موسي ديگر صورت ندارد
First part
زناني كه در برابر مشكلات ايستادگي كرده و با سختي ها مبارزه كرده اند كم نيستند
اگر در كنارتان زناني با اراده مي شناسيد كه در همه حال با توكل به خدا در برابر سختي ها مبارزه كرده اند، با بخش زنان روزنامه ايران تماس گرفته يا داستان زندگي اشان را براي ما ارسال كنيد. وقتي پاي عشق به ميان مي آيد، وقتي بنا بر اين گذاشته مي شود كه خوبي را با خوبي جواب داد، وقتي قرار مي شود كه وفاداري حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناي زندگي براساس همان پيماني كه سر سفره عقد گذاشته مي شود، پايه گذاري مي شود. آن وقت است كه عشق هاي پاك روزهاي اول آشنايي و وفاداري از ياد نمي رود و براي هميشه در آسمان زندگي مي درخشد. آن وقت است كه سربالايي هاي زندگي سخت و طاقت فرسا به نظر نمي آيد
ميهمان اين صفحه اين بار زني است روستايي كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردي كرده است كه روزي به عنوان همسر پاي در خانه اش گذاشته است. ميهمان ما اين بار زني است كه محبت را با محبت و خوبي را با خوبي چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مي گويد: من و موسي هرچند فاميل بوديم ولي زياد همديگر را نمي ديديم. پدر و مادر موسي از هم طلاق گرفته بودند و موسي از پنج سالگي در خانه اي بزرگ مي شد كه نامادري اش به او سخت مي گرفت، موسي در سايه اين سخت گيري ها خودش را با شرايط وفق مي داد و در كار كشاورزي و دامداري و نگهداري چند خواهر و برادر كمك مي كرد به همين خاطر از كودكي آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مي شد. يادم هست وقتي ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مي افتد و روزي كه به موسي علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مي بندد.يادم هست كه موسي بعد از چند سال هر وقت به مرخصي مي آمد به خانه ما مي آمد و با اصرار از پدرم مرا مي خواست. پدرم مخالف بود. مي گفت او خيلي كم سن و سال است و نمي تواند از عهده مسؤوليت زندگي بربيايد من تا قبل از خواستگاري موسي به او فكر نكرده بودم ولي بعد از آن براي اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايي كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براي موسي تنگ مي شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختي زياد كشيده بود ولي در سايه اين سختي ها خوب پرورش پيدا كرده بود
برق در چشمان آمنه مي درخشد
يك روز با خواهرم در مورد محبت موسي حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسي جواب مثبت بدهيم. من و موسي ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسي در يك خشكشويي كار مي كرد.اينطور كه آمنه مي گويد آسمان زندگي شان سال ۷۳ آبي بوده است.موسي خيلي با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مي آمد مرا با خودش بيرون مي برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مي شد به من توجه زيادي مي كرد. مي گفت هرچه دوست داري براي خودت تهيه كن برايم هديه مي خريد، تمام تلاش موسي اين بود كه من احساس خوشبختي كنم. موسي به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتي فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولي با وجود موسي من احساس مي كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلي ندارم. خوشبختي من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشتري در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازي كه كرده بوديم خانه نيمه سازي خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاي دورافتاده اي در اطراف كرج بود ولي ما راضي بوديم.زن به دو سال قبل برمي گردد به ياد روزي كه براي رفتن به عروسي از خانه بيرون رفته بودند ولي
۹ شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براي عروسي يكي از بستگان بايد به قزوين مي رفتيم. با موسي و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مي شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه ميني بوس به طرف ما منحرف شد، نمي دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسي خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسي براي اينكه اتفاقي براي ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روي زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمي شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روي زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مي كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمي دانيد چه حالي شدم. نيمي از صورت موسي نابود شده بود. موسي ديگر بيني نداشت. يعني او همان شوهر من بود؟ موسي بي هوش بود و من در حال بي هوشي. نمي توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسري از سر او برداشتم و روي صورت موسي انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مي كردند موسي در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كني تا آمبولانس بيايد. گريه مي كردم. چادر عروسي را روي زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسي را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسي را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايي قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمي ماند ولي با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهي براي تنفس موسي وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحي زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسي ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاي او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم




Comment