Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • نمی دانم اين حسن ايران است يا عيب آن که هر يک ازما از شالوده ی تربيتی خاصی برآمده ايم. اما همه ی ما وقتی وارد چون و چرای سياسی می شويم سرنوشت واحدی پيدا می کنيم که خلاصه می شود در: تنهايی و دل شکستگی!

    نامه ات را خواندم و سخت گريستم. نه از آن رو که تنها مانده ای، بلکه از آن رو که به ريشه های نابسامانی سياسی رسيده ای که جهل است. اما اين جهل خاص عوام نيست. نخبگان هم از آن نصيبی برده اند.

    تو اولين و آخرين قربانی نيستی. شکرگزار باش که نام و آوازه ای داشته ای و داری. به يادآور آن همه نوجوانان، جوانان و پيران مبارز از هر دسته و گروه را که از سال ۱۳۵۷ قربانی شده اند و نام و آوازه ای ندارند. آنها تن به جوخه های اعدام سپرده اند يا آواره ی جهان شده اند يا در حاشيه ی قضايا صحنه ی بازی های سياسی امروز را نظاره می کنند. اما اين به مفهوم آن نيست که تاريخ آنان را به دست فراموشی بسپارد. از سال ۱۳۷۶ که بحث اصلاحات و حقوق متهم مطرح شد، بلافاصله اعلام کردند که خط قرمز مطبوعات اصلاح طلب اين است که به جنايات دهه ی انقلاب نپردازند و چنانکه افتد و دانی نپرداختند.

    از آن رو وارد اين مرور شتابزده ی تاريخی شدم تا شايد آبی بر آتش وجودت بريزم. يادآوری می کنم که زبان ها و قلم های هتاک، پروانه و داريوش فروهر را مأمورين جمهوری اسلامی می خواندند. بلافاصله بعد از آنکه تکه تکه شدند مورد تجليل و تکريم قرار گرفتند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل! در دهه ی نخست انقلاب که حتما تو نيز جوان انقلابی مخلصی بودی، همه ی کسانی که پيش از انقلاب اعتبار و آبرويی داشتند تبديل شدند به "جرثومه های فساد" و عوامل سازمان های جاسوسی اسرائيل و امريکا و انگليس...، بی گمان امثال تو و همفکرانت اين تجربه را که انباشته است از ترس و ناامنی پشت سر نداريد. انقلابيون با خود مرزبندی "خودی" و "غيرخودی" را آوردند و اصلاح طلبان به اين مرزبندی وجهه ی تازه ای بخشيدند که ادامه دارد.

    در سه دهه ی اخير قربانيان گمنام بسيار داشته ايم و البته در يک دهه ی اخير از برکت توجه محافل بين المللی به نقض حقوق بشر در ايران، هرچند وقت يک بار فردی از منتقدان جمهوری اسلامی در جايگاه قهرمان ملی تريبون های خبری خارج از کشور را به خود اختصاص می دهد. البته آسياب به نوبت بوده است و پياپی قهرمانان در دنيای ارتباطات جای خود را به ديگری داده اند. در هر حال تو، من و ديگران بخت آن را داشته ايم که چندی از اين فرصت بهره مند بشويم.

    تنها تو نيستی که اغلب نامت از قلم می افتد. بسيار کسان را از قلم انداخته اند. به عمد، يا به سهو. در آغاز نامه تو را دعوت کردم تا درد قربانيان گمنام و خانواده های مظلوم آنها را که دارند صحنه ی غير عادلانه ای را نظاره می کنند بشناسی و سرخوردگی، مظلوميت و احيانا فراموشی را که دارد استخوانت را خرد می کند با مظلوميت قربانيان گمنام در مقايسه بگذاری. تأکيد می کنم تو، من و ديگران بخت آن را داشته ايم که مدتی بر تريبون های خبری سوار بشويم و سپس در تنهايی وعزلت يعنی ايستگاهی که آخرين منزلگاه ايثارگران در تاريخ معاصر ايران بوده است پياده مان کرده اند. چندی پيش در نقطه ی اوج تنها ماندگی در خانه ی محقرم در هاروارد دست بردم و سرگذشت خليل ملکی را خواندم. مثل آب ذهن گر گرفته ام را تسکين بخشيد. آن وقت سراغ کامپيوتر رفتم تا ايميل هايم را چک کنم. در آنجا اطلاعيه ای يافتم که ايرانيان عزيز نوشته بودند بخش عمده ای از ۷۵ ميليون دلار اهدايی خانم رايس به من رسيده است. باور کن غمگين نشدم. خنديدم و به ياد آوردم که برای پرداخت اجاره خانه و شهريه ی دخترم دست خالی هستم. همان وقت دختر بزرگم ليلی زنگ زد و گفت بالاخره توانسته يک سرمايه دار نيکوکار ايرانی را متقاعد کند تا وامی با بهره ی پنج درصد به او بدهد. او اين وام را برای شهريه ی دانشگاه لازم دارد. ليلی از آن وقت که با من و پدرش چنان کرده اند که می دانی نتوانسته است دانشگاه برود. آنقدر در چرخه ی کارهای سخت خسته شده که نتوانسته هم کار کند، هم درس بخواند. اين مختصر دردها را برايت بازگو می کنم تا بدانی که تنها نيستی. يک تاريخ که انباشته است از افترا زنی، تهمت و ناسزا به آزادی خواهان پشت سر داری و چه بسا پيش رو. بنابراين دعوت به مقايسه ی تاريخی به مفهوم آن نيست که از دل داغدارت خبر ندارم. تو در کنج زندان روشنايی برخی حقايق را کشف کرده ای و من بعد از رهايی از زندان و در ايالات متحده ی امريکا.

    طبرزدی عزيز،

    حتی يک نهاد حقوق بشر داخل کشور از سيامک پورزند، پيرمرد ستمديده و بی گناهی که قربانی توطئه های امنيتی شد حال و احوالی نپرسيده است. وقتی هم که از زندان به بيمارستان منتقل شد و در حال مرگ بود بسيار کسان از او عيادت کردند به استثناء فعالان حقوق بشر. دو سال پيش، از يک شخصيت پر آوازه ی حقوق بشری ايران پرسيدم چرا چنين است؟ شنيدم: تابع افکار همکارانم هستم. آنها اجازه نمی دهند از سيامک پورزند مانند ديگر زندانيان حمايت بشود.

    عزيزم، روزی که در سال ۱۳۸۰ وارد امريکا شدم با ناباوری ديدم تو و منوچهر محمدی و احمد باطبی و تنی چند قلب های ايرانيان خارج از کشور را تسخير کرده ايد. بی پرده بگويم. شگفت زده شدم. چون می دانستم درون ايران کمتر شما را می شناسند حال آنکه در راديوها و تلويزيون های فارسی زبان تبديل شده بوديد به رهبران جنبش های درون ايران.

    زمان به سرعت گذشت. نام های ديگری شاخص شدند. اينک در اطلاعيه های اعتصاب غذای جهانی (که من آن را به احترام همه ی زندانيان سياسی ايران امضاء کرده ام) از عکس ناصر زرافشان، طبرزدی، منوچهر محمدی و ديگرانی که در زندان ها دارند می پوسند خبری نيست.

    زمان گذشت. اميرانتظام با سابقه ی ۲۵ سال زندان و در حاليکه در حبس خانگی است به حاشيه رانده شده است.

    زمان گذشت. دردها و شکنجه های جسمی و روحی سيامک پورزند فراموش شد. از او نام نمی برند و با هوشياری مرزبندی خودی و غيرخودی را به فراسوی مرزهای ايران رسانده اند و آن را پاس می دارند.


    طبرزدی عزيز، اگر تو اميد داری که به جمع خانواده ات بپيوندی و برای بچه ها و نوه هايت قصه های تاريخی بگويی و بنويسی، سيامک پورزند حتی اين اميد را در خود کشته است. او در يک آپارتمان محقر تنهای تنها با عوارض فلج کننده ی شکنجه هايی که تحمل کرده سر و کله می زند. خروج او از کشور ميسر نيست. ورود من مساوی است با بازداست و شکنجه و متهم شدن به جاسوسی! راست بگويم توان جسمی برای تحمل فحش و لگد و توهين را ندارم. از آن بدتر تصور حضور در شوهای امنيتی و تلويزيونی حالم را به هم می زند. پيرمردی که به او تهمت اخذ ميليون ها دلار از دولت امريکا بسته اند اگر ما برايش هرچند يک بار پول مختصری نفرستيم گرسنه می ماند. او پيش از دستگيری در انجمن سنديکای مهندسين ساختمان و مجموعه ی فرهنگی تهران کار می کرد. هر دو سازمان ار ترس عذرش را خواستند و تنهايش گذاشتند. اين هم نشانه ی ديگری از آن ريشه ها که تو به دنبالش می گردی.

    او مانده است با مستمری ناچيز بازنشستگی آموزش و پرورش و حسرت دوری از فرزندان دلبندش و تنهايی بيکران که بر او تحميل کرده اند. اين درجه از درد البته به مراتب دشوارتر از دردهايی است که شکنجه گران در زندان ها بر قربانيان وارد ساخته اند.

    ديشب سيامک با صدای شکسته ای گفت: قهرمانان فرامشکارند. آنها فقط اسامی برخی قربانيان که در حلقه ی دوستانشان بوده اند را به ياد می آورند و از امکانات جهانی فقط برای حمايت از آنها استفاده می کنند.

    و من در پاسخ به او گفتم:
    قهرمانان خسته اند.

