Holy Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #16

    مفهوم و نتايج گسست منطقى بايد و هست
    چنانكه گفته شد, قرآن در كنار قضايايى از جهان بينى آسمانى خويش, عناصرى از ديد تئورى را تبيين و تشريع كرده است, گويا مدعى گسست نيز در اصل اين موضوع ترديدى ندارد. و اما سخن اين است كه آيا قرآن فقط و فقط از همان قضاياى مربوط به حوزه جهان بينى, احكام خويش را استنتاج مى كند, يا عنصرى ديگر هم با آن تركيب مى كند؟ اگر عنصر ديگرى هم از نوع ايدئولوژى و قضاياى (بايدى) با اين (هست) تركيب شوند تا نتيجه به دست آيد, آن گاه ادعاى گسست منطقى به اثبات مى رسد, زيرا در آن صورت (بايد) از (بايد) نتيجه گيرى مى شود نه از (هست).
    ظاهر امر همين است, يعنى قرآن كبراهايى كلى را در نظر دارد كه يا در قرآن آمده اند, يا وضوح آنها به عقل انسانى واگذار شده است; كبراهايى كه داراى (بايد) هستند, چه مانند اشاعره و برخى از پيروان جديد آنان بگوييم همه آنها به بايد نخستين (امرالهى) بر مى گردند وچه بگوييم بايدهايى عقلى هستند كه درست تر به نظر مى رسد.
    در اين صورت نقش صغرى در قضاياى يادشده اين است كه احكام كلى خود را بر مصاديق آن تطبيق كند. آنچه هنگام عمل ـ كه لازمه ايدئولوژى است ـ به كار مى آيد, همين مشخص شدن مصاديق است. سرّ اختلاف مكاتب و مذاهبى كه از جهت جهان بينى همسو مى نمايند, در همين نكته نهفته است, چه اين كه اگر همه مكاتب بگويند (بايد براى خوشبختى تلاش كرد) اين قضيه مى تواند به صورت كبراى كلى مطرح شود, اين كبرى هيچ جاى اختلافى هم نمى گذارد, بويژه اگر واژه خوشبختى را با همان گستره كه دارد به كاربرده باشند, اما كاربردى هم نخواهد داشت تا آن كه تعيين كنيم سعادت چه هست و چه چيزهايى ما را به سعادت مى رساند.
    در كبراى قضيه, تمام يا بيش تر مكتبها و آيين ها همداستانند, (بايد براى خوشبختى تلاش كرد, يا بايد به سوى خوشبختى رفت) و اين چيزى نيست كه كسى مخالف آن باشد, اما اين كه خوشبختى چيست وچه عواملى خوشبختى آور است, ناگزير بايد مصاديق را مشخص كنيم, اينجاست كه هر مكتبى راهى را نشان مى دهد و طرحى را عرضه مى كند اين اختلاف روشها و طرحها تا قلمرو خاصى, تنها حكايت از تفاوت شرايط و زمان ومكان دارد, ولى گاه تفاوتها درحدى است و طرحها به شكلى با هم ناهمسازند كه حكايت از دوگانگى جهان بينى و يا دست كم فهم دوگانه از يك نماد بنيادين در يك جهان بينى دارد.
    از اينجا معلوم مى شود كه فرق (بايد) هاى ثانوى نيز در بسيارى ازموارد, نشأت يافته از فرق هستى شناسى ها و جهان بينى ها است.
    از همين رهگذر نيز مى توان دريافت كه بايدهاى نخستين, كه بايدهاى عقلى هستند, بر بايدهاى ايدئولوژيكى درحوزه هاى گوناگون تقدم منطقى دارند.
    جهان بينى ها, با تعيين مصاديق اين كبراها, صغراهايى مى سازند كه با تركيب با آن بايدهاى نخستين (و نه بايد نخستين) نتايج مشخص ايدئولوژيكى بدهند و عناصرى از ايدئولوژى به وجود آورند, و اين نقش جهان بينى, نقش كوچكى نيست. با اين تحليل است كه مى توان فهميد چرا مكتبهايى كه دم از خوشبختى انسان مى زنند, تا اين درجه با هم اختلاف دارند, اختلافهاى آنها يا معلول تفاوت نگاه آنها به هستى وهستها است و يا معلول تفسير يك هستِ مورد وفاق مى باشد كه به هر صورت به روشها و تعيين مصداقهاى گوناگون مى انجامد, كه در صغراى استدلالها نمايان مى شوند: (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى) , (هر راهى كه به سوى خوشبختى است, بايد رفت), (پس بايد راست گفت).
    صغرى, كه (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى), ممكن است مورد قبول برخى از مكتبها ـ به ويژه مكتبهاى سياسى و مكتبهاى مادى ـ نباشد, و آنها معتقد باشند كه دروغ, حيله, فريب و توطئه, راههاى مطمئن ترى به سوى خوشبختى هستند. اين صغرى زمانى مورد پذيرش قرار مى گيرد كه انسان درجهان بينى خود معتقد باشد كه در جهان به خاطر دروغ و توطئه عليه انسانهاى ديگر هيچ گونه مسؤوليتى ندارد و يا در اصل كسى وجود ندارد كه از او مسؤوليت بخواهد و يا اگر هم معتقد به خدا و قيامت و مسؤوليت انسان باشد, تفسير خاصى از نمادهاى جهان بينى خود داشته باشد, مثلاً به خاطر برخى دستاويزها براى خود مصونيتى يا توجيهى را ساخته باشد.
    اكنون, اگر مسأله بايد وهست را اين گونه مورد بررسى قرار دهيم, ترديد نخواهيم داشت كه شناخت ما از هستها و يا تفسير ما از يك هست, به طور طبيعى و ضرورى, به يك يا چند بايد خاص منتهى مى شود و هرگاه اين شناخت واين تفسير تفاوت يابد, مى تواند بايدهاى گوناگون و ناهمسازى را به دنبال داشته باشد.
    دراين نگاه ميان بايد و هست, رابطه اى تنگاتنگ و عقلانى وجود دارد. اما شايد معتقدان گسست منطقى بايد و هست, منظورشان از اين تعبير, انكار نكته يادشده نباشد, چه بسا آنها اصل تأثير را بپذيرند ولى معتقد باشند كه در چهارچوب يك قضيه منطقى - منطق ارسطويى - نمى توان از يك هست, بايدى را نتيجه گرفت, زيرا اساساً هر قضيه, دو مقدمه دارد و از يك مقدمه, نتيجه حاصل نمى شود, و ثانياً, اگر هر دو مقدمه از نوع (هست) باشد, نتيجه هم (هست) خواهد بود و نه (بايد).
    اگر منظور از گسست منطقى هست و بايد, اين باشد, نمى توان آن را انكار كرد و بايد آن را پذيرفت, ولى بايد ديد در اين صورت ما با اعتقاد به اين گسست منطقى, چه چيزى را ثابت كرده ايم و چه چيزى را نفى نموده ايم!
    بلى اگر ما معتقد به جهان بينى تجربى صرف باشيم و جز امور محسوس و تجربه پذير را نپذيريم, دراين صورت تنها (هستها) هستند كه قابل آزمونند و (بايدها) ازحيطه آزمايش بيرونند و ناگزير همه مقدمات يك قضيه منطقى, از هستهاى تجربه پذير شكل مى يابند و ازهستها نمى توان هيچ بايدى را نتيجه گرفت و بايدها بدون خاستگاه منطقى خواهند بود و در نهايت بدون اصالت و ارزش علمى!
    اما كسى كه تجربه را تنها پايه شناخت درست نداند, بلكه علاوه بر تجربه, به حكم عقل و احكام عقل نيز ارج نهد, در آن صورت براى ساختن يك قضيه منطقى, علاوه بر (است هاى تجربه پذير) به (بايدهاى عقلى) و (بايدهاى نخستين) كه پيش از هر ايدئولوژى و حتى پيش از پذيرش هر مكتبى مطرحند و انسان در اصل براساس آن بايدها, يك مكتب را مى پذيرد دسترسى دارد و از آن دو مقدمه مى تواند به نتيجه اى از نوع (بايد) دست يابد.
    اكنون مى توان نتيجه گرفت كه: اگر معتقدان به مكتبهاى مادى و تجربه, در مكتب خويش سخن از (بايد)ى به ميان آورند, ما با نظريه گسست منطقى بايد و هست مى توانيم به نقد آنان پرداخته و اثبات كنيم ازهستهاى آنان, هيچ گونه بايد منطقى به دست نمى آيد و تمام (بايدهاى) آنان بدون پايه و اساس منطقى است ـ البته اگر منطق ارسطويى را گردن نهاده باشند ـ اما در برابر معتقدان به ارزش عقل در كنار تجربه, نظريه گسست منطقى بايد و هست رنگى ندارد و چيزى را اثبات نمى كند, زيرا آنان هرگز سعى نكرده اند مقدمات قضايا را همواره از يك هست يا هستها تشكيل دهند, تا اين نظريه خدشه اى بر باورهاى آنان وارد سازد, بلكه آنان احكام نخستين عقل و بايدهاى نخستين را پذيرفته ونخواسته اند تنها از يك قضيه (هست) , بايدى را نتيجه بگيرند. بر اين اساس, طرح اين مقوله براى آنان چيزى را تغبير نمى دهد و در نتيجه لغو مى نمايد.

    بايدهاى نشأت يافته از ايمان به توحيد
    هر چند در برخى از آيات قرآن, پس از طرح توحيد و هستى شناسى توحيدى, هيچ بايدى برآن استوار نشده است, اما در برخى ديگر از آيات به روشنى اين تفريع ديده مى شود و هر چند اين ترتب و تفريع, حكايت از يك استنتاج مربوط به قضاياى منطق صورى نداشته باشد, اما نوعى ترتب طبيعى را مى رساند كه كبراى آن, يك قانون و بايد عقلى عام است.
    (اننى أنا الله لا اله الا أنا, فاعبدنى و أقم الصلاة لذكرى) طه/ 14
    (اى موسى) منم, من الله. معبودى كه جز من معبودى نيست, پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار.
    دراين آيه, مسأله پرستش و اقامه نماز به عنوان يك بايد, مترتب است بر يگانگى معبود كه يك هست به شمار مى آيد. برخى ديگر از آيات قرآنى دراين زمينه و با همين لحن وجود دارد مانند: انبياء/ 25 , مريم/ 65 , يونس/ 3 , غافر/ 13 , انعام / 101 تا 103, مريم/ 36, زخرف / 43, انعام / 153 و 155, انبياء /92, حج / 1, هود/ 123.
    آيه اى ديگر: (ألم تر أن الله يسجد له من فى السموات و من فى الأرض و الشمس و القمر والنجوم و الجبال و الشجر و الدوابّ و كثير من الناس و كثير حقّ عليه العذاب ومن يهن الله فماله من مكرم) حج/ 18 و 19
    آيا ندانستى كه خداست كه همه آنچه در آسمانها و در زمين اند, و خورشيد و ماه و [تمام] ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مى كنند, و بسيارى هستند كه عذاب بر آنان حتمى شده است. و هر كه را خداوند خوار كند, او را گرامى دارنده اى نيست.
    دراين آيه, نخست, واقعيتى موجود, با عنوان (تسبيح همه موجودات براى خداوند) مطرح گرديده است و سپس كسانى كه ازاين واقعيت جارى و ازنظام هستى كه سر به فرمان آفريدگار خويش دارند, درس نياموخته و به تسبيح آفريدگار رو نياورده اند و از اين ضرورت رو بر تافته اند, مورد ملامت قرار گرفته و سرزنش شده اند. يعنى آن هست, مى طلبد كه انسان نيز به عبادت خداوند و تسبيح و تنزيه او روى آورد.
    (أفغير دين الله يبغون و له أسلم من فى السموات و الأرض طوعاً وكرهاً و إليه يرجعون) آل عمران/ 83
    آيا جز دين خدا را مى جويند؟ با اين كه هر كه در آسمانها و زمين است, خواه ناخواه, سر به فرمان او نهاده است, و به سوى او بازگردانيده مى شود.
    دراين آيه نيز (له أسلم من… )به عنوان يك هست, دليل اين بايد قرار گرفته كه: تنها از دين خدا بايد پيروى شود.
    آياتى نيز هستند كه با تكيه بر خالقيت, مالكيت و رازقيت و… خداوند عناصرى از احكام و اخلاق و يا عناصر عام تر ايدئولوژيك را مطرح كرده اند, مانند آيه هاى: مؤمنون / 84 تا 90, يونس/ 31 و 32, زمر/ 6, يس/ 22و نساء/ 172.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #17

      فرمان به دين گروى, پس از ارائه هستى شناسى
      دسته اى ديگر از آيات, آنهايى هستند كه پس از بيان حقايق جارى در جهان, به گونه اى مستقيم انسانها را به دين گروى, ايمان, عبادت يا انفاق و… امر مى كند.
      آياتى از سوره مباركه روم (20 تا 31) نمونه اى بسيار روشن از اين دسته آيات هستند, از آن جمله مى خوانيم:
      (… كذلك نفصل الآيات لقوم يعقلون. بل اتبع الذين ظلموا أهوائهم بغيرعلم فمن يهدى من أضلّ الله و مالهم من ناصرين. فأقم وجهك للدين حنيفاً…. و اتقوه و أقيموا الصلوة و لاتكونوا من المشركين) روم/ 28 تا 31
      … اين گونه, آيات خود را براى مردمى كه مى انديشند, به تفصيل بيان مى كنيم, بلكه كسانى كه ستم كرده اند, بدون هيچ گونه دانش, هوسهاى خود را پيروى كرده اند. پس آن كسى را كه خدا گمراه كرده چه كسى هدايت مى كند؟ و براى آنان ياورانى نخواهد بود. پس روى به دين آورده در حالى كه حق گرا و جوياى حق باشي… و ازاو پروا بداريد و نماز را برپا كنيد و از مشركان نباشيد…
      آيات: روم / 37 و 38, تغابن/ 1 تا 8 , حديد/ 1 تا 7 و … نيز در اين زمينه قابل استشهاد هستند.
      آيه 30 سوره روم نيز انسانها را به همگامى با فطرت الهى فرا مى خواند كه خود جاى بحثى جداگانه را دارد.
      دراين آيات يادكرد حقايقى در جهان هستى و رابطه موجودات با خداوند, زيربناى اوامرى قرار گرفته است كه انسان بايد با توجه به آن زيربناها, اين اوامر را پذيرا شود.
      نمونه ديگر, آيه هاى 37 و 38 سوره مباركه روم هستند:
      (أو لم يروا أن الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر إن فى ذلك لآيات لقوم يؤمنون. فآت ذاالقربى حقّه و المسكين و ابن السبيل) روم/ 37
      آيا ندانسته اند كه [اين] خداست كه روزى را برهركسى كه بخواهد فراخ يا تنگ مى گرداند؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مى آورند عبرتهاست, پس حق خويشاوند و تنگدست و در راه مانده را بده…
      دراين آيه توجه به حاكميت اراده خدا بر زندگى انسان و توان او بر وسعت بخشيدن يا تنگ ساختن روزى انسانها دليل لزوم سرنهادن انسان به اطاعت خدا و پرداخت حق مالى خويشان و… دانسته شده است.
      آيات 1 تا 8 سوره تغابن و 1 تا 7سوره حديد, از جمله آياتى هستند كه مى توانند مورد استشهاد قرار گيرند, زيرا تسبيح موجودات در برابر خداوند, زمينه اين حقيقت قرار گرفته كه انسانها نيز بايد در برابر خدا سجده كنند. آياتى كه خدايى خدا, قهاريت و ربوبيت او را زمينه گرايش انسان به توكل بر خداوند دانسته است مانند:
      (إن ينصركم الله فلاغالب لكم و إن يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده و على الله فليتوكّل المؤمنون) آل عمران/ 160
      اگر خدا شما را يارى كند, هيچ كس بر شما چيره نخواهد شد, و اگر از يارى شما دست بردارد, چه كسى بعد از او شما را يارى خواهد كرد! و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
      به همين مضمون, آيه هاى مائده / 11, زمر/ 9 و 10 و تغابن/ 13, اشاره دارند. در اين آيات, شناخت قهاريت و پيروزمندى خدا و خداباوران متكى به او, زمينه توكل بر خدا معرفى شده است.
      (ألم تر أن الله أنزل من السماء ماء فأخرجنا به ثمرات مختلفاً ألوانها و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف ألوانها و غرابيب سود. ومن الناس و الدوابّ والأنعام مختلف ألوانه كذلك إنما يخشى الله من عباده العلماء إن الله عزيز غفور) فاطر/ 28ـ27
      آيا ننگريسته اى كه خدا از آسمان, آبى فرود آورد و به [وسيله] آن ميوه هايى كه رنگهاى آنها گوناگون است بيرون آورديم؟ و از برخى كوهها, راهها [و رگه ها]ى سپيد و گلگون به رنگهاى مختلف و سياه پررنگ [آفريديم]. و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همان گونه مختلف است [پديد آورديم]. از بندگان خدا تنها عالمان اند كه از وى خشيت دارند, آرى خدا ارجمند و آمرزنده است.
      در اين آيه بر اين حقيقت تأكيد شده است كه آگاهان به حقايق جهان هستى (كه دراين آيه همان مظاهر آشكار طبيعت است) آنان كه آيات الهى را در نماهايى از طبيعت و آفرينش مى نگرند, زمينه آن را دارند كه خشيت از خدا داشته باشند. دراين آيه هدف, تنها گزارش نيست, با ديدى معنى شناختى به آسانى مى توان دريافت كه آيه در صدد فرمان يا دست كم ترغيب به دانش ورزى براى رسيدن به مقام خشيت از خدا است.

      نتيجه

      يك. روش قرآن در استدلال, مانند روش معمول و متعارف خردمندان و مخاطبان بشرى است. در بسيارى از بيانها و استدلالها, بخشى از قضيه را به درك و فهم مخاطب وا مى نهد. چنانكه وقتى در عرف عاقلان گفته مى شود: (اين راه خطرناك است, بايد از گام نهادن در آن پرهيز كرد), اين سخن كامل به حساب مى آيد, هر چند ازنظر منطق صورى, نتيجه گيرى جز با دو مقدمه ميسر نيست.
      البته عرف عقلا نيز خودآگاه يا ناخودآگاهى اين نظريه منطقى را گردن نهاده اند, ولى در خصوص اين عبارتها مى دانند كه مقدمه دوم كه كبراى قضيه را تشكيل مى دهد, به دليل عقلى بودن و بديهى بودن يا پذيرفته بودن, در متن عبارت نيامده و گوينده در رساندن مراد خويش, به ذهن و فهم مخاطب تكيه كرده است.
      در قرآن نيز در بسيارى از موارد, كبراى كلى قضايا, ياد نشده و به فهم مخاطب اكتفا شده است.
      دو. درست است كه نتايج الزامى, الزام آنها در گرو كبراى قضاياى اخلاقى است, ولى نبايد غافل بود كه صغراى اين قضايا نقشى جدى در شكل گيرى نتيجه دارد و بدون صغرى نتيجه اى به دست نمى آيد.
      نقش (صغرى) در قضايايى كه با تركيب عناصرى از جهان بينى و ايدئولوژى مى خواهند, اصلى يا ارزشى ايدئولوژى را ثابت كنند, بسيار (تعيين كننده) است. چه اين كه كبرى مى تواند مورد توافق چندين جهان بينى باشد, صغرى در حوزه ويژه هر جهان بينى نقش تعيين كننده اى ايفا مى كنند و موضوع الزام را فراهم مى سازد.
      بنابراين جهان بينى, در هر ايدئولوژى نقش دارد; هر چند اين نقش در الزام بخشى نيست, بلكه در تعيين متعلق الزام است.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #18
        پيامبر اعظم(ص) در منظر قرآن عظيم


        قرآن كريم اسلام نظر است و حضرت محمّد (ص) و اهل بيت پاك او اسلام عمل .در اين مقاله به صفات پيامبر (ص) در قرآن مجيد از نظر خداوند سبحان مي‌پردازيم.


