مفهوم و نتايج گسست منطقى بايد و هست
چنانكه گفته شد, قرآن در كنار قضايايى از جهان بينى آسمانى خويش, عناصرى از ديد تئورى را تبيين و تشريع كرده است, گويا مدعى گسست نيز در اصل اين موضوع ترديدى ندارد. و اما سخن اين است كه آيا قرآن فقط و فقط از همان قضاياى مربوط به حوزه جهان بينى, احكام خويش را استنتاج مى كند, يا عنصرى ديگر هم با آن تركيب مى كند؟ اگر عنصر ديگرى هم از نوع ايدئولوژى و قضاياى (بايدى) با اين (هست) تركيب شوند تا نتيجه به دست آيد, آن گاه ادعاى گسست منطقى به اثبات مى رسد, زيرا در آن صورت (بايد) از (بايد) نتيجه گيرى مى شود نه از (هست).
ظاهر امر همين است, يعنى قرآن كبراهايى كلى را در نظر دارد كه يا در قرآن آمده اند, يا وضوح آنها به عقل انسانى واگذار شده است; كبراهايى كه داراى (بايد) هستند, چه مانند اشاعره و برخى از پيروان جديد آنان بگوييم همه آنها به بايد نخستين (امرالهى) بر مى گردند وچه بگوييم بايدهايى عقلى هستند كه درست تر به نظر مى رسد.
در اين صورت نقش صغرى در قضاياى يادشده اين است كه احكام كلى خود را بر مصاديق آن تطبيق كند. آنچه هنگام عمل ـ كه لازمه ايدئولوژى است ـ به كار مى آيد, همين مشخص شدن مصاديق است. سرّ اختلاف مكاتب و مذاهبى كه از جهت جهان بينى همسو مى نمايند, در همين نكته نهفته است, چه اين كه اگر همه مكاتب بگويند (بايد براى خوشبختى تلاش كرد) اين قضيه مى تواند به صورت كبراى كلى مطرح شود, اين كبرى هيچ جاى اختلافى هم نمى گذارد, بويژه اگر واژه خوشبختى را با همان گستره كه دارد به كاربرده باشند, اما كاربردى هم نخواهد داشت تا آن كه تعيين كنيم سعادت چه هست و چه چيزهايى ما را به سعادت مى رساند.
در كبراى قضيه, تمام يا بيش تر مكتبها و آيين ها همداستانند, (بايد براى خوشبختى تلاش كرد, يا بايد به سوى خوشبختى رفت) و اين چيزى نيست كه كسى مخالف آن باشد, اما اين كه خوشبختى چيست وچه عواملى خوشبختى آور است, ناگزير بايد مصاديق را مشخص كنيم, اينجاست كه هر مكتبى راهى را نشان مى دهد و طرحى را عرضه مى كند اين اختلاف روشها و طرحها تا قلمرو خاصى, تنها حكايت از تفاوت شرايط و زمان ومكان دارد, ولى گاه تفاوتها درحدى است و طرحها به شكلى با هم ناهمسازند كه حكايت از دوگانگى جهان بينى و يا دست كم فهم دوگانه از يك نماد بنيادين در يك جهان بينى دارد.
از اينجا معلوم مى شود كه فرق (بايد) هاى ثانوى نيز در بسيارى ازموارد, نشأت يافته از فرق هستى شناسى ها و جهان بينى ها است.
از همين رهگذر نيز مى توان دريافت كه بايدهاى نخستين, كه بايدهاى عقلى هستند, بر بايدهاى ايدئولوژيكى درحوزه هاى گوناگون تقدم منطقى دارند.
جهان بينى ها, با تعيين مصاديق اين كبراها, صغراهايى مى سازند كه با تركيب با آن بايدهاى نخستين (و نه بايد نخستين) نتايج مشخص ايدئولوژيكى بدهند و عناصرى از ايدئولوژى به وجود آورند, و اين نقش جهان بينى, نقش كوچكى نيست. با اين تحليل است كه مى توان فهميد چرا مكتبهايى كه دم از خوشبختى انسان مى زنند, تا اين درجه با هم اختلاف دارند, اختلافهاى آنها يا معلول تفاوت نگاه آنها به هستى وهستها است و يا معلول تفسير يك هستِ مورد وفاق مى باشد كه به هر صورت به روشها و تعيين مصداقهاى گوناگون مى انجامد, كه در صغراى استدلالها نمايان مى شوند: (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى) , (هر راهى كه به سوى خوشبختى است, بايد رفت), (پس بايد راست گفت).
