Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • با مرگ ماه، روشني از آفتاب رفت
    چشم و چراغ عالم هستي، به خواب رفت
    الهام مردو كاخ بلند خيال ريخت
    نور از حيات گمشد و شور از شراب رفت
    اين تابناك، تاج خدايان عشق بود
    درتند باد حادثه، همچون حباب رفت
    اين قوي نازپرور درياي شعر بود
    در موج خيز علم به اعماق آب رفت!
    اين مه كه چون منيژه لب چاه مي نشست
    گريان به تازيانه افراسياب رفت
    بگذار عمر دهر سرآيد كه عمر ما
    چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
    اي دل بيا، سياهي شب را نگاه كن
    در اشك گرم زهره ببين ياد ماه كن

    Comment


    • تا بود، داغ غمت نقش به پيشاني ما
      كي به پايان رسد اين سر به گريباني ما
      همچو موي تو به روي تو پريشان شده ايم
      كه نشاني است خوش از بي سروساماني ما
      شادمان باش و بزن خندهٌ شيرين چو بهار
      مشو افسرده دل از گريه پنهاني ما
      آن نهاليم كه بازيچه طفلان رهيم
      كس نكرده است درين دشت نگهباني ما
      من به قربان تو و خندهٌ مستانه تو
      كه نداري خبري، از گهر افشاني ما
      سراين رشته دراز است و به پايان نرسد
      شب گيسوي تو و روز پريشاني ما
      بس فريباست مهين نغمهٌ بلبل به چمن
      سخن آموخته گويي زغزلخواني ما

      Comment


      • پروانه ها در باد
        پروازشان گم شد
        لبخندشان بي رنگ
        آوازشان گم شد

        پروازشان را باد
        در كوچه پرپركرد
        آوازشان را برد
        آهنگ غم آور

        آوازشان ديگر
        در كوچه پيدا نيست
        در ياد گل، تنها
        پروازشان باقيست

        Comment


        • خوش دلم كزسوز جانفرساي تب
          نيمه شبها نمسوزد تنم
          بر دردل تا بگويم كيست؟
          يك جهان مهنت نمي گويند :منم

          Comment


          • تا آن دم که عشق نباشد
            دل من در پي ياري نباشد
            تا عشق است و خدايي کند
            اين منم که بندگی اش را کنم

            Comment


            • چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
              و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
              دل آواره من اين همه آواره مگرد
              خانه دوست همين جاست اگر بگذارند

              Comment


              • اي چراغ دل تاريكم ازاين خانه مرو
                اشناي تومنم بردربيگانه مرو
                شمع من باش وبمان نورزتواشك زمن
                جانفشان تومنم بردرپروانه مرو
                كلبه ي تنگ مرامهرتويي ماه تويي
                اي چراغ شب تاريكم ازاين خانه مرو

                Comment


                • غم دردل تنگ من از انست كه نيست يك دوست كه بااو غم دل بتوان گفت

                  Comment


                  • رقص گل دوش چنان برد زسر هوش نسيم
                    كه دريده است درين معركه تن پوش نسيم
                    به زيارتگه خاك آمده زوار بهار
                    تنگه دهكده آكنده ز چاووش نسيم
                    بارد از مزرعه ابر بهاران باران
                    آيد آواز گل از بيشه مغشوش نسيم
                    خفته در دره انبوه علف سايه كوه
                    مي چرد آهوي مهتاب در آغوش نسيم
                    تا زگلدستهٌ خورشيد پرد هدهد نور
                    مرتع باز افق پر شود از جوش نسيم
                    باد آواره شتابان رود از كوچه صبح
                    گيسوي شاخه فرو ريخته بر دوش نسيم
                    ليلي آب سحر گفت، به مجنون درخت
                    چيست افسانهٌ نجواي تو در گوش نسيم
                    گفت اي يار! جهان مظلمه گاهي كهن است
                    ريخت سودابهٌ گل خون سياووش نسيم

