Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • abadani69
    Senior Member
    • Aug 2005
    • 21339

    #1681
    کودکان چندسالی است که در فصل تعطیلات تابستان سهمی از اکران فیلم های روی پرده ندارند. فیلم نصف مال من نصف مال تو کار وحید نیکخواه آزاد این خلاء را تا حدودی شکسته است و توانست در روز های نخست نمایش خانواده های زیادی را به سالن نمایش بکشاند. روز نگاهی دارد به این فیلم.

    فیلم خانواده

    کارگردان: وحید نیکخواه آزاد- نویسنده:اصغر عبد اللهی- مدیر فیلمبرداری: غلامرضا آزادی- تدوین:حسن ایوبی- تهیه کننده:علی سرتیپی- بازیگران:محمد رضا شریفی نیا،مریلا زارعی،شقایق فراهانی،شهره لرستانی،طرلان پروانه،آلما اسکویی و فرهاد آئیش
    خلاصه داستان: بهرام بدون اطلاع همسر اولش زن دوم اختیار کرده و اکنون دو دوختر 9 ساله از دو همسرش دارد. به شکلی اتفاقی دو دختر پس از سال ها راز پدر را می فهمند. ابتدا او را مورد سرزنش قرار می دهند و بعد که حال و روز پدر را می بینند تصمیم می گیرند به او کمک کنند.

    وحید نیکخواه آزاد در عرصه فیلم های کودکان و نوجوانان نام آشنایی است. اگرچه فیلم نصف مال من نصف مال تو فیلم دوم وی به شمار می آید،اما او سال ها به عنوان تهیه کننده در عرصه سینمای کودک فعال بوده و از تاثیر گذاران این حوزه در سه دهه اخیر محسوب می شود.

    فیلم اول نیکخواه آزاد یعنی فیلم علی و دنی کاری بود که در گیشه به سختی شکست خورد و این سینماگر را وا داشت تا اندازه زیادی از دلمشغولی های فرهنگی خود در عرصه سینمای کودک فاصله بگیرد . او که در جایگاه تهیه کننده تهیه فیلم هایی همانند شرم و صبح روز بعد از مجموعه قصه های مجید کیومرث پور احمد را در کارنامه دارد پس از علی و دنی که به رویا رویی یک کودک ایرانی و یک کودک فرنگی می پرداخت مدت ها به بنیاد سینمایی فارابی رفت و مدیریت بخش کودک و نوجوان این بنیاد را بر عهده گرفت. اما بعد با رویکردی به گیشه نصف مال من نصف مال تو را ساخت. این فیلم بر اساس فیلمنامه ای از اصغر عبد اللهی ساخته شده که ظاهرا آنگونه که در تیتراژ می آید،او هم داستان را بر اساس یکی از داستان ها مصطفی خرامان اقتباس کرده است.
    فیلم در ژانر ملودرام و زیر ژانر فیلم های موسوم به به family film جلوی دوربین رفته است. ظاهرا فیلمساز با انتخاب این بستر قصد داشته گوشه چشمی همسان به خانواده ها و کودکان با هم داشته باشد. فیلم که در جشنواره فیلم های کودک و نوجوان اصفهان جایزه بهترین فیلم را به خود اختصاص داده در بسیاری از لحظات با شوخی هایی موجه می شود که کاملا متعلق به دنیای بزرگسالان است و درک آن برای کودکان دشوار به نظر می رسد. اصولا داستان فیلم بر اساس دو زنه بودن پدر آغاز می شود که بعد وقتی داستان به پیکره اصلی خود می رسد و حوادثی که کودکان آن را تدارک می بینند موضوعی کاملا مربوط به بزرگسال است.
    در نظر بگیرید بسیاری از خرابکاری های دو دختر بچه فیلم توسط معلم انها درست می شود و از همین روی فیلم در برخی لحظات تغییر لحن می دهد. از سوی دیگر فیلمساز گاه کودکان را در موقعیتی قرار می دهد که به هیچ وجه عمل و عکس العمل آنها قابل باور به نظر نمی رسد. به طور مثال می توان به فصلی اشاره کرد که دو کودک تصمیم می گیرند عکس پدر هایشان را بیاورند و سپیده به اشتباه عکس شریک پدرش را می آورد.
    داستانک هایی نیز در فیلم وجود دراد که به هیچ عنوان با بستر اصلی فیلمنامه ارتباط لازم را برقرار نمیی کنند و تنها موجب ایجاد دست انداز در فیلمنامه شده و رتم داستان اصلی را کشدار جلوه می دهند. برای مثال می توان به داستان زندگی عمه بهی و درگیری های پدر با طلبکارانش اشاره کرد که دائم در میانه داستان ظاهر شده و تماشاگر را مخصوصا اگر این تماشاگر را کودک فرض کنیم با چالش رو به رو می سازد.
    فیلم لحن کمیک خود را از عناصر مختلفی همچون کمدی موقعیت،کلام،فانتزی و... وام می گیرد. اما آنچه سبب شده این کمدی ها با یکدیگر نا متناسب جلوه کند عدم هماهنگی جنس طنز و استفاده دلبخواه کارگردان در نقاط مختلف فیلم از هریک از این شوخی هاست. برخی از این شوخی های تکرارشونده همانند تکه کلام عمه بهی نیز پس از چندبار تکرار کارکرد خود را از دست می دهد.
    با این توجه که فیلم داعیه سرگرم کردن مخاطب کودک و نوجوان را توامان دارد پایان فیلم مخاطب بزرگسال را سردرگم می کند. شاید چگونگی این پایان بندی برای مخاطب کودک چندان اهمیت نداشته باشد اما بزرگسال را کاملا در خلاءقرار می دهد.
    در مورد بازی بازیگران نیز می توان به هنر نمایی دو کودک فیلم اشاره کرد که نیکخواه آزاد توانسته در کنار بازیگران حرفه ای از انها بازی های مناسبی را بگیرد.

    فیلم نصف مال من نصف مال تو با وجود نکاتی که در باره ساختارش برشمردیم نمی کوشد پیام بدهد و فیلمساز و فیلمنامه نویس تمام تلاش خود را به رج داده اند تا در حوزه داستان خود روایتی موفق داشته باشند.

    Comment

    • abadani69
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 21339

      #1682
      از میان فیلم های روز سینمای جهان 7 فیلم برای خوانندگان روز انتخاب شده ومورد بررسی قرار گرفته است.

      فیلم های روز سینمای جهان

      آقای بروکز Mr. Brooks
      کارگردان: بروس ای. اوانز. فیلمنامه: بروس ای. اوانز، رینولد گیدیون. موسیقی: رامین جوادی. مدیر فیلمبرداری: جان لیندلی. تدوین: میکلوش رایت. طراح صحنه: جفری بیکرافت. بازیگران: کوین کاستنر[آقای ارل بروکز]، دمی مور[کارآگاه تریسی اتوود]، دین کوک[آقای اسمیت]، ویلیام هرت[مارشال]، مارج هلگنبرگر[اما بروکز]، روبن سانتیاگو هادسن[هاوکینز] ،دانیله پنبیکر[جین بروکز]، عایشه هیندز[نانسی هارت]. ١٢٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا.
      آقای بروکز مردی خوش ظاهر، موفق و ثروتمند است. با همسری زیبا و دختری دانشجو و روی هم رفته زندگی آبرومندانه و به ظاهر آرامی دارد. اما در پس این زندگی فارغ از تنش و چهره خونسرد آقای بروکز شخصیت پنهان دیگری به نام مارشال حضور دارد. خویشتن پنهانی که رفیق شفیق آقای بروکز و همکار وی در انجام قتل هایی موحش به قصد تفریح است. آقای بروکز کم و بیش سعی دارد تا مقابل این تمایل را بگیرد، ولی پس از بازگشت از مجلسی که به افتخار وی ترتیب داده شده بود، پس از دو سال بار دیگر دست به کشتن می زند. آقای بروکز که به مدد هوش و احتیاط بیش ازاندازه خود تاکنون ردی از خود به جا نگذاشته، پس از کشتن آخرین قربانیان خود- زوجی در حال عشق بازی- مرتکب خطایی کوچک می شود. او که برای کشیدن پرده اتاق مقابل پنجره رفته، هدف عکسبرداری عکاسی آماتور در ساختمان روبرویی قرار می گیرد. همزمان کارآگاه تریسی اتوود که در آستانه جدایی از دومین همسر خویش است، مسئول رسیدگی به این جنایت می شود. همسر وی قصد دارد تا با کمک وکیلی مونث و زیبا مبلغ کلانی از تریسی –که ارثیه هنگفتی از شوهر اولش به جا مانده- اخاذی کند.همین گرفتاری زمینه ساز فشار مقامات بالا به تریسی نیز شده که جنجال های پیرامون وی را نمی پسندند. همزمان آقای بروکز نامه ای محتوی عکس خود در محل جنایت دریافت می کند. هدف فرستنده عکس که خود را آقای اسمیت می نامند اخاذی است. اما چیزی که او می خواهد پول نیست، بلکه حضور در صحنه جنایت بعدی است. این تقاضا باعث ناراحتی آقای بروکز می شود، اما خبر بد بعدی در راه است. دخترش جین دانشگاه را رها و به خانه بازمی گردد. جین می گوید حامله است و قصد سقط جنین دارد. اما بروکز و همسرش از او می خواهند تا کودک را به دنیا بیاورد. ولی دلیلی واقعی جین به زودی آشکار می شود. در حالی که تریسی سعی داد اسمیت را-که از تاخیر بروکز در پذیرش پیشنهادش سرخورده شده- وادار به حرف زدن کند، مامورین پلیس برای بازجویی از جین به خانه بروکز می آیند. به نظر می آید جین میل به آدم کشی را از پدر به ارث برده ...
      چرا باید دید؟
      بروس اوانز نام آشنایی نیست. نویسنده و تهیه کننده ای که سال ها قبل اولین فیلمش کافز[١٩٩٢] را کارگردانی کرد و با وجود کسب جایزه ویژه داوران جشنواره کنیاک ترجیح داد تا به شغل اصلی خود-فیلمنامه نویسی- بپردازد. منتقدان و سینما دوستان برای اولین بار در سال ١٩٧٩ با فیلم یک مرد، یک زن و یک بانک[نوئل بلک] با او آشنا شدند. Starman در ١٩٨٤ به کارگردانی جان کارپنتر شهرت را نصیب اوانز کرد و با من بمان در ١٩٨٦ او را تا نامزدی اسکار بهترین فیلمنامه رساند. اما بعد از Made in Heaven در ١٩٨٧ به کارگردانی آلن رودلف تصمیم گرفت تا چند سالی نویسندگی و همکاری رینولد گیدیون را رها کند. اوانز سه سال بعد بعد از ساختن کافز، با فیلمنامه جزیره کات تروت به سینما بازگشت. فیلمی ٩٢ میلیون دلاری که برای او و کارگردانش رنی هارلین و هنرپیشه اصلی آن جینا دیویس یک شکست مطلق تجاری به دنبال داشت. اوانز ده سال گذشته را پس از نوشتن فیلمنامه Jungle 2 Jungle دور از سینما بوده و آقای بروکز محملی برای حضور مجدد او در عرصه نویسندگی[باز هم به همراه رینولد گیدیون] و کارگردانی فراهم کرده است.
      آقای بروکز ترکیبی مفرح از قصه هایی چون دکتر جکیلی و آقای هاید، جک شکم پاره کن با ته رنگی از مسیو وردو و آقای ریپلی است. از شخصیت اصلی فیلم و شخصیت پنهان او به عنوان نمونه هایی مثال زدنی در تریلرهای روانشناسی با تم قاتلین سریالی می شود نام برد[البته تا سکانس آخر فیلم] و این گونه که از گفته های بازیگر اول آن مشخص است دو دنباله دیگر نیز بر ماجراهای وی ساخته خواهد شد[ای کاش این اتفاق نمی افتاد و فیلم با قتل بروکز توسط اسمیت به پایان می رسد، اتفاقی که نمی افتد و فیلم را به دام کلیشه ها می اندازد!].
      آقای بروکز اگر تولد نخستین اوانز نباشد، بدون شک تولد دوباره او در عرصه نوشتن و کارگردانی است. فیلمنامه پر از جزئیات و پیچیده فیلم در کنار بازی های کاستنر[اندکی نامناسب از نظر فیزیکی برای این نقش] و ویلیام هرت موفق به شکل گیری تریلری مبتنی بر روانشناسی شده که لحظات دراماتیک قابل اعتنایی نیز دارد. که به عقیده من اوج آن رویاروی بروکز و مارشال در سکانس ماقبل آخر فیلم است. جایی که بروکز برای نجات دخترش از به دام افتادن دست به قتلی دیگر می زند. یعنی بر خلاف قتل های قبلی که انگیزه آنها هیجان و تفریح بود، این بار انگیزه ای شخصی را یدک می کشد. و حتی باعث می شود تا به خاطر عشق فرزند در لحظه ای تماشایی مارشال را زیر بگیرد. نکته دیگری که تماشای فیلم را برای تماشاگر عادی و حتی منتقدان جذاب تر خواهد ساخت، حضور کوین کاستنر-متخصص نقش های استانداردی چون ماجراجوی دوست داشتنی و عاشق احساساتی و مرد خانواده- در نقش قاتلی روان پریش و سریالی است. اگر انتخاب چنین نقشی آگاهانه از طرف وی صورت گرفته باشد، یقیناً در کارنامه بازیگری او نقطه عطفی را رقم خواهد زد که با بالا رفتن سن و سالش سخت به آن نیازمند است.
      آقای بروکز برای ما ایرانی ها دلیل دیگری نیز برای تماشا کردن با خود دارد و آن حضور رامین جوادی به عنوان آهنگساز است. رامین جوادی متولد ١٩٧٤ دوئیسبورگ آلمان است. پدرش از کسانی بود که سال ها پیش از انقلاب به اروپا مهاجرت کرد. رامین کارهیا زیادی در زمینه موسیقی برای ارکستر، تلویزیون و این اواخر برای سینما انجام داده است. در سال ٢٠٠٣ با ساختن موسیقی متن فیلم تلویزیونی به طبل ضربه بزن وارد عالم نمایش شد. اولین موسیقی برای یک فیلم سینمایی را سال بعد[Thunderbirds] تصنیف کرد. در همین سال موسیقی متن Blade: Trinity باعث شنیده شدن نامش شد، اما موسیقی سریال فرار از زندان[٢٠٠٥ Prison Break] بود که شهرت را نصیب وی کرد. رامین در همین سال برای همن سریال نامزد دریافت جایزه امی[اسکار تلویزیونی] شد. و سرانجام سال گذشته برای همکاری در ساخت موسیقی فیلم بتمن آغاز می کند به همراه جیمز نیوتون هاوارد و هانس زیمر جایزه Shoo Flyرا به دست آورد. او هم چنین برای ساخت موسیقی انیمیشن فصل شکار در سال ٢٠٠٦ توانست جایزه ASCAP –چیزی در حد اسکار موسیقی برای فیلم های سینمایی و تلویزیونی- دریافت کرد.
      آقای بروکز برای دیگر هنرپیشه اصلی فیلم-بانو دمی مور- هم بازگشتی دوباره و ظاهر شدن در قالب زن قهرمان اکشن است[صحنه هایی که مطابق معمول فیلم های هالیوودی بسیار خوب پرداخته شده اند] که در پایان مقهور نبوغ قاتل ناشناس می شود. آقای بروکز تا این لحظه فروشی ٣٠ میلیون دلاری در آمریکای شمالی به دست آورده که این رقم قطعاً افزایش خواهد یافت. فرصت خوبی است تا به تماشای فیلمی با چنین گروهی از بازیگران متفاوت، با داستانی بدیع بروید. البته اگر فیلم های جنایی سنگین را می پسندید!
      ژانر: جنایی، درام، مهیج.

