Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • احتمال بروز خشونت و یا تن دادن به آن به مراتب بیشتر است. به عبارت روشن تر خشونت در نزد آنان امری عادی و آشناست. فشارهای ناشی از انزوا نیز می تواند در مردان، ارتكاب به خشونت و در زنان تن دادن به آن را افزایش دهد. همچنین در میان شخصیت های پرخاشگر و خودشیفته نیز احتمال بروز خشونت بیشتر است.
    عدم اعتماد به نفس نیز در ارتكاب خشونت از سوی مردان و همین طور پذیرش و عدم مقابله با آن از سوی زنان ذی نقش است. صرف نظر از خصوصیات فردی، شرایط اجتماعی افراد نیز در افزایش و یا كاهش خطر ارتكاب خشونت مؤثر است. برای مثال فشارهای روانی و تنش های محصول آن خطر بروز خشونت را افزایش می دهد. علاوه بر ویژگی ها و شرایط اجتماعی افراد، طرز تلقی و توقع آنان از یكدیگر نیز نقش مهمی در امكان بروز خشونت و تداوم آن دارد. در خانواده ای كه تلقی حاكم از روابط زن و مرد پدرسالارانه و خشونت از مشروعیت ضمنی برخوردار است، احتمال بروز و پذیرش آن بیشتر می گردد. همچنین در خانواده هایی كه توقع افراد از یكدیگر كمتر برآورده می شود میزان تضاد و خشونت می تواند افزایش یابد. با این همه عوامل فردی و روانی و ارتباط متقابل آنها برای توضیح علل خشونت به مثابه یك واقعیت اجتماعی و كم و بیش ساختاری در مناسبات خانوادگی كافی نیست. برای نمونه وابستگی به الكل و مصرف بالای آن، در نهایت تسریع كننده استفاده از خشونت است و نه علت آن.
    غالب كسانی كه قصد اعمال خشونت دارند، با مصرف الكل شرایط ارتكاب آن را تسهیل می نمایند؛ چه در اجتماع الگویی وجود دارد كه بنا بر آن ارتكاب خشونت هنگام مستی بیشتر قابل بخشش است و این در انكار و یا توجیه خطا در توسل به خشونت مؤثر است.و اگر پژوهشگر خشونت های خانوادگی، پروسه ارتكاب و عادی شدن خشونت را چنین توضیح می دهد:
    در مرحله اول هیچیك از طرفین بر دیگری تسلط نداشته، هر یك برای تضعیف موقعیت دیگری و به كرسی نشاندن خواست خویش در موضوع مورد مشاجره می كوشد. (5) مرحله دوم هنگامی است كه خشونت و كتك كاری به وقوع می پیوندد و معمولاً به سلطه آمرانه مرد می انجامد.
    در مرحله سوم زن قدرت را به دست می آورد و مرد برای نجات زندگی خویش باید از خشونت خودداری كند و یا اظهار پشیمانی و تقاضای بخشش نماید. البته قدرت زن در این مرحله موقتی و محدود است. زمانی كه این سه مرحله دائماً تكرار شوند در شخصیت زن تغییر ایجاد شده و خود را بی پناه می یابد؛ امری كه می تواند به عادی شدن خشونت منجر گردد.پرسش این است كه تا چه حد امید بستن زنان به قطع خشونت و غلبه جنبه مثبت شوهر بر جنبه های منفی و پرخاشگر او می تواند رابطه زن و مرد را پایدار نگه دارد؟ و یا تا چه حد همان گونه كه فمینیست ها تأكید می ورزند، بی پناهی این زنان محصول ناكامی تلاش هایی است كه آنها برای خروج از این وضعیت بدان متوسل می شوند؟

    خشونت آشكارترین ابزار قدرت برای حفظ سلطه

    خشونت در اساس ریشه در تضاد منافع دارد كه بدون وجود آن، نه ضرورت می یابد و نه كاربردی دارد. از سوی دیگر جامعه شناسی نوین نشان می دهد، كه تفاوت و تضاد علائق در خانواده، بخشی از ساختار آن است. آیا بدین ترتیب خشونت در خانواده امری اجتناب ناپذیر است؟ آیا تضاد در پویایی روابط خانوادگی می تواند نقش مثبتی ایفا كند؟ با استفاده از مفهوم وبریذقسحظ)( قدرت و اتوریته می توان مدعی شد كه خانواده هایی بیشتر با تضاد و درگیری روبرویند كه در آنها مرد ضمن اینكه فاقد قدرت كافی برای تابع نمودن دیگری است، در پی سلطه خویش است.
    با این تئوری تضاد برای روشن نمودن خشونت و علل كاربرد آن كافی نیست. چه، بنابر این تئوری هر چه تضاد بیشتر باشد، احتمال بروز خشونت بیشتر است. اما تحقیقات مری اشتراوس و دیگران نشان میدهد كه به رغم بیشتر بودن تضاد و كشمكش در خانواده هایی كه افراد آن از برابری بیشتری برخوردارند، ارتكاب خشونت كمتر است و معمولاً تضادها با گفتگو حل می شوند. از آن رو است كه این نوع خانواده ها از تحمل و بردباری بیشتری در رویارویی با تضادها برخوردارند. همچنین در این روابط بهای ارتكاب خشونت آن چنان سنگین است كه توسل به آن، به جای تحكیم قدرت و پیشبرد خواست ها، به از دست دادن رابطه منجر می گردد.
    تحقیقات اشتراوس نشان می دهد كه در خانواده ای كه مرد تسلط بر دیگر منابع قدرت ندارد كاربرد خشونت به عنوان آخرین ابزار قدرت برای حل تضادها افزایش می یابد. هم از این روست كه در خانواده های طبقات پایین اجتماع كه با فشارها و تنش های بیشتری روبرویند خطر توسل به خشونت بیشتر است. چه آنها در قیاس با دیگران از منابع قدرت كمتری برای پیشبرد خواست ها و ایجاد توازن در زندگی خانوادگی شان برخوردارند. این امر در مورد بسیاری از اقلیت های مهاجر و قومی نیز صادق است.

    نقش تفاوت های فرهنگی در بروز خشونت در میان مهاجرین

    تفاوت های فرهنگی نیز میتواند ددر بروز خشونت و كم و كیف آن نقش ایفا كند. در نزد طبقات كم درآمد اجتماع و برخی گروه های قومی، هنجارهای فرهنگی وجود دارد كه كاربرد خشونت را تسهیل و حتی مشروع می نماید. به عبارت دیگر، خرده فرهنگ حاكم بر این گروه ها نسبت به فرهنگ حاكم در جامعه مدرن مردانه تر و به گونه ای است كه حتی واكنش همه افراد یك گروه قومی و یا اجتماعی در رابطه با خشونت یكسان نیست. بلكه تحت تأثیر عوامل روانی فردی می تواند متفاوت باشد. هر چه غرور و اعتماد به نفس مردان در محیط پیرامونشان بیشتر زیر سئوال برود، خطر توسل به خشونت علیه زنانشان بیشتر خواهد بود. زیرا آنها در محیط و فرهنگی (یا خرده فرهنگی) پرورش یافته اند كه سلطه بلامنازع مردان بر زنان را می طلبد. از این رو هر چالش جدی توسط زنان علیه نقش و موقعیت آنان می تواند با خشونت مواجه شود. به عبارت روشن تر در میان گروه های مهاجر و قومی كه در آنها اعتقاد به پدرسالاری حاكم است، خطر توسل به خشونت بیشتر است و تعصبات مذهبی نیز می تواند در
    شدت بخشیدن و مشروع نمودن آن نقش ایفا نماید. به طور كلی هر چه فرد بیشتر در فرهنگ و خرده فرهنگی كه خشونت علیه زنان را مجاز میشمارد مستحیل شده باشد، خطر توسل او به خشونت بالاتر است. در نتیجه فاصله گیری افراد از این فرهنگ ها و ادغام بیشتر در جامعه جدید می تواند به كاهش خشونت در میان آنان بیانجامد.
    با این همه، صحبت از خشونت بیشتر در میان مهاجرین بر مبنای صرفاً تفاوت فرهنگ قومی و دینی سخت مسئله برانگیز است. نخست آنكه اعتقاد به خشونت ویژه دین خاصی نیست و در غالب ادیان كم و بیش به چشم می خورد. همچنین باورهای دینی خود جزیی از فرهنگ و متأثر از دیگر ارزش های فردی و جمعی است. از این رو در جوامع گوناگون می توان افرادی را با باورهای دینی یكسانی یافت كه یكی با اتكا به همان باور به خشونت مشروعیت می بخشد، در حالی كه دیگری آن را ردّ می كند. از این رو تفاوت ارزش های فرهنگی بیش از تفاوت باورهای دینی در میزان افزایش و یا كاهش خشونت در خانواده مؤثر است.
    دیگر آنكه چنین نگرشی متكی بر برداشتی از فرهنگ افراد و گروههای قومی است كه گویی خصلتی جاودانه و ابدی داشته و تحت تأثیر زمان و مكان قرار نمی گیرد. حال آنكه تفاوت فرهنگی مهاجر تازه وارد با سرزمین جدید به مراتب بیشتر از تفاوت فرهنگی مهاجرین دیرپا با جامعه میزبان است. علاوه بر آن گاه تفاوت فرهنگی فرد مهاجر دیرپا با مهاجر نوپا به مراتب بیشتر از تفاوت فرهنگی او با جامعه ای است كه در آن زیست می كند. باورها و فرهنگ افراد و گروه های اجتماعی می تواند با تغییر شرایط زندگی دگرگون شود. از این رو تأكید بر عوامل اجتماعی در توضیح خشونت به مراتب مهم تر از عوامل فرهنگی و یا باورهای دینی است. برای مثال بهبود شرایط مادی و اجتماعی زندگی مهاجرین در كاهش میزان خشونت در آنها همچون سایر گروه های اجتماعی نقش تعیین كننده ای دارد. همچنین این واقعیت كه خشونت در میان ایرانیان مهاجر كمتر از بسیاری از گروه های دیگر قومی آسیایی و آفریقایی است، بیش از آنكه به تعلقات فرهنگی قومی مرتبط باشد، ناشی از ویژگی های زنان مهاجر ایرانی است. به دلیل اینكه زنان ایرانی مهاجر در سوئد در قیاس با مثلاً زنان ترك و عرب از منابع قدرت بیشتر و فرهنگی برابرطلب تر برخوردارند. بدین ترتیب ارزش ها و هنجارهای فرهنگی را نیز میتوان از زمره منابع ذهنی قدرت برشمرد.
    اگر خشونت در میان طبقات اجتماعی پایین و یا برخی گروههای قومی و مهاجر بیشتر است، از آن روست كه زنان این گروه ها از كمترین منابع قدرت عینی و ذهنی كمتری برای مقابله با سلطه طلبی شوهرانشان برخوردار نیست. هر چه فرهنگ و روابط مردسالارانه در جامعه و در خانواده ضعیفتر باشد خطر توسل به خشونت كاهش می یابد. بدین ترتیب به گمان نگارنده سلطه جنسی بیش از موقعیت طبقاتی و تعلق قومی افراد در بروز خشونت در خانواده ذی نقش است. از این روست كه در عین حال می توان بسیاری از خانواده های مهاجر و یا خانواده های كم درآمد را مشاهده نمود كه چون در بین آنها فاصله میزان قدرت كمتر است، میزان خشونت نیز پایین تر است. از سوی دیگر می توان خانواده هایی در میان طبقات متوسط و بالا و متعلق به جامعه میزبان مشاهده نمود كه در آن به دلیل فاصله بسیار میزان قدرت مردان با همسرانشان، خطر خشونت بیشتر است. پژوهش تجربی در میان ایرانیان مقیم سوئد مؤید این ادعاست كه فرهنگ پدرسالار نیرومندتر و موقعیت اجتماعی پایین تر دو علت اصلی بروز
    خشونت بیشتر در بین مهاجرین است



    Comment


    • در این مورد انزوا و ناتوانی زن و تفاوت میزان قدرت او با همزیست سوئدیش در تداوم و طولانی شدن مدت رابطه مؤثر بوده است. برخی از این زنان هرگز در مورد خشونت شوهرانشان به دوستان و آشنایان خود نیز توضیحی نداده اند. گاهی شرم و گاهی ترس از عواقب بازتاب برملا شدن مشكل و واكنش شدیدتر شوهر، عامل اصلی سكوتشان بوده است. برخی دیگر از فشارهای روانی و اضطراب ناشی از مزاحمت ها و تهدیدهای شوهرشان كه گاه پس از جدایی شدت می یافت، سخن می گفتند. تأثیرات این تنش ها و خشونت ها در كودكان به گفته خود والدین بسیار مخرب بوده است. گاه در این كشمكش ها فرزندان یكسره از پدر خود فاصله گرفته و تحت تأثیر مادران نظری منفی نسبت به پدر خود می یافتند. گاه به وارونه تحت تأثیر پدران، مادران خود را نكوهش می نمودند كه عامل جدایی بوده و با پافشاری خواستار بازگشت به زندگی قبلی و یا دستكم عدم رابطه با مرد دیگری بودند. بعضی اوقات خشونت میان والدین موجبات آسیب روانی كودكان را فراهم می آورد. یكی از زنان طلاق گرفته می گفت كه در یكی از دفعاتی كه شوهر سابق به خشونت متوسل شد ضمن داد و فریاد، پنجره را شكست. پسر كوچك آنها از وحشت شوكه شده و زبانش بند آمد، و تا مدت های طولانی تحت نظارت روانكاو بود و به رغم رشد سنی، دچار لكنت زبان شده و به راحتی قادر به تكلم نیست.
      به طور كلی در بین مردان مطلّقی كه با آنها مصاحبه شد، هنجارهای پدرسالارانه غالباً نیرومندتر از طرز تلقی مردان مزدوجی بود كه در مصاحبه شركت كرده بودند. مردان گروه همسران شركت كننده در مصاحبه غالباً ملایم تر بودند. به عنوان یك نتیجه گیری از تفاوت این دو گروه می توان گمان برد كه در خانواده هایی كه ارزش های پدرسالارانه به ویژه در مردان از اهمیت كمتری برخوردار است، شانس تداوم رابطه و ثبات زناشویی بیشتر است و تضادها كمتر با خشونت توأم است، و عمدتاً از راه گفتگو و سازش با یكدیگر حل می شود. یكی از خانم های شركت كننده در مصاحبه توضیح داد كه با چه زیركی و ملاحظه گری می كوشد تا از دامن زدن به اختلافات و افزایش تنش ها در خانواده جلوگیری كند. او می گوید:
      "گر چه من از نفوذ بیشتری در تصمیم گیری ها و اداره خانواده برخوردارم، اما سعی می كنم، به ویژه در نزد دوستان و آشنایان این مسئله چندان روشن نشود تا برای شوهرم آزار دهنده نباشد. برای مثال من جلوی دیگران مرتباً نظر او را می پرسم و یا اگر خود تصمیمی گرفته باشم، به عنوان تصمیم مشترك جلوه می دهم."
      روشن است كه اگر این رابطه وارونه بود، مرد نیازی به پنهان نمودن موقعیت برتر خود نمی یافت. در واقع در این رابطه زن ناگزیر است برای جلوگیری از كشمكش، و آسودگی خاطر شوهری كه با هنجارهایی پرورش یافته كه عدم سلطه مرد را موجبی برای سرافكندگی او می داند و به غرور مردانه او لطمه می زند، نقش تعیین كننده خود را در خانواده پنهان نماید. برای ما روشن نیست در خانواده های مزدوج تا چه حد تصویر ارائه شده در مورد چگونگی حل اختلافات كم رنگ تر از مشكل واقعی است، اما خطر چنین امری كم نیست؛ همان طور كه در نزد افراد طلاق گرفته خطر غلو نمودن "در مقصر" خواندن دیگری می تواند، بیشتر از حد واقعی آن باشد. با این همه این نتیجه گیری كه غالب همسرانی كه حاضر به مصاحبه شده اند، از روابط دموكراتیك بیشتر و تنش كمتری برخوردار بوده اند، چندان دور از ذهن و غیرمنطقی نیست؛ چه، به نظر نگارنده، احتمالاً همسرانی كه روابطشان پر از تضاد و تنش است به منظور پرهیز از برملا شدن و یا تشدید اختلافاتشان، غالباً از شركت در چنین مصاحبه هایی پرهیز كرده اند.
      نكته ای كه در مقایسه بین مصاحبه های سری اول و دوم قابل توجه است، اینكه علاوه بر مردان مطلْق كه اغلب پس از جدایی در انزوا به سر می برند، برخی از مردان متأهل نیز كه در خانواده از نفوذ كمتری برخوردارند، عمدتاً انزواطلب می شوند.مردی 40 ساله دلیل قطع یا كاهش شدید روابط دوستی و رفت و آمدهای خانوادگی را فشار دوستان مرد بر خود عنوان كرد:
      "وقتی به دیسكو می رفتیم، اگر كسی از همسر من تقاضای رقص می كرد، دوستانم مرا سرزنش می كردند كه چرا واكنشی نشان نمی دهم. یا اگر در یك مهمانی، همسرم با مردان زیاد گفتگو می كرد، از جانب اطرافیان سرزنش می شدم كه چرا غیرت نشان نمی دهم؛ خانم ها معمولاً به دلیل حسادت به همسرم )كه این همه از استقلال برخوردار است( و آقایان معمولاً به دلیل آنكه این را به دور از فرهنگ ایرانی می دانستند انتقاد می نمودند. ما هم تصمیم گرفتیم اصلاً روابط خود را تا می توانیم قطع كنیم كه با چنین فشارهایی از جانب اطرافیان روبرو نشویم."
      در بین ایرانیان محیط پیرامون و شبكه دوستی در بسیاری از موارد به عنوان عامل مشوق ارزش های پدرسالار عمل می كند. هر چند این امر كه در بین افرادی كه دارای پیشینه فرهنگی، روشنفكری و سیاسی هستند و یا افرادی كه تحصیلات بالا دارند كمتر دیده می شود. در نزد آنان غالباً ارزش های پدرسالار، دست كم در نظر، مشروعیت چندان نداشته و نكوهش می گردد. هر چند كه فقدان مشروعیت ارزش های پدرسالار هیچ تضمینی برای عدم بروز خشونت در خانواده ها نیست. با این همه نقش فقدان مشروعیت خشونت، غالباً خطر توسل به آن را در خانواده ها پایین می آورد. یك نتیجه گیری عمومی دیگر از مصاحبه ها را می توان اهمیت ادغام بیشتر در جامعه میزبان در جایگزین نمودن فرهنگ دیالوگ به جای روش های تند و خشونت آمیز در حل مشكلات دانست. این تحول كه نه یكباره صورت گرفته و نه قطعی به نظر میآید، نشانگر اهمیت تأثیر هنجارها و ارزش های جامعه سوئد است كه در آن خشونت در خانواده رسماً نامشروع شمرده می شود. با این همه ادغام در جامعه مفهومی صرفاً فرهنگی نداشته، بلكه ابعاد اجتماعی و اقتصادی نیز دارد. در میان هر دو گروه (چه در مورد افراد طلاق گرفته و چه افراد متأهل) خشونت و تنش در حل مشكلات نزد افرادی كه از شغل، درآمد و اعتبار اجتماعی بالاتری برخوردار بوده اند، كمتر به چشم می خورد. حال آنكه مردان (به لحاظ اجتماعی و شغلی) بی ثبات، كم درآمد، بی هویت، حاشیه ای و فاقد قدرت در جامعه، بیشتر دچار مشكلات خانوادگی شده و زندگیشان پر تنش تر است. یكی از مردان، كه بیش از 50 سال سن داشت، در مصاحبه خود بیان داشت:
      "از دیدن بچه هایم خجالت می كشم. چون نمی توانم برایشان خرج كنم. راستش سال هاست كه روی اسب ها شرط بندی می كنم و یا بلیط بخت آزمایی می خرم، به این امید كه پول كلانی به دست آورم و به بچه ها نشان دهم كه پدرشان كسی است. بعد از جدایی از زنم در تنهایی شدیدی به سر می برم و بیكارم. تجربه سوئد هم به من نشان داد كه به زنان نباید رو داد. اگر جامعه به جای آنكه این همه به زنان میدان دهد، برای ما خارجی ها شغلی دست و پا می كرد، وضع خانواده ها بهتر بود و این همه كار به جدایی نمی كشید."
      اگر در مورد مردان مهاجر ایرانی، بی قدرتی در جامعه و نداشتن منابع دیگر قدرت برای اعمال نظر در خانواده، در روی آوردن آنها به خشونت نقش اساسی داشته است، در مورد زنان ایرانی بی قدرتی مهم ترین عامل تن دادن به خشونت بوده است. به طور كلی انزوای زنان در قبول خشونت سخت مؤثر است. اما در خانواده هایی كه اقوام آنها نیز در سوئد و یا در محل زندگیشان حضور داشته اند، فشار والدین و اقوام بیشتر در جهت ممانعت زنان از جدایی و تشویق آنان به سازش بوده است. با این همه در مقایسه با ایران، خشونت در خانواده های مهاجر ایرانی در مجموع كاهش یافته است و دیالوگ نقش بیشتری در حل تضاد پیدا كرده است و مردان نیز ملایمت بیشتری در قیاس با گذشته نشان می دهند.