        مقام معظّم رهبري در پيام نوروزي ، سال 1385 را ، سال پيامبر اعظم ناميدند . ايشان حتماً با اين نامگذاري اهداف مهم و مقدّسي را در جهت آگاهي ، بيداري و رشد ملّت ايران و امّت اسلامي در نظر داشته اند .
        اين بنده كوچك خداوند با بضاعت اندك و شناخت مختصري كه از قرآن كريم دارم ، از همان آغاز سال با شنيدن پيام ولايت فقيه تصميم گرفتم كه به ياري خدا ، آياتي از قرآن مجيد كه دربارة حضرت محمّد(ص) نازل شده در حدّ خود در يك مقاله جمع آوري و به هم ميهنان عزيز عرضه كنم .
        قرآن كريم اسلام نظر است و حضرت محمّد (ص) و اهل بيت پاك او اسلام عمل . از طريق قرآن به دو راه حق و باطل آگاهي مي يابيم . يك راه كه صراط مستقيم خداوند است به ما عزت و به درجه اعلي عليّين مي رساند و راه ديگر به ذلّت ختم مي شود و به درك اسفـــل السّافليــن مي انجامد . و با عمل به سنّت رسول اكرم (ص) يا عمل به قول و فعل او ، الگوي رفتاري يك مسلمان حقيقي ترسيم شده و تجسّم مي يابد و به وسيله عترت او اين الگو تداوم پيدا مي كند . تا اين راه پنهان نماند و مردم گمراه نگردند .

        صفات پيامبر اعظم ( ص ) در قرآن مجيد از نظر خداوند سبحان :

        1. پيامبر اكرم (ص) به عنوان الگو و سرمشق و اسوة حسنه معرّفي مي شود .
        الف) لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ... ( آيه 21 سوره احزاب )
        قطعاً رسول خدا براي شما همواره الگو و سرمشق نيكويي است .
        ب ) وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطاً لِتَكونوا شُهَدآءِ عَلَي النّاسِ وَيَكونَ الرَّسولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً ... ( آيه 143سوره بقره)
        و بدين گونه شما مسلمانان را امّتي ميانه قرار داديم تا الگوي مردم دنيا باشيد . همان طوري كه پيامبر براي شما الگو و سرمشق است .
        ج ) در آخرين آيه سوره حج اين مفهوم مجّدداً تكرار مي شود .
        خداوند در اين سه آية مذكور رفتار و كردار يا قول و فعل پيامبر اكرم را سرمشق براي ما قرار مي دهد . كه بايد به او اقتدا كنيم . و از مسلمانان مي خواهد تا رفتاري چون پيامبر داشته باشيم تا ديگر مردم جهان راه و روش زندگي را از ما بياموزند .
        2. داشتن شرح صدر يا سعة صدر .
        هنگامي كه حضرت موسي عليه السّلام به پيامبري برگزيده شد ، از خداوند خواست كه به او سعة صدرعطا كند و نظرش را بلند گرداند تا كارها برايش آسان شود .
        رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري وَيَسِّرْلي اَمْري ... ( آيه 25 سوره طه )
        امّا خداوند در سوره انشراح در باره حضرت محمّد (ص) مي فرمايد :
        اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ ( آيات 1 و 2 انشراح )
        آيا به تو ، سعه صدر نداديم و بار سنگين را از دوشت برنداشتيم ؟
        3. نرم خويي و خيرخواهي
        فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِي الْاَمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللهِ اِنَّ الله يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ . ( آيه 159 سوره آل عمران )
        به لطف خدا نرم خو و مهربان شدي و اگر تندخو بودي مردم از اطرافت پراكنده مي شدند . پس از اشتباه آنان در گذر و برايشان از خدا آمرزش بخواه و با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتي كه كاري را انجام دهي بر خدا توكّل كن . زيرا خداوند كساني را كه به او توكّل مي كنند ، دوستشان دارد .
        4. دلسوز و مهربان نسبت به مؤمنين و سختگير با كفّار
        الف ) لَقَدْ جاءَ كُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَئوفٌ رَحيمٌ .
        ( آيه 128 سوره توبه )
        قطعاً ، براي شما پيامبري از خودتان آمد كه براي او دشوار است شما در رنج بيفتيد ، به هدايت شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است .
        ب ) مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ وَالَّذينَ مَعَه اَشِدّآءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ... ( آيه 29 سوره فتح )
        محمّد (ص) پيامبر خداست ، و كساني كه با اويند ، بر كافران سختگير و با همديگر مهربانند .
        اگر ما حضرت محمّد (ص) پيامبر اكرم را نديديم ولي از سلالة پاك او حضرت امام خميني رحمه الله عليه را ديديم كه چنين رفتاري داشت . از يك طرف نسبت به مؤمنين بسيار متواضع بود و به آنها مي گفت به من رهبر نگوييد . من خدمتگزار شما هستم . رهبر ما آن طفل سيزده ساله است كه نارنجك به خود مي بندد و به زير تانك دشمن مي رود . امّا همين مرد در برخورد با آمريكاي جنايتكار مي گويد : « آمريكا شيطان بزرگ است ولي هيچ غلطي نمي تواند بكند . »
        5. خود عامل به دستورات اسلام بود و بعد امر به معروف و نهي از منكر مي كرد .
        اِنّا اَرسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً . ( آيه 8 سوره فتح )
        اي پيامبر ما تو را به عنوان سرمشق و نمونه عملي يك مسلمان معرّفي كرديم و بعد خواستيم بشارتگر و هشدار دهنده باشي . ( امر به معروف و نهي از منكر كني )
        خداوند اسلام عمل را در رفتار پيامبر به مردم نشان داد و اسلام نظر را به وسيله قرآن و گفتار پيامبر به جهانيان معرّفي كرد . و پيامبر اكرم (ص ) كردارش مصداق گفته هايش بود .
        6. وجود مباركش منشأ خير و بركت بود .
        وَما اَرْسَلْناكَ اِلّا رَحْمَةً لِلعالَمينَ . ( آيه 107 سوره انبياء )
        و تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم .
        7. از جانب خدا چراغ تابناك براي هدايت به راه راست بود .
        يا اَيُّهَا النَّبِيُّ اِنّا اَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً . ( آيه 45 سوره احزاب )
        وَداعِياً اِلَي اللهِ بِاِذنِه وَ سِراجًا مُنيرًا ( آيه 46 سوره احزاب )
        اي پيامبر ما تو را به سمت گواه ( نمونه ) و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم و دعوت كننده به سوي خدا به فرمان او ، و چراغي تابناك
        خداوند پيامبر را شاهد ، بشير ، نذير ، اُسوة حسنه ، داعي اِلَي الله ، رَحْمَةً لِلْعالَمين ، و بالاخره چراغ منير مي نامد . چراغ منيري كه خداوند رحمان درباره اش گفته است :
        وَ اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ . ( آيه سوره قلم ) و تو داراي اخلاق بسيار يزرگوارانه اي هستي .
        خداوند پيامبر اكرم را شاهد و سراج منير مي داند و پيامبر امام حسين را مصباح الهدي مي نامد و شهيد مطهري ، شهدا را شمع تاريخ لقب مي دهد .
        8. رسول امين
        در سورة شعراء در آيات 107 ، 125 ، 143 ، 162 و 178 كلام خدا ولي از زبان پيامبران بيان مي شود كه : اِنّي رَسولٌ اَمينٌ من براي شما رسول اميني هستم .
        ولي حضرت محمّد (ص) قبل از پيامبري در جامعة خود به محمّد امين معروف بود .
        9. اسلام و حضرت محمّد (ص) پيامبر خاتم .
        مِلَّةَ اَبيكُم اِبراهيمَ هُوَ سَمّّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في هذا لِيَكونَ الرَّسولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكونوا شُهَداءَ عَلَي النّاسِ . . . ( آيه 78 سوره حج )
        آيين پدرتان ابراهيم نيز چنين بوده است . او شما را از قبل مسلمان ناميد و در اين ايّام نيز مسلمان ناميده مي شويد . پيامبر گواه و نمونه براي شماست و رفتار و گفتار شما نمونه و گواه براي ديگر مردم جهان بايد باشد .
        دين خدا از زمان حضرت ابراهيم اسلام ناميده شد و هركس به اسلام ايمان آورد بايد تسليم امر خدا باشد و به انجام عمل صالح كه موجب هدايت و رشد خود و ديگران مي شود ، بپردازد .
        دين اسلام به تدريج توسّط پيامبران بعد از حضرت ابراهيم عليه السّلام تكميل شد تا به پيامبر خاتم كه ختم رُسل است رسيد . و خداوند اعلام كرد كه دين در نزد او اسلام است و در زمان حضرت محمّد كامل و به نام او ختم مي شود .
        نام احمـــد نام جمله انبياست چون كه صد آمد نود هم پيش ماست
        اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتَ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الْاِسْلامُ ديناً . . ( آيه 3 سوره مائده )
        امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را به عنوان آيين براي شما برگزيدم .
        اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللهِ الْاِسْلامُ . . . ( آيه 19 سوره آل عمران ) درحقيقت دين در نزد خدا همان اسلام است .
        ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لـكِنْ رَسولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبييّنَ … ( آيه 40 سوره احزاب )
        محمد(ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ، ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است .
        10-هدايت به راه راست و مشمول نعمت خداشدن با اطاعت امر خدا و رسولش حاصل مي شود .
        وَ مَن يُطِعِ اللهُ وَ الرَّسولَ فَاُولـئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبيّينَ وَ الصِّديّقينَ وَ الشُّهَدآءُ وَ الصّالَحينَ وَ حَسُنَ اُولـئِكَ رَفيقاً . ( آيه 69 سوره نساء )
        و هركه از خدا و پيامبرش اطاعت كند ، با كساني خواهد بود كه خدا نعمتشان داده است ، چون انبياء ، صدّيقين ، شهيدان و صالحان ، اينان بهترين رفيقانند .
        11-اطاعت پيامبر اطاعت خداست .
        مَنْ يُطِعِ الرَّسولَ فَقَدْ اَطاعَ اللهَ ... ( آيه 80 سوره نساء )
        هر كه از پيامبر اطاعت كند از خدا اطاعت كرده است .
        12- دستور خدا را اطاعت كنيم و بر محمّد (ص) درود بفرستيم و به فرمانش گردن نهيم .
        اِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَه وَ يُصَلّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا اَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّموا تَسْليماً . (آيه 56 سوره احزاب )
        خدا و فرشتگان بر پيامبر صلوات مي فرستند . اي كساني كه ايمان آورده ايد شما هم بر او صلوات بفرستيد و تسليم فرمان او باشيد .

        اَ لـلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّد
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #19
          آينده جهان در قرآن



          آينده عالم و فرجام امت اسلامي، به شيوه‌اي در قرآن بيان شده است كه پيامبر اكرم(ص) و وارثان علم آن حضرت، يعني ائمه(ع)، آن‌را به طور كامل مي‌دانند و به تمام مراحل و تطورات آن نيز دانا هستند، اما راهي كه ما براي شناخت آن داريم، به مقداري است كه از آيات و روايات شريفي، كه در اين باره به ما رسيده، مي‌فهميم.


          آيندة عالم و فرجام امت اسلامي، به شيوه‌اي در قرآن بيان شده است كه پيامبر اكرم(ص) و وارثان علم آن حضرت، يعني ائمه(ع)، آن‌را به طور كامل مي‌دانند و به تمام مراحل و تطورات آن نيز دانا هستند، اما راهي كه ما براي شناخت آن داريم، به مقداري است كه از آيات و روايات شريفي، كه در اين باره به ما رسيده، مي‌فهميم.
          و تعداد آياتي كه از آيندة امت و عالم صحبت مي‌كند به ده‌ها آيه مي‌رسد؛ از قبيل:
          وعد الله الذّين آمنوا و عملوا الصّالحات ليستخلفنّهم في الأرض... .7
          خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كرده‌اند، وعده داد كه در روي زمين جانشين ديگرانشان كند.
          و اين آيه:
          سنريهم آياتنا في الآفاق و في أنفسهم حتّي يتبيّن لهم أنّه الحقّ ... .8
          زودا كه آيات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهيم داد تا برايشان آشكار شود كه او حق است.
          و آية:
          و من أظلم ممّن منع مساجد الله... لهم في الدّنيا خزيٌ... .9
          كيست ستمكارتر از آن كه نگذاشت كه نام خدا در مسجدهاي خدا برده شود... نصيبشان در دنيا خواري است... .
          و آيات ديگري كه مجموعاً به ده‌ها آيه مي‌رسد. و روايات و احاديث در اين باره به صدها روايت مي‌رسد كه در مصادر حديثي شيعه و سني آمده است. و برخي از آنها در ابواب مستقلي جمع‌آوري شده‌اند. مانند ابواب «ملاحم و فتن» و... كه در اين روايات پيرامون حوادث بزرگ و كوچكي كه بعد از نبي‌اكرم(ص) تا آخرالزمان براي امت اسلامي رخ مي‌دهد، بحث شده است.
          و شايد بيشترين و صحيح‌ترين روايات نزد شيعه و سني، رواياتي باشد كه از مرحلة ظهور اسلام و داخل شدن اقوام مختلف در اسلام و تشكيل حكومت الهي به دست مهدي منتظر(ع) از فرزندان نبي اكرم(ص) صحبت مي‌كند و هنگامي كه روايت و آيه دربارة يك موضوع، اتفاق پيدا مي‌‌كنند، آن قضيه داراي ارزش علمي بالايي مي‌شود.همان‌طور كه در روايات وارده در تفسير آيات مربوط به ظهور اسلام يا ظهور امام مهدي(ع) چنين است.

          نگاهي اجمالي به آيات تفسير شده به ظهور حضرت مهدي(ع)
          علامه بحراني در كتاب المحجّة حدود يكصد روايت وارده دربارة تفسير آيات به امام مهدي(ع) را گرد آورده است. بعد از بررسي بيش از چهارصد مصدر كتب تفسيري و حديث، بيش از پانصد روايت كه ده‌ها آيه را به امام مهدي(عج) تفسير مي‌كند، يافتم؛ كه بيشتر آن روايات از طرق شيعه از امامان اهل بيت(ع) و اندكي نيز از طريق اهل سنت روايت شده است.
          موضوعات اين روايات بسيار متنوع مي‌باشند. من جمله، صحبت از پاره‌اي وقايع قبل از ظهور ايشان؛ جمع شدن ياران آن حضرت(ع) در مكه، آغاز قيام حضرت مهدي(ع) از مسجدالحرام، حركت ايشان به سوي قدس، متوجه شدن ايشان به عالم، و جنگ‌ها و پيروزي‌هاي حضرت حجت(ع) و رفاه و گشايش در عصر ايشان، و عدالت و رحمت و دوست داشتن ايشان توسط مردم، و ده‌ها موضوع كلي و تفصيلي از اين مرحله از ظهور اسلام بر ساير اديان، و آنچه به دنبال اين مرحله به وقوع مي‌پيوندد از نزول حضرت مسيح(ع) و تصديق حضرت مهدي(ع) و حمايت و ياري حضرت مهدي(ع) توسط ايشان، و از آنچه بعداز امام مهدي(ع) رخ مي‌دهد؛ از رجعت پيامبر اكرم(ص) و ائمه (ع) به دنيا و حكومت نمودن به مدت طولاني، پس از آغاز شدن علايم قيامت، و خروج جنبده‌اي از زمين (دابة الأرض) و يأجوج و مأجوج و... .

          نمونه‌هايي از مصادر شيعه و سني
          1. طبري در تفسير خود10 مي‌گويد: سُدّي دربارة اين سخن خداوند تعالي:
          و من أظلم ممّن منع مساجد الله أن يذكر فيها اسمه و سعي فى خرابها.
          مي‌گويد: «روميان بخت‌النصر را در تخريب بيت المقدس ياري كردند» و دربارة اين قول خداوند:
          أولئك ماكان لهم أن يدخلوها إلاّ خائفين.12
          آنان حق ندارند جز ترسان و لرزان در آن [مسجد] درآيند؛
          گفته است: در زمين، هيچ رومي وجود ندارد مگر اينكه اگر بخواهد وارد آن شود، مي‌ترسد كه گردنش زده شود، و به پرداخت جزيه ترسانده شده، آنرا مي‌پردازد. و دربارة اين آية قرآن:
          لهم في الدّنيا خزيٌ.13
          در دنيا، ايشان را خواري است.
          مي‌گويد: اما خواري و ذلت روميان در دنيا، هنگامي است كه امام مهدي(ع) قيام نموده و «قسطنطنيه» را فتح نمايد و آنها را به قتل رساند؛ اين ذلت آنها در دنياست.
          همين روايت را شيخ طوسي از سدي در تفسير التبيان14 روايت كرده، و به آخر آن اين جمله را اضافه نموده است: «و براي آنان، خواري در دنيا به اين است كه كشته شوند، اگر حربي باشند.»
          مشابه اين بيان را «سيوطي» در تفسير درّ المنثور15، نقل كرده است. همچنين در كتاب العرف الوردي في أخبار المهديّ الحاوى16 و در كتاب البرهان17 و صاحب جريدة العجائب18، نيز اين روايت نقل شده است.
          آنچه را كه دربارة قيمت و ارزش علمي روايت نقل شده از سدي گفتيم، در حالي‌كه فقراتي را كه سدّي بر زمان خودش تطبيق نموده است، رد نموديم به اين دليل است كه روايت، اين نكته را آشكار مي‌كند كه در ذهن تابعيني مثل سدي اين بوده است كه پيروزي كامل مسلمين بر روم و فتح پايتخت آنان‌، كه در اين روايت قسطنطنيه ناميده شده، به دست مهدي موعود(ع) انجام شده و عزت مسلمين در مقابل آنها به دست ايشان تحقق خواهد يافت.
          2. در كمال‌الدين19 از امام صادق(ع) روايت شده است كه دربارة آية:
          هو الّذى أرسل رسوله بالهدي و دين الحقّ ليظهره علي الدّين كلّه و لوكره المشركون.20
          او كسي است كه پيامبر خود را براي هدايت مردم با ديني درست و برحق، فرستاد، تا او را بر همة دين‌ها پيروز گرداند، هرچند مشركان را خوش نيايد.
          چنين فرمودند:
          به خدا قسم، تأويل اين آيه رخ نداده و رخ نخواهد داد تا قائم(ع) خروج نمايد. پس آنگاه كه خروج نمايد، هيچ كافري به خداي عظيم و هيچ مشركي به امام وجود نخواهد داشت مگر اينكه خروج آن حضرت(ع) را ناخوش دارد. حتي اگر در ميان صخره‌اي مشرك يا كافري پنهان شده باشد، آن صخره ندا مي‌دهد: اي مؤمن، در ميان من كافري پنهان شده، مرا بشكن و او را بكش.
          و بخشي از اين روايت را «فرات»21 و «عياشي»22 در تفاسير خود، نقل كرده‌اند و همچنين در العدد القويّه23 و در تأويل الآيات24 و برخي از مصادر ديگر شيعه نيز ذكر شده است.
          در مجمع البيان25 از اميرالمؤمنين(ع) روايت شده كه پس از تلاوت اين آيه فرمودند:
          آيا دين اسلام بر ساير اديان غالب شده است؟
          همراهان حضرت(ع) پاسخ دادند: بلي.
          ايشان فرمودند: هرگز، قسم به كسي كه جانم در دست اوست، اين اتفاق نمي‌افتد تا اينكه هيچ شهر و روستايي نباشد مگر اينكه در آن، هر صبح و شام، شهادت بر وحدانيت خدا و رسالت پيامبر اسلام(ص) داده شود.
          همين روايت در تأويل الآيات26 و تفسير صافي27 و ديگر مصادر شيعه نيز بيان شده است.
          مصادر اهل سنت، تفسير اين آيه را به نزول عيسي(ع) روايت كرده‌اند. همان‌طور كه در جامع طبري28 و سنن بيهقي29 و الدّرالمنثور30 ذكر شده است. شافعي، صاحب البيان31 از سعيد بن‌جبير در تفسير اين قسمت از آيه:
          ليظهره علي الدّين كلّه و لوكره المشركون.
          چنين نقل كرده است كه: «او، مهدي از عترت فاطمه(س) است.» و سپس مي‌افزايد:
          بين اين قول، و قول كساني كه مي‌گويند: منظور، عيسي(ع) است؛ منافاتي وجود ندارد، زيرا همان‌طور كه گفته شد، عيسي(ع) ياري دهندة امام مهدي(ع) است.
          همچنين فخر رازي در تفسير خود32 از ابوهريره نقل مي‌كند كه گفت:
          اين وعده‌اي از جانب خداوند تعالي است كه اسلام را بالاتر و برتر از جميع اديان قرار دهد. او سپس گفت ... و تماميت يافتن اين امر در زمان خروج عيسي(ع) است.
          سدّي مي‌گويد:
          اين امر هنگام قيام مهدي(ع) است. كه هيچ كس باقي نمي‌ماند مگر اينكه اسلام آورده يا مجبور به پرداخت خراج مي‌گردد.
          و احاديث متواتري در نزد شيعه و سني وجود دارد كه نزول عيسي(ع) در زمان ظهور حضرت مهدي(ع) خواهد بود و ايشان پشت سر امام مهدي(ع) نماز خواهد خواند.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #20

