شايد در نگاه اول«اين زن حرف نمي زند» نظيره سازي ساده و مکرر از فيلم هايي معمايي به نظر برسد با داستاني پيچيده و اسرار آميز و ماجراهايي پرکشش و تعليق و گره فکني هاي نفس گير که بي ترديد نمونه هاي مشابه اش را بسيار به ياد مي آوريم؛ جنايتي اتفاق مي افتد. کسي در مقام پليس با خبرنگار يا وکيل يا.... مي کوشد تا رازهاي سر به مهر حادثه را کشف و افشا کند و موفق هم مي شود و قضيه فيصله مي يابد اما آنچه به «اين زن حرف نمي زند» اعتبار و غنا مي بخشد و آن را از يک الگو برداري معمولي فراتر مي برد، نکته هاي تامل بر انگيزي است که بر تار و پود لايه هاي دروني فيلم تنيده شده اند و زخم هاي پنهان جامعه اي افسون شده و هويت باخته را به نمايش مي گذارند.
در گذرگاه جست و جوهاي شخصيت محوري داستان ؛ ثريا اردلان(کتايون رياحي) براي يافتن سرچشمه تباهي زندگي زني به نام الهه (لاله اسکندري) از حصار دلگير و سرد زندان تا بيغوله هاي هولناک شهري بي در و پيکر. همه جا ميتوان نشانه هاي آشکار نا امني و تهديد را ديد و حس کرد.
ربوده شدن گوشي تلفن همراه ثريا اردلان، روز روشن و کنار ديوار بلند زندان و جايي ديگر زخم خوردن او از اوباش و اراذل در تاريکي شب شهر....
بي آرماني نسل جوان و رواج آسان و ارزان مواد مخدر و ... هر آنچه در چشم انداز نگران اين زن کنجکاو مي بينيم ،همچون تجلي کابوسي اضطراب آور مي نمايد. شايد به همين دليل مرور خاطرات گذشته مثل بازتاب ذهني بر آشفته و پريشان و هذيان آلود به نظر مي رسد. انگار در چنبره واقعيت هاي مسخ شده، دست يافتن بر حقيقت امکان پذير نيست و فيلم هم سر انجام با پرسشي بي پاسخ پايان مي گيرد و ما تماشاگران به درستي نمي دانيم. جنايتکار حقيقي کيست و آنکه مي گويد: «من قاتل هستم» آيا حقيقت را آشکار ميکند يا نه؟؟ با اين همه مي توان جلوه اي از آن حقيقت گمشده را در برخي اشاره هاي کنايه آميز فيلم يافت.
همراه ثريا اردلان، رفته رفته با جامعه اي آشنا مي شويم که در پس پنهان ظاهر شکيل و آراسته خود، فساد و تباهي مي پروراند. چون ميدان يکه تازي طبقه اي نو کيسه و تازه به دوران رسيده است. تيپ هاي از سنخ آقاي مقامي و آقاي بهبهاني، نمودار اين طبقه اند که آزمندي سيري ناپذيرشان را با برافراشتن برج ها و عمارت هاي بلند مرتبه به رخ مي کشند و در رهگذر ثروت اندوزي از پايمال کردن ارزش هاي اخلاقي، هيچ پروايي ندارند. سقوط مرگبار امير(شوهر الهه) از فراز برجي نيمه ساز و ماجراي قتل خونين و مرموز بهروز (شوهر دوم الهه) کنار تير آهن هاي زنگار بسته عمارتي ديگر، به طرز نماديني قرباني شدن يک نسل را در گير و دار رشد شتابان و رقابت بي رحمانه طبقه اي نوظهور هشدار مي دهد. آيا شور بختي زنان چون الهه پيامد چنين مناسبات آزمندانه اي نيست؟
ثريا اردلان براي پيگيري و کنکاش در زير و بم زندگي اسرار آميز الهه ابتدا انگيزه مادي دارد. او به عنوان يک وکيل مدافع جدي، هم مي خواهد حيثيت حرفه اي اش حفظ شود، هم پيشنهاد دستمزدي قابل توجه، توسط شخص ناشناس، وسوسه اش مي کند تا کار روي پرونده الهه را ادامه دهد اما بر اثر گذشت زمان و روند ماجراها، اين انگيزه، بعد ديگري به خود مي گيرد و کم کم در نگاه ثريا ارلان، الهه مظهر معصوميتي مي شود که زير سيطره ناهنجاري هاي اجتماعي تقديرش تباهي است. فيلم با اشاره هاي ضمني مي کوشد درنگي بر وجود مشترک دنياي اين دو زن داشته باشد. تنهايي و بي تکيه گاهي و درماندگي و آسيب پذيري ثريا اردلان در خلوت خانه اش همانقدر رقت بر مي انگيزد که موقعيت اسارت بار الهه ميان سلول زندان.... قطع نمايي از چهره خسته و اندهگين ثريا اردلان به نمايي مشابه از الهه اين معنا را مي رساند، حتي مي توان با مقايسه زندگي خصوصي آنها بر نشانه هاي مشترک ديگري نيز رسيد، اينکه دل نگراني هردو، سرنوشت مبهم تنها فرزندانشان است و به حکم عواطف مادرانه ناچارند، خواهش هاي نفساني را زير پا بگذارند.
