Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #76
    Originally posted by elly khoshkele
    dedicationet kheyli ghashang bud redy junam.. vali mishe beporsam manzuret kiya budan plz???
    In she'er-e Politic hast ! in marboot misheh beh unhai keh khooneh kheili az iraniharo rikhtan va hich tarsi ham az Khoda nadaran !

    Hameh maha bayad bedoonim ino keh har kasi keh tuyeh in donya kar-e bad koneh,Khoda tuyeh hamin donya javabeh badihasho mideh !

    Comment


    • #77
      دل بي تاب من با ديدنت آرام مي گيرد
      اگر دوري ز آغوشم نگاهم كام مي گيرد
      مرا گرمست مي خواهي نگاهت را مگير از من
      كه دل از ساقي چشمان مستت جام مي گيرد
      تو نوشين لب ميان جمع خاموشي ولي چشمم
      ز هر موج نگاه دلكشت پيغام مي گيرد

      Comment


      • #78
        تا كسي دست ز دامان تو كوتاه نكرد
        حاجب حسن تواش رانده درگاه نكرد
        تا دلي خيره به هر سو پي دلخواه نرفت
        فلكش كار به كام دل بدخواه نكرد
        سيل اشكي كه برانگيختم از چشمهٌ چشم
        كوهكن بود ولي دردل تو راه نكرد
        طالع خفتهٌ من بين كه سوي خضر مراد
        راهبر گشت و علاج دل گمراه نكرد
        عقل، استادي تعليم بياموخت ز عشق
        لاجرم رنج بسي برد و كس آگاه نكرد
        تا ز نخدان تو شد، جايگه يوسف دل
        سالها ماند و يكي ناله در آن چاه نكرد
        ابر بايد كه تحمل ز رشيد آموزد
        كو د و صد ناوك غم خورد و يكي آه نكرد

        Comment


        • #79
          زندگي رود روانيست روان مي گذرد
          آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد
          هر سري به سينه اي تكيه كند وقت وداع
          سر ما وقت وداع تكيه به ديوار كند
          معرفت در گرانيست به هر كس ندهندش
          پر طاووس قشنگست به كركس ندهندش
          يادمان باشد از اين پس خطايي نكنيم
          گر چه در خود شكستيم صدايي نكنيم

          Comment


          • #80
            تا كه بوديم نبوديم كسي
            كشت ما را غم بي هم نفسي
            تا كه رفتيم همه يار شدند
            خفته ايم و همه بيدار شدند
            قدر ائينه بدانيم چو هست
            نه در ان وقت كه اقبال شكست

            Comment


            • #81
              كجاست ؟
              ساحل آرامش
              من تلاطم خسته ي امواجم
              گمشده ي
              بسترخيس دريا
              كجاست ؟
              فانوس روشن چشمانت

              Comment


              • #82
                اي برده نگاهت دل صاحبنظران را
                طرفي نبود از نگهت بي بصران را
                آن را كه سفر باتو كند، ياد وطن نيست
                آري نبود ياد وطن خوشگذران را
                گويند كه نزديك وطن شد هله خوش باش
                يارب چه كنم دوري اين همسفران را
                نامت به زبان ناورم از بيم رقيبان
                مقصود تويي گرچه نخوانم دگران را
                از دولت عشق است سرافراز و گرنه
                آدم چه شرف داشت اگر جانوران را
                هر يك ز رفيقان پي كسب هنري رفت
                عشق تو كفايت بكند بي هنران را
                اين آه سحرگاه و فغانهاي شبانه
                ترسم كه خبردار كند بي خبران را

                Comment


                • #83
                  چشم را به سوي قامت كارون مي گشايم به تنهايي پرندگان به دل مي برم مثل مهتابي كه نيمه شبها دل هاي تنها را معطر ميب كنمد زنگي من نيز وسعتي به اندازه عشق مي خواهد كه تنهاييم را در ان قرباني كنم

                  Comment


                  • #84
                    مال هيچ كسي نشوچون اينجاهافرشته نيست
                    عشقاوعاشقياتلخ مثل گذشته نيست
                    گفتي فاصلست بين فكرموحقيقت
                    كاشكه داشتم يه ذره فقط يه كم لياقت
                    اگه باورت نشدبزارزمون نشون مي ده
                    جواب سوالاي سختو هميشه اون مي ده
                    اگه كاري كردم وتورنجيدي منو ببخش
                    دنيا بايدبدونن فرشته اي پس بدرخش

                    Comment


                    • #85
                      بر مزار خویش نشسته ام

                      و می گریم بر روزهایی که بر من گذشته است

                      به یاد می آورم روزی را که ماندم زیر باران ، تنها

                      هم نوا شدم با ابر

                      همراه با آذرخش سوختم و باریدم


                      و آنروز را که

                      یخ زدم در سایه آفتاب سوزان

                      و

                      گذراندم بهار را به خزان

                      و سپری شد تابستان به سردی زمستان




                      آری

                      این چنین گذشت روزگارم به سیاهی

                      Comment


                      • #86
                        نرگس چشمان مستت در تاریکی شب همچون شعله شمعی تمام تنم را می سوزاند و تو با

