Announcement

Collapse
No announcement yet.

Enghelab-e Mashrouteh

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #16
    سال تولد سيد عبدالله بهبهانی، از پيشوايان بزرگ مشروطيت ايران را سال های1257،1260،1260 ق آورده اند.
    سيد اسماعيل پدر سيدعبدالله در بهبهان زاده شد و برای ادامه تحصيل به نجف رفت و از نزد کسانی چون مرتضی انصاری و شيخ حسن صاحب انوار الفقاهه درس خواند و پس از آن به بهبهان بازگشت: اما پس از مدت کوتاهی باز به نجف رفت و هنگام زيارت عتبات ناصرالدين شاه از عتبات، با شاه ديدار کرد و به درخواست او به ايران آمد و در تهران ساکن شد.

    او که در اين زمان از مجتهدان به شمار می آمد، در کوی مسکونی خود به نام سرپولک به تصدی امور دينی و اجتماعی متداول و حل و فصل دعاوی پرداخت و به تدريج در شهر تهران بلند آوازه و معتبر شد و ظاهرا، مقلدانی نيز داشت. وی در تهران در گذشت و در نجف مدفون شد.

    سيد عبدالله بهبهانی فرزند ارشد سيد اسماعيل، در نجف زاده شد. وی پس از فراگيری مقدمات علوم، سطوح عالی را نزد روحانيونی چون حاج سيد حسين کوه کمری و شيخ راضی نجفی فرا گرفت و به اجازه اجتهاد نايل آمد. در 1295 قمری به تهران بازگشت و به جای پدر نشست و به امور دينی و اجتماعی همت گماشت.

    نخستين بار که نام او در تاريخ تحولات سياسی به ميان آمد و به شهرت او ياری رساند، در قضيه تحريم تنباکو بود. پس از عقد قرارداد رژی و آنگاه که ميرزاحسن شيرازی با صدور فتوايی از سامرا استفاده از توتون و تنباکو را بر مسلمانان حرام دانست، به دستور شاه، برخی از دولتمردان بر آن شدند تا روحانيون با نفوذ تهران را به مخالفت با فتوای تحريم متقاعد سازدند.

    در يکی از جلسات که با علما برگزار شد و کسانی چون ميرزاحسن آشتيانی و شيخ فضل الله نوری نيز شرکت داشتند، جملگی از فتوای تحريم حمايت کردند.

    در يکی از جلسات که با علما برگزار شد و کسانی چون ميرزاحسن آشتيانی و شيخ فضل الله نوری نيز شرکت داشتند، جملگی از فتوای مجتهد بزرگ سامرا حمايت کردند، جز بهبهانی که با صراحت برخاست و حتی گفته اند که به کشيدن قليان تظاهر می کرد.


    نخستين برخورد بهبهانی و عين الدوله در ماجرای درگيری خشونت آميز طلاب در مدرسه دينی تهران، صدر و محمديه پديد آمد.

    ظاهرا ميان بهبهانی و امين السلطان از ساليان پيش روابط دوستانه برقرار بود، اما اين روابط در دوره ماجرای رژی، مستحکم تر شد و بهبهانی بيشتر مورد توجه امين السلطان قرار گرفت. تحولات سياسی آن دوره و ارتباط و همکاری بهبهانی و اتابک تا لحظه مرگ وی در 1327 ق، گواه اين دوستی و نزديکی است.

    پس از عزل اتابک و سقر او به اروپا، بهبهانی با وی مکاتبه داشت و بر آن بود تا او را بار ديگر به صدارت نشاند و خود مطلق العنان گردد و از دشمنانش انتقام بکشد. امين الدوله از اين مکاتبات محرمانه آگاه بود و به دستود او نامه ها در پستخانه بازرسی می شد.

    به هر حال، ميان بهبهانی و عين الدوله کشمکش آغاز شد. نخستين برخورد آن دو در ماجرای درگيری خشونت آميز طلاب در مدرسه دينی تهران، صدر و محمديه پديد آمد. در اين حادثه طلاب سرکوب شدند و بهبهانی به وساطت برخاست، اما عين الدوله نه تنها اعتنايی نکرد، بلکه فرمان داد برخی از طلاب وابسته به او را دستگير کنند و با تحقير به تبعيد بفرستند.

    پس از آن مهم ترين تقابل بهبهانی با عين الدوله در ماجرای نوز در محرم 1324 ه.ق روی داد. مخبرالسلطنه هدايت در کتاب خاطرات و خطرات زير عنوان مقدمات مشروطيت در اين باب می نويسد:"آقا نجفی را عين الدوله به تهران آورده بود سيد عبدالله توسط می کرد محل اعتنا نبود پی بهانه می گشتند."

    در ذیحجه 1323 عکسی از جشن بلژيکی ها مقيم تهران به دست بهبهانی رسيد که نشان می داد هر يک از شرکت کنندگان به سليقه خود در لباسهای محلی ايرانی ظاهر شده بودند و نوز و همکار وی، پريم نيز در لباس آخوندی درآمده بودند. پيش آمد نشان دادن عکس به وسيله بهبهانی به مردم و انتشار آن، علما رو ديگر مردم را برانگيخت و به اعتراض واداشت.


    شيخ فضل الله نوری و بهبهانی (چپ) که بعدها در مقابل هم قرار گرفتند

    بهبهانی در روز عيد قربان پس از نماز عيد در حالی که کفن پوشيده بود، در آن باب سخن گفت و به شدت از عين الدوله بدگويی کرد.

    پس از اينکه احمدخان علاءالدوله حاکم تهران جمعی از تجار قند را به علل گرانی و کميابی و انبار کردن هند به چوب بست. تجار به واسطه اين اهانت، بازار را بسته و تعطيل عمومی اعلام کردند و سپس در مسجد شاه اجتماع کرده و جمعی از علما، از قبيل سيد عبدالله بهبهانی و سيد محمد طباطبايی معروف به سنگلجی را به مسجد آوردند و سيد جمال الدين واعظ اصفهانی هم برای صحبت به منبر رفت.

    در ضمن گفتگو از عدالت و مظالم حکومت بر ميان آمد. سيدابوالقاسم امام جمعه تهران چون داماد شاه و طرفدار حکومت وقت بود به سيد سخت پرخاش کرد و چندين بار بر او خطاب نمود "سيد بابی از منبر پايين بيا"، مردم هم به هم آمدند و غوغا در گرفت و در اين بين به بهبهانی توهين زيادی وارد آمد و جمعی او را زدند.

    به واسطه اين عمل درهمان شب جمعی از تجار به اتفاق علما، سيد عبدالله و سيد محمد طباطبايی، به حضرت عبدالعظيم رفته در آنجا قرار گرفتند.

    اين تحصن در 16 شوال آغاز شد. رهبری اين حرکت اعتراض آميز با بهبهانی و طباطبايی بود، اما شواهد حکايت از آن دارد که بهبهانی در اين جنبش اقتدار و نفوذ بيشتری داشت و غالب مراجعات و مکاتبات و گفت و گو ها او بود.

    درباره سيد عبدالله بهبهانی گفته اند نه در پرهيز کاری و ايمان به مشروطه خواهی به مقام طباطبايی می رسيد و نه در علم و دانش اسلامی هم طراز شيخ فضل الله بود.

    سيد عبدالله بهبهانی از کسانی بود که در انقلاب مشروطيت ايران نقش بسيار مهمی داشته و برای خاطر هر چيزی که بود زحمات بی شماری را متحمل شد و سر انجام در شبانگاه جمعه 8 رجب 1328 ه.ق بهبهانی در منزل خود به وسيله سه تن مضروب و کشته شد.

    کسروی به روشنی رجب سرابی، قاتل بهبهانی را از دسته حيدرعمو اوغلی می داند که اين قتل را به دستور تقی زاده انجام داده است.



    Comment


    • #17
      ميرزا جهانگيرخان شيرازی، مدير روزنامۀ نامدار صوراسرافيل چاپ تهران (۱۷ ربيع الثانی ۱۳۲۵- ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶/ ۹ خرداد ۱۲۸۶- ۳۰ خرداد ۱۲۸۷) است که نه تنها به سبب انتشار آن روزنامۀ آزاديخواه، بلکه به سبب شخصيت مستقل و جان باختنش در راه آزادی، از چهره های برجستۀ جنبش مشروطه خواهی به شمار می رود.
      ميرزا جهانگيرخان به سال ۱۲۹۲ ق (۱۲۵۴خ) در يک خانوادۀ متوسط شيرازی زاده شد و سال های آخر تحصيل خود را در مدرسۀ دارالفنون تهران سپری ساخت. عدالتجويی های عصر مظفری و فرمان مشروطه، او را به عرصۀ مبارزۀ سياسی کشاند.

      نخست، عضو يک گروه مخفی به نام «کميتۀ انقلاب» شد که در آن کسانی همچون حسن تقی زاده، جمال واعظ اصفهانی، ملک المتکلمين، علی اکبر دهخدا و محمد رضا شيرازی عضويت داشتند. از اعضای آن کميته، محمدرضا شيرازی روزنامۀ مساوات و جهانگيرخان شيرازی روزنامۀ صوراسرافيل را انتشار دادند و ممکن است انتشار هر دو روزنامۀ آزاديخواه و تندرو، با تصميم کميته بوده باشد.

      جهانگيرخان، ميرزاعلی اکبر قزوينی (دهخدای بعدی) را که با ذوق و زباندان بود، به عنوان سردبير صوراسرافيل برگزيد. برای تأمين هزينه ها، ميرزا قاسم خان تبريزی (صوراسرافيل بعدی) را به همکاری فراخواند و به او هم عنوان مدير داد.