کندو کاوهاي ثريا اردلان در گذشته رازآلود الهه، روزنه اي پيش رويمان مي گشايد تا زواياي پنهان زندگي او را نيز همچون همتاي رنجيده اش بشناسيم. هر چه در مسير جست و جوهاي اين زن سختکوش بيشتر مي رويم، پريشاني ها و آزردگي هايش را آشکارتر مي يابيم. زخمي که تبهکاران بر چهره اش مي زنند قرينه زخم هاي درون اوست. بازتاب تصويرش در آينه، هنگام پاک کردن خون زخم، نقشي قرينه واقعيت نشانمان مي دهد. آنچه روي پرده سينما مي بينيم، لحظه اي خطاي فاحش به نظر مي رسد. انگار جاي زخم عوض شده است اما خيلي زود واقعيت جاي توهم خطا را مي گيرد و تصوير قرينه وار آينه در برابر تصوير واقعيت رنگ مي بازد.
گويي قاب آينه مرز دنياي درون و برون ثريا اردلان را مشخص مي کند.
اين زن حرف نمي زند روايتي پيچيده اما منسجم دارد. از معدود آثار ساليان اخير است که نقش خلاقه تدوين را در ساختار آن نمي توان ناديده گرفت. تجسم دو فضاي ناهمگون ذهني و عيني، به فراخور دستمايه فيلم؛ بيشتر وامدار تدويني سنجيده و دشوار است و حاصل کار را با دو شکل روايت سينمايي- کلاسيک و ضد کلاسيک – خوب پيش مي برد.
شخصيت هاي داستان درست و پذيرفتني معرفي مي شوند و تاکيد روي جزئيات رفتارها، تصوير مانوس و باورپذيري از آنها به نمايش مي گذارد.
اين "زن حرف نمي زند" دستاوردي بي عيب و نقص نيست، گاه در توصيف انگيزه هاي عاطفي و رواني برخي شخصيت ها کم مي آورد؛ نمي دانيم، چرا ماني (شهاب حسيني) براي نجات الهه آن همه جانفشاني مي کند و سرچشمه شفقت لايزال او کجاست؟ چرا بهروز(حميد رضا پگاه) نامزد محبوب خود را به آن بيغوله مي کشاند تا مورد هتک حرمت دوست ناباب و نشئه اش قرار بگيرد و بالاخره جنايتي هولناک رقم بخورد و... با اين همه به اعتبار شايستگي فيلم، اگر بر لغزشها و نارسايي هاي جسته و گريخته آن چشم بپوشيم، راه خطا نرفته ايم.
در گذرگاه جست و جوهاي شخصيت محوري داستان ؛ ثريا اردلان(کتايون رياحي) براي يافتن سرچشمه تباهي زندگي زني به نام الهه (لاله اسکندري) از حصار دلگير و سرد زندان تا بيغوله هاي هولناک شهري بي در و پيکر. همه جا ميتوان نشانه هاي آشکار نا امني و تهديد را ديد و حس کرد.
ربوده شدن گوشي تلفن همراه ثريا اردلان، روز روشن و کنار ديوار بلند زندان و جايي ديگر زخم خوردن او از اوباش و اراذل در تاريکي شب شهر....
بي آرماني نسل جوان و رواج آسان و ارزان مواد مخدر و ... هر آنچه در چشم انداز نگران اين زن کنجکاو مي بينيم ،همچون تجلي کابوسي اضطراب آور مي نمايد. شايد به همين دليل مرور خاطرات گذشته مثل بازتاب ذهني بر آشفته و پريشان و هذيان آلود به نظر مي رسد. انگار در چنبره واقعيت هاي مسخ شده، دست يافتن بر حقيقت امکان پذير نيست و فيلم هم سر انجام با پرسشي بي پاسخ پايان مي گيرد و ما تماشاگران به درستي نمي دانيم. جنايتکار حقيقي کيست و آنکه مي گويد: «من قاتل هستم» آيا حقيقت را آشکار ميکند يا نه؟؟ با اين همه مي توان جلوه اي از آن حقيقت گمشده را در برخي اشاره هاي کنايه آميز فيلم يافت.