                    Comment


                    • تا بود، داغ غمت نقش به پيشاني ما
                      كي به پايان رسد اين سر به گريباني ما
                      همچو موي تو به روي تو پريشان شده ايم
                      كه نشاني است خوش از بي سروساماني ما
                      شادمان باش و بزن خندهٌ شيرين چو بهار
                      مشو افسرده دل از گريه پنهاني ما
                      آن نهاليم كه بازيچه طفلان رهيم
                      كس نكرده است درين دشت نگهباني ما
                      من به قربان تو و خندهٌ مستانه تو
                      كه نداري خبري، از گهر افشاني ما
                      سراين رشته دراز است و به پايان نرسد
                      شب گيسوي تو و روز پريشاني ما
                      بس فريباست مهين نغمهٌ بلبل به چمن
                      سخن آموخته گويي زغزلخواني ما

                      Comment


                      • پروانه ها در باد
                        پروازشان گم شد
                        لبخندشان بي رنگ
                        آوازشان گم شد

                        پروازشان را باد
                        در كوچه پرپركرد
                        آوازشان را برد
                        آهنگ غم آور

                        آوازشان ديگر
                        در كوچه پيدا نيست
                        در ياد گل، تنها
                        پروازشان باقيست

                        Comment


                        • محفل افروزيم، اما از چراغ ديگران
                          جان و تن سوزيم، ليك از درد و داغ ديگران
                          در غم و رنج كسان خون جگر ما را نصيب
                          ليك لبريز از مي شادي اياغ ديگران
                          ديگران در عشرت و ما از نگاهي دلخوشيم
                          بوي گل را بشنويم اما زباغ ديگران
                          هيچ كس از حالت ما بيدلان آگاه نيست
                          ما همي جوييم در هر جا سراغ ديگران
                          ديگر اندر كاسه تن، روغن جاني نماند
                          بس كه در يك عمر شد صرف چراغ ديگران
                          راحت مردم طلب در رنج خود يكتا كه عمر
                          خوش بود گر بگذراني در فراغ ديگران
                          ما زگمنامي طريق عافيت را يافتيم
                          گر كه اين معني نگنجد در دماغ ديگران

                          Comment


                          • سياهم و زهري در گلوي تيره ي اين شب از آنچه گذشته چيزي شبيه سكه ، چيزي شبيه آقا در دستم نيست. من غرور را معنا بخشيدم. من عصيان را حس كردم. من قهر را با وجودم ، تنفر را با خلوصم درك كردم

                            نه عاشق ، نه عاشق ، نه عاشق، آنچه در دست دارم ، مفهوميست زلال از تنفر تا درخششي كور از عشق، چون ماه پر منت خورشيد! سخن در زبانم ، لبخند بر لبهايم ، مفهوم در ذهنم ماسيده! من ابليس را شناختم! اگر خدا را دست آويز نكردم اين منم و اين عبارت براي فخر لحظه هايم كفايت ميكند اگر وجاحتي براي عشق ورزيدن ديگران به خود ندارم ! اين منم

                            Comment


                            • در سراشيبي كه نامش زندگي است
                              با همه بيگانگان من ميروم در سكوت سرد و غمگين زمان بي هدف بي يارو تنها ميروم
                              ميروم تا شايد در دشتي بزرگ
                              بازيابم آنچه را گم كرده ام

                              Comment


                              • نمانده توشه ره، راه بسيار
                                اميدي نيست بر اين جسم بيمار
                                مدار چرخ مي گرديد و گردد
                                نبودم نقطه يي زين خط پرگار
                                نه وقتي يافتم از دهر گردون
                                نه بختي داشتم از جانب يار
                                محبت را به جان مي خواستم ليك
                                نجستم عاقبت در هيچ بازار
                                درين سودا گذشت عمري و اينك
                                زهر سودا دل و جان است بيزار
                                درين بيغوله از پا او فتاده
                                بدان نيت كه يابم راه هموار
                                رفيقان جملگي رفتند و ماندم
                                چه دشوار است تنهايي، چه دشوار
                                درين گرداب محنت مانده مسعود
                                نداند چون شود پايان اين كار

                                Comment

                                Working...
                                X