Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #781
    شايد در نگاه اول«اين زن حرف نمي زند» نظيره سازي ساده و مکرر از فيلم هايي معمايي به نظر برسد با داستاني پيچيده و اسرار آميز و ماجراهايي پرکشش و تعليق و گره فکني هاي نفس گير که بي ترديد نمونه هاي مشابه اش را بسيار به ياد مي آوريم؛ جنايتي اتفاق مي افتد. کسي در مقام پليس با خبرنگار يا وکيل يا.... مي کوشد تا رازهاي سر به مهر حادثه را کشف و افشا کند و موفق هم مي شود و قضيه فيصله مي يابد اما آنچه به «اين زن حرف نمي زند» اعتبار و غنا مي بخشد و آن را از يک الگو برداري معمولي فراتر مي برد، نکته هاي تامل بر انگيزي است که بر تار و پود لايه هاي دروني فيلم تنيده شده اند و زخم هاي پنهان جامعه اي افسون شده و هويت باخته را به نمايش مي گذارند.

    در گذرگاه جست و جوهاي شخصيت محوري داستان ؛ ثريا اردلان(کتايون رياحي) براي يافتن سرچشمه تباهي زندگي زني به نام الهه (لاله اسکندري) از حصار دلگير و سرد زندان تا بيغوله هاي هولناک شهري بي در و پيکر. همه جا ميتوان نشانه هاي آشکار نا امني و تهديد را ديد و حس کرد.

    ربوده شدن گوشي تلفن همراه ثريا اردلان، روز روشن و کنار ديوار بلند زندان و جايي ديگر زخم خوردن او از اوباش و اراذل در تاريکي شب شهر....

    بي آرماني نسل جوان و رواج آسان و ارزان مواد مخدر و ... هر آنچه در چشم انداز نگران اين زن کنجکاو مي بينيم ،همچون تجلي کابوسي اضطراب آور مي نمايد. شايد به همين دليل مرور خاطرات گذشته مثل بازتاب ذهني بر آشفته و پريشان و هذيان آلود به نظر مي رسد. انگار در چنبره واقعيت هاي مسخ شده، دست يافتن بر حقيقت امکان پذير نيست و فيلم هم سر انجام با پرسشي بي پاسخ پايان مي گيرد و ما تماشاگران به درستي نمي دانيم. جنايتکار حقيقي کيست و آنکه مي گويد: «من قاتل هستم» آيا حقيقت را آشکار ميکند يا نه؟؟ با اين همه مي توان جلوه اي از آن حقيقت گمشده را در برخي اشاره هاي کنايه آميز فيلم يافت.

    همراه ثريا اردلان، رفته رفته با جامعه اي آشنا مي شويم که در پس پنهان ظاهر شکيل و آراسته خود، فساد و تباهي مي پروراند. چون ميدان يکه تازي طبقه اي نو کيسه و تازه به دوران رسيده است. تيپ هاي از سنخ آقاي مقامي و آقاي بهبهاني، نمودار اين طبقه اند که آزمندي سيري ناپذيرشان را با برافراشتن برج ها و عمارت هاي بلند مرتبه به رخ مي کشند و در رهگذر ثروت اندوزي از پايمال کردن ارزش هاي اخلاقي، هيچ پروايي ندارند. سقوط مرگبار امير(شوهر الهه) از فراز برجي نيمه ساز و ماجراي قتل خونين و مرموز بهروز (شوهر دوم الهه) کنار تير آهن هاي زنگار بسته عمارتي ديگر، به طرز نماديني قرباني شدن يک نسل را در گير و دار رشد شتابان و رقابت بي رحمانه طبقه اي نوظهور هشدار مي دهد. آيا شور بختي زنان چون الهه پيامد چنين مناسبات آزمندانه اي نيست؟

    ثريا اردلان براي پيگيري و کنکاش در زير و بم زندگي اسرار آميز الهه ابتدا انگيزه مادي دارد. او به عنوان يک وکيل مدافع جدي، هم مي خواهد حيثيت حرفه اي اش حفظ شود، هم پيشنهاد دستمزدي قابل توجه، توسط شخص ناشناس، وسوسه اش مي کند تا کار روي پرونده الهه را ادامه دهد اما بر اثر گذشت زمان و روند ماجراها، اين انگيزه، بعد ديگري به خود مي گيرد و کم کم در نگاه ثريا ارلان، الهه مظهر معصوميتي مي شود که زير سيطره ناهنجاري هاي اجتماعي تقديرش تباهي است. فيلم با اشاره هاي ضمني مي کوشد درنگي بر وجود مشترک دنياي اين دو زن داشته باشد. تنهايي و بي تکيه گاهي و درماندگي و آسيب پذيري ثريا اردلان در خلوت خانه اش همانقدر رقت بر مي انگيزد که موقعيت اسارت بار الهه ميان سلول زندان.... قطع نمايي از چهره خسته و اندهگين ثريا اردلان به نمايي مشابه از الهه اين معنا را مي رساند، حتي مي توان با مقايسه زندگي خصوصي آنها بر نشانه هاي مشترک ديگري نيز رسيد، اينکه دل نگراني هردو، سرنوشت مبهم تنها فرزندانشان است و به حکم عواطف مادرانه ناچارند، خواهش هاي نفساني را زير پا بگذارند.

    کندو کاوهاي ثريا اردلان در گذشته رازآلود الهه، روزنه اي پيش رويمان مي گشايد تا زواياي پنهان زندگي او را نيز همچون همتاي رنجيده اش بشناسيم. هر چه در مسير جست و جوهاي اين زن سختکوش بيشتر مي رويم، پريشاني ها و آزردگي هايش را آشکارتر مي يابيم. زخمي که تبهکاران بر چهره اش مي زنند قرينه زخم هاي درون اوست. بازتاب تصويرش در آينه، هنگام پاک کردن خون زخم، نقشي قرينه واقعيت نشانمان مي دهد. آنچه روي پرده سينما مي بينيم، لحظه اي خطاي فاحش به نظر مي رسد. انگار جاي زخم عوض شده است اما خيلي زود واقعيت جاي توهم خطا را مي گيرد و تصوير قرينه وار آينه در برابر تصوير واقعيت رنگ مي بازد.

    گويي قاب آينه مرز دنياي درون و برون ثريا اردلان را مشخص مي کند.

    اين زن حرف نمي زند روايتي پيچيده اما منسجم دارد. از معدود آثار ساليان اخير است که نقش خلاقه تدوين را در ساختار آن نمي توان ناديده گرفت. تجسم دو فضاي ناهمگون ذهني و عيني، به فراخور دستمايه فيلم؛ بيشتر وامدار تدويني سنجيده و دشوار است و حاصل کار را با دو شکل روايت سينمايي- کلاسيک و ضد کلاسيک – خوب پيش مي برد.

    شخصيت هاي داستان درست و پذيرفتني معرفي مي شوند و تاکيد روي جزئيات رفتارها، تصوير مانوس و باورپذيري از آنها به نمايش مي گذارد.

    اين "زن حرف نمي زند" دستاوردي بي عيب و نقص نيست، گاه در توصيف انگيزه هاي عاطفي و رواني برخي شخصيت ها کم مي آورد؛ نمي دانيم، چرا ماني (شهاب حسيني) براي نجات الهه آن همه جانفشاني مي کند و سرچشمه شفقت لايزال او کجاست؟ چرا بهروز(حميد رضا پگاه) نامزد محبوب خود را به آن بيغوله مي کشاند تا مورد هتک حرمت دوست ناباب و نشئه اش قرار بگيرد و بالاخره جنايتي هولناک رقم بخورد و... با اين همه به اعتبار شايستگي فيلم، اگر بر لغزشها و نارسايي هاي جسته و گريخته آن چشم بپوشيم، راه خطا نرفته ايم.

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #782
      «سالاد فصل» آخرين ساخته فريدون جيراني در مناسب ترين فصل فروش (نيمه تابستان) بر پرده رفته است تا محكي باشد بر توانايي هاي سينماي بدنه ايران در جذب مخاطب انبوه. جيراني را مي شود جزو آن دسته از فيلمسازاني به شمار آورد كه تماشاگر عام سينماي ايران با آنها آشناست وسبك و سياق كارشان معمولاً مورد توجه بينندگان ايراني قرار مي گيرد.

      صرفنظر از حضور طولاني او به عنوان يك فيلمنامه نويس موفق در بيش از دو دهه اخير، فيلمهاي قبلي او هر كدام به نوعي جزو آثار شاخص سينمايي هر سال بودند و جدا از اينكه ركوردهاي فروش را جابه جا كرده باشند يا نه، در خاطره مخاطبان اين سينما (و صدالبته مخالفانش) جايگاه ويژه اي به خود اختصاص داده اند.

      شايد مهمترين ويژگي آثار جيراني را بتوان در تلاش او براي تجسم ماهيت مطلوب پديده اي به نام«سينماي بدنه» در آنها تعريف كرد. فيلمهاي او جدا از وجه تماتيكشان جلوه گاه قدرت نمايي كارگردان براي رسيدن به يك ساختار حرفه اي، توأم با گوشه چشمي به عناصر طلايي مطلوب تماشاگر عام ايراني اند. چنانكه با اندكي اغماض مي توان فيلم هايي مثل قرمز، آب و آتش و همين سالاد فصل را اسنادي موثق براي آسيب شناسي مخاطبان سينماي ايران در سالهاي ملتهب۷۸ تا ۸۴ دانست. ضمن آنكه اجر شهامت حرفه اي نگاه جيراني نيز نبايد ناديده بماند و خطا كردن هايش براي آزمون و خطا در انتخاب يا زنده كردن ژانرهاي جديد و گسترش دايره مضموني سينماي ايران مورد توجه قرار گيرد. كار كردن با مضامين ملتهبي كه در «آب و آتش» يا «شام آخر» مطرح بوده اند نياز به اعتماد به نفس فوق العاده اي داشت و ظاهراً جيراني در ميان فيلمسازان ايراني جزو معدود كساني است كه با اتكا به تسلط روي وجوه فني و اشراف بر مؤلفه هاي رواني مخاطب اينجايي صاحب آن بود.



      در عين حال نوع رويكرد او به اين مضامين در فيلمهايش از جمله همين «سالاد فصل» تا حدودي جاي اما و اگر باقي مي گذارد. جيراني حيطه سينماي داستانگو را عرصه اغراق مي داند و مي كوشد با پررنگ كردن وجوه تماتيك اثر و گرفتن بازيهاي گرم از بازيگران، قصه پردازي را وجه عمده اثر كند. به همين دليل است كه حتي تماشاگر حرفه اي هم معمولاً در اولين نوبت تماشا متوجه ظرايف كارگرداني نبوده و در زير و بم قصه و كلنجار با مضمون مورد نظر كارگردان غرق مي شود. شايد به همين دليل باشد كه توانايي هاي حرفه اي جيراني در مقام فيلمسازي كه با ژانر حساسي مثل «تريلر» كار مي كند (خصوصاً در محدوده سينماي ايران) معمولاً تحت الشعاع اصرار او بر «درآوردن» فيلمنامه هايي قرار مي گيرد كه در اندازه هاي كارگردان قرار ندارند. اين نقل قول كوروساواي بزرگ را همه شنيده ايم كه «بهترين كارگردان دنيا هم نمي تواند از يك فيلمنامه بد، فيلم خوبي بسازد».

