ادامه وضع موجود بود به شيوه مدرن تر و با کمترين حس انتقام جوئی. جنبشی مردمی بود که هيچ گروهی دعوی مالکيت انحصاری بر آن نداشت. مجلس اول مشروطه که چه از نظر حيثيت و چه توانائی انتلکتوئل، ديگر در ايران همتائی نيافت بيشتر به قانونگزاری پرداخت و در آن به قول مشهور مستوفی الممالک نه آجيل می گرفتند و نه آجيل می دادند. حتا امتيازی که آن مجلس در تدوين متمم قانون اساسی، زير فشار، به مشروعه خواهان پشتگرم به دربار و امپراتوری روسيه داد چيزی از حق بزرگ آن بيست سی نفری که شب و روزبی چشمداشت کار کردند نمی کاهد.
کارزاری که پس از به توپ بستن مجلس دوم درگرفت در خون غرق شد. مشروطه خواهان بجای دربار اهل سازش مظفرالدين شاه با دربار جنگجوی محمد علی شاه سرو کار داشتند که خود به جنگجوئی و استبداد طلبی اش کمک کرده بوند. ما به عادت سياه و سپيد ديدن سطحی و مغرضانه مان نقش قهرمانان خود را در مصيبت هائی که بر سرکشور آورده اند فراموش می کنيم. روزنامه های "مبارزی" که زشت ترين نسبت ها را به مادر شاه می دادند و او در آغاز از آنها به دادگستری ناتوان شکايت می کرد و بمب انداختن حيدر عمواغلی به کالسگه شاه، که نخستين فصل تاريخ مصيبت بار مبارزات چريکی را نوشت، پاره ای از انحرافات بزرگ پيکار مشروطه خواهی بودند که به افراطی ترين عناصر و گرايش ها در هردو سو ميدان دادند.
در مشروطه دوم دسته های مسلح و سواران عشايری نتيجه پيکار را تعيين کردند نه گروه های تظاهر کنندگان و بست نشينان طبقه متوسط. مجلس پس از " اصلاح دمکراتيک" قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد يک رای، در دست زمينداران و سران عشاير افتاده بود
در مشروطه دوم دسته های مسلح و سواران عشايری نتيجه پيکار را تعيين کردند نه گروه های تظاهر کنندگان و بست نشينان طبقه متوسط. مجلس پس از " اصلاح دمکراتيک" قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد يک رای، در دست زمينداران و سران عشاير افتاده بود و با ضعيف شدن خصلت مردمی اش، گروه های فشار و منافع شخصی سردمداران، نيروی برانگيزنده آن می بودند ــ به اضافه دست های بازيگر خارجی که سلسله جنبان اصلی شدند.
مشروطه دوم "صاحبان" و بستانکارانی پيدا کرد که ديگر به هيچ قاعده ای گردن نمی نهادند. از مجاهدان و اعضای انجمن های قارچ مانند و خودسر تا فرماندهان عشايری و آخوند هائی چون بهبهانی هر کدام مشروطه خود را می داشتند و می فهميدند.
اما به قدرت رسيدن کسانی که مشروطه اول می خواست از جا برکند با توجه به کيفيت پائين گروه رهبری تازه مجلس و انقلاب؛ معلوم نيست به آن ناپسندی باشد که آزاديخواهان شعاری جلوه داده اند. امين السلطان در نخستين دوره صدر اعظمی اش در پادشاهی محمد علی شاه مخالف مجلسی بود که احترامی بر نمی انگيخت. اما در نيابت سلطنت ناصرالملک-احمد شاه اگر به بمب عمواغلی کشته نشده بود (يکی ديگر از ترور های بد فرجام دوران مشروطه) احتمالا از همه ناتوانانی که زمام کشور را تا سردار سپه در دست گرفتند ــ هر کدام دو سه ماهی ــ بيشتر می توانست به برقراری مشروطه کمک کند. انقلاب مشروطه تا در حال و هوای محافظه کارانه خود ــ محافظه کار در تعبير ديزرائلی، نه بازرگان ــ سير می کرد پيروز بود. هنگامی که به راديکاليسم کودکانه چپ و آنارشيسم فرصت طلبانه سياسيکاران نو پديد مشروطه افتاد به شکستی افتاد که از آن دم می زنند.