    Comment


    • راهی که امروزه شهرهای همدان، کنگاور، کرماشان (کرمانشاه)، سرپل‌زِهاب، قصرشيرين و خسروی را به سرزمين مياندورود (بين‌النهرين) پيوند می‌دهد؛ همان راه باستانیِ چند هزار ساله است که سرزمين‌های خاوری و ميانی ايران‌زمين را به سرزمين‌های باختری و به بابل و نينوا و ديگر شهرهای مياندورود پيوند می‌داده است. اين راه در ۳۰ کيلومتری کرمانشاه، دشت خرم بيستون و دامنة کوه «پَـرو» را در می‌نوردد. اين خرمی بيش از هر چيز وامدار رود خروشان گاماسياب و چشمة باستانیِ هميشه جوشانِ بيستون می‌باشد. در درازای اين راه و به ويژه در بيستون، يادمان‌های باستانیِ فراوانی به چشم می‌خورد که نشانة رويکرد ويژة پيشينيان به اين سامان بوده است.
      نام بيستون واژة «بيسْـتون» (که امروزه به اشتباه «بيسُـتون» گفته‌ می‌شود) در زمان هخامنشی و شايد پيش از آن، بگونة بَـگَـستانَـه/ بَـغَـستانَـه (= جايگاه خدا) و در زمان‌های بعدی به گونه‌های «بِـهيسـتان/ بيسْـتون/ بـاغـستان/ بُـستان» تغيير حرف و آوا داده است. آنگونه که از نوشته‌های «ديودور سيسيلی» تاريخ‌نويس يونانی (سدة نخست پيش از ميلاد) بر می‌آيد؛ در زبان يونانی آنرا به شکل «بَـغيستانُـن» (βαγίσταυου) می‌شناخته‌اند. همو به نقل از کتسياس روايت می‌کند (Didorus, ΙΙ, ۱۳, ۲) که ايرانيان، کوهساران بيستون را از آنِ خدای بزرگ خود می‌دانند. اين نام در آثار جغرافيا‌نويسان پس از اسلام و نيز با اقتباس آن، در زبـان‌ انگليسی و بعضی ديگر از زبان‌های اروپايی، به گونة تلفظ پهلوی آن يعنی«بِـهيستون» (Behistun) شناخته شده است.
      يادمان داريوش بزرگ شايان‌ترين و باشکوه‌ترين يادمان‌های کهن منطقة بيستون، سنگ‌نگاره و سنگ‌نبشتة داريوش بزرگ (يکم) هخامنشی (۵۲۱- ۴۸۶ پيش از ميلاد) می‌باشد که در حدود سال‌های ۵۲۰ پيش از ميلاد، در کنار راه و بر سينة پرتگاهی دور از دسترس با ده‌ها متر بلندی از سطح جاده و در برابر چشمة بیـستون تراشيده شده است. اين اثر با حدود ۲۰ متر درازا و ۸ متر بلندا، بزرگترين سنگ‌نبشتة جهان است و از آن در کتاب‌های بسياری از نويسندگان و جغرافيا‌نويسان قديم ياد شده است.
      کهن‌ترين مورخ و متن تاريخی ما می‌توانيم از داريوش بخاطر نگاشتن کتيبة تاريخی بيستون، به عنوان کهن‌ترين تاريخ‌نويس شناخته شدة ايرانی نام ببريم. همچنين به همين ملاحظه، کتيبة بيستون نخستين متن تاريخیِ شناخته شدة ايرانی بشمار می‌رود. اين نبشته که تا پايان ستون چهارمِ متن پارسی باستان، رويدادهای سال‌ نخست پادشاهی داريوش را بازگو می‌کند؛ بجز ارزش تاريخی، يکی از کهن‌ترين منابع اعلام در زبان‌های ايرانی است و برای بررسی دگرگونی واژگان ايرانی، نام‌های کسان، شهرها، رودها، کوه‌ها و نيز برای شيوة نگارش، گاهشماری، انديشه‌ورزی و بسياری بايسته‌های ديگر، نگرگاه ويژه و پر ارج پژوهندگان گوناگون است. ستون پنجمِ همان متن، تکمله‌ای بر کتيبة قبلی و در بر دارندة گزيده‌ای از رويدادهای سال‌های دوم و سوم پادشاهی اوست.
      در اين متن، داريوش در آغاز به معرفی خود و پدرانش می‌پردازد. (اين تبار‌نامه تفاوت‌های متعددی با تبارنامة گزارش شده در تاريخ هرودوت دارد.) پس از اين با احترام، از اهورامزدا و بخشش او سخن می‌راند که تا پايان کتيبه بارها تکرار می‌شود. البته پرستش اهورامزدا توسط داريوش و ديگر ايرانيان به هيچ‌روی دليلی بر زرتشتی بودن آنان نيست. چرا که پرستش اهورامزدا متعلق به بسياری از اديان ايرانی بوده و از روزگاران کهن‌تر و دستکم از زمان کاسيان در ايران شناخته شده است. کـاسـيان، به موجب کتيبه‌های باقی مانده، اهـورامـزدا را به گونة « اَشـوریـاش- مَـزوتـاش» می‌شناختند. در گزارش بابلیِ کتيبة داريوش نيز از اهورامزدا با عنوان «خدای آرياييان» نامبرده شده است. پس از اين داريوش به معرفی سرزمين‌های تابعة خود می‌پردازد که ضمن آن از ۲۳ کشور نام می‌برد که البته تا پايان پادشاهی‌اش تعداد آنها به ۳۰ کشور می‌رسد. سپس در ادامة کتيبة طولانی و مفصل خود و با ثبت دقيق زمان و تقويم، شرح نبرد با شورشگرانی را می‌دهد که در نخستين سال پادشاهی خود (به گفتة خودش) به دروغ ادعای شاهی کرده و کشور را به آشوب کشانده بودند. (واژه دروغ و پرهيز از دروغ، بارها و بارها در اظهارات داريوش تکرار شده و بر آن تأکيد شده است.) در ادامة متن همچنين با مضامين ديگری مانند سفارش به تباه نکردن کتيبه، دعای نيکِ «دودمان فراوان» برای نگهدارندگان نگاره‌ها و کتيبه، رفتار به عدالت و مطابق با قانون، معرفی ياران خود، و بسياری مطالب ديگر روبرو می‌شويم. در سراسر کتيبه، داريوش نسبت به دشمنان و شورشگران نامبرده شده، سخن زشت و ناپسند و تهمت‌های نابجا بکار نمی‌برد.
      روش ساخت برای تراشيدن سنگ‌نگاره و سنگ‌نبشتة بيستون، جايی در ارتفاع چند ده متری سطح زمين و در دامنة رو به جنوبِ کوه پَـرو انتخاب شده است. اما با اين وجود به نظر می‌آيد که در زمان ساخت آن، راهی برای دستيابی آسان به محل کارگاه وجود داشته است. بقايای مبهم پلکانی در بخش‌های بالايیِ کوه و نيز آثار تراشيدن تخته‌سنگ‌های زير کتيبه تا نزديکی‌های زمين، نشان‌دهندة وجود راهی به سوی بالا است. راهی که سنگ‌تراشان پس از پايان کار و به هدف دسترس ناپذير کردن کتيبه، در ضمن پايين آمدن، آنرا نيز تراشيده و محو کرده‌اند. نبشتن کتيبه‌ای تاريخی در چنين بلندای دست ناپذيری که از پايين کوه نيز به هيچوجه قابل خواندن نيست، نشان‌دهندة اينست که داريوش اين متن را نه برای مردمان روزگار خود، بلکه منحصراً برای آيندگان نوشته بوده است. آثار حجاری شده در بيستون از نگرگاه فن‌آوری و سازو‌کار ساخت، از بهترين نمونه‌های هنر هخامنشی است. ما از ابزارها و شيوه‌های ساخت و پرداخت چنين نگاره‌هايی بر روی سنگ آهک که هنوز پس از ۲۵۰۰ سال بسيار صيقلی و براق هستند، اطلاعی نداريم. با توجه به رنگ لعاب‌گونة قهوه‌ای مانندی که پس از همراه شدن با ذرات اکسيده شدة عناصر آميختة سنگ آهک، در سراسر نمای کتيبه به چشم می‌خورد؛ و نيز با توجه به اينکه در داخل حروف چند سطرِ نخست متن پـارسی باستان، بقايای سرب ديده شده است؛ به نظر می‌رسد که پس از پايان نوشتن متون، داخل آنها را برای پايداری بيشتر با سرب، و تمام نمای کتيبه را با اندودی که برای ما ناشناخته است؛ پوشانده بوده‌اند. در حين ساخت، هر کجا که به دليلی سطح سنگ تخريب می‌شد؛ قطعه سنگ ديگری را به اندازة محل تخريب شده می‌تراشيده و در جای آن نصب می‌کرده‌اند. نمونة اين وصله‌ها در قوس کمان داريوش و سردارِ همراه او و نيز در کلاه و دستِ «گوی بالدار» (نشان ملی ايران باستان و نماد خورشيد و اهورامزدا) ديده می‌شود.