            3. همچنين مصادر فريقين در تفسير آية:
            ولو تري إذ فزعوا فلا فوت و أخذوا من مكانٍ قريبٍ.33
            اگر ببيني، آنگاه كه سخت بترسند و رهاييشان نباشد و از مكاني نزديك گرفتارشان سازند.
            اتفاق نظر دارند كه منظور آيه، «جيش خسف» است. يعني در ابتداي ظهور، لشكري وارد مدينة منوره شده، آنگاه جهت جنگ با امام مهدي(ع)، قصد مكة مكرمه مي‌كنند كه خداوند متعال آنها را قبل از رسيدن به مكه، در زمين فرو مي‌برد. اين مطلب در تفسير طبري34، و ثعلبي35 و كتاب البداء و التاريخ36 و عقد الدّرر37 و تفسير الدّر المنثور38 نقل گرديده است.
            بسياري از مصادر شيعي نيز نظير اين تفسير را از اين آيه روايت كرده‌اند كه مجال بر شمردن آنها نيست. البته قطع نظر از اين آيه، روايات متواتري از پيامبر اكرم(ص) ناظر به فرو رفتن لشكر در زمين (خسف جيش) در منابع شيعه و سني از جمله در صحّاح سته آمده است.
            4. مصادر شيعه و سني در تفسير آية متعلق به نزول حضرت عيسي(ع) اتفاق نظر دارند:
            و إن من أهل الكتاب إلّا ليؤمننّ به قبل موته و يوم القيامة يكون عليهم شهيداً.39
            و هيچ يك از اهل كتاب نيست مگر آنكه پيش از مرگش به او ايمان آورد و عيسي در روز قيامت به ايمانشان گواهي خواهد داد.
            اين مطلب در تفسير طبري40 آمده است، و شيخ طوسي نيز تبيان41 مي‌فرمايد:
            ... گويي آيه مي‌خواهد بگويد: احدي از يهود باقي نمي‌ماند، مگر اينكه قبل از موت حضرت عيسي(ع) به ايشان ايمان مي‌آورد. به اين صورت كه با خروج امام مهدي(ع) خداوند حضرت عيسي(ع) را براي قتل دجال به سوي زمين مي‌فرستد و همة مردم جهان، ملت واحد مي‌شوند كه همان ملت اسلام حنيف و دين ابراهيم(ع) مي‌باشد.
            و ابن عباس و ابومالك و حسن بصري و قتاده و ابن زيد و... همين نظر را دارند و طبري نيز اين قول را اختيار كرده است. و اين آيه، مخصوص يهودياني است كه در آن زمان زندگي مي‌كنند. و از شيعيان، علي بن ابراهيم اين قول را در تفسيرش ذكر كرده است.

            نمونه‌هايي از مصادر شيعي:
            1. شيخ صدوق، در كمال الدين42، از امام باقر(ع) نقل مي‌كند كه فرمودند:
            قائم ما (اهل بيت) با ترس و رعب (كه در دل دشمنانش ايجاد مي‌شود) ياري مي‌شود، با نصرت و پيروزي تأييد مي‌شود، زمين رام وي مي‌شود، گنج‌ها برايش آشكار مي‌گردد، حكومتش شرق و غرب عالم را فرا خواهد گرفت، خداوند عزوجل به‌وسيلة او دينش را بر ساير اديان غالب خواهد نمود، هرچند كافران اكراه داشته باشند، هيچ خرابي باقي نمي‌ماند مگر اينكه آباد مي‌شود، و روح الله، عيسي بن مريم(ع) ، نزول كرده و پشت سر حضرت مهدي(ع) نماز خواهد گذارد. پس آنگاه كه حضرت بقية الله(عج) ظهور نمايد به كعبه تكيه نموده و سيصد و سيزده مرد اطرافش اجتماع مي‌نمايند. و اولين چيزي كه مي‌گويد اين آية شريفه است:
            بقيةالله خيرٌ لكم إن كنتم مؤمنين.43
            اگر ايمان آورده‌ايد، آنچه خدا باقي مي‌گذارد برايتان بهتر است.
            آنگاه مي‌فرمايند:
            من بقيةالله در زمين هستم و خليفه و حجت خدا بر شما مي‌باشم، هيچ مسلماني بر ايشان سلام نمي‌كند مگر با اين جمله:
            السّلام عليك يا بقيّةالله في أرضه.
            2. نعماني در كتاب غيبت44 خود، از ابوبصير نقل كرده است كه گفت:
            از امام باقر(ع) دربارة اين آية شريفه پرسيدم كه:
            سنريهم آياتنا في الآفاق و في أنفسهم حتّي يتبينّ لهم أنّه الحقّ.45
            امام باقر(ع) پاسخ فرمودند:
            در درونشان، مسخ را و در بيرونشان، حركت و خروش آفاق، عليه آنان را نشانشان مي‌دهد. پس قدرت خدا را در انفس خويش و در آفاق مي‌بينند و ضعفشان برايشان آشكار مي‌شود. و معناي اين سخن خداوند تعالي (حتّي يتبيّن لهم أنّه الحقّ) خروج قائم(ع) و چه بسا معناي مسخ مذكور براي سركشان، مسخ در شخصيت و روحياتشان باشد كه با آن ضعفشان آشكار مي‌شود.
            3. در غيبت نعماني46 از حضرت اميرالمؤمنين(ع) دربارة اين سخن خداوند عزوجل:
            فاختلف الأحزاب من بينهم.47
            گروه‌ها با هم اختلاف كردند.
            سؤال شد، ايشان فرمودند:
            با ديدن سه چيز منتظر فرج باشيد.
            گفته شد اي اميرالمؤمنين(ع) آنها چيستند؟
            حضرت علي(ع) فرمودند:
            اختلاف اهل شما به خاطر آنچه كه در بين آنهاست، پرچم‌هاي سياه از خراسان، فزع (صيحة) آسماني در ماه رمضان.
            دوبارة سؤال شد: اين صيحه در ماه رمضان چيست؟ اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
            آيا سخن خداوند عزوجل را در قرآن نشنيده‌ايد كه مي‌فرمايد:
            إن نشأ ننزّل عليهم من السّماء آيةً فضلّت أعناقهم لها خاضعين.48
            اگر بخواهم از آسمان برايشان آيتي نازل مي‌كنيم كه در برابر آن به خضوع سر فرود آورند.
            [سپس فرمودند:] آن، نشانه‌اي است كه زنان جوان را از سراپردة خود خارج مي‌كند و خواب رفته را بيدار مي‌نمايد و كسي را كه در حال چرت است به فزع وامي‌دارد.
            و همين روايت را سلمي، از اهل سنت، در عقدالدرر49 و بسياري ديگر از منابع شيعي، كه مجال ذكرشان نيست، روايت كرده‌اند. و برخي از آنها اين روايت را از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و از ابن عباس نقل كرده‌اند. و روايات ديگري صيحه يا آيه و نشانة ماه رمضان را اين‌گونه تفسير نموده‌اند كه آن صدايي است از آسمان، خطاب به همة ملت‌هاي عالم به اين‌كه جنگ و نزاع‌ها و دوري از دين را كنار گذاشته و از امام مهدي موعود(ع) اطاعت نمايند و حضرت مهدي(ع) را با اسم و اسم پدرش نام مي‌برد. با قطع نظر از تفسير آيه، دربارة اين نداي آسماني روايات ديگري نيز در مصادر شيعه و سني نقل شده‌است كه مجال ذكر مصادر آنها نيست.
            4. در مصادر شيعه، در تفسير آية:
            و لئن أخّرنا عنهم العذاب إلي أمّةٍ معدودة ليقولنّ مايحبسه ألا يوم يأتيهم ليس مصروفاً عنهم و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن.50
            و اگر چندگاهي عذابشان را به تأخير بيفكنيم مي‌پرسند: چه جيز مانع آن شده است؟ آگاه باشيد چون عذابشان فرا رسد، آن‌را بازنگردانند، و آنچه را مسخره مي‌كردند، آنان را دربرخواهد گرفت.
            چنين آمده است كه مقصود از «امّة معدودة» اصحاب حضرت مهدي(ع) مي‌باشند و در تفسير قمي51 ذيل اين آيه از امام معصوم(ع) نقل شده است كه فرمودند:
            «أمّة معدودة» اصحاب قائم(ع) اند كه سيصد و ده و اندي مي‌باشند.
            و عياشي نيز همين روايت را از امام باقر(ع) در تفسير خود نقل كرده و به آن افزوده است كه؛
            در يك لحظه، مانند برگ پاييزي كه فرو مي‌ريزد، گرداگرد آن حضرت گسيل مي‌گردند.52
            و خود او از امام صادق(ع) با لفظ «او، قائم(ع) و اصحابش مي‌باشند» روايت كرده است.53 همچنين نعماني در آن را از امام صادق(ع) روايت كرده است.54 در تعداد ديگري از منابع شيعه نيز اين مطلب موجود است كه مجال ذكرشان نيست.
            همانطور كه ملاحظه مي‌شود تفسير «الأُمّة» در اين آيه به «جماعتي از مردم» صحيح‌تر از تفسير آن به «مدتي از زمان» است، كه برخي از مفسران آن‌را ذكر كرده‌اند. چرا كه اصل در استعمال‌هاي قرآني، معناي حقيقي كلمه است و عدول از معناي حقيقي به معناي مجازي، تا زماني كه راه باز است، صحيح نمي‌باشد. كلمة «الأُمّة» بر طبق آنچه در المعجم المفهرس آمده چهل و نه بار در قرآن به كار رفته است كه در مورد آن مفسران اتفاق نظر دارند كه معنايش جماعت واحدي از مردم است كه همان معناي حقيقي «الأُمّة» مي‌باشد. و مفسران ذكر كرده‌اند كه در آية مذكور و آية 118 سورة يوسف به معناي «مدت» و در آية 22 و 23 سورة زخرف به معناي «دين و ملت» است.
            و البته در همة موارد مي‌توان آن‌را به معناي حقيقي‌اش با حذف مضاف يا بدون حذف مضاف تفسير نمود، كما اينكه در آية مذكور چنين كرديم.
            5. در بعضي از روايات «مطلع الفجر» در سورة قدر را به ظهور امام مهدي(ع) تفسير نموده‌اند؛ مانند تفسير فرات كوفي55 و تأويل الآيات از محمد بن عباس56.
            ممكن است اشكال شود به اينكه معنا ندارد كه بگوييم انتهاي سلام در شب قدر، با ظهور امام مهدي(ع) مي‌باشد. بلكه معنا اين مي‌شود كه در هنگام ظهور آن حضرت(ع) در شب قدر تحولي حاصل مي‌‌شود و سلام بر حضرت مهدي(ع) و بر مؤمنين مي‌باشد. لذا مقصود اين است كه سلام و عطا در شب قدر، قبل از ظهور ايشان تا طلوع فجر ادامه دارد. اما هنگامي كه فجر اسلام طالع شود و با ظهورش عالم را فرا بگيرد، در سلام الهي بر اهل زمين و بر امامشان، به تبع تحول ايماني كه در خود اهل زمين ايجاد شده است، تحول و تطوري ايجاد خواهد ‌شد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #21
              سنت هاى تاريخى قرآن درباره مؤمنان (قسمت اول)




              از آيات متعدد قرآن كريم استفاده مى شود كه برخى قوانين بر تاريخ بشر حاكم است و از آن به عنوان سنت الهى ياد مى شود، از اين رو هنگام نقل حوادث تاريخى، ما را به عبرت گيرى از سرنوشت گذشتگان دعوت مى نمايد. برخى از اين سنت ها، مربوط به اجتماع مؤمنان است. نوشتار حاضر بر آن است كه آيات مربوط به اين نوع سنت ها را بررسى نمايد.


              چكيده

              يكى از مباحث بنيادين در حوزه مطالعات اجتماعى و بهويژه جامعه شناسى، موضوع قانون مندى جامعه و تاريخ است. اين كه آيا حوادث اجتماعى و تاريخى، به جامعه يا دوره اى تعلق دارد و يا تاريخ بشر از قانون مندى خاصى پيروى مى كند كه زمينه تكرارپذيرى آن حوادث را فراهم مى نمايد، از دغدغه هاى انديشمندان مسائل اجتماعى بوده است.
              از آيات متعدد قرآن كريم استفاده مى شود كه برخى قوانين بر تاريخ بشر حاكم است و از آن به عنوان سنت الهى ياد مى شود، از اين رو هنگام نقل حوادث تاريخى، ما را به عبرت گيرى از سرنوشت گذشتگان دعوت مى نمايد. برخى از اين سنت ها، مربوط به اجتماع مؤمنان است. نوشتار حاضر بر آن است كه آيات مربوط به اين نوع سنت ها را بررسى نمايد.

              واژگان كليدى: سنت، قانون مندى، مؤمنان، تاريخ و قرآن.

              مقدمه

              قانون مندى جامعه و تاريخ از موضوعات مهم در حوزه انديشه هاى اجتماعى است. و يكى از دغدغه هاى متفكران اجتماعى اين بوده است كه آيا همان گونه كه در نظام طبيعت، قوانين طبيعى و تكوينى وجود دارد و بر اساس آن، تحليل و پيش بينى پديده هاى مادى امكان پذير مى گردد، در نظام اجتماعى نيز چنين قانون مندى وجود دارد كه بر اساس آن بتوان برخى حوادث اجتماعى و تاريخى را پيش بينى نمود؟
              هر چند برخى از جامعه شناسان، مسئله قوانين جامعه شناسى را از جمله مسائل نادرست جامعه شناسى در قرن نوزدهم دانسته، اظهار خوشبختى مى كنند كه امروزه اثرى از اين گونه مسائل بر جاى نمانده است، اما به رغم اين اظهار نظر مى بينيم كه جامعه شناسان جديد نيز هر يك به گونه اى به اين موضوع پرداخته اند و اساساً طرح اين موضوع از مقدمات اجتناب ناپذير ورود در بسيارى از مسائل جامعه شناسى است.2
              در ميان متفكران مسلمان شايد اولين فردى كه قانون مندى حاكم بر جامعه و تاريخ را مطرح كرده ابن خلدون است، چنان كه مى گويد:
              تمدن و عمران داراى طبايع خاص است كه مى توان اخبار را بدان ها رجوع داد و روايات و اخبار را بر آن ها عرضه كرد.3
              و در تعريف تاريخ مى گويد:تاريخ در باطن انديشه و تحقيق درباره حوادث و مبادى آن ها و جستوجوى دقيق براى يافتن علل آن هاست.4

              سنت هاى تاريخى در قرآن

              حوادث و جريان هاى تاريخى نقل شده در قرآن كريم هرچند ناظر به يك گروه يا دوره تاريخى خاص است، ولى به آن قوم و قبيله يا تاريخ مشخص، اختصاص ندارد، بلكه همه انسان ها را در هر دوره تاريخى، در بر مى گيرد وازآن به عنوان سنت خداى سبحان ياد مى شود. و در واقع آن چه در اصطلاح فلسفه، به نام نظام جهان و قانون اسباب خوانده مى شود در زبان دين، سنت الهى ناميده مى شود.5
              منظور از سنت، آن بخش از تدبير و سازمان دهى خداوند است كه استمرار و تكرار داشته باشد و رويه و روش دايمى(به تعبير قرآن) غيرقابل تبديل وتحويل خداوند است. سنت در اين معناى وسيع خود، دربرگيرنده تمام موجودات، ازجمله انسان و زندگى فردى واجتماعى اوست و بر هرموجودى، در هر زمان و تحت هر شرايط، حكومت مى كند.6
              از آيات متعدد قرآن كريم سنت و قانون مندى تاريخ استفاده مى شود كه از جمله آن ها، آيات سير و نظر است،7 سير در زمين، اصطلاحى است قرآنى كه به معناى تفكر و تأمل در وقايع و حوادث تاريخى، به منظور عبرت اندوزى و پندآموزى است. اگر هر واقعه و حادثه تاريخى پديده اى منحصر به فرد و مختص به جامعه اى معين بود وبا جوامع ديگر هيچ ربطى نداشت ودرساير اوضاع واحوال تاريخى تكرار نمى شد ژرف نگرى درآن و درس گرفتن از آن چه سودى مى توانست داشته باشد؟ پندآموزى از آن چه برجامعه هاى پيشين رفته است تنها درصورتى ممكن و مفيد است كه يك واقعه تاريخى، پديده اى منحصر به فرد و متعلق به جامعه اى خاص نباشد، بلكه بتواند در هر جامعه ديگرى نيز تكرار شود. در حقيقت، ازديدگاه قرآنى وجوه اشتراك تكوينى اى بين گذشتگان و آيندگان هست كه عبرت اندوزى و پند آموزى آيندگان را از سرشت و سرنوشت گذشتگان امكان پذير و سودمند مى سازد وگرنه از حوادث جزئى و شخصى و تكرارناپذير، چه درسى مى توان گرفت و چه بهره اى مى توان جست.8بنابراين از ديدگاه قرآن كريم امت ها و جامعه ها از آن جهت كه امت و جامعه اند (نه صرفاً افراد جامعه ها)، سنت ها و قانون ها، و اعتلاها و انحطاط ها طبق آن سنت ها و قانون ها دارند. سرنوشت مشتر ك داشتن به معناى سنت داشتن جامعه است.9

              سنت هاى تاريخى و اختيار انسان

              نكته مهم در بحث قانون مندى اجتماعى، رابطه آن با اختيار انسان است. ممكن است به نظر چنين آيد كه سنت هاى تاريخى با توجه به ويژگى هايى در قرآن كريم براى آن ذكر شده است نوعى از جبر را در پى دارد، به گونه اى كه انسان، محكوم اين نوع قانون مندى مى باشد، زيرا در قرآن كريم دو ويژگى اساسى، براى سنت هاى الهى بيان شده و حكايت از قطعيت و كليت آن دارد كه عبارت است از: 1. تبديل ناپذيرى و تحويل ناپذيرى «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْوِيلاً». مراد از تبديل، اين است كه وقتى قومى بر اثر رفتار و كردار اختيارى خويش، خود را در مسير يك سنت الهى قرار مى دهد، امكان ندارد كه به جاى سرنوشت و پيامد مقرر، پيامد ديگرى شامل آنان شود. و منظور از تحويل اين است كه هرگز به جاى آن قوم، قوم ديگرى، به آن سرنوشت دچار نمى شوند.10

              برخى متفكران مغرب زمين با تلقى جبرگرايانه از قانون مندى جامعه، مدعى اند قلمرو تاريخ در معرض ضرورت است كه توسط انبوه حوادث ممكن كه تجربه زندگى ما را به وجود مى آورند تظاهر مى كند و اعمال انسان ها ممكن است در جهت آن يا عليه آن كار كند، البته اگر عليه آن باشد محكوم به شكست است. عمل انسان تنها هنگامى كه در جهت ضرورت باشد به حساب مى آيد.11