      كلام آخر

      بررسی های تجربی نشان می دهد كه مهم ترین عامل عادی شدن خشونت در خانواده ها بی قدرتی زنان و وابستگی شان به مردان است. از این رو افزایش منابع قدرت زنان مهم ترین عامل برای مقابله و قطع خشونت مردان است. اما منابع قدرت زنان چگونه افزایش می یابد؟ افزایش سطح فرهنگ، موقعیت اجتماعی و اقتصادی مناسب تر ایجاد شبكه های زنان و مداخله گسترده تر جامعه و ارگان های گوناگون در جلوگیری از اعمال خشونت مردان، تشدید مجازات خشونت و حمایت هر چه گسترده تر از زنان كتك خورده، بخشی از راه حل است. بخش دیگر مربوط به تغییر تلقی مردان از نقش جنسی خود و چگونگی حل تضادها است. گسترش مداخله مردان در كار خانگی، مراقبت از كودكان، ایجاد شبكه های مردان برای مقابله با خشونت و ایجاد شرایط مناسب برای زندگی فارغ از فشارهای مادی و روانی و اجتماعی، گرایش مردان به فرهنگ برابری را افزایش می دهد. اما این همه به یك باره حاصل نمی گردد و آنچه در گام اول باید برداشته شود، رساتر نمودن صدای اعتراض و تشویق افكار عمومی در جا انداختن این پیام است: خشونت موقوف! و اینكه: كسی كه برای حل اختلافات خود به خشونت متوسل می شود، شایسته عشق ورزیدن
      و هیچ احترام و سازشی نیست!

      Comment


      • به طور كلی میدانیم كه زنان سوئدی در مقایسه با دیگر نقاط جهان از حقوق و امكانات بهتری برخوردارند. در عین حال خانواده در سوئد در مقایسه با كل اروپا از بیثباتی بیشتری برخوردار است و رابطه مثبتی بین موقعیت بهبود یافته زنان و میزان بالای جداییها در سوئد وجود دارد. با این همه اگر بخواهیم تصویر روشنتری از قدرت زنان در خانواده در سوئد و یا دیگر جوامع غربی داشته باشیم، میبایست وضعیت زنان مهاجر را كه معمولاً در سایه قرار میگیرند، نیز بررسی كنیم. هر چند در این اواخر افزایش تنشهای خانوادگی در بین مهاجرین مورد توجه قرار گرفته است، اما بیشتر به مشكلات روانی و فرهنگی آنها توجه شده و كمتر به بررسی علمی چگونگی توزیع قدرت در خانوادههای مهاجر پرداخته شده است. به رغم تنوع و تحولات بیشتر در ساختار خانواده در سوئد) در مقایسه با دیگر كشورهای غربی( بررسی موقعیت خانواده های مهاجر ایرانی در آن میتواند تا حدودی به شناخت سمت و سوی تحولات خانواده های ایرانی مهاجر در دیگر كشورهای غربی نیز یاری رساند.
        اصولاً تحقیق درباره ی خانواده های مهاجر بسیار پیچیده است. به ویژه آن كه پیشینه فرهنگی و اجتماعی مهاجرین سخت متنوع است. واژة »مهاجر« نیز مفهوم پیچیدهای است و تعریف روشن و واحدی از آن وجود ندارد. در این جا منظور از مهاجر كسی است كه خارج از سوئد متولد شده و والدین خارجی دارد. دادههای آماری نشان میدهند كه طلاق در بین ایرانیها و دیگر خانواده های مهاجر در مقایسه با سوئدیها بیشتر است (به جدول ها و نمودار آخر رجوع شود.) دلیل آن چیست؟ آیا موقعیت اجتماعی و اقتصادی نازل اكثر مهاجرین و یا تفاوتهای فرهنگی آنان با جامعه سوئد دلیل اصلی این امر است؟ و یا برعكس مكانیسمهای مشابهی توضیح دهنده ی علل جدایی هم در بین سوئدیها و هم در بین مهاجرین است؟ برای مثال اگر رشد فردیت در سوئد به تضعیف پیوندهای خانوادگی منجر شده در مورد مهاجرینی كه به سوئد آمده اند نیز كم و بیش همین پیامد را در بر داشته است. عوامل بالا هر چند بخشی از دلایل این جداییها به شمار میروند، با این همه پرسش اساسی اینجاست كه آیا بین این جداییها و جنسیت رابطه ای وجود دارد؟ به عنوان نمونه آیا تفاوتی در تجربه زنان و مردان از مهاجرت وجود دارد كه بر رابطه آنها اثر گذاشته و آن را دگرگون سازد؟ چگونه میتوان پیشقدم شدن زنان را در اغلب جداییها توضیح داد؟ پرسش اساسی دیگر این است كه آیا به مهاجرت و جدایی صرفاً باید به دیدة »مشكل« نگرییست و یا میتوان از آنها به عنوان »امكان« نیز یاد نمود؟
        به گمان من، تغییر رابطه قدرت در بین خانوادههای مهاجر، یكی از اصلی ترین دلایل بی ثباتی خانواده های ایرانی و دیگر مهاجرین است. هدف از این نوشته نیز بررسی تأثیرات مهاجرت در تغییر منابع قدرت زن و مرد در خانوادههای ایرانی در سوئد و جایگاه آن در گسترش تضاد منافع و اختلاف خانوادگی است كه در بسیاری از موارد به جدایی منجر شده است. این پژوهش، حول ایرانیان كه سومین گروه بزرگ مهاجر در سوئد هستند، متمركز شده است. آنها از یك كشور جهان سومی، آسیایی و اسلامی مهاجرت كرده اند. ایرانیان گروه مهاجر نسبتاً جوانی هستند كه بخش غالب آن را پناهندگان تشكیل میدهند. این ویژگیها میتواند به
        ارائه تصویری روشنتر از تأثیر مهاجرت بر وضعیت زنانی كه از تجربیات و فرهنگ متفاوتی نسبت به سوئدیها برخوردارند، یاری رساند.
        این نوشته از سه بخش تشكیل شده است. بخش نخست به بررسی آماری میزان جدایی در بین ایرانیان و دیگر گروههای مهاجر می پردازد. در بخش دوم به نظریه های گوناگون كه روشنگر دلایل جداییهای گسترده در بین مهاجرین هستند، خواهیم پرداخت و در بخش سوم نتایج پژوهش تجربی ای كه بر پایه مصاحبه های شفاهی عمیق با افراد جدا شده استوار است، ارائه خواهد شد.

        1_ بررسی آماری طلاق در خانواده های مهاجر
        بررسیهای مركز آمار سوئد (1) نشانگر آنست كه جدایی در خانواده های مهاجر رایجتر از خانواده های سوئدی است و مهاجرین غیر اروپایی نیز بیشتر از مهاجرین اروپایی جدا میشوند.
        به لحاظ جمعیت شناسی، علل پایداری بیشتر ازدواج در بین سوئدیها، بالا بودن سن ازدواج در میان آنها و تركیب سنی سالخورده تر سوئدیها در مقایسه با مهاجرین است. به عبارت روشنتر این امر كه تركیب سنی مهاجرین جوانتر از سوئدیهاست، به خودی خود احتمال جدایی در آنان را افزایش میدهد. چه، عموماً جدایی در جوانان بیشتر است.اما جدول شماره 1 نشانگر آن است كه حتا در بین مهاجرین و سوئدیهایی كه به لحاظ سنی یكسان هستند احتمال جدایی در مهاجرین بیشتر است. جدول شماره یك میزان جدایی در بین خانواده های صاحب فرزند در بین ملیتهای مختلف در سوئد طی سالیان 92_1991 را نشان میدهد كه بنا بر آن آمریكای جنوبی ها و آفریقایی های مهاجر بیشترین میزان جدایی را به خود اختصاص داده اند.
        زمانی كه عوامل افزایش دهندة خطر جدایی (نظیر مدت زمان ازدواج، تعداد فرزندان، وجود فرزند قبل از ازدواج، میزان تحصیلات، موقعیت اجتماعی اقتصادی فرد، میزان درآمد، گستردگی خانواده و موقعیت جغرافیایی محل سكونت) را مد نظر قرار دهیم، تصویر فوق به گونه قابل ملاحظه ای تغییر كرده و میزان جدایی در برخی گروههای مهاجر كاهش مییابد. برای مثال خطر جدایی در بین مهاجرین اروپایی و غیرسوئدی 25 درصد و مهاجرین آسیایی، آفریقایی و آمریكای جنوبی 40 تا 50 درصد كاهش مییابد. اما به رغم كنترل ومد نظر قرار دادن همه این عوامل، باز هم جدایی در بین گروههای مهاجر بیشتر از سوئدیهاست (به جدول شماره 2 رجوع كنید.)
        علت این امر چیست؟ بر طبق نظر مركز آمار سوئد، علت اصلی این امر دشواریهای اقتصادی_اجتماعی (از قبیل سطح درآمد، موقعیت طبقاتی و میزان تحصیلات) است و عوامل جمعیت شناسی در این میان نقشی ناچیز دارند. این بررسی در مورد مهاجرین متأهل بدون فرزند و یا همزیهای غیرمزدوج نیز صورت گرفته و نتایج مشابهی به دست داده است.
        یكی از اشكالات بررسی مركز آمار سوئد در آنست كه مهاجرین را به صورت كلی و قاره ای (آسیایی، آفریقایی، جنوبی و...) دسته بندی كرده و پیشینه كشوری آنها را روشن نساخته است.
        ناگفته پیداست كه ارائه تصویری عام از جداییها در بین مهاجرین نمیتواند لزوماً بازتاب دهندة موقعیت یك گروه مشخص باشد. برای نمونه در حالی كه بنابر جدولهای شمارة 1 و 2 جدایی در میان «آسیایی ها» نسبتاً پائین است، بررسی آماری ما نشان میدهد كه جدایی در ایرانیان بسیار بالاست. دومین ایراد بررسی مركز آمار سوئد درآنست كه تنها محل تولد مردان را مد نظر قرار داده است. در نتیجه، خانواده ای كه متشكل از زن سوئدی و مرد مهاجر است، خارجی تلقی شده است. بدین ترتیب جدایی در بین این نوع زناشوئی های مختلط كه بیش از همه با خطر جدایی روبهرو است، به غلط به عنوان بخشی از آمار جدایی در بین مهاجرین محسوب گردیده است. یك ایراد مهم دیگر این بررسی در آنست كه عامل مدت زمان اقامت خانواده های مهاجر در سوئد در نظر گرفته نشده است. امری كه اهمیت بسیاری در ثبات و یا بی ثباتی زندگی زناشویی این افراد دارد. برای به دست آوردن تصویری روشنتر از میزان جدایی در مهاجرین، خود رأساً با همكاری مركز آمار سوئد، بررسی آماری ای دربارة میزان جدایی در
        بین مهاجرین سوئدی متولد فنلاند، نروژ، لهستان، عراق، ایران، لبنان، تركیه و شیلی انجام دادیم. نتایج بررسی ما نشان میدهد كه در سال 1991 شیلیاییها با 8/5 درصد و ایرانیان با 8/4 درصد بالاترین میزان جدایی و سوئدیها با 2/1 درصد كمترین میزان را به خود اختصاص داده اند (رجوع شود به نمودار شمارة 1).
        تجزیه و تحلیل جدول شماره 3 نشان میدهد در فاصله 92_1991 در بین خانوادههای مزدوج صاحب فرزند، شیلیاییها و ایرانیان بیش از همه جدا شده اند. اما زمانی كه عوامل مؤثر در جدایی (سن، مدت اقامت در سوئد، طول مدت ازدواج، تعداد فرزندان، داشتن فرزند قبل از ازدواج، میزان تحصیلات، موقعیت اجتماعی_اقتصادی فرد، سطح درآمد، گستردگی خانواده
        و موقعیت جغرافیایی محل زندگی) مدّ نظر قرار گیرند، از میزان جدایی ها كاسته میشود.
        با این همه شیلیاییها همچنان بالاترین و تركها پائینترین ارقام جدایی را به خود اختصاص داده اند. ایرانیان همچنان از درصد بالای طلاق برخوردارند. یعنی كم و بیش در حد فنلاندیها قرار دارند. اما بررسی های دیگر نشان می دهند كه با در نظر گرفتن
        همه عوامل مؤثر در جدایی، میزان طلاق مهاجرین كشورهای شمالی (فنلاند، نروژ، دانمارك، ایسلند) كه در آن فنلاندیها بزرگترین گروه به شمار میروند، 25 درصد بیشتر از سوئدیهاست.
        به عبارت روشنتر به جز تركها و لبنانیها، دیگر گروههای مهاجر (كه در جدول شماره ی 3 با وجود كنترل عوامل مؤثر در جدایی، به اندازه فنلاندیها و یا بیشتر از آنها جدا میشوند) از ریسك جدایی بالاتری نسبت به سوئدیها برخوردارند.

        Comment


        • نظریه های عمومی دربارهی ناپایداری خانواده های مهاجر
          حال با توجه به داده های آماری فوق ببینیم تئوریهای گوناگون تا چه حد روشنگر علل جدایی های بیشتر در بین مهاجرین هستند. ما در این جا به ویژه بر روی سه نظریه عمومی كه از زوایای طبقاتی، قومی و جنسیتی به توضیح این امر میپردازند، تأكید مینماییم.