      شايد اصلي ترين ايراد فيلمنامه «سالاد فصل» را بتوان در اين مهم دانست كه شخصيت اصلي فيلم براي تماشاگري كه قرار است مخاطب اصلي آن باشد نامعين است. فيلم با «عادل» شروع مي شود و به «ليلا» مي رسد. ظاهراً ليلا بايد آدم اصلي باشد چرا كه نه تنها فيلمنامه تصويرگر دغدغه ها و مسائل اوست بلكه فيلمساز با چند P.o.v در مقاطع حساس فيلم و چند تأكيد طولاني روي نماي درشت چهره او (از جمله در فصل جنجال به پا كردن عادل يا فصلهاي گره گشايي فيلم) بر اين محوريت تأكيد مي كند. با اين وجود «عادل» هم بخش مهمي از فيلم را اشغال كرده و با تلاشهاي مشترك خسرو شكيبايي (كه انصافاً اين نقش متفاوت را خوب به عمل آورده است) و جيراني در برجسته كردن لحظات حضور و تأكيد چندباره روي خلوت تنهايي اش نمي توان حضورش را در حد يك آلترناتيو فرعي براي پيشبرد خط داستاني قلمداد كرد.

      بنابراين جنس پرداخت كارگردان با انتخاب ساختارشكنانه فيلمنامه در تناقض قرار مي گيرد و بخشي از انرژي تماشاچي عام را در جذب و همذات پنداري با شخصيت ها حرام مي كند. ظاهراً پرداختن به كاراكترهايي مثل عادل كه جلوه اي نمايشي از شخصيت هاي واقعي ايراني را به تماشا بگذارند جزو دلمشغولي هاي شخصي جيراني است كه در آفريدن «مشرقي»هاي مختلف در فيلمهايش نمود دارد و اينجا به ضررخط اصلي داستان عمل كرده.

      ايرادات ديگر را مي توان به انگيزه هاي دوسويه جنايت و روند پيشبرد خط تعليق داستان گرفت نه در توافق دو طرف ليلا - عادل و نه در تعامل حميد - همسر قلابي، زمينه هاي لازم و تمهيدات داستاني كافي برايشان مهيا نشده، خصوصاً در حالت دوم يعني نقشه نسبتاً پيچيده اي كه حميد كشيده وچندان با منطق واقعگرايانه حاكم بر جهان فيلم جور در نمي آيد. منتها جيراني براي سرپوش گذاشتن بر اين ايراد فيلمنامه اي چنته پري تدارك ديده و با تكيه بر نهايت امكانات فني موجود، خط تعليق فيلم را چنان فراگير ومستمر طراحي كرد كه قطعاً تماشاگران تا پايان فيلم يعني دقايق گره گشايي و درگير شدن در پايان باز آن (نگراني بابت سرنوشت و زندگي ليلا) مجال تعمق روي آنها را ندارند.

      همين نكته مهم ترين دستاورد كارگرداني جيراني در «سالاد فصل» است و توانايي او براي تبديل فيلمنامه اجرايي به ابزاري براي تركتازي فيلمساز در به دست گرفتن نبض حسي تماشاگر قابل ستايش به نظر مي رسد. پرداخت او به خوبي در خدمت در آوردن حس و حال مورد نياز (در اينجا: تعليق و هيجان) هر صحنه است كه از طريق فاصله گذاري هاي معين و به كارگيري ريتم مناسب براي بالا نگه داشتن شاخص اضطراب بيننده و از همه مهم تر، عينيت بخشيدن به عناصر تعليق براي دميدن حس زندگي به دقايق و مؤلفه هاي فيلمش ظاهر مي شود.

      او از يك طرف بايد بيننده را نگران سرنوشت ليلا و كشاكش او ميان يك وضع نامطلوب موجود و يك وضع مطلوب موهوم نگه دارد (عادل و حميد دو سمت اين معادله اند) در ضمن دو نوع زمينه چيني آشكار و پنهان براي فريبكاري منتهي به جنايت شخصيت هايش تدارك ببيند (فريبكاري ناموفق وحتي تا حدودي معصومانه ليلا در برابر جنايت سازمان يافته اي كه حميد از طريق بازي با عواطف به آن مي رسد) جيراني فاصله بعيد ميان اين دو موقعيت متفاوت را از طريق تأمل روي نشانه هاي محسوس بصري مثل بازي نور و سايه (غالب صحنه هاي حضور حميد ، صحنه هاي شبانه است) ، كادر بندي ها و توجه به بك گراند شخصيت ها (ليلا و عادل اولين بار در كنار يك قاب در فرسوده با هم ملاقات مي كنند و اين روند حضور «در» هاي مختلف درسكانس هاي مختلف فيلم به عنوان نشانه اي از «گذار» بارها تكرار مي شود) ، استفاده از عناصر بصري با كاركردي دراماتيك (مثل استفاده از عنصر «آب» كه از باران در سكانس آشنايي شبانه حميد و ليلا به وان پرآبي كه قرار است قتلگاه ليلا شود ختم مي شود) و نشانه گذاري هايي از اين دست ترسيم مي كند.

      توفيق او در ساختن اتمسفري پراضطراب چنان مؤكد است كه در نسخه قبلي فيلم (نسخه جشنواره) به دليل پايان ساده انگارانه و گره گشايي به دور از منطق داستان، تماشاگران ناگهان از يك ساعت و نيم تنش به خلأيي غيرمنتظره پرت مي شد كه تمام آن تعليق و انتظار مداوم را به ملغمه اي از فريب جلوه مي داد. پايان بندي فعلي اين حسن را دارد كه اجازه مي دهد تماشاگر، آن اضطراب و تشويش ساختاري را در قالب نگراني از سرنوشت «ليلا» با خود به جهان خارج از فيلم ببرد و عملاً درگير هشداري شود كه فيلم درلايه هاي مفهومي خود در پي آن است. (ضمن اينكه روند برنامه ريزي هاي جنايتكارانه حميدهم در نسخه فعلي قابل قبول تر جلوه مي كند و ضمناً سردرگمي تماشاگر درباره ارتباط پنهان ميان عادل و حميد هم منتفي مي شود).

      در نهايت ؛ سالاد فصل ، فصل تازه اي در كارنامه فريدون جيراني محسوب مي شود. سناريست ‎/ فيلمسازي كه به خاطر زمينه هاي مطبوعاتي، نگاه تحليل گر و نظريه پردازانه خود جايگاهي فراتر از بسياري همكارانش در سينماي ايران براي خود دست و پا كرده و توقع تماشاگر عام و خاص را از خود بالا برده. حركت او از زوم روي سوژه هاي ملتهب به سمت ترسيم ساختار سينمايي از موضوعات ساده تر نشان از روند رو به پيش او در محدوده كاري اش دارد. پرهيز او ازعافيت طلبي و كار روي سوژه هاي اجتماعي به بهانه به جان خريد مسائل فرامتني را هم كه در كنار اين ويژگي قرار دهيم به دلايل اهميت حضور او و آخرين فيلمش «سالاد فصل» در محدوده سينماي ايران مي رسيم.

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #783
        غوغا همه چيزش را بر مبنايي قرار مي دهد كه پيشتر بسياري از فيلم هاي ايراني قديمي قرار مي دادند. ابايي هم ندارد كه آشكارا تحسين اش را نثار آن فيلم ها كند؛ از «قيصر» و «گوزن ها» تا بازيگران آنها «بهروز وثوقي» و «ناصر ملك مطيعي». فيلم هاي كيميايي اصلا به شكلي الگوي سعيد سهيلي قرار گرفته اند: اين جا با قصه هاي مشابه قيصر روبه رو هستيم؛ يك انتقام شخصي. خواهري از زندان مي گريزد تا انتقام خواهر دوقلوي كشته شده اش را از زنان خياباني بگيرد. ايده اوليه به رغم تكرار ي بودن مي توانست جذاب باشد به خصوص كه اين جا قهرمان فيلم به يك زن تبديل شده و مي توانست انتقام او معنايي فراگير داشته باشد و فيلم را به يك اثر فمينيستي تبديل كند اما اين جا همه چيز به قدري در سطح مي گذرد كه هيچ اميد و انتظاري برآورده نمي شود و فيلم به سختي مي تواند حتي تماشاگر عام را به دنبال خود بكشد.غوغا اصولا بر ساختاري بنا شده كه زمان آن گذشته است.

        اين نوع لوطي گري ديگر چندان محلي از اعراب ندارد و اگر قيصر موفق بود به شرايط زماني خاص خود بر مي گشت. اما حالا اين نوع لوطي گري و اين نوع شخصيت ها به دل تماشاگر امروزي نمي نشيند، خصوصا اگر فيلم به جاي پرداختن به لايه هاي ارتباط شخصيت ها و فراگير كردن موضوع مطروحه هر چه بيشتر و بيشتر قهرمان پروري كند آن هم در مورد شخصيت هايي كه به هيچ وجه همدلي تماشاگر را برنمي انگيزند.هر چهار شخصيت اصلي اثر كاملا توخالي و پرداخت نشده به نظر مي رسند؛ چه خبرنگاري كه تماشاگر فرصت كوچك ترين آشنايي اي را با او ندارد چه خواهر خلافكار اما «با معرفتي» كه مي خواهد به هر شكل انتقام او را بگيرد چه پسري كه نه يك دل بلكه صد دل عاشق اين دختر فراري شده (تازه بچه آبادان هم هست و لاف هم نمي زند) و از همه بدتر شوهر خواهر كه شخصيتي كاملا ناشناخته دارد؛ به شكلي كه خيلي زود - و بي جهت - به يك دخترمسئله دار دل مي بندد. مشكل از آنجا آغاز مي شود كه اصلا شخصيت اصلي يعني غوغا به هيچ وجه نمي تواند خودش را به تماشاگرش بقبولاند. اگر قيصر در دل تماشاگر جا باز مي كرد علتش به اين نكته ساده بر مي گشت كه انگيزه ها و رفتار آن شخصيت براي تماشاگر باور پذير بود. اما اين جا با يك دختر نيمه مجنون روبه رو هستيم كه تا بخش قابل توجهي از فيلم اصلا حرف نمي زند. و بعد هم به طرز فجيعي آدم مي كشد. هر چند فيلم خيلي سعي دارد زنان خياباني را به عنوان كساني كه جامعه را به فساد كشيده اند نشان دهد اما اين براي تماشاگر توجيه مناسبي نيست تا قهرمان فيلم آنها را به اين شكل فجيع بكشد و قرار باشد تماشاگر شيفته اين قهرمان شود. ضمن اين كه قرباني بودن اين زنان خود وجهي است كه فيلم كاملا ساده انگارانه با آن روبه رو مي شود.