              گرچه جامعه و تاريخ بشر محكوم به قانون مندى يا سنت الهى خاصى است، اما اين قانون مندى با ويژگى هاى ذكر شده، با اختيار انسان تعارضى ندارد، زيرا سنت هاى الهى، عكس العمل هاى خداوند در برابر رفتار انسان هاست و به تعبير شهيد صدر سنت هاى تاريخى فراتر از دست انسان نيست، بلكه همه از زير دست انسان مى گذرد، زيرا خداوند هرگونه تغيير مطلوبى را در زندگى انسان به دست خود او سپرده است و هرگاه ملتى، راه راستش را تعقيب كند، خداوند او را از زندگى خويش بهره مند مى سازد. اين ها موقعيت مثبتى است براى انسان تا آزادى و انتخاب و تصميم آزاد خود را نشان دهد.12

              قرآن كريم نكته فوق العاده آموزنده اى در مورد سنت هاى تاريخ، يادآورى مى كند و آن اين كه مردم مى توانند با استفاده از سنن جاريه الهيه در تاريخ، سرنوشت خويش را نيك يا بد گردانند; يعنى سنت هاى حاكم بر سرنوشت ها در عمل هاى معين اجتماعى، عكس العمل هاى معين را به دنبال دارد، از اين رو تاريخ در عين آن كه با يك سلسله نواميس قطعى و لايتخلف اداره مى شود، نقش انسان، آزادى و اختيار او به هيچ وجه محو نمى شود.13

              در واقع، مراد از قانون مندى جامعه و تاريخ اين است كه پديده هاى اجتماعى و حوادث تاريخى، بى علت و تصادفى نيست، بلكه مانند هر پديده و حادثه ديگرى، تابع اصل عليت و مشمول نظام على و معلولى است، نهايت آن كه در پديده ها و حوادث انسانى و اختيارى، همواره يكى از اجزاى علت تامه، اراده خود انسان است.14

              دستور قرآن كريم بر سير در زمين علاوه بر اين كه قانون مندى محكم را در تاريخ بشر ثابت مى كند، بر حريت و آزادى انسان نيز در تاريخ آفرينى دلالت دارد. براى همين دستور مى دهد كه در وضع اقوام گذشته مطالعه كند و خود را در پوشش آن سنت هاى قطعى قرار دهد كه مايه سعادت و خوشبختى اوست و از گرايش به عواملى كه مايه بدبختى است بپرهيزد.15

              سنت هاى الهى درباره مؤمنان

              برخى از سنت ها، مطلق اند و به قوم و گروه خاصى اختصاص ندارند; يعنى قوانينى كه لازمه اصل نظام آفرينش و اداره زندگى اين جهانى انسان ها است، مثل سنت ارسال پيامبران، سنت آزمايش و... . ولى بخش ديگر، مقيد و مشروط به شرايط ويژه اند و تنها گروهايى را شامل مى شود كه آن شرايط را فراهم كرده باشند. ايمان و كفر از جمله اين شرايط است و در واقع برخى سنت هاى الهى به مؤمنان و يا كفار اختصاص دارد.

              در ادامه اين نوشتار، پاره اى از اين نوع سنت ها را كه اختصاص به مؤمنان دارد، بررسى مى كنيم.

              1. سنت حاكميت مؤمنان در نهايت حركت تاريخ

              يكى از سنت هاى الهى كه با كلماتى چون وَعَد و كتب ـ كه حاكى از سنت قطعى اند در قرآن كريم آمده، حكومت و وراثت مؤمنان در زمين است; به عبارت ديگر، حركت تاريخ بشر براساس سنت قطعى الهى به سويى است كه در نهايت آن، حاكميت بر جهان بشرى از آنِ مؤمنان خواهد بود. مرحوم علامه طباطبايى در تحليل اين موضوع مى فرمايد: بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده، پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون به سعادت (به تمام معنا) مى باشد و به اميد رسيدن چنين روزى قدم برمى دارد و اگر اين خواسته، تحقق خارجى نداشت هرگز آرزو و اميدى در نهاد وى نقش نمى بست، چنان كه اگر غذا و آبى نبود، گرسنگى و تشنگى محقق نمى شد، از اين رو به حكم ضرروت، آينده جهان روزى را در برخواهد داشت كه در آن روز، جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا، هم زيستى نمايد و افراد انسانى غرق در فضيلت و كمال شوند و رهبر چنين جامعه اى، منجى جهان بشرى و به لسان روايات، مهدى خواهد بود.16بنابراين، جامعه الهى در طول تاريخ، گاهى قاهر و زمانى مقهور، به حركت خود ادامه مى دهد، اما در اين فراز و نشيب ها، اين جامعه الهى موجوديت خود را حفظ مى كند و به سويى مى رود كه معارف، قانون و احكام الهى، عدالت را جهان شمول كند و تمامى جوامعِ منحط و كافر را مضمحل نمايد. بنابراين، طبق وعده حتمى الهى، جامعه و مجتمع صالح در نهايت تاريخ بر زمين حاكم خواهد شد.17

              اين موضوع در چندين آيه، به روشنى بيان شده است، مثل آيه شريفه:

              وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ;18 در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.

              مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت بر منافع، از ديگران به صالحان منتقل مى شود و بركات زندگى در زمين به ايشان اختصاص مى يابد و اين بركات، امور دنيوى و اخروى را شامل مى شود. منظور از بركات دنيوى اين است كه به زودى زمين از لوث شرك و گناه، پاك شده، جامعه بشرى صالح كه خداى را بندگى كنند و به وى شرك نورزند، در آن زندگى خواهند كرد. و معناى بركات اخروى، مقامات قربى است كه در دنيا براى خود كسب خواهند كرد، چون اين مقامات هم، از بركات حيات زمينى است، هر چند كه خودش از نعيم آخرت است.19

              در تفسير نمونه درباره آيه شريفه چنين آمده است: در آيه مورد بحث به يكى از روشن ترين پاداش هاى دنيوى مؤمنان كه حكومت روى زمين است با بيان شيوايى اشاره شده است. و مفهوم ارض به مجموع كره زمين گفته مى شود و سراسر جهان را شامل مى شود، مگر اين كه قرينه خاصى در كار باشد. و هنگامى كه بندگان با ايمان، شايستگى هايى از نظر علم و تقوا و... براى خود فراهم سازند، خداوند نيز كمك و يارى مى كند تا آن ها بينى مستكبران را به خاك بمالند، دست هاى آلوده شان را از حكومت زمين كوتاه كنند و وارث ميراث هاى آن ها گردند.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #22
                گرچه در برخى روايات، صريحاً اين آيه، تفسير به ياران مهدى(عليه السلام)شده است، ولى مفهوم اين روايات، انحصارى نيست، بلكه بيان يك مصداق عالى و آشكار است، و عموميت مفهوم آيه را محدود نمى سازد. بنابراين، در هر زمان و در هر جا بندگان صالح خدا قيام كنند، پيروز و موفق خواهند بود و سرانجام وارث زمين و حكومت آن خواهند شد. و گرچه براى آن ها كه غالباً شاهد و ناظر حكومت طاغيان ظالم بوده اند، مشكل است اين حقيقت را به آسانى پذيرا شوند كه تمام اين حكومت ها برخلاف نواميس آفرينش و قوانين جهان خلقت است و آن چه با آن هماهنگ مى باشد همان حكومت صالحان با ايمان است، ولى تحليل ها به اين جا منتهى مى شود كه اين يك واقعيت است، بنابراين، جمله «أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ» پيش از آن كه يك وعده الهى باشد يك قانون تكوينى محسوب مى شود.20


                در برخى آيات از خلافت بندگان صالح خدا، در دوران گذشته و نيز در آينده خبر مى دهد، مانند آيه:

                وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً...;21 خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده مى دهد كه قطعاً آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه به پيشينيان آن ها خلافت روى زمين را بخشيد، و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت، و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مى كند... .

                آيه شريفه از خلافت و حكومت انسان هاى مؤمن و صالح صحبت مى كند. و وعده خدا ـ كه همچون واژه كتابت، قول و كلمه حاكى از سنت قطعى است ـ بر تحقق اين امر تعلق گرفته است. آيه شريفه، از طرفى از جريان يافتن اين وعده الهى (حكومت صالحان) در گذشته سخن مى گويد و از سوى ديگر، بر عملى شدن اين وعده براى صالحان آينده تأكيد دارد. و مراد از استخلاف آنان در زمين اين است كه اجتماعى صالح از آنان تشكيل دهد كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشته از صاحبان قوت و شوكت ارث بردند. نكته ديگر اين كه اين استخلاف، قائم به مجتمع صالحان ايشان است، نه به افراد معينى از ايشان هم چنان كه در امت هاى قبل از ايشان قائم به مجتمع بود.22

                2. پيروزى مؤمنان در رويارويى با كفار و مشركان

                از سنت هاى قطعى الهى، نصرت و يارى مؤمنان در رويارويى با مخالفان دين خداست. قرآن كريم در آيات متعددى به اين حقيقت تصريح كرده است، نظير «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»23 و نيز آيات كريمه انعام آيه 34، اعراف آيه 72، مؤمن آيه51، انفال25، هود آيه هاى 40، 58، 66، 81 و 94، يونس آيه 103، يوسف آيه 110، مجادله آيه 21 و روم آيه 47.

                خداوند سبحان در اين دسته از آيات، قانون كلى و دائمى اى بيان مى كند مبنى بر اين كه يارى او و فرشتگان الهى، همواره و در گستره تاريخ، نصيب مؤمنان خواهد شد و كسانى كه در زمره اين گروه قرار گيرند، در واقع خود را در معرض اين قانون قرار داده اند. از اين رو اگر در قرآن كريم نمونه هايى تاريخى در مورد بهره مندى برخى اقوام از نصرت الهى ذكر مى شود فقط بيان گر الگوها است; يعنى هر قومى در هر دوره تاريخى، در مسيرى كه اقوام انبياى گذشته رفته اند ـ كه مسير توحيد و بندگى باشد ـ حركت كند، طبق سنت قطعى الهى، تأييد و يارى خداوند منان شامل او خواهد شد.

                منظور از تبديل ناپذيرى كلمات خداى سبحان در آيه شريفه، اين است كه نشانه ها و وعده هايش در طول تاريخ، تغيير نمى كند. كلمه، يعنى رابطه مستقيم بين پيروزى و تكميل شرايط آن و اوضاع و احوال ديگر و اين رابطه، يك سنت تاريخى است.24

                مرحوم علامه طباطبايى در اين رابطه در تفسير آيه 171 سوره صافات مى گويد: در قرآن كريم هرگاه از عبارت كلمة اللّه، قول اللّه و وعداللّه استفاده مى شود، منظور از آن، احكام حتميه اى است كه تغيير و تبديل در آن راه ندارد; نه خودش آن را تغيير مى دهد و نه غير خدا.25 و در اين آيه با عبارت «سبقت كلمتنا» از حكم قطعى خداى سبحان خبر مى دهد و به دنبال بحث هاى گوناگونى كه درباره مبارزات انبياى بزرگ و كارشكنى هاى مشركان بى ايمان طى آيات قبل از آن آمد، در اين آيه شريفه، مهم ترين مسئله را در اين رابطه بيان مى كند و حسن ختام را به عالى ترين وجه نشان مى دهد و آن، خبر از پيروزى نهايى لشكر خدا بر لشكر شيطانى و دشمنان حق است تا مؤمنان اندكى كه هنگام نزول اين آيات، در مكه تحت فشار دشمنان اسلام بودند و هم چنين همه مؤمنان محروم در هر عصر و زمان، به اين وعده بزرگ الهى دلگرم شوند و گرد و غبار ياس و نوميدى از دل و جان خود بشويند و براى ادامه مبارزه با لشكر باطل، آماده و مقاوم گردند.26

                در قرآن كريم نمونه هايى تاريخى از اين نوع سنت الهى ذكر شده است كه به طور كلى مى توان آن ها را در دو دسته قرار داد:

                1. امدادهاى الهى به مؤمنانى كه به دليل ضعف و ناتوانى، توان نبرد نظامى با دشمن را نداشتند، ولى در برابر اذيت و آزارشان استقامت كرده و از دين و اعتقادات توحيدى خود دست برنداشتند و خداوند سبحان به پاس ايمان و استقامتشان، كمك هاى غيبى خود را به يارى شان فرستاد و آنان را از دست كفار نجات بخشيد و دشمنانشان را نابود كرد. از بهترين نمونه هاى اين سنت، انواع عذاب هايى است كه خداى تعالى بر سر امت هاى گذشته كه دعوت انبيا را تكذيب كردند آورد، مانند قوم نوح كه همه را غرق كرد، و قوم هود كه زنده در زير سنگ و خاك دفن كرد، و قوم صالح و لوط و شعيب و آل فرعون و ديگران كه هر يك را به عذابى دچار فرمود.27

                قرآن كريم بعد از گزارش نابودى قوم هود، صالح و شعيب مى فرمايد:

                نَجَّيْنا هُوداً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا...;28 پس او را با كسانى كه همراه وى بودند به رحمت خويش نجات داديم.

                مرحوم علامه طباطبايى در تفسير آيه شريفه مى فرمايد: اين كه خداى سبحان در اين آيه «رحمت» را به صورت نكره آورده و نفرمود «رحمتى» براى اين است كه بر نوع مخصوصى از رحمت دلالت كند و نه رحمت عمومى كه كل جهان را فرا گرفته، و آن رحمتى است كه مخصوص مؤمنان بوده كه همان نصرت و پيروزى بر دشمنان باشد، هم چنان كه فرمود:

                إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ;29 ما به يقين يارى مى كنيم فرستادگان خود و گروندگان به ايشان را، هم در زندگى دنيا و هم در روزى كه گواهان بپا خواهند خاست.30

                همان طور كه گفته شد جريان ذكر شده، تنها يك حادثه تاريخى غيرقابل تكرار نيست، بلكه سنت دائمى الهى است و همه كسانى را كه در مسير آن قرار گيرند در برمى گيرد، چنان كه در برخى آيات، بعد از نقل پيروزى انبيا و نابودى مخالفان و كفار، به قانون و سنت بودن اين رخداد اشاره مى نمايد. به عنوان نمونه در سوره ابراهيم بعد از نقل ايمان نياوردن امت برخى انبيا و تهديد آنان و در نتيجه نابودى و عذاب استيصال آنان، به فلسفه شكست كفر و پيروزى انبيا اشاره مى كند و مى فرمايد:

                وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا فَأَوْحى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظّالِمِينَ * وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ.31

                در اين آيه شريفه، خداوند متعال هم سبب هلاكت كفار را كه همان ظلم باشد ذكر فرموده و هم سبب پيروزى مؤمنان و اسكانشان را در زمين بيان كرده است كه ترس از قيامت باشد، و به اصطلاح معروف، تعليق حكم بروصف مشعر به عليت است.32 بنابراين آيه شريفه در مقام بيان سنت تاريخى خداى سبحان است; يعنى هرجا و در هر زمان اين علت و سبب ذكر شده محقق شود، شكست كفار و پيروزى مؤمنان را نيز به دنبال خواهد داشت.

                2. امدادهايى كه در صحنه نبرد و جنگ به يارى مؤمنان آمده و موجب پيروزى و غلبه آن ها بر كفار شده است، مثل حوادث معروف بدر، حنين و احزاب. قرآن كريم، در چندين آيه، اين حقيقت را بيان كرده است، چنان كه درباره جنگ بدر مى فرمايد:

                وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْر وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ...;33 و خداوند شما را در «بدر»يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك پيروز ساخت) در حالى كه شما ناتوان بوديد.

                و نيز از امداد غيبى الهى در جنگ حنين سخن به ميان مى آورد:

                لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَة وَيَوْمَ حُنَيْن...;34 خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمنان پيروز شديد) و در روز حنين (نيز يارى نمود).

                منظور از مواطن كثيره، مواطن جنگى از قبيل بدر، احد، خندق، خيبر و نظاير آن است.35 البته برخى با استفاده از برخى روايات، آيه را به همه جنگ هاى صدر اسلام كه بالغ بر هشتاد مورد بوده، تعميم داده اند.36

                به هر حال، قرآن كريم، نه تنها اصل يارى خداوند را ذكر مى كند، بلكه به شرح چگونگى اين امداد و نيروهايى كه به كمك مسلمانان شتافته و موجب پيروزى سپاهيان اسلام شدند مى پردازد كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:

                الف ـ فرستادن ملائكه

                يكى از روش هاى نصرت الهى، فرستادن ملائكه است كه به عنوان سربازان خداى سبحان به كمك مؤمنان مى شتابند، مانند آن چه در بدر اتفاق اتفاد:

                وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْر وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ... * إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَن يَكْفِيكُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُم بِثَلاَثَةِ آلاَف مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُنزَلِينَ;37 خداوند شما را در جنگ بدر يارى كرد (و بر دشمنان خطرناك، پيروز ساخت)، در حالى كه شما (نسبت به آن ها) ناتوان بوديد * در آن هنگام كه تو، به مؤمنان مى گفتى آيا كافى نيست پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگان كه (از آسمان) فرود آيند يارى كند.

                آيه شريفه، بيان گر واقعيت تاريخى صدر اسلام، يعنى جنگ بدر است كه مسلمانان در مقايسه با كفار از لحاظ نفرات و تجهيزات نظامى در اوج ضعف قرار داشتند، به طورى كه تعداد نيروهاى اسلام را 313 نفر با تجهيزات كم، و تعداد نيروهاى كفار را هزار نفر با تجهيزات فراوان نقل شده، و قرآن كريم نيز به اين ضعف مسلمانان تصريح نموده است. در اين شرايط، وقتى مسلمانان از خداى سبحان تقاضاى كمك مى كردند (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ;38 آن هنگامى كه به پروردگارتان استغاثه مى كرديد و خداوند استغاثه تان را مستجاب كرد) خداوند متعال با فرستادن فرشتگان الهى به ياريشان شتافت و پيروزى مؤمنان و شكست كفار را رقم زد.

                نمونه ديگرى كه خداى سبحان، مؤمنان را توسط فرشتگان، يارى فرموده و در نتيجه، كفار را شكست داده، جنگ حنين است:

                لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَة وَيَوْمَ حُنَيْن... وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ... * وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ;39 خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد و در روز حنين (نيز يارى كرد)... و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت (به دشمن) كرده فرار نموديد،... * و خداوند لشكرهايى فرستاد كه شما نمى ديديد و كافران را مجازات كرد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #23


                  ماجراى جنگ احزاب، نمونه روشن ديگرى از اين نوع امدادهاست. در سال پنجم هجرى، سپاه كفر، با تشكيل ائتلاف بزرگى از مشركان و يهود، نيروى عظيمى از طوايف و قبايل مختلف آماده كرد و براى نابودى و ريشه كن نمودن اسلام، به سوى شهر مدينه هجوم آورده، آن شهر را حدود يك ماه محاصره كردند. خداوند متعال در آيه هاى زير از اين مسئله، ياد كرده است:

                  يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءتْكُمْ جُنُودٌ... * إِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ...;40 اى كسانى كه ايمان آورديد! نعمت خدا را بر خود ياد بياوريد در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند... * (به خاطر بياوريد) زمانى را كه آن ها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (مدينه را محاصره كردند)... .

                  قدرت عظيم دشمن و محاصره شهر مدينه، وحشت عظيمى در دل مسلمانان ايجاد كرده بود كه قرآن كريم وضعيت روحى مسلمانان را چنين بيان مى كند:

                  و اذ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا...; زمانى را كه چشم ها از شدت وحشت، خيره شده بود، جان ها به لب رسيده بود و گمان هاى گوناگون بدى به خدا مى برديد.