          الف _ آیا دشواریها اقتصادی_ اجتماعی عامل اصلی كشمكش در خانواده های مهاجر است؟
          آمار نشان میدهد خانواده هایی كه بیشتر با دشواری اقتصادی_اجتماعی روبرویند، از ریسك جدایی بالاتری برخوردارند. برای نمونه بیكاری بر زندگی زناشویی تأثیر منفی گذاشته و امكان جدایی را افزایش میدهد. به عبارت روشنتر خانواده های كم درآمدتر بیشتر در معرض خطر جدایی قرار دارند (همان منبع پیشین).
          این واقعیتی است كه بسیاری از مهاجرین بیكار بوده و یا از سطح درآمد نازلی برخوردارند و یا پناهنده هستند. این بدان معنی است كه میزان جداییهای بیشتر در مهاجرین تا حدودی محصول موقعیت اقتصادی_اجتماعی پائینتر آنهاست. به عبارت روشنتر ریشه این امر را میبایست در موقعیت طبقاتی آنها جستجو نمود. در سال 1990 تعداد كارگران در بین مهاجرین 53 درصد كل جمعیت مهاجر را تشكیل میداد، در حالی كه این رقم در بین متولدین سوئد 43 درصد بود. این نسبت در بین كارمندان بخش خدمات وارونه است. در حالی كه 42 درصد از سوئدیها در این بخش اشتغال دارند، جمعیت مهاجر شاغل در بخش خدمات تنها به 30 درصد می رسد. كلاً نیز اشتغال در بین مهاجرین بسیار پایینتر از سوئدیهاست، به ویژه در میان مهاجرینی كه عمدتاً به عنوان پناهنده به سوئد مهاجرت كردهاند. برای مثال در سال 1994 در بین ایرانیان مهاجر 20 تا 64 ساله مجموعاً 28 درصد (30 درصد از مردان و 25 از درصد زنان) به كار اشتغال داشتند. در حالی كه این رقم در مورد سوئدیها و فنلاندیهای
          مهاجر 75 و 65 درصد است (2). ایرانیان هم چنین در زمرة گروههایی هستند كه میزان بیكاری در آنها بالا و نزدیك به 40 درصد است. بررسی نگارنده نشان میدهد كه در بین خانواده های مهاجر دارای فرزند كه در آن مردان بیكار هستند، خطر جدایی 30 درصد بیشتر از خانواده هایی است كه در آن مرد خانواده شاغل است.
          مدت اقامت نیز میتواند در موقعیت اجتماعی_ اقتصادی مهاجرین و از طریق آن بر روابط خانوادگی تأثیر بگذارد. هر چه مدت اقامت فرد در سوئد طولانیتر باشد، فرصت بیشتری برای انطباق و تثبیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود مییابد. برای نمونه معمولاً درآمد مهاجرینی كه مدت زمان طولانیتر در سوئد به سر بردهاند، بیشتر از كسانی است كه تنها چند سال از مدت زمان مهاجرتشان میگذرد. علاوه بر آن، غالب مهاجرین دهه اخیر _از جمله ایرانیان_ پناهنده اند. امری كه موقعیت اجتماعی نازلتر و فشارهای بیشتری برای آنها به همراه داشته است. در حالی كه 90 درصد فنلاندیها و 60 درصد تركهای مهاجر بیش از یك دهه
          در سوئد اقامت داشته اند، تنها 20 درصد از ایرانیان اقامتی طولانیتر از یك دهه داشته اند. به عبارت روشننتر از زاویه مدت زمان مهاجرت، ایرانیان یكی از جوانترین گروههای مهاجر به شمار میروند(همان جا).
          در نظرسنجی سال 1993 كه در مركز تحقیقات مهاجرین در دانشگاه استكهلم صورت گرفت، از 2000 مهاجر از كشورهای لهستان، فنلاند، ایران، شیلی و همچنین سوئدی در مورد احساس بیگانگی در سوئد تحقیق به عمل آمد. نتایج تحقیق نشان داد كه ایرانیان بیش از دیگر گروهها خود را در معرض تبعیض قومی و نژادی دیده و كمتر از همه از وضعیت اقتصادی خود راضي اند. فشارهایی از این دست در افزایش تنش در خانواده ها مؤثر است (3). بررسی آماری من نشان میدهد كه میزان جدایی در بین خانواده های ایرانی كه در آن مردان كمتر از 10 سال در سوئد ساكن بوده اند 36 درصد بیشتر از خانواده هایی است كه در آن مردان بیش از یك دهه در سوئد زندگی میكنند.
          تا آن جا كه به موقعیت زنان مهاجر در سوئد برمیگردد، آنان عمدتاً مزدبگیر و كارگر بوده و مشاغل شان در زمرة مشاغل اعضای اتحادیه كارگری سراسری L.O. قرار دارد. موقعیت زنان مهاجر را میتوان به عنوان گروهی كه عموماً تحت ستم سه گانه قرار دارند، طبقه بندی نمود. آنان چه به عنوان مزدبگیر، چه به عنوان زن و چه به عنوان اقلیت قومی تحت ستم سه گانه طبقاتی، جنسیتی و قومی قرار دارند (4). پژوهشگر و جامعه شناس سوئدی الكساندرا اولوند (Aleksandra ءlund) بر آنست كه موقعیت تحت ستم زنان مهاجر چه در خانه و چه در اجتماع غالباً بحرانهای گوناگون و از جمله از هم پاشیدگی خانواده ها را در پی خواهد داشت. به نظر وی محیط طاقت فرسای كار، فشارهای جسمی و روحی جانكاهی را در بر خواهد داشت كه در زندگی خانوادگی زن تأثیر میگذارد. به گونه ای كه واكنش او را چه در خانه و چه در محیط كار برمی انگیزد. در چنین شرایطی تمایلات پدرسالارانه شوهر برای حفظ امتیازات خود تقویت میشود، امری كه به گسترش كشمكشها و جداییها خواهد انجامید (5).
          اما پرسش این جاست كه آیا عامل اقتصادی_اجتماعی تأثیر مشابهی بر زنان و مردان دارد؟
          آمار نشان میدهد كه مردان كارگر بیشتر با خطر جدایی روبرویند. در حالی كه در مورد زنان چنین رابطه مستقیمی بین موقعیت طبقاتی آنان و میزان جدایی وجود ندارد. علاوه بر آن، خطر جدایی در مورد مردان كم درآمد و یا فاقد اشتغال بیشتر است. حال آن كه نه فقط زنان كم درآمد (كه در خانواده ای كم درآمد به سر میبرند) بلكه زنان با درآمد بالا نیز بیشتر با خطر جدایی روبه رویند (همان منبع شمارة 1). این گرایش متضاد را چگونه میتوان توضیح داد؟ یك تفسیر قابل تأمل آنست كه زنان در هر دو حالت كمتر وابستگی اقتصادی داشته و در صورت جدایی چیز چندانی از دست نمی دهند. بررسی آماری من نیز نشان میدهد كه ریسك جدایی در بین خانواده های مهاجر دارای فرزند كه در آن زنان از درآمد بیشتری نسبت به شوهران برخوردارند، بیشتر از مواردی است كه درآمدها یكسان و یا كمتر از مردان است.

          ب_ نقش بحران هویت و تفاوتهای فرهنگی در رشد اختلافات خانوادگی چیست؟
          فشارهای روانی نیز بر روابط خانوادگی تأثیر منفی گذاشته و به از هم پاشیدگی خانواده ها می انجامد. این گونه مشكلات و تنشها در بین افرادی كه اختلافات فرهنگی بیشتری با جامعه جدید دارند و مدت زمان كمتری از مهاجرتشان میگذرد، شدیدتر است. به نظر السی سودرلین (Elsie Sِderlindh) روانشناس اجتماعی سوئدی، نفس مهاجرت بحران زاست و به بحران مهاجرت
          منجر میشود)(6). منظور از بحران مهاجرت آنست كه فرد مهاجر با موقعیت ناگوار و پرتنش روبه رو میگردد كه خود محصول تقابل ارزشهای فرهنگی، تجربیات و نحوة پرورش اجتماعی گذشته با طریق جدید زندگی است.
          اما به نظر من هر مهاجرتی ضرورتاً به بحران مهاجرت منجر نمیشود. برای مثال مهاجرت از كشوری به كشور دیگر با شرایط كمابیش مشابه نظیر مهاجرت از ایران به تركیه و یا از دانمارك به سوئد به سختی ممكن است به بحران مهاجرت بیانجامد. حال آن كه مهاجرت از سرزمینی نظیر ایران به سوئد كه از شرایط فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی به كلی متفاوت برخوردار است، بیشتر خطر بحران مهاجرت را به همراه دارد. بدین ترتیب بحران مهاجرت را میتوان بیش از هر چیز محصول تفاوت ورویارویی فرهنگی دانست.
          بسیاری از پژوهش گران بر این باورند كه بحران هویت و شوك فرهنگی ناشی از مهاجرت به فشارها و تنشهای روانی عمیقی میانجامد كه تأثیر منفی بر زندگی مشترك میگذارد (7).
          پایه و اساس استدلال این پژوهش گران آنست كه مهاجرت فرد را با موقعیت جدیدی روبرو میسازد كه بنا بر آن ارزشها، تجربیات و نقش افراد یكسره زیر سئوال می رود و از این رو اعضای خانواده در كشمكش با یكدیگر قرار میگیرند. به ویژه مهاجرت از كشورهای «جهان سوم» به سوئد عمیقاً بر روابط خانوادگی مهاجرین تأثیر گذاشته است. نادر و فرشته احمدی دو جامعه شناس ایرانی مقیم سوئد، بر آنند كه مهاجرت از جامعه ای نظیر ایران كه در آن فردیت جایگاه چندانی ندارد به جامعه ای فردگرا نظیر سوئد به بحران هویت منجر میشود كه بر روابط خانوادگی نیز اثر منفی میگذارد. به نظر آنان هر چند زنان از توانایی تطبیق
          بیشتری با شرایط جدید برخوردارند، با این وجود آنان نیز از این بحران بری نیستند. یكی از دلایل این امر آنست كه ارزشهای فرهنگی و اجتماعی فردگرایانه سوئد با تجربه و برداشت غیرفردگرایانه زنان ایران در تضاد است (.
          روشن است كه واقعیتی در این دیدگاهها نهفته است. پیشینه های قومی و فرهنگی متفاوت در نوع برداشت و تجربه مهاجرت تأثیر میگذارد. برای بسیاری از خانواده های مهاجر به ویژه برای مردان، پذیرش و هضم معیار و ارزش های خانواده در سوئد دشوار است. پژوهش ذكر شده در بالا در سال 1993، نشان می دهد كه ایرانیان كمتر از دیگران، سوئد را خانه خود دانسته و بیش از نیمی از آنان مطمئن نیستند كه در سوئد ماندگار خواهند بود. اما پرسش این جاست كه آیا ایرانیان در سوئد امروز نیز چنین می اندیشند؟ هر چند كسب هویت جدید امر سادهای نیست و نیازمند زمان است، اما گذر زمان بر ذهنیت و تجربه فرد مهاجر اثر می گذارد. مهاجرت روندی از تأثیر متقابل رفتار فرد و برخورد فرهنگ اكثریت در جامعه جدید را در پی خواهد داشت. این روند بسته به پیشینه طبقاتی و اجتماعی افراد، مدت زمان مهاجرت، شرایط زندگی آنان در سرزمین بومی و جامعه جدید و بالاخره بسته به ویژگیهای فرد، متفاوت است. برای نمونه، تجربه و برداشت مهاجری كه پیشینه ای سنتی دارد، عمیقاً با مهاجری كه از فرهنگ مدرن برخوردار است، متفاوت است.

          Comment


          • بسیاری از خانوادههای مهاجر _از جمله ایرانیان_ از قشر و گروه اجتماعی خاصی میآیند كه ضرورتاً نماینده و معرف فرهنگ اكثریت جامعه و یا گروههای اجتماعی غالب در آن جامعه نیستند. در مورد ایرانیان مقیم سوئد، اغلب آنان از پیشینه مدرن و متوسط شهری برخوردارند كه در ایران نیز دارای تمایلات و ارزشهای غربی بوده اند. از همین رو ظرفیت این گروه در مواجهه با جامعه جدید بسیار بیشتر است. علاوه بر آن نباید فراموش نمود كه فرهنگ پدیده ای ایستا و دگرگون ناپذیر نیست، بلكه متأثر از مبادله فعال و پویا بین افراد و گروههای مختلف است. امروزه تعداد هر چه بیشتری از پژوهش گران استفاده از فرهنگ برای توضیح ویژگیهای قومی به مثابه گروهی همگون، واحد و به هم پیوسته را به كنار نهاده اند (9). علاوه بر تعلق قومی، همچنین طبقه و جنسیت نقش مهمی در تلقی و برداشتهای فرهنگی دارد.
            تفاوت در تلقی و برداشت از جایگاه زندگی خانوادگی در بین گروههای مختلف مهاجر در هنگام بحران، واكنشهای متفاوتی را در پی خواهد داشت. به ویژه اگر موقعیت این خانواده ها ناهمسان باشد. برای مثال برداشت و تجربه مهاجرت خانوادة پناهنده ای كه به تازگی از شرایط جنگ گریخته و به سوئد پناه آورده است، سخت متفاوت با خانواده ای است كه سالهاست در این جامعه به سر برده و تثبیت شده است. آخرین نكته مهم آن كه گسترش فردگرایی در خانواده های مهاجر ضرورتاً به جدایی منجر نمیشود، بلكه میتواند به رشد برابری زنان و مردان در خانواده نیز بیانجامد. علاوه بر آن این دگرگونی میتواند به استفاده از گفتگوهای مسالمت آمیز و دوستانه به جای رفتارهای خشونت بار در حل اختلافات و مشكلات خانوادگی بیانجامد(10). سخن گفتن از «تفاوت فرهنگی» بین سرزمین بومی فرد مهاجر و سوئد، به عنوان دلیل اصلی جداییها در مهاجرین، خالی از اشكال نیست. برای مثال چگونه میتوان تفاوت میزان جدایی بین ایرانیان و تركها را (كه اولی یكی از بالاترین و دومی یكی از پایین ترین ارقام جداییها را به خود اختصاص داده است) توضیح داد؟ حال آن كه تفاوت فرهنگی میان ایران و تركیه با سوئد كم و بیش در یك سطح است. به نظر ما تمركز دربارة شرایط ویژة خانوادههای مهاجر و روابط فیمابین زن و شوهر به مراتب بیش از تكیه بر منشاء قومی آنان روشنگر علل جداییها و ناپایداری در خانواده های مهاجر است.
            اشكال دیگر تئوریهایی كه یكسره به بحران هویت و تفاوت فرهنگی به عنوان عامل اصلی جداییها تأكید میورزند، در آنست كه آنها بیشتر به جدایی به مثابه یك مشكل مینگرند تا یك امكان. هم چنین این تئوریها روشن نمیسازند كه چرا اغلب زنان در جداییها پیشقدم میشوند. پرسش این جاست كه آیا باید به میزان بالای جداییها صرفاً به دیدة مشكل نگریست یا می توان آن را جلوه ای از افزایش امكانات افراد، برای تغییر و انتخاب زندگی دلخواه خود دانست؟

            ج _ جدایی همچون یك امكان و رفتاری عقلایی
            به طور عمومی جدایی راه حلی رایج در برابر اختلافات خانوادگی شدید است. این پرسش كه «چرا آدمی طلاق میگیرد؟» معمولاً آگاهانه یا ناآگاهانه بر این پیش فرض استوار است كه تشكیل زندگی زناشویی باید یك باره و جاودانه باشد و از این رو جدایی امری غیرطبیعی و ناهنجار است. حال آن كه جدایی میتواند نتیجه انتخاب و رفتار عقلایی فردی باشد كه ادامه زندگی مشترك را به سود خود نمییابد (11). در زندگی یك زوج دست كم دو رابطه وجود دارد: رابطه مرد با زن و رابطه زن با مرد. این بدان معنی است كه یكی از طرفین ممكن است از ازدواج خود راضی و خرسند باشد، حال آن كه دیگری از رابطه كاملاً ناراضی باشد. همچنین مجازات و پیامدهای منفی پس از جدایی میتواند عامل بازدارنده در انتخاب بین ماندن و یا جدایی باشد. از این رو با افزایش امكانات و آلترناتیوهای دیگر خطر جدایی افزایش مییابد. خانواده هم چون یك گروه از مجموعه روابطی تشكیل شده كه به آن دوام میبخشد. ثبات خانواده در گرو میزان استحكام و یا تضعیف این روابط است.
            از آن جا كه امروزه تشكیل خانواده خصلتی آزادانه تر یافته است، امكانات بیشتری نیز برای جدایی و جستجوی بدیل های دیگر در زندگی فراهم شده است. نتایج تحقیقات نشان میدهد كه بین موقعیت بهبود یافته زنان و میزان بالای جدایی در سوئد و جهان غرب رابطه ی مثبتی وجود دارد(12). چند بررسی دیگر نشان میدهد كه مردان از داشتن خانواده بیشتر سود برده و راضی تر هستند. از جمله پژوهشهای اقتصادی پرفسور جامعه شناس خانواده و اقتصاددان آمریكایی بِكِر(Becker) نشان میدهد كه به لحاظ اقتصادی تشكیل خانواده به سود مردان است. به زعم او زندگی زناشویی كارآیی و قدرت تولیدی مردان در حوزة اشتغال را به دلیل تقسیم كار خانگی افزایش میدهد، حال آن كه در مورد زنان عكس آن است (13).
            تحقیقات نشان میدهند كه اغلب مردان مهاجر متأهل _همچون مردان سوئدی_،كمتر دچار بیماری میگردند. حال آن كه در مورد زنان عكس آن صادق است (14). به زبان روشنتر زندگی خانوادگی و زناشویی، تاریخاً قراردادی پدرسالارانه بوده كه زنان را تحت انقیاد قرار داده است. از این رو عجیب نخواهد بود هنگامی كه زنان ناراضی قادر به جدایی شوند، رابطه را ترك كنند. پرسش این جاست كه آیا الگوی مشابهی در بین خانوادههای مهاجر موجب جداییها نیست؟