        تمام ديالوگ هاي آخر غوغا با زن ظاهرا روانشناس كاملا كليشه اي است در حالي كه انتظار مي رفت اين وجه فيلم كاملا كار شده و قابل استناد باشد چرا كه به هر حال فيلم داعيه اجتماعي بودن دارد و مي خواهد به واقعيت هاي تلخ زندگي امروز اشاره كند . در واقع از پيش قرار است با فيلمي رئاليستي روبه رو باشيم اما بعضي صحنه ها آن قدر بد از كار در آمده اند كه آدم فكر مي كند با فيلمي سوررئال روبه رو است. از همان تعقيب و گريز اوليه و اين كه زن خبرنگار بي دليل اتومبيلش را نگه مي دارد و بر روي پل مي رود وقايعي شبه سوررئال رخ مي دهد كه هيچ توجيهي براي آن نمي توان يافت. يا نگاه كنيد به صحنه اي كه غوغا به همراه مرد در كلانتري هستند و عكس او از فكس بيرون مي آيد. كارگرداني به قدري معيوب است و زاويه هاي دوربين به قدري غلط هستند كه هر تماشاگر عادي اي هم تعجب مي كند كه اين عكس را چطور هم مرد و هم غوغا در دو زاويه مختلف مي بينند و آن وقت رئيس كلانتري نمي بيند. در نماي عمومي بعد جاي قرار گرفتن فكس طوري است كه اتفاقا فقط رئيس كلانتري مي تواند آن را ببيند.

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #784
          فيلم «چهارشنبه سوري» داستاني از آدم‌هاي گرفتار در حلقه‌ي تزوير و ريا و مرثيه‌ي از هم پاشيدگي و كمشكش زنان و مردان در جامعه‌ي در حال گذار است.

          چهارشنبه سوري تصوير و تقابل زندگي خانواده‌هاي شهري ( هديه تهراني در نقش مژگان) و متفاوت بودن آن باخانواده سنتي و مذهبي (ترانه عليدوستي در نقش كارگر) است.

          آرايش، نوع پوشش و لباس، روش زندگي، مكان زندگي، روابط همسايه‌ها در آپارتمان و بسياري از عناصر ديگر نشانگر تفاوت‌هاي زندگي دختر كارگر با افراد ساكن در يك مجموعه آپارتماني است و اين تفاوت موجب مي‌شود تا دختر به جريان زندگي آن‌ها بصورت يك ناظر شگفت‌زده نگاه كند و همه چيز برايش تازگي دارد.

          كارگردان با تكرار و تاكيد روي "چادر" سعي دارد مخاطب را متوجه عنصر حجاب و تفاوت فرهنگي دختر كارگر بامژگان و سيمين و ديگر آدم‌هاي آن مجموعه آپارتماني كند. در ابتداي فيلم شاهد گيركردن "چادر" در زنجير چرخ موتور و پاره شدن آن هستيم واز چادر بارها در فيلم سخن به‌ميان مي‌آيد، درپايان فيلم نيز پرسش نامزد دختر كارگراين است كه چادرت چي شده است.

          كارگر شركت خدماتي كه در آستانه ازدواج با يكي از بستگانش است، براي نظافت به خانه‌اي در يك آپارتمان اعزام مي‌شود. خرابي زنگ خانه به‌عنوان يك ابزار مهم براي ارتباط اطرافيان باصاحب خانه و شيشه شكسته پنجره نماد رابطه با بيرون همان ابتدا مي‌تواند نشانگر نوعي نابساماني در خانواده و يا بي‌توجهي همسر به امور فني به عنوان يك وظيفه مشخص مرد باشد.

          دختر كارگر در بدو ورود با انبوهي از وسايل در اتاق‌ها مواجه شده، اگرچه ريخت‌وپاش بودن اتاق‌ها به دليل رنگ آميزي است امامي‌تواند نشان‌از نابساماني و در هم ريختگي زندگي زناشويي و بي‌توجهي و بي‌انگيزه بودن زن خانه به امور خانواده باشد.

          لباس سياه مژگان و چهره‌ي غمگينش، تداعي‌كننده آدم "روان نژند" است و هر لحظه به دو زن نظافتچي دستورات مختلف مي‌دهد و در واقع شلوغي و به هم ريختگي خانه در بي‌نظمي رفتار و حركات (مژگان) نيز تجلي پيدا مي‌كند.

          بي‌اعتمادي، از هم پاشيدگي رشته‌ي خانواده و زندگي زناشويي موضوع فيلم چهارشنبه سوري است اين موضوع با توجه به رويكرد فيلم‌سازان به فيلم‌هاي اجتماعي در سال‌هاي اخير به يكي از موضوعات نخ نما و تكراري تبديل شده است.

          اين فيلم فارغ ازاين مساله، شايد برخلاف بسياري از آثاري كه رابطه مخدوش زناشويي را ( دختر پسري ) تصوير كردند، تلاش نمي‌كند كه فقط زن و يا مرد را متهم كند بلكه در يك رابطه دو سويه زن و مرد را به يك اندازه در مظان اتهام قرار مي‌دهد.

          سادگي دختر كارگر (به همراه نوعي زيركي زنانه) موجب مي‌شود تا مژگان ازاو به عنوان قاصدي براي كسب اطلاع از زن همسايه‌استفاده كند و نقل برخي مسايل از زبان دختر كارگر (مانند ساعت دقيق سفربه دبي ) شك و ترديد مژگان نسبت به رابطه همسرش مرتضي با سيمين را افزايش مي‌دهد.

          مخاطب در توضيح ناگهاني دختر كارگر درباره بليط سفر و آرامش مژگان چنين تصور مي‌كند كه شك زن به مرتضي درباره رابطه شوهرش با زن همسايه ناشي از توهم و بيماري است. اما اين تصور و تا حدودي يقين ناگهان از بين مي‌رود و مرتضي پسر خود را كه براي چهارشنبه سوري به پارك برده است، تحويل دختر كارگر مي‌دهد و در كوچه‌اي با سيمين ملاقات مي‌كند.

          نشان دادن چهره كودك (پسر مرتضي و دختر سيمين) به‌عنوان قربانيان اصلي روابط مخدوش پدر و وابستگي شديد پسر به پدر خشم و واكنش منفي مخاطب را عليه مرتضي بر مي‌انگيزد.

          كارگردان زندگي سيمين را در هاله‌اي از ابهام قرار مي‌دهد و مردي را به عنوان پدر دختر و شوهر سابق سيمين نشان مي‌دهد كه روبه روي آپارتمان در خودروي خود چشم به پنجره‌ي‌خانه دوخته و چنين تداعي مي‌كند كه او نيز قرباني رابطه مخدوش است.

          استفاده سمبليك از عنوان چهارشنبه سوري بيانگر تضاد بيرون و درون است در بيرون خانه آتش و همهمه و جشن و سرور است و كسي از درون خانه‌ها اطلاعي ندارد و نمي‌داند در آن چه مي‌گذرد.

          از سوي ديگر آتش بازي در شهر با آتش بازي در منطقه حاشيه‌اي و منطقه امام زاده داوود به عنوان نماد يك منطقه مذهبي و سنتي تفاوت دارد در آن جا از ترقه بازي‌ها و انفجارها خبري نيست.

          حضور دختر كارگر ونقش سخنان‌تعيين‌كننده وي در سرنوشت دو خانواده جذابيت خاصي به فيلم داده و آن رااز يك درام خانوادگي صرف به‌اثري اجتماعي تبديل كرده است كه تفاوت برداشت‌هاي متفاوت لايه‌هاي مختلف اجتماع درباره زندگي و معناي سخنان را نشان مي‌دهد.

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #785
            نگاه مردم گراي بني اعتماد، با فيلم زير پوست شهر و بعد روزگار ما و حالا گيلانه، به اوج خودش رسيده. شخصيت هاي داستان، موقعيت ها و گره هاي دراماتيك در فيلم هاي اخير بني اعتماد طوري است كه به شكل باورپذيري، فيلمساز را در كنار و حامي آدم هاي داستانش قرار مي دهد.

            اسم فيلم هم گيلانه است. هم نشاني از وطن در آن وجود دارد و هم تانيث و زنانگي. اما به لحاظ اجرا هم گيلانه، فيلم بي ادا و اصولي است كه ساختار نسبتاً محكمي دارد. حالا بايد درباره بخش دوم فيلم حرف بزنيم كه خيلي خيلي از بخش اول آن بهتر و دوست داشتني تر است. ماجراي ساخته شدن فيلم را هم كه لابد مي دانيد. بخش دوم درجه يك فيلم را، بني اعتماد اول ساخت. بخشي از يك فيلم سه اپيزودي كه يكي از بخش هايش را همين گيلانه تشكيل مي داد. اما بعد اين بخش را جدا كرد و تصميم گرفت به يك فيلم بلند تبديلش كند. يك جورايي هم حق داشت. بعيد نبود كه اپيزود مذكور قرباني كوتاه بودنش شود. مشكلات فيلم هم درست از اينجا شروع شد. بخشي كه بني اعتماد بعداً ساخت و به عنوان بخش اول به آن اپيزود درخشان اضافه كرد، واقعاً ضعيف تر و كم تاثيرتر است.

            بازي خوب فاطمه معتمدآريا، در اين بخش هم وجود دارد، در عوض از ايجاز و عمق و ميزانسن هاي ساده اما به شدت تاثيرگذار نيمه دوم (يا اگر به لحاظ زمان ساخت حساب كنيم، اپيزود اول) خبري نيست. باز اگر اين نيمه ضعيف تر براي خودش بود و كاري به بخش اصلي فيلم نداشت، خيالي نبود. اما مشكل اين جاست كه روشن شدن خيلي چيزها، به بخش نهايي هم لطمه زده. آنهايي كه ابتدا اپيزود فرزند مجروح و مادر پرستار و زجر كشيده را ديده اند، به هيچ وجه نمي توانند تاثير اوليه فيلم را براي تماشاگران محصول فعلي، بازگو كنند. آن اپيزود بخشي از تاثيرش را از نگفتن ها مي گرفت. با توجه به بازي خوب رادان و معتمدآريا، و فيلمنامه به شدت حساب شده، خيلي زود با شخصيت ها همدردي مي كرديم بي اين كه خيلي چيزها را بدانيم و همين بيچاره مان مي كرد. اين كه آدم هاي قصه از كجا آمده اند و چطور به اين روز افتاده اند. اين كه قبلاً جوري زندگي مي كرده اند را در ذهن خودمان مي ساختيم. اين نگفتن هاي داستاني ذهن مان را درگير مي كرد و استفاده خوب بني اعتماد از لوكيشن و شخصيت هاي فرعي جذاب اش مثل هميشه با بازي خيلي خيلي خوب شاهرخ فروتنيان در نقش دكتر ما را با خودش مي برد. آن وقت ها فيلم درست به همان تپه سرسبزي مي مانست كه مادر و فرزند معلول روي آن زندگي مي كردند. بالاي تپه را مي ديديم و كل فضا را نه. حالا اما براي رسيدن گيلانه به مدت زمان يك فيلم بلند، همه چيز آنقدر گفته مي شود كه تاثير سابق از بين مي رود. بخش اول فعلي فيلم، يك عيب ديگر هم دارد. بهرام رادان كه در نقش مرد معلول خيلي خوب است، نقش كوتاهش به عنوان پسر رشيد خانواده را زيادي «آرتيستي» بازي مي كند.