      بدين گونه، روزنامۀ صوراسرافيل با شعار سه بهری «حريت، مساوات، اخوت» انتشار يافت و با قلم دهخدا و جهانگيرخان، محبوبيتی عظيم به دست آورد. شمارگان عادی آن حدود پنج هزار نسخه بود و پاره ای از شماره ها تجديد چاپ نيز می شدند؛ تا آن جا که عبدالله مستوفی شمارگانش را تا بيست و چهار هزار نسخه نيز نوشته است (شرح زندگانی من، ج۲، ص ۲۴۹).


      نوشتارهای بسا تندروانۀ روزنامه صور اسرافيل، گرفتاريی هايی برای آن پديد آورد و مهمتر از همه، کين استبداديان را نسبت به جهانگيرخان برانگيخت

      نوشتارهای بسا تندروانۀ روزنامه، گرفتاريی هايی برای آن پديد آورد و مهمتر از همه، کين استبداديان را نسبت به جهانگيرخان برانگيخت که فرجامی شوم داشت. شمارۀ نخست، موجب شد که در مجلس شورای ملی از آن انتقاد کنند و وزير مسئول در مورد محتوای آن شماره به جهانگيرخان هشدار دهد.

      به محتوای شمارۀ ششم که در آن طبقۀ روحانی مورد انتقاد قرار گرفته بودند، عالمان دينی اعتراضی تکفيرگونه کردند که به توقيف يکماهۀ صوراسرافيل انجاميد و مجلس جهانگيرخان را ملزم ساخت که نام خود را از سرلوحۀ روزنامه بردارد.

      محمدعلی شاه، پيش از کودتا و بمباران مجلس، تبعيد هشت واعظ و روزنامه نگار را خواستار شد و يکی از آنان ميرزا جهانگيرخان شيرازی بود. با اين حال، در هنگامۀ توپ بستن مجلس، گريختن از پايتخت و يا پناهگزينی در سفارت انگليس را نپسنديد (کسروی، تاريخ مشروطه، ص۶۶۶). او را دستگير ساختند و به باغشاه که محل بازداشت آزاديخواهان بود بردند. اندکی بعد، در ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶ (سوم تير۱۲۸۷) پروندۀ زندگی اين جوان پرشور سی و چهار ساله، به دست دﮋخيمان استبداد بسته شد.

      به جز نوشتارهايش در روزنامۀ صوراسرافيل، در تذکره ها سروده هايی از ميرزا جهانگيرخان شيرازی نقل شده و زندگی و مرگ خود او، مضمون يکی از معروفترين شعرهای اين دوره است و آن، سوگنامه ايست با قالب و بيانی نو که علی اکبر دهخدا سروده و در شمارۀ سوم صوراسرافيل تبعيدی اروپا به چاپ رسانده است: ياد آر ز شمع مرده، ياد آر.



      Comment


      • #18
        هاوارد باسکرويل آموزگاری آمريکايی بود که جان بر سر مشروطه ايرانی گذاشت. او به سال 1885 ميلادی در شهر نورث پلات از ايالت نبراسکا زاده شد و چند روز پيش از بيست و چهار سالگی در جريان محاصره شهر تبريز به هنگام استبداد صغير کشته شد.
        باسکرويل دانش آموخته مدرسه علوم دينی مشهور پرينستون بود و بلافاصله پس از پايان دوران تحصيلش برای آموزگاری در مدارس مذهبی به ايران سفر کرد. در آن زمان آمريکايی ها به واسطه موسسات مذهبی چند مدرسه و بيمارستان در ايران ايجاد کرده بودند که يکی از آنها مدرسه «مموريال اسکول» در تبريز بود.

        اين مدرسه که در سال ۱۸۹۱ م گشايش يافت و مسيحيان پروتستان بر آن مديريت داشتند به باسکرويل پيشنهاد داد به مدت دو سال در آنجا درس بدهد.

        درس هايی که باسکرويل در مموريال اسکول تدريس می کرد شامل تاريخ عمومی جهان و حقوق بين الملل بود. او در دوران آموزگاريش با آزادی خواهان تبريز آشنا شده بود و خصوصا با سيد حسن شريف زاده معلم عربی مدرسه دارای روابط صميمانه ای بود. مرگ شريف زاده تاثير قابل توجهی بر معلم آمريکايی گذاشت.


        من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ايران پيش خواهد رفت زيرا خون پاک اين جوان بی گناه در راه آن ريخته گرديد


        بارون سدراک ارمنی، نقل از احمد کسروی در کتاب انقلاب مشروطه ايران

        در اين ايام که مصادف با اتفاقات انقلاب مشروطيت بود، شهر توسط نيروهای دولتی به محاصره درآمد و راه های ورود به شهر بسته شد، بدين سبب در تبريز قحطی وحشتناکی روی داد و مردم روزگار سختی را می گذراندند.

        'فوج نجات'

        باسکرويل که در آمريکا دوره نظامی گری ديده بود با جمع آوری گروهی از جوانان مشروطه خواه در حياط ارگ تبريز به آنان آموزش های سپاهی گری می داد و آنان را برای جنگ احتمالی آماده می کرد.

        جوانان دسته خود را «فوج نجات» ناميده بودند و باسکرويل از آنها پيمان گرفته بود که در هر جنگی که رخ دهد، پيشرو باشند و چون به دشمن نزديک شوند در بند سنگر نبوده، فدايی وار به دشمن يورش ببرند.


        پرچم آمريکا بر فراز کنسولگری آمريکا در تبريز در دوره مشروطه. مبارزان چهار روز در اين محل در برابر انبوه نيروهای روس مقاومت کردند

        در اين ميان مقام های آمريکايی تلاش می کردند باسکرويل را قانع کنند که خود را در مسائل سياست داخلی کشور ديگر - ايران - درگير نکند؛ اما اين تلاش ها بی ثمر بود و آموزگار آمريکايی تصميم خود را برای برداشتن سلاح گرفته بود.

        بنا به برخی گزارش های دوران مشروطه، نمايندگان انجمن و ستارخان به باسکرويل نصيحت کردند که ما از شما بی اندازه خرسنديم ولی نمی خواهيم در راه آزادی ايران زيانی به شما برسد و دوست داريم شما به جايگاه خود در مدرسه باز گرديد، اما او به اين سخنان گوش نداد.

        چندی بعد که نبرد 'شنب غازان' در تبريز پيش آمد، باسکرويل از ستارخان درخواست کرد که گروه او که به فوج نجات معروف بودند در اين جنگ پيشتاز باشند، سردار نيز آن را پذيرفت.

        باسکرويل برای تجهيز گروه خود کسانی را نزد ستارخان فرستاد و خواستار توپی شد، ولی سردار به علت نا آزمودگی وی و يارانش از دادن توپ خودداری نمود و به آنها چنين پاسخ داد که "می رويد آمريکايی را به کشتن می دهيد و توپ را به دشمن گزارده، می گريزيد."

        با اين شرايط بود که نبرد 'شنب غازان' در محله قره آغاج تبريز روی داد و باسکرويل و يارانش پيشاپيش همه در اين نبرد شرکت کردند. در همان درگيری های اوليه آموزگار آمريکايی به ضرب تنها يک گلوله که بر قلبش نشست کشته شد.


        سنگ قبر هاوارد باسکرويل (1909 - 1885) در گورستان آمريکايی ها
        جوان آمريکايی، قهرمان ايرانی

        جسد او را هم رزمانش از ميدان نبرد بيرون آورده و به تبريز فرستادند. مرگ باسکرويل برای تبريزيان سخت ناگوار بود چرا که او ميهمان به شمار می آمد. مردم تبريز برآن شدند تا در يک مراسم با شکوه وی را به خاک بسپارند.

        مجاهدان و پيشوايان، شاگردان باسکرويل و آمريکاييان تبريز، پيکر او را تشييع کردند و در گورستان آمريکاييان به خاک سپردند.

        کسروی در توصيف مراسم تشييع پيکر وی چنين می نويسد:

        ".. شاگردان باسکرويل و دسته فداييان او و ارمنيان گرجيان و آمريکاييان و همه آزادی خواهان از بزرگ و کوچک با دسته های گل پيرامون جنازه را گرفته روانه شدند.همه را اندوه گرفته، پژمرده و افسرده می بودند. ميانه راه در چندجا پيکره برداشتند و چون جنازه بدينسان به گورستان آمريکاييان رسيد، در آنجا يک رشته گفتارهايی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست.از کسانی که به گفتار پرداختند بارون سدراک از آزادی خواهان ارمنی می بود و چنين گفت: من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ايران پيش خواهد رفت زيرا خون پاک اين جوان بی گناه در راه آن ريخته گرديد.."

        انجمن تبريز می خواست پولی به آمريکا برای مادر باسکرويل بفرستد اما آمريکاييان مقيم تبريز به آن رضايت ندادند. در عوض تفنگ وی همراه با يک تخته فرش نفيس که تصوير باسکرويل بروی آن نقش بسته بود، برای مادرش فرستادند.



        Comment


        • #19
          محمد تقی بهار، در سال ۱۳۰۴ هجری قمری در خانواده ای که جد اندر جد شاعر بودند به دنيا آمد. پدرش ملک الشعرای ناصرالدين شاه بود و مادرش از مسيحيان مهاجر قفقاز که به ايران آمده و مسلمان شده بود.
          مادرش نيز مانند پدر اهل سواد و شعر و دانش بود. می گويد که پدرش ترجمه های الکساندر دوما را که تازه منتشر شده بود به خانه می آورد و با صدای بلند برای افراد خانواده می خواند و چون خسته می شد، مادرش خواندن را ادامه می داد.

          مرگ پدر، پيش از آنکه شاعر تاجر شود

          از پنج سالگی خواندن و نوشتن را آغاز کرد. و مدتی نيز دروس دينی خواند. از هفت سالگی متاثر از اشعاری که می خواند شعر می گفت. وقتی پانزده ساله شد، اوضاع کشور يعنی مرگ ناصرالدين شاه و روی کار آمدن مظفرالدين شاه چنان بود که پدرش به اين نتيجه رسيد که با تغيير اوضاع ديگر کسی به شاعران اعتنايی نخواهد کرد و تقريبا او را از شعر گفتن منع کرد و تلاش کرد تا وی را به تجارت وادارد.