            روابط قدرت و كشمكشهای خانوادگی
            بنابر پژوهشهای نوین در مورد خانواده، میتوان خانواده را سازمانی متشكل از افراد از یكسو با علایق مشترك و از سوی دیگر علائق كم و بیش متضاد به شمار آورد. بر این اساس مفاهیمی چون «مذاكره»، «قدرت» و «اختلاف» نقشی كلیدی مییابند (15). منظور از قدرت امكان تأثیرگذاری و دستیابی به نتیجه مورد نظر است. قدرت گاه بر پایه مجازات استوار است. بر این اساس میتوان قدرت را از این زاویه كه برنده و بازنده كیست، بررسی نمود (16). سكوت اغلب نشانه ای از بی قدرتی و انفعال تلقی میگردد. اما این امر الزامی نیست. قدرت را میتوان هم چون داد و ستد متقابل نیز به شمار آورد. مبادله و همكاری به هر دو طرف رابطه قدرت میبخشد. در نتیجه، رویارویی زمانی موضوعیت مییابد كه استراتژی همكاری پاسخگوی نیازهای یكی از طرفین نباشد. بنیاد رابطه قدرت نوعی وابستگی است. این بدان معنا است كه هر چه فرد بیشتر وابسته باشد، از قدرت كمتری برخوردار است. پرسش این جاست كه تحت چه شرایطی تضاد منافع و نارضایتی به رویارویی آشكار منجر میشود؟ برای مثال بسیاری از زنان موقعیت تحت ستم خود را پنهان میسازند، زیرا از نتایج رویارویی با قدرت برهنه وحشت دارند. در این شرایط طرف ضعیفتر تنها زمانی علیه نقض منافع خود واكنش نشان خواهد داد كه امكان واقعی تغییر رابطه قدرت را داشته باشد. در غیر این صورت تن دادن به شرایط موجود رفتاری عقلایی خواهد بود. از این رو والتر كورپی (Walter Korpi) پروفسورجامعه شناس سوئدی تأكید میورزد كه خودداری از اعتراض و رویارویی آشكار، تمامی حقیقت را دربارة رضایت و نارضایتی بیان نمیكند. پرسش این جاست كه چگونه میتوان میزان رضایت و تمایل را سنجید و اندازهگیری نمود؟ دشواری این مسئله به ویژه از آن روست كه رضایت مفهومی سخت فردی، اعتباری و ذهنی (subjective) است و معیار واحدی برای اندازه گیری آن وجود ندارد. اما آن چه روشن است این است كه رابطه قدرت تا آن جایی دوام مییابد كه طرف فاقد قدرت، سطح توقعش را كاهش داده و خود را با توازن قدرت موجود تطبیق میدهد. تنها زمانی كه فرد در عین نارضایتی دارای قدرت باشد میتواند وضع را
            تغییر دهد. منابع قدرت شامل منابع مالی، زور و منابع ارزشی است. بهای كاربرد زور و اجبار معمولاً سنگینتر و بهای به كارگیری منابع ارزشی قدرت كمتر از همه است. اما تحت چه شرایطی رویارویی آشكار نمایان میشود؟ كورپی می گوید: «اگر فاصله منابع قدرت دو فرد و یا فاعل اجتماعی زیاد باشد، احتمال سوق یافتن تضاد علائق به رویارویی آشكار بسیار كم است. در این حالت احتمال عدم تصمیم گیری و تن دادن به رابطه بهره كشی بیشتر است. اما زمانی كه فاصله منابع قدرت هر دو طرف كاهش مییابد، هم احتمال و هم انگیزة پیشرفت طرف ضعیفتر افزایش مییابد. امری كه ریسك رویارویی آشكار را افزایش میدهد» (17).
            اعتراض و ترك نمودن، دو نوع استراتژی برای آشكار نمودن نارضایتی است. برای نمونه فردی كه از سازمان خود (از جمله خانواده) ناراضی است، نخست اعتراض را به عنوان روش مبارزه برای تغییر اوضاع برمیگزیند. زمانی كه این استراتژی مفید واقع نشود، فرد با ترك سازمان (یا خانواده خود) در جستجوی بدیل دیگری برمیآید (1. این استراتژیها در كشمكش های خانوادگی بسیار رایج است. میتوان گفت تا زمانی كه رابطه قدرت در خانواده به همان گونه ای است كه فرد خواهان آنست، خود را راضی و خوشبخت می بیند. اما هر فرد در پی آنست كه حداقل تا حدود معینی در زندگی مشترك نفوذی داشته باشد. مشكل در مورد برتری قدرت هنگامی موضوعیت مییابد كه زوجین اختلاف نظر داشته باشند. هر چه اختلاف نظر عمیقتر باشد و هر طرف بكوشد صرفاً بر پایه نظر خود عمل كند، خطر رویارویی آشكار افزایش مییابد. سرنوشت رابطه اساساً بسته به آن است كه این وضعیت چگونه حل میشود.

            Comment


            • چالشگری زنان مهاجر علیه نقش مردان
              برداشت و تصویر عمومی از زنان مهاجر هم چون قربانیان منفعل فرهنگ و محیط پیرامون خود، درك و فهم منابع قدرت آنان و چگونگی به كارگیری آن را با دشواری روبرو میسازد. این كلیشه سازیها به ویژه در مورد زندگی خانوادگی زنان مهاجر بسیار رایج است. از نظر جهان غرب وظیفه جامعه اكثریت، »آزاد« نمودن زنان مسلمان مهاجر تحت ستم است. نخست آن كه این نگرش، ساده انگارانه و قوم مدارانه است و فراموش میكند كه حتا زنان سوئدی و دیگر جوامع غربی، هم چنان به اشكال گوناگون تحت ستم هستند. چنین نگرشی، به ارائه تصویر كلیشه ای از مردان مهاجر به عنوان موجوداتی صرفاً ستمگر و سركوبگر منجر میشود.
              یك پژوهش در بارة پیرامون ترك های مقیم سوئد نشان می دهد كه در خانواده های مهاجر ترك، زنان و مردان مراكز قدرت خاص خود را دارند. نویسنده تأكید میكند كه این خانواده ها را نمیتوان صرفاً بر مبنای رابطه فرادستی مرد و فرودستی زن توضیح داد. چه، هر یك از افراد بالغ خانواده _ چه زن و چه مرد _ از زمینه های توانایی های خاص خود برخوردار بوده و دارای شبكه روابط ویژه با همجنسان خویشاند. این شبكه علاوه بر روابطی است كه زن و شوهر مشتركاً از آن برخوردارند. همچنین نتایج پژوهش دیگری دربارة پناهندگان ایرانی در نروژ با استدلال مشابهی نشانگر آنست كه برداشتی یك جانبه از قدرت مردان بر زنان ایرانی میتواند در نهایت به آن جا بیانجامد كه نقش زنان ایرانی به مثابه یك فاعل و عامل اجتماعی فراموش شود (19).
              دیگر آن كه چنین نگرشی فراموش میكند كه مردان و زنان مهاجر یك ملیت نیز، گروه یك پارچه و همگونی نبوده و در بین بخشی از آنان _هم چنان كه در نزد بخشی از سوئدیها_ شرایط مساعدتری برای رشد یك رابطه برابر نسبت به دیگران وجود دارد. این امر به نوبه خود روشنگر آنست كه چگونه برخی خانواده های مهاجر توانسته اند به گونه ای سازنده با تنشها روبهرو شده و بحران مهاجرت را حل نموده و خوشبخت زندگی كنند. سوم آن كه كلیشه سازی از زنان مهاجر به عنوان موجوداتی تحت ستم، منفعل، ناتوان و منزوی به آن جا میانجامد كه صرفاً بر مشكلات آنان تأكید می شود و به ندرت امكانات و قدرت عمل آنها مورد بررسی قرار می گیرد. دقیقاً در تقابل با چنین تصویری از زنان مهاجر، ما میخواهیم تأكید نماییم كه چگونه مهاجرت به سوئد به ویژه از جوامعی با گرایشات قویاً پدرسالار به افزایش چشمگیر منابع قدرت زنان مهاجر انجامیده است. امری كه به نوبه خود موجب تشدید تضاد منافع بسیاری از مردان و زنان مهاجر شده كه رویاروییهای روزافزون در میان خانوادههای مهاجر را
              در پی داشته است.
              روانشناس و دكتر خانواده كارلوس سلوزكی (Carlos Sluzki) از سه مدل تضاد در خانواده نام میبرد كه اهمیت كلیدی برای درك بحرانهای خانواده های مهاجر و جداییها دارد(20). در نخستین مدل مردان نقش ابزاری و بیرونی داشته، حال آن كه زنان نقشی احساسی و درونی دارند. آن عضو خانواده كه بیشتر با جامعه و محیط بیرون سر و كار دارد شبكه جدیدی از امكانات و روابط را ساخته و مستقل میشود. اما آن دیگری كه انرژی اش بیشتر صرف خانه و روابط و مسائل درونی خانواده میگردد، به لحاظ اجتماعی تنها و منزوی شده و بیش از پیش به اولی وابسته میشود. پس از مدتی، اولی، دومی را فردی ناتوان، ضعیف و سربار خود مییابد. این نوع روابط دیر یا زود به بحران منجر میشود.
              مدل دوم تضادها با ایجاد شرایط و امكانات جدید برای زنان پس از مهاجرت شكل میگیرد. این پدیدة رایجی است كه زنان مهاجر بیشتر از مردان، كارهای نامتناسب با مهارتهایشان و فاقد كیفیت را پذیرفته و سریعتر وارد بازار كار میشوند (21). این وضعیت جدید از یك سو اعتماد به نفس زنان را افزایش داده و امكان به زیر سئوال بردن نقش جنسی سنتی را فراهم میسازد. از سوی دیگر مردان مهاجر با تغییر موقعیت و اعتبار اجتماعی خود كه با كاهش قدرت آنان در خانواده توأم است، رو به رو میشوند. از این رو آنان میكوشند با رجعت به ارزشها و قواعد قبلی كه به روابط پیشین مشروعیت میبخشید، سلطه خود را هم چنان حفظ كنند. زنان اما به دلیل بهبود موقعیتشان، به روابط پیشین وقعی ننهاده و با افزایش توقعاتخود، خواستار تغییرات گسترده در زندگی خانوادگی هستند. این تغییرات معمولاً با تنشها و بحران در خانواده روبه رو میشود.
              مدل سوم تضادها، بین والدین مهاجر و فرزندانشان رخ میدهد. در حالی كه نسل اول مهاجرین بالغ معمولاً با دشواری قادر به تطبیق با فرهنگ جدید هستند، برای فرزندان آنها و یا نسل دوم این روند سادهتر طی میشود. امری كه خود منشاء گسترش اختلافات فرهنگی بین والدین و فرزندانشان است. علاوه بر آن در بسیاری از موارد، فرزندان به دلیل تسلط بر زبان و آشنایی بیشتر با فرهنگ و قوانین جامعه، در اجتماعی شدن و تطبیق والدین خود با جامعه جدید نقش ایفا میكنند. این مسئله، رابطه قدرت بین والدین و فرزندان را تغییر داده و تنشها را دامن میزند. این كشمكشها به ویژه در رابطه پدران و دختران مهاجر به اوج میرسد، یعنی زمانی كه تضاد نسلی با تضاد جنسیتی در خانواده های مهاجر تلاقی میكند موازنه قدرت در روابط خانوادگی را تغییر میدهد. امری كه به نوبه خود موجب میگردد كه با تغییر كنترل منابع قدرت، روابط نیز شكل نوینی به خود بگیرد.در این میان آن كه موقعیت نوین خود را نازلتر از گذشته مییابد، با استفاده و تكیه بر فرهنگ سنتی سرزمین قبلی خود، در پی آنست كه موقعیت خود را حفظ نموده و خواسته های خود را تأمین نماید. امری كه به تشدید هر چه بیشتر تضادها در خانواده میانجامد. طبیعی است كه تحت چنین شرایطی اختلاف در برداشت، تصمیمات و اقدامات گوناگون رشد میكند. اما، همزمان و در كنار نبرد قدرت و رویارویی فرهنگی، روندی از سازش در روابط بین زنان، مردان و فرزندان مهاجر نیز جریان دارد. تمامی الگوهای تضاد كه در بالا بدان اشاره شد، در عین حال نمونه شدت یافته ای از تضادهایی است كه طی دوران طولانی در خانواده های
              سوئدی نیز جریان داشته است.
              تا آن جا كه به خانواده های ایرانی مهاجر بر می گردد رئوس تحولات در آن را می توان بدین گونه برشمرد:
              1_شكل گیری و رشد مدل خانواده های تك والده متشكل از مادر و فرزند كه در ایران چندان رایج نبوده است.
              2_بهبود موقعیت اجتماعی_اقتصادی زنان در اجتماع كه به افزایش قدرت آنها در خانواده منجر شده است.
              3_تضعیف نقش و موقعیت والدین و كاهش نفوذ و قدرت آنها بر روی فرزندان.
              4_نقش جدید فرزندان كه با انتقال فرهنگ جامعه به خانواده، تأثیر مهمی در موقعیت خانواده دارند.
              به طور خلاصه میتوان گفت كه در میان بسیاری از خانوادههای مهاجر و از جمله ایرانیان، مردان به زندگی در گذشته، زنان به زندگی در حال و كودكان تمایل به زندگی در آینده گرایش دارند(22).البته این گرایشات مطلق نبوده و در مورد همگان نیز مصداق ندارد. در خانواده های مهاجر ایرانی و غیر ایرانی موارد بسیاری از مردان متجدد، زنان سنت گرا و كودكانی كه از زندگی دو زیستی و دوپارة سنتی و مدرن برخوردارند، نیز به چشم می خورد. تمامی تحولات فوق الذكر نشانگر تغییر در ساختار قدرت در خانواده های مهاجر است. امری كه میتواند به گسترش اختلافات در درون خانواده منجر شود. از این رو بررسی خانواده، به مثابه نهادی همگون سودمند نبوده، بلكه می بایست كنش اعضای خانواده را در شرایط جدید و بر مبنای تجربیات متفاوت آنها مطالعه نمود. بررسی و پژوهش تجربی نگارنده از تضاد بین زنان و مردان در خانوادههای مهاجر ایرانی، نمونه ای از این نوع بررسی است.

              3 _ پژوهشی تجربی درباره نبرد قدرت در خانواده های ایرانی در سوئد

              روش و داده ها
              داده های تجربی در این تحقیق بر پایه مصاحبه های طولانی، شفاهی و بدون دسته بندی استوار است. یكی از دلایل این امر، حساسیت و پیچیدگی مسئله طلاق است كه در نزد بسیاری از ایرانیان كماكان «تابو» است و آنها چندان مایل به توضیح زندگی خصوصی خویش نیستند. از این رو جمع آوری اطلاعات لازم از زندگی زناشوئی خانواده های ایرانی بر پایه پرسشنامه آماری دشوار است. این امر حتا در مصاحبه های شفاهی طولانی نیز تا حدودی مصداق دارد. به طور كلی در بین ایرانیان سوءظن عمیقی نسبت به «بیگانه» وجود دارد كه هم بر روش و هم نتایج پژوهش اثر میگذارد. امری كه تمایل آن ها را به شركت در مصاحبه ها _چه از طریق شفاهی و چه كتبی_ كاهش میدهد (23). با این همه، امتیاز روش مصاحبه شفاهی در این است كه
              شانس بیشتری برای دریافت اطلاعات دقیق تر و جزئیتر از مصاحبه شوندگان وجود دارد.
              برای دست یابی به داوطلبان شركت در مصاحبه، ادارة آمار سوئد به طور اتفاقی 100 نفر زن و مرد جدا شدة ایرانی را از كل جمعیت ایرانی مهاجر طی سالهای 1984 تا 1995 انتخاب نمود. افراد انتخاب شده ساكن در 7 استان جنوبی و میانی كشور بودند كه در آن سه چهارم از كل جمعیت ایرانی مقیم سوئد بسر میبرند. همچنین دو نامه به زبانهای فارسی و سوئدی (یكی از طرف مؤسسه جامعه شناسی دانشگاه استكهلم و دیگری از طرف ادارة آمار سوئد) برای افراد فوقالذكر ارسال شد. از مجموعه این افراد 30 نفر در مصاحبه شركت كردند و بقیه یا مایل به شركت در مصاحبه نبودند و یا نامه ارسالی برگشت خورد. به جز سه نفر، جملگی در ایران ازدواج كرده بودند. غالب مصاحبه شوندگان از تهران و یا شهرهای بزرگ آمده بودند. سن زنان بین 29 و 56 سال بود و به طور متوسط هنگام مصاحبه 37 ساله بودند. مردان نیز بین 37 تا 57 سال داشتند و سن متوسطشان 45 سال بود.دو سوم مصاحبه شوندگان دارای یك یا دو فرزند، یك دهم بدون فرزند و حدود یك چهارم دارای سه یا چهار فرزند بودند. تعداد افراد داوطلب مصاحبه به میزان مورد نظر بود. مصاحبه ها توسط نگارنده طی سه ماهه اول سال 1997 آغاز شد و پایان یافت و غالباً بر روی نوار ضبط شد. تعدادی از مصاحبه ها در منزل این افراد در شهرستان ها صورت گرفت. مصاحبه با افراد ساكن استكهلم غالباً در انستیتوی جامعه شناسی صورت گرفت. مصاحبه ها به فارسی صورت گرفت و سپس به سوئدی ترجمه شد.

              تجربیات متفاوت زنان و مردان ایرانی از مهاجرت
              مهاجرت از ایران و كشورهای مشابه به غرب و به ویژه به سوئد صرفاً مهاجرتی در مكان نیست، بلكه برای بسیاری مهاجرتی در زمان نیز هست. به فاصله كمتر از یك روز، فرد در متن روابط اجتماعی دیگری قرار میگیرد كه در آن ساختار خانواده و رابطه زنان و مردان تغییرات شگرفی كرده است. این جابه جائی به ویژه برای مردان غالباً آزار دهنده است. روشن است كه پیشینه اجتماعی زنان و مردان (تعلق طبقاتی، اعتبار اجتماعی، سطح تحصیلات و پیشینه فرهنگی) از جمله عواملی است كه در تجربیات و برداشت از مهاجرت و تغییر رابطه قدرت مؤثر است. با این وجود نتایج مصاحبههای انجام شده توسط من نشان میدهد كه طرز تلقی و تجربه زنان و مردان ایرانی (به رغم برخی فشارها و دشواریهای مشترك ناشی از تبعیض نژادی و قومی) عموماً سخت متفاوت است. بسیاری از مردان بیكار بوده و خود را در سوئد تنها، بی هویت و بی قدرت حس میكنند. آن ها به یك باره موقعیت خود را در جامعه سوئد پایین تر یافته و به رغم تلاشهای گوناگون، تطبیق با شرایط جدید را دشوار مییابند.