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #1683


        ناله مار سیاه Black Snake Moan
        نویسنده و کارگردان: کریگ بریور. موسیقی: اسکات بومار. مدیر فیلمبرداری: ایمی وینسنت. تدوین: بیلی فاکس. طراح صحنه: کیت برایان برنز. بازیگران: ساموئل ال. جکسون[لازاروس]، کریستینا ریچی[رئا]، جاستین تیمبرلیک[رونی]، اس. اپیتا مرکرسون[آنجلا]، جان کاتران جونیور[کشیش آر. ال.]، دیوید بنر[ترونه]، مایکل ریموند جیمز[گیل]، ادرین لنوکس[رز وودز]. ١١٦ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ آمریکا. نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد از مراسم انتخاب نوجوانان برای جاستین تیمبرلیک.
        لازاروس باور دارد که با زن ایده آل زندگی اش ازدواج کرده است، کار اصلی خود یعنی خواندن آوازهای بلوز را رها کرده است. اما وقتی مورد خیانت همسرش قرار می گیرد، زندگیش متلاشی شده و سعی می کند با بازگشت به سوی حرفه قدمی خود بار دیگر آرامش پیدا کند. این وضعیت نیز با پیدا شدن سر و کله دختری به نام رئا سر راه وی دوام نمی یابد.لازاروس که مردی میان سال و خدا ترس است رئای تا سر حد مرگ کتک خورده، بیهوش و نیمه عریان در پیاده رو رها شده را با خود برده و تلاش زیادی صرف نجات رئا می کند. اما مدت زمان زیادی نمی گذرد که متوجه می شود این زن جوان فاحشه ای خیابانی است که زندگیش را با دستان خود تباه کرده است. ولی لازاروس قصد تسلیم شدن ندارد و تصمیم می گیرد تا به توسل به شیوه خود زندگی عاری از اخلاق رئای جوان را اصلاح کند...
        چرا باید دید؟
        ناله مار سیاه از آن درام هایی است که نامش در ذهن تماشاگران قبل از دیدن آن تصویری به شدت متفاوت و انتظارهایی به دور از واقعیت خلق می کند. یقین دارم هیچ کس نمی تواند با شنیدن این نام، آن را قصه دو آدم بازنده و زخمی تصور کند که موفق به بازپروری یکدیگر می شوند. ناله مار سیاه نه فقط به خاطر نامش و نه فقط به دلیل بازیگران مشهور نقش های اصلی اش و یا کارگردانی آن، بلکه به خاطر مضمون اش یکی از آن درام های خوب اجتماعی که مدت هاست هالیوود ساختن آنها را رها کرده است.
        کریگ بریور متولد ١٩٧١ ویرجینیا یکی از ١٠٠ نفر آدمی است که مجله Fade In در سال ٢٠٠٥ به عنوان هالیوودی هایی که باید آنها بشناسید معرفی کرد. یکی از نویسنده و کارگردان های جوان و تازه نفس هالیوود که در سال ٢٠٠٠ با ساختن فیلم فقیر و گرسنه وارد عالم سینما شد. بریور با همین فیلم اول جایزه استعداد تازه کشف شده را از جشنواره هالیوود گرفت و سپس جایزه بهترین فیلم جشنواره ماگنولیا، جایزه تماشاگران جشنواره نشویل و جایزه روحیه مستقل را به دست آورد. پس از نگارش فیلمنامه فشار[٢٠٠٢] فیلم Resolutions of the Complacent Man را ساخت. اما دو سال بعد با Hustle & Flow بود که موفق به دریافت جایزه تماشاگران جشنواره سندنس و نامزدی جایزه بزرگ آن شد. Hustle & Flow تحسین منتقدان را نیز به دنبال داشت و ناله سیاه هم تا این لحظه توانسته نظر مثبت بسیاری از نویسندگان سینمایی را جلب کند.
        ناله مار سیاه فیلمی ١٥ میلیون دلاری است که به دلیل نام غیر متعارف و قصه دور از انتظارش نتوانسته سرمایه خود را بازگرداند. اما این امر نمی تواند دلیلی بر چشم پوشی از کیفیت آن و رد شدن از کنار کار خوب عوامل آن باشد. ناله مار سیاه قصه بازیابی امید است. عنصری گرانبها که به زندگی آدمی طعم و معنا می دهد. لازاروس فریب خورده و رها شده و رئا تجاوز شده و مطرود است. مادرش او را ترک کرده و خودش نیز اسبر مواد مخدر شده تا بدبختی هایش را تکمیل کرده باشد. تنها امید او نیز دوست پسرش رونی بوده با رفتن او به سربازی، بار دیگر تنهایی و بی کسی به سراغش آمده است. همین اتفاق سبب شده که برای گذران زندگی به تنها راهی که می شناخته، رو بیاورد و در نتیجه کتک خورده و زخمی در گوشه خیابان رها شود. وقتی زندگی این دو بازنده با هم تلاقی می کند، امیدها زنده می شود. ولی راه های لازاروس برای بهبود دخترک نیز چندان مانوس نیست.
        هدف لازاروس[نامی که به دقت برای وی انتخاب شده] نه فقط احیای رئا بلکه اهلی کردن اوست. اما بریور برای روایت قصه ای چنین سر راست راه هایی غیر معمول و تازه پیش پای شخصیت هایش می گذارد که نقطه تمایز فیلم نیز هست. ترفندهای بریور برای نمایش دوره بازپروی شخصیت هایی که می خواهند دوست داشته شوند و تنها نمانند، به معنی واقعی کلمه جسورانه و تازه است. این جسارت با لحنی تلخ و تند همراه است که یقیناً باعث رم دادن بعضی تماشاگران نیز شده است. ولی توصیه مرا بپذیرد و خودتان را به ناله مار سیاه بسپارید. حتم دارم که همه چیز این فیلم برای تان غیر منتظره خواهد بود!
        نمی توانم مطلبم را به پایان برسانم و از سه پوستر فیلم که یادآور جلد مجلات و کتابهای ارزان قیمت قدیمی[همان pulp fiction ها] است، نام نبرم. مواد تبلیغاتی که همچون خود فیلم غریب و هنوز تازه اند.
        ژانر: درام، عاشقانه

        Comment

        • abadani69
          Senior Member
          • Aug 2005
          • 21339

          #1684

          محکوم به مرگ The Condemned
          کارگردان: اسکات وایپر. فیلمنامه: اسکات وایپر، راب هیدن بر اساس داستانی از راب هیدن، اندی هیدن و اسکات وایپر. موسیقی: گریم ریول. مدیر فیلمبرداری: رز امری. تدوین: درک برکین. طراح صحنه: گراهام والکر. بازیگران: استیو آستین[جک کانراد]، وینی جونز[اوان مک استارلی]، ریک هافمن[گولدمن]، رابرت مامون]ایان برکل]، تروی موست[جولی]، کریستوفر بیکر[ادی]، سام هیلی[بلا]، مدلی نوست[سارا]، لوک پگلر[بکستر]، ماسا یاماگوچی[سایگا]، املیا برنز[ریو]، مانو بنت[پاکو]، داسی روز[رزا]، مارکوس جانسون[کی. سی. مک]. ١١٣ و ١٠٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا.

          ایان برکل تهیه کننده ای مشهور و ثروتمند، ده محکوم به مرگ را از زندان های سراسر دنیا بیرون آورده و در جزیره دور افتاده نزدیک گینه گرد هم می آورد. هدف وی از این کار به راه انداختن نمایشی واقعی از مبارزه و کشته شدن این افراد به دست یکدیگر است. فقط یک نفر باید از این جزیره زنده بیرون بیاید و پاداش او آزادی به همراه چمدانی پر از پول خواهد بود. قصد برکل از به راه انداختن این مبارزه خونین و غیر قانونی پخش آن به صورت زنده و همزمان از طریق اینترنت و کسب میلیون ها دلار دیگر است. او که به همراه چندین متخصص زبده کامپیوتر و اینترنت مانند گولدمن در مکانی امن مستقر شده اند، ده محکوم را با دوربین های مخفی شده در سرتاسر جزیره تعقیب می کنند. اما یکی از محکومین و قوی ترین آنها به نام جک کانراد تمایلی به مبارزه و کشتن دیگر محکومین ندارد. هدف او زنده خارج شدن از جزیره و بازگشت نزد خانواده خویش است. وی بر خلاف دیگر محکومان، سرباز پیشین نیروهای ویژه ارتش آمریکاست که مدتی قبل در آمریکای لاتین ناپدید شده بود. محکومان به محض پیاده شده در جزیره شروع به کشتن یکدیگر می کنند. حریص ترین آنها اوان مک استارلی انگلیسی و سایگای ژاپنی هستند که موقتاً برای از میان بردن بقیه با هم متحد می شوند. و کانراد به زودی درمی یابد بر خلاف میل خود باید آنها را از میان بردارد....
          چرا باید دید؟
          مبارزه تا سر حد مرگ در سینمای اکشن چیز تازه ای نیست. این تخم لق را فیلمبردارن لومیر و ادیسون با ضبط صحنه های مشت زنی و دیگر مسابقات رزمی در دهان فیلمسازان شکستند. این تم در صد سال اول سینما تبدیل به یکی از کلیدی ترین عناصر فیلم های پول ساز شد و به لقب خطرناک ترین بازی هم مفتخر شد. بازی که خطرناک ترین موجود زنده-یعنی انسان- در آن شرکت داشت. اولین فیلمی که داستانی مشابه محکومان داشت و به شکار انسان می پرداخت نیز به همین نام خطرناک ترین بازی[١٩٣٢ ایروینپ پیچل و ارنست بی شودزاک] نامیده شد. فیلمی که اکنون جزو کلاسیک های نوع خود به شمار می رود. این فیلم سنگ زیرین بنایی شد که تا امروز هر سال بر ارتفاع آن افزوده شده است. ورزشکاران زیادی برای نقش آفرینی در چنین آثاری پا به سینما گذاشتند. تعدادی از آنها چون بروس لی[نمونه مشابه این نوع اژدها وارد می شود] یا چاک نوریس و بعدها جکی چان[یکی از اولین فیلم های مشهور وی نیز مبارزه بزرگ با همین تم بود، البته با چاشنی کمدی خاص چان] توانستند شهرتی به هم بزنند و گاه نیز فیلم زمینه ساز تولید فیلم های مفرحی شوند.

          دست پخت جناب اسکات وایپر، بازیگری که از اوایل دهه ١٩٩٠ شروع به کارچرخانی نیز کرده، چیزی در حد بازیافت همین تم است. ماراتون مرگی که هر کاربر اینترنت می تواند با پرداخت ٥٠ دلار به تماشای آن بنشید. یعنی تجهیز تکنولوژیک قصه و زدن رنگ سودجویی و پول پرستی بر قصه ای کلیشه و نخ نما که به سبک و سیاق همین آثار ورزشکاری چون استیو آستین[ربطی به مرد شش میلیون دلاری ندارد!] را هم به خدمت گرفته است. در چنین موقعیتی حرف هایی جدی مثل انتقاد سازندگان فیلم به گردانندگان نمایش های زنده و واقعی تلویزیون محلی از اعراب ندارد و عملاً خود از همین برنامه های سخیف تغذیه می کند.
          با این حال کسانی که هنوز به سینمای عضله سالار علاقمند هستند، این فیلم نسبتاً مهیج صد در صد کلیشه ای و مملو از آدرنالین را تماشا خواهند کرد. البته با توجه به استقبال کم فروغ تماشاچیان این گونه فیلم ها در آمریکا[٧ میلیون دلار فروش] چنین به نظر می رسد که نسل این بیننده ها نیز رو به انقراض است. به هر حال هر آن چه شرط بلاغ بود گفتیم، باقی را خود دانید!
          ژانر: اکشن، مهیج.


          تا سه روز دیگر خواهی مرد In 3 Tagen bist du tot
          کارگردان: آندریاس پروچسکا. فیلمنامه: توماس بائوم، اولی بره، آندریاس پروچسکا. موسیقی: ماتیاس وبر. مدیر فیلمبرداری: دیوید سلاما. تدوین: کارین هارتوش. طراح صحنه: کلاوس رودولف آملر. بازیگران: سابرینا ریتر[نینا]، جولیا رزا استوکل[مونا]، مایکل اشتینوخر[کلمنس]، لورنس روپ[مارتین]، نادیا ووگل[الکس]، جولیان شارپ[پارتریک]، آندریاس کیندل[کوگلر]، کارل فیشر[برگر]، میشو فریتز[الیزابت]، سوزی اشتاخ[اریکا هاس]، کنستانتین ریخموت[فابیان]. ٩٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ اطریش. نام دیگر: Dead in Three Days. برنده جایزه بهترین بازیگر زن/سابرینا ریتر از جشنواره اوندین.
          نینا و دوستانش پس از دریافت SMS ی با مضمون تا سه روز دیگر خواهی مرد، آن را شوخی احمقانه ای تلقی می کنند. اما فردای آن روز جسد دوست پسر نینا در حالی که بلوکی سیمانی به پایش بسته شده، در رودخانه یافته می شود. با حمله وحشیانه ای که به یکی از دوستان نینا صورت می گیرد، آنها تهدید موجود در پیغام تلفنی را جدی می گیرند. چون هر لحظه جنایتی تازه تر و وحشیانه تر در اطراف آنها به وقوع می پیوندد. نینا و دوستانش نیز در میان فهرستی اشخاصی قرار دارند که کشته خواهند شد. اتفاقی که دلیل آن را نمی دانند. نینا تنها کسی است که به نظر می رسید سرنخی اسرار آمیز از قاتل دارد که او را به کشف هویت قاتل بی رحم هدایت می کند. اما تعداد افراد کشته شده در حال افزایش است و نوبت نینا نیز در حال فرا رسیدن....

          چرا باید دید؟
          حلقه تازه ای بر زنجیر فیلم های ترسناکی چون سه گانه مشهور ژاپنی One Missed Call که در آن تلفن ها خبر از مرگ می دهند. اما جدا از نام جذاب فیلم و استفاده دست و دل بازانه سازندگان از کلیشه های فیلم هایی که نوجوانان در آنها سلاخی می شوند-البته به همراه خون و خونریزی فراوان- آن چه که بلافاصله توجه سینما دوست پیگیر را جلب می کند، نام کارگردان آن آندریاس پروچسکا است. کسی که تدوین گر فیلم های رمز ناشناخته و بازی های مسخره میشائیل هانکه بوده و به نوعی شاگرد مکتب وی به شمار می آید. اولین نمایش فیلم در بازار فیلم جشنواره کن سال گذشته صورت گرفت و بسیاری از منتقدان آن می دانم تابستان سال گذشته چکار کرده ای سینمای اطریش لقب دادند. اما آن چه که برای بسیاری تکان دهنده و مایه توجه به فیلم شد، بازی حیرت انگیز سابرینا ریتر در اولین حضور خود مقابل دوربین بود.