      وضعيت ظاهری سنگ‌نگاره بزرگترين چهرة سنگ‌نگاره، سيمای داريوش بزرگ است که به اندازة طبيعی با بلندای ۸/۱ متر تراشيده شده و پيکرة مُغ گِئومات در زير پای او افتاده است. پشت سرِ داريوش، دو تن از ملازمان او به اندازة ۵/۱ متر با نيزه و کمان ايستاده‌اند و در برابر او نُه نفر شورشگرِ نامبردار شده در کتيبه با دست‌ها و گردن‌های بسته، به رديف ايستاده‌اند. در بالای همة آنها نشان گوی بالدار جای گرفته است. اين بخش حدود ۶ متر درازا و ۳ متر بلندی دارد.
      شباهت با سنگ‌نگارة آنوبانی‌نی شباهت بسيار زياد اين نگاره با سنگ‌نگارة «آنـوبـانـی‌نـی» در سرپل‌زِهاب، نشاندهندة توجه داريوش به اين اثر ۴۰۰۰ ساله است. در آنجا نيز شمار اسيرانی که با ريسمانی مهار شده‌اند به نُه نفر می‌رسد و در برابر آنان ايزدبانويی قرار دارد که حلقه‌ای در دست و گوی خورشيد را بر کنار دارد. اين حلقه و گوی خورشيد به گونه‌ای ديگر در نشان گوی بالدارِ بيستون تکرار شده است.
      وضعيت ظاهری کتيبه‌ها سنگ‌نبشته يا کتيبة داريوش به سه زبان و خطِ پارسی باستان، عيلامی نو و اَکَدی (به گويش بابلی نو) و در مجموع در ۱۱۱۹ سطر نويسانده شده است. همانگونه که در طرح و نقشة آخر کتاب ديده می‌شود؛ متن بابلی از ديد ناظر، در سوی چپ نگاره و بر دو پهلویِ صخره‌ای به پهنای ميانگين ۸/۳ متر و بلندای ميانگين ۵/۳ متر در ۱۱۲ سطر نوشته شده است و ترجمة بندهای ۱ تا ۶۹ متن پارسی باستان را در بر می‌گيرد. متن عيلامی در سوی راست نگاره و در چهار ستون به بلندای ۱/۲ متر و پهنای ۵/۱ متر در ۳۲۳ سطر نوشته شده است که در همان زمان به انگيزة افزودن چهرة سکونخای سکايی، بخشی از آن را پاک کرده و مجدداً همة متن عيلامی را در سه ستون و ۲۷۰ سطر در پايين نبشتة بابلی تراشيده‌اند. متن پارسی باستان در زير نگاره و در چهار ستون ۴ متری و يک ستون ۲ متری، همگی به پهنای ميانگين ۹۳/۱ متر در ۴۱۴ سطر به خط ميخی بسيار زيبا و باشکوه پارسی باستان نويسانده شده است. بجز ایـن، چـندين کـتيبة کوچک در جای‌های گوناگون سنگ‌نگاره به چشم می‌خورد که در بر دارندة نام شورشگران و همچنين گزيده‌هايی از کتيبة اصلی می‌باشد. بيشتر کتيبه‌های کوچکِ بيستون به سه زبان نگارش يافته‌اند، اما کتيبة A و K تنها به زبان‌های پارسی‌باستان و عيلامی، و کتيبة L تنها به زبان عيلامی نويسانده شده است.
      رونويس‌های ديگر کتيبه از اين کتيبه نسخه‌های آسيب‌ ديده‌ای به خط و زبانی که فعلاً آرامی ناميده می‌شود، در بابل و مصر نيز پيدا شده است. نسخة بابلی که قطعاتی از سنگ‌نگاره را نيز به همراه دارد؛ بر روی سنگ، و نسخة مصری که از جزيرة اِلِـفانتين در ميانة رود نيل بدست آمده است، بر روی پاپيروس نگاشته شده‌اند. به نظر می‌آيد همانگونه که در متن اصلی نيز به آن اشاره رفته است؛ نسخه‌های متعددی از کتيبه را برای نواحی گوناگون فرستاده بوده‌اند. ارسال برخی از اين رونويس‌ها به هنگام پادشاهی داريوش بزرگ و برخی ديگر در زمان پادشاهان بعدی و از جمله داريوش دوم صورت پذيرفته بود.
      تفاوت در آوانويسی آوانوشت و ترجمة کتيبه‌های پارسی باستان هنوز دچار پاره‌ای ناسازگاری‌ها و دوگانگی‌هاست که بيشتر تلفظ دقيق نام‌ها را در بر می‌گيرد. در آثار پژوهشگران، نام‌های بکار رفته در کتيبه به گونه‌های متفاوتی ثبت شده‌اند که در حال حاضر و با دانش امروزی نمی‌توان هيچکدام را بر ديگری ترجيح داد. چرا که خط ميخی پارسی باستان در سرشت خود امکان تلفظ دقيق را برای ما فراهم نمی‌سازد و تنها در زمان خود به سبب آشنايیِ مردم با واژه‌ها، به درستی قابل خواندن بوده‌اند. از سوی ديگر تلفظ نام‌ها در متن پارسی باستان با تلفظ همان نام در متن‌های عيلامی و بابلی متفاوت است.
      تفاوت در ترجمه هر سه متنِ کتيبة بيستون، ترجمة برابر و يکسانِ يکديگر نيستند و نسبت به يکديگر تفاوت‌های کم و بيشی را عرضه می‌دارند. از سوی ديگر هيچيک از ترجمه‌های امروزیِ کتيبه، معادل دقيق معنای واژگان اصلی آنرا ارائه نمی‌کنند. بدين لحاظ استناد کردن به يک واژه يا استنباطی که محصول توجه صرف به بارِ معنايی واژه‌ای در ترجمه باشد؛ امری کاملاً نادرست است. ترجمه‌های امروزی بر مبنای مضمون و محتوای کلی آن انجام می‌پذيرد و به همين ترتيب تنها با استناد به مضمون کلی آن می‌توانيم اظهار نظر نماييم. بطور نمونه می‌توان از واژه‌ای نام برد که در متن پارسی باستان به گونة «کارَه» آمده و در ترجمة همة پژوهشگران و از جمله در اين گزارش بيشتر به «سپاه» و گاه به «مردم» برگردانده شده است. اما شواهدی که هنوز به اثبات نرسيده است وجود دارد که «کارَه» نه تنها به معنای سپاه، بلکه نوعی انجمن مردمی يا انجمن بِهان را نيز در نظر دارد که به شکلی در انتخاب او به پادشاهی و نظارت بر او نقش داشته است.
      خط يا زبان آريايی يکی از جنجالی‌ترين بخش‌های کتيبة داريوش، بند پايانی ستون چهارم (سطر ۸۹) می‌باشد که از نگارش يا ترجمة ديگری از کتيبه به «آريايی» (خط يا زبان؟) ياد می‌کند که ترجمة دقيق آن می‌تواند روشنگر بسياری از ناگفته‌ها در بارة زمان پيدايیِ خط ميخی پارسی باستان باشد که امروزه محل اختلاف نظر فراوان است. از سويی آثاری به اين خط از پادشاهان و شاهان محلی هخامنشیِ پيش از داريوش به دست آمده است