              Comment


              • Comment


                • بطور عمومی ادیان مختلف متاثر از شرایطی كه در آن شكل گرفته‌اند، نگرشی مردسالار
                  به زنان و خانواده دارند. غالبا خانواده تقدیس‌ می‌شود و طلاق مورد نكوهش‌ قرار می‌گیرد.
                  اما در این زمینه بین ادیان مختلف تفاوتهایی نیز بچشم می‌خورد. برای مثال مقایسه دو
                  دین مسیحیت و اسلام با یكدیگر توضیح دهنده تفاوت نفوذ دین و تاثیر آن در گرایشهای طلاق
                  در جوامع مسلمان و مسیحی است.
                  در مسیحیت طلاق نكوهیده است. در شاخه افراطی آن یعنی كاتولیسیسم، خانواده و ازدواج
                  امری مقدس‌ بوده و جزیی از ایمان مذهبی بشمار می‌رود. در تنیجه طلاق مترداف از دست
                  دادن ایمان مذهبی بشمار رفته و مجاز نیست. از همینرو است كه همچنان در قانون اساسی
                  ایرلند حق طلاق وجود ندارد و بسیاری از كشورهای كاتولیك جوامع صنعتی تحت فشار جامعه
                  مدنی تازه در دهه 70 و 80 طلاق را بلحاظ قانونی مجاز شمردند )اسپانیا، پرتغال، ایتالیا
                  و...(. در مورد پروتستانها وضع تا حدی متفاوت است. آنها تشكیل خانواده را جزیی از ایمان
                  مذهبی ندانسته و در نتیجه طلاق را مترادف از دست دادن آن نمی‌دانند. اما حتا در نزد
                  پروتستان‌ها طلاق عملی ناپسند شمرده شده و تنها در موارد معدودی مجاز می‌باشد. )نظیر
                  بی‌وفایی یكی از همسران یا دوری از یكدیگر(. بدین ترتیب در جوامع مسیحی بین نفوذ مذهب
                  و میزان طلاق یك رابطه منفی وجود دارد. به میزانی كه فرهنگ عرفی شده و نفوذ دین محدودتر
                  گشته، میزان طلاقها افزایش‌ یافته است و هر جا كه نفوذ مذهب قوی‌تر است، میزان طلاق
                  كمتر است. البته پدیده طلاق تحت تاثیر عوامل متعددی است كه كنترل نقش‌ نفوذ مذهب در
                  آن كار ساده‌ای نیست. در جوامع پروتستان كه مذهب هم از نفوذ كمتری در جامعه برخوردار
                  است و هم نسبت به كاتولیسیسم عرفی‌تر بوده و نسبت به طلاق موضع ملایمتری دارد، ما شاهد
                  افزایش‌ طلاقها و چند برابر بودن آن نسبت به جوامع كاتولیك هستیم.
                  اما در مورد اسلام و جوامع اسلامی وضع متفاوت است و نوعی دو گانگی وجود دارد. اسلام
                  برغم موضع نكوهش‌ آمیزی كه نسبت به طلاق دارد، در قیاس‌ با مسیحیت موضع ملایمتری نسبت
                  به آن دارد. اما در اسلام امكان طلاق برای مرد و زن یكسان نیست. در حالیكه مردان هر
                  وقت اراده كنند قادر به طلاق هستند، زنان تقریبا هیچ حق مستقلی در طلاق ندارند. این
                  امر باعث شده كه در جوامع اسلامی كاهش‌ نفوذ مذهب الزاما به افزایش‌ طلاقها منجر نشده،
                  بلكه برعكس‌ به كاهش‌ آن بینجامد. قبل از بررسی علل این دو گانگی، با رجوعی به آمار
                  ببینیم تاثیر این تفاوت در گرایشهای طلاق در جوامع اسلامی و مشخصا ایران چیست. در سال
                  1955، 1960 و 1965 ایران با 3\1 و 2\1 و 1 در هزار از میزان بالایی از طلاق به نسبت
                  جمعیت در سطح جهان برخوردار بود و از كل كشورهای اروپایی و پس‌ از آمریكا، مصر و شوروی
                  قرار داشت با تصویب قانون حمایت خانواده در سال 1967 )1346( میزان طلاق در ایران بشدت
                  كاهش‌ یافت و در سال 1970 به 6\. در هزار رسید كه افتی معادل 50 درصد )نصف( را طی یكدهه
                  و 40 درصد كاهش‌ طی 5 سال را به نمایش‌ می‌گذارد. در توضیح این امر اكبر آقاجانیان
                  از دانشگاه شیراز به این نكته اشاره می‌كند كه قانون حمایت خانواده حق یكحانبه و بی‌چون
                  و چرای مرد را در طلاق زن محدود و آنرا به اجازه دادگاه موكول نمود. دادگاه نیز تنها
                  در صورتیكه تمام راه حلها برای آشتی به بن‌بست می‌رسید، حكم طلاق را صادر می‌كرد. این
                  امر باعث شد كه میزان طلاقها كه در سال 1966 در حدود 25 هزار مورد بود در سال 1970
                  به 16 هزار كاهش‌ یابد. میزان طلاق به ازدواج نیز از 5\16 درصد در سال 1966 به 10 درصد
                  در سال 70 كاهش‌ می‌یابد. بدین ترتیب بسط قوانین مدنی و كاهش‌ نفوذ مذهب در قوانین
                  ایران، كاهش‌ میزان طلاقها را در برداشته است. از سوی دیگر، بعد از انقلاب در سال 1980
                  )1358( باجایگزینی قانون مدنی خاص‌ و برچیده شدن قانون حمایت خانواده، مرد مجددا امكان
                  می‌یابد كه در حضور دو شاهد »عادل« و بدون اجازه دادگاه _ هر وقت كه اراده نمود _ زن
                  را طلاق دهد. این امر خود مجددا به افزایش‌ طلاقها می‌انجامد. بگونه‌ای كه رقم 15 هزار
                  طلاق در سال 1979 به 24 هزار در سال 80 )59 _ 1358( و 35 هزار در سال 1986 می‌رسد كه
                  رشدی بیشتر از 2 برابر را نشان می‌دهد. البته افزایش‌ بحران اقتصادی، جنگ هشت ساله
                  و آوارگی چند میلیونی و نارضایتی زنان قشر متوسط و مدرن از حاكم شدن ارزشهای اسلامی
                  بنیادگرا نیز در افزایش‌ طلاقها نقش‌ و اهمیت داشته است. به هر رو، افزایش‌ نفوذ مذهب
                  در ایران با افزایش‌ میزان طلاقها همراه بوده است و كاهش‌ آن با كاهش‌ میزان طلاقها.
                  امری كه البته در كشورهای اسلامی دیگر نظیر مصر، لیبی و تونس‌ نیز قابل مشاهده است.
                  اما این برخورد دو گانه اسلام با مسئله طلاق و تفاوت آن با مذاهبی چون مسیحیت از كجا
                  ناشی شده است؟ پروفسور سوئدی »ریتا لیلیستروم« (Rita Lilistrom) از یك تفاوت بنیادی
                  اسلام و مسیحیت در برخورد به سكس‌ سخن می‌گوید كه پیامدهای تعیین كننده‌ای ببار آورده
                  است. در مسیحیت سكس‌ پدیده‌ای نكوهیده، زشت و مظهر قوای حیوانی و شیطانی است. یك فرد
                  مومن باید با پرهیز و كنترل آن، اراده آسمانی را بر خواهش‌ نفسانی، روح را بر تن، پاكی
                  را بر آلودگی پیروز گرداند. هم از اینروست كه در برداشت‌های افراطی مسیحی نظیر آنچه
                  سنت پل می‌گوید، آمیزش‌ جنسی حتا برای زن و شوهر نیز اگر به قصد تولید مثل نباشد، گناه
                  می‌باشد. بهمین خاطر و تحت تاثیر چنین برداشتی بسیاری از مومنان مسیحی نظیر راهبه‌ها
                  و كشیشان تا آخر عمر از ایجاد رابطه جنسی حذر می‌كنند. )در برداشت‌های ملایمتر مسیحیت
                  این امر تا حدودی تغییر یافته است.( بدین ترتیب مسیحیت كم و بیش‌ از استراتژی واحدی
                  برای كنترل زن و مرد سود می‌جوید كه همانا كنترل سكس‌ است. در حالیكه اسلام روش‌ دیگری
                  را برگزیده است. در اسلام سكس‌ پدیده نكوهیده‌ای نیست. برعكس‌، از سكس‌ حتا بمثابه
                  مزه بهشت یاد می‌شود و هم از اینرو حوری‌ها و غلمان )غلام‌های( بهشتی نیز به پرهیز
                  كاران وعده داده می‌شود. در مقابل، اسلام خواهان كنترل سكس‌ در چارچوب روابط مشروع
                  و مذهبی است. هم از اینرو سن ازدواج باید همان سن بلوغ جنسی باشد تا فرد بتواند به
                  نیاز جنسی خود پاسخ گوید. اما اسلام برای كنترل، استراتژی متفاوتی را برگزیده است.
                  از آنجا كه از نظر اسلام زن نیروی فعال جنسی است، باید قدرت تهاجم جنسی زن محدود و
                  كنترل شود. زن می‌تواند با اغواگری جنسی و وسوسه‌گری مرد را به مهار خویش‌ درآورده
                  و ایمان او را سست نماید و نقطه ضعفش‌ را »یادآور« شود. بدین گونه اسلام با جدا ساختن
                  دنیای زنان از مردان، منع حضور آنها در اماكن عمومی و در نزد »نامحرم«، تاكید بر حجاب
                  پوشش‌ زن و با تحكیم برتبری مرد بر زن در تمام زمینه‌ها در پی آنست تا او را كنترل
                  نماید و اجازه ندهد زن »فتنه انگیزی« كند.

                  این امر روشنگر آنست كه چرا اسلام موضع مردسالارانه‌تری نسبت به زن اتخاذ نموده
                  است. در امر ازدواج برای زن تك همسری و برای مرد امكان چند همسری را فراهم نموده است.
                  در امر طلاق مردان قدرت بی‌منازع دارند، حال آنكه زنان از حقوق مشابه محرومند. همچنین
                  در مورد سرپرستی كودكان، در مورد قیمومیت زن و... مردان از حقوق انحصاری برخودارند.
                  بطور خلاصه آنكه پس‌ از انقلاب اسلامی با قدرت گرفتن مذهب در ایران و جایگزینی برداشتی
                  بنیادگرا از آن، نظام پدرسالار _ مردسالار در خانواده بیش‌ از پیش‌ اهمیت یافت و نابرابری
                  زن و مرد در تمامی حوزه‌ها شدت یافت. البته با كاهش‌ سن ازدواج از 18 سال به 9 سال
                  برای دختران، رواج چند همسری و آزاد شدن بی‌قید و شرط مجدد آن، تشویق دایم رهبری انقلاب
                  به ازدواج دختران و پسران در سن جوانی و رانده شدن زنان از محیط كار، برمیزان ازدواجها
                  افزوده شد و این امر باعث گردید كه نسبت ازدواج به طلاق در دهه بعد از انقلاب بطور
                  متوسط 9 درصد در سال باشد. بعبارت دیگر در ایران حدودا سالانه در ازای هر 10 خانواده‌ای
                  كه تشكیل می‌شود، یكی از هم می‌پاشد. نسبت طلاق به جمعیت نیز در سال 1984 با 76\. در
                  هزار و در سال 1986 با 60\. در هزار بعد از 14 كشور كاتولیك و اسلامی، از پایین‌ترین
                  میزان طلاق به جمعیت در دنیا برخوردار است. البته دلیل این امر الزاما نه پایین بودن
                  میزان طلاقها، بلكه بویژه بالا بودن میزان جمعیت جوان كشور )45 درصد جمعیت ایران زیر
                  15 سال است( و رشد سرسام آور جمعیت در سال )كه تاكنون 2\3 درصد در سال بوده است( می‌باشد
                  كه بنوبه خود میزان طلاق به جمعیت را پایین نگه می‌دارد.
                  اما ببینیم كه ساختار خانواده در غرب چگونه است و آمار طلاق به ازدواج در آنجا در
                  قیاس‌ با ایران از چه قرار است تا سپس‌ بتوانیم تاثیرات مهاجرت از ایران به غرب را
                  در رابطه با زناشویی و طلاق بررسی كنیم.

                  Comment


                  • خانواده در غرب تحت تاثیر عوامل مختلف، اهمیت و جایگاه سابق خود را از دست داده
                    است. نخست آنكه در جوامع صنعتی غرب دیگر نه خانواده، بلكه فرد )اعم از زن و مرد( واحد
                    پایه‌ای اقتصاد و تولید و مصرف بشمار می‌رود. توسه صنعتی و گسترش‌ تقسیم كار روند اتمیزه
                    شدن فرد را افزایش‌ داده و این امر خود در تضعیف خانواده هسته‌ای نقش‌ موثری دارد.
                    با از بین رفتن شكل سنتی تقسیم كار و كاهش‌ اهمیت اقتصادی خانواده، خصلت اجباری خانواده
                    هر چه بیشتر كمرنگ شده و جنبه اختیاری آن افزایش‌ یافته است. زنان خود اساسا شاغلند
                    و كودكان نیز از حقوق و مزایای رفاهی دولتی بسیاری برخوردار هستند. با اجتماعی شدن
                    هر چه بیشتر كار خانگی و شركت چشمگیر زنان در مشاغل اجتماعی، استقلال اقتصادی زنان
                    بصورت گسترده‌ای تامین شده است. اگر انقلاب صنعتی و توسعه گسترده سرمایه‌داری با وارد
                    كردن عمومی زنان به بازار كار، علت وجودی خانواده پدرسالار را از بین برد، انقلاب »انفورماتیك«
                    كه از دهه 70 آغاز شد، پایه اقتصادی مردسالاری را زیر سوآل برده است. با گسترش‌ بخش‌
                    خدمات، و خودكار شدن هر چه بیشتر تولید و افزایش‌ نقش‌ روبوت‌ها، اهمیت كار بدنی كاهش‌
                    بسیار یافته است. از اینرو بسیاری از مشاغلی كه بدلیل برتری نیروی بدنی در انحصار مردان
                    قرار گرفته بود، از زیر سلطه آنان خارج شد. با اهمیت یافتن هر چه بیشتر تكنیك، تخصص‌
                    و آموزش‌، زنان نقش‌ بیشتری در حیات اقتصادی جامعه یافته‌اند. نهادی شدن دمكراسی سیاسی
                    نیز نقش‌ بسیار موثری در بهبود موقعیت اجتماعی زنان و افزایش‌ حقوق آنها و كاهش‌ نقش‌
                    خانواده اتوریته‌گر داشته است. از طرف دیگر با كاهش‌ نفوذ مذهب و »وجدان جمعی« جامعه
                    )بزبان دوركیم( همبستگی بین افراد در خانواده نیز كاهش‌ یافته و استحكام آن تضعیف شده
                    است. هم از اینرو نه ازدواج اهمیت سابق را داراست و نه طلاق تابو بشمار می‌رود. در
                    كنار اینهمه، جنبش‌ زنان و فمینیسم نیز در تامین حقوق برابر نقش‌ حیاتی داشته است.
                    با بهبود موقعیت زنان، نقش‌ سنتی خانواده دگرگون شده و دیگر این نه تصمیم مردان، بلكه
                    عمدتا تمایل زنان است كه در ازدواج و طلاق تعیین كننده می‌باشد. البته این بدان معنا
                    نیست كه جهان مردسالار در غرب از بین رفته و یا برابری كاملی ایجاد شده است. اما در
                    قیاس‌ با جامعه ایران ما شاهد تغییر عظیمی در موقعیت زنان هستیم كه خود به افزایش‌
                    طلاقها انجامیده است. پژوهش‌های جامعه‌شناسی نشان می‌دهد كه بین بهبود نقش‌ زن در اجتماع
                    و تضعیف خانواده و در نتیجه افزایش‌ طلاقها در غرب رابطه مستقیم وجود دارد. این امر
                    كه بین 60 تا 80 درصد طلاقها در كشورهای اسكاندیناوی با پیشقدمی زنان صورت می‌گیرد،
                    خود از جمله محصول بهبود موقعیت زنان و گسترش‌ حق آنان در گسست از روابطی است كه آنرا
                    نمی پسندند. این در حالی است كه مردان برغم آنكه در كار خانگی فعالتر شده‌اند، اما
                    نفوذشان كاهش‌ یافته و قادر به تطبیق خود با خواستهای بالاتر زنان نیستند. آزادی جنسی
                    نیز بنوبه خود در كاهش‌ نقش‌ خانواده دارای نقش‌ می‌باشد. اولا دیگر خانواده تنها شكل
                    پاسخگویی به نیازهای جنسی نیست. فرد چدا شده نیز تنها با انتخاب ازدواج مجدد روبرو
                    نیست و می‌تواند روابط خود را بگونه‌ای كه مایل است تنظیم نماید. از سوی دیگر دخالت
                    دولت رفاه و بعهده گرفتن بخشی از كاركردهای خانواده توسط آن نظیر تامین اجتماعی كودكان،
                    گسترش‌ مهد كودك‌ها، وضع قوانینی كه قدرت عمل خانواده را در قبال كودكان محدود ساخته
                    است و... در تضعیف خانواده نقش‌ داشته است. امروزه دولت رفاه در غرب در روند اجتماعی
                    شدن كودك نقشی فعال دارد. بعبارت دیگر خصلت نهادی و موسسه‌ای خانواده قویا تضعیف شده
                    و با از دست دادن بسیاری از كاركردهای سابق، خانواده معنای سابق خود را ندارد.
                    حتا دیگر خانواده هسته‌ای تنها نهاد تولید مثل نیست. برای مثال در سوئد از هر دو
                    بچه‌ای كه متولد می‌شوند، یكی خارج از ازدواج تولد می‌یابد. در بریتانیا تعداد كودكان
                    متولد خارج از ازدواج از حدود 80 هزار در سال 1969 به 270 هزار در سال 1989 رسیده است.
                    با آنكه تعداد خانواده‌های تك والده در بریتانیا از حدود 500 هزار در سال 1966 به بیش‌
                    از یك میلیون رد سال 1986 رسیده است. در كنار اینهمه باید میزان فزاینده خانواده‌هایی
                    كه تمایلی به تولید مثل نداشته، آنها كه كودكان را به فرزند خواندگی تقبل می‌كنند و
                    همچنین همجنس‌ گرایان را نیز افزود. اگر بخواهیم رابطه طلاق را با تضعیف خانواده توضیح
                    دهیم، باید تاكید نماییم كه طلاق تنها یكی از نشانه‌ها و منابع كم دوامی خانواده هسته‌ای
                    و تضعیف آن است. در جوامع صنعتی تعداد كمتری بچه متولد می‌شود. زنان و مردان دیرتر
                    ازدواج می‌كنند )در سوئد سن متوسط ازدواج 30 سال برای مرد و 27 سال برای زن می‌باشد(.
                    میزان ازدواج‌ها كاهش‌ و میزان طلاقها افزایش‌ یافته است. زندگی مشترك بدون ازدواج
                    رشد نموده است. روابط دوست دختری _ پسری اشاعه یافته و آزادی جنسی و همجنس‌گرایی فزونتر
                    شده است. اینهمه نشانه تضعیف خانواده سنتی و دگرگون شدن بنیادی آنست. بزبان دقیقتر
                    می‌توان مدعی شد كه خانواده در غرب با از دست دادن بسیاری از كاركردهای غیر شخصی‌اش‌،
                    از یك نهاد اجباری به یك نهاد كم و بیش‌ اختیاری بدل گشته است. طبیعتا این روند در
                    كل غرب یكسان نبوده و در كشورهای مختلف متفاوت است. برای مثال در سوئد زنان بالاترین
                    درصد استغال اجتماعی در كل دنیا را به خود اختصاص‌ داده‌اند. سوئدی‌ها دیرتر از همه
                    ازدواج كرده و بیشترین روابط خارج از ازدواج را دارا می‌باشند )یك چهارم زندگی مشترك
                    در سوئد خارج از چارچوب ازدواج است(. بیشترین تعداد فرزندان خارج از ازدواج در سوئد
                    بدنیا می‌آید. سوئد یكی از بالاترین میزان جدایی‌ها به نسبت ازدواج و یا پیوند در سال
                    را به خود اختصاص‌ داده است. نفوذ مذهب در آنجا كمتر از هر كشور دیگری است و تنها 5
                    درصد مرتبا به كلیسا می‌روند و آزادی جنسی در سوئد و دیگر كشوهای اسكاندیناوی از همه
                    دنیا بالاتر است. میزان دخالت دولت رفاه در تضمین حقوق كودكان، زنان شاغل و صاحب فرزند
                    و یا زنان طلاق گرفته و صاحب بچه از همه جای دنیا بیشتر است. این همه بزعم پوبنو جامعه
                    شناس‌ آمریكایی نشانه روند فروپاشی خانواده در جوامع غربی است كه در سوئد به بالاترین
                    حد رسیده و آینده مشابهی در انتظار دیگر كشورهای صنعتی است. مگر آنكه اقدامی جدی در
                    دفاع از خانواده سنتی و هسته‌ای صورت پذیرد. البته جامعه شناسان سوئدی ادعای اضمحلال
                    خانواده را در سوئد رد كرده و برآنند كه اشكال نوینی از رابطه بین دو فرد جایگزین خانواده
                    هسته‌ای شده است. برای مثال گفته می‌شود كه در سوئد 17 نوع از رابطه عشقی _ جنسی بین
                    دو فرد وجود دارد كه خانواده هسته‌ای تنها یكی از اشكال آنست. برای مثال جامعه شناس‌
                    سوئدی دالستروم (Dalstrum) برآنست كه از بین رفتن و تضعیف شكل اجباری و سنتی خانواده
                    هسته‌ای به معنای از بین رفتن نهاد خانواده نبوده، بلكه نشانگر تحول و تنوع آن برپایه
                    اختیار و علاقه دو فرد می‌باشد. در اشكال نوین مناسبات خانوادگی افراد تا آنجا كه بهم
                    علاقه‌مندند با یكدیگر بسر می‌برند و در صورت اختلاف و یا پایان یافتن عشق، بسادگی
                    جدا می‌شوند. در نگاه جامعه شناسان سوئدی تعبیر پوپنو از خانواده، محافظه‌كارانه، غیر
                    تاریخی و ایستا تلقی می‌گردد و چنین برداشتی در ارتباط با شكل نیرومندتر خانواده در
                    آمریكا و فضای محافظه‌كارانه جامعه آمریكایی توضیح داده می‌شود.
                    در آمریكا و كانادا همچنان خانواده هسته‌ای رایج‌ترین شكل خانواده بشمار می‌رود
                    و از جانب دولت بمثابه شكل ارجح مناسبات، تبلیغ و تشویق می‌گردد. در حالیكه در قانون
                    سوئد هیچ شكلی از رابطه بر دیگری ارجحیت داده نشده است. بدین ترتیب در آمریكا، ازدواج
                    بسیار مهم بوده و حتا زنان و مردانی كه از هم جدا می‌شوند، غالبا مجددا ازدواج می‌كنند.
                    در آمریكا از هر دو مورد جدایی، یكی پس‌ از یكسال به ازدواج دیگر می‌انجامد و دو _
                    سوم طلاق گرفته‌ها پس‌ از سه سال مجددا ازدواج می‌كنند. بالا بودن میزان ازدواجها در
                    عین حال غالب جدایی‌ها را در آمریكا تنها در شكل طلاق میسر می‌كند. بگفته دكتر »تایپر«
                    روانكاو آمریكایی، طی دهه 80 آمار طلاق در آمریكا حدود 50 درصد افزایش‌ یافته است.
                    اگر نسبت طلاق به جمعیت را معیار قرار دهیم، آمریكا بالاترین نسبت طلاق را در كل دنیا
                    با 8\4 در هزار )در سال 86 و بعد از آن( خواهد داشت كه بیش‌ از 6 برابر ایران )با 79\.
                    در هزار در همان سال( می‌باشد. نسبت طلاق به جمعیت در سوئد تنها 3\2 در هزار در سال
                    می‌باشد كه از آمریكا بمراتب كمتر است. دلیل آن ساده است. در سوئد مردم آنقدر ازدواج
                    نمی‌كنند كه جدایی‌ها بصورت طلاق منعكس‌ شود و یا تعداد طلاقها به جمعیت چشمگیر باشد.
                    اما اگر نسبت طلاق به ازدواج در سال مدنظر گرفته شود، آنگاه سوئد طی دو دهه 70 و 80
                    با 57 درصد در سال یكی از بالاترین ارقام طلاق را در دنیا به خود اختصاص‌ می‌دهد كه
                    بیش‌ از 6 برابر ایران است )متوسط طلاق به ازدواج در سال در ایران 9 درصد است(. البته
                    این میزان در این اواخر تا حدی كاهش‌ یافته است. اما اگر مجموعه پیوندهای مشترك )چه
                    در چارچوب ازدواج و چه در چارچوب زندگی مشترك( و مجموعه جدایی‌ها را مدنظر قرار دهیم،
                    آنگاه قطعا سوئد بی‌چون و چرا یكی از بالاترین میزان جدایی را در كل جهان و از جمله
                    غرب به نسبت پیوندهای سالانه به خود اختصاص‌ خواهد داد.