          اندریاس پروچسکا متولد ١٩٦٤ وین از سال ١٩٩٨ با ساختن Die Posträuber شروع به کارگردانی کرد و بلافاصله جذب تلویزیون شد. در واقع تا سه روز دیگر خواهی مرد اولین فیلم بلند سینمایی او پس از ساخت تعداد زیادی فیلم تلویزیونی و کارگردانی قسمت های متعدد از سریال های مختلف است. یک فیلم دو میلیون یورویی که با توجه به وضع و حال سینمای امروز اطریش رقم مناسبی برای تولید چنین فیلمی به شمار می رود. یک فیلم مهیج که در هنگامه افزایش تولید فیلم های ترسناک در چهار گوشه دنیا و به تبع پسند تماشاگر نوجوان ساخته شده است. اما ویژگی هایی دارد که آن را از فیلم های مشابه این موج متمایز می کند. یکی از نکات متمایز فیلم نبود عوامل متافیزیکی و فرا طبیعی است که آن را به یک فیلم ترسناک واقع گرا با لحظاتی جالب و یکی از بهترین های این موج اخیر بدل می کند. یعنی پا در جای پای استادی چون هانکه گذاشتن و با گوشه چشم بیشتری به گیشه که فی نفسه کار ناشایستی محسوب نمی شود.

          قصه پنج جوان که بعد از ناپدید شدن یکی از دوستان شان متوجه حضور شخصی خطرناک در همسایگی خود می شوند که در طول سه روز اتفاق می افتد و فیلمی سرشار از تعقیب و گریزی را شکل می دهد. اما تفاوت عمده دیگر پروچسکا با نمونه های این گونه معرفی خوب شخصیت ها و پرداخت آنها در ابتدای فیلم و سپس تزریق تدریجی حادثه و هیجان به ساختار است. همین امر باعث می شود تا ضرباهنگ فیلم در طول آن حفظ شده و بیننده را اسیر فیلم سازد. پروچسکا از عنصر مکان نیز استفاده شایانی کرده و به جای فیلم های ژاپنی این موج از بردن شخصیت ها به مکان های غریب پرهیز کرده است. قصه او در میان مناظری کارت پستال گونه و کوهستانی رخ می دهد. یعنی در دل مناظری که هر کس ارامش و امنیت را جستجو می کند، ولی این بار چنین عنصری در فضا وجود ندارد. البته می توانید این فیلم را با اتاق خالی که هفته های قبل معرفی شد نیز مقایسه کنید. چون هر دو قصه تازه ای را روایت نمی کنند، اما ساختار حرف اصلی را در این پروژه ها می زند. یقین دارم که تا سه روز دیگر خواهی مرد در میان ده فیلم ترسناک برتر دهه اخیر شاید جایی نداشته باشد، ولی به عنوان یکی از نمونه های خوب این سینما- که با هزینه ای اندک و به دور از اغراق های معمول ساخته شده و یادآور نمونه های خوب دهه ١٩٧٠ این گونه است- باید دیده شود. توصیه من به دوستداران این گونه تماشای با دقت آن است. چون در کنار شخصیت های به خوبی نوشته شده و قابل باور آن، مکانیسم تراژیک تبدیل یک انسان- که نزدیکانش را از دست داده- به یک جانور را توصیف کرده است. چیزی که در کنار زیبایی های طبیعت لوکیشن های فیلم در ذهن تان رسوب خواهد کرد!
          ژانر: مهیج، ترسناک.

          Comment

          • abadani69
            Senior Member
            • Aug 2005
            • 21339

            #1685

            فصل شکار/هتل شیطان Fritt vilt
            کارگردان: روآر اوتاگ. فیلمنامه: توماس مولداشتاد، روآر اوتاگ بر اساس داستانی از مارتین سوندلند و ایده ای از یان ایریک لانگون و مانگه لونگنر. موسیقی: ماگنوس بیته. مدیر فیلمبرداری: دانیل ولدهایم. تدوین: یان اندره مورک. بازیگران: اینگرید بولسو بردال[یانیک]، رولف کریستین لارسن[مورتن توبیاس]، توماس الف لارسن[ایریک]، اندره مارتین میداشتایگن[میکاییل]، ویکتوریا وینگه[اینگون]، رونه ملبای[کوهنورد]، تونی لونده[مور]، هالوارد هولمان[پدر]. ٩٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ نروژ. نام دیگر: Cold Prey. نامزد جایزه بهترین بازیگر زن/اینگرید بولسو بردال و بهترین فیلم از جشنواره آماندا.

            شش جوان-یانیک، مورتن، توبیاس، ایریک، میکائیل و اینگون- برای اسکی کردن به طرف منطقه ای که کو یوتنهایم در آن قرار دارد، به راه می افتند. منطقه ای که هیچ نشانه ای از زندگی انسان ها در آن به چشم نمی خورد و تماس گرفتن با موبایل نیز از آنجا غیر ممکن است. تنها بنایی که در این منطقه وجود دارد، هتلی کوهستانی می باشد که در دهه ١٩٧٠ بعد از ناپدید شدن پسر پسر مدیر هتل تعطیل شده است. جوان ها که در جست و جوی سرپناه اجباراً در این ساختمان متروک پناه گرفته اند در طبقه اول آن اتاقی شبیه زندان کشف می کنند. آنها خیلی زود می فهمند که تنها نیستند و تعطیلاتی که قرار بود با ورزش سپری شود به کابوس بدل می شود. چون مشهورترین قاتل سریالی نروژ در این هتل اقامت دارد و به زودی بازی موش و گربه خطرناکی میان آنها آغاز می شود.
            چرا باید دید؟
            سینمای نروژ و طبعاً روآر اوتاگ می تواند برای خیلی از سینما دوستان ایرانی ناشناخته باشد. دردسر از آنجا آغاز می شود که اوتاگ سه چهار فیلم بیشتر نساخته و سابقه فیلمسازی اش نیز به ویدیوکلیپ سازی برمی گردد. دوری از وطن و زندگی در جهان آزاد هیچ نداشته باشد، لااقل محدودیت های دسترسی به فیلم های خارج از جریان اصلی سینمای آمریکا و اروپا را از میان می برد[این تنها شانسی است که دربدری اجباری برای من به ارمغان آورده!!!].
            به هر حال اقامت در اسکاندیناوی باعث شد تا چشممان به جمال اولین فیلم بلند جناب ایشان [بعد از کلی فیلم کوتاه اسم و رسم دار مثل یک مشت کباب، قاتل تبر به دست و The Martin Administration] منور شود، که بی تعارف موجب پشیمانی نشد. دلیلش را عرض می کنم:

            همه کم و بیش می دانیم که در اسکاندیناوی و مخصوصاً نروژ فیلم ساخته می شود، اما شنیدن نام محصولات محبوب مردم این کشور یا یافته شدن آنها در بساط صاحبان سالن های نمایش و حتی ویدیو کلوپ های همین کشورها هم کاری بی نهایت سخت است. پس تا اینجا همین فیلم را به عنوان بهترین نمونه سینمای عامه پسند نروژ از من قبول کنید. پیرنگ داستانی فیلم-هتلی متروک و محصور در میان برف ها- به خودی خود یادآور Shining استنلی کوبریک است. ارجاعاتی مثل اتاق شماره ٢٣٧ نیز نشان از ارادت سازنده اش به این قصه استیون کینگ و فیلم کوبریک دارد. اما شباهت ها به همین جا ختم می شود. در عوض تا دل تان بخواهد همه کلیشه های ژانر ترسناک [مخصوصاً دهه ١٩٨٠ آن] را در فیلم می توانید پیدا کنید. که البته به گونه ای منطقی و فارغ از ستایش یا هجو آن در دل روایت واقع گرای فیلم جا گرفته اند. کلیشه ها سهمی عمده در پیشبرد قصه فیلم دارد، اما این مهارت اوتاگ در تعادل بخشیدن و چیدن حوادث در امتداد فیلم است که به آن قدرت می دهد. این اتفاق و کشیده شدن اوتاگ به سوی ژانر ترسناک[تحت تاثیر فیلم های سام رایمی و پیتر جکسون] در اولین فیلمی که در کلاس هشتم به نام قاتل تبر به دست ساخته بود و زاده شدنش در زادگاه موسیقی Black Metal چیزی غیر طبیعی نیست. کافی است مثل بنده به نزدیکی قطب پرتاب بشوید تا بفهمید زندگی در میان زمستان تاریک و طولانی و پر برف چه مزه ای دارد و چقدر می تواند ترسناک باشد.
            از اینها که بگذریم فصل شکار/هتل شیطان به معنی واقعی کلمه فیلمی پر از تعلیق است که تماشاگر را به تماشای دوباره خود دعوت می کند. اتفاقی که برای بسیاری از خوش ساخت ترین محصولات تجاری امروز نیز نمی افتد. به قول اسپیلبرگ: فیلم های امروز حکم غذایی را پیدا کرده اند که یک بار می شود آن را خورد!
            از طرف دیگر ساخته شدن فصل شکار/هتل شیطان در کشوری که به دلیل نبود حمایت دولت از فیلم های تجاری و پرداخت وام های مناسب، سالانه بیش از ١٠ فیلم نمی توانست تولید کند اتفاقی بس مهم است. دولت نروژ در یکی دو سال اخیر به شرط تامین ٥٠ درصد بودجه فیلم از تهیه کنندگان غیر دولتی شرایطی برای در اختیار گذاشتن ٥٠ درصد باقیمانده آن برای فیلمسازان فراهم کرده است. اگر این وضعیت پیش نیامده بود، یقیناً تولید این فیلم نیز به حقیقت نمی پیوست. اتفاقی که سرآغاز نضج گیری مجدد سینمای بدنه نروژ نیز می تواند باشد و رونقی به بازارشان بدهد. نام روآر اوتاگ را به خاطر بسپارید و سعی کنید کارنامه اش را دنبال کنید. چون بعدها از او به عنوان بانی این حرکت و یکی از احیا گران سینمای نروژ نام برده خواهد شد!
            ژانر: ترسناک.


            الیزابت صدایم کنید Je m'appelle Elisabeth
            کارگردان: ژان پی یر آمه ریس. فیلمنامه: ژان پی یر آمه ریس، گیوم لورن بر اساس داستانی از آن ویازمسکی. موسیقی: فیلیپ سارد. مدیر فیلمبرداری: استفان فونتن. تدوین: لورنس بریو. طراح صحنه: ژان پی یر کوهو سولکو. بازیگران: آلبا گایا کراگده بلوجی[بتی/الیزابت]، استفانی فریس[رژی]، ماریا د مدیروس[مادو]، یولاند مورو[رز]، بنژامن رومن[ایوون]، لورن سیر[آگنس]، ویرژیل لکلر[کوئنتین]. ٩٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام دیگر: Call Me Elisabeth.
            سال های جنگ جهانی دوم....دختری ده ساله به نام بتی در یکی از روستاهای فرانسه به همراه پدر و مادرش که در حال جدایی هستند، زندگی می کند. خواهر بزرگ تر وی خانه را برای تحصیل ترک کرده و بتی را با کلفت مرموز و ساکت خانه تنها گذاشته است. بتی از تاریکی و چیزهای دیگری از قبیل قصر جن زده نزدیکی خانه شان می ترسد. تا این که یک روز یکی از بیماران آسایشگاه پدرش به نام ایوون فرار کرده و وارد باغچه منزل آنها می شود. دختر کوچک به شکلی غیر منتظره این غریبه را مخفی کرده و به حمایت از او برمی خیزد. به زودی ایوون کم حرف تبدیل به بهترین دوست بتی می شود. آیا این دختر کوچک به دنبال دوستی واقعی است یا برای اولین بار در عمر کوتاه خود می خواهد بلوغ و استقلال را تجربه کند؟

            چرا باید دید؟
            الیزابت صدایم کنید شاید در نگاه اول فیلمی شبیه به هزارتوی پان[جدا از لایه پر رنگ سیاسی آن] به چشم بیایید که پر بیراه هم نیست. این فیلم نیز ظاهراً قصه بلوغ توام با تنهایی و کشف دوستی دختری کوچک است و همچون هزارتوی پان عمده توفیق خود مدیون حضور بازیگری خردسال و با استعداد در برابر دوربین است. آلبا گایا کراگده بلوجی که او را با نقش کوچکی در فیلم وقتی زمان بگذرد[فرانسوا اوزون] به یاد می آورم، از آن کودکان خوش آتیه ای است که می تواند در آینده بازیگری مطرح شود. اما در حال حاضر روی سخن ما با فیلم ژان پی یر آمه ریس است.

            ژان پی یر آمه ریس متولد ١٩٦١ لیون از ١٩٩٣ با ساختن فیلم قایق عروسی وارد سینمای فرانسه شد. اما با فیلم دومش کمدی/درام جنایی رضایت یک بیگناه که دو جایزه از جشنواره کن برایش به ارمغان آورد، به شهرت رسید. چهارمین فیلمش درام عاشقانه همراهان ناجور نیز جایزه جشنواره سانتا باربارا را گرفت، که پخش جهانی موفقی نیز به دنبال داشت. الیزابت صدایم کنید هفتمین فیلم بلند اوست که بعد از موفق ترین فیلمش زندگی همین است[٢٠٠١ برنده صدف نقره ای بهترین کارگردانی و یک جایزه دیگر از جشنواره سن سباستین] و سبک وزن[٢٠٠٤] کارگردانی کرده است.
            در ابتدا گفتم این فیلم ظاهراً قصه بلوغ است. این که دخترک ده ساله اول فیلم که همه بتی صدایش می کنند، در پایان می خواهد تا او را الیزابت صدا کنند. او توانسته از مرحله کودکی گذر کند، یعنی موفق به سرکوب تمایلات خود شده و بالغ گردیده است. ولی آیا او دوران کودکی را واقعاً زیسته؟ آیا چون از تاریکی، قصر جن زده مجاور، درهایی که جیر جیر می کنند، دعواهای پدر و مادرمی ترسد، کودک است؟ آیا زمانی که می فهمد مادربزرگی که فکر می کرد به مرگ طبیعی مرده، در واقع خودکشی کرده است، اتفاقی برایش نیفتاده؟
            زندگی او در خانه ای دورافتاده و در مجاورت آسایشگاه پدرش گذشته است. تنهاست و برای کودکی در سن و سال او پخته و مستعد که نمی تواند درد تنهایی اش را با کلفت خاموش خانه و سگش قسمت کند. بتی برای حل این مشکل پا به منطقه ممنوعه می گذرد.
            یعنی تلاش های پدرش را برای دور نگهداشتن مسائل شغلی از خانه نادیده می گیرد. او حامی بیماری می وشد که همه تلاش دارند وجود او را پنهان کنند. پدر و مادرش نیز در تنهایی خود غرق شده اند و به نوبه خود رازهایی برای مخفی کردن دارند. بتی هم بازی خانگی پنهانی خودش را دارد. او حتی لحظه ای تصمیم می گیرد تا بار و بندیلش را جمع کرده و با کسانی که دوست شان دارد، از آن خانه بگریزد.