                        اشک های گرم و معصومانه ات گل پژمرده ی رخسار مرا آبیاری می کنی. امشب نیز قطره اشکی

                        در فراقم بفشان تا شاید دوباره عطر یاس گیسوانت را ببوسم و لبخند زیبایت را پاسخ دهم. آنروز

                        که تو از کنارم رفتی بدترین روز عمرم بود تو رفتی و من اشک می افشاندم و ناله ی سردی را

                        زمزمه می کردم. تو مانند شهابی در آسمان آبی عشقم درخشیدی و رفتی و رفتی و رفتی

                        Comment


                        • #87
                          چشمهایم را می بندم تا هر طور که دلم می خواهد گریه فرشتگان را تماشا کنم

                          برسردرختان تاج شکوفه بگذارم و نام آسمانی تو را به پرندگان یاد بدم.

                          چشمهایم را می بندم تا ناگهان خودم را به رویاهای تازه برسانم و از عادت های کهنه بگریزم

                          در میان شقایقها بنشینم

                          درکوچه لاله ها آواز بخوانم و دستهایم را به چشمه ای روشن بسپارم.

                          پنجره ها اگر نباشند جهان چقدر تیره و حجم آرزوهایم چقدر کوچک است

                          و چه حقیرند اتاق هایی که بی نفس های ما در سکوت ایستاده اند.

                          من از بین همه اشیا آینه را بیشتر دوست دارم

                          چون مرا به یاد چشمهای تومی اندازد و هر وقت دلم تنگ می شود میتوانم سراغ دیروز را از آن بگیرم.

                          همه چیز از آینه شروع می شود.

                          در هر آینه ای هزاران ترانه موج میزند

                          آینه که باشد بوی بهشت در خیابانها می پیچد

                          و در اشکهای تلخ دخترکان فقیر می توان هزار شمع بی پروانه را دید.

                          چشمهایم را می بندم تا تو را بهتر ببینم و آینه را برای دیدن تو آماده کنم.

                          ستاره ها را گرد می آورم

                          در دست هر ستاره یک آینه است و درون هر آینه تو با فانوسی در دست ایستاده ای.

                          چشمهایم را می بندم تا برایت غزلی تازه بگویم

                          اما کلمه هایم را در قلبت جا گداشته ام

                          Comment


                          • #88
                            نمی دانم چرا رسوا شد این دل


                            غریب و بی کس تنها شد این دل

                            نمی دانم چرا از ابر گریان

                            نصیب ما نشد یک قطره باران

                            نمیدانم چرا با من چنین کرد

                            دل دیوانه را عاشق ترین کرد

                            نمی دانم چرا سبزی خزان شد

                            وجود خنده ای بر ما گران شد

                            نمی دانم چرا دلها شکسته

                            زمین و اسمان از هم گسسته

                            نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

                            Comment


                            • #89
                              چيزي گم است در من، از آرزو فراتر
                              مانند جان شيرين، زان نيز پربهاتر!
                              در جستجوي اويم، يا در سراغ اكسير
                              من هرچه خسته پاتر، او نيزكيمياتر!
                              گاهي كه در نگاهي مي يابمش، شگفتا
                              من سنگ مي شوم او از لحظه ها رهاتر!
                              حس مي كنم هم اينك گمگشته من اين جاست
                              اينسان كه گشته ام باز، از لال بي صداتر!
                              حال مرا ببينيد باور كنيد اين دوست
                              جز او كه مي كشاند، من را به ناكجاتر!
                              گمگشته من اي كاش، مي شد تو باشي اي عشق
                              برخود نمي پسندم، درد از تو بي دواتر
                              معيار عاشقي چيست؟ آيا هنوز بايد
                              با درد و داغ اين راز گرديد آشناتر
                              گفتي كه بگذر از من از خويش هم گذشتم
                              شايد سراغ داري از من خوش آزماتر

                              Comment


                              • #90
                                ما غم عشق تو در سينه نهفتيم اي دوست
                                با كسي غير تو اين راز نگفتيم اي دوست
                                صبح با ياد رخت ديده گشوديم ز خواب
                                شب به انديشهٌ گيسوي تو خفتيم اي دوست
                                در هواي لب شيرين تو همچون فرهاد
                                ما دل سنگ به آب مژه سفتيم اي دوست
                                در گلستان هنر از مدد پرتو عشق
                                همچو گل جلوه نموديم و شكفتيم اي دوست
                                باختيمش دل و داديم بدو دست صفا
                                سخن عشق ز هر كس كه شنفتيم اي دوست
                                چند گويي كه به كس مژده غم خويش مگوي
                                ما غم خويش به غير از تو نگفتيم اي دوست

                                Comment

                                Working...
                                X