            با اين وجود برويد فيلم را ببينيد و باور كنيد كه هنوز تاثيرگذار است. كم تر فيلمي در سينماي ايران ساخته شده كه اين قدر لج آدم را از جنگ درآورد. كارگردان هاي اپيزود اول اين قدرت را دارند كه با امكان محدود و هزينه اندك، فضاي پر از خوف و درد جنگ را در توقفگاه هاي اتوبوس گيلانه و فرزندش بسازند. آدم آرزو مي كند ديگر چنين شرايطي پيش نيايد. زير پوست شهر را كه مي ديديم، خيال مان راحت بود كه خيلي از مشكلات آن خانواده فقير براي ما پيش نخواهد آمد، يا حداقل بعيد است. جنگ اما معمولاً اهل مساوات است. با همه يك جور رفتار مي كند.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #786
              تهمينه ميلاني از كارگردانان بنام ايراني، از جمله فعالان مسائل زنان است كه در حيطه كاري خود به خوبي به مشكلات و موانع اجتماعي زنان مي پردازد.

              «زن زيادي» كه عنوانش يادآور كتاب مرحوم جلال آل احمد است، متأثر از يكي از رمان هاي مارگريت دوراس است. ميلاني در اين فيلم نگاهي به سكوت تحميلي يك زن در برابر بي عدالتي هاي قانون نوشت جامعه مردسالار ايراني دارد. مريلا زارعي كه معلمي ساده و محبوب دانش آموزان و مادري مهربان براي تنها دخترش است همسر امين حيايي، جواني واخورده و در جست وجوي ثروت و جايگاه اجتماعي كاذب است. مرد جوان كه خود قرباني تفكرات جامعه سنتي - مذهبي است به قول خودش براي جبران نداشته ها و ممنوعيت هاي گذشته اش با زنان ديگر ارتباط برقرار مي كند و از اين كار و حتي چشم چراني هاي آشكارش در مقابل همسر و دخترش ابايي ندارد. او حتي مفهوم پدر بودن را هم نمي داند. خانم معلم، اما به خوبي مفهوم مادر بودن و همسر ساكت و مطيع بودن را آموخته تا جايي كه مي خواهد با انجام كارهايي چون فراري دادن مرد معلم، قاتلي كه به گمان زن همانند او قرباني خيانت همسرش است، شخصيت پامال شده اش را بازيابد. مرد قاتل، اما ظاهراً قاضي عادلي نبوده و به ذهنيت بيمارگونش كه ناشي از عشق افراطي به همسرش است اكتفا كرده و دست به قتل همسرش زده، او حتي حاضر نشد حرفهاي مقتول را بشنود، او همچنان گمان مي كرد.

              دخترك درمانده، معشوقه احمد (امين حيايي) هم نمونه بارز زن آسيب ديده از قوانين ناقص و ناقض حقوق بشر است. زندگي او تا حدي ماجراي ليلا مافي را در ذهن زنده مي كند كه به جرم زن بودن نزديكترين بستگانش، تنش را به حراج گذاشته اند و هيچ قانوني از اين ضعيفه! در مقابل سيستم برده داري دفاع نمي كند. دخترك مستأصل از چاله اي به چاله اي و از چاهي به چاهي مي افتد. مردها تنها دستاويزان قدرت و ثروت در دنياي كوچك دوروبرش هستند. او مي آويزد تا زنده بماند، اما قيمتش را شكستن دل همجنس خودبه ناحق نمي داند. او خوب مي داند كه ۱۸سالگي اش پامال استبداد مردانه شده، او خوب مي داند تنها قرباني اين جامعه نيست و همجنسان قرباني اش بي شمارند. مي داند كه آنها هم محكومند، هم وكيل مدافع خود و هم محافظ و پليس خود. پس مي توانند به محافظت و دفاع از همديگر بپردازند. گويي ميلاني مي خواهد با نمايش همدوشي دخترك آسيب ديده و زن قرباني، زنان را به يك همياري ملي فرابخواند. دخترك آنچنان براي حفظ همجنسانش از جان مايه مي گذارد گويي خود اوست كه دوباره تن رنجورش به مسلخ برده مي شود.

              ميلاني در اين فيلم به نكات ريزي اشاره مي كند كه بنيانشان عدم خودباوري زنان است. برخي از آنها همانند دختر فراري داستان كه با دوست پسرش به شمال مي رود، آنچنان از درون خالي اند كه تمام هستي خود را به اولين چوب رختي مي آويزند كه دستشان مي رسد و به نام عشق از خود يك قرباني بيچاره مي سازند. البته اين تو خالي بودن و وابستگي شديد به جنس مرد هم ناشي از همان سنت غلط جامعه مردسالار است كه دختر را تربيت مي كنند براي مرد و پسر را تربيت مي كنند براي مرد بودن. براي مرد بودن بايد بيرون از خانه بود و زندگي را تجربه كرد، اما براي زن خوب و مطيع بودن اكتفا به الگوي مادر و تجربه آشپزخانه كافي است. پس آن وقت است كه تو مي شوي گنجشك خانه نشين كه آشيانه ات را مي آرايي و خودت را نيز تا مردت بازگردد و به صداي جيك جيك آرامت متوجه حضور كم رنگت شود و خودش را با وجود تو رنگي بخشد.اين اعتماد به نفس تحليل رفته در زنان حتي در زن مستقل و شاغل فيلم هم هويدا است. او هيچگاه ابراز وجود نمي كند. حتي وقتي هم مي خواهد بگويد كه من هستم، چنان از خشونت مرد مي ترسد كه واخورده برمي گردد به همان سكوت و سكون. تن به استثمار مالي مرد مي دهد تنها به اين دليل كه از ديگر گونه زيستن مي ترسد. مي ترسد كه برود و دوباره بسازد. (پشت درياها، شهري است، قايقي بايد ساخت...) در جامعه اي كه هنوز در بسياري از خانواده ها طلاق يك تابوست چه كسي مي خواهد از او حمايت كند.؟ آيا مي تواندبه حقوق نامكفي معلمي اكتفا كند؟ به كدام خانه پناه ببرد اگر خانواده اش نپذيرندش؟ آيا قانون، دختر كوچولويش را از او خواهد گرفت؟ و... پس مي ماند. همين سؤال آخر كافي است تا زني را عمري در سكوت تحت سلطه ظالم نگه دارد.و در آخر اين سؤال پيش مي آيد. ما كه خود همچون معلم زن فيلم در ترسهايمان غوطه وريم و از شكستن تابوها در هراس، ما كه خود همچون معلم مرد فيلم آلوده به بدگماني و انحصارطلبي هاي افراطي هستيم و با وجود تحصيلاتمان تحت فرمان سنت هاي غلط جامعه، سوغاتمان براي كودكانمان چيست؟ به آنها چه مي آموزيم؟ آينده آنها را با رنگهاي تيره انديشه دربندمان تيره تر خواهيم كرد؟
              وبلاگ دوم به درد آنها كه اهل وب گردي و وبلاگ نويسي هستند مي خورد، مطلبي با عنوان «اندرباب وردپرس و ام تي» مي توانيد مطالب بيشتري در اين زمينه در سايت www.babakweb.com پيدا كنيد.

              گويا بحث مقايسه و انتخاب بين دو سيستم وردپرس و ام تي در اين روزها بسيار بالا گرفته . من به عنوان كسي كه از هر دو سيستم استفاده مي كند؛ بارها به شما توصيه كرده ام: وردپرس براي بلاگ نويسي عالي است، اما اگر مثلاً مي خواهيد لينكدوني بزنيد يا مجله اي الكترونيك راه بيندازيد يا... بايد ام تي را انتخاب كنيد. وردپرس با اين كدهاي پي اچ پي تو در تويش ممكن است براي پي اچ پي كاران جالب باشد، اما يك فرد عادي كه اطلاعات متوسطي دارد چگونه مي تواند از انعطاف پذيري امكانات آن استفاده كند؟ نمي گويم ام تي سهل الفهم است، ولي حداقل از اين وردپرس خيلي بهتر است. چون حداقل براي يك علامت ساده كه ممكن است فراموش كنيم از ما ايراد نمي گيرد؛ بلكه قبل از بازسازي تذكر مي دهد و ما ايراد را برطرف مي كنيم.وردپرسي ها خيلي سعي كرده اند آن را سهل الوصل كنند و انصافاً تا حدودي موفق بوده اند. مثلاً اين سيستم حجم كمي دارد به طوري كه من الآن با داشتن حدود ۴۰۰مطلب روي آن به علاوه آرشيو ماهانه و موضوعي حدود ۶مگابايت از حجم سايت مرا اشغال كرده است.

              از ديگر كارهاي وردپرسي ها پلاگين هاي متعدد و قالب هاي رايگان فراوان آن است، ولي باز مشكلي وجود دارد. اينكه شما حتي براي نشان دادن تعداد مطالب وبلاگ مجبوريد پلاگين بريزيد و اين اصلاً جالب نيست.به هر حال، اگر مي خواهيد بلاگي بزنيد و فقط در آن بنويسيد، در انتخاب وردپرس شك نكنيد؛ اما اگر كمي (فقط كمي) امكانات بيشتر مي خواهيد و حوصله سروكله زدن با كدهاي پي اچ پي را نداريد، بايد ام تي باز شويد. اما ام تي به طور پيش فرض امكانات فراواني دارد.دوستان عزيز لطف كردند و نظرات خودشان را بيان نمودند. كاميار در نظرش گفته: ام تي خيلي كارها رو مي تونه به تنهايي انجام بده كه وردپرس نمي تونه مثلاً همين فيل هواكردن نظر من هم همين است. براي ساده ترين كارهايي كه در ام تي مي توان انجام داد (مثلاً نشان دادن آمار تعداد مطلب و نظرات و آخرين به روزرساني) بايد در وردپرس دست به دامان پلاگين ها شويم. گناهكار در نظرش گفته:مهم اينه كه كسايي كه با ام تي كار مي كنن نمي دونن كه ساختار پورتالي كه دارن باش حال مي كنن چه شكليه، اما ما وردپرس كارا خيلي خوب مي دونيم چي به چيه. نوشته شده كه بايد كم كم منقرض بشه، پرل در ضمن ام تي با وردپرس هم مي شه گودزيلا هوا كرد به شرطي كه علمشو داشته باشيحرف من هم همين است اينجا من فرض را يك كاربر معمولي گرفته ام كه چيزي از پي اچ پي نمي داند. اين فرد براي اينكه امكانات كمي فراتر از يك بلاگ در وردپرس داشته باشد بايد با كدهاي پي اچ پي آن سروكله بزند. اگر از پي اچ پي چيزي نداند بايد چه كند؟
              با اين موافقم كه هر كاري با وردپرس شدني است، اما ما اينجا كاربر را يك كاربر عام و معمولي بايد فرض كنيم، نه خبرگان پي اچ پي قبول داريد؟

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #787
                پانزده سال قبل نام سامان مقدم براي اولين بار به عنوان منشي صحنه و يكي از اعضاي گروه كارگرداني ردپاي گرگ (مسعود كميايي، ۱۳۷۰) در عنوان بندي اين فيلم درج شد.

