Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • خواهي اگر به چشم تو افتد نگاه او
    بايد به چشم سرمه كني خاك راه او
    چشمي به حسن پرده نشين وي آشناست
    كالودهٌ گناه نباشد نگاه او
    چشم طمع من ازلب او بسته ام، ولي
    فرياد مي زند دهن بوسه خواه او
    جاي شراب كوثرم از جام عشق داد
    عمري بود كه مستم ازين اشتباه او
    جز لاله كيست شاهد خونين درين چمن
    تا داغ سينه سوز تو باشد گواه او
    گر خوشه چين ز خرمن تو حاصلي نبرد
    ايمن مباش از شرر برق آه او
    وجدي به عذر توبه لبش راگشوده ليك
    لبريز آرزوست، دل پرگناه او

    Comment


    • مپرس حال دلم را كه از غمت چون است
      ببين كه دامنم از اشك ديده جيحون است
      چه فتنه اي تو درين دور اي پري رخسار
      كه بر جمال تو هر جادلي است مفتون است
      غم تو هر كه فروشد به شادي دو جهان
      درين معامله، روز حساب مغبون است
      مگر به گوشهٌ چشمت تعلقي دارد
      دلم كه بي خبر از فتنه هاي گردون است
      تو دستگير شو اي عشق چاره ساز كه عقل
      هنوز در خم انديشه چون فلاطون است
      مرا به شعر چه حاجت كه وصف قامت دوست
      به هر زبان كنم، از حرفهاي موزون است
      ز تاب طره ليلي نكو توان دانست
      كه عقده هاي فراوان به كار مجنون است
      حديث روز حسابم چه مي كني اي شيخ
      گناه من به خدا از حساب بيرون است
      به خاك پاي بتي سر نهاد الفت و گفت:
      گداي كوي تو فارغ ز گنج قارون است

      Comment


      • كنده ها آغاز كردند
        اوراد خواب زده ي وهم افكن شريعت دشت را
        اوج آرزوي پلنگ، ماه
        و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
        روزگاري پلنگ ها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
        امروز اما، تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
        نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
        بيشه در بهت خاكستري رنگ، بار ديگر فرو رفت
        عطر انكار كنده ها فضا را در بر گرفت
        عادت سكون بركه دگرگون شد
        تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت
        گفتند، كنده ها
        نوزاد است،
        در بازو ندارد قدرت كندن كنده !
        در ذهن ندارد اراده اي، قصد به خاك كشيدن ماه!
        بي گمان، نوزاديست، حقير
        ما كنده هايي ، بزرگ
        شرم آور آنكه دست بزرگي به خون حقيري آغشته شود!
        بوف زير لب گفت
        نمي بينم هيچ بازويي، توان آن را كه كنده اي از جاي بركند!
        مي بينم اما غروري كه در هم خواهد شكست، تخت باور اين كهنه باوران را!

        Comment


        • سينه شد تامحرم اسرار دل
          گرم شد در ملك جان بازار دل
          دل چو شد جولانگه عشق و جنون
          شدخرد پامال در پيكار دل
          زآتش جانسوز هجر روي دوست
          شعله ورگرديد پود و تار دل
          هركه چون من شد به هجران مبتلا
          باخبر باشد زحال زار دل
          در شرار عشق و مستي پيرعقل
          مانده دركار خود و در كار دل
          تا تواني سوسن اي شوريده حال
          پيش نامحرم مگو اسرار دل

          Comment


          • ز روي مهرو وفا، ياد از وفا كردي
            فداي مهر و وفايت كه ياد ما كردي
            دلم كه به نشد از هيچ دارويي، دردش
            به نسخه يي تواش از خط خود دوا كردي
            دگر چه مي كني اي آسمان دون با من
            دل مرا كه تو از دوستان جدا كردي
            يكي منم كه به پاداش راستي اي چرخ
            تو سرو قامتم از بار غم دوتا كردي
            رها مكن دلم از دام زلف خود اي يار
            كنون كه دامنت از دست من رها كردي
            نبود شيوهٌ پيري به دهر دلبازي
            نظام را تو بدين كارآشنا كردي

            Comment


            • كنده ها آغاز كردند
              اوراد خواب زده ي وهم افكن شريعت دشت را
              اوج آرزوي پلنگ، ماه
              و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
              روزگاري پلنگ ها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
              امروز اما، تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
              نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
              بيشه در بهت خاكستري رنگ، بار ديگر فرو رفت
              عطر انكار كنده ها فضا را در بر گرفت
              عادت سكون بركه دگرگون شد
              تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت
              گفتند، كنده ها
              نوزاد است،
              در بازو ندارد قدرت كندن كنده !
              در ذهن ندارد اراده اي، قصد به خاك كشيدن ماه!
              بي گمان، نوزاديست، حقير
              ما كنده هايي ، بزرگ
              شرم آور آنكه دست بزرگي به خون حقيري آغشته شود!
              بوف زير لب گفت
              نمي بينم هيچ بازويي، توان آن را كه كنده اي از جاي بركند!
              مي بينم اما غروري كه در هم خواهد شكست، تخت باور اين كهنه باوران را!