      Comment


      • در ايران، حجه الاسلام سيد حسن ابطحی، پدر آقای محمدعلی ابطحی، دست راست آقای محمد خاتمی، را دستگير کرده اند. چرا؟ زيرا «سيد»، که عمری را در مصاحبت با مدعيان ديدار امام زمان گذرانده و درباره آن «سعادتمندان» کتاب نوشته، گويا اخيراً زمزمه ای هم درباره «تشرف» خودش به آن «آستان قدس» کرده است.
        قضيه چيست؟ در کشور امام زمان، در سرزمين چاه جمکران، در سرزمينی که ليست نمايندگان مجلسش را به امضاء امام زمان می رسانند، در سرزمينی که امام زمانش از جمکران خود را به نيويورک می رساند تا رئيس جمهور برگزيده خود را در هاله ای از نور محافظت کند، چه عيبی دارد که سيد حسن ابطحی بيچاره هم با حضرت تماسکی برقرار کرده باشد؟
        اما نه؛ اينطور نمی شود؛ يعنی نمی شود که هرکس دلش خواست برود و، مثل قصه های قديمی، دم خانه اش را چهل روز آب و جارو کند تا حضرت خضر به سراغش بيايد و مراد دلش را بدهد. در جمهوری اسلامی هرکسی حق ندارد با امام زمان تماس بگير و يا اگر، بر فرض محال، حضرت خودش با او تماس گرفت، حق ندارد راه بيافتد و اين موضوع را با ديگران در ميان بگذارد.
        و چرا نمی شود؟ دليلش را بايد در اين قانون ساده جامعه شناسی جستجو کرد که مجموعه دينکاران، در هر دين و آئين و مذهبی، وقتی بوجود می آيد که قديسان مرتبط با عالم غيب در آن دين از ميان آدميان همعصرشان رخت بربسته و، در نتيجه، رشته ارتباط جامعه با آنها و با عالم غيب قطع شده باشد. يعنی، آخوند، در هر ده و شهر و کشوری، وقتی می تواند «دام بنهد و سرحقه باز کند» که کسی وجود نداشته باشد که بگويد «من با عالم غيب ارتباط دارم» و مردم هم ادعای اين «طبيب مدعی» را بپذيرند. چرا که اين پذيرش مردم می تواند پيامبر را پيامبر، امام را امام، و پير را پير کند.
        آخوند ميراث خوار مدعيان ارتباط با عالم غيب است و از حاشيه سفره آنها نان می خورد. اما، درست برای همين کار، به برخاستن آنها از ميانه نياز دارد تا ميراث آنها را ـ که کتاب مقدس و مجموعه حديث و از اين قبيل چيزها است ـ گرد آورده و در انحصار خود گيرد و به مردم حالی کند که آنها معنای حرف آمده از عالم غيب را نمی دانند و برای فهم اين معنا بايد به او «رجوع» کنند. او «مرجع تقليد» است و بقيه آدم ها «مقلد» او.
        و بساط آخوند تا زمانی رونق دارد که يک مدعی تازه ی تماس با عالم غيب از راه نرسيده و مردم را به سوی خود جلب نکرده باشد. تا مردم جلب نشده اند باز می شود مسئله اين نوع مدعی ها را بنوعی حل کرد و، مثلاً، طرف را به عنوان مجنون و بيمار روانی راهی تيمارستان کرد ـ همانگونه که در هر تيمارستانی می توانيد ده ها مدعی ناپلئون و رضا شاه بودن و تماس با اجنه و فرشتگان را پيدا کنيد. اما اگر مردم ادعای طرف را جدی گرفتند و دنبالش به راه افتادند داستان تبديل به سيلی می شود که آمده است خانه آخوند را خراب کند.
        به همين دليل هم هست که شما نمی توانيد در تمام دوران زندگی همه پيامبران حتی يک آخوند متعلق به مکتب آنها را پيدا کنيد. از آنجا که، به قول شاعر، «تيمم باطل است آنجا که آب است»، وقتی کسی هست که می شود از طريقش با مقدسين و خود خدا تماس گرفت چرا بايد او را رها نمود و به آخوند مراجعه کرد که اصلاً بنياد کارش بر اين فرض گذاشته شده که با عالم غيب ارتباط ندارد و تنها از طريق دانش مذهبی اش مردم را هدايت می کند؟
        بدينسان، قطع ارتباط با عالم غيب آغاز رونق دکان آخوند است. حالا می شود از ميراث پيامبر و امام «علم» ساخت و «علما» را ـ با لباس های عجيب و غريب ـ براه انداخت تا داد خود از کهتر و مهتر بستانند.
        اما آخوند نمی تواند اين لقمه را چندان هم به راحتی بخورد. هميشه آدميانی پيدا می شوند که ادعا کنند عالم غيب با آنها تماس گرفته و رسالتی را بر عهده شان نهاده است. و چنين کسی که پيدا شد دور تازه ای هم آغاز می شود. اين مدعی بايد بتواند لشگر جمع کند و سيطره آخوندها را براندازد و آخوندها هم بايد، با بسيج کردن مريدان، اين مدعی تازه را از خر شيطان پائين آورند.
        اين داستان را اينگونه هم می توان نوشت: بديهی است که آخوند هميشه هست و فراوان هم هست؛ اما هر پيامبری که آمده قرار است دين و مذهب پيش از خودش را ـ معمولاً با اين بهانه که از راه راست منحرف شده ـ براندازد و،درنتيجه، با اولين معاندی که سر و کار پيدا می کند آخوند متولی «مذهب موجود» است. عيسی را کی بالای دار می کشد؟ آخوند يهودی ـ هر چند که به دست سرباز رومی باشد. مزدک و مانی را کی تير خلاص می زند؟ حضرت «موبد موبدان». اين يکی «فتوا» می دهد و حکومت هم ـ که مشروعيتش را از تأئيد آخوند گرفته ـ مجری فتوا می شود.
        محمد بن عبدالله هم سيزده سال آزگار گرفتار آخوندهای بتخانه کعبه بود. اول جدی اش نگرفتند، بعد مسخره اش کردند و بچه ها را وا داشتند که در کوچه به دنبالش راه بيافتند و شکلک در آورند؛ و موضوع که جدی تر شد قصد جانش را کردند، آن سان که او ناگزير شد شبانه از مکه بگريزد و به یهوديان يثرب (که بعداً «مدينه النبی» نام گرفت) پناه ببرد.
        در اسلام هم اين خطر بالقوه برای آخوندها هميشه وجود داشته که کسی پيدا شود و اعلام بدارد با عالم غيب در تماس است؛ و کارش هم ميان مردم بگيرد. مگر طرفه تر از اين هم می شود که پيامبری خودش اعلام کند که «خانم ها، آقايان؛ من آخرين پيامبر خدا هستم و پس از من کس ديگری نخواهد آمد»؟ مگر محمد ابن عبدالله خودش را «خاتم النبين» نخواند؟ اما آيا مسلمانان حرف پيغمبر خودشان را قبول کردند و در برابر آخوند لنگ انداختند؟ البته که نه. يکی شان اصلاً مرگ پيغمبر را منکر شد، آنسان که، فردای مرگ محمد بن عبدالله، عمر بن خطاب مجبور شد شمشير بکشد و اعلام کند که «هرکس مرگ پيامبر را منکر شود به دست من کشته خواهد شد.» اما مسلمانان باز هم ول کن معرکه نبودند. بعضی هاشان که از شمشير عمر ترسيده بودند گفتند «دروغ چرا؟ محمد نمرده اما به آسمان ها رفته است!»
        آخوند از اين حرف هم بدش می آيد. چرا که اين حرف دری را باز می گذرد که «متوفی راحل» به عالم زندگان برگردد و دکان او تخته شود. پس اين ادعا هم مجازات سنگين دارد. بعضی ها گفتند «لطف خدا که تمام شدنی نيست؛ حتماً جانشينی برای پيامبر هست که راه و چاه آسمان را می شناسد و در مواقع لزوم می تواند با خداوند تماس بگيرد و مسائل ما را حل و فصل کند.» اين ديگر از آن يکی ها هم خطرناک تر است. بايد شهر را گشت و چنين مدعی خطرناکی را پيدا و سر به نيست کرد.
        بدينسان بود که در سال های پس از مرگ پيامبر آخوند کرراً می گفت که پيامبر مرد و رفت و رشته ارتباط هم قطع شد و حالا نوبت من است؛ می گفت: «مگر خود حضرتش نگفت که من آخرين ام؛ خاتم النبياء؟» اما کسی که دنبال خط اتصال بود به اين حرف می خنديد و می گفت: «نه آقا جان، مقصود ايشان آن بود که من انگشتری خاتمی هستم در دست پيامبران خدا.» آخوند می گفت اين پر رو را ديگر بايد خفه کرد.
        بنی اميه و آخوندهاشان سال ها در سرکوب مدعيان اتصال به عالم بالا توفيق داشتند و در عهدشان سلسله آخوندهای اسلامی رشد کرد و دست به کار توليد «علوم» مختلفه زد؛ اول در لباس «صحابی» خودش را از بقيه خلق الله جدا کرد، بعد «محدث» شد و آنگاه «فقيه»؛ و در پی آن «قاضی شرع». ختم پيامبری آغاز بره کشان آخوندها بود.
        اما، آخر عهد بنی اميه، با بلند شدن بوی الرحمن اين سلسله، بازار رقابت در بين جناح های مختلف «اپوزيسيون» بالا می گيرد. مخالفان مدعی انحراف بنی اميه از اسلام می شوند. می گويند جز آن چهار خليفه اول که داماد و پدر زن و جليس پيامبر بودند، خلافت (يا جانشينی پيامبر) به دست يک مشت آدم سگ باز و مشروبخور افتاده است که به آخوندها باج می دهند و از مردم سواری می گيرند.
        همزمان با بالاگرفتن موج نارضايتی، زمزمه ای «تئوريک» هم در اپوزيسيون در می گيرد که جانشين پيامبر اصلاً بايد از يکسو با عالم غيب ارتباط داشته باشد و، از سوی ديگر، خون قدسی پيامبر در رگ هايش بجوشد. اين تئوری، و جا افتادن تدريجی آن، می توانست بنی اميه را کلاً از مشروعيت بياندازد. در اين افق تازه، چند نفری از قريش و بنی هاشم اين قبا را به اندازه قامت خود می بينند و، به صورت زير زمينی، برای رهبری اعلام آمادگی می کنند. اسمشان هم می شود «امام» که با «خليفه» فرق داشته باشد و چون هر يک پيروانی ـ لابد از ميان آنها که از دست اتحاد «خليفه و آخوند» به تنگ آمده اند ـ پيدا می کنند، نام آنها هم می شود «شيعيان امام». بعضی از اين شيعيان هم انتخاب می شوند که دور امپراتوری بنی اميه راه بيافتند و مردم را به بيعت با امامشان ـ که از خون پيامبر است و متصل به عالم غيب ـ «دعوت کنند». اسم اينها را هم می گذارند «داعی»، به معنی دعوت کننده.
        دوران داعی ها را می شود دوران «غلات» (يا «غلو کنندگان&#187 هم دانست. اينها در اقصی نقاط قلمرو اسلام آنچه را که دل تنگشان می خواهد از کرامات امامشان می گويند. در مذاهب مختلف شيعه احاديث مربوط به اين امامان فراوان است. امام از لحظه تولدش قرآن را بهتر از موذن زاده اردبيلی می خواند، زبان همه حيوانات را می داند، نوکر و کلفت خانه اش فرشتگان و اجنه اند، از نوک ثريا تا کف دريا همه چيز را زير نظر دارد، «سکان عالم امکان» در دست اوست و...
        و تنها حرفی که داعی ها در بيانش مجاز نيستند افشای هويت امامشان است. پس هرکه به يکی از داعيان بر می خورد و شيفته کرامات امام او می شود بايد بدون اطلاع از هويت آن امام با او بيعت کند. درست مثل يارگيری احزاب زيرزمينی معاصر.
        ابومسلم (که خراسانی نيست) يکی از اين «داعی» هاست که برای دعوت به خراسان اعزام می شود و به صورتی اعجاب آور لشگری بزرگ از اعراب ناراضی منطقه (که قبيله قبيله از عربستان به خراسان کوچ داده شده بودند و اعقابشان ـ مثل خزيمه ها و علم ها ـ هنوز هم در خراسان هستند) فراهم می کند و با «علم سياه»، که نشانه خاندان پيامبر است، منزل به منزل با سپاهيان خليفه می جنگد و به سوی بغداد می تازد.
        در طول اين تازش، که همه جا با شکست خليفه همراه است، ايرانيان ناراضی هم از فرصت استفاده می کنند و سر به شورش بر می دارند. اما اين واقعيت که ابومسلم تمام اين شورش ها را نيز در هم می شکند و خون ايرانيان بسياری را بر زمين می ريزد خود بازگوی اين نکته است که او کارگزار «اپوزيسيون عرب» است و نه (بر خلاف تصور و تبليغ رايج) «ناجی» ايرانيان شکست خورده و به زور مسلمان شده.
        فکرش را بکنيد که ابومسلم به بغداد رسيده است و دستگاه خليفه در هم ريخته و آخوندها هريک به گوشه ای گريخته اند و ابومسلم قرار است «امام خويشاوند پيامبر و متصل به عالم غيب» را معرفی کند. خيلی ها منتظرند که نام «امام جعفر صادق» را بشنوند اما ابومسلم فاش می کند که او داعی فرد ديگری از خاندان نبوی است، از فرزندان عباس ـ عموی پيامبر. يکباره غوغا می شود. عده ای اعتراض می کنند و عده ای شمشير می کشند. لشگر ابومسلم و بيعت کنندگان با آل عباس به جان پيروان جعفر صادق می افتند. خود امام هم دستگير و احتمالاً شکنجه می شود.
        پايان اين ماجرا همان است که تاريخ ها نوشته اند: امام جعفر صادق در علن مخالفت خود را با «غلو» هائی که در حق او کرده اند اعلام می دارد، امامت و اتصال خود به عالم غيب را تکذيب می کند اما، در خفا، فرمان «تقيه» را برای پيروانش صادر می کند.
        آل عباس سريعاً آخوندها را به مسند خود بر می گردانند، چرا که، از پس پيروزی، ديگر نه به اتصال با عالم غيب ـ که آخوند از آن متنفر است ـ نيازی دارند و نه در کنار گذاشتن آخوندهائی که می توانند حريف «جعفر صادق» باشند صرفه ای وجود دارد. به اين ترتيب، آل عباس از ادعای رسمی اتصال با عالم غيب دست بر می دارند و آخوندهای عصر اموی هم خلافت عباسی را مشروعيت می بخشند.
        جنگ پنهان و آشکار اما در عصر عباسی ـ که با وعده «اتصال» به قدرت رسيدند و فراموشش کردند ـ ادامه می يابد و بيشترين کشتارها از پيروان امامان و ديگر مدعيان اتصال به عالم غيب در اين دوران صورت می گيرد؛