          اما اين تلاش به دو دليل به نتيجه نرسيد، نخست اينکه محمدتقی بهار چندان علاقه ای به تجارت نداشت و دوم اينکه پدرش در سن ۱۸ سالگی او درگذشت و موفق نشد که جلوی شاعر شدن او را بگيرد. بهار نيز به سرودن شعر و انتشار آن ادامه می داد، البته در مشهد تا مدتها همه گمان می کردند که اشعاری که از سوی وی منتشر می شود، در حقيقت آثار پدر اوست.

          شاعر انقلابی می شود و نوبهار سر می رسد

          بهار تصميم گرفت به فرنگستان برود و احتمالا به تحصيل علم بپردازد، اما از يک سو سرپرستی خانواده پس از مرگ پدر و از سوی ديگر وقوع انقلاب مشروطه پای او را در مشهد بند کرد.

          خودش می گويد: "در سال ۱۳۲۴، به سن بيست سالگی در شمار مشروطه خواهان خراسان جای گزيدم. من و رفقای ديگر، عضو مراکز انقلابی بوديم. و روزنامه خراسان را به طريق پنهانی طبع و به اسم رئيس الطلاب موهوم منتشر می کرديم. و اولين آثار ادبی من در ترويج آزادی در آن روزنامه منتشر شد."

          مشهورترين آنها قصيده مستزادی بود که در سال ۱۳۲۵ در عهد استبداد صغير محمد علی شاه، گفته شد و در حينی که مردم در سفارتخانه پناهنده شده بودند در مشهد و تهران انتشار يافت:

          با شه ايران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ايران با خداست
          مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جداست کار ايران با خداست

          سالهای خطر و سختی

          از اين به بعد بهار وارد فعاليت های انقلابی شد. و پس از قدرت گرفتن حزب دموکرات يکی از اعضای فعال کميته مرکزی حزب در مشهد شد و از سوی اين حزب نشريه «نوبهار» را منتشر می کرد. بهار پس از اين مدتی نيز با حبل المتين همکاری می کرد. و در هر روزنامه ای که بود بيشتر به خطر بازگشت ارتجاع و مداخله روسيه تزاری در امور ايران می پرداخت. به زودی اين خطر جدی شد و با التيماتوم روس مجلس دوم بسته شد و ديکتاتوری ناصرالملک نايب السلطنه آغاز شد.

          در سال ۱۳۳۰ قمری به دستور صريح کنسول روس، روزنامه نوبهار توقيف شد و به دنبال آن روزنامه تازه بهار نيز توقيف و بهار همراه با نه نفر از اعضای حزب دموکرات دستگير و به تهران فرستاده شدند. هشت ماهی در تبعيد بود تا در اواخر ۱۳۳۰ قمری به مشهد بازگشت و نوبهار را مجددا منتشر کرد. در بازگشت به مشهد می گويد: "يک سال کار کردم، تکفيرم کردند، آزارم دادند. تا جنگ بين الملل افق جهان را با برق ششلول يک نفر صربی، قرمز رنگ ساخت."

          دوران فعاليت سياسی در حزب و مجلس

          از اين پس بهار در کنار فعاليت های ادبی و روزنامه نگاری اش وارد فعاليت سياسی در کنار حزب دموکرات می شود. اما اين فعاليت ها همزمان است با دورانی که بی قدرتی پس از مشروطه ايران را دچار بلاتکليفی کرده و وضع نابسامانی برای اداره کشور بوجود آورده.

          شايد از اين پس است که محمد تقی بهار به اين نتيجه می رسد که "بايد حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطه اتکاء به دست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد." در اين دوره محمد تقی بهار در گروه اقليت مجلس شورای ملی در کنار مدرس قرار دارد و از سران اقليت است.

          شاعر به بن بست سياسی می رسد

          انتخاب برای مجلس پنجم برای بهار به معنی تعطيل روزنامه نگاری بود. از سوی ديگر خودش می گويد "حيات سياسی من در اين مرحله تقريبا به کوچه بن بست رسيده بود." ورود رضا شاه به صحنه سياسی ايران همه چيز را به هم ريخت، بهار مدتها در مقابل او مقاومت کرد. جمهوری رضاخانی را « مايه ننگ و عامل جنگ» خواند. اما رضاخان نيامده بود که برود، آنقدر ايستاد و ايستاد تا همه مخالفانش را خسته کرد، بهار نيز از سال ۱۳۰۷ خانه نشين و منزوی شد.

          اين انزوای طولانی که همراه با چند بار زندان و تبعيد تا سال ۱۳۱۳ بود، به يک باره با سرودن يک ترجيع بند در مدح رضاشاه تمام شد. بهار به عضويت پيوسته فرهنگستان در آمد و از سال ۱۳۱۴ تا پايان حکومت رضاشاه در همانجا بود.

          شايد بزرگترين شانس ملک الشعرای بهار، همان انزوای اجباری بود که او را از قيد روزمرگی سياسی به تحقيقات بزرگ ادبی کشاند و حاصلش دهها کتابی است که بهار آنها را زنده کرد.

          ويژگی شعر بهار

          بهار بی شک يکی از بزرگترين شاعر دوران معاصر، از مشروطه تا کنون است. او در هر شيوه ای شعر گفته است، قصيده و غزل و رباعی جزو علائق اوست، از سويی ديگر از مديحه گفتن برای پادشاهان تا سرودن اشعار ميهنی را در کارنامه اش دارد. او علاوه بر شعر در نثر نيز توانا و بزرگ بود و به سياق نويسندگان مشروطه ساده نويسی را نيز تجربه کرد.

          خودش می گويد: "من در نثر کلاسيک هم مانند شعر، ابتدا سبک تاريخ بيهقی را انتخاب کرده بودم. اما علل سياسی و احتياج مردم به نثر ساده باعث شد که سبک نثر نويسی من از نو به طرزی تازه آغاز شد و يک باره از مراجعه به سبک قديم منصرف گرديدم."

          شه ايران سخن گفتن ز آزادی خطاست کار ايران با خداست
          مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جداست کار ايران با خداست
          شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست مملکت رفته ز دست
          هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست کار ايران با خداست
          هر دم از دريای استبداد آيد بر فراز موجهای جانگداز
          زين تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست کار ايران با خداست
          مملکت کشتی، حوادث بحر و، استبداد خس ناخدا عدل است و بس
          کار پاس کشتی و کشتی نشين با ناخداست کار ايران با خداست
          پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بی گناه
          ای مسلمانان در اسلام اين ستم ها کی رواست؟ کار ايران با خداست
          شاه ايران گر عدالت را نخواهد باک نيست زان که طينت پاک نيست
          ديده خفاش از خورشيد در رنج و عناست کار ايران با خداست
          باش تا آگه کند شه را از اين نابخردی انتقام ايزدی
          انتقام ايزدی برق است و نابخرد گياست کار ايران با خداست
          سنگر شه چون به دوشان تپه رفت از باغ شاه تازه تر شد داغ شاه
          روزديگر سنگرش در سرحد ملک فناست کار ايران با خداست
          باش تا خود سوی ری تازد ز آذربايجان حضرت ستارخان
          آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشور گشاست کار ايران با خداست
          باش تا بيرون ز رشت آيد سپهدار سترگ فر دادار بزرگ
          آن که گيلان ز اهتمامش رشک اقليم بقاست کار ايران با خداست
          باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پديد نام حق گردد پديد
          تا ببينيم آن که سر ز احکام حق پيچد کجاست کار ايران با خداست
          خاک ايران، بوم و برزن از تمدن خورد آب جز خراسان حراب
          هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست کار ايران با خداست

          Comment


          • #20
            عبدالرحيم طالبوف از نويسندگان و متفکرين برجسته عصر مشروطه بود. او که در سال ۱۲۵۰هجری قمری در کوی سرخاب تبريز به دنيا آمد، در شانزده سالگی به تفليس رفت و به کسب و کار مشغول شد و همزمان به فراگيری زبان روسی پرداخت.
            در آن هنگام تفليس محل فعاليت آزاديخواهان و احزاب انقلابی روسيه بود و عده زيادی از ايرانيان مهاجر نيز در آن می زيستند. طالبوف نزد يکی از همين مهاجران به نام محمدعلی خان که در آن شهر به مقاطعه کاریِ جاده های قفقاز اشتغال داشت، مشغول به کار شد و بعد از گذشت سال ها ثروت قابل ملاحظه ای اندوخت و توانست مستقلا کار مقاطعه کاری را دنبال کند.

            وی بعدها به حاج ملاعبدالرحيم طالبوف مشهور شد، از تفليس به داغستان رفت و تا آخر عمر در 'تمرخان شوره' که مرکز حکومت داغستان بود، سکونت گزيد.

            در سال های ميانی پادشاهی ناصرالدين شاه که جمعی از آزاديخواهان ايران در داخل و خارج کشور برای به دست آوردن آزادی و قانون در تکاپو بودند، طالبوف نيز از راه تاليف آثار خود به بيداری مردم همت گماشت.

            خودداری از وکالت مجلس

            از اين رو مردم آذربايجان به پاس قدردانی از خدماتش، وی را در دوره اول مجلس شورای ملی به نمايندگی خود انتخاب کردند ولی او با اين که قبل از برگزاری انتخابات آمادگی خود را برای قبول نمايندگی مجلس اعلام کرده بود و پس از انجام انتخابات نيز در پاسخ تلگرافی که برايش مخابره کردند نمايندگی را پذيرفت، از رفتن به تهران و حضور در مجلس خودداری ورزيد.