            گوته سال ها قبل گفته است"انسان فقط از ورای انسان های دیگر می تواند موفق به شناخت خویشتن شود". بتی نیز از طریق ایوون موفق به یافتن خود شده و در پایان تبدیل به الیزابت می شود.
            ژان پی یر آمه ریس زبان دیداری/شنیداری مناسبی را برای روایت قصه اش انتخاب کرده و به شکلی منسجم توانسته صحنه های به دقت کارگردانی شده را در کنار هم قرار دهد. اما موفق نشده تا دیوار موجود میان فیلم و تماشاگر را کاملاً فرو بریزد. با این وجود بعد از تماشای فیلم بی اختیار حس خواهید که نسیمی بر زندگی تان وزیدن گرفته است. نسیمی خنک و عطر آگین که از دست دادن آن روا نیست!
            ژانر: درام.

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #1686

              شکننده Frágiles
              کارگردان: خائوم بولاگوئرو. فیلمنامه: خائوم بولاگوئرو، خوردی گالسه رون. موسیقی: روکه بانیوس. مدیر فیلمبرداری: خاوی خیکه نز. تدوین: خائوم مارتی. طراح صحنه: آلن باینه، اینیگو ناوارو. بازیگران: کالیستا فلوکارت[ایمی نیکلاس]، ریچارد راکسبورگ[رابرت مارکوس]، الینا آنایا[هلن پرز]، جما جونز[خانم فولدر]، یاسمین مورفی[مگی]، کالین مک فارلین[روی]، مایکل پنینگتون[مارکوس]، دانیل اورتیز[مت]، سوزی ترالینگ[سوزان]، لوید اف. بوث شانکلی[سایمون]، مایکل گاتوود[دیوید]، اسکارلت کری[اما]. ٩٣ و ١٠٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ اسپانیا. نام دیگر: Fragile: A Ghost Story. برنده جایزه بهترین تدوین از جشنواره بارسلونا، نامزد جایزه بهترین موسیقی از مراسم انجمن منتقدان فیلم اسپانیا، برنده جایزه گویای بهترین جلوه های ویژه و نامزد بهترین موسیقی، برنده جایزه تماشاگران، جایزه ویژه داوران و داوران جوان از جشنواره Gérardmer.
              بیمارستان کودکان مرسی فالز پس از سال ها خدمت گذاری به بیماران، در آستانه تعطیل شدن است. اما تخلیه آن به خاطر بروز یک سانحه وحشتناک قطار که منجر به زخمی شدن انسان های زیادی شده[چون دیگر بیمارستان های منطقه قادر به بستری کردن این تعداد بیمار نیستند] به تاخیر می افتد. شرایط موجود در بیمارستان نیز چندان مساعد نیست. اغلب پرسنل آنجا را ترک کرده اند، بخش های زیادی تعطیل شده و برخی از دستگاه ها نیز جابجا شده است. کودکان بستری در بیمارستان نیز بی قرارند. چون از چیزی دچار ترس شده اند. این چیز موجودی به نام دختر مکانیکی است و ادعا می شود که در طبقه دوم بیمارستان ساکن است. پرستاری جوان به نام امی نیز که به تازگی برای کمک به بیمارستان فرستاده شده، خیلی زود متوجه شرایط عجیب و غریب آنجا می شود. او به زودی درمی یابد برای حمایت از کودکان باید این راز را کشف کند...

              چرا باید دید؟
              آخرین ساخته خائوم بولاگوئرو متولد ١٩٦٨ کاتالونیای اسپانیا که او را با فیلم تاریکی[٢٠٠٢] شناختم، قرار است به سبک و سیاق فیلم پیشین آجری دیگر در بنای سینمای ترسناک اسپانیا باشد. او در فیلم قبلی خود توانست تماشاگران تشنه هیجان و آدرنالین را به خوبی تا پایان فیلمش روی صندلی سالن های سینما میخکوب کند و به نظر می رسد این بار نیز توانسته درست به هدف بزند!
              اگر در تاریکی خانه ای در شهرستانی کوچک و خلوت مکان اصلی بروز حوادث بود، این بار نیز بیمارستانی دور افتاده با مشخصاتی تقریباً یکسان و مساعد برگزیده شده است. غرابت از جای جای فیلم های بولاگوئرو می ریزد. اگر انتخاب آنا پاکوین در تاریکی همان قدر تعجب آور بود که این بار انتخاب کالیستا فلوکارت[بازیگر نقش الی مک بیل در تلویزیون و معشوقه هریسون فورد]و ریچارد راکسبری بد من فیلم مولن روژ! و تازه اینها شروع کار است. بولاگوئرو از ١٩٩٤ با ساختن آلیسیا شروع به فیلمسازی کرده و تا امروز چهار فیلم بلند دیگر ساخته است. حاصل این کارنامه کوتاه ١٨ جایزه بین المللی است. اتفاقی که ما را وادار می کند تا با فیلم های او با دقت بیشتری برخورد کنیم. شکننده که با تاخیری قابل توجه پخش جهانی پیدا کرده، همان گونه که از نام پخش بین المللی آن بر می آید یک قصه ارواح است. ماجرای شکسته شدن استخوان های بیماران خردسال و اغلب یتیم از سوی روحی سرگردان به خودی خود به دلیل تازگی سوژه جذاب هست. اما با وجود هنرپیشگان نام دار و ظاهر شیک آن، فیلمنامه اش از بالا تا پایین بر اساس کلیشه های این گونه بنا شده و آن را به فیلمی معمولی نزدیک می کند. [بر خلاف تاریکی]
              قصه روح گرفتار میان دو دنیا که باعث آزار دیگران می شود، در سال های اخیر نمونه های فراوانی در سینمای ژاپن و سپس آمریکا داشته و چیز تازه ای نیست. مشکل دیگر فیلم تیپ سازی های معمول است که سرشت آدم ها را بلافاصله به نمایش گذاشته و عنصر تعلیق را از روند فیلم حذف می کند. این تیپ سازی در بازی اغراق آمیز شخصیت اصلی فیلم نیز وجود دارد و سبب همراه نشدن ما با او می شود. این باورپذیر نبودن به همه شخصیت های فیلم تسری پیدا کرده است. اتفاقی که وقوع در فیلمی از بالاگوئرو تعجب آور است. به نظر می رسد که بازیگران به حال خود رها شده اند و چیزی به نام هدایت بازیگر جزو وظایف کارگردان نبوده است. گفت و گوهای طولانی و گاه زاید در لحظات اوج داستان سبب سرخوردگی بیننده آشنا به کار بالاگوئرو می شود. راستی چه اتفاقی افتاده است؟

              قبول دارم که او آلخاندرو آمنبار نیست و شکننده نیز نمی تواند فیلمی چون دیگران باشد. البته در مقایسه با فیلم های تهوع آور هالیوودی این گونه فیلم پاکیزه ای است و حال و هوایی احساسی هم دارد. حتی در سکانس پایانی موفق به حبس نفس تماشاگران در سینه می شود. اما به خاطر استفاده مفرط از کلیشه ها و نیفزودن سنگ تازه ای بر این بنا خیلی زود فراموش خواهد شد! شخصاً ترجیح می دهم منتظر فیلم بعدی بالاگوئرو باشم. شاید وقتی دیگر...
              ژانر: ترسناک، مهیج.

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #1687

                قاعده بازي چهارمين ساخته احمدرضا معتمدي فيلمي است کمدي. معتمدي سينما را با بيان آراي فلسفي اش آغاز کرد و چون داشت با کمبود تهيه کننده رو به رو مي شد با سومين فيلمش ديوانه از قفس پريد به سينمايي گيشه اي تر روي آورد. آخرين ساخته او اين روزها بر پرده سينما هاست و روز نگاهي دارد به اين فيلم.
                کمدي شلوغ
                نويسنده و کارگردان: احمد رضا معتمدي- مدير فيلمبرداري: فرج حيدري- تدوين: مصطفي خرقه پوش- تهيه کننده: بنياد سينمايي فارابي- بازيگران: سعيد پور صميمي، اکبر عبدي، داريوش ارجمند، الناز شاکردوست، جمشيد هاشم پور، گوهر خير انديش و...
                خلاصه داستان: دختر و پسري دلباخته هم مي شوند. يکي پولدار و ديگري فقير. اما زمانيکه پسر براي خواستگاري مي رود در مي يابند پدر بزرگ هردوي آنها يک نفر است و به اين ترتيب دو خانواده با هم درگير مي شوند.
                احمد رضا معتمدي با ساختن دو فيلم هبوط و زشت و زيبا سعي کرد سينمايي تجربي و تصويري کاملا آميخته به فلسفه را تجربه کند. اما اين دو تجربه هم از نظر مردم و هم منتقدين محکوم به شکست شد. فيلم ها علي رغم ساختار حرفه اي شان نتوانستند آنگونه که بايد از نظر محتوا با مخاطب خود ارتباط برقرار کنند و از همين رو فرم انها هم درگير پريشان گويي هايي شد که در عمل کارکردي نداشت. معتمدي که اين دو فيلم را با تهيه کننده دولتي ساخته بود در عمل نمي دانست تهيه کننده خصوصي به هيچ وجه حاضر به ساخت چنين آثاري نيست و پس از ناکامي اين دو فيلم، ديوانه از قفس پريد را که داستاني سر راست تر داشت براي بخش خصوصي جلوي دوربين برد. فيلم از بازيگران برجسته اي سود مي برد و توانست در جشنواره نيز جوايزي را به خود اختصاص دهد اما در گيشه چندان پيشتاز تر از دو ساخته قبلي نبود.
                اين بار معتمدي فکر کرد براي ادامه فيلمسازي مجبور است بسياري از خواسته هاي خود را در ذهن نگاه دارد و با يک اثر در اختيار گيشه پشت دوربين بايستد. حاصل اين نگاه امروز بر پرده سينما هاي تهران است. يک کمدي موقعيت و بزن بکوب که بسيار هم سعي دارد بر نمونه هاي کلاسيک خود وفادار بماند. از همين رو ما اکبر عبدي و عليرضا خمسه را بعد از سال ها در هيات همان کمدين هاي دهه 60 مي بينيم. 10 دقيقه اول فيلم به مخاطب نشان مي دهد که معتمدي کمدي را مي شناسد و مي تواند با خلق لحظه هايي آبرومند تماشاگر را بخنداند. اما اين 10 دقيقه اول که مي گذرد فيلم به کلافي سردر گم تبديل مي شود که نشان ان را با فروکش کردن خنده هاي تماشاگر در سالن مي توان دريافت.
                يکي از مشخصات فيلم هاي کمدي داشتن داستان هايي عامه فهم و ساده است. کارگردان پس اين لحظات ساده مي تواند به خنداندن تماشاگر دست يابد. فيلم هاي چاپلين، کيتن و... را در ذهن مرور کنيد به راحتي و در چند جمله مي توانيد داستان انها را مرور کنيد. اما اين اتفاق در مورد فيلم قاعده بازي رخ نمي دهد. زندگي دو گانه پدر بزرگ که سعيد پور صميمي نقش او را بازي مي کند سرشار از شخصيت هاي مختلف است. هيچ يک از اين شخصيت ها که نقش هرکدام را يکي از بازيگران مطرح سينماي ايران ايفا مي کنند به اندازه کافي اجازه معرفي پيدا نمي کنند. حتي دوربين به اندازه کافي اين فرصت را ندارد که روي آنها مکث کند. اين معماي پيچيده با ورود شخصيت ابوالهول پيچيده تر مي شود. شخصيتي که فقط مرموز است و نمي دانيم چه کسي است و چرا افراد خانواده با آنقدر از او مي ترسند. از سوي ديگر پهنه اطلاع رساني داستان آنقدر گسترده مي شود که ما براي برخي لحظات طولاني شخصيت هاي اصلي رلا فراموش مکي کنيم. به طور مثال اکبر عبدي که از شخصيت هاي اصلي فيلم است ناگهان 20 دقسقه گم مي شود و هيچ توضيحي براي نبودن وي در داستان در اختيار مخاطب قرار نمي گيرد. يا پس از اينکه نمي دانيم پدر بزرگ چرا ناگهان ناپديد شد، او هملت وار بر يکي از همسرانش وارد مي شود و مي گويد فردا باز مي گردد و ما مي فهميم او بدل پدر بزرگ است. حال که او را اورده يا اصلا تعريف اين شخصيت چيست و چه وظيفه اي در داستان دارد بماند.
                تنها نقطه مثبت داستان که به خاطر خلق آن مي توان به کارگردان و بيشتر بازيگر نقش اش جمشيد هاشم پور دست مريزاد گفت شخصيت اقدس مرده است. مردي که داراي اختلالات جنسي است و نيمي زن و نيمي مرد به نظر مي آيد. در داستان هم پورصميمي مي گويد ما که نفهميديم او زن است يا مرد. هاشم پور در اين نقش چهره اي زنانه دارد و کارگردان براي اينکه هيکل هاشم پور را که همواره براي مخاطب تداعي نقش هاي رزمي و بزن بهادر را مي کرده پنهان کند وي را در طول داستان عاجز از حرکت نشان داده و روي يک تخت متحرک مي نشاند. هاشم پور هم به زيبايي نقش خود را ايفا مي کند و واقعا نمي توان تضييع حقي را که هيات داوران در مورد اهداي جايزه به او انجام داده ناديده انگاشت.
                در هرحال آنگونه که قاعده بازي نشان مي دهد، معتمدي هنوز نتوانسته از ذهنيت هاي پيچيده خود رهايي يابد. بايد ديد سينما در مسير طبيعي خود او را به کجا مي برد.

