من فاميل خانم دارابي هستم، چيزي تو آپارتمانش جا گذاشتهاتم، كليد آپارتمان را هم دارم، اما در را باز نكردند، هرچند اصرار كردم كه از خانهاش در ورودي را باز كند، قبول نكرد، بعد امير مرا كشيد و برد. تنها چيزي كه در صحنه حادؤه باقي مانده بود كيف من بود و همه مدارك شناساييام را در آن گذاشته بودم
دلآرا در ادامه نامهاش آورده: وقتي سوار ماشين شديم، ياد سعيد افتادم او خواستگارم بود، از امير خواستم به آنجا برويم كه او را بفرستم دنبال كيفم. تمام راه را دويدم، تا به خانه سعيد رسيديم. زنگ زدم و سعيد در را باز كرد. من 2 بار به سعيد جواب رد داده بودم و او هر بار دست به خودكشي زده بود و يك بار هم خانهشان را آتش زده بود. او اصرار داشت با من ازدواج كند. براي اينكه سعيد را به خودم متوجه كنم سرش داد زدم و گفتم يك آدم كشته شده، كيف من هم آنجا مانده، ميتواني آن را براي من بياوري? خيلي خونسرد گفت: اين كار را ميكنم، همه چيز را بسپار به من، اگر هم بازداشت شدم همه چيز را به گردن ميگيرم، تا با اين كار حداقل عشقم را به تو ؤابت كنم. من گفتم، منتظر تو هستيم، سريع بيا بيرون. وقتي سوار ماشين شديم انگار او و امير همديگر را ميشناختند. رسيديم به خانه مهين. من و امير در خيابان اصلي منتظر مانديم و سعيد رفت و بعد از چند دقيقه با كيف برگشت و خيلي خوشحال شدم، اما حالت عادي نداشتم و مرتب جيغ ميكشيدم. امير دوباره با زور قرصي به من داد تا آرام شوم
بعد از من خواستند كه اگر گرفتار شديم همه چيز را برگردن بگيرم به من ميگفتند تو بچهيي با تو كاري ندارند. من هم گفتم حقيقت موضوع را به پدرم ميگويم و امير از شنيدن اين حرف خيلي ترسيد و گفت: چرا همه چيز را من گردن بگيرم? هنوز كه اتفاقي نيفتاده است، امير گفت پدر من ميتواند تو را نجات دهد اگر قتل را به گردن بگيري، پدرت رضايت ميدهد. به خانهمان رفتم، پايم خوني بود، سريع رفتم به حمام و وقتي بيرون آمدم متوجه شدم سعيد تلفني قضيه را به پدرم گفته كه من آدمكش هستم و مهين را كشتهام. بعد عمويم گفت تعريف كن چه اتفاقي افتاده است، پدرم به پليس زنگ زده بود و من خيلي از دست پدرم ناراحت شدم، چون اصلاص از من نپرسيد چه اتفاقي افتاده و موضوع از چه قرار بوده است. از طرفي بشدت از امير ترسيده بودم
Comment
-
che dokhtare khengi booda......be nazare man amiro bayad edam konan na dokhtare chon oon badbakhto gool zade booodan..........ajab che chizayi
thx RW joonLast edited by nanakhafan; 01-28-2006, 08:48 PM.

Comment



Comment