              Comment


              • دامن شادي چو غم آسان نمي آيد به دست
                پسته را خون مي شود دل تا لبي خندان كند

                Comment


                • لحظه ها، باران شعر
                  لحظه ها، باران حرف
                  در سپيدي، لحظه ها
                  پاك تر ازهر چه برف

                  لحظه ها، لبريز نور
                  لحظه ها، لبريز رنگ
                  لحظه ها چون آفتاب
                  با شكوهند و قشنگ

                  آفتاب لحظه ها
                  پر فروغ و دلنشين
                  مثل لبخند خدا
                  مثل تصوير زمين

                  سر به زير و مهربان
                  ساده و بي ادعا
                  من پرم از آفتاب
                  من پرم از لحظه ها

                  Comment


                  • كنده ها آغاز كردند
                    اوراد خواب زده ي وهم افكن شريعت دشت را
                    اوج آرزوي پلنگ، ماه
                    و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
                    روزگاري پلنگ ها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
                    امروز اما، تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
                    نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
                    بيشه در بهت خاكستري رنگ، بار ديگر فرو رفت
                    عطر انكار كنده ها فضا را در بر گرفت
                    عادت سكون بركه دگرگون شد
                    تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت
                    گفتند، كنده ها
                    نوزاد است،
                    در بازو ندارد قدرت كندن كنده !
                    در ذهن ندارد اراده اي، قصد به خاك كشيدن ماه!
                    بي گمان، نوزاديست، حقير
                    ما كنده هايي ، بزرگ
                    شرم آور آنكه دست بزرگي به خون حقيري آغشته شود!
                    بوف زير لب گفت
                    نمي بينم هيچ بازويي، توان آن را كه كنده اي از جاي بركند!
                    مي بينم اما غروري كه در هم خواهد شكست، تخت باور اين كهنه باوران را!

                    Comment


                    • تکان نخورد خيابان ٬ چراغ قرمزشد و سبز پشت ترافيک لحظه*ها گنديد

                      سکون شديم و به فرمان ايست تن داديم٬ و از سکونت ما طرح رد پا گنديد

                      تمام مزرعه ها را مترسکان خوردند٬ پرنده*ها به قفس*ها پناه*آوردند

                      به دادمان نرسيد اشک٬آخرين باور٬و بغض پشت گلو ماند و ماند تا گنديد

                      تکان نخورد خيابان و زندگی جازد٬تمام عقربه ها روی خاک افتادند

                      و شهر زير سکوتی مهيب مدفون شد ٬ کسی نخواند و نپرسيد تا صدا گنديد

                      ته تمامی تقويم*ها که تازه نشد٬ و در هجوم زمستان بهار هم گم شد

                      کسی برای نبود بنفشه گريه نکرد٬ بهار در ته اسفندهای ما گنديد

                      کسی به خاطر حتی خودش نمی خواند٬ ازاين سکوت غم انگيز خسته ام ديگر

                      از اين که باز دوباره دلم به تنهايی ٬ شکست و زير نگاه غريبه ها گنديد

                      Comment


                      • لحظه ها، باران شعر
                        لحظه ها، باران حرف
                        در سپيدي، لحظه ها
                        پاك تر ازهر چه برف

                        لحظه ها، لبريز نور
                        لحظه ها، لبريز رنگ
                        لحظه ها چون آفتاب
                        با شكوهند و قشنگ

                        آفتاب لحظه ها
                        پر فروغ و دلنشين
                        مثل لبخند خدا
                        مثل تصوير زمين

                        سر به زير و مهربان
                        ساده و بي ادعا
                        من پرم از آفتاب
                        من پرم از لحظه ها

                        Comment


                        • پایان شب های تاریک
                          آغاز روشنی
                          نهایت انسانیت
                          و آرزوی انسان بودن
                          تا مرگ ...