                حالا بعد از پانزده سال سومين فيلم بلند سينمايي مقدم همزمان با آخرين ساخته كيميايي روي پرده سينماها در حال نمايش است. سه همكاري مقدم با كيميايي در ردپاي گرگ و بعد در ضيافت (۱۳۷۴) و سلطان (۱۳۷۵) به عنوان دستيار و برنامه ريز راه او را براي ورود به سينماي حرفه اي هموارتر كرد. اين قضيه شايد به نام و اعتبار كيميايي برمي گردد كه مقدم را در آن سال ها (كه هنوز قرار بود اولين فيلمش را بسازد) و حتي گاهي در اين سال ها (كه چهارمين فيلم بلندش به نام كافه ستاره قرار است در جشنواره فجر امسال به نمايش دربيايد) به عنوان يكي از دستياران كيميايي كه فيلمساز شده مي شناسند، در حالي كه مقدم در همان سال ۱۳۷۰ دستيار ابوالحسن داودي در جيب برها به بهشت نمي روند هم بود. غير از اين، دستياري و برنامه ريزي تحفه هند (محمدرضا زهتابي) و مرد آفتابي (همايون اسعديان) را هم در كارنامه دارد و دوبار ديگر هم منشي صحنه فيلم هاي افعي (محمدرضا اعلامي، ۱۳۷۱) و من زمين را دوست دارم (داودي، ۱۳۷۲) بوده است. اگر خيلي كنجكاوي كنيد مي توانيد اسمش را در سمت دستياري تدوين افعي هم ببينيد تا به اين نتيجه برسيد كه مقدم براي شروع فيلمسازي تجربه هاي مختلفي را پشت سر گذاشت تا رسيد به فيلمنامه سربازهاي سپيد كه قرار بود اولين فيلم بلند حرفه اي اش را براساس آن بسازد، فيلمي كه هنوز هم ساخته نشده است.

                سياوش (۱۳۷۷) با داستاني درباره موسيقي و در ابتداي موج فيلم هاي تين ايجري و آزادي هاي نسبي پس از دوم خرداد ساخته شد و با وجود كاستي ها و خام دستي هاي تجربه اول، گيشه موفقي داشت و جايگاه مقدم را در ابتداي مسير حرفه اي كمي محكم كرد. همين موفقيت اقتصادي و شرايط فرهنگي اجتماعي آن روزها زمينه ساز فيلم بعدي مقدم هم شد، يكي از سياسي ترين فيلم هاي سينماي پس از انقلاب كه باز هم حول و حوش موضوعي جوانانه ساخته شد و اشاره هاي صريح باب روزش به مقوله سياست و مطبوعات باعث شد كه موقع اكران عمومي با مشكل روبه رو شود. فيلم چند روز پس از اكران از پرده سينماها پايين آمد و با حذف دو سه صحنه و ديالوگ دوباره به نمايش عمومي برگشت. همين توقف چندروزه در كنار موضوع تازه فيلم و صحنه هايي از پارتي هاي شبانه جوانان (كه تا آن موقع به اين شكل به تصوير كشيده نشده بود) باعث شد تا اين فيلم هم فروش موفقي داشته باشد. پارتي يكي از معدود فيلم هاي سينماي ايران است كه شخصيت اصلي فيلمش را از دنياي مطبوعات انتخاب كرده، و نگاه نويسنده و كارگردان هم به تبع اين انتخاب خيلي ژورناليستي و تاريخ مصرف دار شده است. هر چه بود، موفقيت پارتي آن قدر به مذاق فيلمساز و تهيه كننده خوش آمد كه آنها را به صرافت تكرارش بيندازد. اين بار قرار بود سياست حضور پررنگ تري داشته باشد، و مهم تر اين كه قرار شد فيلم بعدي مقدم يك كمدي موزيكال سياسي باشد كه شوخي هايش از دل هجو فضاي خاص ابتداي دهه ۱۳۸۰ بيرون بيايد و از همان فضا هم براي مجوز نمايش استفاده كند. تاخير سه ساله بين ساخت و نمايش مكس نشان مي دهد اين محاسبات چندان هم دقيق و منطقي نبوده است.

                •••

                تصور و حدس و گمان درباره ميزان استقبال تماشاگران سينما از فيلمي با حال و هواي مكس در فضاي دو سه سال پيش تقريباً غيرممكن است. خيلي ها معتقدند مكس در آن شرايط مي توانست رقيب جدي مارمولك باشد و ركوردهاي زيادي را جابه جا كند، اما به هر حال در شرايطي متفاوت از روزهاي ساختش روي پرده رفت، وقتي كه جامعه رفته رفته از آن فضا و حرف ها و شعارها فاصله گرفت و اصلاً سوژه ها و موضوع هاي باب روز سياست چيز ديگري شد. نمايش فيلم در وضعيتي تا اين حد متفاوت از گمان هاي موقع ساخت، اتفاقاً محك خوبي براي برآورد و بررسي كيفيت و عيار آن است. حالا مي شود كمي فارغ از تب و تاب حرف و حديث هايي كه در مكس به هجو كشيده شده، به فيلم نگاه كرد و به اين نتيجه رسيد كه آيا كمدي مستقل موفق و قابل قبولي است يا با گذشتن از التهاب موضوع و سرد شدن تنور داغي كه انگ چسباندن اين نان بود، ديگر توش و رمقي براي خنداندن و سرگرم كردن ندارد و حرفش كهنه و نخ نما و رنگ و رو رفته نشده؟ در يك حكم كلي مي شود گفت كه فيلم سامان مقدم از اين دام بلا به سلامت گذشته و هنوز گاهي به خوبي مهم ترين وظيفه اش را به عنوان يك كمدي شاد انجام مي دهد. در وضعيتي كه رفته رفته داشت يادمان مي رفت «فيلم كمدي» اصلاً چه جور چيزي است، شايد عده اي دفاع از فيلمي مثل مكس را به حساب ذوق زدگي يا بي كيفيتي محض فيلم هاي رقيب بگذارند. واقعيت اين است كه صرف نظر از ديد خطاپوش و اغماضي كه همه نوشته ها درباره فيلم هاي ايراني كمي تا قسمتي از آن را همراه دارند، مكس كمدي قابل دفاعي است كه از چيزي به نام «ذوق و قريحه» به عنوان حلقه مفقوده كمدي هاي اين سال ها بهره مناسبي برده است... تازه اينشتين خدابيامرز هم با اين تئوري نسبيت كار دست همه مان داده است!

                •••

                نوشتن درباره پيمان قاسم خاني به عنوان موثرترين چهره فيلم و عامل اصلي موفقيت مكس طبعاً به هيچ وجه چيزي از ارزش هاي كار كارگردان فيلم كم نمي كند. بخش مهمي از دلايل به ثمر نشستن چندتا از بهترين شوخي هاي فيلم به كارگرداني درست و هوشمندانه ايده هايي مربوط است كه مثل هر متن كمدي ديگري كاملاً متكي به زمان بندي درست و دقيق اجراي شوخي است. مقدم ممكن است چيز زيادي به قابليت هاي طنزآميز متن اضافه نكرده باشد، اما قطعاً هيچ كدامشان را هم هدر نداده است. در عين حال، ساخت قطعه هاي موزيكال فيلم هم در حد و اندازه هاي سينماي بي تجربه و ناآزموده ايران جزء امتيازهاي كارگرداني سامان مقدم است. براي كشف شباهت بين دو فيلمنامه كمدي جنجالي قاسم خاني در اين سال ها (مارمولك و مكس) نياز چنداني به سلول هاي خاكستري مغز نيست. الگوي جابه جايي به عنوان اصلي ترين و مركزي ترين ايده هر دو فيلم به راحتي در كنار هم قرارشان مي دهد و با كمي اغماض مي شود فيلمنامه ديگري از قاسم خاني را هم كنارشان گذاشت. (خصوصاً كه اين روزها بازار تريلوژي حسابي داغ و پررونق است و از در و ديوار سينماي ايران سه گانه مي بارد!) نان و عشق و موتور هزار هم از مايه جابه جايي كم بهره نگرفته، چه در ايده مركزي هجو گنج قاروني و چه با حضور يك مكانيك يك لاقبا در خانواده اي ظاهراً اشرافي و متشخص. تازه در كنار اينها يكي از ايده هاي مركزي ماجرا هم جابه جايي شخصيت آريو شمس است كه گره گشايي پاياني را باعث مي شود. تا همين جا هم مي شود پيمان قاسم خاني را به عنوان و لقب «فيلمنامه نويس مولف» مفتخر كرد، هر چند سال ها است كه اين عبارت «مولف بودن» اعتباري برايش نمانده كه بشود خرج ديگران كرد. (شرمنده جناب قاسم خاني!) شباهت هاي ميان اين سه فيلمنامه ـ سواي استفاده از الگوي جابه جايي- براي كنار هم قرار دادن و مقايسه حسابي راه مي دهند. هر سه گوشه چشمي به هجو مناسبات سياسي دارند، نگاهشان به شخصيت هاي جوان شباهت هاي زيادي با هم دارد و از همه مهم تر از نظر تماتيك هم هر سه تاي اين فيلمنامه ها قرار است در نهايت يك حرف كلي و اساسي را در قالب طنز و شوخي بگويند: اين كه اگر به هم نزديك شويم و كنار هم باشيم، خيلي از اين دعواها و اختلاف هاي ظاهراً بزرگ و غيرقابل حل اصلاً محلي از اعراب پيدا نمي كنند. روحيه خاص و نگاه منحصربه فرد قاسم خاني به دنياي دوروبرش به او امكان مي دهد كه خودش را از شرايط منفك كند و در جايي دور از وضعيتي كه درش قرار داريم، امكان فراواني براي شوخي و هجو اين موقعيت هاي ظاهراً جدي پيدا كند: جوان هاي سياسي دوآتشه نان و عشق و... كه حالا با اين شدت و حدت جلوي هم ايستاده اند، همبازي و بچه محل روزهاي نه چندان دوري بودند كه اختلاف هايشان را بيش تر از رقابتي سياسي، به ادامه همان بازي هاي كودكانه كوچه و خيابان تبديل مي كرد، جوان هاي مارمولك هم با پيش نماز باحال و عجيب و غريب مسجد شهر كوچكشان حسابي رفيق مي شوند و اين موقعيت ها به شكل ديگري در مكس هم تكرار شده است، اين جا هم با مديران و مقامات خشك و عصاقورت داده اي طرفيم كه بدشان نمي آيد گاهي بشكني هم بزنند و گردني تكان بدهند و اعضاي گروه فشاري را مي بينيم كه به راحتي كنار دشمن ظاهري شان مي نشينند و از او براي ريزش مو چاره جويي مي كنند.