صغرى, كه (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى), ممكن است مورد قبول برخى از مكتبها ـ به ويژه مكتبهاى سياسى و مكتبهاى مادى ـ نباشد, و آنها معتقد باشند كه دروغ, حيله, فريب و توطئه, راههاى مطمئن ترى به سوى خوشبختى هستند. اين صغرى زمانى مورد پذيرش قرار مى گيرد كه انسان درجهان بينى خود معتقد باشد كه در جهان به خاطر دروغ و توطئه عليه انسانهاى ديگر هيچ گونه مسؤوليتى ندارد و يا در اصل كسى وجود ندارد كه از او مسؤوليت بخواهد و يا اگر هم معتقد به خدا و قيامت و مسؤوليت انسان باشد, تفسير خاصى از نمادهاى جهان بينى خود داشته باشد, مثلاً به خاطر برخى دستاويزها براى خود مصونيتى يا توجيهى را ساخته باشد.
اكنون, اگر مسأله بايد وهست را اين گونه مورد بررسى قرار دهيم, ترديد نخواهيم داشت كه شناخت ما از هستها و يا تفسير ما از يك هست, به طور طبيعى و ضرورى, به يك يا چند بايد خاص منتهى مى شود و هرگاه اين شناخت واين تفسير تفاوت يابد, مى تواند بايدهاى گوناگون و ناهمسازى را به دنبال داشته باشد.
دراين نگاه ميان بايد و هست, رابطه اى تنگاتنگ و عقلانى وجود دارد. اما شايد معتقدان گسست منطقى بايد و هست, منظورشان از اين تعبير, انكار نكته يادشده نباشد, چه بسا آنها اصل تأثير را بپذيرند ولى معتقد باشند كه در چهارچوب يك قضيه منطقى - منطق ارسطويى - نمى توان از يك هست, بايدى را نتيجه گرفت, زيرا اساساً هر قضيه, دو مقدمه دارد و از يك مقدمه, نتيجه حاصل نمى شود, و ثانياً, اگر هر دو مقدمه از نوع (هست) باشد, نتيجه هم (هست) خواهد بود و نه (بايد).
اگر منظور از گسست منطقى هست و بايد, اين باشد, نمى توان آن را انكار كرد و بايد آن را پذيرفت, ولى بايد ديد در اين صورت ما با اعتقاد به اين گسست منطقى, چه چيزى را ثابت كرده ايم و چه چيزى را نفى نموده ايم!
بلى اگر ما معتقد به جهان بينى تجربى صرف باشيم و جز امور محسوس و تجربه پذير را نپذيريم, دراين صورت تنها (هستها) هستند كه قابل آزمونند و (بايدها) ازحيطه آزمايش بيرونند و ناگزير همه مقدمات يك قضيه منطقى, از هستهاى تجربه پذير شكل مى يابند و ازهستها نمى توان هيچ بايدى را نتيجه گرفت و بايدها بدون خاستگاه منطقى خواهند بود و در نهايت بدون اصالت و ارزش علمى!
اما كسى كه تجربه را تنها پايه شناخت درست نداند, بلكه علاوه بر تجربه, به حكم عقل و احكام عقل نيز ارج نهد, در آن صورت براى ساختن يك قضيه منطقى, علاوه بر (است هاى تجربه پذير) به (بايدهاى عقلى) و (بايدهاى نخستين) كه پيش از هر ايدئولوژى و حتى پيش از پذيرش هر مكتبى مطرحند و انسان در اصل براساس آن بايدها, يك مكتب را مى پذيرد دسترسى دارد و از آن دو مقدمه مى تواند به نتيجه اى از نوع (بايد) دست يابد.