        Comment


        • خاندان جعفر صادق و اعتقاد پيروانشان به اتصال امام با عالم غيب، برای ده ها سال ديگر يکی از دردسر های حکومت عباسی به شمار می رفت و آنها برای حل اين «مسئله» راه های مختلفی را آزمودند. موسی بن جعفرصادق عمری را در غل و زنجير گذراند، اما پسرش علی بن الموسی الرضا تا وليعهدی خليفه عباسی برکشيده و بلافاصله کشته شد. سه امام بعدی هم عمرشان در حبس خانگی گذشت. امام يازدهم آنقدر در زندان سربازخانه (عسگر) ماند که به «حسن عسگری» مشهور شد و بالاخره نوبت به آن رسيد که خلافت عباسی خود را کلاً از شر امامت علوی خلاص کند.
          حوادث تاريخی به سختی گويای تفصيلات اين دورانند اما می دانيم که، از ميان گرد و خاک های بسيار، يک خبر به بيرون درز کرده است: «امام يازدهم فرزند خردسالی داشته که به امر الهی در پرده غيبت فرو رفته و از اين پس تنها از طريق کسی که "نايب امام" خوانده می شود با پيروان خود تماس خواهد گرفت.»
          بدينسان عصر «غيبت صغری» آغاز می شود. اما آنها که در اردوی شيعيان امامی بصورتی بالقوه می توانند علم آخوندی را بلند کنند هنوز نمی دانند که چگونه بايد از شر اين «نايب» راحت شد. تا نايب وجود دارد کسانی هم می توانند مدعی تماس با امام غايب شوند و از طريق او به عالم غيب پيوند خورند.
          عباسيان در دستگاه اداری خود برای دومين "نايب امام" دستک و دفتری هم فراهم کردند و، بدين ترتيب، تماس گرفتن به امام زير نظر «وزارت اطلاعات» آن دوره قرار گرفت. اما بالاخره وقت آن رسيد که اين «منصب» هم کلاً منحل شود. پس از اعلام مرگ چهارمين نايب امام گفته شد که او جانشينی برای خود تعيين نکرده و ديگر اتصال به امام ممکن نيست. گفته شد که عصر «غيبت کبری» آغاز شده است و امام زمان می رود در «جزيره الخضرا» (که اکنون گويا يکی از وروديه هايش از چاه جمکران قم سر برکشيده است) منتظر بنشيند تا فرمان الهی برای خروج و ظهورش آماده شود
          بدينسان، پرونده امامت هم بصورتی محترمانه بسته می شود. می توان تصور کرد که بلافاصله بايد بره کشان آخوندهای اماميه آغاز شده باشد. از فردای آغاز غيبت کبری از زمين و زمان آخوند شيعه امامی ـ در هيئت محدث و فقيه و حتی قاضی شرع ـ می جوشد و بالا می آيد. به شرح احوالات آخوندهای شيعی دوازده امامی نگاه کنيد: هيچ کدامشان به ماقبل آغاز غيبت نمی رسد.
          از اين پس دعوا هم اگر باشد دعوای بين آخوند سنی با آخوند شيعه است که هر دو بر بستر انقطاع پيوند با عالم غيب بوجود آمده اند. هر کدام هم دنبال گردن کلفت شمشير زنی هستند که بتواند آنها را در موقعيتشان تثبيت کند. دوران هم دوران دست به دست گشتن قدرت است؛ از يکسو سلطان محمود غزنوی «انگشت در عالم کرده است» تا شيعه غالی بيابد و خونش را بريزد و، از سوی ديگر، آل بويه شيعی مسلک حساب آخوندهای سنی را می رسد و آخوندهای امامی را می نوازد. مغول ها هم که می آيند وضع به همين صورت ادامه پيدا می کند. آخوند شيعی به تيمور راه و رسم خليفه کشی می آموزد و به خدابنده اولجايتو تلقين می کند که قبور همه امامان را نبش کند و بازمانده پيکرهاشان را به «سلطانيه» بياورد؛ و آخوند سنی هم رأی او را می زند و برای شيعه پاپوش درست می کند. تا نوبت می رسد به عصر ظفرنمون صفويه و اعلام رسميت تشيع دوازده امامی بعنوان مذهب رسمی ايران.
          با صفويه آخوند شيعی بالاخره به آرزوی ششصد ساله خود می رسد و بر خر مراد سوار می شود. نرخ تورم تعداد آخوند شيعه و سيد علوی و موسوی در عرض سی سال اول حکومت صفويان حيرت انگيز است.
          اما دغدغه اين آخوندها چيست؟ از يکسو برای آنها چاره ای جز پذيرش وجود امام غايب نيست. اين رکن مهم تشيع امامی است. اما، از سوی ديگر، اين امکان وجود دارد که کسی مدعی اتصال با عالم غيب شده و موی دماغ آنان شود. پس، راه های رسيدن به امام بايد مسدود باشد تا آخوند بتواند بر مسند خود باقی بماند. هر وقت هم که شرايط اجتماعی ايجاب کرد که اتصالکی صورت گيرد خود آخوند اين کار را می کند.
          اما در عصر قاجاريه اين دغدغه به کابوس بدل می شود. مهمترين آخوند شيعه امامی ـ شيخ احمد احسائی ـ مدعی می شود که کار دين بدون اتصال با امام از پيش نمی رود و يکباره خود را محل اين اتصال معرفی می کند؛ با اسم تازه ای به نام «رکن رابع». در طول تاريخ پيش از او آخوندهای ديگری هم داشته ايم که گفته اند در خواب و بيداری و مراقبه و مشاهده امام را ديده اند، اما اين ديدارها موقتی و غير ارادی توصيف شده اند. اما شيخ احمد احسائی آمده است بعنوان «رابط» کار را يکسره کند.
          اگرچه او کم کسی نيست اما عاقبت زور مجموعه آخوند ها به او هم می رسد. در پی برگزاری همآيشی در قزوين، «علما اعلا» حکم تکفيرش را صادر می کنند، وارونه بر خرش می نشانند و به عتبات تبعيدش می کنند تا در گمنامی و ذلت بميرد. بازی اينگونه تثبيت می شود که امام در غيبت کبری است و هيچکس هم نمی تواند مدعی اتصال با او باشد. و بهم زدن اين بازی مصداق کفر و مستوجب مجازات است.
          اما زمانه نيمه دوم عصر ناصرالدينشاهی زمانه آشوب و کوشش برای رهائی از ترکتازی آخوندها است. مدعی بعدی سيد علی محمد شيرازی، از شاگردان شيخ احسائی، است که بجای «رکن رابع» خود را «باب» می خواند و ملت به جان آمده از دست دربار قاجاری و آخوند فاجر عهد را به دور خود جمع می کند. اما باز مجمع آخوندها ـ اين بار در شيراز ـ تشکيل می شود، مدعی را به پرسش و آزمون می کشند و حکم تکفيرش را صادر می کنند و از شيراز تا تبريز منزل به منزل می برندش تا در آنجا تيرباران شود.
          جالب است که می بينيم مدعی جانشينی «باب» از خير باب شدن می گذرد تا در جای ديگری از عالم (که اسرائيل امروز باشد) مدعی پيامبری شود و «بهائيت» را جانشين «بابيت» کند.
          اين تاريخچه مختصر نشان می دهد که مشکل آخوند امامی آن است که نمی داند با اين امام غايب ـ که هزار سال است هم هست و هم نيست ـ چه کند. مشروعيت خود را از طريق در سايه او بودن بدست می آورد اما می داند که خطر اصلی هم بصورتی بالقوه در اعتقاد به همين امام غايب خفته است.
          و اگر نيک بنگريم می بينيم که داستان امروز ما هم همان داستان تکراری عهد خلافت عباسی است. آخوند امامی که جانشين خليفه عباسی شده می گويد: حال که نمی شود از مشکل امام غايب خلاص شد پس بهتر است کانال های ارتباطی با او را در دست خودمان بگيريم. آخر اگر قرار بر ارتباط داشتن باشد چه کسی بهتر از، مثلاً، مقام عظمای ولی فقيه برای اين کار؟ تماس با امام که کار هر بی سر و پائی نيست.
          و، در اين مسير، می رسيم به حکايت روحانی ساده دلی به نام سيدحسن ابطحی که عمری با فکر امام زمان خوابيده و بيدار شده و شرح حال ده ها نفر را که به خدمت امام رسيده اند يادداشت و منتشر کرده است و در واقع نوعی «متخصص نظری امور تماس» با امام غايب محسوب می شود.
          و لابد فکر کرده حالا هم که پسرش رئيس دفتر رياست جمهور اسلامی بوده و در جمهوری اسلامی کيا و بيائی دارد می شود کمی پرده را بالا زد و به اطرافيان گفت که چند باری هم معشوق «نيمه شب مست به بالين من آمد، بنشست.»
          گفت: «آنجا که عقاب پر بريزد ؟ از پشه لاغری چه خيزد؟» نمی دانم وقتی اين مقاله منتشر می شود سيد در چه حال است. اميدوارم آقای محمدعلی ابطحی مجبور نشود در «بيمارستان» چهرازی برای پدرش دسته گل ببرد.

          Comment


          • هسته مرکزی تفکر مدرنیته این رویای ملودراماتیک عصر روشنگری است که انسانیت امپراطوری جهانگیر منطق را جایگزین بی تفاوتی و خرافه خواهد کرد و خشونت های مذهبی، قبیله ای و ایدئولوژی، نمادهای گذشته ای شرم آور خواهند بود.
            کسانی که چنین خیالی داشتند آنرا سرنوشتی حتمی می پنداشتند ولی برسر دو چیز اختلاف داشتند : جزییات اندکی که از دنیای مدرن عرضه شده بود و –درنتیجه – درجه محبوبیت چنین دنیایی.
            عقل گرایان مشهور – امانوئل کانت ، جی اف دبلیو هگل و کارل مارکس – همگی خوشبین بودند که انسان ها بالاخره دشمنی های بی دلیل ، نفرت و کینه توزی و بدبینی دوسویه را با به رسمیت شناختن مشترکات انسانی شان معاوضه خواهند کرد.

            و البته کسانی هم بودند که بر به وقوع پیوستن رویای عصر روشنگری مرثیه سرایی می کردند. فردریش نیچه ، مارتین هایدگر و الکساندر کوهوه فکر می کردند که منطق گرایی خشک و بی روح بر جهان مستولی خواهد شد و هرچیز وحشی، غیر منطقی و غیر قابل پیش بینی از آن پاک خواهد شد. و همه چیز هایی که انسان را جالب توجه می کرد از میان می رفت.مدرنیته زنان را نیز همسان مردان می کرد – منطقی، رام و قابل پیش بینی- آنها دیگر نه از جنس مخالف می ترسیدند و نه به آن علاقه نشان می دادند. آن زنانی که جرات رویاپردازی به خود می دادند متوجه می شدند که مردانگی از دنیای مدرن رخت بربسته است. خود را در دنیایی خالی از مردان واقعی تنها می یافتند. این موجودات زودرنج راهی نداشتند جز آنکه به مانند مادام بواری - گوستا و فلوبر دست به خودکشی بزنند.
            بقیه زنان متوجه نیستند که مردان شان را اهلی کرده اند و دیگر طبع مردانه ندارند و دست آموز شده اند . نمی فهمند که غریزه وحشی مردانه مردان جایش را به مدنیت رام شده داده است. مردان ، خود را به پاسخ گویی به غرایز حیوانی مشغول خواهند کرد. دیگر هیچ مردی حاضر به مردن برای خدا ، آرمان و یا پرچم نخواهند بود. دیگر مردی زندگی را برای در آغوش کشیدن مرگ اش وا نخواهد گذاشت. صلح و خوشبختی ابدی خواهد شد ، چه آینده ء وحشتناکی .

            بی شک در این مرثیه عنصری فاشیستی وجود دارد. رد پایش را به وضوح در نظریه " آخرین انسان" نیچه ، ایده ی " شبانگاه جهان" هایدگر و "مرگ انسان" الکساندر کوهوه می توان یافت. نیچه امید داشت که نسلی جدید از ابر انسان بر بلاهت فزاینده ما غلبه کند و با ساختن خدایان جدید و افسانه های بدیع زندگی ما را هیجانی دوباره ببخشد. هایدگر نیز امیدوار بود که نازی ها راهنمای یک " نوسازی روحانی زندگی در تمامیت اش" باشند و ما را از کابوس جهانی مان نجات دهند. کوهوه باور داشت که راهی به جز تسلیم شدن به پایان تاریخ و مرگ انسان وجود ندارد.

            . انتخاب ممکن ها

            در حاشیه نویسی های فراوانی که از زمان انتشار پایان تاریخ و آخرین انسان فرانسیس فوکویاما نشر یافته تعجب آور است که چیز بسیار اندکی در مورد نیمه دوم معادله او گفته شده است. در کتاب به شدت دوگانه اش ، فوکویاما هم پیروزمندی کانت ، هگل و مارکس و هم ناامیدی نیچه ، هایدگر و کوهوه را انعکاس می دهد.
            ابهام کار در عنوان کتاب نیز منعکس شده است. از یک سو فوکویاما غلبه آمریکا را بر دشمنان اش می ستاید و در سوی دیگر او نگران است که نکند این غلبه آمریکایی ها را نرم خو و فاسد کند، طوری که تنها مردانی که حاضر به خطر کردن جان شان باشند، بلادها و کریپها(1) گانگستر های لوس آنجلسی باشند. او برای پاک شدن بزک جنگ از روی صورت جنگجویان، آویختن شمشیر هایشان و نشستن شان بر پشت کامپیوتر های شخصی سوگواری می کند.

            فوکویاما و هم قطاران اش از سقوط کمونیسم هم شاد و هم نگران بودند. مفتخر بودند که آمریکا بر دشمن جنگ سرد اش غلبه کرده است؛ ولی گرفتار رویای سپیو (2)گونه ای شدند: درک اینکه آنچه بر سر رقیب بزرگ رم، کارتاژ آمد، ناگزیر بر سر رم هم خواهد آمد - چرا که هیچ امپراطوری ، حتی رم ، جاودانه نیست.
            نظریه مدرنیستی که فوکویاما از آن دفاع می کرد برای اعصاب فرسودهء همفکران جنگجوی-سرد اش آرامش بخش بود. به آنان اطمینان می داد که آنچه بر سر رم آمد برای آمریکا رخ نخواهد داد، چون آمریکا عصارهء مدرنیته است. و ظفرمندی مدرنیته، پیروزی بود که بالاتر از آن چیزی قابل تصور نبود، مدرنیته به قدری مطبوع و مطلوب بود که بشریت محکوم به پذیرش جهانی اش بود. از این گذشته، آمریکا جنگ سرد را نه با لولهء تفنگ، بلکه با تبلیغات پرطمطراق برده بود، و آن طور که فوکویاما اشاره کرده است این علامتی بود که جهان تشنهء فرهنگ آمریکایی ست.

