bazi hash areh,bazihash ro entekhab mikonam az digaran !
Announcement
Collapse
No announcement yet.
RedWine poetry
Collapse
X
-
هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه­ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده­ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه­ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست
Comment
-
هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه*ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده*ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه*ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست
Comment
-
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته كه بر گردن او مي بيني
دستي است كه بر گردن ياري بوده است
ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است
درياب كه هفته دگر خاك شده است
مي نوش و گلي بچين كه تا درنگري
گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است
Comment
-
تجلي گه خود كرد خدا ديده ما را
بدين ديده بيابيد و ببينيد خدا را
گدايان سلوكيم و شهنشاه ملوكيم
شهنشاه كند سلطنت فقر گدا را
طبيبان خدائيم و به هر درد دوائيم
به هر جا كه بود درد فرستيم دوا را
ببنديد در مرگ و زمردن مگريزيد
كه ما باز نموديم در دار شفا را
حجاب رخ مقصود من و ما و شمائيد
شمائيد مبينيد من و ما و شما را
خدا در دل سودازدگان است بجوييد
مجوييد زمين را و مپوييد سما را
صفا را نتوان ديد كه در خانه فقر است
درين خانه درآييد و ببينيد صفا را
Comment
-
دارد عروسي
پروانه باگل
داد اين خبر را
آقاي بلبل
هر شاخه پوشيد
پيراهن نو
هر غنچه، يك كت
با دامن نو
هر كفشدوزك
يك كفش تازه
فوري خريد از
توي مغازه
زد بيد مجنون
شانه به مويش
زد ادكلن هم
شبنم به رويش
آن وقت آمد
كالسكه باد
رفتند با آن
دنبال داماد
بردند با خود
يك شاخه لبخند
كادو براي
شيرين تر از قند
Comment
-
هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه*ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده*ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه*ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست
Comment
-
تا دل به مهر آن بت عيار بسته ام
از هر دو كون، ديده به يكبار بسته ام
عشق بتي فتاد چنان در سرم كه دست
از كيش خود كشيدم و زنار بسته ام
روزم سياه و حال پريشان بود مدام
زان دم كه دل به طره طرار بسته ام
ازخاندان زاهد خودبين بريده ام
الفت به خانواده خمار بسته ام
خارم وليك آب بقا مي خورم همي
تا خويش را به آن گل بي خار بسته ام
ارزان جهان به اهل جهان، من ازين سرا
عزم ديار كرده ام و بار بسته ام
هركس صغير دل به كسي بسته است و من
دل بر علي و عترت اطهار بسته ام
Comment
-
عاشق بودن
توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نو است
دانستن آن است که ديگري نيز آن چه که بوده باقي نمي ماند
و تغير آرام آرام او را دگرگون مي کند
عاشق بودن ، بخشيدن تا سرحد فقر است
والاترين هديه ها بين دوستان
اعتماد است و درک متقابل
اين دو ارمغان عشق اند
عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است ،
تنها در طلب لبخندي کوچک
عاشق بودن ديدن نه تنها با چشم که با دل است
پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است
داشتن درکي نيکو از پيوند ميان دو انسان است
عاشق بودن ، فدا کردن خود به تمامي است
آماده تا بگويم :
دوستت دارم بسيار و بسيار
نداي تمام وجودم
نه اينکه هر روز به رنگي در آيي
هر روز نوايي دگر ساز کني تا پذيرفته شوي
بلکه چنان تغيير کني تا نور خوبي ها
ظلمت کمبودهايت را بپوشاند
Comment
-
يادتان باشد!
اگر كسي مرا خواست ،
بگوييد رفته بارانها را تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگوييد براي ديدن توفانها رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگوييد رفته است تا ديگر
.باز نگردد
... هر چند خوب ميدانم که بعد از رفتنم هيچ کس سراغي از من نخواهد گرفت
Comment
-
از عشق تو آوره هر کو ی و بيا بون
مجنون شدم و زدم به هر دشت و بيا بو ن
تنها با تو و سازم و اين دو چشم گريون
ميبينم که همه ناز ميکنن با عاشقا شون
مثل گربه ميچرخند و ميپيچند تو پا هاشون
يا که اشک ميريزند زار می زنن تو بغلاشون
شايد ناز بخرند دست بکشند روی مو ها شون
تو که هی ناز ميخری دست بکشی روی موهامون
اي خدا اي خدا چرا موندم از تو جدا
تو کجائ و من کجا تو خدا من کجا اي خدا
من چي هستم هر چي هستم
بدون عاشق عشق تو هستم
از تو هستم بت پرستم يا که مستم
دل به عشق روی تو بستم از تو مستم
تو رفيقی تو عزيزی بپرس چرا اشک ميريزی
بپرس که از چي ميگريزی جز خدا
Comment
-
دوباره دل حواس با تو بودن کرده
نگو اين دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از اين ، دست به دعا ها بردن
همه آرزو هام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگه چشات هيبت دنيا را ديدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشمتو را به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه
دوباره دل هوا ی با تو بودن کرده
نگو اين دل دوری عشق تو را باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن
همه آرزو هم با تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه
Comment
-
تويه قلبت جائی واسم نيست
نميگم کسی را داری
اما ديگه باورم شد
که ميخوای تنهام بذاری
ديگه دست تو را ندارم
ديگه چشمات مال من نيست
ان نگاه جستجو گر
اين روزا دنباله من نيست
نميگم داری ميگردی دنبال يه عشق تازه
اما کوله بار را بستی
در به روی کوچه بازه
تو ميری من نميدنم
که گناهه من چه بوده
اما هر دليلی باشه واسه رفتن تو زوده
تو قلبت جائی واسم نيست
نميگم کسی را داری
اما ديگه باورم شد
که ميخوای تنهم بذاری
ديگه دستات را ندارم
ديگه چشمات ماله من نيست
ان نگاه جستجو گر
اين روزا دنباله من نيست
چي بگم من از درونم
تو همه چيزو ميدونی
همه حيرتم از اينه
چرا پيشم نميمونی
من هنوزم نميدنم
تو مسافر کجايی
نميدونم کجا ميری توی قرن بی وفايی
تويه قلبت جاي واسم نيست
ولی ديگه باورم شد که ميخوای تنهام بذاری
Comment

Comment