                اين وسط نكته كليدي و جالبي هست كه خودش در باطن وضعيتي كميك و هجوآميز دارد، اين سه فيلمنامه را فقط كسي مي تواند نوشته باشد كه برعكس چيزي كه به نظر مي رسد، ابداً آدمي سياسي و علاقه مند به اين موضوع ها و جريان ها نيست. به همين دليل است كه گفتم نويسنده مي تواند فارغ از گرفتارشدن در وضعيت هاي مختلف و شرايط روز جامعه و دوروبرش به آنها نگاه كند و از دل تناقض هاي بامزه و پيچيده آن شوخي و خنده و جوك بيرون بكشد. جالب اين جاست كه تقريباً همه مصالح طنز موجود در اين فيلمنامه ها، جزء جدي ترين و اساسي ترين مسائل روز جامعه بوده اند كه شكل جدي آنها زمينه ساز مهم ترين رقابت هاي سياسي اين سال ها بوده است. قاسم خاني با كنارزدن لايه نازك روي اين وضعيت پيچيده و رقابت هاي سياسي، درست روي خود آدم ها متمركز مي شود و وقتي فارغ از هر گوه تعلق حزبي و جناحي و ايدئولوژيك نگاه شان مي كند، به اين نتيجه مي رسد كه آشتي دادن اين همه آدم متفاوت و متخاصم آن قدرها هم كه فكرش را بكنيم سخت و ناممكن نيست (لااقل اين كه سينما اصلاً يكي از مهم ترين دلايل جذابيتش در تصويركردن همين ناممكن هاست). ايده هوشمندانه پاياني مكس كار هر كس هست دستش درد نكند، چون دقيقاً چكيده و فشرده تمام اين حرف ها و موضوع ها است و همين است كه باعث مي شود تماشاگران مختلف تا آن حد با ديدنش سر شوق بيايند.

                •••

                ساختمان فيلمنامه مكس و منطق روايي اش گاهي حسابي از شوخي هاي درجه يكش عقب مي ماند (ضعفي كه مثلاً در نان و عشق و موتور هزار جبران شده بود). از طرف ديگر چندتا از بهترين شوخي هاي فيلم زيادي تخصصي است و تماشاگران فيلم براي دركشان به چيزهايي بيش از اطلاعات عمومي درباره سياست و ادبيات سياسي آن دوران احتياج پيدا مي كنند. اگر در سالن هاي نمايش دهنده مكس به اين نتيجه رسيديد كه اغلب اين شوخي هاي موفق و خنده دار چندان واكنشي برنمي انگيزد، دليل عمده اش همين موضوع است. اگر به اين نكته دقيق شويم، آن وقت مي شود فهميد كه چرا حدس ها و محاسباتي كه درباره ركوردشكني مكس و فروش ميلياردي اش وجود داشت، خيلي كارشناسانه نبود. فروش بي سابقه مارمولك دقيقاً به قالب كاملاً غيرسياسي فيلم مربوط است (تا به حال توجه كرده بوديد كه مارمولك به رغم همه جنجال هايي كه به پا كرد، تا چه حد غيرسياسي و فاقد اشاره هاي باب روز است؟). حتي مي شود با قاطعيت گفت كه بخش عمده موفقيت تجاري نان و عشق و... هم به هجو فرمول گنج قاروني مربوط است تا نگاه كميك و شوخش به وضعيت و شرايط سياسي بعد از دوم خرداد. بر همين مبنا مي شود يقين داشت كه استقبال از مكس هم بيش از اين كه به سياست و شوخي هاي سياسي آن مرتبط باشد، به دليل لحظه ها و موقعيت هايي است كه كاملاً فارغ از اين مقولات خنده مي سازد (اين بار كه رفتيد فيلم را ببينيد به خنده هاي تماشاگران دقت كنيد). مثل اغلب وضعيت ها و موقعيت هاي ديگرمان اينجا هم با اوضاع و احوال جالبي طرفيم، مكس قوت و ماندگاري اش را از شوخي هاي سياسي و هجوآميزش مي گيرد، اما استقبال از آن ارتباط چنداني به اين نقطه قوت ها ندارد! همين است كه مي گويند طنزنويسي در اين كشور گاهي به نظر ساده مي



                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #788
                  اگر روزى ايران به قانون كپى رايت پيوست و تهيه كننده هاى زهرعسل توانستند حق پخش آهنگ هايى را كه در فيلم شان استفاده كرده اند به دست بياورند و تصميم گرفتند ساوند ترك اين فيلم را به بازار ايران عرضه كنند؛ حتماً نوار يا سى دى اش را بخريد. چون در آن چند تا از بهترين ترانه هاى كويين و ديپ پرپل و دوران دوران و فرهاد و فريدون فروغى را مى توانيد پيدا كنيد. ولى چون فعلاً ما عضو پيمان جهانى كپى رايت نيستيم و اسم اين ترانه ها حتى در عنوان بندى نهايى زهرعسل نيامده چه برسد به عرضه ساوندتراكش و چون در كشور ما فقط فيلم هاى بدى ساخته مى شوند كه از اين ترانه ها براى حس و حال دادن به صحنه هاى بى رمق شان استفاده مى كنند، پس فعلاً پول خريد آن نوار فضايى و خيالى را بگذاريد در جيبتان و خوش باشيد. اما درباره فيلم زهرعسل بايد گفت كه اولين فيلم بلند ابراهيم شيبانى يك فيلم متوسط است درباره چند تا آدم كه در دو خانه دور از شهر گير افتاده اند و اتفاق هاى عجيبى برايشان مى افتد.

                  به سنت فيلم هاى معمايى، يكى از شخصيت ها كه راوى فيلم هم هست، نسبت به اتفاق هايى كه دوروبرش مى افتد شك مى كند. آدم هاى اطرافش هم مى گويند كه ديوانه شده و بهتر است از اين فكرها نكند. اما شخصيت مذكور دست بردار نيست و بعد از چند گره داستانى، بالاخره معلوم مى شود كه شكش درست بوده و كاسه اى زير نيم كاسه است. اما برخلاف آن چه كه به نظر مى آيد، درآوردن چنين داستان هايى، بيشتر از راز و رمز و تردستى هاى فيلمنامه نويس، به اجراى كارگردان مربوط است. او بايد بتواند، شخصيت ها را جذاب از كار درآورد طورى كه اتفاق هايى كه سرشان مى آيد براى تماشاگر مهم باشد.

                  ( يعنى پيش خودشان نگويند كه حالا اين جنايت ها اتفاق افتاده كه افتاده، به من چه.) در ضمن او بايد ريتم فيلمش را كنترل كند تا بين هر دو حادثه، زمان مناسبى صرف شود و بيننده از فيلم فاصله نگيرد. ضمن اين كه نورپردازى و فضاسازى هم در اين جور فيلم ها خيلى مهم است. اگر هم كارگردان بخواهد فقط به مايه رازآميز داستان تكيه كند، تماشاگر حوصله اش سر خواهد رفت. صحنه هاى عاطفى و حواشى داستان بايد آن قدر جالب باشند كه تماشاگر از عقب افتادن زمان گشوده شدن راز فيلم، حرصش نگيرد.

                  اما در زهر عسل كمتر از اين اتفاق ها افتاده. شخصيت ها خيلى معمولى هستند. مهناز افشار كارش اين است كه لباس هاى رنگ و وارنگ بپوشد و هى از سرما و ترس به خودش بلرزد. نمى دانيم چرا بايد نگران وضعيتش باشيم. گلزار هم كه بعد از بازى خوبش در بوتيك و بازى قابل قبولش در كما، در اين جا حتى خوش تيپ هم نيست، خيلى حيف است. فريماه فرجامى و شهاب حسينى هم كه آن قدر پاورچين پاورچين راه مى روند و مرموز بازى در مى آورند و سرك مى كشند و داد مى زنند و از گوشه چشم نگاه مى كنند، كه تماشايشان حس ديدن ساكنان فضايى كرات ديگر را در بيننده بيدار مى كند. اگر همه قاتل ها و آدم بدها قرار بود چنين ريخت و قيافه اى داشته باشند كه پليس ها صاحب ساده ترين شغل دنيا بودند. شيبانى از لوكيشن هاى محدودش هم استفاده خوبى نكرده است. با فضاى دو خانه آشنا نمى شويم و آن قدر روى نماى درشت چهره بازيگرها باقى مى مانيم كه احساس خفقان به آدم دست مى دهد. براى شكل دادن به بافت بصرى يك فيلم جنايى، تمهيدات ديگرى به جز كم كردن نور صحنه ها و تأكيد روى چهره وحشت زده بازيگر در كنار استفاده از صداى سگ و گرگ روى تصاوير لازم است.

                  اين درست كه قرار بوده زهرعسل يك فيلم كم هزينه باشد و در محدوده مكانى كوچكى فيلمبردارى شود، ولى كار در چند اتاق هم مى تواند جذاب باشد در صورتى كه فيلمساز روى زاويه چهره هنرپيشه ها و پس زمينه اين تصاوير كار كند و حوادث را در اين لوكيشن هاى محدود طورى از كار دربياورد كه هم تماشاگر به حس درستى از كل مكان برسد و هم تنوع پس زمينه ها و تصوير رعايت شود. نمونه خوب استفاده از چنين محدوديتى در سينماى اين سال ها، كار فرزاد موتمن در فيلم شب هاى روشن است.