            کتاب 'مسالک المحسنين' سفرنامه ای خيالی به قله دماوند است که بصورت داستان، و در سال ۱۳۲۳ق در قاهره به چاپ رسيد. طالبوف سعی کرده در قالب اين سفرنامه خيالی، مصائب و معضلات سياسی- اجتماعی دامنگير مردم ايران را به تصوير بکشد



            درباره اين که چرا وکالت را نپذيرفت، نظرات مختلفی عنوان شده است. عده ای با اشاره به سابقه دوستی وی با ميرزاعلی اصغرخان اتابک برآنند که به تهران نيامد تا مجبور نباشد به همراه ديگر مشروطه خواهان در مخالفت با اتابک سهيم باشد.

            جمعی ديگر علت را ضعف، پيری و ناتوانی بينايی طالبوف می دانند. عده ای نيز معتقدند که چون بعضی از روحانيون خود طالبوف را تکفير و خواندن کتابش، مسالک المحسنين را تحريم کرده بودند، وی برای جلوگيری از عواقب احتمالی به مجلس نيامد.

            بيشتر تاليفات طالبوف برای اولين بار در استانبول، مصر و قفقاز منتشر شده است که به برخی از آنها در اينجا اشاره می شود.


            نوشته های طالبوف

            سفينه طالبی يا کتاب احمد که در سال ۱۳۱۱ق در استانبول به چاپ رسيده است. موضوع کتاب اختراعات و اکتشافات دوران نويسنده است که به شکل گفتگو و مباحثه مولف با فرزند خيالی هفت ساله اش (احمد) نوشته شده است. در اين کتاب مسائل علمی به زبانی قابل فهم عامه مطرح شده و از عقب ماندگی ايرانيان و پيشرفت اروپاييان سخن به ميان ميآيد.

            مسالک المحسنين که سفرنامه ای خيالی به قله دماوند است بصورت داستان، و در سال ۱۳۲۳ق در قاهره به چاپ رسيده است. طالبوف سعی کرده در قالب اين سفرنامه خيالی، مصائب و معضلات سياسی- اجتماعی دامنگير مردم ايران را به تصوير بکشد. اين کتاب نقش مهمی در نشر افکار آزاديخواهانه و شکل گيری تفکر مشروطه در ايران داشته است.

            مسائل الحيات يا (جلد سوم کتاب احمد) که در سال ۱۳۲۴ق در تفليس به چاپ رسيد. اين اثر نيز نويسنده با پسر خيالی خود (احمد) درباره علوم گفتگو می کند ولی در ادامه آن از مسائل سياسی، حقوقی و اجتماعی صحبت به ميان می آورد. فلسفه مشروطيت، لزوم توجه به حقوق اساسی و قانون مباحث اصلی اين کتاب را تشکيل می دهد و طالبوف برای اين که نمونه ای از قوانين اساسی را معرفی کند، با ترجمه ای از قانون اساسی ژاپن آن را به پايان می رساند.

            ترجمه پندنامه مارکوس قيصر روم که آن را از نسخه روسی به فارسی برگردانده است و در چاپخانه اختر واقع در استانبول منتشرشده است.

            رساله فيزيک حاوی اطلاعات مختصری ازعلم فيزيک است و به سال ۱۳۱۱ق در استانبول طبع شد.

            نخبه سپهری که در واقع خلاصه ای است از کتاب ناسخ التواريخ در شرح زندگی پيامبر اسلام (ص) و در سال ۱۳۱۰ق در استانبول به چاپ رسيد.

            ترجمه رساله هيئت جديده که اثر معروف کاميل فلاماريون فرانسوی است در باره علم نجوم. طالبوف اين اثر را از روی نسخه روسی به فارسی برگردانده و در سال ۱۳۱۲ق در استانبول انتشار يافته است.

            ايضاحات در خصوص آزادی در اين کتاب مفاهيم آزادی، مجلس شورای ملی و وظايف نمايندگان مجلس، قوانين آتيه ايران، ماليات و قانون اساسی مورد بحث قرار گرفته و به همت مجدالاسلام کرمانی، مدير روزنامه ندای وطن، در سال ۱۳۲۵ق در تهران منتشر شده است.

            سياست طالبی اين کتاب که مشتمل بر دو مقاله در باره علم سياست است چند ماه پس از مرگ طالبوف در سال ۱۳۲۹ق به اهتمام حاجی سيد ابراهيم، نماينده فارس، در تهران منتشر شد.

            طالبوف در سال ۱۳۲۹ق در(تمرخان شوره) مرکز داغستان درگذشت.



            Comment


            • #21

              Comment


              • #22

                Comment


                • #23
                  موسيقی ايران در برابر خدمت بزرگی که به جنبش مشروطه کرده از نيروی سترگ فرهنگی نهفته در آن ياری ها گرفته و خود را متناسب با خواست زمانه پرورش داده است.
                  روند نو سازی در جامعه موسيقی ايران البته چهل سالی پيش از جنبش، از زمان بنياد دسته موسيقی نظام در دارالفنون آغاز شده بود. آشنايی با تئوری موسيقی بين المللی، سازهای اروپايی و ارکستر و گروه نوازی تنها به چهار ديواری دسته موسيقی نظام منحصر نماند و به مرور زمان در کل جامعه موسيقی، حتی در حوضه های سنتی گسترش پيدا کرد و تاثير گذار شد.

                  با اين همه ساخت و پرداخت و اجرای موسيقی تازه مثل موسيقی کهنه همچنان ويژه محافل اشرافی و جمع نخبگان باقی ماند. اعضای "خاندان هنر" يعنی "علی اکبر فراهانی" و پس از او دو پسرش "آقا حسينقلی" و "ميرزا عبدالله" همه دانش و هنر خود را در محافل دربسته اشرافی عرضه می کردند.

                  بعضی هاشان حتی نواختن برای جمع مردم عادی را ننگ و عاری می دانستند. گناهی نيز نداشتند. زير تاثير سمپاشی های واپسگرايان پرداختن به موسيقی سبب سلب اعتبار اجتماعی می شد.

                  پرهيز از اجرای موسيقی همگانی، مردم عادی را نيز با موسيقی سنتی بيگانه می ساخت. آن ها به طور خود جوش موسيقی باب طبع خود را می پروراندند که نمونه هايش را در بايگانی های موسيقی عاميانه می توان يافت.


                  درويش خان اگرچه خود اهل سياست و انقلاب نبود ولی فضای انقلابی جنبش ذهن و انديشه همه را زير تاثير می گرفت

                  موسيقی سنتی بدون پشتوانه مردمی در دو سه دهه پيش از جنبش مشروطيت، ضعيف و تکيده شده بود و نمی توانست با نيازهای انقلابی آن سازگاری و هماهنگی نشان بدهد. جنبش ناله و ندبه نمی خواست. سرود و ترانه می طلبيد. آن هم سرود و ترانه ای که زبان دل همگان باشد و نه بازگوی تمنيات خصوصی. نياز جنبش به زودی آن چه را که می خواست فراچنگ او قرار داد.

                  از يک طرف "عارف" سر بر آورد که دانسته بود اگر نمی تواند تغيير چندانی در آهنگ ها پديد آورد دست کم می تواند همان آهنگ های سنتی را با متن های تازه انقلابی برانگيزاننده پيوند بزند.

                  اين گونه بود که "متن" به داد آهنگ نيز رسيد! دشتی و ابوعطا و افشاری -مشتقات شور که شنيدن مکرر آن ها تا آن زمان غم دل را افزون می ساخت، بسياری متن های پرخون عارف توده های مردم را به مبارزه و پايداری بر می انگيخت. ( درباره عارف و نقش برجسته اش در جنبش مشروطه در مقاله ای جداگانه و به تفصيل سخن گفته ايم)

                  تا پيش از مشروطه موسيقی از سوی ملايان و واپسگرايان وسيله لهو و لعب و باطل و حرام معرفی می شد و هنگامی که در خدمت هدف های آزادی خواهانه جنبش قرار گرفت، دهان واپسگرايان- يا دست کم آن بخش از آنان که در کار جنبش مشارکت داشتند، بسته شد و اعتبار اجتماعی از دست رفته موسيقی اعاده گرديد.

                  ارکستر و گروه نوازی

                  اين اگرچه بزرگ ترين پاداشی است که موسيقی در برابر خدمت به مشروطه به دست آورده ولی همه به دست آمده های آن نيست. گسترش "جمع شنوندگان" (پوبليک) به ويژه در قشر های پائينی جامعه، يکی ديگر از آن هاست که به نوبه خود سبب پيدايش ارکستر گروه نوازی شده است.


                  مرتضی خان نی داود از نوازندگان بنام دوران پس از مشروطه و آهنگساز تصنيف معروف مرغ سحر

                  ارکستر در جستجوی "صدادهی" افزون تر، سازهای بيگانه ولی سازگار با موسيقی ملی را به همکاری طلبيده و آهنگ زدن را به افرينش آثار متنوع تر بر انگيخته است. همه اين عوامل پيوسته به هم، موسيقی ايران را از محافل در بسته به در آورده و به نهری همگانی تبديل کرده است.

                  نخستين ازکسترها را دسته موسيقی نظام به وجود آورد، متشکل از سازهای بادی و برای اجرای مارش های نظامی که به کار سپاهی گيری می آمد و البته "لومر" فرانسوی، سر پرست موسيقی نظام پس از چند سال اقامت در ايران، ارکستر جنبی ديگری را بنياد کرد که علاوه بر چند ساز بادی، ويولن و ويولن سل و پيانو را نيز در خود داشت.

                  لومر با اين ارکستر به اجرای تکه هايی از موسيقی سنتی و بومی ايران می پرداخت. با اين همه اجرای اين برنامه ها از محدوده دارالفنون محافل نخبگان فراتر نمی رفت.

                  کمابيش همزمان با برپايی جنبش مشروطه ارکستر تازه ای قد بر افراشت که خود را برای اجرای برنامه در فضای آزاد و تالارهای بزرگ آماده می کرد. بانی خير در اين کار انجمن خانقاهی "اخوت" بود که زير نظر "ظهيرالدوله" از مريدان "صفی عليشاه" و داماد ناصرالدين شاه اداره می شد.