                          بی پروا سخن می گویم
                          و اینک اشک هایم را اینچنین مرموز، ارزانی هیچ می کنم!
                          هیچ، شاید تولد باشد
                          شاید هم مرگ
                          چه فرقی خواهد داشت ؟!
                          وقتی روزها و شب ها شباهت سگ ها را به گوسپندان
                          و انسان را به درد
                          و غم را به هیچ
                          و هیچ را به مرگ ...
                          اینچنین پوچ یادم می آورد

                          تولد، شروع هیچ است
                          و اینچنین بشر جاودانه خواهد شد
                          متولد می شویم
                          روزی پس از روز دگر
                          می میریم
                          و آغاز می کنیم

                          چه بسا حماقتمان در تولدمان نهفته باشد

                          Comment


                          • چو گل نبود پناهي به سايهٌ چمنم
                            چو لاله سوخت غريبانه در كوير تنم
                            خطوط چهره ام از رنج قصه ها دارد
                            چه نقش درهمي از سرنوشت خويشتنم
                            چو باد سر به بيابان گذاشتم كه نبود
                            به جز غبار غريبي نصيبي از وطنم
                            ز سنگ حادثه بالم چنان شكست كه نيست
                            دگرنه فكر رهايي نه شوق پر زدنم
                            چنان ز داغ تو جانانه سوختم كه هنوز
                            زبانه مي كشد اي عشق آتش از سخنم
                            مرا كه رفتن و ماندن به اختيار نبود
                            عجب مدار كه حيران به كار خويشتنم
                            چنين كه انس گرفتم به عطر نرم تنت
                            چو رفتم از گل ياس سپيد كن كفنم
                            نشسته ام چو وفايي به انتظار نسيم
                            مگر درين قفس آرد پيامي از چمنم

                            Comment


                            • و افسانه*ای بیش نیست عشق...

                              نه بر سنگدلی ناباورانه*ی او
                              که ناباورانه
                              بر حماقت کودکانه*ام
                              زار زدم
                              زار زدم
                              بر حماقتی که هنوز
                              دل در گرو اسطوره
                              در جهان افسانه
                              سیر می*کرد
                              در خیال عشق
                              بر جای خالی عشقی
                              که برایم یار بود
                              و دلبر و همسر
                              و هیچکدام نبود!
                              بر دست*های خالی
                              که بادکنک رنگین ترکیده*ای را
                              ناباورانه
                              در مشت می*فشرد
                              رنگین*کمان تکه*پاره
                              در برابر چشمان کودکانه*ی من
                              جهان اسطوره و افسانه
                              جهان عشق را
                              در بلوغی مهیب
                              برای همیشه بدرود گفت
                              چه دردناک است
                              بلوغ میان*سالی
                              شناخت واقعیت تلخِ دیر
                              خیلی دیر
                              که عشق افسانه*ای بیش نیست
                              چشمانم می*سوزند
                              چشمانم برنمی*تابند
                              چنین بلوغ دردناکی را
                              چشمانم را می*بندم
                              دیگر از رنگین*کمان خیال
                              از عشق پرفریب
                              تصویری بر پرده*ی سیاه نمی*افتد
                              سیاهی بیداد می*کند
                              تیرگی
                              سرما سیطره دارد
                              زمین سرد است
                              سخت
                              تاریک
                              به دستان خالی*ام می*نگرم
                              به دستان بی*امید
                              که حتی فریب را
                              تجربه کرده است
                              و چه غمگین است دنیایی
                              که تو دیگر می*دانی
                              بادکنک*هایش توخالی*اند
                              و فریب
                              و دل*بستن به رؤیای عشق
                              در کویر خشک و بی*آب واقعیت
                              سرابی بیش نیست

                              Comment


                              • شده است بادهٌ عشقت ز بس حوالهٌ دل
                                لبالب از مي مهرت بود پيالهٌ دل
                                شب فراق تو اي مه گريستم تا صبح
                                به ديده خواب نيامد ز آه و نالهٌ دل
                                چه حاجت است دهم شرح عشق روي مهت
                                گواه عشق تو ثبت است در رساله دل
                                به ياد روي تو هر شب ز آب ديدهٌ خود
                                هزار بار دهم تا سحر غسالهٌ دل
                                به دست عشق تو مفتوح گشت كشور جان
                                به غنچه لب تو مُهر شد قبالهٌ دل
                                بتا! دمي قدمت رنجه كن به محضر عشق
                                كه بلبل و گل و شمع اند جمع و لالهٌ دل
                                تفقدي به من از پير مي فروش كند
                                بهاي باده دهم زهد چند سالهٌ دل
                                غمين مباش اگر شعله جان دهد از هجر
                                تو شادزي به جهان اي مهين علاقه دل

                                Comment

                                Working...
                                X