Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • به سکوت سرد زمان
    به خزان زرد زمان
    نه زمان را درد کسي
    نه کسي را درد زمان
    بهار مردمي ها طي شد
    زمان مهرباني طي شد
    آه از اين دم سرديها، خدايا
    نه اميدي در دل من
    که گشايد مشکل من
    نه فروغ روي مهي
    که فروزد محفل من
    نه همزبان دردآگاهي
    که ناله اي خرد با آهي
    داد از اين بي درديها، خدايا
    نه صفايي ز دمسازي به جام مي
    که گرد غم ز دل شويد
    که بگويم راز پنهان
    که چه دردي دارم بر جان
    واي از اين بي همرازي خدايا
    وه که به حسرت عمر گراني سر شد
    همچو شراري از دل آذر بر شد و خاکستر شد
    يک نفس زد و هدر شد
    يک نفس زد و هدر شد
    روزگار من به سر شد
    چنگي عشقم راه جنون زد
    مردم چشمم جام به خون زد
    آه .. دلبرم زنا شکيبي
    با فسون خود فريبي
    چه فسون نافرجامي
    به اميد بي انجامي
    واي از اين افسون سازي، خدايا

    Comment


    • چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
      چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
      من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
      تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
      خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
      تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
      اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
      من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
      در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
      در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
      من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
      من سلسله موجم تو سلسله جنباني
      از آتش سودايت دارم من و دارد دل
      دلغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
      دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
      كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
      اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
      روي از من سر گردان شايد كه نگردانی

      Comment


      • من مستم
        من مستم و ميخانه پرستم
        راهم منماييد
        پايم بگشاييد
        وين جام جگرسوز مگيريد ز دستم
        مي لاله و باغم
        مي شمع و چراغم
        مي همدم من همنفسم عطر دماغم
        خوش رنگ خوش آهنگ
        لغزيده بهه جامم
        از تلخي طعم وي انديشه مداريد
        گواراست به كامم
        در ساحل اين آتش
        من غرق گناهم
        همراه شما نيستم اي مردم بنگر
        مننامه سياهم
        فرياد رسا ! در شب گسترده پر و بال
        از آتش اهريمن بدخو به امان دار
        هم ساغر پرمي
        هم تاك كهن سال
        كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
        وين ساغر لبريز
        اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
        با آن كه در ميكده را باز ببستند
        با آن كه سبوي مي ما را بشكستند
        با آن كه گرفتند ز لب توبه و پيمانه ز دستم
        با محتسب شهر بگوييد كه هشدار
        هشدار كه من مست مي هر شبه هستم

        Comment


        • پر کن پياله را
          کين جام آتشين
          ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
          اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
          درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
          گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
          * * *
          من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
          تا بي کران عالم پندار رفته ام
          تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
          تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
          تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
          تا شهر يادها...
          ديگر شراب هم
          جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
          * * *
          هان اي عقاب عشق!
          از اوج قله هاي مه آلود دور دست
          پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
          آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
          آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
          * * *
          در راه زندگي،
          با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
          با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
          ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

          پر کن پياله را ...

          Comment


          • به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست .

            چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست .

            در این ساحل که من افتاده ام خاموش

            غمم دریا دلم تنها ست .

            وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !



            خروش موج با من میکند نجوا:

            که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

            که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...



            مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

            ز پا این بند خونین بر کنم نیست

            امید ان که جان خسته ام را

            به ان نادیده ساحل افکنم نیست

            Comment


            • گفته بودم زندگی زیباست.
              گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
              آسمان باز؛
              آفتاب زر؛
              باغهای گل؛
              دشتهای بی در و پیکر؛


              سر برون آوردن گل از درون برف؛
              تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
              بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
              خواب گندم زارها در چشمه مهتاب؛
              آمدن، رفتن، دویدن؛
              در غم انسان نشستن؛
              یا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛


              کارکردن، کار کردن،
              آرمیدن،
              چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
              جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.


              گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
              همنفس با بلبل کوهی آواره، خواندن؛
              در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
              نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛


              گاه گاهی،
              زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
              قصه های در هم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن؛
              بی تکان گهواره رنگین کمان را،
              در کنار بام دیدن؛


              یا شب برفی،
              پیش آتش ها نشستن،
              دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...


              آری، آری، زندگی زیباست.
              زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
              گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
              ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست."


              Comment


              • سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
                سرها در گریبان است.
                کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
                نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
                که ره تاریک و لغزان است.
                و گر دست محبت سوی کس یازی،
                به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
                که سرما سخت سوزان است.


                نفس کز گرماه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
                چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
                نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،
                ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟


                مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
                هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
                دمت گرم و سرت خوش باد!
                سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
                منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
                منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
                منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.


                نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
                بیا بگشای در، بگشای، دل تنگم.
                حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
                تگرگی نیست، مرگی نیست.
                صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.


                من امشب آمدستم وام بگذارم.
                حسابت را کنار جام بگذارم.
                چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
                فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
                حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
                و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
                به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان ست.
                حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.


                سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
                هوا دل گیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان.
                نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
                درختان اسکلت های بلور آجین،
                زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
                غبار آلوده مهر و ماه،
                زمستان است.


                Comment


                • در فراسوی مرزهای تنت
                  تو را دوست می دارم.
                  []
                  آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
                  روشنی و شراب را
                  آسمان بلند و کمان گشاده پل
                  پرنده ها و قوس قزح را
                  به من بده
                  و راه آخرین را
                  در پرده ای که می زنی مکرر کن.
                  []
                  در فراسوی مرزهای تنم
                  تو را دوست می دارم.