                  در واقع، آيه شريفه، بيان گر اين است كه مسلمانان در آن روز آن قدر ترسيدند كه به حال جان دادن افتادند كه در آن حال، چشم، تعادل خود را از دست مى دهد و جان به گلوگاه مى رسد.41

                  در چنين شرايط نابرابرى كه مسلمانان از لحاظ نظامى در مقايسه با كفار، بسيار ضعيف بودند، خداى سبحان نيروهاى غيبى كه باد و فرشتگان بودند، به يارى شان فرستاد:

                  فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا; ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آن ها را نمى ديدند.

                  و بدين صورت، پيروزى بزرگى را براى سپاه اسلام رقم زد و اين پيروزى، نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر به نفع مسلمانان برهم زد و پيروزى در آن كليدى بود براى پيروزى هاى آينده و در حقيقت، كمر دشمنان اسلام در اين غزوه شكست و بعد از آن نتوانستند كار مهمى صورت دهند.42

                  ب ـ ايجاد ترس در دل مخالفان مؤمنان

                  از جمله امدادهاى الهى كه نقش بزرگ در سرعت بخشيدن پيروزى مؤمنان هنگام مبارزه و جهاد با كافران دارد، ايجاد ترس در دل كفار است. در واقع، ترس و وحشت به عنوان سپاه درونى به جنگ كفار مى آيد و در شكستن روحيه يا پايين آوردن مقاومت آنان تأثير شگرفى دارد. در روايات شيعه و سنى آمده، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مسئله رعب را يكى از خصائص خود دانسته كه خداى تعالى در بين همه انبيا تنها به آن جناب داده و بهوسيله آن او را يارى كرده و دشمنانش را از بين برده است.43 در روايتى چنين آمده است:

                  نصرت بالرعب فهو يصير امامى مسيره شهر; بهوسيله رعب و وحشت در دل دشمنان، يارى شده ام به طورى كه در پيشاپيش من به اندازه يك ماه راه طى طريق مى كند.44

                  قرآن كريم، حوادث مختلفى را نقل مى كند كه خداى سبحان، هنگام نبرد با كفار، از اين طريق به كمك مؤمنان شتافته و موجب شكست دشمنان شده است، مانند اين آيه شريفه:

                  هُوَ الَّذِى أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ;45 او كسى است كه كافران اهل كتاب را در نخستين برخورد با مسلمانان از خانه هايشان بيرون راند، گمان نمى كرديد آنان خارج شوند و خودشان نيز گمان مى كردند كه دژهاى محكمشان آن ها را از عذاب الهى مانع مى شود، اما خداوند از آن جا كه گمان نمى كردند به سراغشان آمد و در دلهايشان ترس و وحشت افكند.

                  آيه شريفه در باره گروهى از يهوديان به نام بنى نضير نازل شده است كه در حومه مدينه به سر مى بردند و با مسلمانان پيمان زندگى مسالمت آميز داشتند، ولى به پيمان خود خيانت كردند، از اين رو خداوند سبحان دستور جهاد عليه آنان را براى مسلمانان صادر نمود. آنان به خاطر داشتن دژهاى مستحكم، خود را ايمن از تعرض ديگران مى پنداشتند و براى هيچ كس توان نفوذ در آن دژها كه چون حصارى دورشان را فراگرفته بود، نمى ديدند. اما خداوند سبحان از راهى كه گمان نمى كردند به سراغشان آمده است: «فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا». به تعبير مرحوم علامه طباطبايى اراده خداى تعالى، نه از راهى كه آنان گمان مى كردند كه همان دژها و درهاست، بلكه از طريق باطنشان كه همان راه هاى قلبى شان است، در ميان آنان نفوذ كرد و دلشان را از ترس پر كرد46 و با انداختن ترس در دلشان، زمينه شكست آنان را فراهم ساخت.

                  نمونه ديگر، جريان جنگ بنى قريظه است. آن ها يهوديانى بودند كه در قلعه هايى در كنار مدينه زندگى مى كردند و با مسلمانان پيمان عدم تجاوز و خيانت داشتند، ولى در جنگ احزاب اين پيمان را شكستند و هنگامى كه شهر مدينه در محاصره سپاه كفر قرار داشت قصد خنجر زدن از پشت داشته و با توطئه گرى بر ضد مسلمانان، به كمك كفار شتافتند، چنان كه قرآن كريم از خيانت آن ها پرده برداشته است:

                  وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ;47 و خداوند گروهى از اهل كتاب (يهود) را كه از آنان (مشركان عرب) حمايت كردند، از قلعه هايشان پايين كشيد.

                  بعد از پايان يافتن جنگ احزاب و شكست كفار، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از طريق وحى مأمور شد كه به فتنه گرى منافقان يهود، خاتمه دهد، از اين رو با بسيج نيروى اسلام، قلعه هاى بنى قريظه را محاصره نمود كه 25 روز به طول انجاميد.48 به رغم آن كه يهوديان بنى قريظه نيروى قابل توجه و دژهاى مستحكمى داشتند، خود را تسليم سپاه اسلام نمودند و پس از واگذارى مسئله به حكميت و صدور حكم در مورد آن ها، به دستور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مردان آن ها كشته و زنانشان اسير شدند. قرآن كريم در تبيين اين پيروزى، از رعب و وحشتى كه در دل كفار افتاد خبر مى دهد:

                  وَقَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا; و در دل هايشان رعب افكند، (و كارشان به جايى رسيد كه) گروهى را به قتل مى رسانديد و گروهى را اسير مى كرديد.

                  در واقع، همين رعب و وحشت كفار موجب تسليم شدن آنان شد، به طورى كه نيروهاى اسلام، بدون تحمل شهيد و زخمى و حتى جنگيدن، بنياد آنان را نابود ساختند و دارايى هاى آنان به تملك سپاه اسلام درآمد:

                  وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا;49 و زمين ها و خانه ها و اموالشان را در اختيار شما گذاشت و (هم چنين) زمينى كه هرگز در آن گام ننهاده بوديد.

                  تعبير به ارث (اورثكم) در اين غنايم; به اين دليل است كه مسلمانان زحمت چندانى براى آن نكشيدند و به آسانى، آن همه غنيمت كه نتيجه ساليان دراز ظلم و بيدادگرى يهود و استثمار آن ها در مدينه بود به دست مسلمانان افتاد.50

                  ايجاد ترس در دل كفار و مخالفان سپاه اسلام به گونه اى است كه توان واقعى دشمن را از آن ها سلب مى كند و در حالى كه در مقابل ديگران توان مقاومت و غلبه داشتند، هنگام رويارويى با سپاه حق، ضعيف شده و به شكست تن مى دهند:

                  لَا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِى قُرى مُّحَصَّنَة أَوْ مِن وَرَاء جُدُر بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ...; آن ها هرگز با شما به صورت گروهى نمى جنگند، جز در دژهاى محكم يا از پشت ديوارها، پيكارشان بين خودشان شديد است.

                  آيه شريفه ترس منافقان و يهوديان بنى نضير را از مسلمانان بيان مى كند كه اين دو طايفه از جنگيدن با شما در فضاى باز، خوددارى مى كنند و جز در قلعه هاى محكم يا از پس و پشت ديوارها با شما كارزار نمى كنند. البته اين به دليل ضعف و ناتوانى شان نيست، زيرا شجاعت و دلاوريشان در بين خودشان شديد بود و هرگاه با هم درگير مى شدند پيكارشان شديد بود (بأسهم بينهم شديد)، ولى همين كه با مسلمانان روبه رو مى شدند، خداى تعالى رعبى از آن ها به دل هايشان مى افكند و درنتيجه، از مسلمانان سخت مى ترسيدند.51

                  آين آيه ها گرچه در مورد حادثه خاص تاريخى نازل شده است، ولى اختصاص به همان مورد ندارد; به عبارت ديگر، جريان هاى ذكر شده، حوادث غير قابل تكرار و منحصر به دوران صدر اسلام نيست. به تعبير شهيد صدر وقتى قرآن مى خواهد شكست را در جنگ احد به دنبال پيروزى چشم گيرى كه آن ها در جنگ بدر به دست آوردند شرح دهد و توضيح دهد كه چرا بعد از پيروزى، شكست خوردند، چرا جنگ احد به زيان آن ها تمام شد؟قرآن مى گويد: «تلك الأيّام نداولها بين الناس; ما اين شكست و پيروزى را به نوبت بين مردم قرار مى دهيم». در اين جا قرآن با مردم به عنوان خود مردم سخن مى گويد و يادآور مى شود كه اين داستان به سنن و ضوابط تاريخى مربوط است. مسلمانان كه در جنگ بدر پيروز شده بودند خود، شرايط پيروزى را فراهم ساخته و اين شرايط طبق سنن تاريخ، ايجاب مى كرد كه آن ها پيروز شوند و پيروز هم شدند، چنان كه در جنگ احد نيز شرايطى پديد آوردند كه ايجاب مى كرد شكست بخورند، و شكست هم خوردند. خداوند در جهان تكوين براى پيروزى، قواعد و سننى قرار داده كه شرايط پيروزى بايد با همان ضوابط و سنن طبيعى منطبق باشد، اما در جنگ احد چون مسلمانان نتوانستند خود را با آن شرايط پيروزى هماهنگ كنند، شكست خوردند.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #24
                    مرحوم علامه طباطبايى در توضيح نصرت الهى نسبت به مؤمنان مى فرمايد: البته اين حكم، يعنى نصرت و غلبه، حكمى اجتماعى است و منوط به تحقق عنوان است ولا غير; يعنى اين نصرت و غلبه، تنها نصيب انبيا و مؤمنان واقعى است كه لشكر خدا هستند و به امر او عمل كرده و در راه او جهاد مى كنند. و هر جامعه اى كه اين عناوين بر آن صادق باشد; يعنى ايمان به خدا داشته و به اوامر خدا عمل كند و در راه او جهاد نمايد، منصور و غالب است، نه جامعه اى كه اين اسامى و عناوين را دارد و واقعيت آن ها را ندارد. پس جامعه اى كه از ايمان، جز اسم در آن نمانده و از انتسابش به خدا جز سخنى در آن نمانده باشد نبايد اميد نصرت و غلبه را داشته باشد.52

                    قرآن كريم، ضمن اميد دادن به مؤمنان، به فلسفه شكست آنان اشاره مى كند:وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ;53 و سست نشويد و غمگين نگرديد و شما بر ترييد اگر ايمان داشته باشيد.
                    پيام اين آيه به مسلمانان اين است كه شكست شما مسلمانان براى از دست دادن روح ايمان و آثار آن بود و اگر بر مسير ايمان ثابت بمانيد پيروزى نهايى از آن شماست.54 واز اين كه آيه شريفه، علو (برترى) مسلمانان را به ايمان مشروط كرده ـ با اين كه خطاب آيه به مسلمانان با ايمان است ـ براى اين است كه اشاره كند به اين كه هرچند مخاطبان، مسلمان و مؤمن بودند، ولى به مقتضاى ايمانشان عمل نكردند و صفاتى چون صبر و تقوا را كه داشتن آن مقتضاى ايمان است نداشتند، و گرنه ايمان اثر خود را مى بخشيد و در اين جنگ ضربه نمى خوردند و آن آسيب ها را نمى ديدند.55

                    3. سنت نزول بركات بر مؤمنان

                    يكى از سنت هاى مهم الهى كه به جامعه اسلامى و مردم مؤمن اختصاص دارد، بهره مندى آنان از بركات و نعمت هاى فراوان مادى در عرصه زندگى است. در آيه هاى متعدى از قرآن كريم به اين مسئله تصريح شده است. اساساً دخالت دادن معنويت در سرنوشت ملت ها از اختصاصات قرآن كريم است; به تعبير شهيد مطهرى قرآن در بيان پيروى كردن تاريخ از سنن، يك تفاوت منطقى با ديگران دارد و آن اين است كه ديگران به اين نكته كه فساد اخلاق در سرنوشت و سعادت ملت ها مؤثر است يا توجه ندارند و يا كمتر توجه دارند. قرآن وقتى كه فلسفه تاريخ بشر را ذكر مى كند مى فرمايد كه سعادت اقوام و ملت ها بستگى دارد به علم و اخلاق و معنويت آن ها. قرآن راجع به اين كه معنويت يك قوم در سرنوشت آن ها تأثير فراوان دارد اصرار عجيب دارد. آن چيزى كه بيشتر، از مختصات قرآن است، گذشته از اين كه آن فلسفه كلى را قبول مى كند و بلكه براى اولين بار در دنيا بيان مى كند، اين جهت است:

                    وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ;56 اگر مردم قريه ها ايمان آورده و پرهيزكارى كرده بودند بركت هايى از آسمان و زمين به رويشان مى گشوديم.57

                    منظور از بركات، هر چيز كثيرى از قبيل امنيت، آسايش، سلامتى، مال و اولاد است58 و برخى آن را به معناى نزول باران و روييدن گياهان مى دانند.59

                    آيه شريفه، بركات را به مجرايى تشبيه كرده كه نعمت هاى الهى از آن مجرا بر آدميان جريان مى يابد. باران و برف هر كدام در موقع مناسب و به مقدار نافع مى بارد، هوا در موقعش گرم و در موقعش سرد شده و در نتيجه، غلات و ميوه ها فراوان مى شود و اين در موقعى است كه مردم، به خداى خود ايمان آورده و تقوا پيشه كنند.

                    نكته قابل توجه اين كه گشوده شدن بركت هاى آسمان و زمين، ناشى از ايمان و تقواى جامعه است، نه ايمان يك نفر و دو نفر.60 و به تعبير ديگر، مراد آيه شريفه اين است كه اگر از افراد هر جامعه اى آن قدر ايمان آورده و تقوا پيشه كنند كه جمله «اهل اين جامعه، ايمان و تقوا دارند» در مورد آنان صادق باشد، خداوند نعمت هاى مادى و معنويش را شامل حال همه ايشان، حتى افراد كافر و بى تقوا مى نمايد و همه از رفاه مادى، آرامش، امنيت و... برخوردار مى شوند. در اين آيه، هم در جهت زمينه سازى جريان سنت و هم در بُعد پيامدهاى آن، زندگى اجتماعى و رفتار گروهى به عنوان دو محور اصلى سنت هاى اجتماعى خداوند در نظر گرفته شده است.61

                    خداى سبحان در آيه شريفه يك حقيقت خالى از هر شائبه اى را خاطر نشان ساخته و آن عبارت است از چيزى كه معيار و مدار اساس نزول نعمت و نقمت بر آدميان است.

                    توضيح اين كه: به طور كلى همه اجزاى عالم، مانند اعضاى بدن، به يكديگر متصل و مربوط است، به طورى كه صحت و سقم و استقامت و انحراف يك عضو، در صدور افعال از ساير اعضا تأثير داشته و اين تفاعل در خواص و آثار در همه اجزا و اطراف آن جريان دارد و اين اجزا ـ به طورى كه قرآن شريف بيان كرده ـ همه به سوى خداى سبحان و آن هدفى كه خداوند براى آن ها مقدّر نموده در حركت اند و انحراف و اختلال حركت يك جزء از اجزاى آن، مخصوصاً اگر از اجزاى برجسته باشد در ساير اجزا به طور نمايان اثر سوء باقى مى گذارد. اين خود يكى از سنت هايى است كه خداى تعالى در جميع اجزاى عالم كه انسان يكى از آن هاست جارى ساخته است، و اين سنت نه تخلف بردار است و نه انسان، از آن مستثنا است و او نيز مانند ساير انواع موجودات، وجودش مربوط و بسته به ساير اجزاى عالم است و اعمالى كه از او سر مى زند و حركاتى كه در مسير زندگى اش و در سير به سوى سرمنزل سعادت از خود نشان مى دهد با ساير اجزاى عالم كه محيط به اوست ارتباط كامل دارد، به طورى كه اگر حركاتش صالح و سازگار با آن اجزا و موجودات باشد آن موجودات نيز با او سازگار خواهند بود و بركات آسمان به سويش سرازير خواهد شد و اگر امتى از امت ها، از راه فطرت، منحرف گردد و درنتيجه، از راه سعادت انسانى كه خداوند برايش مقرر كرده باز بماند، اسباب طبيعى هم كه محيط به آن و مربوط به اوست اختلال يافته و آثار سوء اين اختلال به خود آن امت برمى گردد. و معلوم است كه در بازگشت آن آثار چه اختلال ها و چه محنت هايى متوجه اجتماعش مى شود. فساد اخلاق و قساوت قلب و از بين رفتن عواطف رقيقه، روابط عمومى را از بين برده و هجوم بليات آسمانى (مثل باريدن باران غير فصلى، سيل، طوفان و صاعقه) و تهديد به انقراضش مى كند.62

                    برخى آيات مربوط به سنت ياد شده، به ويژگى خاصى اشاره كرده و بركات خاص الهى را از آثار آن ويژگى شمرده است، مثل استقامت و نعمت خاص الهى. به عنوان نمونه، قرآن كريم در آيات متعدد، جامعه اسلامى را به صبر و استقامت دعوت مى كند يا استقامت كنندگان را تمجيد و تحسين كرده و به پاداش هايى نويد مى دهد; نظير آيه شريفه:

                    فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ و من تَابَ مَعَكَ;63 پس همان گونه كه فرمان يافته اى استقامت كن، و هم چنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند ]بايد استقامت كنند[.

                    كلمه استقامت در خصوص طريقى به كار مى رفته كه به خط مستقيم كشيده شده باشد. و استقامت انسان به اين معناست كه همواره ملازم طريقه مستقيم باشد.64 و منظور از «فاستقم كما امرت» اين است كه بر دين حق ثابت باش و حق آن را طبق دستورى كه گرفته اى ايفا كن. و نيز در آيه 30 سوره فصلت منظور از استقامت اين است كه بر آن چه در جميع شئون زندگى خود مى گفتند استوار بماندند، و در عقايد و اخلاق و اعمالشان به چيزى جز آن چه موافق توحيد و سازگارى با آن است ركون نكنند، بلكه همواره آن را رعايت و در جميع احوال و با هر چيز كه در ظاهر يا باطنشان روبه رو مى شوند حفظ مى كنند.65

                    خداوند سبحان به مؤمنانى كه استقامت در مسير حق كنند، به برخى منافع دنيوى بشارت مى دهد.

                    وَأَنلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاء غَدَقًا;66 كسانى كه بر طريقه اسلام استقامت داشته باشند; يعنى ملازمت و ثبات بر اعمال و اخلاقى كه ايمان به خدا و به آيات او اقتضاى آن را دارد، داشته باشند از آب بسيار بهره مند خواهند شد.