                Comment

                • abadani69
                  Senior Member
                  • Aug 2005
                  • 21339

                  #1688
                  از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان 7 فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده ومورد بررسي قرار گرفته است.
                  فيلم هاي روزسينماي جهان

                  اولتيماتوم بورن The Bourne Ultimatum

                  کارگردان: پل گرين گراس. فيلمنامه: توني گيلروي، اسکات زي. برنز، جورج نولفي بر اساس داستاني از رابرت لادلوم. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: اليور وود. تدوين: کريستوفر روز. طراح صحنه: پيتر ونهم. بازيگران: مت ديمن]جيسون بورن]، جوليا استيلز[نيکي پارسونز]، ديويد استراتيرن[نوآ ووسن]، اسکات گلن[ازرا کريمر]، پدي کانسيداين[سايمون راس]، ادگار راميرز[پاز]، آلبرت فيني[دکتر آلبرت هيرش]، جون آلن[پاملا لندي]، تام گالوپ[تام کرونين]، کوري جانسون[ويلس]، دانيل بروئل[مارتين کروتز]، کوري جانسون[دش بوکساني]، کالين استينتون[نيل دانيلز]. ١١١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

                  جيسون بورن از سوي کساني که در CIA او را براي آدم کشي تربيت کرده اند، تحت تعقيب است. او که هنوز از فراموشي رنج مي برد، موفق مي شود تا هويت واقعي خود- ديويد وب- را کشف کند. اما کاملاً از آن چه بر سرش آمده، اطلاعي ندارد. ديدن مقاله اي در روزنامه که توسط سايمون راس درباره گذشته اش منتشر شده، باعث مي شود تا به سراغ وي برود. اما با وجود دقت بيش از اندازه بورن، راس سر قرار توسط پاز-يکي از ادم کش هاي تريدستون- کشته مي شود. راس قبل از مرگ چيزهايي درباره جيسون و تريدستون-کسي که او را اموزش داده- به وي مي گويد. ظاهراً کساني در CIA از جمله نوآ ووسن، نمي خواهند تا جيسون و ديگران به حقايقي ناخوشايند دست يابند. از طرف ديگر او اميدوار است تا سيستمي که با نام رمز Blackbriar شناخته مي شود فعال کرده و پا جاي پاي تريدستون بگذارد. ووسن براي يافتن رد بورن از پاملا ليندي کمک مي خواهد. اما ليندي خيلي زود به رفتار و نيت ووسن شک مي کند. بورن نيز بعد از برخوردي دوباره با نيکي پارسونز از سوي آدم کش هاي تريدستون و ووسن تحت تقيب قرار مي گيرد. ولي سر انجام موفق به ديدن دکتر آلبرت هيرش مي شود. کسي که جواب تمامي سوال هاي بورن در نزد اوست...
                  چرا بايد ديد؟
                  رابرت لادلوم [٢٠٠١-١٩٢٧] از نويسندگان موفق داستان هاي جاسوسي است که مي توان وي را همرديف جان لوکاره و لن ديتون قرار دارد. ٢٩ کتابي که نوشته بيش از ٢١٠ ميليون جلد در دنيا به فروش رفته و به ٣٢ زبان ترجمه شده است. تعدادي از کتاب هايش نيز تبديل به سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي شده اند. اولين بار در ١٩٧٧ داستان The Rhinemann Exchange وي تبديل به يک ميني سريال شد. اما نمايش آخر هفته اوسترمن در ١٩٨٣ به کارگرداني سام پکين پا باعث شنيده شدن نامش در سطح بين المللي گرديد. دو سال بعد پيمان هولکرافت به کارگرداني جان فرانکن هايمر بر شهرت وي افزود، اما تا رسيدن جيسون چارلز بورن به پرده سينما راه درازي در پيش رو بود. جيسون بورن نيز مانند نياي خود جيمز باند، اولين بار در فيلمي تلويزيوني ظاهر شد. در سال ١٩٨٨ هويت بورن هشت سال پس از نگارش آن توسط لادلوم، توسط راجر يانگ [به شکلي بسار وفادارانه به کتاب] و با شرکت ريچارد چمبرلين در نقش اصلي تبديل به فيلمي ٣ ساعته شد و از شبکه ABC پخش گرديد. فيلمي که امروز شايد کسي آن را به خاطر نيز نياورد. اما نوشته شدن دو دنباله ديگر بر ماجراهاي بورن و نياز به خلق ابرجاسوس تازه اي در سينماي امروز سبب شد تا يک دهه و نيم بعد جيسون بورن به روي پرده سينما منتقل شود. لادلوم بعد از نگارش سومين قسمت و قبل به نمايش در آمدن اوليه نسخه سينمايي ماجراهاي بورن در سال ٢٠٠١ درگذشت. اما نمايش موفق اولين قسمت از ماجراهاي بورن بر پرده سينما باعث شد تا تهيه کنندگان به فکر ساخت ديگر قسمت هاي بيفتند و از طرف ديگر نويسنده اي به نام اريک وان لاستبادر نيز کتاب تازه اي در ادامه ماجراهاي بورن نوشت و در سال ٢٠٠٤ با نام ميراث بورن و همزمان با نمايش دومين ماجراي سينمايي بورن منتشر کرد. امسال براي جيسون بورن مصادف است با نمايش سومين فيلم سينمايي ماجراهايش و انتشار پنجمين کتاب[خيانت بورن/اريک وان لاستبادر] که نويد بخش ادامه اين مجموعه موفق هستند. اولين فيلم سينمايي بورن توسط داگ ليمان کارگرداني شد، اما با وجود تبحر وي و نتيجه خوبي که از کار او بر روي داستان لادلوم انجام شده بود، سکان هدايت اين پروژه به پل گرين گراس[يکي از بهترين کارگردان هاي عصر ما] سپرده شد. کسي که با نمايش سومين قسمت از ماجراهاي بورن بايد به نبوغ وي در کار با دوربين و خلق هيجان ايمان آورد و آفرين گفت.
                  کساني که براي ژانر اکشن و يا جاسوسي ارزش هنري چنداني قائل نيستند، بايد اين قسمت را حتماً ببيند. چون اولتيماتوم[اتمام حجت] بورن خوني تازه و جوان در رگ هاي اين ژانر کهن سال است. نزديک به دو ساعت تمام تعليق و هيجان که با صرف ١٢٥ ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه -در پايان دومين هفته- اکران آمريکا بيش از ١٣٢ ميليون دلار درآمد داشته است.
                  پل گرين گراس در دومين طبع آزمايي اش با مخلوق لادلوم تمامي سنت هاي ژانر جاسوسي و جيمزباندي را به خدمت گرفته و حتي مي شود گفت که احياء مي کند. از لوکيشن هاي متنوع تا صحنه هاي تعقيب و گريز تماشاي-بالاتر از استانداردهاي اين نوع- و اشاره به حوادث روز[در کتب سه گانه لادلوم جنگ ويتنام، جنگ سرد و نبرد با اردوگاه چپ اولين پس زمينه هاي حوادث را تشکيل مي داد] که در تبديل به سناريوي امروزي تر لاجرم حوادث تازه تري را به خدمت گرفته است. گرين گراس که در يونايتد ٩٣ در کار با بازيگران و دوربين در فضايي محدود سر بلند بيرون آمد، در کار با مکان هاي متعدد و شخصيت هاي بسيار نيز به خوبي عمل کرده و روندي منطقي به ماجراهاي بورن مي دهد. و هر چند مت ديمن چه از نظر فيزيکي و چه از نظر بازيگري انتخاب مناسبي براي اين نقش نمي نماياند[قبول دارم که دوره بازيگران خوش سيما و حتي اسطوره اي چون شون کانري يا چارلتون هستون گذشته است]، اما موفق به قبولاندن وي در نزد تماشاگر مي شود. البته هنوز زواياي پنهاني در اين شخصيت وجود دارد که بايد در قسمت هاي آتي کشف شود. اولتيماتوم بورن از بازيگران خوبي در نقش هاي فرعي سود برده که مي توان به استراتيرن و جون آلن اشاره کرد و از آلبرت فيني کهن سال نيز غافل نشد. اما اولتيماتوم بورن بي اغراق فيلم کارگردان است. براي چنين سرگرمي نفيسي بايد کلاه را سر گرفت!
                  ژانر: اکشن، ماجرا، درام، راز آميز، مهيج.

                  Comment

                  • abadani69
                    Senior Member
                    • Aug 2005
                    • 21339

                    #1689

                    بدرود بافانا Goodbye Bafana
                    کارگردان: بيله اوگوست. فيلمنامه: گرگ لاتر بر اساس کتابي از باب گراهام و جيمز گريگوري. موسيقي: داريو مارينللي. مدير فيلمبرداري: رابرت فريس. تدوين: هروه شنايد. طراح صحنه:تام هانام. بازيگران: جوزف فاينس[جيمز گريگوري]، دنيس هايسبرت[نلسون ماندلا]، دايان کروگر[گلوريا گريگوري]، شيلاه هندرسون[برت گريگوري]، پاتريک لايستر[سرگرد پيتر جوردان]، فيث ندوکوانا[ويني ماندلا]، محبوب باوا[احمد کاترادا]. ١٤٠ و ١١٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آلمان، بلژيک، آفريقاي جنوبي، انگلستان، لوکزامبورگ. برنده جايزه صلح و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين.
                    آفريقاي جنوبي، سال ١٩٦٨، ٢٥ ميليون سياه پوست زير سلطه حکومت نژاد پرست ٤ ميليون اقليت سفيد پوست قرار دارد. سياهان فاقد حق را، آموزش و مالکيت هستند. جيمز گريگوري، زندانباني سفيد پوست است که عقيده دارد سياهان شهروند درجه ٢ و نلسون ماندلا خطرناک ترين رهبر آنان مي داند. او که به زبان محلي تسلط دارد براي خدمت در جزيره روبن فرستاده مي شود. جيمز هم در زندگي شخصي و هم در زندگي شغلي خود فردي بي نهايت نژاد پرست و نسبت به سياهان بي رحم است. تا اين که در جزيره روبن با نلسون ماندلا آشنا شده و ٢٠ سال تمام زندانباني او را بر عهده مي گيرد. او در طي اين سال ها فرصت آشنايي با ماندلا و نظريات او را پيدا کرده و رفتار خصمانه خود را با دوستي نزديک اين مرد عوض مي کند.
                    چرا بايد ديد؟
                    بيله اوگوست متولد ١٩٤٨، نويسنده، فيلمبردار و کارگردان دانمارکي براي سينما دوست ايراني نامي آشناست. در اواسط دهه ١٣٦٠ بود که نمايش پله فاتح[برنده نخل طلاي جشنواره کن] او در ميان فيلم بازان ايراني شوري به پا کرد. تنها مجله معتبر سينمايي آن زمان نقدهايي درباره آن منتشر کرد و از رهگذر بود که سينماي معاصر اسکانديناوي در کشور مجال معرفي يافت. چند سال بعد اقتباس سينمايي وي از کتاب خانه اشباح ايزابل آلنده بر شهرت جهاني وي افزود و نوار ويديويي آن در ميان علاقمندان ايراني اش دست به دست گرديد. البته انتشار ترجمه اين رمان نيز در مقبوليت آن بي تاثير نبود و بعدها کتاب هاي ديگري از اين بانو هم بخت انتشار در ايران را يافت. اما ارتباط تازه شکل گرفته تماشاگر ايراني با اگوست تقريباً قطع شد. هر چند او فيلم هاي ديگري نيز ساخت، اما سينما دوست ايراني بيشتر درباره آنها خواند و موفق به ديدن شان نشد. نيت هاي خوب[برنده نخل طلاي جشنواره کن]، حس برفي اسميلا، آواز مارتين و برگشت داده شده به فرستنده همگي فيلم هاي معقول و معتبري بودند که اوگوست در قالب فيلم هاي محلي و گاه بين المللي آنها را کارگرداني کرد. اما نامش کمتر در محافل سينمايي به گوش مي خورد، تا اين که امسال پس از سه سال وقفه با نمايش افتتاحيه موفق بدرود بافانا در جشنواره برلين و دريافت چند جايزه بار ديگر خبر ساز شد.
                    دليل اين خبرسازي نه فقط کار او، بلکه شخصيت واقعي و مضمون انتخاب شده است. نلسون ماندلا يکي از اسطوره هاي زنده قرن بيستم و از معدود شخصيت هاي سياسي زمان ماست که ت اشتهار و محبوبيت وي به مرزهاي کشورش محدود نمي شود. مردي که نزديک به سه دهه از زندگي خود را به خاطر فعاليت در جنبش ضد تبعيض نژادي در زندان و تبعيد گذرانده است. يکي از اسطوره هاي مقاومت در قرن بيستم که به خاطر ديدگاه هاي انساني اش محبوبيتي بين المللي دارد. او از معدود مشاهيري است که بخت تماشاي زندگي نامه خود را بر پرده سينما داشته است. در ١٩٨٧ دني گلوور در فيلمي تلويزيوني به نام ماندلا[از تلويزيون ايران نيز پخش شد] نقش وي را بازي کرد. در ١٩٩٧ سيدني پواتيه در فيلم تلويزيوني ديگر به نام ماندلا و دکلرک و در سال ٢٠٠٤ لينداني نکوسي در فيلم طبل در نقش او ظاهر شدند. آخرين حلقه اين زنجير فعلاً دنيس هايسبرت[بازيگر نقش رئيس جمهور ديويد پالمر در سريال ٢٤] است و قرار است مورگان فريمن در سال ٢٠٠٩ ايفاگر نقش او در فيلم عامل انساني باشد. فيلمي که به حوادث دوران رياست جمهوري وي خواهد پرداخت.
                    جيمز گريگوري که فيلم بدرود بافانا بر اساس کتاب وي ساخته شده، در سال ٢٠٠٣ و قبل از آغاز مقدمات ساخت اين فيلم فوت کرد. کسي که در زمان انتشار کتاب اش متهم به داستان سرايي درباره خودش و ماندلا گرديد. بيله اگوست که براي پرهيز از افتادن به دام کساني که وي را متهم به اغراق و ارائه روايتي دور از واقعيت کرده بودند، به سراغ همسر و فرزندان گريگوري رفت و تحقيقات مفصلي نيز انجام داد. دنيس هايسبرت نيز که تا اين لحظه بهترين گزينه براي ايفاي نقش ماندلاست، براي رسيدن به نقش مقدا زيادي از مصاحبه ها و سخنراني هاي ماندلا را تماشا کرده و براي به دست آوردن لهجه مردم آفريقا جنوبي آموزش ديده است.
                    بدرود بافانا يک فيلم ٣٠ ميليون دلاري براي کارگرداني است که اقتباس هاي ادبي خوبي چون بينوايان، خانه اشباح و حس برفي اسميلا در کارنامه اش دارد و اين بار نيز موفق شده تا فيلمي شکيل و آبرومند ارائه دهد. اما ساختن فيلم درباره شخصيت هاي اسطوره اي معاصر نيز کار ساده اي نيست، چون انتظارات بزرگي از چنين فيلمي-در حد و اندازه نام ماندلا در اينجا- در اذهان شکل مي گيرد. و زماني که فيلمساز نتواند به توقعات بيننده مشتاق پاسخي وافي و کافي بدهد، قافيه را سخت خواهد باخت. اولين نقطه ضعف اگوست در برگردان زندگي دو شخصيت اصلي فيلمش، ماندن زير تاثير نوشته مورد اقتباس است که فيلم را بيش از قصه مبارزات ماندلا به روند تحول و دگرگوني يک زندانبان فاشيست تبديل مي کند. اين واقعه با ديدن نام فاينس و هايسبرت مي تواند به ذهن منتقدان متبادر شود. چون فاينس بازيگر نقش هاي اصلي و هايسبرت تا امروز يک بازيگر خوب نقش هاي دوم بوده است.
                    گريگوري در طول فيلم تحت تاثير خونسردي، وقار و رفتار انساني و صميمانه ماندلا ياد مي گيرد به مبارزه برابري خواهانه سياهان همچون گذشته به چشم يک حرکت تروريستي ننگرد. سخني ارزشمند که در هياهوي ساخت فيلم هاي سرگرم کننده شنيدني، يادآور ارزش آزادي و برابري است. هر چند از لحظات احساسي زيادي آکنده نبوده و معدود دقايق اين چنيني را نيز با خويشتن داري خاص اسکاندويناويايي نمايش دهد. آرزو مي کنم حرف هاي اگوست شنيده شود!
                    راستي بافانا در زبان محلي آفريقاي جنوبي[Xhosa] به معني رفيق و دوست خوب است. البته حکمت اعطاي لقب بافانا بافانا به تيم ملي فوتبال آفريقاي جنوبي را هم هر کس فهميد، به من هم خبر بدهد!
                    ژانر: زندگي نامه، درام، تاريخي.