                  رهبری ارکستر را "غلامحسين درويش" معروف به درويش خان بر عهده داشت. او که از تعصبات سنتی به دور بود و خود از شاگردان مدرسه "لومر" به شمار می رفت، برای نخستين بار در موسيقی سنتی ايران، سازهای اروپايی مثل ويولن، ويولن سل، پيانو و فلوت را کنار سازهای ملی، تار و سه تار و سناتور نشانيد و توان صدادهی ارکستر را دو چندان ساخت.

                  کنسرت های ارکستر غالبا درباغ های پهناور تهران و در برابر جمع شنونگان پانصد ششصد نفری برگزار می شد و توان صدا دهی بيشتری را می طلبيد.

                  درويش خان اگرچه خود اهل سياست و انقلاب نبود ولی فضای انقلابی جنبش ذهن و انديشه همه را زير تاثير می گرفت. در ميان تصنيف های مثلثی گانه او، يکی دو تصنيف در پيوند با شعر ملک الشعارای بهار پديده آمده که پيام های انقلابی را به جمع شنوندگان منتقل می کند.

                  باری پيدايش ارکستر بزرگ ملی و فراگير شدن موسيقی را در سطح جامعه از دستاورد های ارزنده مشروطه به شمار آورد.

                  دستاوردهای ديگر


                  حضور بی حجاب و نقاب قمرالملوک وزيری در نخستين کنسرت گراند هتل، راهبندان های هراس آوری را از پيش پای زنان هنرمند برداشت

                  شعار "عدالت و آزادی" خواست های اصلی جنبش به شمار می رفت، راه را برای رهايی زنان از قيد و بند های مرد سالارانه هموار کرد و از جمله در جامعه مردانه موسيقی سنتی ايران تاثير نهد که به مرور حضور زنان را نيز در ميان خود پذيرا شد. زنان دلاوری پيدا شدند که خطر کردند و پای بر صحنه های اجرايی نهادند.

                  "قمرالملوک وزيری" در صدر آنان نشسته است. حضور بی حجاب و نقاب او در نخستين کنسرت گراند هتل، راهبندان های هراس آوری را از پيش پای زنان هنرمند برداشت و موسيقی تکصدايی سنتی را از طراوت صدای زنانه برخوردار ساخت.

                  دستاورد های جنبش مشروطه برای موسيقی ايران از اين ها نيز فراتر می رود. پيدايش حوزه تازه ای در جامعه موسيقی که ما عنوان "پيشرو" را بر آن می نهيم، يکی ديگر از آن هاست.

                  اگرچه اين حوزه که در ساخت و پرداخت موسيقی، به موازين موسيقی بين المللی تکيه می کرد، از همان دسته موسيقی نظام سر بر آورده ولی تجدد طلبی های مشروطه امکان پروردن و باليدن به آن داده است.

                  بنياد مدرسه موسيقی وزيری و پس از آن هنرستان عالی موسيقی سبب شد که موسيقيدانان ايران با موسيقی بين المللی آشنا شوند و از تکنيک های سازگاز آن برای آفرينش بهره بگيرند.

                  اين شيوه کار از يک ملال يکنواختی را از بدنه موسيقی ملی می زدود و از سوی ديگر "زبانی جهان فهم" به موسيقی ملی می بخشيد تا به ياری آن بتواند ارزش های خود را به جهانيان بشناساند.

                  در حوزه موسيقی پيشرو، موسيقی صحنه ای نيز به بار آمد. همان چيزی که ساخت و پرداختش آرزوی عارف و عشقی، شاعران مشروطيت بود. ولی فضای آن روزگار هنوز امکان بر آورده شدنش را نمی داد.

                  همچنان می توان دستاوردهای ديگری را بر شمرد که از آن در می گذريم. در يک کلام کوتاه تاکيد می کنيم که مشروطه خدمت گرانبهای موسيقی به خود را با دست و دلبازی بسيار، جبران کرده است!

                  Comment


                  • #24

                    Comment


                    • #25
                      نهضت مشروطيت، که اين روزها 99 سال از آن می گذرد، بازنگری همه جانبه ای بود در شيوه زندگی ايرانيان. مشروطه خواهان نه تنها در حوزه سياست، بلکه در عرصه انديشه و فرهنگ نيز به دنبال تحول و دگرگونی بودند.
                      در برخی از آثار پيشروان روشنگری مانند ميرزا ملکم خان، ميرزا فتحعلی آخوندزاده و عبد الرحيم طالبوف تبريزی نه تنها رکود و عقب ماندگی جامعه، بلکه افکار و باورهای کهنه نيز مورد انتقاد جدی قرار گرفته اند. نويسندگان و سخنورانی مانند ميرزا علی اکبر صابر (به ترکی)، سيد اشرف الدين حسينی (نسيم شمال) و علی اکبر دهخدا تعصبات و سنت های جاهلانه را مايه طنز و طعن ساخته، مردم را در برابر فتنه انگيزی کهنه پرستان به هشياری و خردمندی فرا خوانده اند.

                      روی جلد کتاب "جهودکشان"

                      در تمام اين آثار اما، ايراد فشار بر دگرانديشان، به ويژه آزار پيروان اديان و مذاهب ديگر، جای زيادی ندارد. در آن روزگار تعصبات مذهبی در ميان لايه های جامعه چنان نفوذی داشت، که حتی منتقدان جسور نيز در دفاع از حقوق اوليه پيروان اديان ديگر، جانب احتياط را حفظ می کردند.

                      داستان "جهودکشان" که به تازگی در سوئد انتشار يافته است، از اين نظر اثری يگانه و بی مانند است، زيرا آشکارا رسم پيگرد و آزار پيروان مذاهب ديگر را نکوهش می کند.

                      نقد تعصبات مذهبی

                      مضمون اصلی کتاب انتقاد از تعقيب و کشتار کليميان است که دستکم تا دوران مشروطه رواج داشته و هرازگاهی به تحريک ملايان متعصب به صورت حملات غافلگيرانه انجام می گرفته است.

                      در آن روزگار ايرانيان پيرو آيين يهود که غالبا حقوق مدنی آنها ناديده گرفته می شد، از جان خود نيز بيم داشتند، زيرا به گفته نويسنده کتاب: "مسلمانان ايران برحسب قانون معمولی و رسومات قديم سالی يک دفعه برای رفع زياد شدن اين جماعت ملعون و تحصيل مقداری از دولت و ثروت آنها، جهودکشان را فراهم می آوردند..." (۲۰۲)

                      اين اثر که برای نخستين بار به چاپ رسيده است، به ظن قوی در حوالی جنبش مشروطه، يا نخستين سالهای پس از آن، به نگارش در آمده است. نويسنده اين کتاب به دلايل قابل فهم، تا امروز ناشناس مانده است.

                      کتاب در قالب رمان به نگارش در آمده و در ۱۶ فصل تنظيم شده است.

                      در آن روزگار ايرانيان پيرو آيين يهود که غالبا حقوق مدنی آنها ناديده گرفته می شد، از جان خود نيز بيم داشتند...



                      ماجراهای اين رمان در دوران محمد شاه قاجار می گذرد، يعنی پنجاه سالی قبل از زمان نگارش کتاب. شايد نويسنده در اصل از شرايط روزگار خود سخن می گويد، اما برای در امان ماندن از گزند زمانه، داستان را به حدود پنجاه سال قبل نسبت داده است.

                      خط اصلی داستان، رابطه دختر و پسری جوان از ساکنان محله يهوديان تهران است به نام ايستر و صادوق. آنها با هم نامزد هستند و قصد ازدواج دارند.

                      دختر که بسيار زيباست در مرکز توجه دو ملای بدنهاد قرار می گيرد. از سويی امام جمعه تهران عزم کرده است که از او کام بگيرد، از سوی ديگر سيد ملايی، با سوء استفاده از بی پناهی دختر، او را به عقد خود در آورده است!

                      رقابت امام و سيد بر سر تصاحب دختر بالا می گيرد و پای درباريان را نيز به ميان می کشد، و اين بهانه ايست برای رسوا کردن تباهی و فسادی که سراسر دربار را فرا گرفته است.

                      امام جمعه دختر يهودی را تهديد می کند که اگر به "اميال شهوانی" او تن ندهد، مردم را به "جهودکشان" تحريک خواهد کرد.

                      دختر بر سر دوراهی دشواری قرار می گيرد: يا بايد عشق خود را زير پا بگذارد و به ميل امام جمعه تن دهد و يا شاهد نابودی قوم خود باشد. اين مضمون در بسياری از اساطير و افسانه های قديمی قوم يهود تکرار شده است، که بی شک نويسنده با آنها آشنايی داشته است.

                      استر تصميم می گيرد که با نثار کردن جان خود، از نقشه های بدخواهان جلوگيری کند.

                      نامزد دختر در جريان "جهودکشان" به قتل می رسد، و استر در وفاداری به او، خود را می کشد تا به معشوق بپيوندد: "خنجر خون آلود را به سينه خود فرو کرده و پهلوی صادوق به زمين افتاد و لازمه وفا را به جا آورد." (۳۴۴)

                      از ديدگاه نقد تا روايت داستان

                      جهودکشان به عنوان اثری روايی از انسجام کافی برخوردار نيست؛ در پرداخت وقايع داستان و ايجاد رابطه درونی ميان آنها ضعيف است.

                      از شانزده فصل کتاب، تنها فصل های دوم، سوم، دهم، دوازدهم، چهاردهم و شانزدهم با مضمون اصلی داستان، يعنی سرگذشت دختر يهودی پيوند ارگانيک دارند. فصل های ديگر تنها ارتباطی دور و غيرمستقيم با خط محوری داستان دارند و در نتيجه برای خواننده جذابيت و کشش کافی ندارند.