                    Comment


                    • بنظر می‌آید اختیاری بودن روابط، امكان انتخاب آزادنه و مبتنی بر عشق، تفاهم و تجربه
                      را افزایش‌ داده و در نتیجه باید ظاهرا جدایی‌ها در چنین شرایطی كمتر شود، بویژه در
                      مورد آنانكه نخست با یكدیگر زندگی كرده و سپس‌ ازدواج می‌كنند. اما آمار نشان می‌دهد
                      میزان جدایی در بین كسانیكه بیكباره ازدواج كرده‌اند در قیاس‌ با كسانیكه نخست زندگی
                      مشترك داشته‌اند كمتر است. دلیل آن چیست؟ بنظر هوئم (Hoem) این واقعیت كه غالبا این
                      افراد مذهبی هستند كه یكباره ازدواج می‌كنند، تا حدودی توضیح دهنده این امر است. در
                      آنها »وجدان جمعی« و نفوذ اخلاق مذهبی _ سنتی قوی‌تر بوده و بنابراین آن طلاق عملی
                      زشت بشمار می‌رود و تا حد امكان می‌باید از آن پرهیز شود. اما دلیل اصلی را باید در
                      جای دیگر جست. كسانیكه بیكباره ازدواج نكرده و پیشتر نیز زندگی مشترك را تجربه كرده‌اند،
                      در رابطه مشترك آزادمنش‌تر و لیبرال‌ترند. در نتیجه به محض‌ آنكه احساس‌ كنند رابطه
                      سرانجامی ندارد، با راحتی بیشتری جدا می‌شوند. حال آنكه كسیكه بیكباره ازدواج می‌كند،
                      بیشتر نگران آینده بعد از جدایی است و از آنجا كه تجربه جدایی‌های چندانی را پشت سر
                      نگذاشته، دیرتر تصمیم به جدایی می‌گیرد. خلاصه آنكه بزعم بسیاری از جامعه‌شناسان نروژی
                      و سوئدی، بالا بودن میزان طلاقها در اسكاندیناوی نشانه اختیاری‌تر بودن این روابط است.
                      فرد تنها بر اساس‌ عشق و علاقه وارد رابطه می‌شود و هر وقت احساسش‌ پایان یافت، نیازی
                      به ادامه آن نمی‌بیند. بزبان دیگر، اختیاری بودن روابط و برچیده شدن نقش‌ انبوه ملاحظات
                      غیر فردی در رابطه در غرب، خود به سست شدن نهاد خانواده انجامیده است. اینكه پیامد
                      این امر برای كودكان تا چه حد مثبت یا منفی است، مسئله‌ای است كه در باره آن توافق
                      نظر وجود ندارد. »پوپنو« آنرا كاملا منفی دانسته، حال آنكه بسیاری از جامعه شناسان
                      تاكید دارند كه طلاق بدیلی در مقابل زندگی مشترك ناموفق است كه می‌تواند تاثیرات منفی‌تری
                      بر كودك داشته باشد.
                      تحقیقات »تایپر« نشان می‌دهد آنانكه روابط پر تنشی را در خانواده ادامه می‌دهند،
                      اثرات روحی منفی‌تری بر روی كودكان باقی می‌گذارند تا كسانیكه به شیوه درستی جدا می‌شوند.
                      حال ببینیم مهاجر ایرانی با سفر خویش‌ دچار چه تحولی می‌گردد.

                      تاثیر مهاجرت بر مناسبات خانوادگی و علل افزایش‌ طلاقها

                      این واقعیت كه میزان طلاق در میان ایرانیان مهاجر در غرب بسیار بالا است امری است
                      كه بیشتر بر مشاهده تجربی استوار است تا ارزیابی آماری. با این وجود بدون نمونه‌برداری
                      آماری بدشواری می‌توان به ارزیابی پرداخت. در این نمونه‌برداری، آمار طلاق در میان
                      ایرانیان سوئد در قیاس‌ با سوئدی‌ها و ایران مقایسه شده است. همینجا اضافه كنم كه تلاش‌
                      من برای كسب آمار در باره طلاق و ازدواج سالانه ایرانیان در سه كشور دانمارك، كانادا
                      و آمریكا با ناكامی روبرو شد. به نظر می‌رسد سیستم آماری در این كشورها به اندازه سوئد
                      پیشرفته نیست یا دستكم آمار آنها در مورد مهاجران بسیار محدود است. رده بندی ایرانی‌ها
                      جزو »آسیایی‌ها« یا چنانكه در كانادا گفته می‌شود، نپرسیدن ملیت افراد هنگام ازدواج
                      و طلاق، امكان آنرا فراهم ننمود كه آماری در بار ازدواج و طلاق سالانه ایرانیان در
                      این كشورها بدست آید. در مورد سوئد نیز ما هنوز اطلاعات آماری كاملا دقیقی در دست نداریم.
                      بنابر آمارهای موجود، میزان طلاق به نسبت جمعیت ایرانیان مقیم سوئد گاهی بیش‌ از 8
                      برابر این میزان در ایران است كه مبنای دقیقی برای مقایسه نیست. تنها همین امر كه در
                      سوئد 25 درصد ایرانیان مهاجر زیر 15 سال قرار دارند، در حالیكه در ایران این رقم نزدیك
                      به 45 درصد كل جمعیت است، كافی است تا میزان طلاق به نسبت جمعیت در سوئد بمراتب بالاتر
                      از میزان واقعی جلوه كند.
                      اگر مبنای مقایسه بخواهد میزان طلاق و ازدواجهای سالانه درون گروهی در بین ایرانیان
                      قرار گیرد، باید گفت كه هنوز اطلاع دقیقی از آن در دست نیست. اما بنابر سرشماری مركز
                      آمار سوئد، میزان طلاق به ازدواج‌هایی كه دستكم یكطرف آن ایرانی بوده، حتا به رقم 59
                      درصد نیز رسیده است )177 مورد طلاق در برابر 298 ازدواج در سال 1989( كه در مقایسه
                      با همین نسبت طلاق در ایران، 6 برابر بیشتر و در مقایسه با سوئدی‌ها نیز تا حدودی بیشتر
                      است. این در حالی است كه محتاطانه‌ترین ارزیابی مورد نظر باشد. اگر بخواهیم مبنای قضاوت
                      خود را ازدواج و طلاق سالیانه درونگروهی ایرانیانی كه هر دو طرف تابعیت ایرانیی دارند،
                      قرار دهیم، گاهی میزان طلاق در سال بیشتر از میزان ازدواجها است. به بیان دیگر، میزان
                      از هم پاشیدگی خانواده‌های مهاجر )با تابعیت ایرانی( بیش‌ از میزان تشكیل سالانه آن
                      )در شكل كلاسیك( است. از آنجا كه ایرانیان فاقد تابعیت ایرانی در این ارزیابی در نظر
                      گرفته نشده‌اند، این تصویر كامل نیست و همچنان جا دارد كه بررسی آماری دقیقتری و بویژه
                      روشهای پیچیده‌تری برای بررسی طلاقها بكار گرفته شود. در مورد میزان جدایی ایرانیان
                      مهاجر در كشورهای دیگر غربی تاكنون آماری بدست نیامده است. اما بنظر می‌رسد این گرایش‌
                      در بسیاری از كشورهای غربی كم و بیش‌ مشابه سوئد بوده و یا همان روند را داشته باشد.
                      اما دلیل این افزایش‌ طلاقها كه در قیاس‌ با خود سوئدی‌ها نیز بسیار بالا است، چیست
                      و كدام عامل مهمتر است؟ در مورد طلاق در بین ایرانیان مهاجر كلا باید دو دسته از عوامل
                      را از هم تفكیك كرد. نخست عواملی كه شخصی بوده و می‌تواند ناشی از پایان یافتن عشق
                      یا فقدان آن، سن پایین ازدواج و نداشتن تجربه و دگرگونیهای ناشی از میانسالی، خستگی
                      و عدم ارضای جنسی، عدم تفاهم بر سر پرورش‌ كودك، عشق به فرد دیگر، ناهنجاریهای شخصی
                      نظیر اعتیاد به الكل، مواد مخدر و نظایر آن باشد.
                      دسته دوم سلسله تغییراتی هستند كه به اعتبار مهاجرت در روابط خانوادگی ایجاد شده‌اند.
                      این دسته عوامل چه بدلیل عمومیتشان در كل جامعه مهاجر ایرانی و چه بدلیل آنكه تحت شرایط
                      خاصی )مهاجرت به جامعه صنعتی( شكل گرفته‌اند، عوامل اصلی در افزایش‌ چشمگیر طلاق در
                      بین ایرانیان مهاجر می‌باشند.
                      صرفنظر از برخی طلاقهای مصلحتی كه در ابتدا با انگیزه‌های اقتصادی )درآمد بیشتر(
                      و یا اجتماعی )سهولت سفر زنان برای رفت و آمد به ایران كه در صورت مزدوج بودن فاقد
                      پاسپورت مستقل بوده و قادر نیستند به تنهایی سفر نمایند( صورت می‌گیرد، اصولا چهار
                      دسته از عوامل را می‌توان بعنوان دلایل پایه‌ای افزایش‌ طلاق در جامعه ایرانی مهاجر
                      نام برد. 1_ بحران مهاجرت، 2_ برهم خوردن رابطه قدرت دو جنس‌، 3_ خودویژگی تركیب جمعیت
                      ایرانیان مهاجر، و 4_ تاثیرپذیری از فرهنگ غرب

                      Comment


                      • جامعه شناسی خانواده در آمریكا، امروزه بیش از هر زمان دیگر به مسئله فروپاشی اشكال سنتی خانواده در جامعه مدرن و پیامدهای آن توجه كرده است. این بررسی صرفا جنبه آكادمیك نداشته بلكه ارزیابی ای است از آینده خانواده و نقش دولت رفاه و وظیفه اش در قبال آن، مسئله مراقبت از كودكان و سالمندان و مهم تر از همه مسئله موقعیت برابر زنان و مردان و میزان اشتغال زنان در بازار كار. سوالاتی كه در دهه اخیر اهمیت وافری در سیاست داخلی دولت آمریكا یافته اند. به زعم David Blankenthom جامعه شناس آمریكائی در دهه اخیر دو سیاست و نظریه متفاوت در رابطه با خانواده به رویاروئی با هم پرداخته اند. نظریه اول به تحولات خانواده در جامعه مدرن از دیدگاهی لیبرال برخورد كرده، این تحولات را مثبت ارزیابی می كند و آن را پیامد بهبود موقعیت زنان در حوزه اجتماعی - سیاسی می داند. نظریه دوم كه دیدگاه محافظه كارانه را نمایندگی می كند، با بدبینی به تحولات خانواده می نگرد و خانواده سنتی را شكل ایده آل روابط می داند و بدیل های جدید تشكیل خانواده را به نفع كودك نمی داند.

                        كتاب "برهم خوردن آشیانه" (David openau) پرفسور جامعه شناس آمریكائی كه در 1987 منتشر شده یكی از آن آثاری است كه برداشت سنتی و محافظه كارانه را نمایندگی كرده و به نقد تحول خانواده در جامعه مدرن می پردازد. از این رو نقد این كتاب نظریات نویسنده ی آن در واقع نقدی است بر یكی از تئوریك ترین و علمی ترین بینش های محافظه كار در زمینه جامعه شناسی خانواده. بینشی كه در نزد بسیاری از ایرانیان نیز خودآگاه و یا ناخودآگاه عمیقا ریشه دار است و بسیاری از این زاویه به تحولات در درون خانواده ایرانی می نگرند.

                        خلاصه ای از نظریه پوپنو درباره فروپاشی خانواده

                        پوپنو در این كتاب پرمحتوا، به گونه ای عمیق به تحولات خانواده در چشم اندازی تاریخی و مقایسه ای می پردازد و در كنار آن نقش دیگر مسائل اجتماعی در جامعه مدرن را كه در این تحولات ذی نقش بوده اند نیز مورد بررسی قرار می دهد. تز اصلی او در این كتاب از این قرار است: در پیشرفته ترین جوامع مدرن خانواده سنتی بورژوائی تضعیف شده و رو به اضمحلال است.

                        نشانه های این تحول چیست: 1- تعداد كمتری به زناشوئی و ازدواج رو می آورند. 2- طلاق ها افزایش یافته اند. 3- زاد و ولد كاهش یافته. 4- تعداد كودكانی كه خارج از ازدواج متولد می شوند افزایش یافته است. 5- تعداد مجردان و خانواده های تك والده افزایش یافته. 6- كاهش اندازه خانواده و افزایش تعداد زنان مزدوجی كه به اشتغال اجتماعی و كارمزدی می پردازند. 7- افزایش تعداد زندگی های مشترك خارج از ازدواج.

