Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سرما درست از شب رفتن شروع شد

    رفتي و برف روي سر من شروع شد



    رفتي و آه ، بر سرم آوارهاي شهر

    اول ازين اتاق نشيمن شروع شد




    اين قصه تازه قسمت گرمش رسيده بود

    ارديبهشت بود كه بهمن شروع شد




    قطعا تو آمدي كه بماني از ابتدا

    ترديدهاي ذهن تو بعدا شروع شد





    رفتي و ماند از تو مدادي و دفتري

    رفتي هزار سال نوشتن شروع شد

    Comment


    • چون مست بوسه زان دو لب نوش مي شوم
      ز ياد خويش نيز فراموش مي شوم
      تا گيرم آن ستارهٌ اميد را ببر
      مانند ماه نو، همه آغوش مي شوم
      مست مدام كوي تو باشم كه گاهگاه
      زان بادهٌ نگاه قدح نوش مي شوم
      تا بشنوم، ترانه جانبخش و دلكشت
      سر تا به پاي شب، همه شب گوش مي شوم
      ديگر صفاي باغ نخواهم كه بهره مند
      از سايهٌ تو سرو سمن پوش مي شوم
      با لعل آبدار مرا هوشيار كن
      از زلف مشكبار تو مدهوش مي شوم
      چون ساز دلكشي كه نوازي تو نازنين
      بي ناز دلنواز تو خاموش مي شوم
      زين پس مشرفا نشود تلخ كام جان
      تا كامياب زان دو لب نوش مي شوم

      Comment


      • چون مست بوسه زان دو لب نوش مي شوم
        ز ياد خويش نيز فراموش مي شوم
        تا گيرم آن ستارهٌ اميد را ببر
        مانند ماه نو، همه آغوش مي شوم
        مست مدام كوي تو باشم كه گاهگاه
        زان بادهٌ نگاه قدح نوش مي شوم
        تا بشنوم، ترانه جانبخش و دلكشت
        سر تا به پاي شب، همه شب گوش مي شوم
        ديگر صفاي باغ نخواهم كه بهره مند
        از سايهٌ تو سرو سمن پوش مي شوم
        با لعل آبدار مرا هوشيار كن
        از زلف مشكبار تو مدهوش مي شوم
        چون ساز دلكشي كه نوازي تو نازنين
        بي ناز دلنواز تو خاموش مي شوم
        زين پس مشرفا نشود تلخ كام جان
        تا كامياب زان دو لب نوش مي شوم

        Comment


        • از بهار دارم لبخنده*ام را،

          آتش می*شوم اگر نوازشم *کنی،

          هزار پاره می*شوم وقتی دوستم بدارند،

          و غم "سیویلیائی" را از خودم می*رانم.




          دست*هایم، کبوترانی در پرواز،

          چشمانم، شاه*توت نوبرانه،

          با گاو زندگی جنگیده*ام

          و با آواز "بولریا" لالائی خوانده*ام.




          با ترک جانمان در یک آه، عشق ورزیده*ایم،

          با ترک پوستمان بر جاده، جنگیده*ایم،

          گرییده*ایم در بدرود با طعم جدائی،

          آزموده*ایم طعم تلخ-شیرین زندگی را.




          لهجه*ام لهجه مردم من است،

          جلوه*ای از سیاهی شب دارم،

          جانم آتش می*گیرد وقتی مرا برنجانند.

          اگر کسی بپرسد از من به چه عشق می*ورزم،

          پاسخش می*دهم که به زیستن عشق می*ورزم.




          لهجه*ام لهجه مردم من است

          صدایم آغشته به "آندلس" است

          اگر کسی بپرسد از من چه را به یاد می*آورم

          پاسخش می*دهم: هر آن چه را داشته*ام!




          با ترک جانمان در یک آه، عشق ورزیده*ایم

          با ترک پوستمان بر جاده، جنگیده*ایم

          گرییده*ایم در بدرود با طعم جدائی

          آزموده*ایم طعم تلخ-شیرین زندگی را.

          Comment


          • چه وصف يار با اغيار گويم؟
            به دل گويم هرآنچ از يار گويم
            طبيبي بايد و حالت شناسي
            كه من حال دل بيمار گويم
            چه با اين بيدلان گويم غم دل
            چه با آن صورت ديوار گويم
            لب ار عمري فروبندم از آن به
            كه با نامحرمان اسرار گويم
            خماري نرگسش را شيوه خوشتر
            كه هم درخلوت خمار گويم
            سخن با بي خبر گفتن چه حاصل
            وگر هر نكته را صد بار گويم
            به جز شب زنده داران را نشايد
            كه راز ديدهٌ بيدار گويم
            سخن بي قدر گردد عمر ضايع
            اگر با بيدل از دلدار گويم

            Comment


            • Oh nice 1....
              Cheerz..


              Comment


              • شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
                صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
                اساس توبه كه در محكمي چو سنگ نمود
                ببين كه جام زجاجي چه طرفه اش بشكست
                بيار باده كه در بارگاه استغنا
                چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
                ازين رباط دو در، چون ضرورتست رحيل
                رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
                مقام عيش ميسر نمي شود بي رنج
                بلي، بحكم بلا بسته اند عهد الست
                به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش
                كه نيستيت سرانجام هر كمال كه هست
                شكوه آصفي و اسب باد و منطق طير
                بباد رفت و ازو خواجه هيچ طرف نبست
                ببال و پر مرو از ره كه تير پرتابي
                هوا گرفت زماني ولي بخاك نشست
                زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد؟
                كه گفته سخنت مي برند دست بدست

                Comment


                • سلام آقاي باران
                  ببين! خشكيده گلدان
                  شده بيمار، ياسش
                  چروكيده لباسش
                  نمانده راه چاره
                  كجا ماندي دوباره
                  زمين خشك و هوا خشك
                  تمام شاخه ها خشك
                  بيا آقاي باران
                  به گل شادي بنوشان
                  ببار آرام و نم نم
                  بياور هديه شبنم
                  به ياس خشك رو كن
                  لباسش را اتو كن

                  Comment


                  • this is beautiful! delam baroon mikhad, yalla bebar abrayeh asemoon.