                      فصل های چهارم، ششم و هشتم به درباريان و شاهزادگان قاجار، نادانی و تن پروری و فساد بی کران آنها می پردازند. در فصل نهم نفوذ فراوان و دخالت های بی اندازه دولتهای استعماری روس و انگليس در دربار قاجار تشريح شده است.

                      فصل يازدهم به روابط ناسالم و ظالمانه در حرمسرای شاه پرداخته است. فصل سيزدهم يکسره به دوران قحطی و گرانی، کمبود نان و آذوقه در تهران اختصاص دارد. در فصل پانزدهم فشار و ازار نسبت به يک اقليت مذهبی ديگر، يعنی بابيان، در مرکز توجه قرار گرفته است.

                      در اين فصلها زندگی نابسامان و نکبت بار عامه مردم طی صحنه هايی دلخراش و غم انگيز توصيف شده است، اما از آنجا که اين وقايع به شکلی مجرد و خام روايت شده و در بستر داستان جاری نشده اند، لاجرم خواننده را جذب نمی کنند.

                      نويسنده که از حاشيه رفتن های غيرضروری خود آگاه است، نگران است که مبادا خواننده سير وقايع داستان را از دست بدهد: "از مطالعه کنندگان محترم مستدعيم که اين مطالب را تا به اينجا به اذهان سرشار خود سپرده و به همين حالت گذارده، برای تحقيق و تفصيل دختر جهود و ياسمن با ما همراهی نمايند." (۲۳۲)

                      زبان داستان

                      زندگی نابسامان و نکبت بار مردم طی صحنه هايی دلخراش و غم انگيز توصيف شده است، اما از آنجا که اين وقايع به شکلی مجرد و خام روايت شده و در بستر داستان جاری نشده اند، لاجرم خواننده را جذب نمی کنند.



                      در زمانی حدودا مقارن نگارش اين کتاب، نثر روايی در ادبيات داستانی ايران گام بزرگی به پيش برداشته بود. آثار ارزنده ای مانند سياحتنامه ابراهيم بيک (زين العابدين مراغه ای)، مسالک المحسنين (از طالبوف) و به ويژه سرگذشت حاجی بابای اصفهانی (به خامه شيرين ميرزا حبيب اصفهانی) ساده نويسی را رواج داده بودند.

                      اين پيشرفت در "جهودکشان" نمود اندکی دارد. نثر کتاب يکدست و روان نيست. اينجا و آنجا گرته هايی از زبان گفتاری به صورت تعابير عاميانه به ميان آمده است. اما در کنار آنها ترکيبات ثقيل و عبارت پردازی های "اديبانه" هم فراوان است، که طبعا مانعی است در راه مطالعه راحت و لذت بخش داستان.

                      "جهودکشان" به عنوان اثری ادبی جايگاه بالايی ندارد، اما در نگاه نقادانه و دردشناسانه به يک دوران تاريخی بی شک اثر قابل توجهی است.

                      Comment


                      • #26

                        Comment


                        • #27
                          خاطرات تقی زاده

                          خاطرات عبدالله مستوفی هم کتاب بسيار مفيدی است ولی از جوهر مشروطيت بحثی در آن نيست. بيشتر آداب و رسوم و اين جور چيزهاست. اما در سنوات بعدتر کتابهايی پيدا ومنتشر شد که کتابهای با ارزشی است. مثل خاطرات احتشام السلطنه يا خاطرات تقی زاده که وصيت کرده بود تا ده سال بعد از مرگش چاپ نشود و بعد از مرگ او هم افتاد به دوره بعد از انقلاب. يا خاطرات مستشارالدوله که در پنج جلد چاپ شده و حاوی دقايقی است که کتابهای قبلی را تکميل می کند. بنابراين مورخی که امروز بخواهد کار کند مدارک و وسايل برايش فراهم تر است. بخصوص اگر مورخين ما حوصله کنند و در اسناد دولتی که در سازمان اسناد هست قدری تجسس کنند.


                          سيد حسن تقی زاده

                          فرض کنيد ماجرای جنگل. اگرچه اين ماجرا بعد از مشروطيت اتفاق افتاد اما به هر حال در دوره ای پيش آمده که مشروطيت وجود داشت. اسناد زيادی در وزارت داخله و وزارت جنگ در باره ماجرای جنگل وجود دارد که حالا ديگر بايد دسترسی به آنها آسان باشد. مرحوم اصغر مهدوی اسنادی از نامه هايی که تجار گيلان از اوضاع آن دوره می نوشتند عرضه کرد و نشان داد که تجار آن دوره وضع را چگونه می ديدند و چه پولهايی از آنها به انحاء گوناگون گرفته می شد. جريان ميرزا کوچک خان چپ گونه بود و اواخر هم بکلی بالشويکی شد.

                          طبعا حالا اسناد مربوط به جريان جنگل ده برابر زمانی است که مرحوم مير فخرايی ( که خودش عضو جريان جنگل بود ) کتابش را نوشت. معلوم است که او با نظر ديگری به غير از تجار به ماجرا می نگريسته است.

                          کتابهای خاطراتی که در اين مدت منتشر شده به نظر من اهميتش بيشتر از آن چيزی است که قبلا وجود داشته است. مثلا خاطرات عين السلطنه با آنکه آدمی بوده که در ده زندگی می کرده و شاهزاده و مخالف مشروطه هم بوده، جسته گريخته در آن مطالبی ديده می شود که در کتابهای ديگر نيست. يا برادرش عمادالسلطنه خاطراتی دارد که حالا دارد چاپ می شود. او مرد تحطيلکرده و عالم به تاريخ بوده و با ديدی به وقايع مشروطه نگريسته که در جاهای ديگر نيست. وقتی مشروطه اتفاق می افتاد، او حاکم اهر بود. اين نوع گزارش های روزانه که افراد برای دل خودشان می نوشتند خيلی بيشتر از کتابهايی مانند خاطرات عبدالله مستوفی و نظاير آن به حال تاريخ مشروطه مفيد خواهد بود.

                          سه دفتر با ارزش


                          وقتی می گوييم انقلاب مشروطيت يعنی دوره فتح تهران و بعد از آن. همگان به دوره اول هم انقلاب مشروطه می گويند در حالی که در آن زمان هنوز انقلابی نشده بود. عده ای رفته بودند سفارت انگليس بست نشسته بودند تا فرمان مشروطيت صادر شد. انقلاب بعد از آن اتفاق افتاد



                          يکی از منابع مشروطيت اخبار و گزارش هايی است که در جرايد خارجی نشر می شد. روزنامه های فرانسوی و انگليسی و تا حدودی آلمانی، ترکی و حتا هندی، در آن زمان گزارش هايی از انقلاب مشروطه منتشر می کردند. البته اخبار و اطلاعاتی که در روزنامه های فرانسه و انگليسی وجود دارد، بيشتر است چون مشروطه خواهان در اين دو کشور جمع بودند.

                          کسانی هم بودند که بريده روزنامه ها را تهيه می کردند و در کتابچه ای می چسباندند و نگه می داشتند. من سه مجموعه از اينها را ديده ام. اولين مجموعه ای از اين دست که ديدم متعلق به صاحب نسب است. محمد صادق صاحب نسب اهل قم بود. سالها در پاريس زندگی می کرد و دوست سردار اسعد بود. صاحب نسب از ايران رفته بود و در زمان مشروطه و انقلاب مشروطه در فرانسه بود.

                          اينکه تأکيد می کنم مشروطه و انقلاب مشروطه، برای اين است که به نظر من بايد اين دو را از هم جدا کرد. وقتی می گوييم انقلاب مشروطيت يعنی دوره فتح تهران و بعد از آن. همگان به دوره اول هم انقلاب مشروطه می گويند در حالی که در آن زمان هنوز انقلابی نشده بود. عده ای رفته بودند سفارت انگليس بست نشسته بودند تا فرمان مشروطيت صادر شد. انقلاب بعد از آن اتفاق افتاد.

                          به هر حال اين محمد صادق صاحب نسب که در پاريس زندگی می کرد مطالب روزنامه های فرانسه و بلژيک و مقداری از روزنامه های انگليسی را می بريده و در دفترچه ای می چسبانده است.


                          وقتی سردار اسعد برای فتح تهران به ايران می آيد، صاحب نسب هم با او همراه می شود و کتابخانه اش را هم با خود به تهران آورد و به مدرسه علوم سياسی می بخشد

                          وقتی سردار اسعد برای فتح تهران به ايران می آيد، صاحب نسب هم با او همراه می شود. او کتابخانه اش را هم با خود به تهران آورد و به مدرسه علوم سياسی بخشيد که بعدها به دانشکده حقوق انتقال يافت. من وقتی کتابدار دانشکده حقوق بودم پنج جلد از اين دفترچه ها به قطع خشتی در آنجا موجود بود. بسيار چيز مفيدی بود و اگر الان بخواهند آنها را در مطبوعات فرانسه پيدا کنند اصلا عملی نيست. او جمع کرده بود و من ميکروفيلمی از آن تهيه کردم که حالا در کتابخانه مرکزی دانشگاه هست.

                          دومين دفتر از اين دست، متعلق به بانک شاهی بود. وقتی دکتر مصدق بانک شاهی را ملی کرد، اين بانک کتابخانه اش را به کتابفروشی بروخيم فروخت. ما که گهگاه به آنجا می رفتيم و کتابهايی برای دانشگاه می خريديم اين را هم برای کتابخانه دانشکده حقوق خريديم. اين دفتر به قطع رحلی حاوی گزارش های مشروطه در سال ۱۹۰۶ يا ۱۹۰۷ بود. يعنی بريده جرايد انگليسی را در آن چسبانده بودند. نمی دانم که اين مجموعه هنوز در دانشکده وجود دارد يا نه.