                  حالا اين ها به كنار، صحنه نتيجه گيرى آخر فيلم هم اين قدر ساده برگزار مى شود كه حال بيننده را مى گيرد. آدم از خودش مى پرسد «همه اش همين بود؟» و جمله اى در مذمت برادران لومير زمزمه مى كند و مى رود پى كار و بدبختى اش. راستى، كار صنعت مجسمه سازى در سينماى ايران دارد به جاهاى باريكى مى كشد. بعد از اين كه مجسمه ساز عاشق در فيلم دختر ايرونى، مجسمه عشق ازلى ابدى اش را كه هديه تهرانى نقشش را بازى مى كرد، شبيه هرى پاتر از آب درآورد، اين جا حاصل كار محمد رضا گلزار براى ساختن مجسمه مهناز افشار به دراكولاى برام استوكر شبيه شده. به همين خاطر است كه وقتى افشار بعد از ديدن مجسمه با خوشحالى داد مى كشد: «اوا، چه قدر خوشگله.» تماشاگرى كه از ديدن صورت مجسمه ته دلش خالى شده، مى زند زير خنده.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #789
                    كامبوزيا پرتوي از جمله كارگردان هايي است كه تا پيش از اين به عنوان فيلمساز كودك و نوجوان شناخته مي شد. از فيلم هايي كه او ساخته مي توان به گلنار، گربه آوازه خوان، ننه لالا و فرزندانش اشاره كرد.

                    البته پرتوي بيش از اين ها به عنوان فيلمنامه نويسي پر كار شناخته مي شود و حتي چند فيلم پرفروش منجمله «من ترانه پانزده سال دارم» براساس سناريوهاي اين كارگردان ساخته شده است. فيلمي كه از پرتوي امسال نشان داده شد، محصول مشترك ايران و فرانسه است كه بدنبال چند سال اختلاف ميان تهيه كنندگان به پرده ها راه گشود. كافه ترانزيت داستان مقطعي از زندگي زني به نام ريحان را روايت مي كند كه پس از فوت شوهرش به خواسته برادر شوهرش مبني بر اينكه با او ازدواج كند، تن نمي دهد و براي امرار معاش قهوه خانه باز مانده از همسرش را راه اندازي مي كند و با تلاش و كوشش آبرومندانه به آن رونق مي دهد و...

                    فيلمساز به اين منظور محل اتفاقات قصه را قهوه خانه مرزي قرار مي دهد تا با كشاندن آدم هايي از مليت هاي مختلف به اين مكان، راه تعامل و همزيستي مشترك را به تصوير بكشد، در واقع براي پرتوي كافه جاده اي بهانه اي است تا از طريق كشمكش هايي مفاهيم مورد نظر خود را به مخاطب منتقل كند.

                    از جمله شعارهايي كه تم فيلم را تشكيل مي دهد، بحث همدلي بهتر از همزباني است و براي اين منظور فيلمساز مثلثي را طراحي كرده كه يك ضلع آن مردي يوناني است كه به رغم ندانستن زبان فارسي به خاطر خوش قلب بودن، ريحانه با او همدلي مي كند و فيلمساز تلاش مضاعفي را به كار برده تا تماشاگر نيز با اين كاراكتر همذات پنداري كند. البته پرتوي آگاهانه با تمهيداتي سعي داشته تا ظاهر بي طرف دوربين خود را بر روي سه شخصيت اصلي زوم كند و حتي آنجا كه قصه كمي جهت دار مي شود و منتقد سنت ها و آداب عقب مانده مردم مرزي مي شود، چندان رو و شعاري نيست. يعني كارگردان شعارهاي بيانيه مانند خود را توانسته زيركانه با لفافه اي جذاب به تماشاگر انتقال دهد و اين گرايش را حتي در آنجاهايي كه تبعيضات جاري عليه زنان را به تصوير كشيده از شعارزدگي پرهيز كرده و براي اينكه حساسيت هاي اين سوي مرز را برنيانگيزد، زني خارجي را كه او نيز سردرگم و محروم از حمايت هاي لازم است در قصه گنجانده است. در كافه ترانزيت عناصري كه باعث اوج و فرود قصه و عناصري كه به انسجام ساختار اثر كمك كند، كمرنگ است. خلاصه اينكه فيلم آخر پرتوي اثري شسته و رفته است.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #790
                      در ستون ستاره ها قصد داريم به ارزش گذارى فيلم ها روى سينما هاى ايران بپردازيم طبق روال رايج اين گونه ارزش گذارى ها * به منزله ضعيف، ** متوسط، *** خوب و **** بسيار خوب. اين بار فيلم دوئل ساخته احمدرضا درويش توسط جليل اكبرى صحت دبير سرويس ادب و هنر روزنامه ايران ارزش گذارى شده كه اين منتقد به فيلم دوئل سه ستاره داده است.

                      • كارگردانى:
                      پروژه بزرگ دوئل بارزترين وجه اش كارگردانى است و درويش با كارگردانى پروژه هاى بزرگى چون دوئل ظرفيت جديدى در عرصه كارگردانى سينماى ايران ايجاد كرده است. وسواس و دقت او، در ارائه صحنه ها، ضمن دراماتيزه كردن تصاوير، القاى بخشى از توانايى هاى نامكشوف سينماى ايران، به يك مخاطب فراملى است كه قبل از اين از سينماى ايران، فيلم هايى ساده و در عين حال پيچيده، ديده بود. دوئل در عرصه كارگردانى، پروژه پيچيده اى است كه زبان پيچيده اى براى روايت مى طلبيده است. از اين تاريخ به بعد، بايد مواظب درويش بود و به او گوشزد كرد كه توانايى فوق العاده او در رهبرى و هدايت پروژه هاى بزرگ به سمتى نرود كه كارگردانى اثر بيش از هر چيز به چشم بيايد اكنون خود درويش فهميده است كه اين قدرت را دارد كه از يك المان كوچك تا سكانسى بسيار شلوغ را به طرفه العينى به تسخير خود درآورد و اين از نظر سينماى ايران، تجربه گرانبهايى بايد تلقى شود. اما در عين حال بايد نگران بود كه درويش به سمت فن سالارى نرود.

                      • فيلمنامه:
                      نمى دانم چه كسى اولين بار گفت كه فيلمنامه هاى درويش دوپاره است. حالا عده اى سعى مى كنند به هر نحوى كه شده در مورد فيلمنامه هايى حرف بزنند كه دوپاره است و درويش هم در اين ميان صاحب مثال اين عده شده است. اين كه درباره اثر يك كارگردان آن قدر وسواس داشته باشيم كه مثلاً درباره دوپاره بودن فيلمنامه هاى او ساعت ها حرف بزنيم يا صفحه ها را سياه كنيم فى نفسه خوب است اما اين نقطه آسيب جدى براى جريان نقد امروز است كه عده اى فقط براساس يك تصور و با يك نظريه نه چندان ثابت شده يا تئوريك كه خوب پرداخت شده حرف بزنند. اينكه فيلمنامه هاى درويش دوپاره هستند فى نفسه چيزى را ثابت نمى كند نه نكته مثبتى هستند و نه نكته منفى بلكه بايد ببينيم اين ويژگى چقدر به درد روايت وسط داستان مى خورد. من از شما مى پرسم شما اگر يك قصه اى داشته باشيد كه بخش اعظم آن در گذشته شما شكل بگيرد و شما بايد امروز آن را روايت بكنيد آيا راهى جز فلاش بك براى شما باقى مى ماند.

                      باز من از شما مى پرسم وقتى يك جريان و يك حادثه بزرگ در نقطه زمانى معلوم اتفاق مى افتد كه تمام يك كشور درگير آن است و بالفرض شما امروز از زاويه ديد يك شخص به آن نگاه مى كنيد وقتى شما به گذشته برمى گرديد قطره اى هستيد در درياى آدم ها، اما وقتى امروزتان را روايت مى كنيد شما و تنهايى تان يك درياست؛ دريايى ساكت، بى موج و بى حادثه. اما با آفتابى روشن كه اين آفتاب مقياس حركت و جنب وجوش فصل اول زندگى شماست. اما فراموش نكنيد همين مقياس در دو زمان متفاوت حقايقى را بر ما روشن مى كند. مى خواهم تاكيد كنم ويژگى دوپاره بودن فيلمنامه هاى درويش نه ارزش است و نه ضدارزش. اگر احساس مى كنيد فيلمنامه درنيامده است بايد در جست وجوى آسيب ها باشيم. مثلاً بگوييم پيرنگ داستانى آن دچار ضعف است و فراز و فرود هاى داستان اصلى خوب طراحى نشده اند يا داستانك هاى حاشيه اى آن مثلاً شكل نگرفته اند و يا فلان شخصيت جانيفتاده است يا به عنوان داناى كل، در روايت داستان به اول شخص تبديل مى شود بدون اينكه تمهيد ى براى اين افت يا اين چرخش ايجاد كند. فراموش نكنيم سينما قبل از آنكه به هر چيزى از جمله فيلمنامه وابسته باشد ساحت تصوير است.

                      • بازيگرى:
                      اين فيلم بازيابى «پريوش نظريه» و «هديه تهرانى» است. نقش كوتاه اما موثر هديه تهرانى سال هاى بعد مورد استفاده قرار خواهد گرفت و اين نشان دهنده جسارت تيم تهيه دوئل است كه از سوپراستارى در اندازه هاى تهرانى آنچنان كه خود لازم مى داند بهره مى برد. اين فيلم آنقدر بازى خوب دارد كه مى تواند به عنوان يك مجموعه خوب مثال زده شود.پژمان بازغى، كامبيز ديرباز يا بچه هاى جنوبى كه در فيلم فوق العاده بودند اما نمى توانم اين نكته را هم اشاره نكنم كه بعضى از بازى ها، در حد و اندازه هاى هيچ دوئل تمام عيار نبود.

                      • مسائل فنى:
                      به نظرم تيم فنى دوئل يكى از منسجم ترين برنامه هاى سينمايى ايران را اجرا كرده است. بخشى از زيبايى هاى دوئل متعلق به همين تيم فنى است. دوئل از نظر مسائل فنى، مدرسه اى براى سينماى ايران است.

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #791
                        توليد آثار هنري با نيت تبليغ محتوايي ايدئولوژيك شمشير دو لبي است كه به همان اندازه كه براي سازنده اش مي تواند مفيد باشد خطرناك و ضدتبليغ هم است. خصوصاً در عرصه سينما كه هر چقدر هم در باب تأثيرات فرهنگي آن داد سخن دهيم اما تماشاگر در وهله اول به نيت سرگرمي به سراغش مي رود نه تهذيب نفس و كسي كه علي رغم آشنايي حرفه اي با ماهيت سينما اين نكته را ناديده بگيرد يا بر ماهيت حرفه اي خود خط بطلان مي كشد و يا سوداي تحكيم موقعيت مادي و مالي دارد نه دغدغه ايدئولوژي و در چنين ورطه اي، ايستادن دائمي فيلمسازاني مثل جمال شورجه بر سر حرف اول خودشان وحفظ پرستيژكاري شان به عنوان (هنرمنداني كه سينما را تريبوني مناسب براي تبليغ باورهاي خود مي شمارند جاي تحسين دارد هنرمند آرمانگرا معمولاً بايد بهاي سنگيني براي استقامت بر سر باورهايش بپردازد). از يك طرف دغدغه چگونگي طرح ايده آل ها را داشته باشد و از طرف ديگر در مصاف با ناباوري رايج، بر سر حفظ موقعيت فرهنگي خود بجنگد و وقفه هاي طولاني ميان آثارش را به جان بخرد يا اصلاً به سراغ رسانه اي ديگر برود و زير چتر حمايت قرار گيرد.