برخی از صاحب نظران از شکست مشروطه می گويند و برخی از پيروزی آن. به نظر می آيد اگر مشروطه پيروز شده بود، صد سال بعد، آرمان های بلندش عين حلوا در دهان نمی گشت. با وجود اين اما سرانجام مشروطه پيروز شد يا شکست خورد؟
بهتر است از شکست مشروطه خواهان و پيروزی نسبی مشروطه سخن بگوئيم. مشروطه خواهان يا در ناکامی شخصی و نوميدی از مردم و کشور درگذشتند يا چاره را در دست های نيرومند سردار سپه- رضا شاه جستند که از مشروطه تصورات خود را می داشت.
چگونه می توان از شکست جنبشی سخن گفت که آرمان های بلندش پس از صد سال هنوز زنده است؟
ولی مشروطه خواهی با سران و رهبرانش از ميان نرفت. آرمان ها و طرح های عملی آنان برای تشکيل يک دولت- ملت و رساندن ايران به اروپا صد سال است در هر شرايطی، حتا در يک رژيم سراپا کربلائی- جمکرانی به صورت ها و سرعت های گوناگون دنبال می شود. چگونه می توان از شکست جنبشی سخن گفت که آرمان های بلندش پس از صد سال هنوز زنده است؟
شما از يک جا به جايی تاريخی در باره برآمدن رضاشاه گفته ايد. يعنی اينکه رضاشاه می بايست پيش از مشروطه می آمد تا انقلاب مشروطه به هدف های خود می رسيد. ظاهرا باعث پيدايی رضا شاه، شکست مشروطه بود، و البته روزگار نيز برای ظهور يک دولتمرد قوی آمادگی داشت. چنانکه در همان زمان در کشور همسايه ما آتاتورک ظهور کرد. اما چرا زمان مناسب بر آمدن رضاشاه از نظر شما پيش از مشروطه بود و اگر در آن زمان آمده بود چه چيزی می توانست اتفاق بيفتد؟
اين از مقوله اگر های تاريخی است. گفته اند که کليد نوشتن تاريخ، دريافتن و نشان دادن اين معنی است که رويداد ها می توانست به گونه ديگری باشد. رضا شاه بی ترديد مرد آن لحظه تاريخ ايران بود و هيچ کس جز او و بهتر از او نداشتيم.
آقای همايون می گويد آرمان حزب مشروطه ايران مدرن کردن جامعه و فرهنگ و سياست ايران است
ولی اگر قرار می بود که انقلاب مشروطه به آنچه می خواست برسد يک دوره ساختار سازی و آماده کردن زير ساخت ها پيش از آن لازم می بود که تنها از رضا شاه برآمد. در هر کشور ديگری، حتا همان ترکيه، چنين بوده است.
عثمانی ها پس از يک دوران چهار صد ساله ساختن دولت نيرومند و پنجاه سال و بيشتر دوران تنظيمات که نمونه بسيار کامياب تر اصلاحات نيمه کاره و سقط شده و نمايشی ناصرالدين شاه همان زمان ها بود ــ تازه آتاتورک را لازم داشتند که با پايه گذاری يک ديکتاتوری نوين مقدمات دمکراسی نوين ترکيه را فراهم سازد ــ با اصلاحات سياسی و اجتماعی انقلابی اش و توجهی که به نهاد سازی داشت. آن "اگر" من هيچ سودی جز روشن کردن تاريخ نمی تواند داشته باشد.