                          سومين دفتر را يک سال پيش ديدم و متعلق به ميرزا رضاخان ارفع الدوله است که سفير وقت ايران در استانبول بود. او به دفترش دستور داده بود که مطالب روزنامه های فرنگی را راجع به انقلاب مشروطه ببرند وبچسبانند. سازمان اسناد ملی اين دفتر را خريد و اکنون در آن سازمان هست. مقصودم اين است که اين دسته از اطلاعات هم وجود دارد که نبايد از آنها غافل ماند.

                          کتاب نارنجی

                          در روسيه فقط يک کتاب نارنجی وجود دارد که حاوی برخی اسناد است ولی بقيه سندهايی که مربوط به ارتباط بين مشروطه خواهان ايران و انقلابيان قفقاز است هنوز بر ما مکشوف نيست. خوشبختانه تورج اتابکی توانسته مقدار زيادی از اسناد را برای موسسه ای در هلند گردآوری کند اما کثرت آنها بيش از اين حرف هاست. تازه آنچه هم در هلند جمع آوری شده در دسترس محققان ما نيست. همه اينها را بايد موسسات تحقيقاتی ما فراهم کنند تا نزديک شويم به يک تاريخ مشروطيتی که لا اقل قابل قبول باشد.

                          علاوه بر اينها اسنادی در سازمان اسناد ملی و همچنين وزارت خارجه وجود دارد که بايد به فکر آن بيفتند که آنها را معرفی کنند تا تاريخ مشروطيت ايران از اين حالت نيمه پخته به در آيد. وگرنه چيزهايی که من می بينم تقريبا تکرار است به زبانها و الفاظ مختلف.

                          اسناد طبيب مظفرالدين شاه

                          همچنين يک شخصی که اسناد خوبی داشت مرحوم حسين ثقفی اعزاز پسر اعلم الدوله بود که کل کتابهايش به سازمان ميراث فرهنگی منتقل شد. اعلم الدوله طبيب مظفرالدين شاه بود و در جريان مشروطيت وارد بود و خودش هم روحيه آزدی خواهی داشت. او به تدريج اوراق و اسنادی جمع کرده بود که به دست پسرش افتاد و از آنجا به سازمان ميراث فرهنگی سپرده شد. اين هم يکی از جاهايی است که کسانی که مطالعه می کنند حتما بايد به آنجا مراجعه کنند.

                          موسسه تاريخ معاصر ايران هم البته مهم است و اسناد زيادی در آنجا گرد آورده اند. اميد است که اين موسسه اسناد خود را به تدريج چاپ کند و در دسترس محققان بگذارد.

                          حافظ فرمانفرماييان

                          دوست من حافظ فرمانفرماييان ۴۰ سال پيش جزوه ای به نام کتابشناسی مشروطيت منتشر کرد. الان شايد مطالب ده برابر آن شده باشد. به نظر من نخستين قدم در عرصه تحقيقات مشروطه تهيه کتابشناسی مشروطيت است.

                          Comment


                          • #28

                            Comment


                            • #29
                              سمینار "سده انقلاب مشروطیت ایران: بازنگری گذشته با نگاه به آینده" یکشنبه 23 ژوئيه به همت انجمن سخن و همکاری مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن(SOAS) برگزار شد.
                              این سمینار که با حضور سخنرانان مختلف و علاقه مندان در لندن برپا شد، به بررسی جنبه های مختلف انقلاب مشروطیت اختصاص داشت.

                              مسعود بهنود، روزنامه نگار و محقق، به عنوان اولین سخنران، به روزنامه نگاری و انقلاب مشروطیت ایران پرداخت.

                              آقای بهنود ضمن اشاره به شبنامه ها و منبرها که مقدمات جنبش مشروطیت را فراهم کردند و پیروزی مشروطه خواهان را ممکن کردند، گفت: "فرمان مشروطیت که صادر شد در زندگی مردم دو تفاوت مشهود رخ داد: اول مجلس و دیگری روزنامه ها. محمد علی شاه همین دو تا را تحمل نمی کرد. مجلس را بمباران کرد و میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل و ملک المتکلمین واعظ را در باغ شاه حلق آویز، یکی نماینده قلم و دیگری منبری. به این شرح رسانه های زمانه همپای مجلس مظهر مردم سالاری شدند و محمد علی شاه مظهر استبداد."

                              بهنود اضافه کرد:"روزنامه نویسی ایران در صد سالی که از صدور فرمان مشروطیت می گذرد، همپای مجلس زیسته است. چهارده بار برایش قانون نوشته اند و سه بار از هر قیدی آزاد شده است، همچنان که مجلس در سه مقطع نماینده واقعی و بی واسطه مردم شده است."


                              مسعود بهنود: روزنامه نویسی ایران در صد سالی که از صدور فرمان مشروطیت می گذرد، همپای مجلس زیسته است.

                              مهرزاد بروجردی، استاد علوم سیاسی و مدیر برنامه خاور میانه در دانشکده مکسول دانشگاه سیراکیوز آمریکا، درباره روشنفکران عصر مشروطیت و سلطنت رضا شاه به سخنرانی کرد.

                              آقای بروجردی سیر تحول فکری و سرخوردگی روشنفکران مشروطه را از امضای فرمان مشروطه و به توپ بستن مجلس تا کودتای 1299 و استقرار سلطنت رضا شاه، مورد بررسی قرار داد و گفت:"چرایی و چگونگی گذار روشنفکران ناراضی عصر مشروطه به روشنفکران دولتمدار دوره رضا شاه در تاریخ نگاری معاصر ایران مورد بی توجهی قرار گرفته است."

                              سخنران سوم،غلامرضا سلامی، محقق تاریخی به سخنرانی درباره"تحول والی گری در قبل و بعد از مشروطیت: مطالعه موردی حکومت عبدالحسین میرزا فرمانفرما در آذربایجان" پرداخت.

                              سلامی گفت:"پس از مشروطه با تاسیس مجلس، احزاب سیاسی، مطبوعات آزاد و انجمن های ایالتی، شیوه انتخاب حکام تا اندازه زیادی تغییر کرد. در این دوره ، حکام با نظر و تائید مجلس شورای ملی انتخاب می شدند و مواضع احزاب، مطبوعات و انجمن های ایالتی نیز در انتخاب آنان نقش مهمی داشتند."


                              چرایی و چگونگی گذار روشنفکران ناراضی عصر مشروطه به روشنفکران دولتمدار دوره رضا شاه در تاریخ نگاری معاصر ایران مورد بی توجهی قرار گرفته است


                              مهرزاد بروجردی

                              پس از آن سلامی به انتخاب فرمانفرما به حکومت آذربایجان به دنبال تجاوزات عثمانی به آن ایالت پرداخت.

                              مجید تفرشی، محقق تاریخ و فرهنگ معاصر ایران، در سخنرانی اش تحت عنوان"بررسی ویژگی ها و اهمیت اسناد تاریخی آرشیوهای بریتانیا در تاریخ نگاری انقلاب مشروطیت ایران"، گفت:"گزارش های مربوط به انقلاب مشروطیت از مقدمات ماجرا گرفته تا متن حوادث و تبعات آن در اسناد آرشیوی انگلیسی زبان انعکاس گسترده ای داشته است اما در میان محققان دسترسی به اسناد ارشیوهای بریتانیایی و آمریکایی به دلایل مختلفی از جمله عدم وقوف به گستردگی آنها، کم توجهی به اهمیت تاریخی شان و یا دشواری های قرائت و درک اسناد خام و تبدیل آنها به تحقیقات تاریخی مورد توجه جدی قرار نگرفته است."

                              تفرشی در ادامه به چهار آرشیو در بریتانیا که اسناد مهمی از تاریخ مشروطه ایران را نگهداری می کنند گفت که دوتا از آنها تحت مالکیت خصوصی هستند و دسترسی به آنها مشکل تر است.

                              احمد سیف مدرس دانشکده حقوق و بازرگانی در انگلستان، به زمینه های اقتصادی نهضت مشروطه خواهی پرداخت و گفت:"نهضت مشروطه طلبی نشانه بارزی از بحران عمیقی بود که استبداد سالاری حاکم بر ایران با آن روبرو شده بود. این بحران هم اقتصادی بود و هم سیاسی، هم فرهنگی و اجتماعی."


                              سيد محمد طباطبايی از روحانيون حامی مشروطه

                              فاطمه سودآور(فرمانفرماییان)، محقق و پژوهشگر، به مطالعه موردی خاندان ملک به عنوان نمونه ای از تحول اجتماعی ایران در سده منتهی به انقلاب مشروطه پرداخت و گفت: "تلاش من بر این است که سیر تحول یک خانواده مشهور و تاثیرگذار در تاریخ ایران معاصر را در قبل از مشروطه ، در حین انقلاب و پس از آن را به عنوان برشی اجتماعی به تاریخ مشروطه مورد بررسی قرار دهم."

                              سخنران بعدی، مصطفی زمانی نیا، منتقد، نویسنده و شاعر، به بررسی تجلی انقلاب مشروطیت در سینمای ایران پرداخت. زمانی نیا با اشاره به چند فیلم ايرانی از جمله "عاصی" که بر اساس وقایع حول و حوش انقلاب مشروطه ساخته شده اند، گفت:"جایگاه انقلاب مشروطیت به عنوان یکی از مهم ترین وقایع تاریخ معاصر ایران، در سینمای ایران آن چیزی نیست که شایستگی اش را دارد."

                              زمانی نیا از "ستارخان" ساخته علی حاتمی به عنوان مهمترین فیلم در این زمینه اشاره کرد و به تحلیل آن پرداخت، ضمن آن که به تحریف های تاریخی آن اشاره کرد.

                              آخرین سخنران، علیرضا میر علی نقی، منتقد و محقق موسیقی، به بررسی تحول موسیقی در عصر مشروطیت پرداخت و گفت:" در عرصه موسیقی انقلاب مشروطیت ایران را با تصنیف های وطنی به یاد می آورند. تصنیف هایی که بعدها روی آن کلام تغزلی و عاشقانه گذاشته شد، کلام مهیج و ملی آن فراموش شد و سرایندگانش هم به تاریخ سیاسی و نه تاریخ موسیقی پیوستند. از تصنیف های عارف قزوینی در تحقیقات و کنفرانس ها مکرر یاد شده است، ولی نقش او در برانگیختن روح انقلاب مشروطیت تا به حال با دقت مورد بررسی واقع نشده است."

