If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
گفتی عاشقمی ، گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه يه روز نبينمت ميميرم ، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم، گفتم اتفاقا من به خيلی ها فكر می كنم.
گفتی تا ابد تو قلب منی ، گفتم فعلا تو قلبم جا داری .
گفتی اگه بری با يكی ديگه من خودمو می كشم ، گفتم اما اگه تو بری با يكی ديگه ، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتی ... ، گفتم... .
حالا فكر كردی فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتی، من راستشو.
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم.
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم.
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم.
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ.
قطره* دلش* دريا مي*خواست. خيلي* وقت* بود كه* به* خدا گفته* بود.
هر بار خدا مي*گفت: از قطره* تا دريا راهي*ست* طولاني. راهي* از رنج* و عشق* و صبوري. هر قطره* را لياقت* دريا نيست.
قطره* عبور كرد و گذشت. قطره* پشت* سر گذاشت.
قطره* ايستاد و منجمد شد. قطره* روان* شد و راه* افتاد. قطره* از دست* داد و به* آسمان* رفت. و هر بار چيزي* از رنج* و عشق* و صبوري* آموخت.
تا روزي* كه* خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره* را به* دريا رساند. قطره* طعم* دريا را چشيد. طعم* دريا شدن* را. اما...
روزي* قطره* به* خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري* از دريا بزرگتر هم* هست؟
خدا گفت: هست.
قطره* گفت: پس* من* آن* را مي*خواهم. بزرگترين* را. بي*نهايت* را.
خدا قطره* را برداشت* و در قلب* آدم* گذاشت* و گفت: اينجا بي*نهايت* است.
آدم* عاشق* بود. دنبال* كلمه*اي* مي*گشت* تا عشق* را توي* آن* بريزد. اما هيچ* كلمه*اي* توان* سنگيني* عشق* را نداشت. آدم* همه* عشقش* را توي* يك* قطره* ريخت. قطره* از قلب* عاشق* عبور كرد. و وقتي* كه* قطره* از چشم* عاشق* چكيد، خدا گفت: حالا تو بي*نهايتي، چون كه* عكس* من* در اشك* عاشق* است
Comment