                    Comment

                    • abadani69
                      Senior Member
                      • Aug 2005
                      • 21339

                      #1690


                      رونويسي کردن بتهوون Copying Beethoven
                      کارگردان: آني يژکا هولاند. فيلمنامه: استفن جي. رايول، کريستوفر ويلکينسون. مدير فيلمبرداري: اشلي راو. تدوين: الکس مکي. طراح صحنه: کارولاين ايمس. بازيگران: اد هريس[لودويگ وان بتهوون]، دايان کروگر[آنا هولتز]، ماتيو گودز[مارتين بائر]، نيکلاس جونز[آرشيدوک رودولف]، جو اندرسون[کارل وان بتهوون]، رالف ريش[ونزل شلمر]، بيل استورات[رودي]، انگوس برنت[کرنسکي]، ويکتوريا ديهن[ماگدا]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، المان، اطريش. نام ديگر: Klang der Stille. نامزد جايزه گويا براي بهترين فيلم اروپايي، نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا/اندرو گلن از انجمن تدوينگران صدا، نامزد صدف طلايي و برنده جايزه CEC از جشنواره سن سباستين.
                      سال ١٨٢٤... لودويگ وان بتهوون به آرامي در حال به پايان رساندن نهمين سمفوني خويش است. تهيه کننده و حامي مالي وي ونزل شلمر که از روند کند کار ناراضي است، احساس مي کند بايد يک منشي براي بتهوون استخدام کند. از اين رو آنا هولتز- دانشجوي ٢٣ ساله جوان و زيباي کنسرواتوار- را براي نت نويسي استخدام مي کند. اما در طول کار ميان بتهوون و آنا هولتز رابطه اي غير عادي شکل مي گيرد. همزمان آنا از سوي مارتين [کسي که مدت هاست با وي زندگي مي کند] پيشنهاد ازدواج دريافت مي کند. اين وضعيت سبب مي شود تا دختر جوان ميان مارتين و بتهوون دست به انتخاب بزند....
                      چرا بايد ديد؟
                      در طول صد سال گذشته متجاوز از ٢٠ فيلم درباره بزرگ آهنگساز آلماني ساخته شده است. براي پرهيز از اطاله کلام فقط به چند فيلم متاخرتر اشاره مي کنم و مي گذرم. فيلم هايي که با تصوير کردن مقاطعي از زندگي اين استاد مسلم موسيقي سعي در ترسيم چهره واقعي او يا پروسه خلق آثار فنا ناپذيرش داشته اند. شخصيتي که گري اولدمن در محبوب ابدي از وي به نمايش گذاشت، بتهووني با روحيه متلاطم، ظالم و پر دردسر بود و انصافاً بازي حيرت انگيزي از خود به نمايش گذاشت. ايان هارت نيز در فيلم تلويزيوني اروئيکا[٢٠٠٣] گوشه هايي ديگر از زندگي بتهوون را بازتاب داد. اما سال ٢٠٠٦ با دو فيلم Musikanten[١] [فرانکو باتياتلو/ با شرکت الخاندرو خودوروسکي] و رونويسي کردن بتهوون سال ويژه اي است. اد هريس بازيگر بسيار توانا و کمتر قدر ديده اي است که تجربه بازي در نقش شخصيت هاي هنري [مانند جکسون پولاک نقاش] و حتي کارگرداني چنين فيلم هايي را در کارنامه اش دارد و جدا از شباهت فيزيکي اش به بتهوون، مي تواند بهترين گزينه در ميان همکارانش براي بازي در اين فيلم باشد.
                      رونويسي کردن بتهوون به آخرين دوره زندگي آهنگساز [دقيقاً سه سال قبل از مرگ وي]مي پردازد و بر اساس وقايع و شخصيت هايي واقعي ساخته شده است. اما اين حرف به معني وفاداري کامل به واقعيت ها نيست. چون شخصي به نام آنا هولتز وجود خارجي نداشته و با تلفيق دو شخصيت متفاوت از هم شکل گرفته است. ابتدا منشي مذکر و اطريشي تبار بتهوون و سپس آهنگسازي مونث و فرانسوي به نام لورنس فرنز که به شدت تحت تاثير بتهوون بود.
                      آني يژکا هولاند متولد ١٩٤٨ ورشو، از برجسته ترين فيلمسازان لهستان است که در اواسط دهه ١٩٧٠ ا سمت دستياري کريستوف زانوسي و آندري وايدا واردعالم سينما شد. بعدها با همکاري وايدا فيلمنامه هاي متعددي نوشت و صاحب جايگاهي در موج نوي سينماي کشورش شد. نمايش فيلم تب در جشنواره ١٩٨١ برلين و نامزدي خرس طلا و سپس دريافت شير طلايي جشنواره فيلم لهستان سبب شنيده شدن نامش در ميان سينما دوستان علاقمند به فيلم هاي اروپاي شرقي شد. تم مذهبي فيلم هاي وي در اين دوران با فيلم محصول خشم شکلي منسجم به خود گرفت و جايزه کليساي جهاني جشنواره مونترال را براي وي به ارمغان آورد. نامزدي جايزه بافتا و اسکار بهترين فيلمنامه براي اروپا، اروپا[با موضوع کشتار يهوديان لهستان توسط نازي ها] زمينه ساز ورودش به پروسه توليد فيلم هايي با هنرپيشگان بين المللي چون ايرنه ژاکوب[باغ مخفي]، لئوناردو دي کاپريو[کسوف کامل] و اد هريس[معجزه سوم] در اواسط دهه ١٩٩٠ شد. آخرين موفقيت بزرگ هولاند با فيلم جولي به خانه بازمي گردد در سال ٢٠٠٢ و نامزدي شير طلاي جشنواره ونيز همراه با کسب جايزه بهترين کارگرداني از Method Fest شکل گرفت. هولاند ٥٩ ساله سال گذشته پس از فيلم تلويزيوني موفق دختري مثل من، بار ديگر به سراغ اد هريس رفت تا طوفاني ترين دوره زندگي بتهوون را به فيلم برگرداند. دوره اي که استاد براي خلق اثري تازه به شدت تحت فشار بود. ناشنوايي اش هر لحظه شدت گرفته و بر کارش اثر مي گذاشت. احساس تکرار خود از سويي و تنهايي بيش از اندازه از سويي ديگر راه را به سوي بحراني دروني باز مي کرد. هولاند در فيلمي ١١ ميليون دلاري کوشيده تا از وراي شخصيتي خيالي نقبي به درون بتهوون بزند و راه را براي درک وي باز کند.
                      براي نسل من که در نوجواني آمادئوس ميلوش فورمن را روي ويديو ديده و هنوز قهقهه هاي تام هالس-که هرگز نتوانست اين اوج را تکرار کند- در گوشش طنين انداز است، رونويسي کردن بتهوون شايد آش دهن سوزي نباشد. مخصوصاً اگر بتهوون نيز آهنگسازي نابغه و پر دردسر مانند موتزارت باشد[تعجب نمي کنيد که چرا کارگردان هاي تواناي اروپاي شرقي، زندگي آهنگسازان بزرگ اروپاي غربي را به فيلم برگردانده اند؟].
                      سخن گفتن از جسارت هريس براي بازي در زير گريمي چنين سنگين و شخصيتي چنين نامتعادل بيهوده است، چون مشک خود به اندازه کافي گويا-شايد هم بويا-ست. اما خود فيلم به دليل انتخاب مکان هايي محدود از شکوه و جلال آمادئوس-به خصوص در صحنه هاي کنسرت- بسيار دور است. همين اتفاق مي تواند سبب رنجيدگي هر عاشق موسيقي شود که با خيال ديدن تصوير استاد و شنيدن سمفوني وي پا به سالن گذاشته است. البته هولاند با اشاره به ازدواج نکردن بتهوون، فراماسون بودنش و بسياري مسائل ريز ديگر قصه اي جذاب را به تماشاگر ارائه مي کند و طبيعي است نابغه اي که دو دهه آخر عمرش را دور از مردم زندگي کرده، راز هاي زيادي براي کشف کردن مي تواند داشته باشد. اما عدم درک صحيح هولاند و فيلمنامه نويس ها از چگونگي شرايط روحي خلق آخرين شاهکار چنين نابغه اي فيلم را از تبيل شدن به يک شاهکار باز مي دارد. تنها شانس هولاند-بعد از حضور اد هريس- وجود بازيگري چون دايان کروگر زيباست که ستاره اش به شدت درخشيدن گرفته است. فقط به ميميک صورت وي در يکي از فوران هاي خشم بتهوون در فيلم نگاه کنيد: يک بازيگر بزرگ در حال متولد شدن است!
                      رونويسي کردن بتهوون براي هر فيلمساز تازه کاري مي توانست يک قدم بزرگ به جلو باشد، ولي براي هولاند درجا زدني بيش نيست. چون هر چه براي درک بتهوون مي کوشد بيشتر از وي دور مي شود و دست و پا زدن هاي زائد نيز به فرو رفتن بيشتر مي انجامد. چند سال بعد اگر عمري باقي بود؛ شايد به جاي قهقهه هاي تام هالس، لحظات فوران خشم نابغه اي بي همتا با بازي اد هريس به خاطرم بيايد!
                      [١] هنوز موفق به ديدن اين يکي نشده ام.
                      ژانر: درام، تاريخي، موسيقي، عاشقانه.

                      Comment

                      • abadani69
                        Senior Member
                        • Aug 2005
                        • 21339

                        #1691

                        صحنه هايي از طبع هاي جنسي Scenes of a Sexual Nature
                        کارگردان: اد بلوم. فيلمنامه: اسکلين ديتا. موسيقي: دومينيک شرر. مدير فيلمبرداري: ديويد ميدوز. تدوين: جو مک نالي. طراح صحنه: گوردون گرانت. بازيگران: هالي آيرد[مالي]، آيليم اتکينز[آيريس]، هيو بونوويل[گري]، تام هاردي[نوئل]، داگلاس هاج[برايان]، آدرين لستر[پيت]، اندرو لينکلن[جمي]، اوان مک گرگور[بيلي]، جينا مک کي[جوليا]، الي مکنزي[ايو]، سوفي اوکوندو[آنا]. ٩١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد جايزه Raindance از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي.
                        سکس و عشق... بعضي هاي نمي توانند آنها را تجربه کنند، براي بعضي ها يک نياز است، عده اي به آنها اهميت نمي دهند، کساني هم آن را مي خرند. اما در زندگي هر کسي براي اين دو جايي هست. همه چيز در يک روز آفتابي در پارک همپستد هيث لندن مي گذرد. زوج هاي مختلفي براي آفتاب گرفتن يا پيک نيک به پارک آمده اند. ولي فيلم درباره هفت زوج است؛ از جمله زن و شوهري که درباره رفتارها و علايق يکديگر بحث مي کنند، زوج همجنس گرايي که در آستانه تصميم گرفتن براي قبول يک فرزند خوانده هستند، پيرمرد و پير زني که سال ها بعد روي نيمکتي همديگر را پيدا مي کنند و...
                        چرا بايد ديد؟
                        عشق را چطور تعريف مي کنيد؟ و همين طور سکس را؟ حتماً شما هم داراي طبع خاصي در اين زمينه هستيد، ولي بهتر است قبل از جواب دادن به اين سوال من به ديدن صحنه هايي از طبع هاي جنسي اولين فيلم بلند اد بلوم برويد.
                        صحنه هايي از طبع هاي جنسي يکي از آن فيلم هاي با کيفيت مستقل و بدون هزينه اي است که مي تواند پروژه هاي بزرگ و گران قيمت سينمايي را زير سوال ببرد. اد بلوم براي تهيه هزينه ٥٠٠ هزار پوندي آن آپارتمانش را رهن گذاشته و احتمالاً بازيگراني چون مک گرگور، مک کي و اوکوندو نيز براي بازي در آن پولي دريافت نکرده اند. اما نتيجه يک سمفوني زيبا درباره هفت زوج است که هر کدام به نوعي داراي مشکل هستند. مشکلاتي در زمينه سکس و عشق که زندگي روزمره آنها را تحت شعاع خود قرار مي دهد. بلوم قبلاً يک فيلم کوتاه به نام The Last Post در ١٩٩٥ ساخته و براي آن نامزد جايزه بافتا شده است. يک سريال و يک فيلم تلويزيوني نيز در کارنامه اش دارد که نام دومي ما شما وادار مي کنيم حرف بزنيد: تاريخ بازجويي[٢٠٠٤] بسيار جاذب است.
                        اما به جرات مي گويم که صحنه هايي از طبع هاي جنسي يکي از بهترين فيلم هاي سال و يادآور شب روي زمين جيم جارموش و پيش از غروب ريچارد لينکليتر است. با اين حال غنا و تازگي خاص خود را نيز دارد که با موسيقي سرشار از طنز دومينيک شرر و فيلمبرداري درخشان ميدوز صيقل يافته است. فيلم برش هايي ميکروسکوپي از زندگي انسان هاي مختلف در سنين و موقعيت هاي متفاوت است. يک دايره المعارف رفتار جنسي و همان قدر رنگارنگ که مي تواند لحظات حسي متفاوتي را نزد بيننده سبب شود. از طرف ديگر سير وقوع حوادث نيز از ريتم واقعي آن دور نمي شود و جنبه اي به شدت واقع گرا[و طبيعي] دارد که بر سنديت آن مي افزايد. ولي همين امر مي تواند در کاهش جذابيت آن نيز خلل وارد کرده و گاه آن را ملال آور کند. بلوم براي گريز از اين وضعيت گفتگوهاي درجه يکي براي شخصيت هايش نوشته که گاه دور از تمامي حدس هاي شما مي تواند باشد. از جمله رفتار و گفتار دختري که در ابتداي فيلم مورد چشم چراني و موضوع مشاجره يک زوج مي شود. يا اشتباه گرفتن روز قرار توسط زوج سالخورده که زندگي شان را تغيير داده، ولي عشق شان را از ميان نبرده و هر دو هنوز در انتظار روز وصل هستند.
                        بلوم با چيدن صحيح داستان هاي کوتاه در کنار هم و در دل همديگر موفق شده تا ريتمي به فيلم بدهد و آن را از افتادن به ورطه ملال برهاند. ديگر ويژگي مهم روايت بلوم جانبداري نکردن از زوج هاست. همگي داراي نقطه ضعف ها و قوت هاي خود هستند. حتي اگر دوست داشتني نباشند-مثل پسر جواني که با آنا برخورد مي کند و بعد از رفتن به سراغ زوجي ديگر در پايان فيلم با سگي تنها مي ماند-مي توانند اسباب تفريح و خنده تماشاگر را فراهم کنند. ولي در نهايت او نيز يک نمونه از طبايع جنسي[و شايد قابل ترحم ترين شان] است، شايد نمونه کاملي از آنهايي که فقط به دنبال يافتن يک سوراخ هستند!
                        شايد براي بعضي تماشاگران دنبال کردن چنين فيلمي که در لحظاتي به يک مستند مردم شناختي نزديک مي شود، کار راحتي نباشد. ولي باور کنيد اگر يک ساعت و نيم حوصله به خرج بدهيد، به اندازه چند کتاب فيزيولوژي و سکسولوژي-آن هم به شکل عملي و تصويري- چيز ياد خواهيد گرفت. شخصاً بي صبرانه منتظر فيلم بعدي بلوم هستم و مي کوشم تا فيلم قبلي او-تاريخ بازجويي- را به چنگ بياورم!
                        ژانر: کمدي، درام.