                    بعيد نيست از سياق، استفاده شود كه جمله، «لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاء غَدَقًا» مثلى باشد كه بخواهد توسعه را در رزق برساند67 و به تعبير برخى مفسران، سال هايى پر باران و پربركت نصيب آن ها مى شود.68

                    در اين آيات، سخن از رابطه خاصى بين استقامت در تطبيق احكام خدا و به كار بستن آن از يك طرف و بين فراوانى معيشت و كثرت توليد از طرف ديگر; و به زبان امروز بين عدالت در توزيع و فراوانى در توليد، رابطه برقرار شده است. قرآن تأكيد مى كند كه هر جامعه اى در توزيع اش به عدالت حكومت كند، در تنگناى كمبود توليد قرار نمى گيرد، دچار فقر نمى شود، ثروتش افزوده شده و خيرات و بركات فراوانى نصيبش مى گردد. قانون و سنت تاريخ نشان مى دهد هرگاه احكام دستورات آسمانى در روابط توزيع رعايت شود اين امر باعث توليد بيشتر و ثروت ملى زيادتر مى شود و سرانجام بركات آسمان و زمين روى اين مردم گشوده مى شود.69

                    نتيجه گيرى از سنت نصرت و نزول بركات

                    نتيجه اى كه از اين سنت الهى گرفته مى شود اين است كه هرگاه امت اسلامى به لوازم ايمان پاى بند باشند و در زندگى خود تقواى فردى و جمعى را رعايت كنند، خود را در مسير سنت ذكر شده قرار داده و از بركات مادى ونيز نصرت و يارى خداى سبحان، در رويارويى با كفار برخوردار مى شوند. نمونه بارز آن، جامعه اسلامى زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود كه به رغم كمى نفر و نيز ناتوانى نظامى و اقتصادى توانستند بر جبهه كفر پيروز شده و هم چنين از بسيارى مواهب مادى نيز بهره مند گردند. اما اگر جامعه اسلامى از معنويات و تقواى فردى و اجتماعى فاصله بگيرد در واقع، خود را از مسير سنت ذكر شده خارج مى كند، حتى اگر از رهبرى معصوم نيز برخوردار باشد، طعم امداد و بركات غيبى را نخواهد چشيد و طبق قانون الهى، محكوم به شكست خواهد بود. نمونه روشن آن، امت حضرت امير(عليه السلام) است كه به رغم برخوردارى از رهبرى سياسى آن حضرت، در برابر مردم شام كه رهبرى، چون معاويه ـ كه يكى از پست ترين موجود روزگار بود ـ داشتند تن به شكست دادند و حضرت امير(عليه السلام) در بيان فلسفه شكست سپاهيانش به آن سنت و قانون طبيعى اشاره كرده است. هنگامى كه گزارش هاى پياپى از شكست ياران امام(عليه السلام) به كوفه مى رسيد و عبيدالله بن عباس و سعيدبن نمران، فرمانداران امام در يمن از بسربن ابى ارطاة شكست خورده به كوفه برگشتند، امام(عليه السلام) براى سرزنش ياران خود به دليل كندى و ركود در جهاد و مخالفت از دستورهاى رهبرى، خطبه اى ايراد نموده كه در واقع فلسفه شكست ملت ها را بيان فرموده است:

                    به من خبر رسيده است كه بسربن ابى ارطاة بر يمن تسلط يافته، سوگند به خدا مى دانستم كه مردم شام به زودى بر شما غلبه خواهند كرد، زيرا آن ها در يارى كردن باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد، شما امام خود را در دفاع از حق نافرمانى كرده و آن ها امام خود را در باطل فرمانبردارند. آن ها نسبت به رهبر خود امانت دارند و شما خيانت كاريد... .70

                    گرچه در آن جامعه شخصيت هايى، مانند مالك اشتر و عمار ياسر و رشيد هجرى و عمروبن الحمق خزاعى وجود داشتند، ولى از جملات اميرالمؤمنين در اين خطبه و ديگر خطبه هاى نهج البلاغه چنين برمى آيد كه اكثريت چشم گير افراد آن جامعه كه جامعه شناسان براى تفسير يك جامعه روى آنان حساب مى كنند، در حالى از خودكامگى و خودخواهى محقر و پست بودند كه شخصيت خود را مى توانستند با يك كاسه چوبين به معرض معامله در آورند. چنين جامعه اى هر چند به ظاهر مسلمان باشند، ولى به دليل دور ماندن از ملازمات سنت امداد الهى كه همان تقوا و پرهيزكارى باشد از نصرت و يارى غيبى، محروم مى گردد، هر چند رهبرى آن را شخصيتى چون اميرالمؤمنين(عليه السلام) بر عهده داشته باشد.71

                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #25
                      شهيد مطهرى در اين رابطه مى گويد:

                      ما از نظر اين كه مسلمان و موحد هستيم و تابع قرآن مى باشيم بايد بپذيريم كه تاريخ بشر، تاريخ امت ها و اقوام و جمعيت ها يك حساب منظم و قطعى و مشخصى دارد و ما بايد آن حساب ها را بشناسيم و خودمان را با آن حساب ها تطبيق بدهيم. روش الهى و قانون الهى اين است كه ملت ها اگر چنين و چنان باشند يك چنين سرنوشتى خواهند داشت، و اگر نه، طور ديگرى باشند، باز سرنوشت ديگرى خواهند داشت. مثلا اين آيه كه مى فرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»72 يك قانون مسلم و قطعى را در تاريخ بشر و زندگى بشر ذكر مى كند. ما مى بينيم قرآن كريم سر گذشت فرعون و فرعونيان را ذكر مى كند، ستمگرى ها، استكبارها، استعلاها و تبعيض هاى اين ها را بيان مى كند، كفرورزى و كفرانورزى هاى اين ها را ذكر مى فرمايد تا منتهى مى شود به هلاكت آن ها. پشت سرش اين چنين مى فرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»;73 يعنى اين بدان سبب و موجب است كه هرگز خداوند نعمتى را كه به قومى ارزانى مى فرمايد از آن ها پس نمى گيرد مگر پس از آن كه آن ها خودشان در آن چه مربوط به شخصيت و اخلاق و عادات خودشان است دگرگونى به وجود آورند، فاسد گردند. كلمه «لم يك» افاده حتميت و ضرورت مى كند; يعنى خداوند هرگز چنين نبوده است كه بى جهت نعمتى را از قومى سلب كند، لازمه خدايى خدا اين است كه اين چنين نباشد.74


                      4. سنت هدايت

                      دسته اى از آيات، بيان گر سنت هدايت الهى نسبت به مؤمنان و پرهيزكاران است و در واقع، خداوند سبحان مؤمنان را از هدايت خاصى برخوردار مى كند كه ديگران از آن بى بهره اند. براى بيان اين مطلب، اشاره اى كوتاه، به برخى اقسام سنت هدايت الهى مى كنيم: 1 ـ هدايت تكوينى، 2 ـ هدايت تشريعى.

                      هدايت تكوينى، اين است كه خداوند يك سلسله عوامل پيشرفت و تكامل در موجودات مختلف جهان، اعم از انسان و ساير جانوران، حتى موجودات بى جان آفريده كه آن ها را به سوى تكامل مى برد. رشد و تكامل جنين در شكم مادر، نمو و پيشرفت دانه هاى گياهان در دل زمين، حركت كرات مختلف منظومه شمسى در مدار خود و مانند آن، نمونه هاى مختلفى از هدايت تكوينى است.75 و به عبارت ديگر، هدايتى است كه به امور تكوينى تعلق مى گيرد، مانند اين كه خداوند هر يك از انواع مصنوعات را كه آفريده، او را به سوى آن چه برايش مقدر شده و نهايت و سررسيدى كه براى وجودش قرار داده است به راه انداخته، چنان كه مى فرمايد:

                      رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى;76 پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى آن چه را لازمه آفرينش او بوده داده، سپس هدايت كرده است.

                      هدايت تشريعى: منظور از آن، هدايت افراد از طريق تعليم و تربيت و قوانين مفيد و حكومت عادلانه و پند و اندرز و موعظه است;77 به عبارت ديگر هدايتى است مربوط به امور تشريعى، از قبيل اعتقادات حق، اعمال صالح، امر و نهى، بحث و زجر، و ثواب و عقاب خداوند.78 قرآن كريم در اين رابطه مى فرمايد: إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا;79 و نيز در سوره بقره مى فرمايد: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ».80

                      بنابراين، سنت هدايت از سنت هاى عام الهى است كه همه موجودات را شامل مى شود. گرچه همه موجودات در سنت هدايت تكوينى ـ به همان معنايى كه ذكر شد ـ شريك اند، ولى هدايت تشريعى و تكوينى به معناى خاص آن به انسان اختصاص دارد كه به توضيح آن مى پردازيم.

                      هدايت عام

                      همه انسان ها، اعم از مومن و كافر، مشمول سنت تشريعى و تكوينى خداى سبحان هستند. منظور از هدايت تشريعى همان است كه ذكر شد، و مراد از سنت تكوينى، تشخيص خير و شر انسان است، چنان كه مى فرمايد:

                      فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا و تقواها;81 سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرد.

                      منظور از الهام فجور و تقوا اين است كه خداى سبحان انسان ها را آگاه كرده كه فعلى را كه انجام مى دهند فجور است يا تقوا، و برايشان مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالى است، مثلاً تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است به او شناسانده، هم چنين اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم فجور است و تصرف در مال خويش تقواست;82 به عبارت ديگر، فجور و تقواى انسان ها براى آن ها معلوم و به الهامى فطرى و خدايى مشخص شده است و هر كس مى داند چه كارهايى سزاوار است انجام دهد و رعايتش كند و چه كارهايى سزاوار انجام نيست.83

                      هدايت خاص مؤمنان

                      صرف نظر از هدايت عام الهى كه شامل مؤمنان و كفار مى شود، نوعى هدايت است كه به مؤمنان اختصاص دارد. هنگامى كه انسان از دستورات الهى و اطاعت پيامبران خدا سرباز نزند و به جاى تبعيت از هوا و هوس، و آلوده شدن به گناهان، التزام عملى به شريعت و مقررات الهى داشته باشد، جان و روح خود را براى دريافت هدايت هاى ويژه خداى سبحان آماده مى كند و مسير رستگارى و تقرّب به خدا را راحت تر سير مى نمايد و هدايت ويژه خداوند ـ كه ديگران از آن بى بهره اند نصيب آن ها مى شود، همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد:

                      يَهْدِى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاط مُّسْتَقِيم;84 خداوند به بركت آن (قرآن كريم) كسانى را كه از خشنودى او پيروى كنند، به راه هاى سلامت، هدايت مى كند و به فرمان خود از تاريكى ها به سوى روشنايى مى برد.

                      مرحوم علامه طباطبايى در تفسير اين آيه شريفه مى گويد: مراد از هدايت در اين جا هدايت به معناى خاص است، نه هدايت به معناى نشان دادن راه، و آن اين است كه پيرو رضوان خود را وارد در راهى از راه هاى خود يا در همه راه هاى سلام خود و يا وارد بيشتر آن راه ها، يكى پس از ديگرى مى سازد.85

                      در آيه ديگر مى فرمايد:

                      يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً...;86 اى كسانى كه ايمان آورديد! اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، براى شما وسيله اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مى دهد... .

                      خداى سبحان در اين آيه شريفه از نوع خاصى از هدايت به نام فرقان ياد كرده و آن را ويژه متقيان مى داند. فرقان به معناى چيزى است كه ميان دو چيز فرق مى گذارد. و منظور از آن در آيه شريفه، فرقان بين حق و باطل است، چه در اعتقاد و چه در عمل. فرقان در اعتقاد، جدا كردن ايمان و هدايت است از كفر و ضلالت، و در عمل، جدا كردن اطاعت و هر عمل مورد خوشنودى خداست از معصيت و هر عملى كه موجب غضب او باشد، و فرقان در رأى و نظر جدا كردن فكر صحيح است از فكر باطل. همه اين ها نتيجه و ميوه اى است كه از درخت تقوا به دست مى آيد.87

                      توضيح رابطه تقوا و فرقان اين است كه هر كمالى در هر جا وجود دارد پرتوى از كمال حق است و هر قدر انسان به خدا نزديك تر شود پرتو نيرومندترى از آن كمال مطلق در وجود او انعكاس خواهد يافت، از اين رو همه علم و دانش ها از علم و دانش او سرچشمه مى گيرد و هرگاه انسان در پرتو تقوا و پرهيز از گناه و هوا و هوس به او نزديك شود سهم بيشترى از علم و دانش خواهد گرفت. و به تعبير ديگر، قلب آدمى همچون آيينه است و وجود هستى پروردگار همچون آفتاب عالمتاب، هنگامى كه اين آيينه در پرتو تقوا و پرهيزكارى صيقل داده شود و زنگارها از بين برود نور خيره كننده آن آفتاب پرفروغ در آن منعكس مى گردد و همه جا را روشن مى سازد. لذا در طول تاريخ در حالات مردان و زنان پرهيزكار روشن بينى هايى مشاهده مى كنيم كه هرگز از طريق علم و دانش معمولى قابل درك نيست; آن ها بسيارى از حوادث را كه در لابه لاى آشوب هاى اجتماعى ريشه آن ناشناخته بود به خوبى شناخته و چهره هاى منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فريبنده مى ديدند.88

                      آياتى كه هدايت ويژه الهى را براى مؤمنان و پرهيزكاران بيان مى كند بسيار است، مانند سوره هاى: محمد، آيه 17; مريم، آيه 76; يونس، آيه 9; تقابل، آيه 11; بقره، آيه 282 و مؤمن، آيه 51.

                      گرچه سنت هدايت همه انسان ها را شامل مى شود ولى مؤمنان بخاطر پيروى از هاديان ـ كه انبيا باشند ـ مشمول هدايت خاص مى شوند و به تعبير ديگر، اهل حق، هدايت الهى را از انبيا دريافت مى كنند و مى پذيرند، و مهتدى مى شوند، ايمان مى آورند و عمل صالح انجام مى دهند. اين امور، همگى مصاديق شكر نعمتِ هدايت است كه خداى متعال به بندگانش ارزانى داشته است. بنابراين، اهل حق، نعمت هدايت را تا آن جا كه مى توانند، شاكر و سپاسگزارند، و چون شكر نعمت، نعمت را افزون مى كند (لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ;89 اگر سپاس داريد، به يقين افزونتان دهم) مى توان گفت كه همه سنت هاى الهى اى كه مخصوص اهل حق است به يك معنا مصاديق «زيادى نعمت» است.90

                      5. سنت آزمايش

                      انسان مادام كه در اين نظام به سر مى برد مكلف به انجام احكام و تكاليفى است كه بايد با اراده و اختيار خويش از طريق پاى بندى به آن، راه سعادت و كمال را بپيمايد، از اين رو خداى سبحان صحنه هايى را ايجاد مى كند تا اصل و مقدار التزام انسان را به آن دستورات بسنجد. از اين، به عنوان سنت آزمايش ياد مى شود.

                      علاوه بر وجود اين سنت براى همه انسان ها، مؤمنان نيز با روش هاى مختلف و ويژه اى آزمايش مى شوند و چنين نيست كه مجرد ايمان، كافى بوده و بدون عبور موفق از آزمايش الهى انسان را به رستگارى ـ كه خداى سبحان وعده داده ـ برساند. قرآن كريم در آيات متعددى سنت امتحان مؤمنان و حكمت آن را بيان كرده است كه به برخى از آن ها اشاره مى كنيم:

                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #26
                        الف ـ خالص سازى مؤمنان

                        هنگامى كه مسلمانان در جنگ احد شكست خوردند، عده اى از مؤمنان (ضعيف الايمان) در حقانيت دين خود شك كردند. خداوند سبحان در پاسخ اين افراد و توضيح اين شكست، به سنت آزمايش خود اشاره كرده و يكى از حكمت هاى آن را خالص سازى مؤمنان معرفى مى كند:

                        و لِيَبْتَلِيَ اللّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ;91 و اين ها براى اين است كه خداوند، آن چه در سينه هايتان داريد، بيازمايد و آن چه در دل هاى شما(از ايمان) است خالص گرداند.

                        مرحوم علامه طباطبايى در بيان آيه شريفه مى فرمايد: سنت خداى تعالى بر اين جارى شده است كه ابتلا و خالص سازى، عمومى باشد; هم شامل شما(كسانى كه كشته نشدند و لب به اعتراض گشودند) و هم شامل آنان(شهدا)، بايد اين وضع پيش مى آمد تا مقتولان شما به قتل برسند و به درجات خود نايل شوند و شما هم هر يك وضع خاص به خود را بگيرد و با آزمايش، افكار باطنى شما و خالص سازى ايمان و شرك قلبى تان، يكى از دو طرف سعادت و شقاوت برايتان معين شود.92

                        خداوند متعال در آيات ديگر، هدف اين آزمايش را جدا ساختن افراد با ايمان از مدعيان ايمان و سپس خالص سازى مؤمنان ذكر مى كند:

                        وَ تِلْكَ الْأَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا... وَ لِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا;93ما اين روزها(ى پيروزى و شكست) را در ميان مردم مى گردانيم تا خدا افرادى را كه ايمان آورده اند، بداند(و شناخته شوند)... و تا خداوند، افراد با ايمان را خالص گرداند... .

                        بنابراين، معلوم كردن ايمان مؤمنان (چون جداسازى مؤمن از غير مؤمن) يك امر است و خالص كردن ايمان مؤمنان (از شوائب و ناخالصى هاى كفر و نفاق و فسق بعد از جداسازى)، امر ديگرى است. پس خداى سبحان اجزاى كفر و نفاق و فسق را كم كم از مؤمن زايل مى سازد تا جز ايمانش چيزى باقى نماند و ايمانش، خالص براى خدا شود.94 و به عبارت ديگر مؤمن هم پيوسته بهوسيله محك امتحان آزموده مى شود تا ايمان باطنى اش اگر مشوب و ناخالص است خالص و خالص تر شود تا به طور كلى خالص براى خدا گردد.95

                        ب ـ جداكردن انسان هاى پاك از خبيث

                        به طور كلى، بخشى از آيات، هدف آزمايش را جداسازى انسان هاى خبيث از افراد پاك برمى شمارد و يكى از حكمت هاى آزمايش مؤمنان را همين موضوع مى داند، چنان كه در زمينه جنگ احد مى فرمايد:

                        ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ...;96 چنين نبود كه خداوند، مؤمنان را به همان گونه كه شما هستيد واگذارد، مگر آن كه ناپاك را از پاك جدا سازد... .

                        آيه فوق كه درباره جنگ احد است، اين حقيقت را به صورت قانونى كلى و سنتى جاودان بيان كرده است كه هر كس ادعاى ايمان كند و در ميان صفوف مسلمانان براى خود جايى باز كند به حال خود رها نمى شود، بلكه با آزمايش هاى پى درپى خداوند، بالأخره اسرار درون او فاش مى گردد.97

                        نتيجه

                        موضوع قانون مندى جامعه و تاريخ به ما مى آموزد كه جريان هاى اجتماعى و حوادث تاريخى از اصول و قواعدى پيروى مى كنند و همين، تكرار پذيرى آن ها را ممكن مى سازد.

                        آگاهى از سنت هاى خداى سبحان توان انسان را در درس گرفتن از سرگذشت پيشينيان و نيز پيش بينى حوادث اجتماعى آينده بالا مى برد.

                        پيامد سنت هاى تاريخىِ خداى سبحان براى جامعه مؤمنان اين است كه اولاً: جمعيت مؤمنان بدانند كه به صرف ادعاى اسلام بدون پاى بندى به لوازم آن و به كارگيرى آموزه هاى دين در زندگى فردى و اجتماعى از كمك هاى غيبى بهره مند نخواهند شد، ثانياً: توأم بودن خوشى ها و ناخوشى ها و پيروزى ها و شكست هاى آنان در مراحل مختلف تاريخى، نتيجه سنت قطعى خداست (سنت آزمايش) و درنتيجه، نه به نصرت ها غرّه گردند و نه از شادكامى ها مغرور، ثالثاً: بدانند كه براساس قانون لايتغير الهى، هرگاه جمعيت مؤمن در مسير صلاح و تقوا باشند از امتيازات ويژه خداوند متعال بهره مند مى شوند و در نتيجه، در حوادث زندگى و هنگامه رويارويى با انبوه دشمن مأيوس و هراسناك نمى شوند.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • jjbb
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 8813

                          #27
                          گوگل به صورت هفتگي و سالانه، ليستي از بيشترين جستجوي كتاب*ها را منتشر مي*كند و همچنين تنها چند صفحه از كتاب*هايي را كه با اجازه ناشران، آنها را روي سايت قرار داده، براي نمونه در كنار لينك مربوط به آنها انتشار مي*دهد.


                          آغاز ماه مبارك رمضان و افزايش ميزان قرائت قرآن در ميان مسلمانان، باعث شده است تا هفته گذشته، «قرآن» رتبه نخست مطالعه و جستجوي بخش كتاب گوگل را از آن خود كند.

                          به گزارش سرويس بين*الملل «بازتاب» به نقل از «ميدل*ايست آنلاين»، بنا بر ليستي كه روز پنجشنبه اعلام شده و در آن انتقادات «نوام چامسكي» از سياست خارجي آمريكا نيز ديده مي*شود، مي*توان براي نخستين بار، بيشترين جستجوهاي يك هفته گذشته بزرگ*ترين موتور جستجوي جهان را ديد. كتابخانه گوگل از دو سال پيش راه افتاده است.