                              میرعلی نقی در لابلای سخنرانی خود به پخش چند موسیقی و تصنیف هم پرداخت. او قصد داشت فیلمی درباره قمرالملوک وزیری را هم به نمایش بگذارد که وقت جلسه اجازه نداد.

                              همچنين قرار است به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب مشروطه ايران، کنفرانس 4 روزه ای از تاريخ 30 ژوئيه تا 2 اوت در دانشگاه آکسفورد با شرکت کارشناسان ايرانی و خارجی برگزار می شود.


                              Comment


                              • #30
                                ماهنامه "نگاه نو" به مناسبت یکصدمین سال انقلاب مشروطه ویژه نامه ای منتشر کرده است. این نخستین ویژه نامه نگاه نو و احتمالا نخستین ویژه نامه ای است که یکی از نشریات کشور به مناسبت انقلاب مشروطه منتشر کرده است.
                                مقصود از نشریات در اینجا هفته نامه و ماهنامه ها و گاهنامه هاست وگرنه روزنامه ها در این زمینه از مدتی پیش می نویسند و پیشگام آنها روزنامه شرق بود که صفحه ويژه خود را از یکصد روز مانده به یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه آغاز کرد.

                                در ویژه نامه نگاه نو که با همکاری چند تن از جمله لطف الله آجدانی، نادر انتخابی، رضا رضایی، خسرو شاکری، فخرالدین عظیمی، محمد علی موحد و کامران پور صفر منتشر شده، چند مطلب مهم و جذاب چاپ شده است.

                                مهمترین این مطالب در ارتباط با انقلاب مشروطه شاید مقاله « ترکان جوان و انقلاب مشروطه ایران » نوشته نادر انتخابی باشد که در آن رویدادهای مشروطیت ایران در روزنامه "طنین" استانبول، وابسته به ترکان جوان بازتاب یافته است.

                                این مقاله از این جهت اهمیت دارد که همزمان با انقلاب مشروطیت ایران، ترکان جوان در عثمانی، در کار کسب قدرت به معنی دگرگون کردن حکومت کهنه و پدید آوردن حکومت جدید بودند. علاوه براین، ترکان جوان که به اروپا نزدیک تر بودند و به همین جهت زودتر با مدرنیسم آشنایی یافته بودند تأثیر بسزایی بر ایرانیان منورالفکر دوره مشروطه و نیز در مجموع بر اصلاحات ایران داشته اند، و مهمتر اینکه تأثیر ترکان جوان و نیز پیشرفتهای کشور همسایه بر ایران هنوز هم چندان شناخته شده نیست.


                                آقا اوغلو انقلاب مشروطه ایران را با انقلاب ترکان جوان که در سال 1908 به ثمر رسید و حکومت عثمانی را برانداخت مقایسه می کند و می گوید: در کشور عثمانی سازمانهای سیاسی ورزیده ای چون جمعیت « اتحاد وترقی » وجود داشت که سالها با حکومت مستبد سلطان عبدالحمید پیکار کرده بود. با وجود این در عثمانی نیز استبداد پس از سقوط عبدالحمید دوم بر جای ماند.



                                مقاله آقای انتخابی شامل چهار بخش است. بخش نخست گزارشی از چگونگی بازتاب رویدادهای جنبش مشروطه خواهی ایران در روزنامه "طنین" است، بخش دوم به فعالیت های « انجمن سعادت ایرانیان » - که از انجمن های تأثیرگذاری بوده که به قول احمد کسروی باید نامش در تاریخ مشروطه ایران بماند – اختصاص دارد، بخش سوم، اختلافات مرزی ایران و عثمانی در دوره مشروطه و برخورد ترکان جوان با این موضوع را بر می رسد.

                                می دانیم که تجاوز ترکان عثمانی در آن دوره بر انقلاب ایران تأثیر منفی گذاشت و از جمله سبب شد که ایرانیان آزادی خواه نتوانند از سفارت عثمانی کمک بگیرند و احتمالا به جای رفتن به سفارت کشور مسلمان عثمانی به سفارت بريتانيا پناهنده شدند.

                                اما بخش چهارم که مهمترین بخش مقاله است به معرفی و تاملات « احمد آقا اوغلو »، از ترکان جوان و روشنفکران برجسته عثمانی، درباره استبداد ایرانی اختصاص دارد.

                                به عقیده احمد آقا اوغلو انقلاب مشروطیت ایران، « حلقه ای از انقلاب های خاور و پژواکی از انقلاب فرانسه بود که پس از یکصد سال و به شکلی کژ و کوژ به این گوشه جهان » رسیده بود. « انقلاب در شرایطی به پیروزی رسید که بیشتر ایرانیان معنای واژه های "قانون" و "آزادی" را نمی دانستند و کشور فاقد یک گروه نخبگان مدرن بود که جای دیوانیان کهنه اندیش و درباریان فاسد را بگیرد ».


                                دکتر موحد، کسروی را مردی می بیند دارای سه کشش قوی. « کشش به سوی زبان و کششی به سوی تاریخ و کششی به سوی دین. مردی با سه شخصیت مختلف و سه چهره متمایز. عملکرد کسروی در هر سه نقش ریشه در نوجوانی یعنی آموخته های اوایل زندگانی وی داشت.



                                آقا اوغلو آنگاه انقلاب مشروطه ایران را با انقلاب ترکان جوان که در سال 1908 به ثمر رسید و حکومت عثمانی را برانداخت مقایسه می کند و می گوید: در کشور عثمانی سازمانهای سیاسی ورزیده ای چون جمعیت « اتحاد وترقی » وجود داشت که سالها با حکومت مستبد سلطان عبدالحمید پیکار کرده بود. با وجود این در عثمانی نیز استبداد پس از سقوط عبدالحمید دوم بر جای ماند.

                                به گفته آقا اوغلو « انقلاب ترکان جوان که در آن توده های مردم کوچک ترین نقشی نداشتند پیامد فعالیت گروهی از افسران جوان تجددخواه بود » اما « این انقلاب به رغم شور و شوقی که در آغاز برانگیخت، نتوانست ترکان را بسیج کند و شیوه و سیاق زیست و اندیشه کهن را دگرگون سازد ».

                                آقا اوغلو سپس به مسئولیت روشنفکران در ناکامی های انقلاب مشروطه و انقلاب ترکان جوان اشاره می کند و می گوید: «روشنفکران یا اهل فکر در طول تاریخ اسلام همواره تابع و سر سپرده قدرت بوده اند و از همین رو از قوه نقد بی بهره مانده اند. این روحیه تسلیم به قدرت چنان در جانها ریشه دوانده که حتا پس از سقوط حکمران مستبد نیز از بین نمی رود. گذشته از تسلیم و رضای روشنفکران، یکی دیگر از دلایل تداوم استبداد، نظام آموزشی جوامع اسلامی است. در عثمانی هر چند مدارس جدید تأسیس شدند روحیه کهن همچنان بر جانها چیره ماند ».

                                به نوشته آقای نادر انتخابی « آقا اوغلو اندیشه های سعدی را تبلور پیراسته » روحیه کهن می دانست و می گفت جهان بینی سعدی « فاقد ارزشهایی است که امروز بتواند الهام بخش ما باشد » خاموشی که سعدی در باب فواید آن سخنها رانده و حکایتها پرداخته با روح جهان مدرن بیگانه است. « ما هنوز بین اروپا و ایران مرددیم » اما « چه بخواهیم و چه نخواهیم باید ژان ژاک روسو را به سعدی ترجیح دهیم ».


                                در ایران نام کسروی با تاریخ مشروطیت آمیخته است

                                مقاله برجسته دیگر این شماره نگاه نو، « کسروی و تاریخ مشروطه او » نوشته دکتر محمد علی موحد است.

                                در ایران نام کسروی با تاریخ مشروطیت آمیخته است. موحد در این مقاله زندگی کسروی را به سه بخش تقسیم کرده است: « یک دوره سی ساله از کودکی و نوجوانی تا ترک تبریز و سفر به تهران در 1299، که پایه های محکم سواد او در این دوره ریخته شد، شخصیت او بالغ گردید و قوام یافت. بخش دوم زندگی کسروی یک دوره ده ساله بود از 1299 تا 1309 که جلد اول کتاب "آیین" در آن سال انتشار یافت. کسروی در این بخش از زندگی، به عنوان دانشمندی نامدار و محققی زبر دست در زمینه های زبان و تاریخ شناخته شد و عزت و حرمت فراوان یافت. بخش سوم از 1309 تا قتل او در 20 اسفند 1324 ، کمابیش به مدت پانزده سال، ادامه یافت و تاریخ مشروطه محصول این دوره از زندگی کسروی است ».

                                دکتر موحد، کسروی را مردی می بیند دارای سه کشش قوی. « کشش به سوی زبان و کششی به سوی تاریخ و کششی به سوی دین. مردی با سه شخصیت مختلف و سه چهره متمایز. عملکرد کسروی در هر سه نقش ریشه در نوجوانی یعنی آموخته های اوایل زندگانی وی داشت. می توان گفت کسرویِ زبان شناس، خود را در حدود چهل سالگی بازنشسته کرد و کسروی مورخ، در اوج شهرت و شکوفایی دست به خودکشی زد و کسروی سوم که داعیه دار اصلاح عالم و پرچمدار آیینی نو بود به پنجاه سالگی در 20 اسفند 1324 در کاخ دادگستری، شعبه 7 بازپرسی دادسرای تهران، با حمله دو برادر که عضویت فداییان اسلام را داشتند از پای درآمد ».

                                Comment

                                Working...
                                X