            این خبری مسرت بخش است که فوکویاما دیگر از این نظریه دفاع نمی کند. ولی امیدوار هستیم که قصد نداشته باشد که مابقی عمرش را برای بازتعریف و بازارائه اش صرف کند. او اکنون "پیروزمندی" و" زیبایی شناسی" خشونت را که روزی خودش ستایش می کرد شماتت می کنند. او نظریه اش را طوری تغییرداده است که اندکی از این ادعا که اشتراکات جوامع بشری را میل به ثروت، خوشبختی و کامیابی می داند، فراتر می رود. این تغییر نظریه اصلی قدری موضوع بحث را ممکن می کند ولی به همان اندازه بحث را بلا موضوع می نماید که فکر کنیم اصلاً این همه هیاهو برای چه بوده است.

            با این حال، رد نظریه مدرنیستی که او زمانی از آن دفاع می کرده پیشرفتی مقبول است. چرا که ارزیابی جدید و واقع گرایانه تری از زمانه جغرافیایی- تاریخی مان به دست می دهد. زمانی مناسب است که باب مباحثه ای معقولانه تر در مورد مدرنیته غربی باز شود، برای شروع شاید نقطه مناسب، نگاه کردن به آن به عنوان یک نظم اجتماعی با مزایا و معایب باشد. جوامع جعبه میوه های درهم هستند و ما مجبوریم که خوب و بدش را با هم قبول کنیم. مدرنیته هم از این قاعده مستثنی نیست. جامعه ای که در همه ابعاد بر دیگران برتری داشته باشد وجود خارجی ندارد. هیچ پیشرفتی بی هزینه نیست. برخلاف فرض بنیادین تنوری مدرنیست ، خوبی ها و بدی ها از هم جدا نیستند.
            برای مثال، دموکراسی و آزادی، آمالی سیاسی هستند؛ ولی یکی و همسان نیستند. جایی که یکی باشد دیگری لزوم وجود نمی یابد، و همیشه هم امکان اینکه هردو را با هم داشته باشیم ممکن نیست. عراق نماد خوبی ست : حتی اگر دیکتاتوری صدام حسین با یک دموکراسی تمام عیار جایگزین شود هیچ تضمینی وجود ندارد که آزادی شکوفا شود. و کاملاً واضح است که زنان در حکومت پیشین آزادی به مراتب بیشتری داشتند.

            انتخاب هایی سخت، اگر نگوییم تراژیک، در سیاست، به سان زندگی، وجود دارند. مدرنیته نوشدارویی سیاسی نیست؛ تنها یک مجموعه پیچیده و در هم تنیده از خوبی ها و بدی ها ست. و از آنجایی که ما مجبوریم که خوب را با بد بپذیریم، وظیفه مان به عنوان متفکر و شهروند این است که پلیدی های مدرنیته را بشناسیم و روش هایی ابداع کنیم تا این پلیدی ها تخفیف یابند .


            Comment


            • افزايش شديد جمعيت در كشورهاى در حال توسعه‌ى جهان سبب خواهد شد تا در سال‌هاى آينده مشكلات آموزش و بهداشت در اين كشورها باز هم افزايش چشم‌گيرى داشته باشد. رشد سالانه‌ى جمعيت در اين كشورها به نسبت كشورهاى صنعتى جهان روندى شتاب زده را نشان مى‌دهد. پيش‌بينى‌ها نشانگر آنند كه به جمعيت آفريقا تا اواسط قرن جارى يك ميليارد نفر اضافه خواهد شد و تا آن زمان جمعيت هند و چين از مرز ۳ ميليارد نفر خواهد گذشت.

              جمعيت كره‌ى زمين ٥/٦ ميليارد شده است. اگر آلمان با مشكل كمبود جمعيت روبروست، بر اساس گزارش سازمان ملل متحد در هر ثانيه دو و نيم نفر به جمعيت جهان اضافه مى‌شود. به اين ترتيب در هر دقيقه ۱۵۰ نفر، در هر روز ۲۰۰ هزار نفر و در هر سال ۸۰ ميليون نفر به جمعيت جهان اضافه می‌شود، يعنى جمعيتى برابر جمعيت آلمان. بى‌سبب نيست كه در اين رابطه محققان جمعيت شناسی، چون هرويگ بيرگ، استاد دانشگاه بيلفلد آلمان، از اصطلاح انفجار جمعيت سخن به ميان می‌آورند . بيرگ در اين مورد می‌گويد: ”اگرچه رشد جمعيت كم‌تر از سابق شده، اما تا سال ۲۰۷۰ جمعيت جهان كه در حال حاضر ٥/٦ ميليارد نفر است به مرز ۹ ميليارد می‌رسد.”

              ۹۵ درصد افزايش جمعيت جهان در كشورهاى در حال توسعه ديده مى‌شود. اين كشورها ۸ كودك از ۱۰ كودكى كه در جهان زاده مى‌شوند را در خود جاى داده‌اند. روند افزايش جمعيت در كنار قاره‌ى آفريقا، آسيا را نيز شامل مى‌شود. هم‌اكنون چين و هند رهبرى افزايش جمعيت در جهان را به دست دارند و اين احتمال وجود دارد كه جمعيت اين دو كشور در پنجاه سال آينده دو برابر شود. اين در حالى ست كه چين و هند تمام كوشش خود را به كار بسته‌اند تا رشد جمعيت را در كشورشان محدود كنند و با اقدامات دولتى از زاد‌‌‌‌ ‌و ‌ولد در ميان شهروندان ِ كشورشان جلوگيرى كنند.

              كارشناسان براى كاهش جمعيت جهان پيشنهاد مى‌كنند كه شيوه‌هاى جلوگيرى از توليد بچه همگانى‌تر شوند و در كنار قرص‌هاى ضدبارداری، از شيوه‌هاى ديگر جلوگيرى نيز استفاده وسيع شود. همچنين بهبود شرايط مالى و داشتن آموزش لازم سبب مى‌شود كه ديگر ازدياد فرزند منبع درآمد تلقى نشود و فقط كودكان سرمايه‌ى آينده افراد در دوران پيرى به حساب نيايند.
              مشكلى بزرگ در كشورهاى در حال توسعه جمعيت جوان اين كشورهاست. يك سوم جمعيت اين كشورها را كودكان و نوجوانان تشكيل می‌دهند و مشكل آموزش و ايجاد اشتغال براى آنها يكى از بزرگترين معضلات براى اين كشورها محسوب می‌شود.

              بى سبب نيست كه سازمان ملل متحد در روز جهانى جمعيت، در يازدهم ژوئيه، از كشورهاى جهان مى‌خواهد تا توجه ويژه‌اى نسبت به كودكان و نوجوانان خود مبذول دارند ، كودكان و نوجوانانى كه مادران و پدران آينده خواهند بود.

              Comment


              • سيمين بهبهانی غزلسرای بزرگ، در مصاحبه با راديو فردا می گويد: بزرگترين مانع زنان ايرانی برای حضور در عرصه های مختلف اجتماعی و سياسی، تعصبات مذهبی است. وی می افزايد در هشتاد سال اخير زنان ايرانی به مطالبه حقوق خود برخاستند، و از جمله خواستار آزادی از حجاب شدند و البته به حقوق بسياری رسيدند از جمله دستيابی به تحصيلات عالی، به طوری که اکنون زنان ما بيشتر از مردان به دانشگاه می روند. خانم بهبهانی می افزايد: با وجود همه فشارها و تبعيض ها عليه زنان در ايران، می بينيم که زير بار نمی روند. وی می گويد: زنان ايران «زير بار نمی روند. در خيابان می زنند، لهشان می کنند، زندان می برند، همه اين کارها را می کنند، ولی باز می بينيم صدايشان بلندتر می شود و بنده هيچ وقت نااميد نيستم از زن ايرانی تا به آنچه که می خواهد برسد.»
                ليلی صدر


                ليلی صدر (راديو فردا): رمضانعلی صادق زاده عضو فراکسيون اقليت مجلس شورای اسلامی روز چهارشنبه در مصاحبه با ايسنا، حضور کمرنگ زنان ايرانی در عرصه های اجتماعی را مربوط به ديدگاه های فکری حاکم بر جامعه دانست و گفت: برای نهادينه شدن فرهنگی مناسب با مطالبات زنان جهت حضور در عرصه های اجتماعی و سياسی، زمان لازم است. فرخنده کيهانی تهيه کننده تلويزيون نيز در مصاحبه با همين خبرگزاری گفت: چهره زن ايرانی در اغلب برنامه ها و خصوصا سريال های نمايشی معيوب و خنثی و به دور از حقيقت است. سيمين بهبهانی غزلسرای بزرگ معاصر در مصاحبه با راديو فردا می گويد:
                سيمين بهبهانی: بزرگترين مانعی که زنان ايرانی دارند، تعصبات مذهبی است. يعنی به نام مذهب زنان را طوری محدود می کنند که نمی توانند در خيلی از فعاليت های اجتماعی شرکت داشته باشند. يعنی خشک انديشی، يعنی تعصب، نه مذهب واقعی. ما می بينيم در تاريخ ما همينطور زن يک موجود عقب مانده ای است. ما چقدر دانشمند مرد داشتيم در تاريخ، شاعر، نويسنده مرد. ولی به نسبت آنها زن خيلی کم داريم و حتی در ادبيات ما اسم زن خيلی کم می آيد. اگر اسمی از معشوق زن می آيد، به اسم قمر خانگی، محبوب حصاری، آهوی بندی و از اين طور چيزها هست که زن را هميشه در محدوده قلعه و خانه و چادر حبس می کنند. و اگر عشقی ورزيده می شود، بيشتر عشق ها طرف توجه، زيباپسرها هستند، مردها هستند و می بينيم وصفی که از آنها می شود، مردانه است. ولی با اين همه گهگاهی لياقت های خيلی زيادی از زنان ديده شده. ۸۰ سال پيش زنان ايرانی شروع کردند مانند فمنيست های جهان حقشان را طلب کردن، آزادی از حجاب و البته به حقوق بسياری رسيدند از جمله باز شدن در دانشگاه ها به روی آنها و الان هم زنان ما بيشتر از مردان به دانشگاه می روند و من نمی خواهم يک چهره شکسته و درهم و خوردشده ای از زن نشان دهم. اميدوارم زنان با همه مشکلاتی که دارند، بتوانند مشکلات را خرد کنند و به آنچه که می خواهند دست يابند.

                ل . ص: با توجه به موفقيت هايی که به آنها اشاره کرديد، آينده تلاش های زنان ايرانی برای کنار گذاشتن موانع موجود در برابرشان را چگونه می بينيد؟


                سيمين بهبهانی: چقدر اين سالها روی زنها فشار آوردند. من يادم می آيد يک زمانی خود من را اداره ای که می خواستم بروم، مجبور می کردند جوراب ضخيم داشته باشم، چادر يا روسری را تا روی ابروهايم بکشم و گاهی روی مژگان من دستمال می کشيدند که ببينند آيا آرايش کردم يا نه. با اين فشارها می بينيم امروز زن ها واقعا مدل خودشان را دارند، مشکلات را کنار گذاشتند و تا حدی لباس ميل خودشان را می پوشند و زير بار نمی روند. در خيابان می زنند، لهشان می کنند، زندان می برند، همه اين کارها را می کنند، ولی باز می بينيم صدايشان بلندتر می شود و بنده هيچ وقت نااميد نيستم از زن ايرانی تا به آنچه که می خواهد برسد.

