If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
دل بي تاب من با ديدنت آرام مي گيرد
اگر دوري ز آغوشم نگاهم كام مي گيرد
مرا گرمست مي خواهي نگاهت را مگير از من
كه دل از ساقي چشمان مستت جام مي گيرد
تو نوشين لب ميان جمع خاموشي ولي چشمم
ز هر موج نگاه دلكشت پيغام مي گيرد
تا كسي دست ز دامان تو كوتاه نكرد
حاجب حسن تواش رانده درگاه نكرد
تا دلي خيره به هر سو پي دلخواه نرفت
فلكش كار به كام دل بدخواه نكرد
سيل اشكي كه برانگيختم از چشمهٌ چشم
كوهكن بود ولي دردل تو راه نكرد
طالع خفتهٌ من بين كه سوي خضر مراد
راهبر گشت و علاج دل گمراه نكرد
عقل، استادي تعليم بياموخت ز عشق
لاجرم رنج بسي برد و كس آگاه نكرد
تا ز نخدان تو شد، جايگه يوسف دل
سالها ماند و يكي ناله در آن چاه نكرد
ابر بايد كه تحمل ز رشيد آموزد
كو د و صد ناوك غم خورد و يكي آه نكرد
زندگي رود روانيست روان مي گذرد
آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد
هر سري به سينه اي تكيه كند وقت وداع
سر ما وقت وداع تكيه به ديوار كند
معرفت در گرانيست به هر كس ندهندش
پر طاووس قشنگست به كركس ندهندش
يادمان باشد از اين پس خطايي نكنيم
گر چه در خود شكستيم صدايي نكنيم
اي برده نگاهت دل صاحبنظران را
طرفي نبود از نگهت بي بصران را
آن را كه سفر باتو كند، ياد وطن نيست
آري نبود ياد وطن خوشگذران را
گويند كه نزديك وطن شد هله خوش باش
يارب چه كنم دوري اين همسفران را
نامت به زبان ناورم از بيم رقيبان
مقصود تويي گرچه نخوانم دگران را
از دولت عشق است سرافراز و گرنه
آدم چه شرف داشت اگر جانوران را
هر يك ز رفيقان پي كسب هنري رفت
عشق تو كفايت بكند بي هنران را
اين آه سحرگاه و فغانهاي شبانه
ترسم كه خبردار كند بي خبران را
چشم را به سوي قامت كارون مي گشايم به تنهايي پرندگان به دل مي برم مثل مهتابي كه نيمه شبها دل هاي تنها را معطر ميب كنمد زنگي من نيز وسعتي به اندازه عشق مي خواهد كه تنهاييم را در ان قرباني كنم
مال هيچ كسي نشوچون اينجاهافرشته نيست
عشقاوعاشقياتلخ مثل گذشته نيست
گفتي فاصلست بين فكرموحقيقت
كاشكه داشتم يه ذره فقط يه كم لياقت
اگه باورت نشدبزارزمون نشون مي ده
جواب سوالاي سختو هميشه اون مي ده
اگه كاري كردم وتورنجيدي منو ببخش
دنيا بايدبدونن فرشته اي پس بدرخش
چيزي گم است در من، از آرزو فراتر
مانند جان شيرين، زان نيز پربهاتر!
در جستجوي اويم، يا در سراغ اكسير
من هرچه خسته پاتر، او نيزكيمياتر!
گاهي كه در نگاهي مي يابمش، شگفتا
من سنگ مي شوم او از لحظه ها رهاتر!
حس مي كنم هم اينك گمگشته من اين جاست
اينسان كه گشته ام باز، از لال بي صداتر!
حال مرا ببينيد باور كنيد اين دوست
جز او كه مي كشاند، من را به ناكجاتر!
گمگشته من اي كاش، مي شد تو باشي اي عشق
برخود نمي پسندم، درد از تو بي دواتر
معيار عاشقي چيست؟ آيا هنوز بايد
با درد و داغ اين راز گرديد آشناتر
گفتي كه بگذر از من از خويش هم گذشتم
شايد سراغ داري از من خوش آزماتر
ما غم عشق تو در سينه نهفتيم اي دوست
با كسي غير تو اين راز نگفتيم اي دوست
صبح با ياد رخت ديده گشوديم ز خواب
شب به انديشهٌ گيسوي تو خفتيم اي دوست
در هواي لب شيرين تو همچون فرهاد
ما دل سنگ به آب مژه سفتيم اي دوست
در گلستان هنر از مدد پرتو عشق
همچو گل جلوه نموديم و شكفتيم اي دوست
باختيمش دل و داديم بدو دست صفا
سخن عشق ز هر كس كه شنفتيم اي دوست
چند گويي كه به كس مژده غم خويش مگوي
ما غم خويش به غير از تو نگفتيم اي دوست
Comment