If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
اگر اين عصر
روزهايش خالي از يك تبسم عاطفه است
چه عزيز ، چه شجاع ، چه مهربان
كسي كه يك لبخند به عشوه ي نگاه آسمان هديه كند
كيمياگري ميخواهد ، ثانيه ي مبتذل انسانيت
كه از فرياد شرف بسازد ، نه رنگ طلا
و از دلتنگي گلبرگ بنفشه ، نسيم
كاش عابران كوچه بن بست طمع بدانند
پشت ديوارهاي سر به فلك كشيده ي كوچه
گنجشك ها با يك دانه ارزن زنده اند
ميتوان بود ، بي نبودن ديگري
ميتوان شاد بود ، بي غم ديگري
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو
آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو
بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر ببستاني
بغلغل در سماع آيند هر مرغي بدستاني
دم عيسي است پنداري نسيم باد نوروزي
كه خاك مرده بازآيد درو روحي و ريحاني
بجولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني بكن يك بار جولاني
به هرگوئي پريروئي بچوگان ميزند گوئي
تو خود گوي زنخ داري، بساز از زلف چوگاني
بچندين حيلت و حكمت گوي ازهمگنان بر دم
بچوگاني نمي افتد چنين گوي زنخداني
بياراي باغبان سروي ببالاي دلارامم
كه ياري من نديدستم چنين گل در گلستاني
تو آهو چشم نگذاري مرا از دست تا آنگه
كه همچون آهو از دستت نهم سر در بياباني
كمال حسن رويت را صفت كردن نمي دانم
كه حيران باز مي مانم چه داند گفت حيراني
وصال تست ا گر دل را مرادي هست و مطلوبي
كنارتست اگر غم را كناري هست و پاياني
طبيب از من بجان آمد كه سعدي، قصه كوته كن
كه دردت را نمي دانم برون از صبر درماني
همچو ني اي عشق جانم سوختي
بند بند استخوانم سوختي
لب چو بستم، سينه شد آتشفشان
چون گشودم لب زبانم سوختي
شعله ات از سينه هم بالا گرفت
آن قدر تا آشيانم سوختي
همچنان هندو كه سوزد مرده را
زنده زنده جسم و جانم سوختي
ناتواني ديدي و بي تابي ام
آخرين تاب و توانم سوختي
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را
ميفروشان، عاشقم، از مهر مهمانم كنيد
نشئهٌ آن باده را آميزهٌ جانم كنيد
تاحريفان بي خبر مانند از اين بخت خوش
پشت خم، درگوشهٌ ميخانه پنهانم كنيد
اين فقيران سخت كوس پادشاهي مي زنند
دور از ادبارشان پابوس سلطانم كنيد
ديده ام بيدادها زين مردمان ديو خو
تيغ بر كف، مست مي، زنگي ميدانم كنيد
عشق من صافي شود، چون بادهٌ دُردي خورم
همتي، تا واله آن ماه تابانم كنيد
بحث كفر و قصه ايمان مرا آزرده ساخت
ساغري كو، تا رها از كفر و ايمانم كنيد
با ددان عمري نشستم، دورماندم زين حريم
آمدم سوي شما تا باز انسانم كنيد
من نمي دانم چه بايد بود در دير مغان
هرچه مي بايد كه باشم، منتي، آنم كنيد
شكست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت!
بهار بودي و تو بودي و عشق بود واميد
بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت
شبي به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشي در دلم به جاي گذاشت
شبي كه با تو مرا در كنار رود گذشت
غمين مباش و مينديش ازين سفر كه تو را
اگر چه بردل نازك غمي فزود، گذشت
داشتن چشم تمنا به كسي جز تو نشايد
كه به جز دوست كسي مشكل ما را نگشايد
من تو را عاشقم و از تو به غير از تو نخواهم
به تو سوگند كه غير از تو مرا هيچ نيايد
همه اميد من دلشده آن است كه روزي
پرتو مهر تو بينم زتنم جان به درآيد
گفته بودي به كسي راز دل خسته نگويم
نتوان گفت به عاشق كه غم دل ننمايد
تا جدا از گل گلزار جمال توفتادم
مرغ طبعم دگر اي دوست نوايي نسرايد
پيچيده بوي باد خوشت در تمام من
چون بوي بادهاي سحرگاهي چمن
در لاله سياه نهان كرده اي دو چشم
گلبرگ ارغوان شده نامش تو را دهن
اي بودن و تسلي تو فصل سبز عشق
با من بمان و شور جنونم به تن فكن!
من خسته ام ز خويش و دل آزرده از همه
اي كاش! در كنار تو از خود رها شدن
رويينه تا شوم، نفسم غرق بوسه كن
پيراهني ز عشق بپوشان مرا به تن
از شب چه غم مرا؟ كه فلق در نگاه توست
كرده طلوع چشم خوشت، در تمام من
Comment