                          اين مجموعه كه هنوز هم در حال تكميل شدن است، كمك مي*كند كه بدانيم جهان چه چيزي را به صورت آنلاين مي*خواند و احتمالال بسياري از مسلمانان براي قرائت قرآن به اينترنت مراجعه كرده*اند.

                          گوگل به صورت هفتگي و سالانه، ليستي از بيشترين جستجوي كتاب*ها را منتشر مي*كند و همچنين تنها چند صفحه از كتاب*هايي را كه با اجازه ناشران، آنها را روي سايت قرار داده، براي نمونه در كنار لينك مربوط به آنها انتشار مي*دهد. اين در حالي است كه جستجوي كتاب «گوگل» در نوع خود در اينترنت، منحصر به فرد است.

                          در ليست هفتگي اخير گوگل، بيشترين صفحات جستجو شده عبارتند از: «قرآن»، «تنوع گياهان گرمسيري» و «كنترل ميزان سود و اعتبار». همچنين در كنار اينها، مي*توان به كتاب چامسكي به نام «تلاش آمريكا براي حاكميت جهاني» نيز اشاره كرد كه جزو كتاب*هاي پرفروش آمازون هم بوده است.

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #28
                            كيفيت نزول قرآن و رهيافت‏هاى گوناگون آن




                            در اين نوشتار، روشن خواهد شد نظريه اوّل كه نظريه معروف متكلّمان و مفسّران است، هر چند با ظواهر آيات سازگارى دارد، مبانى و اصول فلسفى و عرفانى، آن را بر نمى‏تابد كه در متن مقاله به نظريه بزرگانى مانند محيى‏الدين، صدرالمتألهين و امام خمينى اشاره خواهد شد. نظريه چهارم، برگزيده عارفان و حكمت متعاليه است كه با آيات و مبانى عقلى و فلسفى جمع مى‏شود.


                            رهيافت دوم: نزول معنايى قرآن (كلام نبوى)

                            نظريه ديگر كه در تاريخ كلام و الاهيّات در اقليت است، نزول قرآن را نه لفظى كه معنايى مى‏داند به اين معنا كه خداوند، معناى قرآن را به جبرئيل و آن هم به پيامبر ابلاغ و منتقل مى‏كند؛ سپس پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با اتّكا به آن معنا، آن را در قالب لفظ و گفتار درآورده، به صورت وحى الاهى اعلام مى‏كند.

                            سمرقندى (بر حسب گزارش زركشى) سه ديدگاه را نقل مى‏كند و در تقرير ديدگاه پيشين مى‏نويسد:

                            الثانى: انه انما نزل جبرئيل على النبى بالمعانى خاصة و انه9 علم تلك المعانى و عبّر عنه بلغة العرب (زركشى، همان: ص 291).

                            سمرقندى مستند ديدگاه مذكور را آيه ذيل گزارش مى‏كند:

                            نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ (شعراء (26): 193).

                            ابن كُلاّب از متكلّمان اهل سنّت (م 241 ق) از اين ديدگاه جانبدارى كرده است (اشعرى، 1985 م: 584).

                            معمر سلمى و اصحابش از آن جا كه قرآن را عرض مى‏دانند و عرض را به خداوند نسبت نمى‏دهند، بلكه آن را فعل آن مكان تفسير مى‏كنند كه از آن شنيده مى‏شود، قرآن را نه كلام الاهى كه كلام نبوى مى‏شمرند (اشعرى، همان: ج 3، ص 193).

                            از ظواهر عبارهاى برخى عارفان مانند محيى‏الدين، ديدگاه پيش‏گفته استظهار مى‏شود. محيى‏الدين، نفس نبوى را مترجم قرآن مى‏داند و با اشاره به آيه «علمه البيان» مى‏نويسد:

                            فينزل عليه القرآن ليترجم منه بما علّمه الحق من البيان الذى لم‏يقبله الا هذا الانسان ... و ظهر فى قلبه على صورة لم‏يظهر بما فى لسانه فان اللّه‏ جعل لكل موطن حكما لايكون لغيره و ظهر فى القلب احدىّ العين فجّسده الخيال و قسمه فأخذه اللسان فصيّره ذاحرف و صوت و قيد به سمع الآذان و ابان انه مترجم عن اللّه‏ ... فالكلام للّه‏ بلاشك و الترجمة للمتكلم به كان من كان (محيى‏الدين عربى: الفتوحات، ج 3، ص 10؛

                            البتّه در مكتب محيى‏الدين، پيغمبر پيش از نزول معنوى قرآن، از باطن آن نيز آگاه بود كه تبيين آن موضع ديگرى را مى‏طلبد. وى همچنين دريافتِ وحى به شكل شنيدن وحى از جبرئيل و تقليد پيامبر از او را برنمى‏تابد كه در صفحات آينده، عبارت وى خواهد آمد.


                            تحليل و بررسى
                            در تحليل اين نظريه، نخست بايد موضوع نزول معنايى آن روشن شود كه مقصود از نزول معنا به وسيله فرشته چيست. اگر مقصود، وجود غيبى و عقلى يا مثالى حقيقت قرآن باشد، به نظريه عرفانى رجوع مى‏كند كه خواهد آمد؛ امّا اگر مقصود، معناى لفظ از نوع اعتبارى باشد، اصل تقرير انتقال امر اعتبارى به وسيله فرشته مجرّد به نفس نبوى، مشكل و قابل تأمّل است.

                            احتمال سوم اين است كه مقصود، الهام و افكندن معنا و نوعى علم از سوى فرشته يا خداوند در قلب پيغمبر باشد؛ براى مثال، حقيقت و معناى توحيد به پيغمبر وحى و الهام مى‏شود و پيغمبر آن را با اتّكا به قدرت نفس نبوى خويش كه وديعه الاهى است، به قالب وحى لفظى «لااله‏الااللّه‏» در مى‏آورد.

                            اين احتمال از وحى ممكن و صادق بر يكى از اقسام سه گانه وحى است؛ امّا مشكل آن اين است كه وحى پيشين فقط يك قسم از وحى است و مطابق آيات و روايات، دو قسم ديگر وحى، (وحى از طريق مشاهده و شنيدن نداى فرشته يا خداوند و وحى تجلّى) وجود دارد كه تعريف پيشين شامل آن نمى‏شود، مگر اين كه طرفداران ديدگاه مذكور، مقصود از ندا و گفتار و خطاب فرشته يا خداوند را نداى قلبى و نه صوتى توجيه كنند؛ براى مثال، اين كه خداوند موسى را ندا داد و موسى آن را شنيد، مقصود نه نداى صوتى و خارجى، بلكه نداى قلبى و درونى است و به دنبال چنين نداى قلبى و الهامى، قواى تخيّلى پيغمبر، صدا و صورت فرشته را تخيّل مى‏كند به توجيهى كه در نظريه عارفان اشاره خواهد شد.

                            نظريه پيش‏گفته مورد توجّه بزرگان از جمله علاّمه طباطبايى قرار نگرفته و آن را برخلاف ظواهر قرآن و قول سخيف وصف كرده است.(6)


                            رهيافت سوم: انكار نزول (قرآن، محصول تجربه دينى)
                            يكى از رهيافت‏ها به اصل وحى و نبوّت، رهيافت تجربى دينى بود. بنابراين، حقيقت وحى يك نوعى حالت روانى، كشفى، و مواجهه با مقام الوهى است كه در آن، فاعل تجربه به مكاشفه الوهى نائل مى‏شود يا جلوه‏اى از خداوند بر وى ظهور يا تجلّى مى‏يابد. فاعل تجربه، ماحصل و نتيجه و پيام كشف و تجربه خود را پس از بيدارى، باز مى‏گويد و آن، متن دينى قرار مى‏گيرد. بر اين اساس، هيچ گزاره‏اى از سوى خداوند به صورت وحى به پيامبر ابلاغ نشده؛ بلكه وحى و قرآن تفسير پيامبر از تجربه دينى خود است.

                            لازمه صريح ديدگاه پيشين ـ همان طور كه خود طرّاحان بدان اعتراف دارند ـ تأثّر تجربه دينى و در نتيجه انفعال وحى و قرآن از محيط و اقليم است؛ چنان كه در اين باره نوشته‏اند:

                            قرآن با حفظ روح و امّهات و محكماتش، تدريجى النّزول و تدريجى الحصول شد؛ يعنى تكوّن تاريخى پيدا كرد. اين‏ها در قرآن و در سخنان پيامبر منعكس مى‏شد و اگر پيامبر، عمر بيش‏ترى مى‏كرد و حوادث بيش‏ترى بر سر او مى‏باريد، لاجرم مواجهه و مقابله‏هاى ايشان بيش‏تر مى‏شد و اين است معناى آن كه قرآن مى‏توانست بسى بيش‏تر از اين باشد كه هست ... . چنان نبود كه پيغمبر يك كتاب از پيش تأليف شده را در اختيار مردم بگذارد (سروش، 1379: ص 20 و 21).

                            لازمه ديدگاه مذكور اين است كه وحى بيرونى، فرشته و آيات بيرونى و آسمانى در بين نباشد. اگر تجربه‏گر، يعنى پيامبر، صدايى را مى‏شنود يا صورت فرشته‏اى را مى‏بيند، اين خيال است و به تعبير خود طرّاحان «وانمود مى‏شود»، يا «گويى» است.

                            وقتى كه پيامبر، صاحب كشف مى‏شود، به تدريج واجد شخصيت تبدّل يافته‏اى مى‏شود كه امور را به خوبى مى‏بيند؛ واقعيات را به خوبى مشاهده مى‏كند و پيامدهايشان را درك مى‏كند و از آن‏ها سخن مى‏گويد. هيچ اشكالى هم ندارد كه هنگامى كه كسى از چيزى سخن مى‏گويد، گاهى بر او چنان وانمود مى‏شود كه گويى كسى اين سخن‏ها را به گوش او مى‏خواند يا كسى را مى‏بيند (همان، آفتاب: شماره 15، ص 72).

                            مهم‏ترين اشكال اين رهيافت، متوجّه مبناى آن مى‏شود. از آن جا كه اصل تفسير وحى به تجربه دينى مخدوش است، روبناى آن نيز لرزان خواهد بود (قدردان قراملكى، قبسات: زمستان 81، ص 55)؛ امّا نقد داستان تأثّر قرآن از جامعه و محيط خارجى آن، در نظريه عرفانى خواهد آمد.


                            رهيافت چهارم: نزول حقيقت مجرّده (رويكرد عرفانى)
                            تبيين ديدگاه عارفان بر ذكر نكات دقيق و لطيف متوقّف است كه افزون بر لزوم شناخت نظرى آن‏ها به شناخت شهودى نيز نياز دارد.(7)


                            1. انتقال وجود بسيط قرآن از حضرت علميه به حقيقت محمّديه
                            عارفان بر اين اعتقادند كه مصدر و مبدأ همه وجودها، ذات احديت و پس از آن؛ مقام واحديت الاهى است كه همه وجودها از آن نشأت مى‏گيرند. عالم مادّه نيز از اين قاعده بيرون نيست. اصل وجود آن نه ماديّت و عدميت آن، در عوالم مجرّد پيشين وجود داشته است. قرآن مجيد نيز كه نخستين بار در سخنان پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و آن هم از جبرئيل ظاهر مى‏شود، وجود پيشين عقلى دارد. وجود بسيط آن كه معارف ناب (آموزه‏هاى نظرى و عملى) است، نخستين بار در حضرت علميه و مقام واحديت يافت مى‏شود كه از شؤون ذاتيه و حقايق علميه حضرت حق تعالى است.

                            پس از خلقت صادر اوّل (حقيقت محمّديه)، و مواجهه روح قدسى پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با حضرت علميه و نظر به آن، حقيقت مجرّد و طور نخست قرآن مخزون در حضرت علميه بر حضرت منكشف و به تعبيرى منتقل مى‏شود. از اين انكشاف و انتقال معارفِ قرآنِ بسيط بر حقيقت محمّديه مى‏توان به «كلام ذاتى» حق‏تعالى با حقيقت محمّديه تعبير كرد؛ چون كلام، عبارت از انتقال معنا و مقصود صاحب كلام به مخاطب است؛ پس حقيقت محمّديه، نخستين مخاطب و شنونده كلام الاهى (كلام ذاتى و عقلى)، و خداوند نخستين متكلّم خواهد بود. از اين مرحله (شناخت و آگاهى حقيقت محمّديه به حضرت علميه) در علم كلام، به «نبوّت تعريفى» تعبير مى‏شود.

                            پس وحى و نزول قرآن از منظر عرفانى فقط در وحى لفظى و گزاره‏اى از سوى خداوند به صورت مستقيم يا به وسيله فرشته خلاصه نمى‏شود؛ بلكه نخستين نزول قرآن براى پيامبر، به حقيقت محمّديه و مواجهه آن با حضرت علميه بر مى‏گردد.

                            در خود قرآن كريم، آياتى يافت مى‏شود كه بر وجود مجرّد و پيشين قرآن در مقام واحديت و حضرت علميه تأكيد دارد كه از اين مقام با تعابيرى مانند «لوح محفوظ»، «كتاب مكنون»، «ام الكتاب»، و «لدينا»، تعبير مى‏شود.

                            وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (زخرف (43): 4).

                            كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ (هود (11): 1؛ واقعه (56): 80).

                            بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (بروج (85): 21 و 22).

                            إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (واقعه (56): 77 ـ 79).

                            برخى از روايات نيز بر وجود پيشين قرآن و تنزّل‏هان گوناگون آن اشاره دارد.

                            ان القرآن نزل على سبعة احرف (مجلسى، همان: ج 89، ص 83؛ براى توضيح بيش‏تر ر.ك: امام خمينى، 1373، ص 323).


                            2. حقيقت محمّديه، مصدر و واسطه ديگر وجودها و فيوضات
                            در حكمت متعاليه و عرفان، ثابت شده است كه نخستين مخلوق و صادر حق‏تعالى، حقيقت محمّديه است و بر حسب قاعده «الواحد»، وجودها و فيوضات الوهى از طريق وجود حقيقت محمّديه به ديگر وجودها انتقال و افاضه مى‏شود. به ديگر سخن، همه وجودهاى عالم امكان براى كسب فيض وجود خويش به حقيقت محمّديه نيازمندند، در حقيقت، وجود و مرتبه و شأن ديگر وجودها اعمّ از عالم عقول و طبيعى، از جمله فرشتگان مقرّب مثل «جبرئيل»، پرتو وجود حقيقت محمّديه است. اگر آنان مقام و منزلت و معرفتى دارند، در پرتو تماس و ارتباط با حقيقت محمّديه است.


                            3. تنزّل وجودها
                            گفته شد كه نخستين وجود امكانى، حقيقت محمّديه است كه ديگر وجودها از آن حضرت متنزّل، و به عقول پايين‏تر (عقول عشره در اصطلاح اشراقيون) منشعب مى‏شوند تا به عالم مادّه منتهى مى‏شود كه «عقل فعّال» (واپسين عقل عقول مجرّد) مدبّر و فياض آن عالم است.

                            حكيمان اشراق، بين عالم مادّه و مجرّد به عالم سومى به نام «عالم مثال و برزخ» معتقدند كه بر اين مبنا، وجودهاى عالم مادّه، پيش از اين عالم، در عالم برزخ، وجود برزخى (وجود مجرّد امّا به شكل مادّى) دارند كه توضيح آن در حوصله اين نوشتار نيست.

                            قرآن كريم نيز براى تلبّس به جامه مادّى، بايد تنزّل‏هاى گوناگونى را تحمّل كند. تنزّل از عالم احديت به واحديت و از آن به عالم عقول، و از آن به عالم مثال، و سرانجام از آن به عالم مادّه متنزّل شود. امام خمينى قدس‏سره با اشاره به حديثِ «ان القرآن نزل على سبعة احرف» (مجلسى، همان: ج 89، ص 83)، تنزّل‏هاى هفتگانه قرآن را چنين بر مى‏شمارد:

                            1. حضرت علميه؛ 2. حضرت اعيان؛ 3. حضرت اقلام؛ 4. حضرت الواح؛ 5. حضرت مثال؛ 6. حضرت حسّ مشترك؛ 7. شهادات مطلقه (همان، 1373: ص 323).

                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #29

                              4. جبرئيل، پرتو حقيقت محمّديه
                              از مطالب پيشين روشن شد كه فرشتگان مقرب، حتّى جبرئيل با مواجهه و شناخت حقيقت محمّديه مى‏توانند كسب فيض كنند. جبرئيل با مقام تجرّدى بالايى كه دارد مى‏تواند معارف عقلى (از جمله معارف قرآن مخزون در حقيقت محمّديه) را شناخته، بر آن عالم باشد و در صورت نياز آن، را به عقل و عالم ديگر منتقل سازد؛ به هر حال، وجود جبرئيل و مقام و مرتبه‏اش، معلول و تجلّى حقيقت محمّديه است؛ پس در هر آن، در تصّرف و تسخير حقيقت محمّديه قرار دارد.


                              5. ارتباط عنصر مادّى پيامبر با جبرئيل و حقيقت محمّديه
                              در فلسفه و عرفان مبرهن شده است كه انسان‏ها در عالم اعيان ثابته هر كدام يك «عين ثابته» دارند كه عنصر مادّى انسان در اين دنيا مقتضاى عين ثابته آن در عالم اعيان ثابته است. عنصر مادّى پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، مقتضاى عين ثابته خويش است، و مقتضاى آن، مقام نبوّت، بلكه مقام خاتميت است؛ از اين رو، خداوند متعالى و حقيقت محمّديه، عنصر مادّى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مورد عنايت خاص قرار مى‏دهند تا با تعالى نفس آن، واجديت و قابليت نبوّت و ختم رسالت را داشته باشد.

                              پس از كسب صلاحيت و شايستگى كسب مقام نبوّت، نفس نبوى مى‏تواند با عقل فعّال (عقل دهم) و جبرئيل ارتباط برقرار كند و جبرئيل، مقدارى از معارف ناب قرآنى را كه خود از حقيقت محمّديه استفاضه كرده است، در اختيار نفس نبوى قرار مى‏دهد (صدرا: اسفار، ج 7، ص 25؛ امام خمينى: تفسير سوره حمد، ص 65).

                              بر اين اساس، وحى و قرآنى كه جبرئيل بر عنصر مادّى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ارائه مى‏دهد، واسطه‏اى بيش نيست كه قرآن را از حقيقت محمّديه دريافته، و آن را بر خاتم رسل نازل مى‏كند (سيد جلال‏الدين آشتيانى، 1360: ص 171).

                              با رشد و تعالى بيش‏تر نفس نبوى، ارتباط وى با جبرئيل بيش‏تر مى‏شود و چه بسا مى‏تواند خود مستقيم به «حقيقت محمّديه» خويش متّصل شود، و وحى و قرآن را بدون واسطه از آن دريافت كند (اسفار: ج 7، ص 27؛ آشتيانى، همان: ص 172). با تعالى و قوّت نفس نبوى كه در اثر اتّصال با حقيقت محمّديه تحقّق مى‏يابد، و علم و قدرت عظيمى را كسب مى‏كند، فرشتگان از جمله خود جبرئيل به امر وى نزول يا صعود مى‏كنند (امام خمينى، 1365: ج 19، ص 171).

                              حاصل آن كه قرآن، رهاورد مواجهه و ارتباط عنصر مادّى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با عالم عقول و در مرحله بعد با حقيقت محمّديه است، و از آن جا كه نفس نبوى با حقيقت محمّديه يكى هستند، تنزّل قرآن به نفس نبوى نه علم، بلكه از مقوله «ذكر» خواهد بود (ابن عربى: الفتوحات، ج 4، ص 402).