روشنفکری دوره مشروطه داعيه قدرت نداشت، داعيه اصلاح داشت و خواستار تغيير بنيادی اوضاع بود. برای همين هم کم و بيش پيروز شد. روشنفکری بعد از ۱۳۲۰ ايران به جای تفکر و راه گشايی در پی کسب قدرت بود. ولی نه تنها به قدرت نرسيد بلکه از حواشی قدرت نيز به بيرون پرتاب شد. چه عواملی باعث شد که روشنفکری ايران از داعيه اصلاح مملکت به داعيه قدرت طلبی نقل مکان کند؟
روشنفکران مشروطه هم از قدرت بدشان نمی آمد. روشنفکر پيوسته در وسوسه رسيدن به قدرت است. نفوذ و تاثير ايده ها با خود اقتداری می آورد که بويه قدرت را نيرومند می سازد. اما قدرت به چه بها و برای چه؟
مشکل بخش بسيار بزرگ تر روشنفکری ايران در صد ساله گذشته وارونگی اولويت ها، واپس ماندن از زمان، و ورشکستگی اخلاقی بوده است. آنچه به روشنفکران دوران انقلاب مشروطه قدرت سياسی و اخلاقی شان را بخشيد جاگير بودنشان در سپهر توسعه و تجدد اروپای باختری بود که تنها تجدد و کامياب ترين توسعه بوده است.
روشنفکران پس از رضا شاه به طور روزافزون از آن سپهر بيرون افتادند و بر خلاف ضرورت زمان ( تلاش کمر شکن برای رسيدن به پيشرفته ترين ها، چنانکه کره جنوبی در چهل و چند ساله گذشته کرده است) حرکت کردند ــ روی آوردن به لنينيسم و اسلامگرائی، بجای دمکراسی ليبرال ترقيخواه. آنها در بينوائی اخلاقی و انتلکتوئل خود، که از بيرون آمدن از سپهر توسعه و تجدد برخاست، هم تا هر جا، اگر چه نفی خويش، رفتند و هم بخش ديگر روشنفکری ايران را که می خواست انقلاب مشروطه را به نويد های آن برساند، از پشتيبانی حياتی خود بی بهره و ناگزير از مصالحه های ويرانگر ساختند. تا سرتاسر جريان روشنفکری ايران از تر و خشک در آتش انقلابی مايه شرمساری سده ها و نسل ها سوخت.
کارزاری که پس از به توپ بستن مجلس دوم درگرفت در خون غرق شد. مشروطه خواهان بجای دربار اهل سازش مظفرالدين شاه با دربار جنگجوی محمد علی شاه سرو کار داشتند که خود به جنگجوئی و استبداد طلبی اش کمک کرده بوند. ما به عادت سياه و سپيد ديدن سطحی و مغرضانه مان نقش قهرمانان خود را در مصيبت هائی که بر سرکشور آورده اند فراموش می کنيم. روزنامه های "مبارزی" که زشت ترين نسبت ها را به مادر شاه می دادند و او در آغاز از آنها به دادگستری ناتوان شکايت می کرد و بمب انداختن حيدر عمواغلی به کالسگه شاه، که نخستين فصل تاريخ مصيبت بار مبارزات چريکی را نوشت، پاره ای از انحرافات بزرگ پيکار مشروطه خواهی بودند که به افراطی ترين عناصر و گرايش ها در هردو سو ميدان دادند.
در مشروطه دوم دسته های مسلح و سواران عشايری نتيجه پيکار را تعيين کردند نه گروه های تظاهر کنندگان و بست نشينان طبقه متوسط. مجلس پس از " اصلاح دمکراتيک" قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد يک رای، در دست زمينداران و سران عشاير افتاده بود
در مشروطه دوم دسته های مسلح و سواران عشايری نتيجه پيکار را تعيين کردند نه گروه های تظاهر کنندگان و بست نشينان طبقه متوسط. مجلس پس از " اصلاح دمکراتيک" قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد يک رای، در دست زمينداران و سران عشاير افتاده بود و با ضعيف شدن خصلت مردمی اش، گروه های فشار و منافع شخصی سردمداران، نيروی برانگيزنده آن می بودند ــ به اضافه دست های بازيگر خارجی که سلسله جنبان اصلی شدند.