                  در آن دور دست بعید
                  که رسالت اندامها پایان می پذیرد
                  و شعله و شور تپشها و خواهشها به تمامی
                  فرو می نشیند
                  و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
                  چنان چون روحی
                  که جسد را در پایان سفر
                  تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد...
                  []
                  در فراسوهای عشق
                  تو را دوست می دارم
                  در فراسوهای پرده و رنگ...


                  در فراسوهای پیکرهایمان
                  با من وعده دیداری بده...


                  Comment


                  • او به غم من شيفته
                    تا چشمي بردارم ، از آسمان
                    قلبي بگيرم ، از مهر
                    شوري بگيرم ، از اميد
                    در زمانه اي كه بي تاب مرگ هر يك انسان است
                    چه پر برك ، تبسمي
                    كه نميرد در اشك ،
                    گم نشود در بغض
                    اگر اين قد من ، قامت بلند سرو نيست
                    شايد ،
                    شايد ، براي ماندن ، سندي جاودان شود
                    شعر انعكاس وهم آلودي از غم شد
                    شاعر ، مترسك سر مزرعه ي منحوص شكست ها
                    اين چنين باور ها
                    نه شعر گفتم ، نه شاعرم
                    مينويسم از اميد
                    هر چند خريداري ندارد سر بازار
                    ميگويم از لبخند
                    از حماسه ي اميد
                    از شكوه شكفتن بنفشه
                    از در و ديوار
                    از نگاه ، از زبان ، از ذهن ، از حركت
                    همه دارايي هاي فراموش شده ي انسان ها
                    يك پلك ، يك فنجان چاي داغ
                    ساده ، ساده ، ساده ميگذرند
                    از انچه دارند
                    و سخت نگرانند، انچه را نبايد داشت و ندارند آن را به آن
                    ميميرم از طعنه ي لطف روزگار
                    اگر نگويم اين صحبت ممنوع را در كشتارگاه ماوراء
                    رسم لجن آلوده ي خود نمايي
                    من به همين لحظه كه هستم ، ساده سالم
                    شاكرم
                    از

                    Comment


                    • چشمان زمان به رنگ خون است
                      هر لحظه گلی ز سر، نگون است
                      سربی است هوا، نفس ندارد
                      شعرم، بسرايدش که چون است

                      ***

                      تا باز کند زبان به گفتار
                      بغضش به گلو شود چو ديوار
                      يک واژه ز صد نگفته، اندوه
                      از صفحه بشویـَدَ ش به رگبار

                      ***

                      باران ملامتم گشايد
                      کز نوع بشر چنين نشايد
                      توصيف ِ عيان ننگ و فتنه
                      آوازه ی زشتی اش نبايد

                      ***

                      وين فاجعه ها نگفته بهتر
                      آتش چه زنی به جان دفتر
                      خامُـش بنشين که شرم باشد
                      انسان و جنون، چنين مکرر

                      ***

                      گويم که سکوت نيست چاره
                      تا کينه کشد چنين شراره
                      شعر است و وظيفه شرح واقع
                      تاريخ کند بر آن نظاره

                      ***

                      فرياد دمـَد از استخوانش
                      مُهری چه زنی تو بر دهانش
                      خاموش اگر شود، بميرد
                      تا ورطه ی بيهُشی مـَرانش

                      Comment


                      • رقيب را ننواز اينقدر، تو يار مني
                        تو راحت دل مشتاق بي قرار مني
                        به جاي آن كه گشايي ز كارمن گرهي
                        چرا تو خود گره، اي بيوفا به كار مني
                        هميشه در دلم اين آرزو بود كه تو را
                        به جاي اشك ببينم كه در كنار مني
                        نشسته اي به سراپردهٌ وصال اي زلف
                        چرا سياه و پريشان چو روزگارمني
                        شبي كه با توام از راز دل سخنها رفت
                        خيال بيهده بستم كه رازدار مني
                        به تيغ هجر بكشتي مرا و باكم نيست
                        تو گرچه دشمن جان مني، نگار مني
                        اگرچه رفته اي ازپيش ديدهٌ محسن
                        تو شمع روشن اميد شام تار مني

                        Comment


                        • Nice!!
                          Ino ba babam khundam


                          Comment


                          • از عمر چون غروب زماني نمانده است
                            وز جور شام تيره اماني نمانده است
                            بوديم يك فغان وخموش قرار مست
                            جزلحظه يي، طنين فغاني نمانده است
                            ازما به جز نسيم كه برگ شكوفه برد
                            در كوي عشق نامه رساني نمانده است
                            شمعيم پاك سوخته دربزم عاشقي
                            تا ماجراكنيم، زماني نمانده است
                            آغوش گلشنيم كه بعد ازبهارها
                            وزما به جزدريغ خزاني نمانده است

                            Comment


                            • قرار است امشب دو ماهي بميرند
                              که ديگر سراغي ز دريا نگيرند
                              قرار است چشمان ما بسته گردند
                              اگر چه پر از آرزوهاي پيرند
                              و بوي جهنم که آيد از اين شهر
                              و مردان اينجا چه نا سر به زيرند
                              تمام فصولي که مي آيد امسال
                              شب سرد و بي انتهاي زمستان
                              قدمها مردد ولي ناگزيرند
                              دو خط موازي رسيدن ندارند
                              دو خط موازي فقط هم مسيرند

                              Comment


                              • maahie maa emruz sob mord


                                Comment

                                Working...
                                X