                              6. چگونگى دريافت وحى از جبرئيل (گفتار خيالى يا عقلى و مجرّد)
                              تا اين جا به اصل ارتباط نفس نبوى با دو مقام مجرّد يعنى عقل فعّال (جبرئيل) و «حقيقت محمّديه» اشاره شد. در اين كه ارتباط و مواجهه نفس نبوى با حقيقت محمّديه، خود عقلى و مجرّد بوده است و قرآنى كه از آن مقام استفاضه مى‏كند، نيز عقلى و مجرّد خواهد بود، ترديدى وجود ندارد؛ امّا مناقشه در چگونگى دريافت قرآن از جبرئيل است كه آيا به شكل مادّى يعنى در قالب گزاره و وحى گفتارى بوده است يا اين كه نفس نبوى، قرآن بسيط و عقلى را از جبرئيل دريافت مى‏كرد و خود پيامبر مأموريت داشت آن را با قدرت الاهى به عالم مادّه يعنى گزاره تنزّل دهد.


                              با استقرا در آراى عارفان، دو رهيافت ذيل قابل طرح است:

                              1ـ6. صورت خيالى: جبرئيل و نداى او، همه جزو قوّه تخيّل نفس نبوى است. البتّه مقصود از صورت خيالى جبرئيل و استماع صداى وى، صورت واقعى او است كه به وسيله قوّه عاقله و مخيّله نفس نبوى آفريده مى‏شود (ابن عربى: الفتوحات، ج 30، ص 108؛ اسفار، ج 7، ص 25).

                              2ـ6. صورت عقلى: جبرئيل و وحى او، امر مجرّد و عقلى است كه به صورت مجرّد، بر قلب پيامبر وارد مى‏شود. مشاهده چهره جبرئيل و شنيدن صداى او به وسيله پيامبر، با قلب و شهود عقلانى صورت گرفته است، نه اين كه پيامبر صداى مادّى وحى را بشنود و آن را عينا به مردم ابلاغ كند. از ظواهر كلمات امام خمينى اين تفسير استظهار مى‏شود كه گزارش خواهد شد.

                              در تفسير اول، شنيدن مادّى و مشاهده چهره مادّى جبرئيل پذيرفته مى‏شود؛ امّا آن دو (صورت و صدا) معلول خود نفس نبوى است.

                              در تفسير دوم، وجود جبرئيل و صداى او، به عقلى تفسير مى‏شود و اين پيامبر است كه آن وجود عقلى را به مرتبه مادون، يعنى وحى گفتارى تنزّل مى‏دهد؛ البتّه در هر دو تفسير، فاعل و مترجم وحى به وجود مادّى، نفس قدس نبوى است.

                              اكنون به گزارش آراى برخى عارفان مى‏پردازيم:


                              محيى‏الدين عربى
                              او نزول لفظى قرآن را با صراحت رد مى‏كند و مى‏گويد:

                              و اياك ان تظن ان تلقى النبى9 كلام اللّه‏ بواسطة جبرئيل و سماعه منه كاستماعك من النبى9 او تقول ان النبى9 كان مقلدا لجبرئيل (ابن عربى، همان: ج 3، ص 344).

                              همو با قبول اطوار گوناگون قرآن، نزول قرآن بر قلب پيامبر را غير قرآن ظاهر در زبان حضرت مى‏داند و تصريح مى‏كند كه قوّه خيال نبى است كه به قرآن، صورت حرفى و صوتى مى‏دهد.

                              ظهر فى قلبه على صورة لم‏يظهر بها فى لسانه فان اللّه‏ جعل لكل موطن حكما لايكون لغيره و ظهر فى القلب احدى العين فجسّده الخيال و قسّمه فاخذه اللسان فصيّره ذا حرف و صوت (همان: ص 10.

                              قرآن ظاهر و نازل بر پيامبر، در حقيقت حكم مذّكِر و يادآورى دارد؛ چراكه پيامبر پيش‏تر از آن آگاه بود.

                              ان هو الا ذكر لماشاهده حين جذبناه و غيبناه عنه واحضرنا بنا عندنا ثم انزلنا عليه مذكر يذكره بماشاهد فهو ذكر له لذلك و قرآن أى جمع أشياء كان شاهدها عندنا مبين ظاهر له لعلمه باصل ماشاهده و عاينه فى ذلك التقريب (همان: ج 4، ص 403).


                              عبدالكريم جيلى (م 805 ق)
                              او نيز قرآن را مظهر صفات الوهى مى‏داند كه بر حقيقت محمّديه نازل شده است.

                              اعلم ان القرآن عبارة عن الذات التى يضمحل فيها جميع الصفات المجلى المسماة بالأحدية انزلها الحق تعالى على نبيه محمّد9 ليكون مشهده الاحدية من الاكوان (عبدالكريم جيلى، 1418 ق: ص 113).


                              صدرالمتألهين
                              او هر چند در زمره فيلسوفان است، در آثار خود به مبانى عرفانى و عارفان مانند محيى‏الدين دلبستگى خاصّى دارد كه او را به فيلسوف عارف يا عارف فيلسوف تبديل كرده است.

                              وى نيز مانند عارفان براى قرآن اطوار گوناگون عقلى قائل است. او وحى و نزول قرآن را محصول تحوّل و اتّصال نفس نبوى به جوهر قدسى (عقل فعّال) مى‏داند كه در اثر آن و با اتّكا به قوّه عاقله و خياليه نبى، صورت و صداى فرشته براى پيامبر محسوس مى‏شود كه صاحب صورت، همان فرشته، و صداى وى، كلام الاهى است.

                              يتعدى تأثيرها الى قواها ... سيما السمع و البصر لكونها اشرف الحواس الظاهرة فيرى ببصره شخصا محسوسا فى غاية الحسن و الصباحة و يسمع بسمعه كلاما منظوما فى غاية الجودة و الفصاحة فالشخص هو الملك النازل باذن اللّه‏ الحامل للوحى الالهى و الكلام هو اللّه‏ تعالى (صدرالمتألهين: اسفار، ج 7، ص 25).

                              وى تأكيد مى‏كند: سماع وحى، نخست عقلى بود كه بدين شيوه، نبى كلام الاهى را از روح اعظم استماع كرد.

                              يسمع كلاما مسموعا بعد ماكان وحيا معقولاً و يسمع بسمعه العقلى كلام رب العالمين من الروح الاعظم (همان: ص 27).

                              وى در مقام توجيه آياتى كه بر نزول لفظى قرآن دلالت مى‏كند، وجود اطوار عقلى، مثالى و لفظى و نقشى قرآن را موجّه آن ذكر مى‏كند (همان: ص 30).


                              امام خمينى قدس‏سره
                              وى نخستين وجود و مرتبه قرآن را وجود بسيط آن در ذات الاهى و مقام احديت و سپس در مقام واحديت و حضرت علميه مى‏داند. كلام بودن قرآن در اين مقام، به تكلّم ذاتى است. حقيقت محمّديه به صورت صادر اوّل و انسانى كامل مى‏تواند براى نخستين بار از اين حقيقت آگاه شود. امّام قدس‏سره مى‏فرمايد:

                              حقيقت قرآن شريف الاهى قبل از تنزّل به منازل خلقيه و تطور به اطوار فعليه از شؤون ذاتيه و حقايق علميه در حضرت واحديت است ... و اين حقيقت، براى احدى حاصل نشود به علوم رسميه و نه به معارف قلبيه و نه به مكاشفه غيبيه، مگر به مكاشفه تامّه الاهيّه براى ذات مبارك نبى ختمى (امام خمينى، 1373: ص 181).

                              وى در جاى ديگر، نازل‏ترين مرتبه قرآن را همان ساختار لفظى و قبول تعيّنات مى‏داند:

                              فان للقرآن منازل و مراحل و ظواهر و بواطن ادناها مايكون فى قشور الالفاظ و قبول التعينات (همان، 1374: 3.

                              امام قدس‏سره مراتب قرآن را با اشاره به حديث «ان القرآن نزل على سبعة احرف» (مجلسى، همان: ج 89، ص 83)، به هفت مرتبه تبيين كرده است كه پيش‏تر گذشت؛( بنابراين، حقيقت قرآنى نخست در دو مقام الاهى يعنى حضرت احديت و واحديت، وجود الوهى دارد؛ سپس از آن مقام به وجود منبسط و حقيقت محمّديه تنزّل مى‏يابد.

                              پس از اين مرحله، تنزّل وجود مجرّد و جمعى قرآن به وسيله حقيقت محمّديه انجام مى‏گيرد. نزول عقلى و مجرّد قرآن به عالم طبيعت و براى مردم پس از تنزّلات متعدّد در قالب كلام امكان‏پذير است. حضرت امام تصريح مى‏كند كه حقيقت محمّديه، در جريان نزولات متعدّد قرآن به وسيله جبرئيل بوده و در حقيقت، نزول از مقام تجرّديه محمّديه بر قلب شريف حضرت در دنيا است؛ بنابراين از منظر امام، قرآن نخست تحت اشراف و سيطره نفس قدسى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و با تعليم حضرت و نزول قرآن در قالب‏هاى پايين، اطّلاع از آن براى ديگران ميسور مى‏شود.

                              قرآن همه چيز است ... ؛ امّا آن استفاده‏اى كه بايد بشود، آن استفاده را (انما يعرف القرآن من خوطب به) به حسب اين، خود رسول اللّه‏9 است. ديگران محروم هستند، مگر به تعليم او، اوليا هم با تعليم او در عين حال باز (نزل به الروح الامين على قلبك) نازل شده و باز تنزّل كرده باز با دست روح‏الامين آمده است؛ امّا رسول اللّه‏ در مقام تنزّل، آن نزول هست، يك مقامى است كه از خود او اخذ مى‏كند (همان: تفسير سوره حمد، ص 65).

                              امام، نازل كننده قرآن در شب قدر را خود پيامبر مى‏داند كه مبدأ، نازا مانده و نازل در حقيقت جلوه‏هاى گوناگون حقيقت محمّديه است.

                              انا انزلناه فى ليلة القدر، جمعا او نازل مى‏كند فى ليلة القدر؛ يعنى همان جلوه به همان جلوه. در ليلة القدر وارد مى‏شود؛ ولى در مقام تنزّل، بالاتر، روح‏الامين است؛ يعنى اين كه به قلب او وارد مى‏شود. بايد نازل شود به مراتب از اين بطن به آن بطن و از اين حد به آن حد تا برسد به حدّى كه به صورت الفاظ درآيد. قرآن الفاظ نيست؛ از مقوله سمع و بصر نيست؛ از مقوله الفاظ نيست؛ از مقوله اعراض نيست؛ امّا متنزّلش كردند براى ماها كه كور و كر هستيم (همان: ص 66).

                              چگونگى نزول قرآن بر نفس دنيايى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از ديدگاه امام خمينى قدس‏سره

                              بحث مناقشه برانگيز بر كيفيت نزول قرآن به وسيله جبرئيل به نفس دنيايى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه آيا جبرئيل، الفاظ قرآن را بعينه از خداوند بر قلب پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نازل مى‏كند يا اين كه حقيقت مجرّد را با مراتب پايين آن بر رسول خدا تنزّل مى‏دهد؛ سپس پيغمبر باز آن حقيقت را تنزّل داده، به قالب كلام و سخن در مى‏آورد.

                              با استقرايى كه نگارنده در آثار امام قدس‏سره به عمل آورد، به مطلب صريح و شفّافى دست نيافت؛(9) امّا برخى عبارت‏ها و همچنين مبانى عرفانى امام مشعر بل ظاهر در رأى دوم است كه اشاره مى‏شود.

                              امام نخست اذعان مى‏كند كه درك حقيقت انزال قرآن فقط بر عهده خود پيامبر است؛ چرا كه:

                              قضيه ادراك عقلى نيست. قدم برهان نيست، ادراك عقلى نيست. قضيه مشاهده است؛ آن هم مشاهده غيبيه. مشاهده، مشاهده با چشم نيست. مشاهده با نفس نيست. مشاهده با عقل نيست. با قلب نيست. آن قلبى كه قلب عالم است، قلب نبى، مشاهده با او است (همان، 1373: ج 67، ص 93).

                              امام قدس‏سره پس از اين كه وحى جبرئيل را نه سماع كلام جبرئيل به وسيله پيامبر، بلكه مشاهده و تجلّى و تنزّل وجود مجرّد ذكر مى‏كند، خاطرنشان مى‏سازد كه پيامبر، اين حالت و نزول غيبيه را نمى‏تواند به مردم اعلام كند، مگر اين كه متوسّل به كلام و گزاره شود.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #30


                                آن قلبى كه قلب عالم است، قلب نبى، مشاهده با او است. او دريافته «يعرف القرآن من خوطب به»؛ امّا نمى‏تواند بيان كند، مگر در لفافه امثله و الفاظ به آدمى كه كور است. شما چطور مى‏توانيد شمس را بفهمانيد كه نور چيست؟ (همان).

                                حضرت امام در جاى ديگر به تنزّل دوباره وحيى كه جبرئيل بر قلب پيامبر نازل كرده است، تأكيد مى‏كند.

                                قرآن سرّ است. سرّ سرّ است، سرّ مستسر به سرّ است. سرّ مقنع به سرّ است و بايد تنزّل كرد. بيايد پايين. بيايد تا اين كه برسد به اين مراتب نازله. حتّى به قلب رسول اللّه‏ كه وارد مى‏شد، باز تنزّل بود يك تنزّلى كرده بود تا به قلب وارد مى‏شد. بعد هم از آن جا بايد نازل بشود تا برسد به آن جايى كه ديگران هم از آن بفهمند (همان: ص 93).

                                روشن است اگر جبرئيل، عين الفاظ قرآن را براى پيامبر نازل مى‏كرد، ديگر تنزّل دوباره آن به وسيله پيامبر معنايى نداشت تا مردم بفهمند؛ چرا كه با خواندن خود الفاظ، بدون تنزّل آن، مردم آن را مى‏فهمند؛ امّا كلام پيشين امام كه پيغمبر، مشاهده خود را نمى‏تواند بيان كند و به الفاظ، نياز پيدا مى‏شود، خود شاهد ديگرى است كه پيغمبر عين الفاظ قرآن را نمى‏شنيد؛ چرا كه در اين صورت، بيان و تكرار آيات نازل براى مردم به معونه‏اى احتياج نداشت؛ افزون بر اين كه تشبيه امام قدس‏سره امر نازل شده به نور و عدم امكان معرّفى آن به وسيله الفاظ، قرينه ديگرى است كه امر نازل به وسيله جبرئيل، وجود مجرّد بوده است كه اظهار و تنزّل آن در حدّ فهم عرف براى پيامبر مشكل بود.


                                سيد جلال‏الدين آشتيانى
                                وى كه از شارحان عرفان و فلسفه معاصر است، حقيقت نزول قرآن را بر مشرب عرفانى تفسير كرده است.

                                شك و ريبى از اين جهت نيست كه حقيقت قرآن و فرقان نازل بر قلب صاحب شريعت محمّدى9 كه كلام نام دارد، قبل از نزول كلام ذاتى حقّ است و اين كلام، از آن جهت كه علم حق به نظام اتم و به جميع كلمات و حروف و آيات وجوديه است، عين ذات او است (آشتيانى، 1372: ص 152).

                                وى درباره مصدر و واسطه نزول مى‏نويسد:

                                قرآن كه مشتمل است بر علوم و اذواق و مقامات و احوال مخصوص ختم رسل، قبل از ظهور به صورت حروف و كلمات و آيات، از مقام باطن ختم رسل به بطن ختم اوليا نازل مى‏شود و حقيقت خاتم اوليا، واسطه نزول آن است به ملك حامل وحى جهت ابلاغ به وجود عنصرى خاتم رسل (همان، 1381: ص 171).



                                تفاوت تفسير عرفانى و تجربه دينى
                                نكته ظريف و قابل تأمّل، عدم خلط تفسير عرفانى نزول قرآن با تفسير تجربه دينى است؛ چرا كه تجربه دينى، به پيشينه عقلى و مثالى قرآن معتقد نيست و كلام قرآن را به پيامبر نسبت مى‏دهد كه آن حضرت پس از تجربه دينى خود در اين دنيا و پس از بيدارى، الفاظ قرآن را تأليف مى‏كند؛ در حالى كه رهيافت عرفانى، بر وجود پيشينه عقلى و مثالى قرآن تأكيد دارد و معتقد است كه حقيقت عقلى قرآن، شأن و طورى از حقيقت محمّديه است كه آن حقيقت محمّديه در مواجهه نخستين خود با حضرت حق تعالى صورت عقلى قرآن را از حق تعالى در همان مرحله دريافت كرده است، سپس جبرئيل آن حقيقت غيبيه را به صورت وجود عقلى يا مثالى به نفس دنيايى پيامبر انتقال مى‏دهد و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم با توجّه به علم پيشين خود از معارف غيبى قرآن و انتقال دوباره آن به وسيله جبرئيل، قرآن را از وجود مثالى به وجودى مادّى يعنى لفظى تنزّل مى‏دهد و در واقع، همه وجود قرآن از اوّل تا آخر به صورت عقلى در ذات الاهى، سپس در حقيقت محمّديه پيش از نزول تحقّق داشته است و اين، شامل آيات جزايى مانند مجادله اهل كتاب و امر و نهى مى‏شود؛(10) چرا كه همه حقايق و امور جزئى دنيايى، پيشاپيش در عالم عقل و ملكوت، وجود پيشين جمعى و بسيط داشته‏اند و دارند و نزول قرآن بر حسب موارد نزول، از قبيل ترتيب و تطابق با حقايق پيشين است، نه اين كه مورد سبب موجب نزول آيه‏اى شده است؛ بلكه قرآن، يعنى، علم غيبى پيامبر و خداوند سبب انجام مورد و اتّفاق جزئى، و آن، مقتضى نزول آيه‏اى شده است.

                                از ديدگاه عرفانى، عالم مادّه و از آن جمله موارد و اسباب نزول، و محيط و فرهنگ زمانه، همگى از حقيقت قرآن يعنى لطيفه غيبى مندرج در حقيقت محمّديه و ذات الاهى متأثّر بوده و نشأت گرفته‏اند و به تبع تحقّق و عينيت آن، آيات بر حسب ترتيب و تقّدم عقلى و مثالى، نازل مى‏شدند.


                                قرآن لفظى متأثّر از قرآن عقلى، نه محصول تاريخ
                                از مطالب پيشين، سستى اين ادّعا كه قرآن متأثر از فرهنگ و محيط زمانه و محصول تكوّن تاريخى است،(11) روشن مى‏شود؛ چرا كه از منظر عرفانى و فلسفى، تمام محيط و زمان و مكان، ظهور يا معلول صادر اوّل هستند و در واقع وجودهاى بسيط و جمعى جريانات، پيش از عالم دنيا در صادر اوّل و ذات الاهى تحقّق داشته است؛ براى مثال، در علم الاهى و حقيقت محمّديه و به تبع آن، قرآن عقلى، روشن و مندرج بوده است كه پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در شبه جزيره عربستان با فرهنگ خاصّ آن ظاهر و منبعث خواهد شد و در طول مدّت بعثت، اتّفاقات و جريانات جزئى و خاصّى متحقّق خواهد شد و اگر در قرآن به فرهنگ زمانه عربستان مانند نام بردن از ميوه‏هاى آن مثل زيتون و انجير اشاره شده است (سوره تين)، نه به سبب تأثّر قرآن از آن، بلكه به دليل اين است كه پيش‏تر در قرآن عقلى، همه چيز به صورت رديفى و ترتيبى از حيث زمان و مكان مشخّص بوده و نزول آيات بر حسب شأن نزول‏ها در حقيقت به سبب تطابق با آن حقيقت غيبى و قرآن مجيد است.

                                به ديگر سخن، بايد قرآن لفظى با قرآن عقلى مطابقت داشته باشد. بارى مى‏توان گفت: قرآن لفظى با محيط خارج خود رابطه متقابل داشت. قرآن لفظى در مقابل پرسش از حقيقت روح، حيض، هلال و ديگر احكام و عقايد نازل مى‏شد؛ امّا نكته مهم، توجّه به موطن و مصدر آيات پيشين است. آيات پيشين از قرآن عقلى و مثالى در برابر پرسش‏ها، منشعب و نازل شده است كه از آن به «قرآن كريم» يا فرقان تعبير مى‏شود.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...