مشروطه دوم "صاحبان" و بستانکارانی پيدا کرد که ديگر به هيچ قاعده ای گردن نمی نهادند. از مجاهدان و اعضای انجمن های قارچ مانند و خودسر تا فرماندهان عشايری و آخوند هائی چون بهبهانی هر کدام مشروطه خود را می داشتند و می فهميدند.
اما به قدرت رسيدن کسانی که مشروطه اول می خواست از جا برکند با توجه به کيفيت پائين گروه رهبری تازه مجلس و انقلاب؛ معلوم نيست به آن ناپسندی باشد که آزاديخواهان شعاری جلوه داده اند. امين السلطان در نخستين دوره صدر اعظمی اش در پادشاهی محمد علی شاه مخالف مجلسی بود که احترامی بر نمی انگيخت. اما در نيابت سلطنت ناصرالملک-احمد شاه اگر به بمب عمواغلی کشته نشده بود (يکی ديگر از ترور های بد فرجام دوران مشروطه) احتمالا از همه ناتوانانی که زمام کشور را تا سردار سپه در دست گرفتند ــ هر کدام دو سه ماهی ــ بيشتر می توانست به برقراری مشروطه کمک کند. انقلاب مشروطه تا در حال و هوای محافظه کارانه خود ــ محافظه کار در تعبير ديزرائلی، نه بازرگان ــ سير می کرد پيروز بود. هنگامی که به راديکاليسم کودکانه چپ و آنارشيسم فرصت طلبانه سياسيکاران نو پديد مشروطه افتاد به شکستی افتاد که از آن دم می زنند.
برخی از صاحب نظران از شکست مشروطه می گويند و برخی از پيروزی آن. به نظر می آيد اگر مشروطه پيروز شده بود، صد سال بعد، آرمان های بلندش عين حلوا در دهان نمی گشت. با وجود اين اما سرانجام مشروطه پيروز شد يا شکست خورد؟
بهتر است از شکست مشروطه خواهان و پيروزی نسبی مشروطه سخن بگوئيم. مشروطه خواهان يا در ناکامی شخصی و نوميدی از مردم و کشور درگذشتند يا چاره را در دست های نيرومند سردار سپه- رضا شاه جستند که از مشروطه تصورات خود را می داشت.
چگونه می توان از شکست جنبشی سخن گفت که آرمان های بلندش پس از صد سال هنوز زنده است؟
ولی مشروطه خواهی با سران و رهبرانش از ميان نرفت. آرمان ها و طرح های عملی آنان برای تشکيل يک دولت- ملت و رساندن ايران به اروپا صد سال است در هر شرايطی، حتا در يک رژيم سراپا کربلائی- جمکرانی به صورت ها و سرعت های گوناگون دنبال می شود. چگونه می توان از شکست جنبشی سخن گفت که آرمان های بلندش پس از صد سال هنوز زنده است؟
شما از يک جا به جايی تاريخی در باره برآمدن رضاشاه گفته ايد. يعنی اينکه رضاشاه می بايست پيش از مشروطه می آمد تا انقلاب مشروطه به هدف های خود می رسيد. ظاهرا باعث پيدايی رضا شاه، شکست مشروطه بود، و البته روزگار نيز برای ظهور يک دولتمرد قوی آمادگی داشت. چنانکه در همان زمان در کشور همسايه ما آتاتورک ظهور کرد. اما چرا زمان مناسب بر آمدن رضاشاه از نظر شما پيش از مشروطه بود و اگر در آن زمان آمده بود چه چيزی می توانست اتفاق بيفتد؟
اين از مقوله اگر های تاريخی است. گفته اند که کليد نوشتن تاريخ، دريافتن و نشان دادن اين معنی است که رويداد ها می توانست به گونه ديگری باشد. رضا شاه بی ترديد مرد آن لحظه تاريخ ايران بود و هيچ کس جز او و بهتر از او نداشتيم.