                Comment


                • سال ‪ ۲۰۰۵‬ميلادي بيش از ‪ ۱۴۵‬هزار آلماني به موطن خود پشت كرده و به اقصي نقاط دنيا مهاجرت كردند كه اين تعداد از مهاجرت به خارج بالاترين ميزان طي پنجاه سال گذشته بوده است.

                  به گزارش روز سه‌شنبه پايگاه اينترنتي دويچه‌وله (راديو صداي آلمان)، علي رغم اينكه سال گذشته ميلادي تعداد مهاجران به آلمان بيشتر از مهاجران به خارج از كشور بوده‌اند، اما آيا كشوري كه جمعيت آن كهنسال مي‌شود، مي تواند تحمل اين مهاجرت به خارج را داشته باشد؟
                  در اوايل قرن نوزدهم ميلادي صدها هزار آلماني براي زندگي بهتر، فرار از فقر، بيكاري، گرسنگي و جنگ راه مهاجرت را برگزيدند. راهي كه چندان هم آسان نبود.

                  در آن زمان آلمان كشور مهاجران بود، اما اكنون در آغاز قرن بيست و يكم آلمان به يك كشور مهاجرپذير نيز تبديل شده است.

                  در سال ‪ ۷۹ ،۲۰۰۵‬هزار نفر بيشتر از آن تعدادي كه كشور را ترك كرده‌اند، به اين كشور مهاجرت كرده‌اند، اما ساختار سني آلمان نشان از اين دارد كه تعداد كهنسالان در حال افزايش است و اين فاكتور به معني آن است كه تعداد آنهايي كه كار مي‌كنند و ماليات مي‌پردازند به طور دايم در حال تقليل است.

                  در تحليل نهايي، تامين هزينه آن بخش‌هايي از جامعه كه كار نمي‌كنند در آينده نه چندان دوري با مشكل روبه‌رو خواهد شد.

                  پروفسور "كلاوس باده" كارشناس مسايل مهاجرت در دانشگاه "اوسنابروك" در اين‌باره گفت: مطمئنا آنچه كه در سال‌هاي گذشته فكر مي‌كرديم، يعني ورود سالانه ‪ ۱۰۰‬تا ‪ ۱۵۰‬هزار مهاجر، عملي نخواهد شد و اين، آن ميزاني است كه ما براي حفظ سيستم سني آلمان و به سود سيستم اجتماعي به آن نياز داريم.

                  به باور پروفسور باده، تعداد مهاجران به و يا از آلمان مهم نيست، بلكه ميزان سواد و آموزش آنها مهم است . از يك سو متخصصان آلماني كه از سطح آموزشي و سواد بالايي برخوردارند، كشور را ترك مي‌كنند، اما از سوي ديگر مهاجران به آلمان از اين ميزان سواد و تخصص برخوردار نيستند و اين براي كشوري كه به نوآوري در عرصه تكنولوژيك نيازمند است، بسيار مسئله ساز خواهد بود.

                  اما بغرنجي موضوع از اينجا آغاز مي‌شود كه نوآوري و تخصص آلماني‌ها در كشور خودشان كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد تا مثلا در ژاپن و يا سوئيس و براي ابزارمندان، متخصصان و پزشكان آلماني در ديگر نقاط دنيا بيشتر متقاضي وجود دارد تا در كشور خودشان.

                  پروفسور باده در اين‌باره گفت: فكر نمي‌كنم از روند مهاجرت از آلمان در ميان مدت به خاطر شرايط بازار كار كاسته شود.

                  Comment


                  • http://mail.ini****www.smh****

                    Comment


                    • جورج بوش و ولاديمير پوتين، رهبران آمريکا و روسيه در گفتگوهايی که در آستانه نشست سران هشت کشور بزرگ صنعتی جهان داشتند از فعاليت اتمی ايران نيز سخن به ميان آوردند اما در سخنانشان موضوع استفاده از تحريم به عنوان ابزاری برای محدود ساختن فعاليت اتمی اين کشور به ميان نيامد.
                      جورج بوش پس از ديدار با ولاديمير پوتين که در شهر سن پترزبورگ روسيه انجام گرفت به خبرنگاران گفت که هر دوی آنها در اينکه بايد ايران را از دستيابی به سلاح هسته ای بازداشت با يکديگر همعقيده اند اما نگفت که آيا آقای پوتين در استفاده از ابزار تحريم عليه ايران با او همعقيده است يا نه.

                      اين در حالی است که بخشی از مذاکرات سران هشت کشور بزرگ صنعتی جهان به تدوين قطعنامه ای برای تصويب درشورای امنيت سازمان ملل متحد اختصاص داده شده که در آن، قرار است تعليق غنی سازی اورانيوم در ايران الزامی شود و تدابيری اتخاذ گردد که اگر ايران قطعنامه را اجرا نکرد، تحريم اقتصادی عليه اين کشور اعمال شود.

                      روسيه با تدوين قطعنامه ای برای الزام غنی سازی اورانيوم در ايران اعلام موافقت کرده اما بارها تأکيد کرده است که با تهديد ايران به اقداماتی همچون تحريم اقتصادی يا حمله نظامی مخالف است.

                      روسيه و چين که در اين زمينه موضعی نزديک به هم دارند می توانند با استفاده از حق وتوی خود در شورای امنيت مانع از تصويب قطعنامه ای شوند که ايران را به تحريم تهديد کند.


                      ايرانيها بايد بفهمند که ما [اعضای دائم شورای امنيت] با يکديگر همصدا هستيم و هرچه اين پيام را روشنتتر بشنوند، مسيری که پيش روی ما قرار دارد هم روشنتر می شود


                      جورج بوش

                      جورج بوش بارها خواهان همراهی روسيه و چين با موضع آمريکا و متحدانش در قبال ايران شده و پس از ديدار ولاديمير پوتين نيز گفته است: "ايرانيها بايد بفهمند که ما [اعضای دائم شورای امنيت] با يکديگر همصدا هستيم و هرچه اين پيام را روشنتتر بشنوند، مسيری که پيش روی ما قرار دارد هم روشنتر می شود".

                      آقای پوتين هم که کشورش فراهم آورنده اصلی فناوری اتمی برای ايران است، در مقابل اظهارات آقای بوش خواستار اتخاذ موضع متعادلی در برابر ايران شد که همه کشورهای درگير با مسئله اتمی ايران بتوانند در آن سهيم باشند و منافع مردم ايران و خواست آنها در دستيابی به صنايع پيشرفته و انرژی اتمی در آن لحاظ شده باشد.

                      آمريکا و متحدانش از غنی سازی اورانيوم در ايران که می تواند به اين کشور امکان ساخت سلاح اتمی بدهد نگرانند و خواهان آنند که تا زمانی که نگرانی شان از فعاليت اتمی ايران رفع شود، غنی سازی اورانيوم در ايران متوقف گردد.

                      در مقابل، ايران با استناد به پيمان بين المللی منع گسترش جنگ افزارهای اتمی، غنی سازی اورانيوم را حق خود می داند و هدف آن را توليد سوخت اتمی و کاربرد صلح آميز انرژی اتمی عنوان کرده است.

                      روسيه برای حل اختلاف در اين زمينه پيشنهاد داده است که مراحل مقدماتی غنی سازی اورانيوم يعنی تبديل اکتا اکسيد اورانيوم به گاز هگزا فلوئوريد اورانيوم در ايران انجام شود و سپس اين گاز برای سانتريفوژ و بالا بردن غلظت اورانيوم به تأسيساتی در روسيه انتقال داده شود که ايران هم در آن سهم داشته باشد، تا بدين ترتيب هم امکان دستيابی مستقيم ايران به فناوری غنی سازی اورانيوم منتفی شود و هم اينکه اين کشور به نحوی در چرخه توليد سوخت اتمی مشارکت داشته باشد.

                      جورج بوش از اين طرح به عنوان راهی برای حل مسئله هسته ای ايران ابراز پشتيبانی کرده است.

                      در موافقتنامه ای که اتحاديه اروپا با تأييد آمريکا و روسيه و چين برای حل مسئله اتمی ايران به اين کشور پيشنهاد داده اند، طرح روسيه به عنوان موضوعی گنجانده شده که ايران می تواند بر سر آن با دولتهای پيشنهاد دهنده مذاکره کند، اما پيش از مذاکره بايد غنی سازی اورانيوم و کليه فعاليتهای مرتبط با آن در ايران متوقف شود.

                      ايران هرچند از اين موافقتنامه و همچنين طرح روسيه استقبال کرده اما حاضر نيست شرطی را که برای مذاکره تعيين شده است بپذيرد.

                      Comment


                      • Comment


                        • محققان با تجزيه و تحليل اطلاعات آزمايش‌هايي كه نشان مي‌داد خطر آلودگي به ويروس ايدز در مرداني كه ختنه كرده بودند بطور چشمگيري پايين‌تر بود، نتيجه گرفتند اگر تمامي مردان در ‪ ۱۰‬سال آينده ختنه شوند، مي‌توان از حدود ‪ ۲‬ميليون آلودگي و حدود ‪۳۰۰‬ هزار مرگ و مير ناشي از ايدز پيشگيري كرد.

                          محققان معتقدند ختنه كردن موجب كاهش خطر آلودگي مي‌شود، زيرا پوست ختنه‌گاه پوشيده از سلول‌هايي است كه به نظر مي‌رسد اين ويروس‌ها به راحتي مي‌توانند به آنها سرايت كنند. همچنين ويروس در يك محيط گرم و مرطوب نظير محيطي كه در زير پوست ختنه‌گاه وجود دارد، بهتر مي‌تواند زنده بماند.

                          بنابراين اگر مردان ختنه شوند شمار كمتري از آنها آلوده مي‌شوند و در اين صورت آلودگي را به همسران خود منتقل نمي‌كنند.

                          ويروس اچ.آي.وي عامل بيماري ايدز تاكنون ‪ ۴۰‬ميليون تن را مبتلا و ‪ ۲۵‬ميليون نفر را به كام مرگ كشانده است.

                          اين ويروس بيشتر مناطق جنوب صحراي آفريقا را آلوده مي‌كند و عمدتا از طريق آميزش جنسي منتقل مي‌شود.

                          تاكنون چندين مطالعه نشان داده است ميزان آلودگي به اچ.آي.وي در مرداني كه ختنه مي‌شوند، كمتر است.

                          اين تفاوت به ويژه در برخي از مناطق آفريقا كه در آنها برخي گروه‌ها بطور مرتب مردان خود را ختنه مي‌كنند و گروه‌هاي همجوار آنها اين عمل را انجام نمي‌دهند، قابل ملاحظه است.