اكنون مى توان نتيجه گرفت كه: اگر معتقدان به مكتبهاى مادى و تجربه, در مكتب خويش سخن از (بايد)ى به ميان آورند, ما با نظريه گسست منطقى بايد و هست مى توانيم به نقد آنان پرداخته و اثبات كنيم ازهستهاى آنان, هيچ گونه بايد منطقى به دست نمى آيد و تمام (بايدهاى) آنان بدون پايه و اساس منطقى است ـ البته اگر منطق ارسطويى را گردن نهاده باشند ـ اما در برابر معتقدان به ارزش عقل در كنار تجربه, نظريه گسست منطقى بايد و هست رنگى ندارد و چيزى را اثبات نمى كند, زيرا آنان هرگز سعى نكرده اند مقدمات قضايا را همواره از يك هست يا هستها تشكيل دهند, تا اين نظريه خدشه اى بر باورهاى آنان وارد سازد, بلكه آنان احكام نخستين عقل و بايدهاى نخستين را پذيرفته ونخواسته اند تنها از يك قضيه (هست) , بايدى را نتيجه بگيرند. بر اين اساس, طرح اين مقوله براى آنان چيزى را تغبير نمى دهد و در نتيجه لغو مى نمايد.
بايدهاى نشأت يافته از ايمان به توحيد
هر چند در برخى از آيات قرآن, پس از طرح توحيد و هستى شناسى توحيدى, هيچ بايدى برآن استوار نشده است, اما در برخى ديگر از آيات به روشنى اين تفريع ديده مى شود و هر چند اين ترتب و تفريع, حكايت از يك استنتاج مربوط به قضاياى منطق صورى نداشته باشد, اما نوعى ترتب طبيعى را مى رساند كه كبراى آن, يك قانون و بايد عقلى عام است.
(اننى أنا الله لا اله الا أنا, فاعبدنى و أقم الصلاة لذكرى) طه/ 14
(اى موسى) منم, من الله. معبودى كه جز من معبودى نيست, پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار.
دراين آيه, مسأله پرستش و اقامه نماز به عنوان يك بايد, مترتب است بر يگانگى معبود كه يك هست به شمار مى آيد. برخى ديگر از آيات قرآنى دراين زمينه و با همين لحن وجود دارد مانند: انبياء/ 25 , مريم/ 65 , يونس/ 3 , غافر/ 13 , انعام / 101 تا 103, مريم/ 36, زخرف / 43, انعام / 153 و 155, انبياء /92, حج / 1, هود/ 123.
آيه اى ديگر: (ألم تر أن الله يسجد له من فى السموات و من فى الأرض و الشمس و القمر والنجوم و الجبال و الشجر و الدوابّ و كثير من الناس و كثير حقّ عليه العذاب ومن يهن الله فماله من مكرم) حج/ 18 و 19
آيا ندانستى كه خداست كه همه آنچه در آسمانها و در زمين اند, و خورشيد و ماه و [تمام] ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مى كنند, و بسيارى هستند كه عذاب بر آنان حتمى شده است. و هر كه را خداوند خوار كند, او را گرامى دارنده اى نيست.
دراين آيه, نخست, واقعيتى موجود, با عنوان (تسبيح همه موجودات براى خداوند) مطرح گرديده است و سپس كسانى كه ازاين واقعيت جارى و ازنظام هستى كه سر به فرمان آفريدگار خويش دارند, درس نياموخته و به تسبيح آفريدگار رو نياورده اند و از اين ضرورت رو بر تافته اند, مورد ملامت قرار گرفته و سرزنش شده اند. يعنى آن هست, مى طلبد كه انسان نيز به عبادت خداوند و تسبيح و تنزيه او روى آورد.
(أفغير دين الله يبغون و له أسلم من فى السموات و الأرض طوعاً وكرهاً و إليه يرجعون) آل عمران/ 83
آيا جز دين خدا را مى جويند؟ با اين كه هر كه در آسمانها و زمين است, خواه ناخواه, سر به فرمان او نهاده است, و به سوى او بازگردانيده مى شود.
دراين آيه نيز (له أسلم من… )به عنوان يك هست, دليل اين بايد قرار گرفته كه: تنها از دين خدا بايد پيروى شود.
آياتى نيز هستند كه با تكيه بر خالقيت, مالكيت و رازقيت و… خداوند عناصرى از احكام و اخلاق و يا عناصر عام تر ايدئولوژيك را مطرح كرده اند, مانند آيه هاى: مؤمنون / 84 تا 90, يونس/ 31 و 32, زمر/ 6, يس/ 22و نساء/ 172.


Comment