                        «وعده ديدار» نمودار بخش عمده اي از موارد طرح شده در بالاست. البته ساختار داستاني فيلم به دليل برآمدن از دل يك سريال تلويزيوني و فقدان يك سناريوي مستقل جاي صحبت چنداني ندارد و گذشته از كليت آن، كه به آن خواهيم پرداخت پر از جزئيات و شخصيت هاي پرايراد و تأمل هاي نابجا يي است كه نفس داستان را بريده اند و براي مخاطبي كه به نيت لذت بردن از يك خط روايي معمولي به سالن سينما داخل شده چيزي ندارد. اما در عين حال مي شود از زاويه اي متفاوت به فيلم نگاه كرد و آن را آوردگاه آرمان و واقعيت هاي تلخ روزمره اي ديد كه يك هنرمند معتقد نمي تواند بر آنها چشم ببندد و ترجيح مي دهد به بهاي خوردن برچسب هاي فرموله شده طرحشان كند و حضورشان را فرياد بزند.
                        جمال شورجه در ميان فيلمسازان مذهبي جايگاه خاصي دارد: در وهله نخست يكي از موفق ترين فيلمسازان اين گروه از حيث آشنايي وكاربرد امكانات رسانه است و ساختار تصويري قابل دفاع فيلمهايش بهترين گواه اين ادعا .سازنده يكي از فيلمهاي مهم تاريخ سينماي جنگي ايران (حماسه مجنون) كه تا اين لحظه بهترين كارش هم هست و در آن شاهد يكي از متعادل ترين انواع تركيب شاخص هاي عقيدتي با الزامات سينما در محدوده فيلمهاي ايراني بوده ايم ضمناً او جزو آن دسته معدودي است كه توقعات گيشه نتوانسته باعث خروجشان از محدوده مورد علاقه و باورشان بشود و از اولين فيلم بلندش شب دهم تا اين آخرين ساخته اش همچنان پايبند دلمشغولي اصلي يعني طرح مضامين و باورهايش در آثارش مانده و در سالهاي كم كاري هم اين مهم را از طريق ديگر يعني مشاوره و اجراي پروژه هاي بزرگ و كوچك مذهبي در سينما و تلويزيون پي گرفته واين پايمردي او را صاحب پرستيژ خاصي كرده كه پيگيري آثارش را براي مخاطب خاص سينماي ايران الزامي مي كند. بنابراين توجه صرف او به وجوه محتوايي اثر و رها كردن يا بي اهميت انگاشتن بخش هايي كه بايد عامل ارتباط ميان تماشاگر عام و محتواي مورد نظر باشند كار او را متزلزل ساخته است. در نگاه ثانويه به «وعده ديدار» فارغ از وجوه تكنيكي خوب آن ـ كه ذكرشان براي آدم پرسابقه اي مثل شورجه ديگر لطفي ندارد و اصلاً شرط اوليه ورود به عرصه هستند ـ و نيز ساختار تلويزيوني دكوپاژ كارگردان مي توان نگاهي به جوهر وجودي آن انداخت واندازه ادعاهاي طرح شده در آن را با ميزان خود اثر سنجيد.
                        «وعده ديدار» در كلي ترين خط روايي اش حكايت برخورد دوآدم است كه زندگي و مرگشان به تكميل شدن يك اثر پرارزش هنري بستگي دارد: يكي دلال يهودي «عاموس» و ديگري فرزند نقاش اصلي تابلو استاد مهدوي . اولي حل مشكلات اقتصادي و رفع تهديدهاي دائمي طلبكارانش را در گرو تكميل يك پرده مذهبي ايراني مي بيند و دومي جانبازيست كه استشمام بوي رنگ و حلال هاي صنعتي برايش مرگ آور است. تقابل دراماتيك جالبي كه اين خط كلي در خود دارد مي توانست آوردگاه مناسبي براي طرح حرفي در خور زمانه و در راستاي پيام همان تابلو مك گافين قصه باشد كه همه انبياء الهي را در كنار هم و در كنار قائم منتظر نشان مي دهد . اما پرداخت فيلمنامه و كارگردان از اين خط كلي چيست؟

                        پرداخت كارگردان «وعده ديدار» را تبديل به داستان «عاموس» كرده كه درگير فشارهاي چندجانبه از طرف طلبكارانش و باند صهيونيستهاي تماميت خواه چاره اي جز وادار كردن استاد مهدوي به تكميل يك تابلو ندارد . ترفندهاي او دزديدن استاد و همسرش و تمام آن مقدمه چيني ها وجوه داستان را به سمت و سوي آثار پليسي سوق مي دهد و با وارد شدن بازپرس انگليسي و همتاي ايراني اش آن كارگزار فرهنگي كه خصوصيات رفتاري و حرفه اي اش او را يك مأمور اطلاعاتي در لباس مسؤولي فرهنگي معرفي مي كند اين بخش پررنگ تر هم مي شود . در اين ميان ترسيم چهره اي انساني از «عاموس» به كمك تمهيدات ذكر شده ترسيم پررنگ فشارهاي وارده ، چه از طرف آن پيرزن «رئيس دزدها» و چه تهديد خانواده عاموس به قتل با آن شيوه هاي نمايشي كه سخت همدلي تماشاگر را بر مي انگيزند و انتخاب بازيگر احمد نجفي دوست داشتني با آن صداي گرم و نگاه نافذ صميمي وقتي در كنار نوع معرفي استاد مهدوي قرار مي گيرد خصوصاً با آن شيوه بازي سازي سعيد نيكپور كه گويي هنوز از قالب ميرزا رضاي كرماني در سريال شاه شكار درنيامده و بي دليل شيوه اي عبوس و تهاجمي دارد مستقيماً به كاركردي برخلاف آنچه تمهيد اوليه كارگردان بوده تبديل مي شود . هرچقدر هم گروه ايراني و انگليسي فيلم در باب محاسن استاد شعار بدهند و آثارش به عنوان شاهكارهاي مسلم زمان معرفي شوند يا خانم پروانه معصومي در كلوز آپ هاي درشت اشك بريزد و در پرتو نورپردازهاي اغراق آميز ادعيه را تلاوت كند بازهم تماشاگر نگران سرنوشت عاموس دلال مي ماند كه بالاخره مي تواند اين پيرمرد يكدنده را به انجام كار ترغيب كند يا نه و چگونه. و سرنوشت او و دخترش چه مي شود ؟
                        از يك جاي كار اين تمهيد هم متوقف مي شود و فيلم خيلي دير و با پرشي ناگهاني مشغول تخريب چهره ساخته شده از عاموس و ترسيم ابعاد هيولايي وجود او مي شود و در عوض چهره دخترش را برجسته مي كند . به اين ترتيب يكي از سنجيده ترين قصه هايي كه در سال هاي اخير در سينماي ايران براي طرح مضمون تأثير دين از طريق هنر ساخته شده بود دستخوش ضعف هاي بصري سازندگان مي شود آيا حرف نهايي فيلم آن تجسم ساده انگارانه از باغ بهشت در استخر پارك سنگي با آدم هاي بالداري است كه جاي تأثير معنوي به شوخي پهلو مي زنند؟ و يا آن تصوير ديواري كه نشاني از ناقص بودن و نياز به تكميل در خود ندارد . حالا صحبتي از ده ها مورد ديگر كه در طول فيلم پخش هستند نمي كنيم ( از برادر خانم قالي فروش استاد تا سرهنگ ساواكي و خانواده اش و مسائل پسر استاد يا محجبه بودن دختر عاموس و غيره ) كه حاصلي جز اطناب كلام ندارند و در نهايت هم راه به جايي نخواهند برد .


                        كلام آخر اينكه وعده ديدار فيلم مطلوبي نيست و شك هم نداريم كه اين، حد توان شورجه نيست . اي كاش تهيه كننده رضا مي داد كه وعده ديدار صرفاً در قالب يك سريال تلويزيوني به نمايش درآيد و در كارنامه سينمايي كارگردان ثبت نشود . هنوز هم شورجه را با حماسه مجنون مي شناسيم و معرفي مي كنيم و منتظريم در رويكرد به مسائل روز جامعه يا جهان هم شاهد پختگي و تسلط مستتر در آن باشيم.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #792
                          Clerks II (2006)

                          The continuing tale of Dante and Randal, two slackers who find that life must change now that they are in their thirties, when it's time to grow up and do something more than just sit around, dissect pop culture and talk about sex.

                          Genres: Comedy and Sequel

                          Release Date: July 21st, 2006 (wide)

                          MPAA Rating: Not Rated

                          Cast and Credits

                          Starring: Jeff Anderson, Rosario Dawson, Jason Mewes, Kevin Smith, Trevor Fehrman
                          Directed by: Kevin Smith


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #793
                            Lady in the Water (2006)

                            Cleveland Heep, a modest building manager, rescues a mysterious young woman from danger and discovers she is actually a narf--a character from a bedtime story who is trying to make the treacherous journey from our world back to hers. Cleveland and his fellow tenants start to realize that they are also characters in this bedtime story. As Cleveland falls deeper and deeper in love with the woman, he...

                            Genres: Science Fiction/Fantasy and Thriller

                            Release Date: July 21st, 2006 (wide)

                            MPAA Rating: PG-13 for some frightening sequences.

                            Cast and Credits

                            Starring: Paul Giamatti, Bryce Dallas Howard, Freddy Rodriguez, Jeffrey Wright, Bob Balaban
                            Directed by: M. Night Shyamalan


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #794
                              Monster House (2006)

                              Although no adults will believe them, three children realize a neighbor's house is really a monster. They must find a way to stop the house and save the neighborhood.

                              Release Date: July 21st, 2006 (wide)

                              MPAA Rating: PG for scary images and sequences, thematic elements, some crude humor and brief language.

                              Cast and Credits

                              Starring: Steve Buscemi, Maggie Gyllenhaal, Jon Heder, Kevin James, Jason Lee
                              Directed by: Gil Kenan


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #795
                                How to Eat Fried Worms (2006)

                                Based on the popular Thomas Rockwell book, How To Eat Fried Worms tells the story of a boy whose bravado lands him in a difficult predicament. The film revolves around 11-year-old Billy, who inadvertently challenges the school bully on his first day at a new school. In order to save face and earn the respect of his new classmates, Billy agrees to a bet that calls for him to eat 10 worms in one day....

                                Genres: Comedy, Kids/Family and Adaptation

                                Running Time: 1 hr. 38 min.

                                Release Date: August 25th, 2006 (wide)

                                MPAA Rating: PG for mild bullying and some crude humor.

                                Cast and Credits

                                Starring: Luke Benward, Adam Hicks, Hallie Kate Eisenberg, Austin Rogers, Kimberly Williams
                                Directed by: Bob Dolman


                                iran

                                Comment

                                Working...