                        در تحلیل پوپنو، جامعه سوئد پیش قراول این تحولات است. آن چه در روابط خانوادگی سوئدی ها اتفاق افتاده، بخشی از تحولی است كه به صورت عمومی در جامعه مدرن رخ می دهد. سوئد یكی از پیشرفته ترین جوامع مدرن غربی است كه در آن نزدیكی سطح دستمزدها به یكدیگر، دخالت دولت و برنامه ریزی كاهش نفوذ مذهب و عرفی شدن جامعه، علمی شدن فرهنگ، توسعه عقلانیت و استاندارد بالای رفاه اجتماعی از هر جامعه مدرن غربی دیگری پیشرفته تر است. همچنین در سوئد تضعیف خانواده به مراتب بیشتر از دیگر جوامع است و هم از این رو از نظر پوپینو نمونه ای هشدار دهنده برای دیگر جوامع مدرن به شمار می رود.

                        تضعیف خانواده در سوئد از جمله محصول دولت رفاه و سیاست خانوادگی است كه در سوئد به اجرا درآمده است. برای مثال موسسات دولتی، بسیاری از كاركردهای خانواده را برعهده گرفته و روابط بین اعضای خانواده را كاهش داده اند. پوپنو می پذیرد كه بسیاری از سیاست های دولت رفاه نظیر افزایش برابری زنان و مردان و گسترش نهادی شدن امر مراقبت اجتماعی از كودكان و سالخوردگان مثبت است، اما او درباره پیامدهای منفی آن كه تضعیف خانواده هسته ای را دربردارد، هشدار می دهد. به گمان او مهم ترین دلیل این نگرانی آنست كه تضعیف خانواده هسته ای به سلامت روحی و روانی كودك لطمه می زند. كاهش تعداد خانواده ها، محدودتر شدن فعالیت های مشترك خانوادگی و كاهش یافتن زمان تماس والدین با كودكان از جمله پیامدهای شرایط اجتماعی نوین است كه از لحاظ عاطفی و احتماعی برای كودك غنای گذشته را ندارد. برای مقابله با تضعیف خانواده هسته ای، پوپنو پیشنهاداتی مطرح می كند كه به كاهش آزادی عمل و انتخاب مردم منجر می شود. او خواهان تقویت وظایف اخلاقی و اجتماعی است كه بنابر آن ارزش خانواده در جامعه افزایش یابد. برای مثال: 1- موظف بودن، والدین به ایجاد شرایطی كه بر مبنای آن كودكان بتوانند در خانواده واحد بسر ببرند. 2- موظف بودن بازار كار در نظر گرفتن این واقعیت كه غالب انسان های بالغ نه یك نقش اجتماعی مهم (اشتغال) بلكه دو نقش مهم در زندگی دارند (اشتغال و خانواده) 3- موظف بودن دولت به ارائه كمك و خدمات به گون های كه به جای تضعیف خانواده به تقویت آن منجر گردد. 4- موظف بودن مردان به ایفای نقشی فعال تر در زندگی خانوادگی. 5- موظف بودن قانون گذاران كه در حمایت از بدیل های دیگر روابط و اشكال خانواده به كم ارزش نمودن خانواده هسته ای نپردازند، نقد حاضر به كتاب و نظریه پوپنو شامل چهار محور است: 1- تعریف خانواده 2- موقعیت خانواده در سوئد 3- درباره پیامدهای منفی تحولات خانواده برای كودكان. 4- پیامدهای سیاست تقویت خانواده.

                        تعریف خانواده

                        پوپنو شكل كلاسیك و سنتی خانواده را بدین گونه تعریف می كند: "زن (خانه دار) و مردی كه برای نخستین بار ازدواج كرده و صاحب دو یا چند فرزند هستند". اما تعریف گسترده تر و امروزین خانواده را چنین می انگارد: "زمانی یك خانواده تشكیل می شود كه زن و مردی (بیوه یا غیر بیوه، بار اول یا چندم ازدواج) با یكدیگر مسكن گزینند و دارای فرزند باشند و زن در صورت شاغل بودن نیمه وقت كاركند" (ص 194). تعریف پوپنو از مفهوم خانواده برپایه دركی ایستا استوار است كه مبنای آن شكل خانواده سنتی در دهه 1950 است. حال آن كه خانواده طی این دوران تحول چشمگیری یافته است. پیش از این خانواده واحد یگانه ای بود كه مسئولیت بیشترین امور را برعهده داشت. تولید آذوقه، كالا و خدمات، مراقبت و پرستاری، انتقال سرمایه و مالكیت به نسل های بعدی، باز تولید انسان، پرورش، بازتولید قواعد و سلطه ی نیرومند به عبارت دقیق تر، خانواده نقش مركزی در حیات انسان ها داشت.

                        پر واضح خانواده كوچك ترین نهاد تولید و بازتولید در جامعه بود. در خانواده بود كه حیات انسان شكل می گرفت و توسط انرژی و سرمایه گذاری والدین بقا می یافت. رشد تقسیم كار منجر بدان شد كه جامعه با برعهده گرفتن بسیاری از وظایف و كاركردهای خانواده از اهمیت آن كاست. جامعه مدرن صنعتی نقش تولیدی خانواده را دگرگون نموده كارمزدی از حوزه خانواده خارج شد و در انحصار مردان قرار گرفت. مسئولیت امور خانگی در درجه اول برعهده زنان قرار گرفت. شكل ایده آل مناسبات خانوادگی، خود را در خانواده هسته ای بازیافت. اما طی دهه های اخیر تحول چشمگیری رخ داده است. نه تنها خانواده كوچك ترین واحد اقتصادی جامعه نیست، بلكه بسیاری از زنان نیز به بازار كار روانه شدند و دیگر مردان تنها نان آور خانواده نیستند. خانواده هسته ای بورژوائی امروزه دیگر نقش سابق را دارا نیست. تخصص و فردیت همچون یكی از پیامدهای توسعه تقسم كار افزایش یافته است كه به نوبه خود در تضعیف پیوند جمعی درون خانواده هسته ای موثر بوده است می توان مدعی شد كه خانواده تا حدودی او قید اجبار اجتماعی رها شده است . در قرن بیستم ما شاهد گذار خانواده از وسیله ای برای مشروعیت بخشیدن به خواست ها و نیازها به حوزه رقابت و انتخاب آزادانه عشق هستیم. به نوشته ی Barbra Lenner Axelsson جامعه شناس سوئدی پیش از این به دلیل نیازها و ضرورت ها، خانواده معیشتی وجود داشت. اعضای فامیل وابسته به یكدیگر بودند، از آن رو كه خانواده واحد كار و تولید و بازتولید بود. امروز ما شاهد خانواده عاطفی (حسی) هستیم كه بر پایه عشق و احساس استوار است. "ما بر پایه عشق با یكدیگر زندگی می كنیم. زمانی كه دیگر به هم عشق نورزیم، از هم جدا می شویم".

                        Comment


                        • زندگی در خانواده اولیه با كودك و یا بدون آن، زندگی در خانواده جدید با كودك یا بدون آن (خانواده هسته ای و یا خانواده ای كه از پدر و یا مادر خوانده تشكیل می شود) خانواده بیوه با كودك یا بدون آن، زندگی مجردی (دوست دختر - پسری) با كودك یا بدون آن، زندگی مجردی بعد از ازدواج یا زندگی مشترك (با كودك و یا بدون آن)، زندگی مشترك در خانواده بزرگ (چند نسلی)، زندگی مشترك همجنس گرایان، زندگی كلكتیو (دسته جمعی) و... در این میان خانواده های تك والده و زندگی مشترك بدون ازدواج دو شكل از رایج ترین مناسبات خانوادگی (در كنار ازدواج و خانواده هسته ای) در جامعه سوئد هستند.

                          یكی از ایرادات تعریف پوپنو از خانواده در آنست كه نمونه عالی مورد نظر او از خانواده برپایه برداشت چند دهه ی پیش از خانواده استوار است كه انعكاسی است از دیدگاه پارسونز (Talcott arsons) كه خانواده را سنگ بنای نظم اجتماعی می داند كه بر پایه "نقش مكمل" زن و شوهر استوار است. از نظر پارسونز این تقسيم نقش ها امری طبیعی و عمومی است. مهم ترین وظیفه زنان تولید مثل، پرورش و اجتماعی كردن كودك، تغذیه و مراقبت از شوهر و فرزندان است، در حالی كه مهم ترین وظیفه مردان امرار معاش خانواده است.

                          چنین معیارهائی امروز فاقد هر نوع ارزش برای سنجش خانواده هستند. چنان كه آلوین تافلر (Alvin Toffer) اشاره می كند، در جامعه فراصنعتی خانواده سنتی هسته ای موقعیت و جایگاه خود را كاملا از دست داده است. این البته بدان معنی نیست كه خانواده هسته ای نابود شده، بلكه زندگی مشترك دو نفره اشكال گوناگونی به خود گرفته كه خانواده هسته ای تنها یكی از آن ها است. تعریف پوپنو از خانواده چنان بسته و محدود است كه بنابر آن دو زوجی كه بدون ازدواج با هم زندگی می كنند (مستقل از این كه صاحب فرزندباشند یا نه) خانواده محسوب نمی شوند. در حالی كه به رغم دالتسروم Dalstrom جامعه
                          شناس سوئدی چندین پژوهش نشان می دهد كه زندگی مشترك افراد بدون ازدواج (چه با فرزند چه بدون آن) ساختار و ارزش های خانوادگی اساسا مشابه و یكسانی با خانواده های مزدوج دارد. مهم ترین ایراد تحلیل پوپنو در برداشت عمیقا پدرسالارانه او از خانواده نهفته است.

                          او به كارمزدی زنان در جامعه به عنوان یكی از علل تضعیف زندگی خانوادگی با نظر منفی می نگرد. دانتا بیترمن (Dannta Biterman) جامعه شناس سوئدی ضمن اشاره به دیدگاه ضد فمینیستی و ضد زن پوپنو می نویسد: در این دیدگاه خانواده تامین كننده علائق و نیازهای مرد و تضمین كننده آزادی زن شناخته می شود. یكی از پیامدهای اصلی نظم پدرسالار، ارث بردن پس از پدر است. برای عملی شدن این امر، زن نباید اجازه یابد كه هر وقت اراده نمود، شوهر را ترك كند و یا فرزندان را با خود ببرد. موثرترین راه برای جلوگیری از این احتمالات آنست كه به هر طریق امكان امرار معاش خود و فرزندان از زن سلب شده و وابسته به مردان گردد. دیدگاه منفی و نكوهش آمیز پوپنو به زنان ازدواج نكرده صاحب فرزند به آن جا ختم می گردد كه وی كانون آن ها را همچون شكلی از خانواده به شمار نمی آورد. خلاصه آن كه مهم ترین نقطه ضعف تئوریك پوپنو در تحلیل خانواده، ارائه تعریفی از آنست كه بخش مهمی از آن چه را كه در سوئد به عنوان خانواده شناخته می شود در برنمی گیرد.
                          در واقع در برداشت محافظه كارانه او، خانواده بورژوائی مبتنی بر تقسیم "نقش مكمل" زن و مرد، تك همسری و زناشوئی در تمام طول حیات مد نظر است كه در آن مرد نان آور خانواده بوده و رابطه مستقل تری دارد. برپایه چنین برداشتی هر نوع دوری از این نوع رابطه، نشانه ای از اضمحلال خانواده است. لوین (Bo Lewin) جامعه شناس دیگر سوئدی ضمن اشاره به تئوری های متفاوت اروپائی و آمریكائی در باره جنسیت، سكس، خانواده و زناشویی برآنست كه دلیل این امر سنت های تاریخی متفاوت جوامعی نظیر سوئد با آمریكا است. در نتیجه برخی از تئوری های بحران خانواده در آمریكای شمالی برای بررسی مناسبات خانوادگی سوئدی ها قابل تطبیق و پذیرش نبوده و یا به دشواری می توان آن ها را به كار برد.

                          موقعیت خانواده در سوئد

                          یك بررسی مقایسه ای از الگوهای خانواده در كشورهای مختلف اروپائی نشان دهنده تنوع هر چه بیشتر اشكال خانواده است. این بررسی كه تحت عنوان "تغییر الگوهای زندگی خانوادگی اروپائی" (1989) صورت گرفته نشان می دهد كه هرگز انسان ها مانند امروز این همه بر رفاه خانواده در جهات گوناگون انرژی و سرمایه گذاری نكرده اند. همچنین منابع و امكاناتی كه برای خانه و خانواده از مراكز دولتی و خصوصی در حال حاضر اختصاص می یابد، هرگز تا بدین حد نبوده است.

                          یك بررسی دیگر نشان می دهد كه با كاهش باروری زنان در اكثر كشورهای غربی، خانواده كوچك تر شده است و در عین حال تعداد هر چه بیشتری به زندگی مجردی و تك والده روی آورده اند. نتیجه آن كه خانواده امروز كمتر شكل سنتی دارد. در این میان كشورهای اسكاندیناوی كم ترین تعداد شكل سنتی خانواده را دارا هستند، در حالی كه در آمریكا این اشكال نسبتا قوی است. با این همه در آمریكا نیز طلاق از بالاترین میزان (به نسبت جمعیت) در كل دنیا برخوردار است و خانواده تك والده نیز بخش بزرگی از خانواده های آمریكائی را تشكیل می دهد (Sorrenting _ 0991).

                          عوامل متعددی بركم و كیف خانواده و اهمیت آن تاثیر می گذارد. برای مثال اهمیت خانواده با بحران در "جامعه رفاه" افزایش یافته است. مثال دیگر چرخش ناگهانی در میزان باروری زنان در سوئد از نیمه دوم دهه هشتاد و افزایش چشمگیر آنست كه پیامد سیاست تشویق مادی دولت برای افزایش زاد و ولد بوده است. جمعیت شناس سوئدی - نروژی، پرفسور هوئم (Hoem) در یك بررسی (1992) نشان می دهد كه باروری در سوئد نه تنها دیگر پائین نیست، باروری زنان سوئدی از 6\1 فرزند در سال 1983 به 1\2 فرزند در سال 1991 افزایش یافته است. بنابر رفرمی كه در بیمه والدین صورت گرفت (1986) در صورتی كه فرزند دوم در فاصله سی ماه بعد از فرزند اول به دنیا آید، مادر می تواند طی این دوره ضمن سرپرستی از فرزند خود از حقوق كامل برخوردار باشد، بی آنكه شغل خود را از دست دهد. قبل از رفرم، مرخصی بعد از زایمان مادر حداكثر یك سال بود كه بعد از آن تا دو سال و نیم افزایش یافت.

                          به اعتقاد هوئم انگیزه های كوتاه مدت والدین برای زایمان مجدد طی این دوره افزایش یافت. بدین گونه در حالی كه طی دهه اخیر میزان باروری زنان ایتالیائی 3\1 و زنان آمریكائی 2 فرزند است، باروری زنان سوئدی به 1\2 رسیده است.

                          از سوی دیگر تنها 13 درصد از زنان سوئدی هستند كه هرگز مادر نمی شوند و این علیرغم سطح آموزش بالا و آزادی سقط چنین در این كشور است.

                          بدین تریتب تصویر پوپنو از موقعیت خانواده در سوئد كاملا صحیح نیست. نه فقط بعد از 1930، بلكه حتی قبل از آن نیز اشكال سنتی خانواده كه در دیگر كشورهای غربی وجود داشت، در سوئد رایج نبوده است. حتی در قرن هفده و هجده میلادی خانواده كوچك در سوئد و اروپای شمالی مرسوم بود كه متشكل از یك خانواده هسته ای با تعداد كمی فرزند و خدمتكار خانه، سعنی روی هم رفته پنج نفر بود. فرزندان در سنین جوانی معمولا شغلی در جای دیگر به دست آورده و خانه را ترك می كردند بی آنكه خود تشكیل خانواده داده باشند. سن متوسط ازدواج كه امروز در سوئد سی سال برای مردان و بیست و هفت سال برای زنان است، در آن موقع بیست و شش سال برای مردان و بیست و سه سال برای زنان بود. همچنین به ندرت سه نسل با یكدیگر زندگی می كردند (فرزند، والدین و پدر و مادر بزرگ). زنان در كار مزدی تا حدودی سهیم بودند. حتی روابط جنسی قبل از ازدواج در سوئد بسیار زودتر آغاز شد. در استكهلم چهل و دو درصد از زوج ها، قبل از ازدواج با هم زندگی می كردند و یازده درصد از فرزندان محصول روابط قبل از ازدواج بوده كه سپس از طریق ازدواج مشروعیت می یافتند.

                          گرانی مخارج عروسی از یك سو و جابجایی و مسكن گزیدن در استكهلم توسط زنان جوانی كه با "مشكل" روبرو می شدند از سوی دیگر، در افزایش زندگی مشترك قبل از ازدواج كه به "زناشویی استكهلمی" معروف بود، نقش مهمی داشت. اما مهم ترین عامل در این امر امكان امرار معاش زنان استكهلمی بود كه خواهان داشتن روابط جنسی و زندگی زناشوئی بودند، بی آنكه به یك باره خواهان ازدواج باشند.

                          امروزه ازدواج بیش از هر كس در بین گروه های مومن مذهبی رایج است. اما حتی سی درصد از آن ها نیز قبل از ازدواج با یكدیگر زندگی مشترك داشته اند. گزارش دیگری از اداره آمار نشان می دهد كه در نیمه دوم دهه 1980 زندگی مشترك خارج از ازدواج یك چهارم كل خانواده های سوئدی را تشكیل می دهد. نیمی از فرزندان در سوئد، خارج از ازدواج متولد می شوند كه بالاترین میزان در كل دنیا است. با این همه هفتاد و هشت درصد از كودكان زیر هفده سال با پدر و مادر زندگی كرده و تنها سیزده درصد از آن ها با پدر یا مادر زندگی می كنند.