                        همنام The Namesake
                        کارگردان: ميرا ناير. فيلمنامه: سووني تاراپوروالا بر اساس کتاب جومپا لاهيري. موسيقي: نيتين سواهني. مدير فيلمبرداري: فردريک المز. تدوين: اليسون سي. جانسون. طراح صحنه: استفاني کارول. بازيگران: عرفان خان[آشوک گانگولي]، کال پن[گوگول گانگولي]، جاگانات گوها[گوش]، روما گوها تاکوراتا[مادر آشوک]، تابو[آشيما گانگولي]، سانديپ دب[معلم موسيقي].١٢٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ هندوستان، آمريکا.
                        دهه ١٩٧٠. آشوک و همسرش آشيما براي شروع يک زندگي تازه کلکته را ترک و در نيويورک ساکن مي شوند. براي اين زوج نيز هم چون مهاجران ديگر، دور شدن از رسوم و عادت هاي زندگي در وطن و خو گرفتن به شرايط تازه زندگي و آمريکايي شدن مقطعي سخت به شمار مي رود. پسرشان گوگول در نيويورک به دنيا مي آيد. طبيعي است به عنوان يک هندي تبار که اسم نويسنده اي روسي را يدک مي کشد، سختي هاي بيشتري بايد در انتظار اين پسر باشد. ولي زماني که گوگول جوان شروع به گسترش رابطه خود با دختري موطلايي مي کند، پدر و مادرش خود را با شاريطي سخت تر و دور از انتظار خود روبرو مي بينند...
                        چرا بايد ديد؟
                        خانم جومپا لاهيري متولد ١٩٦٧ نويسنده هندي تبار انگليسي که در آمريکا بزرگ شده، از نويسندگان مطرح زمانه ما و براي خواننده ايراني از خوش شانس ترين هاست. چون همه کتاب هاي مهم وي در کوتاه ترين فاصله زماني به فارسي ترجمه شده و از استقبال خوبي هم برخوردار شده اند. لاهيري که در سال ٢٠٠٠ با کتاب مترجم دردها موفق به دريافت جايزه پوليتزر شد، در همنام نيز به زندگي مهاجران هندي ساکن آمريکا مي پردازد. و همان گونه که از جمله تبليغي فيلم برمي آيد داستان دو دنياي متفاوت است. همنام به زندگي دو نسل از مهاجران هندي مي پردازد و تفاوت هاي فرهنگي- يا بهتر بگويم شوک فرهنگي! وارده به مهاجرين - ميان دو نسل را زير ذره بين گذاشته و به معضلاتي چون دوگانگي و انطباق در کشور جديد و مشکلات متفاوت دو نسل در جامعه ميزبان مي پردازد. يقين دارم همين ويژگي ها-جدا از قلم شيوا و سبک طناز لاهيري- سبب شده تا کارگرداني چون ميرا ناير که قسمت عمده زندگي اش را خارج از هندوستان گذرانده، براي ساختن فيلمي بر اساس آن دور خيز کند.
                        ميرا ناير متولد ١٩٥٧ بوبانشاور بعد از تحصيل در دانشگاه هاي دهلي و هارواد در سال ١٩٧٩ با ساختن Jama Masjid Street Journal شروع به فيلمسازي کرد. مستند بسيار دور از هندوستان در ١٩٨٣ باعث شد تا شناخته شود، اما پنج سال بعد فيلم سلام بمبئي و گرفتن جايزه دوربين طلايي و جايزه تماشاگران جشنواره کن خيزشي عظيم براي وي رقم زد. کسب ٣ جايزه اصلي جشنواره مونترال و چندين جايزه ديگر نشان از مقبوليت کار وي در چهار گوشه دنيا داشت. ميرا ناير بر خلاف فيلمسازان بزرگ کشورش چون ساتياجيت راي و شيام بنگال موفق شد تا با جذب سرمايه هاي بين المللي و ساخت فيلم هاي خود چهره تازه و متفاوتي از کشورش- در مقايسه با ديگر ساخته هاي باليوود- به نمايش بگذارد.[٢]
                        ناير خيلي زود توانست جايگاهي مطمئن در سينماي آمريکا براي خود دست و پا کند. ميسي سي پي ماسالا در ١٩٩١ و خانواده پرز در ١٩٩٥ پروژه هايي آبرومندانه بودند که راه را براي ساختن اثر بلندپروازانه اي چون کاماسوترا: يک داستان عاشقانه [١٩٩٦] باز کردند. ناير پس از ساخت چند فيلم کوتاه و تلويزيوني در سال ٢٠٠١ عروسي مانسون را کارگرداني کرد که موفقيت هنري[نامزد گولدن گلاب بهترين فيلم خارجي و برنده جايزه چراغ جادو و شير طلايي جشنواره ونيز] مالي چشمگيري به دنبال داشت. ناير بعد از ساخت اپيزودي از فيلم ١١ سپتامبر[٢٠٠٢] به سراغ رمان مشهور بازار خودفروشي/ Vanity Fair اثر ويليام ميک پيس تاکري رفت که به عنوان اقتباسي موفق نامزد دريافت شير طلايي جشنواره ونيز شد. اما موفقيت مالي در خوري نيافت. ناير اينک پس از دو سال وقفه با يک اقتباس ادبي ديگر بازگشته و نتيجه اين بار فيلمي خوش ساخت و منسجم از برخورد دو دنياي شرق و غرب و کهنه و نو است. "توصيه مي کنم طرفداران هر دو نظريه برخورد تمدن ها و گفتگوي تمدن ها حتماً اين فيلم را ببينند".
                        ناير راوي درجه يکي است، حتي اگر دوستش نداشته باشيم و يا علاقه اي به هند در خود احساس نکنيم. او از احساساتي سخن مي گويد و يا مشکلاتي را به تصوير مي کشد که همه ما شرقي ها در غرب به آن دچار مي شويم. البته بعضي از ماها رويي در وطن هم نداريم، ولي ريشه هاي احساسي خود را نمي توانيم منکر شويم. آرزو مي کنم فيلم بخت نمايش گسترده در ايران را پيدا کند، چون بدون شک هم چون کتاب ترجمه اش خانم لاهيري قلب ايراني ها را تسخير خواهد کرد. و زمينه اي براي بررسي دقيق تر فيلم هم فراهم خواهد شد. خانم ناير هم اکنون سرگرم به پايان رساندن آخرين فيلم خود به نام شانتارام[يک درام جنايي با شرکت جاني دپ و آميتاب باچان] است. بي صبرانه منتظر نمايش آن مي مانم. اما تا آن روز توصيه مي کنم با تماشاي همنام رنگي تازه به زندگي خود-بعد از فيلم هاي دلسرد کننده اين اواخر- بزنيد.
                        [٢] ميرا ناير فيلم همنام را شخصي ترين اثر خود خوانده و آن را به ساتياجيت راي تقديم کرده است.

                        براي آشنايي بيشتر با خانم لاهيري و کتاب هاي وي مي توانيد به سايت آقاي امير مهدي حقيقت[مترجم فارسي کتابهاي خانم لاهيري: همنام، مترجم دردها و خوبي خدا] مراجعه کنيد.
                        ژانر: درام.

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #1692

                          نيروي مسخره دلتا Delta Farce
                          کارگردان: سي. بي. هاردينگ. فيلمنامه: بير ادرهولد، تام ساليوان. موسيقي: جيمز اس. لوين. مدير فيلمبرداري: تام پريستلي جونيور. تدوين: مارک کنته. طراح صحنه: کيبات مک مولن. بازيگران: لري د کيبل گاي[لري]، بيل انگوال[بيل ليتل]، دي. جي. کوالز[اورت شاکلفورد]، کيت ديويد[گروهبان کيلگور]، دني تره خو[کارلوس سانتانا]، ماريزول نيکولز[ماريا]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                          لري که در يک روز معشوقه و شغلش را از دست داده، بدترين روز زندگي اش را مي گذراند. او براي رهايي از اين وضعيت ناراحت کننده و هم چنين گذراندن يک تعطيلات کوتاه تصميم مي گيرد به همراه دوستانش- بيل و اورت- آخر هفته به اورست برود. اما به خاطر يک اشتباه کوچک سوار هواپيماي ديگري شده و سر از ميان گروهي نظامي در مي آورند که ظاهراً عازم جنگ در عراق هستند. سه دوست مي پندارند به زودي در خاورميانه فرود آمده و بلافاصله وارد جنگ شده و شايد هم تبديل به قهرمان شوند. اما دردسر به اينجا ختم نمي شود، چون خيلي زود خود را به جاي عراق در مکزيک و ميان يک درگيري با گروه هاي مافيايي مي يابند...
                          چرا بايد ديد؟
                          خودتان براي يک کمدي ارزان قيمت هاليوودي که قرار است به سنت معمول اين گونه با دست انداختن فيلم هاي ديگر و شوخي هاي سبک-و گاه نه چندان دلچسب- آبرويي براي خود و گروه سازنده اش کسب کند، آماده کنيد!
                          سنتي که مديون گروه ZAZ است. گروهي متشکل از جري زوکر، جيم آبرامز و ديويد زوکر که در دهه ١٩٨٠ با ساختن طياره! ١ و ٢ و بعدها سريال جوخه پليس- که تبديل به سه گانه اسلحه بدون غلاف شد- Hot Shots و فوق سري راه تازه اي براي بازيافت محصولات هاليوود و بالطبع کاسبي پر رونق ديگري پيدا کردند. اين پروسه هم در گذر از زمان شيره اش کشيده شد و به چيزهايي مثل فيلم ترسناک رسيد که چندان نشاني از نبوغ و تازگي نداشت. به نظر مي رسد نيروي مسخره دلتا از زير دست اين گروه رد شده و به جناب هاردينگ رسيده که بر اساس فيلمنامه هولدر و ساليوان هجويه اي کم فروغ بر همه فيلم هاي جنگي دو سه دهه گذشته بسازد.
                          هدف و روش سازندگان فيلم با ديدن پوسترهاي فيلم به راحتي لو مي رود. يکي از پوسترها دست انداختن[هجو لغت ارزشمندي است] پوستر غلاف تمام فلزي و دومي شوخي بي مزه اي با سه شاه است و اضافه کنيد به اينها نام فيلم را که قرار بوده طعنه اي به نيروي دلتا[فيلم جنجالي ١٩٨٦ مناخيم گولان با شرکت لي ماروين و چاک نوريس] باشد. سرتان را با اشاره به ديگر ارجاعات فيلم- مثل نام کيلگور که از و اينک آخرزمان دزديده شده- درد نمي آورم.
                          سي. بي. هاردينگ از کارگردان هايي است که در آستانه قرن تازه وارد تلويزيون و سينماي آمريکا شده اند. وظيفه اصلي کساني چون پر کردن ساعت پخش شبکه هاي تاق و جفت و ٢٤ ساعته آمريکايي با سريال ها و فيلم هاي تلويزيوني ارزان قيمت است که خيلي زود بعد از تماشا- و گاه حين تماشا- فراموش مي شوند. نيروي مسخره دلتا دومين فيلم بلند او بعد از Loveblind[يک آشغال درجه يک در گونه هرزه نگاري ملايم!] است.
                          فروش ٨ ميليون دلاري فيلم و برخورد سرد منتقدان آمريکايي نيز نشان از شکست چنين پروژه هايي است و هجويه سازان در آينده بايد بيش از اينها ظرافت به خرج بدهند. چون خنداندن مرد کار راحتي نيست، مخصوصاً اگر قرار باشد با دست انداختن به نشانه هاي فرهنگي روز اين کار صورت بگيرد. من که بعد از تماشاي فيلم نمي دانستم بخندم يا به حال و وقت خودم گريه کنم. اگر در يک کلمه بخواهم نيروي مسخره دلتا را توصيف کنم، نامربوط لغتي کاملاً برازنده آن است!
                          ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.


                          احياء: جوينده خون Rise: Blood Hunter
                          نويسنده و کارگردان: سباستين گوتيه رز. موسيقي: ناتان بار. مدير فيلمبرداري: جاني تال. تدوين: ليزا برامول، راب ساليوان. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: لوسي ليو[سدي بليک]، رابرت فارستر[لويد]، کامرون ريچاردسون[کولت]، آلن ريچ[هريسون]، سامانتا شلتون[ سردبير LA Weekly]، کوين ويتلي[اتان ميلز]، جيمز دآرسي[بيشاپ]، مايکل چيکليس[کلايد راولينز]، مارگو هارشمن[تريشيا راولينز] کامرون گودمن[کايتلين]، کارلا گوينو[ايو]. ٩٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، نيو زيلند. نام ديگر: Rise.
                          سدي بليک خبرنگار جستجوگر LA Weekly به دنبال تحقيق درباره گمشدن دختران جوان و سپس يافته شدن اجساد تکه تکه شده آنها، به وجود گروهي با باورهاي فرا طبيعي شک مي کند. اما بعد از کشته شدن يکي از همکاران خود، زماني که به آپارتمان وي رفته به چنگ يکي از اعضاي اين گروه مي افتد. مدتي بعد، وقتي چشم باز مي کند خود را در سردخانه پزشکي قانوني مي بيند. سدي که پس از مورد حمله قرار گرفتن، تبديل به خون آشام شده، به زندگي بازگشته و قصد دارد تا انتقام بگيرد. کارآگاه راولينز که دخترش تريشيا نيز قرباني همين گروه شده، در تعقيب پرونده و يافتن ردي از اين گروه است. او که قسم خورده تا انتقام خود را از ربايندگان تنها دخترش بگيرد، به زودي با سدي برخورد مي کند. سدي که با کشتن يکي دو نفر از اعضاي اين گروه در صدد دسترسي به رهبرشان بيشاب است، با راولينز همراه مي شود. تنها تقاضاي وي از راولينز در ازاي کمک به وي و رسيدن به بيشاب يک چيز است: مرگ در پايان کار!
                          چرا بايد ديد؟
                          مدت زمان زيادي از شنيده شدن نام گوتيه رز براي اولين بار نمي گذرد. در سال ١٩٩٨ بود که با فيلم جنايي خوش ساخت بوسه يهودا[با بازي کارلا گوگينو و آلن ريکمن و برنده جايزه منتقدان جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک] او را شناختم. اما گوتيه رز تا امسال و نمايش احياء ترجيح داد تا دوباره روي صندلي کارگرداني ننشيند. در عوض فيلمنامه هايي چون Gothika و مار در هواپيما نوشت که توفيق تجاري نيز براي وي به دنبال داشت و شهرتي در زمينه نگارش سناريوي هاي ترسناک و مهيج کسب کرد. انتخاب او براي نگارش نسخه هاليوودي فيلم چشم[برادران پنگ] نيز که سال آينده به نمايش در خواهد آمد، از همين شهرت ناشي شد. کساني مثل من که قبل از ديدن فيلم در جريان ساخت احياء بودند با توجه به سابقه نيک گوتيه رز و حرف هاي خود او انتظار يک فيلم متفاوت در ژانر ترسناک با تم خون آشام ها را مي کشيدند. از طرف ديگر پنداشته مي شد که پس از برخورد سخت منتقدان با Gothika در چهار سال قبل گوتيه رز با حزم و احتياط بيشتري به سراغ پروژه جديد برود. اين احتياط در ظاهر فيلم رعايت شده و از کليشه هاي اين نوع مثل دندان هاي تيز، استفاده از سير و صليب دوري گزيده است. حال و هواي قصه و پيچ پاياني آن نيز وامدار ژانر نوآر است. اما احياء در باطن محصولي از يک دوستدار فيلم هاي خون آشامي است که بايد به بسياري از کليشه ها وفادار مي مانده و همين وفاداري مايه احتضارش را فراهم کرده است. البته نبايد از کوشش هاي کارگردان براي برخورد با دستمايه اسطوره اي خود به عنوان يک افسانه صرف و دادن موقعيتي قابل باور به پرسوناژها-مانند فلج بودن هريسون- در کنار سبک بصري اش چشم پوشيد.
                          با اين وجود فيلم سرشار از دست اندازي هاي نويسنده و به کارگردان به فيلم هاي مطرحي چون بليد و نقطه گسست است که گاه به شکلي نه چندان ظرافتمندانه در کنار هم چيده و گاه به گاف هايي نيز ختم شده اند. مي توان احياء را تلاش هاي خون آشام هاي اشراف زاده براي خيزشي مجدد و دست و پا زدن هاي گوتيه رز براي تزريق خون تازه اي به رگ هاي اين ژانر ارزيابي کرد، که مانند هر تلاشي مي تواند به ناکامي نيز منجر گردد. از طرف ديگر مي توان اين فيلم را يک محصول کم هزينه و بي ادعا بر اساس اسطوره هاي غربي دانست. در هر دو حال فيلم يک کار متوسط رو به پايين با فيلمنامه اي متوسط است که بايد گوتيه رز خود را از شر آن رها کند. مي ماند حيرت من از حضور فيلمبرداري چون جان تال [برنده دو جايزه اسکار] در چنين پروژه اي که تنها نکته قابل توجه فيلم نيز کار اوست.
                          از نکات جالب توجه فرعي فيلم حضور مرلين منسون[خواننده] در نقش کوتاه يک بارمن، البته بدون گريم اغراق آميز هميشگي است!
                          ژانر: ترسناک، مهيج.
                          سايت رسمي فيلم