همراه ثريا اردلان، رفته رفته با جامعه اي آشنا مي شويم که در پس پنهان ظاهر شکيل و آراسته خود، فساد و تباهي مي پروراند. چون ميدان يکه تازي طبقه اي نو کيسه و تازه به دوران رسيده است. تيپ هاي از سنخ آقاي مقامي و آقاي بهبهاني، نمودار اين طبقه اند که آزمندي سيري ناپذيرشان را با برافراشتن برج ها و عمارت هاي بلند مرتبه به رخ مي کشند و در رهگذر ثروت اندوزي از پايمال کردن ارزش هاي اخلاقي، هيچ پروايي ندارند. سقوط مرگبار امير(شوهر الهه) از فراز برجي نيمه ساز و ماجراي قتل خونين و مرموز بهروز (شوهر دوم الهه) کنار تير آهن هاي زنگار بسته عمارتي ديگر، به طرز نماديني قرباني شدن يک نسل را در گير و دار رشد شتابان و رقابت بي رحمانه طبقه اي نوظهور هشدار مي دهد. آيا شور بختي زنان چون الهه پيامد چنين مناسبات آزمندانه اي نيست؟
ثريا اردلان براي پيگيري و کنکاش در زير و بم زندگي اسرار آميز الهه ابتدا انگيزه مادي دارد. او به عنوان يک وکيل مدافع جدي، هم مي خواهد حيثيت حرفه اي اش حفظ شود، هم پيشنهاد دستمزدي قابل توجه، توسط شخص ناشناس، وسوسه اش مي کند تا کار روي پرونده الهه را ادامه دهد اما بر اثر گذشت زمان و روند ماجراها، اين انگيزه، بعد ديگري به خود مي گيرد و کم کم در نگاه ثريا ارلان، الهه مظهر معصوميتي مي شود که زير سيطره ناهنجاري هاي اجتماعي تقديرش تباهي است. فيلم با اشاره هاي ضمني مي کوشد درنگي بر وجود مشترک دنياي اين دو زن داشته باشد. تنهايي و بي تکيه گاهي و درماندگي و آسيب پذيري ثريا اردلان در خلوت خانه اش همانقدر رقت بر مي انگيزد که موقعيت اسارت بار الهه ميان سلول زندان.... قطع نمايي از چهره خسته و اندهگين ثريا اردلان به نمايي مشابه از الهه اين معنا را مي رساند، حتي مي توان با مقايسه زندگي خصوصي آنها بر نشانه هاي مشترک ديگري نيز رسيد، اينکه دل نگراني هردو، سرنوشت مبهم تنها فرزندانشان است و به حکم عواطف مادرانه ناچارند، خواهش هاي نفساني را زير پا بگذارند.
کندو کاوهاي ثريا اردلان در گذشته رازآلود الهه، روزنه اي پيش رويمان مي گشايد تا زواياي پنهان زندگي او را نيز همچون همتاي رنجيده اش بشناسيم. هر چه در مسير جست و جوهاي اين زن سختکوش بيشتر مي رويم، پريشاني ها و آزردگي هايش را آشکارتر مي يابيم. زخمي که تبهکاران بر چهره اش مي زنند قرينه زخم هاي درون اوست. بازتاب تصويرش در آينه، هنگام پاک کردن خون زخم، نقشي قرينه واقعيت نشانمان مي دهد. آنچه روي پرده سينما مي بينيم، لحظه اي خطاي فاحش به نظر مي رسد. انگار جاي زخم عوض شده است اما خيلي زود واقعيت جاي توهم خطا را مي گيرد و تصوير قرينه وار آينه در برابر تصوير واقعيت رنگ مي بازد.
گويي قاب آينه مرز دنياي درون و برون ثريا اردلان را مشخص مي کند.
اين زن حرف نمي زند روايتي پيچيده اما منسجم دارد. از معدود آثار ساليان اخير است که نقش خلاقه تدوين را در ساختار آن نمي توان ناديده گرفت. تجسم دو فضاي ناهمگون ذهني و عيني، به فراخور دستمايه فيلم؛ بيشتر وامدار تدويني سنجيده و دشوار است و حاصل کار را با دو شکل روايت سينمايي- کلاسيک و ضد کلاسيک – خوب پيش مي برد.
شخصيت هاي داستان درست و پذيرفتني معرفي مي شوند و تاکيد روي جزئيات رفتارها، تصوير مانوس و باورپذيري از آنها به نمايش مي گذارد.
اين "زن حرف نمي زند" دستاوردي بي عيب و نقص نيست، گاه در توصيف انگيزه هاي عاطفي و رواني برخي شخصيت ها کم مي آورد؛ نمي دانيم، چرا ماني (شهاب حسيني) براي نجات الهه آن همه جانفشاني مي کند و سرچشمه شفقت لايزال او کجاست؟ چرا بهروز(حميد رضا پگاه) نامزد محبوب خود را به آن بيغوله مي کشاند تا مورد هتک حرمت دوست ناباب و نشئه اش قرار بگيرد و بالاخره جنايتي هولناک رقم بخورد و... با اين همه به اعتبار شايستگي فيلم، اگر بر لغزشها و نارسايي هاي جسته و گريخته آن چشم بپوشيم، راه خطا نرفته ايم.
Comment