                          Comment


                          • افزایش بی ثباتی خانواده در جامعه مدرن همراه با روند توسعه فردگرایی ای صورت می گیرد كه ساخت جامعه را عمیقا دگرگون ساخته است. بی ثباتی خانواده در سوئد نیز با تمام پیامدهای منفی و مثبت آن، بیش از آن كه محصول افزایش دخالت دولت (رفاه) باشد، پیامد تغییراتی است كه گسترش فردیت به صورت ساختاری و روزمره به بار آورده است. برای مثال بی ثباتی در رابطه دو زوج از جمله محصول افزایش استانداردهای زندگی است كه جدائی مسكن و محیط زیست را میسر نموده است. از سوی دیگر این بی باتی بی رتباط با افزایش امكانات پیشگيري ز بارداری نیست. همچنین یك فرد مجرد بالغ می واند در جوانی خانه پدر و مادر را ترك كرده و خود خانه ی مستقل بیابد. علاوه بر آن، آدم ها مكان آن را دارند كه رابطه خود را به بوته آزمون بگذارند و در صورت ناكامی از هم جدا شده و هر یك خانه مستقل خود را داشته باشند.

                            با این وجود پوپنو از یك تناقض (پارادكس) در دولت رفاه نام می برد. در حالی كه امكانات رفاهی برای افراد بالغ تضمین شده اند، اما در عمل و علیرغم میل باطنی، امكانات زندگی مساعد فرزندان خراب تر شده است. او به وظیفه پرورش اجتماعی كودك اشاره می كند كه در مقیاس گسترده ای توسط سازمان ها و نهادهای خارج از خانواده صورت می پذیرد؛ نظیر مدرسه، مهد كودك، خانه های تفریحی برای نوجوانان، دوستان و رسانه های عمومی. محتوای عملی و پیامد چنین شكلی از اجتماعی كردن كودك آنست كه خانواده به مقیاس گسترده ای قدرت، نفوذ و اتوریته خود را از دست می دهد. به نظر او كمبود بدیل های خصوصی در برابر آموزش های دولتی در سوئد، باعث شده است كه خانواده ها امكان انتخاب نداشته و بی قدرت شوند. حتی دولت حق سلب سرپرستی از والدین را داشته و می تواند خود وظیفه سرپرستی كودك را - در صورت تخلف پدر و مادر - برعهده گیرد. همچنین به دلیل حضور زنان در بازار كار از ارتباط والدین با كودكان كاسته شده است. خلاصه آن كه رفاه اجتماعی باعث شده كه مردم آن چنان كه برای مراقبت و اجتماعی كردن كودك وابسته دولت هستند، وابسته به خانواده نباشند.

                            بحث اصلی پوپنو آنست كه طلاق و روند فروپاشی خانواده (و یا تضعیف آن) یك پدیده منفی است، زیرا تنها یك خانواده كامل (به ویژه با زنی كه به كار خانگی می پردازد) بهترین محیط برای پرورش كودك محسوب می شود. فرزندان طلاق و خانواده های از هم پاشیده به طور كلی از شرایط بدتری برخوردارند.

                            مشكل پوپنو در آنست كه در باره پیامدهای خانواده به صدور احكامی مستقل از شرایط می پردازد و نیازی برای اثبات ادعاهای خویش نمی یابد. برای مثال روشن نیست چرا به زعم او شرایط روحی و جسمی كودكان سوئدی بدتر است. بلكه او اشاره ای كلی به وضعیت بچه های طلاق می كند. او كه خود به مكتب كاركردگرائی (فونكسیونالیسم) تعلق دارد، نیازی به بررسی
                            ریز پدیده ها و تحولات مشخص نمی بیند و به تحلیل كلی بسنده می كند. هم از این رو نتیجه گیری هایش در مورد بچه های طلاق متكی به واقعیات جامعه آمریكاست و نه سوئد كه در آن زنان و كودكان موقعیت كاملا متفاوتی دارند.

                            پژوهش های آمریكائی ها نشان می دهد كه غالبا فرزندان محصول طلاق - به ویژه آنان كه با یكی از والدین زندگی می كنند، از شرایط روحی و مادی بدتری برخوردار هستند، حال آن كه پژوهش های سوئدی ها حاكی از آنست كه كودكانی كه تنها با مادر خویش زندگی می كنند، با خطر رشد نابرابر (چه به لحاظ روانی و چه مادی)، در قیاس با كودكانی كه با پدر و مادر زندگی می كنند، روبرو نیستند. پژوهش نشان می دهد كه قبل از هر چیز سطح آموزش و تعلق طبقاتی والدین در سلامتی و موقعیت كودك نقش دارد. در سوئد كودكانی كه تنها با مادر خویش زندگی می كنند، از استاندارد زندگی بالاتری در قیاس با دیگر كشورهای غربی برخوردارند. همچنین اگر كودكان سوئدی دارای مادری ازدواج نكرده و یا طلاق گرفته باشند، اهمیت سابق را دارا نیست. امری كه در كشورهای دیگر متغیر است و در برخی از آن ها بر شرایط روحی فرزند مستقیما تاثیر می گذارد. نظام حمایت خانواده در سوئد به كاهش فاصله طبقاتی یاری رسانده و حداقلی از سطح استاندارد مادی را تضمین می كند. این واقعیت كه مستقل از روابط پدر و مادر با یكدیگر، هر دو به لحاظ اقتصادی موظف به پرداخت مقرری برای كودك خویش هستند، از دشواری های اقتصادی برای والدین تك نفره می كاهد. از سال 1917 پدران موظف به پرداخت مخارج برای فرزندان (مستقل از این كه محصول ازدواج بوده اند یا نه) شدند. این بدان معنی است كه دیگر ازدواج هیچ اهمیتی برای موقعیت اقتصادی كودكان ندارد. وجود مهد كودك و مراقبت از كودكان امكان اشتغال اجتماعی برای والدین تنها را فراهم آورده است. برای ورود به مهد كودك نیز، كودكانی كه تنها با یك والده زندگی می كنند، از حق تقدم برخوردارند.

                            همچنین حدود نیمی از كودكانی كه تنها با یكی از والدین خود زندگی می كنند، تماس و ارتباط منظم و حوبی با والد دیگرشان دارند. امروزه غالب فرزندان تازه متولد شده در سوئد با پدر و مادر واقعی خود زندگی می كنند.
                            فراموش نباید كرد كه یك خانواده تك نفره اغلب بدیلی است در برابر رابطه ای ناسالم و بیمار بین دو فرد. این بدان معنی است. "هنگامی كه رابطه بین دو زوج به بن بست می رسد، آلترناتیو دیگری وجود دارد كه برای یك كودك می تواند به مراتب بهتر از به سر بردن در یك زندگی مشترك ناهنجار باشد. حتی تحقیقات دكتر تیبر Teyber روانكاو آمریكائی نیز نشان دهنده آنست كه كودكانی كه در آمریكا همراه با والدین پر اختلاف و نزاع زندگی می كنند، در قیاس با كودكانی كه پدر و مادرشان جدا از هم بسر می برند، آسیب روانی بیشتری می بینند. وانگهی كودكانی كه قبلا با پدر و مادر خویش زندگی میكرده اند، مدت ها بعد از جدائی، بار مشكلات روحی دوران اختلاف و جدائی و صرفا به دلیل جدائی شكل گرفته، كار ساده ای نیست. وانگهی پژوهش ها نشان می دهد كه در دو سال اول بعد از جدائی كودك و والد در دوران بحرانی بسر می برند. اما در دراز مدت چنین كودكانی از وضعیت روحی مناسب تری نسبت به دوران زندگی پر تنش گذشته برخوردار می گردند. از سوی دیگر در سوئد سرپرستی كودكان توسط مادران تنها به لحاظ اقتصادی، كمتر آنان را (در قیاس با دیگر كشورها) با دشواری روبرو می سازد. در سوئد هشتاد و پنج درصد زنان مزدوج و تنها، به كار اجتماعی مشغولند كه چنین برابر میزان اشتغال زنان آمریكائی است و از سایر كشورها نیز بالاتر است. در پیش گرفتن سیاست مالیاتی جداگانه برای زن و مرد در خانواده، افزایش اشتغال اجتماعی زنان را در پی داشت. كمك هزینه های دولتی برای كودكان نیز به نوبه خود از بروز برخی پیامدهای منفی هنگام جدائی جلوگیری كرده است. رفرم در حقوق خانواده امكان سرپرستی مناسب كودكان را بعد از جدائی تقویت نمود. موقعیت زنان شاغل در بازار كار (با قوانینی نظیر مرخصی یك ساله بعد از زایمان همراه با حقوق، حق بازگشت بعد از آن به كار قبلی، حق كار نیمه وقت در دوران یك سالگی نوزاد بدون از دست دادن حق كار تمام وقت) تقویت گشت. همچنین تنها 2\7 درصد از مادران جدا شده هستند كه در آمدشان از سطح متوسط درآمد عمومی كمتر است. این رقم در مورد مادران جدا شده در آلمان 32 درصد و آمریكا 6\56 درصد است.

                            همچنان كه لیندا هاس (Linda Haas) و باربارا هوبسن جامعه شناسان آمریكائی به درستی اشاره می كنند، نگرش محافظه كار و ضد فمینیستی پوپنو مانع از آن شده است كه او بتواند دریابد كه بهبود موقعیت زنان عملا به معنای بهبود موقعیت كودكان در چنین خانواده هائی است. پوپنو در بررسی خود از موقعیت كودكان در جامعه سوئد، به امنیت اقتصادی و مادی
                            و حقوق و امكانات آن ها برای یك زندگی هنجار توجه چندانی ندارد. امری كه در پرورش و رشد عاطفی كودك بسیار مهم است. پرفسور جامعه شناس سوئدی خانم لیلیستروم (Liljestrom) بر خلاف پوپنو بر آنست كه افزایش برابری زنان و مردان و آزادی زنان، تاثیرات مثبتی بر زندگی خانوادگی داشته است. زیرا تنها تحت چنین شرایطی عشق می تواند اساس یك رابطه را تشكیل دهد كه زندگی هنجاری را می آفریند.

                            پوپنو معتقد است اینكه به اعتبار وجود مهد كودك ها و مراقبت اجتماعی از كودكان، پدر و مادر هر دو امكان اشتغال در خارج از خانه را می یابند، الزاما به نفع كودك نیست. از نظر او آن چه كودك بیش از هر چیز بدان نیازمند است، وجود مادران خانه دار است كه از كودك مراقبت كنند. همان طور كه بیترمن اشاره می كند، بسیاری از پژوهش ها نشان می دهند كودكانی كه مادرانشان به كار اجتماعی مشغول بوده و خود به مهد كودك رفته اند، بهتر از كودكانی كه به مهد كودك نرفته و مادرانشان به مراقبت از آن ها پرداخته اند، در مدارس رشد كرده اند. از سوی دیگر پوپنو هیچ مبنای تجربی برای اثبات ادعای خویش در این مورد به دست نداده است. با این وجود تا آن جا كه به خانواده تك والده مربوط است پژوهش ها نشان داده اند كه مادران هرگز نمی توانند هر دو نقش (مرد و زن) را برای كودك ایفا كنند. امری كه برای پرورش كودك مهم بوده و به هر دو نیازمند است. در این زمینه، كودكان تك والد (پدر یا مادر) خلائی را احساس می كنند. همچنین غیر قابل انكار است كه گذار از جمع گرائی سنتی به فردگرائی در جامعه مدرن از همبستگی و نزدیكی در میان اعضای خانواده در قیاس با گذشته كاسته است و برخی از نیازهای عاطفی و روحی كودكان تامین نمی شوند.

                            Comment


                            • در این زمینه جا دارد تعمق و پژوهش بیشتری صورت پذیرد. با این وجود راه چاره را نه در بازگشت به الگوهای قدیمی خانواده و آرزوهای نوستالژیك بلكه در راه حل های نوین باید جستجو كرد. راه حل پوپنو در تقویت خانواده هسته ای، از این نظر، حركتی به قهقرا است كه پیامدهای منفی بسیاری به ویژه برای زنان در پی خواهد داشت.

                              پیامدهای سیاست تقویت خانواده

                              پیشنهادات پوپنو برای مقابله با تضعیف خانواده قبل از هر چیز زن ستیزانه است. خواست بازگشت زنان به خانه و تقویت نقش مردان در خانواده به معنای تجدید تقسیم كار جنسی سنتی و تشدید وابستگی زنان به مردان است. همچنین "موظف" كردن هر فرد به تشكیل خانواده و هر زن به مادر شدن معنائی جز محدود نمودن آن ها ندارد. از نظر پوپتو آزادی زنان مهم ترین دلیل فروپاشی و یا تصعیف خانواده است. روشن است كه بهبود موقعیت زنان، دلیلی به ادامه رابطه فرودستی - فرادستی كه بین زنان و مردان در شكل كلاسیك خانواده وجود دارد، یافت نمی شود و زنان آزاد و شاغل اشكال دیگری از روابط را كه در آن استقلال خود را از دست ندهند، جستجو می كنند. این تحول است كه از نظر او ناخوشایند است. او می خواهد با نیمه وقت شدن زنان شاغل و یا حذف آنان از بازار كار، این استقلال را زیر سؤال ببرد. علاوه بر آن پیشنهادات محافظه كارانه پوپنو در تقویت خانواده هسته ای این امكان را به دولت
                              و بازار میدهد كه به ویژه در دوران بحران اقتصاد كنونی با كاهش هر چه بیشتر رفاه اجتماعی و خانه نشین كردن زنان، از مخارج "اضافی" دولت و بازار تا آن جا كه میسر است بكاهد. همچنین این پیشنهادات عملا به معنای مشروعیت بخشیدن به ایدئولوژی خانواده است. ایدئولوژی های محافظه كار تاكید یك جانبه ای برجنبه های مثبت خانواده برای فرد و جامعه دارند. از این دیدگاه خانواده بورژوائی یك نهاد ضروری است و می بایست در برابر تهدیدات جامعه مدرن با اقداماتی نظیر آن چه پونپو پیشنهاد می كند، محافظت شود.

                              به زبان روشن تر، ایدئولوژی خانواده گرا، خواهان تقویت بینش قدیمی است كه بر پایه ستم جنسی و طبقاتی در جامعه و خانواده استوار است. ایده آل مورد نظر پوپنو (خانواده هسته ای بورژوائی)، خانواده ای سلطه گر است كه مناسبات پدرسالار - سرمایه سالاری را در جامعه مدرن مشروعیت می بخشد. پیش از این ویلهلم رایش و آدرنو نشان داده اند كه چه رابطه نیرومندی بین این نوع خانواده و فاشیسم و دیكتاتوری وجود دارد. آن چه در واقع مورد نقد پوپنو و دیگر ایدئولوگ های محافظه كار است، اشكال جدیدی از روابط است كه بر پایه دوستی در زناشوئی، پرورش آزاد و آزادی جنسی استوار است. آزادی از الگوی خانواده هسته ای در واقع انتخاب آزادانه را رشد داده است. تحلیل پوپنو از تضعیف خانواده در سوئد و دیگر جوامع مدرن، می تواند منبع مهمی برای پژوهشگران باشد، اما زاویه نگرش او قهقهرائی است و پیشنهاداتش چیزی جز محدود كردن انتخاب آزادانه در رابطه یك زوج نیست.

                              نتیجه

                              منتقدین پوپنو و دیگر ایدئولوگ های محافظه كار در زمینه ی جامعه شناسی خانواده، خود طیف ناهمگونی را تشكیل می دهند كه از جامعه شناسان لیبرال گرفته تا رادیكال ها و فمینیست ها را دربرمی گیرد كه نه در نقد خود و نه به ویژه در ارائه آلترناتیو هم زبان نیستند. برای مثال جامعه شناسان لیبرال همچون دالستروم برآنند كه هیچ نشانه ای دال بر این كه تنوع اشكال رابطه دو جنس و تضعیف خانواده هسته ای به معنای كاهش اهمیت زندگی خانوادگی در سوئد و دیگر جوامع مدرن است، وجود ندارد.

                              اما این ها خود نیز روشن نمی كند كه چه معیاری برای سنجش تضعیف و یا تقویت خانواده به كار می برند.

                              چنین ادعائی همان قدر می تواند غیر تاریخی باشد كه ادعای پوپنو كه تنها یكی از اشكال خانواده را معیار قرار می دهد. این واقعیتی است كه خانواده بسیاری از كاركردهای سابق خود را از دست داده است. در نتیجه در یك چشم انداز تاریخی خانواده همچون یك نهاد اجتماعی تضعیف شده است و این روندی ست كه در جوامع مدرن غربی كاملا به چشم می خورد. مشكل جامعه
                              شناسان لیبرال (سوئدی و غیر سوئدی) آنست كه در دفاع از تحولات مثبتی كه به نفع زنان و گسترش فردیت در جامعه مدرن رخ داده، می كوشند ادعای تضعیف خانواده را همچون پیامدی از این تحولات زیر سوال برند. اما می توان از زاویه سومی نیز به مسئله نگریست: تضعیف خانواده را به عنوان یك واقعیت پذیرفت بدون آن كه آن را ضرورتا پدیده ای منفی خواند. موضعی كه بسیاری از فمینیست ها و رادیكال ها به آن معتقدند. با این همه نمی توان تمامی پیامدهای تضعیف و یا فروپاشی خانواده را مثبت خواند. خانواده تا حدودی در جبران خلا عاطفی و روانی انسان تنهای جامعه مدرن نقش ایفا می كند. همچنین تاكنون بدیل روشن
                              و عملی كه بتواند پاسخ گو و جایگزین تمام كاركردهای خانواده (در مفهوم مدرن آن) گردد، به دست نیامده است. از همه مهم تر هنوز روشن نشده است كه فروپاشی خانواده هیچ تاثیر سوئی بر كودكان ندارد. پژوهش های هوئم و دیگر جامعه شناسان سوئدی نشان داده است كه در كشوری نظیر سوئد كه خانواده در آن جا از همه جا ضعیف تر است، كودكان به لحاظ حقوقی، اقتصادی و مادی از شرایط بهتری نسبت به دیگر جوامع برخوردارند. اما آیا آن ها توانسته اند روشن؟! كه كودكان سوئدی (به ویژه آن ها كه در خانواده تك والد به سر می برند) از كمبود عاطفی و روانی برخوردار نیستند؟ پاسخ به این پرسش منفی است. با این همه یك مسئله كاملا روشن است. بازگشت به روابط گذشته پاسخ مشكلات حال و آینده نیست!

                              Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X