آقای همايون می گويد آرمان حزب مشروطه ايران مدرن کردن جامعه و فرهنگ و سياست ايران است
ولی اگر قرار می بود که انقلاب مشروطه به آنچه می خواست برسد يک دوره ساختار سازی و آماده کردن زير ساخت ها پيش از آن لازم می بود که تنها از رضا شاه برآمد. در هر کشور ديگری، حتا همان ترکيه، چنين بوده است.
عثمانی ها پس از يک دوران چهار صد ساله ساختن دولت نيرومند و پنجاه سال و بيشتر دوران تنظيمات که نمونه بسيار کامياب تر اصلاحات نيمه کاره و سقط شده و نمايشی ناصرالدين شاه همان زمان ها بود ــ تازه آتاتورک را لازم داشتند که با پايه گذاری يک ديکتاتوری نوين مقدمات دمکراسی نوين ترکيه را فراهم سازد ــ با اصلاحات سياسی و اجتماعی انقلابی اش و توجهی که به نهاد سازی داشت. آن "اگر" من هيچ سودی جز روشن کردن تاريخ نمی تواند داشته باشد.
روشنفکری دوره مشروطه داعيه قدرت نداشت، داعيه اصلاح داشت و خواستار تغيير بنيادی اوضاع بود. برای همين هم کم و بيش پيروز شد. روشنفکری بعد از ۱۳۲۰ ايران به جای تفکر و راه گشايی در پی کسب قدرت بود. ولی نه تنها به قدرت نرسيد بلکه از حواشی قدرت نيز به بيرون پرتاب شد. چه عواملی باعث شد که روشنفکری ايران از داعيه اصلاح مملکت به داعيه قدرت طلبی نقل مکان کند؟
روشنفکران مشروطه هم از قدرت بدشان نمی آمد. روشنفکر پيوسته در وسوسه رسيدن به قدرت است. نفوذ و تاثير ايده ها با خود اقتداری می آورد که بويه قدرت را نيرومند می سازد. اما قدرت به چه بها و برای چه؟
مشکل بخش بسيار بزرگ تر روشنفکری ايران در صد ساله گذشته وارونگی اولويت ها، واپس ماندن از زمان، و ورشکستگی اخلاقی بوده است. آنچه به روشنفکران دوران انقلاب مشروطه قدرت سياسی و اخلاقی شان را بخشيد جاگير بودنشان در سپهر توسعه و تجدد اروپای باختری بود که تنها تجدد و کامياب ترين توسعه بوده است.
روشنفکران پس از رضا شاه به طور روزافزون از آن سپهر بيرون افتادند و بر خلاف ضرورت زمان ( تلاش کمر شکن برای رسيدن به پيشرفته ترين ها، چنانکه کره جنوبی در چهل و چند ساله گذشته کرده است) حرکت کردند ــ روی آوردن به لنينيسم و اسلامگرائی، بجای دمکراسی ليبرال ترقيخواه. آنها در بينوائی اخلاقی و انتلکتوئل خود، که از بيرون آمدن از سپهر توسعه و تجدد برخاست، هم تا هر جا، اگر چه نفی خويش، رفتند و هم بخش ديگر روشنفکری ايران را که می خواست انقلاب مشروطه را به نويد های آن برساند، از پشتيبانی حياتی خود بی بهره و ناگزير از مصالحه های ويرانگر ساختند. تا سرتاسر جريان روشنفکری ايران از تر و خشک در آتش انقلابی مايه شرمساری سده ها و نسل ها سوخت.



Comment