                          دكتر "برتران اوورت" از "سازمان ملي تحقيقات فرانسه" ‪ INSERM‬و همكارانش در سازمان جهاني بهداشت دريافتند مرداني كه ختنه كرده‌اند ‪ ۶۵‬درصد كمتر به اين ويروس مرگبار و علاج ناپذير آلوده مي‌شوند.

                          گروه وي در مطالعه خود به تجزيه و تحليل اين موضوع پرداختند كه اگر همه مردان آفريقا ختنه شوند، چه اتفاقي خواهد افتاد.

                          آنها در گزارش خود نوشتند، در غرب آفريقا كه ختنه كردن رواج دارد ميزان شيوع اچ.آي.وي پايين است در حالي كه در جنوب آفريقا عكس اين موضوع صدق مي‌كند.

                          به گفته آنها، اين تجزيه و تحليل‌ها نشان مي‌دهند ختنه كردن مردان مي‌تواند از حدود ‪ ۶‬ميليون مورد جديد آلودگي به ايدز پيشگيري كند و جان ‪۳‬ ميليون نفر را در مناطق جنوب صحراي آفريقا در ‪ ۲۰‬سال آينده از مرگ نجات دهد.

                          اين محققان دريافتند ختنه كردن مردان در سراسر جهان ميزان آلودگي به ايدز را حدود ‪ ۳۷‬درصد كاهش مي‌دهد.

                          محققان متذكر شدند تنها با ختنه كردن مردان نمي‌توان همه‌گيري ايدز را در آفريقا تحت كنترل درآورد.

                          آنها متذكر شدند: با وجود اينكه خطر آلودگي در مردان ختنه شده بسيار پايين‌تر است، اما بازهم خطر وجود دارد.

                          مشروح اين مطالعه را مي‌توانيد در مجله "‪Library of Science Medicine‬ ‪ "Public‬بخوانيد

                          Comment


                          • The leader of Hezbollah promised an all-out war Friday after Israeli warplanes attacked his residence and Hezbollah's main headquarters in an apparent assassination attempt, and Israel vowed to press its offensive in Lebanon until the Shiite Muslim militant group was disarmed. As Hasan Nasrallah spoke, an Israeli warship was struck and set ablaze off the Lebanese coast in an unprecedented strike, possibly by an unmanned drone.

                            The quick succession of events after nightfall again recalibrated a three-day war in which each side has methodically raised the stakes since Hezbollah seized two Israeli soldiers in a cross-border raid Wednesday. The Lebanese government urged the U.N. Security Council to establish a cease-fire, to no avail, and the White House said President Bush would not press Israel to halt its attacks.

                            After a cabinet meeting, Israeli officials said the military would further prosecute an offensive that has already sent scores of missiles into Beirut's international airport, as well as bridges, power stations and roads, and blocked most ways out of the country.

                            Thousands fled Lebanon across one of the few routes left -- a circuitous trek along mountainous back roads to the Syrian border. The capital itself was eerily quiet, the silence punctuated only by the fireworks and gunfire that greeted Nasrallah's speech.

                            "You wanted an open war. We are heading towards an open war, and we are ready for it," Nasrallah said by telephone to the group's television station, al-Manar, less than an hour after the Israeli strikes on his residence and the headquarters building.

                            In the speech, Nasrallah struck a more serious tone than he had Wednesday, when he announced the capture of the two Israeli soldiers and insisted they would be freed only in exchange for three Lebanese prisoners in Israeli jails. With dramatic phrasing, he said Friday that Lebanese now had two choices: either surrender to Israel's demands or fight with Hezbollah. He renewed a threat to carry the fight deep into Israel, which has so far suffered four dead from the scores of rockets Hezbollah has fired over three days.

                            "To Haifa?" he asked. "Believe me, beyond Haifa and beyond that."

                            "The surprises that I have promised you will start now," Nasrallah said. "Now in the middle of the sea, facing Beirut, the Israeli warship that has attacked the infrastructure, people's homes and civilians. Look at it burning."

                            Israeli news media said the warship was hit 10 miles off the Lebanese coast by an unmanned aircraft rigged with explosives, causing damage to its steering capability and igniting a fire. The Israeli military confirmed to news services that four Israeli sailors were missing.

                            Military officials refused to confirm the cause of the damage, saying it might have been inflicted by either a missile or a drone. The ship was towed back to Israel.

                            The attack would not mark the first known use of unmanned aerial drones by Hezbollah. Twice in the past two years, its operatives have launched unarmed drones that penetrated Israeli airspace. In the most recent incident, in April 2005, an Iranian-made drone that took off just north of the Israeli border flew for nearly nine minutes over Jewish settlements in western Galilee before returning to its base, Israeli military officials confirmed. The low-flying drone was equipped with a camera that filmed the entire 18-mile flight, portions of which were later broadcast on a Web site controlled by Hezbollah.

                            In Lebanon on Friday, Israeli jets again struck the Beirut airport after the Lebanese national carrier managed to fly five planes to Amman, Jordan. As part of its tightening siege, Israel also struck the Beirut-to-Damascus highway overnight, and warships extended their naval blockade to the northern port of Tripoli.

                            Comment


                            • In the morning, Israeli jets struck bridges and roads in the southern suburbs of Beirut that serve as Hezbollah's stronghold. In a marked escalation, attacks there at night targeted Nasrallah's home and the party's headquarters. Al-Manar said Nasrallah, his family and aides escaped unharmed but that three others were killed.

                              In the south, police said Israeli attacks killed five others, bringing the toll in Lebanon to at least 66 dead, nearly all of them civilians.

                              "They don't want to strike civilians? Then why are they doing it?" asked Mohammed Fathi, a 37-year-old resident of south Beirut. He stood outside Harkous Chicken, the restaurant where he works as a chef. The smell of peppers mixed with the reek of cordite, and workers swept shattered glass off the street near a bridge destroyed in a pre-dawn airstrike. The facades of nearby buildings were sheared off, and cars with broken windows sat parked along a street strewn with debris.

                              "We are paying a high price, but we're ready to pay it," Fathi said. "Let them strike once, twice or more. We don't care. Each time they strike, we're going to build again. If one of us dies, we're ready to give 10 more."

                              In the northern Israeli town of Meron, a woman and her 5-year-old grandson were killed Friday when a Katyusha rocket fired by Hezbollah militiamen from southern Lebanon landed on their house, Israeli military officials said. The attack, which wounded 10 others, brought the civilian death toll in Israel to four, with more than 100 injured.

                              Israeli officials said dozens of Katyusha rockets struck northern border towns from Nahariya to ***yat Shmona over the course of the day, injuring more than 50 civilians. Most of those treated in local hospitals were suffering from the effects of anxiety, but others were treated for moderate and light injuries as a result of shrapnel.

                              Israel's security cabinet met in Nahariya with mayors and community council members as several rockets struck nearby. In a decision later in the day, the cabinet decided to extend military operations in Lebanon to deal with the rocket strikes.

                              Isaac Herzog, a member of the security cabinet, said in a telephone interview after the meeting that Hezbollah's attacks represented "a flagrant increase in attacks on Israeli civilians in the north."

                              "They are intolerable and we will take forceful measures to stop them," Herzog said. "I think Nasrallah will see that Israel has a strong backbone."

                              Prime Minister Ehud Olmert told U.N. Secretary General Kofi Annan by telephone that Israel would not end its military operation in Lebanon until the implementation of Security Council Resolution 1559, which calls for the disarming of Hezbollah and the deployment of the Lebanese army in southern Lebanon. Hezbollah has adamantly rejected such a development, although some Lebanese politicians have begun trying to lay the groundwork for a deal that might extend the army's control.

                              Israel is effectively fighting a low-grade battle on two fronts, one in Lebanon and the other in the Gaza Strip. Early Saturday, an Israeli missile struck the offices of the Palestinian Economy Ministry in the al-Nasir neighborhood, north of Gaza City, Palestinian security officials said. They said there were no injuries. In the past two weeks, Israel has also targeted the Gaza offices of the Palestinian prime minister, foreign minister and interior minister in a campaign aimed at destabilizing the Hamas-led government and freeing another captured Israeli soldier.

                              Earlier, an Israeli tank in Gaza fired on a truck that was approaching its position but refused orders to stop, an Israeli military spokeswoman said. One man was killed and another was injured, Palestinian security forces reported.

                              Comment


                              • The scope of the attacks in Lebanon and the mounting civilian toll there have drawn wide-ranging condemnation. French President Jacques Chirac denounced Hezbollah's attacks but called Israel's actions "totally disproportionate." The United Nations' top humanitarian official, Jan Egeland, said Israel's attacks against transportation infrastructure violated international law.

                                The fighting led thousands of Lebanese, foreign tourists and Syrian laborers to flee to Syria on Friday, crossing at the Masnaa border post. The main road was damaged in the bombing, but most people were able to find their way using back roads. A Syrian border official estimated that about 15,000 vehicles had passed through the crossing over two days. Hotels in the Syrian capital, Damascus, were fully booked, and the city's airport was crowded with travelers awaiting flights.

                                "We left because there is a war," said Mohamad Safadi, 26, a Syrian laborer who had been living in south Beirut and who walked and hitchhiked his way back to Syria. "For three days we have been under attack, and the Israelis are merciless."

                                Arab governments have pointedly stopped short of backing Hezbollah's abduction of the two Israeli soldiers, with Saudi Arabia calling it an "uncalculated adventure." But in Damascus, Syria's ruling Baath Party vowed to support Hezbollah against Israeli attacks, and cars careered through the city's streets after nightfall honking horns and displaying Hezbollah's yellow and green banner.

                                Lebanese have debated whether Hezbollah expected the full brunt of the Israeli attacks. At his news conference Wednesday, Nasrallah said Hezbollah was prepared for any Israeli response, and the faction's officials have kept to that line since. "We have planned for this," one official said in an interview. "And when you plan for an operation like that, you are prepared for all possibilities."

                                But some Lebanese are recalling the grim days of the 1982 Israeli invasion, when Beirut was besieged.

                                "It led us to a war we are not prepared to fight," said Yassin Soueid, a retired Lebanese general. "Israel could hit the presidential palace. . . . They can hit wherever they want, and there is nothing we can do about it."

                                Opinion has divided largely along sectarian lines. Hardly anyone, at least publicly, supports Israel's methods in trying to dismantle Hezbollah, but there is deep anger at the consequences of a decision Hezbollah took on its own. Still, the group enjoys deep and often fervent support among Shiite Muslims, the country's largest single community, giving Hezbollah a virtual veto over any government decision or any solution imposed from abroad.

                                Across the country, Hezbollah's strength has given Lebanese a sense that an impasse could drag on for weeks, perhaps longer.

                                At the Sahel Hospital, in Beirut's southern suburbs, Mohammed Ibrahim lay in a bed with injuries to his forehead, shoulder and right leg and burns on his back, suffered when an Israeli missile struck a bridge. The wiry 26-year-old from Syria had been walking from his apartment for dawn prayers at the Martyrs' Mosque.

                                "I think there's going to be a war," he said. "Israel started it, but God willing, the Arabs will finish it." On the television, al-Jazeera broadcast video footage of the latest damage, and Ibrahim spoke again.

                                His tone had changed. "I just want to go home," he said.

                                Comment

                                Working...
                                X