                    Comment


                    • ديوانه شدم جانا، زان نرگس مستانه
                      زان نرگس مستانه، سرمستم و ديوانه
                      از گردش چشمانت اي ساقي سرمستان
                      تا مست وخرابم من حاجت چه به پيمانه
                      زنجير سرزلفت ما را بكشد هر دم
                      زين كوچه بدان كوچه زين خانه بدان خانه
                      با ياد لب نوشت عمريست كه مي گردم
                      سرگشته چو پيمانه ميخانه به ميخانه
                      تا دل به تو دادم من، اي فتنهٌ افسونگر
                      چون حس تو درعالم گرديده ام افسانه
                      امشب به مراد دل در خلوت ما بنشين
                      تا گرد سرت گردم اي شمع چو پروانه
                      در شهر جفاجويان ما اهل وفا مژده
                      نوريم به تاريكي گنجيم به ويرانه

                      Comment


                      • گويي امشب.
                        آخرين مصراع از آن من است.
                        باز هم شاعر شده ام. مي بيني ؟
                        متن امشبم را تو بگو.
                        چشمهاي خسته ام را تو بخوان.
                        و ديگر نگو!
                        نگو دوستم نداري .
                        دستهايم را بگير..
                        و بگو
                        هنوز زنده اي به عشق
                        هنوز عاشقي به من
                        و هنوز دوستم داري
                        به من بگو براي آمدنت
                        تا غرور چشمانت
                        چند فرسنگ بايد بشکنم
                        بگو.
                        من آماده ويران شدنم..

                        Comment


                        • باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد
                          و به دستان دلم دست رفاقت بدهيد
                          ديشب از روح من آهسته غزل دزديديد
                          بايد امروز به من عشق غرامت بدهيد
                          و به دريای نگاهم شبی از خاطره ها
                          و به دنيای غزل هام طراوت بدهيد
                          روی پرچين سكوتم غزلی ساز كنيد
                          وبه آواز دلم فرصت رجعت بدهيد
                          عطش عشق سراپای مرا می سوزد
                          باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

                          Comment


                          • Comment


                            • اگر نباشد صحبت بنفشه
                              نشسته روي دل،يخ سرد زمستاني
                              باور كن آسمان
                              كه ميميرد صخره« سخت » دلبسته به محبت!
                              بيهوده ننشين در آرزوي لطف آسمان
                              هيچ نيست فردا اگر نباشد باورسخت «من هستم»!
                              خاك، براي تقديس زمين
                              ابر، براي چاپلوسي آسمان
                              در صحبت باد، در فهم آسمان
                              هست پژواكي از بودن ژرفاي بودن من و تو
                              كه آتش براي زبانه ساختن است، آب براي زبانه كشتن
                              آن قطره كه خواست زبانه بسازد
                              مرد، ساده و سهل در باور يك حادثه
                              چشمه اي از غرور طبيعت
                              به ياد دشت هست هنوز!
                              آن خفته آتش زير خاكستر را كه خواست باشد
                              آنچنان كه بايد
                              دميد آسمان، باد تند هرم زاي نفس گير را
                              رسيد ياري از خار خشكيده ي بي حاصل دشت
                              آتشي ساختند
                              آنكه خواست
                              آنكه بايد سر به خواستن او ميگذاشت
                              آنكه شيفته ي ياري بود
                              آتشي ساختند، پر زبانه!
                              چرا هيچ، در اين سكوت گران نمي انديشد كسي
                              به توان انتخاب؛
                              و قانون سخت روزگار نيز؟
                              بخنديم شايد آسوده و بي هيچ تعصب خواستن «گم كرده جوي ها»
                              در بستر خنك رودي كه در آن
                              هر كس در جاي خود، به توان خود،در مسير خود
                              مي رود بي هيچ توقفي، معناي مرگ!

                              Comment


                              • رسيده دور دي و نوبت زمستان است
                                زمان، زمان وداع از گل و گلستان است
                                فريب رونق ارديبهشت خوردي و حال
                                به خويش آي، گه نيستيِ هستان است
                                زمين كه چشمهٌ جوشان زندگي مي بود
                                چه گويمت كه كنون مام خشك پستان است
                                به صحن باغ چمد زاغ و بلبلان خاموش
                                سپيد گشت همه سبز، اين چه دستان است؟!
                                هراي گرگ بيابان و شوم نالهٌ بوم
                                نشان زماتم صحرا و مرگ بستان است
                                به كوي باده فروشان اگر شرف يابي
                                به دولتي برسي كان مي پرستان است
                                به لطف ساقي مخمور جام گير و بنوش
                                شفاي اندوه غمديدگان و خستان است
                                چه حاجت است به آواي مرغكان چمن
                                سرود ميكده ها نوش نوش مستان است
                                گذشت دور تو مسعود شوررفت و شباب
                                به خويشتن بنگر، نوبت زمستان است

                                Comment

                                Working...
                                X