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #1693
                            محاکمه تازه ترين ساخته ايرج قادري آخرين همکاري او با يار ديرينه اش سعيد مطلبي به شمار مي آيد.فيلمي با مولفه هاي کامل فيلمفارسي که چندان با تماشاگرش ارتباطي برقرار نمي کند. بخش سينماي ايران شماره حاضر را به بررسي اين فيلم اختصاص داده ايم.

                            قهرمان هاي پوشالي
                            کارگردان: ايرج قادري. نويسنده: سعيد مطلبي. مدير فيلمبرداري: حسين ملکي. تدوين: محسن توکلي. تهيه کننده: مرتضي شايسته. بازيگران: ايرج قادري، مهناز افشار، افسانه بايگان، محمدرضا شريفي نيا گوهر خير انديش و....
                            خلاصه داستان: حميد پرتوي دادستان زبده دادگستري به اشتباه جواني افغان را به اعدام محکوم مي کند و زماني متوجه مي شود جوان بيگناه است که او در زندان خود را کشته است. پرتوي دچار عذاب وجدان مي شود تا اين که در خانواده اش اتفاقي رخ مي دهد و دخترش ناخواسته درگير يک قتل مي شود. دختر پرتوي نامزدي دارد که بي اختيار قتل را انجام داده و پرتوي براي جبران گذشته، وکالت پسر را بر عهده مي گيرد و از اين طريق به شبکه اي از فروش مواد مخدر راه مي يابد.
                            سال هاي دور دهه 1340 و 50، زماني که ايرج قادري و هم نسلان او در سينما به کار مشغول بودند سينماي ايران از هر سو مورد هجوم فيلم هاي فرنگي قرار داشت. آنها براي اينکه بتوانند تماشاگر را به سالن ها بکشانند چاره اي جز ساخت قهرمان هاي پوشالي وطني و تکرارشان در فيلم هاي مختلف نداشتند. قهرمان هايي که اکثراً ريشه هاي محکم اجتتماعي هم نداشتند و تنها براي تحريک احساسات رقيق تماشاگر روي پرده نقش مي بستند. قادري پس از انقلاب نيز، حتي پس از سال ها دوري از سينما همچنان اصرار دارد به اين ترتيب فيلم بسازد. مخصوصاً اکنون که دوست ديرينه اش سعيد مطلبي نيز اجازه کار پيدا کرده و مجبور نيست فيلمنامه هايش را به نام هاي مستعار مختلف بنويسد. فيلم محاکمه به کرات از نشانه هاي آشناي فيلمفارسي دهه هاي 1340 و 50 سود مي جويد. فيلم ملغمه اي از ويژگي هاي تمام ژانر هاي سينمايي به شمار مي آيد که تماشاگر به خوبي با آنها آشناست. حتي قادري در صحنه هايي که آدم ها يکديگر را کتک مي زنند از افکت هاي آشناي صحنه هاي اکشن آن سال ها استفاده کرده و به اين ترتيب تماشاگر خود را کاملا به سوي آن فضا سوق مي دهد. از همه مهم تر اين که خود نقش اصلي فيلمش؛ يعني دکتر حميد پرتوي را بازي مي کند و در بازي نيز مي کوشد از شگردهاي فيزيکي استفاده کند که در گذشته از آنها بهره مي برده است. نگاه هاي تند و تيزي که معمولا از بالاي چشم به دوربين مي کند و يا ايست هاي فيگوراتيوي که بعد از بازي در چندين فيلم براي تماشاگرسينماي فارسي که در سال هاي پس از انقلاب نيز از طريق ويدئو اين فيلم ها را پيگيري کرده کاملا آشناست.
                            فيلم محاکمه در ظاهر داستاني پليسي دارد، اما مهم ترين ضربه را از اجراي اغراق آميز خود مي خورد و همين سبب مي شود تماشاگر امروز دهه 1380 در تهران واکنش مناسبي به فيلم نشان ندهد. شاهد مثال براي توضيح اين اغراق ها در فيلم بسيار است و تقريبا مي نوان تمامي صحنه هاي فيلم را به عنوان نمونه ذکر کرد. از فصل هاي آغازين شروع مي کنيم که پرتوي دچار عذاب وجدان شده و شب در بيابان پرسه مي زند. نور هاي به شدت پر کنتراست آبي، موسيقي با ضرباهنگ کوبشي و کش و قوس هايي که قادري به فيزيک خود مي دهد ترکيبي مضحک را از يک شب توام با عذاب وجدان براي تماشاگر پديد مي آورد. از همين جا مايه هاي مورد علاقه قادري وارد داستان مي شود و شخصيت پردازي را کاملا مخدوش مي کند. مي توان سئوال کرد کدام وکيل تحصيل کرده اي در اين سن اين گونه رفتار مي کند که قادري؟ از اين نکته که بگذريم به شخصيت هاي ديگر مي رسيم که نقش يکي از آنها را مهناز افشار بر عهده دارد. او دختري فراري و عاصي است. او بايد به دادگاه برود و شهادت بدهد. اما با زيرکي- که ما نمي بينيم چگونه- از زندان فرار مي کند و شب به منزل مادرش مي رود. مادر با آه و گريه شروع به نصيحت او مي کند و ما بدون اين که در طول مونولوگ مادر حتي کوچک ترين نماي عکس العملي را از افشار ببينيم که حداقل در حال تحول است، به طور ناگهاني اور ا مي بينيم که تحت تاثير حرف هاي مادر متحول شده و قهرمانانه همانند قهرمان هاي سينماي فارسي با تغيير پوشش آن گونه که پرتوي از او خواسته مقنعه و چادر مي پوشد و به سمت دادگاه مي رود و به مضحک ترين شکل ممکن در راه توسط ماموران قاچاق فروش در مترو به ضرب چاقو کشته مي شود. بعد از کلي فصول اين چنيني به صحنه انتهايي فيلم مي رسيم. جايي که پرتوي يکسره سراغ آدم بد هاي داستان مي رود. در حالي که دوست او پليس است و به راحتي مي تواند به پرتوي کمک کند. اما او يک تنه بي هيچ منطقي مي رود و مورد ضرب و شتم قرار مي گيرد و در يک چاله مي افتد. بعد که پليس وارد عمل مي شود نمي تواند او را پيدا کند و در آخر با کلي افه هاي بلاهت بار، پليس متوجه مي شود او در چاله اي گرفتار آمده که هيچ پليس ابلهي نمي توانسته ان چاله را نبيند.
                            به هر حال بد نيست که يادمان نرود محاکمه را جايگزين فيلم سنتوري(داريوش مهرجويي) کردند. حال شما بخوانيد که سينماي ايران با اين وضعيت به کدامين سو مي رود.

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #1694
                              با نزديک شدن فصل پاييز و بازگشت نوجوانان به مدارس، فضا براي نمايش فيلم هاي متفاوت تر، از جمله درام هاي عاشقانه يا تريلرهاي پر کشش مخصوص بزرگسالان مساعد تر مي شود. همکارمان آرينا اميرسليماني مطابق هفته هاي پيشين نگاهي دارد به هفت فيلم سينمايي از کشورهاي مختلف که در هفته گذشته به نمايش در آمده اند.


                              معرفي فيلم هاي روز

                              ميکروب/حشره Bug
                              کارگردان: ويليام فريدکين. فيلمنامه:تريسي لتس بر اساس نمايشنامه اي از خودش. موسيقي: برايان تيلر. مدير فيلمبرداري: مايکل گريدي. تدوين: دارين ناوارو. طراح صحنه: فرانکو جياکومو کاربونه. بازيگران: اشلي جاد[اگنس وايت]، مايکل شانون[پيتر اوانز]، لين کالينز[آر. سي.]، برايان اف. اوبراين[دکتر وسيت]، هري کانيک جونيور[جري گاس]. ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. برنده جايزه فيپرشي از جشنواره کن.
                              اگنس وايت پس از ازدواجي ناموفق و جدايي از شوهرش گاس، اتاقي در يک هتل ررو به تعطيل شدن کرايه کرده و زندگي را با پيشخدمتي مي گذراند. زندگي زناشويي سابق و از گم شدن پسرش در سال ها قبل، بر روحيه وي آثار نا مطلوبي گذاشته و هر لحظه را با احساس ترس از مورد مزاحمت قرار گرفتن سپري مي کند. شبي به توصيه همکار لزبين اش آر. سي. با پيتر سرباز سابق جنگ خليج فارس آشنا شده و رابطه اي عاشقانه ميان شان شکل مي گيرد. اما پيتر به آن گونه که ديده مي شود، فردي عادي نيست. او دچار پارانوياي شديد است و همه جا را پر از ميکروب و حشرات ريز مي بيند. خيلي زود رفتار او بر اگنس نيز اثر گذاشته و زندگي هر دو نفر را به کابوس تبديل مي کند....
                              چرا بايد ديد؟
                              ويليام فريد کين متولد ١٩٣٥ از تاثير گذارترين کارگردان هاي دهه ١٩٧٠ سينماي آمريکا ست. خالق ارتباط فرانسوي، جن گير و جادوگر/مزد ترس، زندگي و مرگ در لس انجلس، توحش و Jade که يک اسکار و دو جايزه گولدن گلاب به همراه انبوهي از ديگر جوايز معتبر در کارنامه اش دارد. فريدکين با ساخت فيلم هاي تلويزيوني وارد دنياي فيلمسازي شد و تا امروز نيز به اين کار ادامه داده است. همين امر سبب شده تا بعد از فيلم هاي جريان ساز دهه هفتادي اش کمتر فيلم تاثيرگذاري در دو دهه پيش بسازد. بسياري از فيلمسازان يا کار او در ارتباط فرانسوي و جن گير را تقليد يا بازسازي کرده و توانايي خود را با آنها محک زده اند. خود فريدکين نيز ٢٤ سال پس از صحنه تعقيب و گريز ارتباط فرانسوي با خلق صحنه اي مشابه در Jade به اين وسوسه پاسخي جانانه داد. اما در کنار اين هيجان آفريني ها فيلم هاي ديگري نيز ساخته که بيشتر بر خلق درام در مکان هاي محدود[هم چون آثار تئاتري و تلويزيوني] گرايش دارند. توحش نمونه خوبي از چنين فيلم هايي است که هنوز تماشاي آن مي تواند ضربان قلب بيننده را دچار افزايش کند. ميکروب يا حشره نيز در رده اين گونه فيلم هاي فريدکين جاي مي گيرد. فيلمي که بر اساس نمايشنامه اي موفق ساخته شده و کارگردان کوشيده تا اتمسفر تئاتري آن را به شکلي موثر براي خلق فضايي سياه و کلاستروفوبيک در خدمت خود بگيرد. و طبيعي است که حاصل کار بسيار قوي و موفق از آب در آمده و چنين نتيجه اي اصلاً دور از انتظار نبود.
                              فريدکين در اين فيلم کوشيده تا به جاي ساخت فيلمي ترسناک با هدف سرگرم سازي تماشاگر، درامي هراس آور و روانشناختي که خالي از هيجان هم نيست. البته چنين فيلمي از سوي تماشاچياني که خاطره جن گير و پخش مجدد آن را با خود يدک مي کشند، نمي تواند بازتاب هاي خوبي دريافت کند. در نتيجه با وجود نمايش اش در دو هفته کارگردان هاي جشنواره کن و دريافت فيپرشي براي کارگرداني اش نيز نمي تواند بيش از ٧ ميليون دلار در گيشه نصيب سازندگانش کند. بديهي است تماشاگر آمريکايي خو کرده به قاتلين سريالي و رواني، خون و خون ريزي فراوان و قصابي هاي محير العقول مانند اره با پرتاب آشغال به سوي پرده يا هو کردن از اين فيلم استقبال کند. چون قادر به درک فضا نيست و تبليغات پخش کنندگان فيلم با اتکا بر نام سازنده جن گير نيز نتيجه سو در بر دارد. به ويژه نبود هيچ گونه حشره يا ميکروب بد طينتي در فيلم که امتياز چنين فيلم محسوب مي شود، زمينه ساز دلخوري چنين بينندگاني است.
                              با اين حال جرات مي کنم و از شما مي خواهم با صرف اندکي حوصله به تماشاي ميکروب/حشره بنشينيد. چون يقين دارم از فضاي کلاستروفوبيک آن به شدت متاثر خواهيد شد. از ديگر نقاط قوت فيلم بايد به بازي هاي اشلي جاد[که در آخرين دقايق جايگزين جودي فاستر شد] و مايکل شانون[که همين نقش را در اجراي تئاتري آن نيز بر عهده داشت] اشاره کرد، خود مي تواند مشوق هر سينما دوست علاقمند به کارنامه بازيگري اشلي جاد را به سينما بکشاند.
                              ژانر: درام، ترسناک.


                              مراقبت The Lookout
                              نويسنده و کارگردان: اسکات فرانک. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: الار کيويلو. تدوين: جيل ساويت. طراح صحنه: ديويد برايسبين. بازيگران: جوزف گوردون لويت[کريس پرات]، جف دانيلز[لوئيس]، ماتيو گودي[گري اسپارگو]، ايزلا فيشر[لاولي لمونز]، کارلا گوگينو[جنت]، برو سمک گيل[رابرت پرات]، آلبرتا واتسون[باربارا پرات]، الکس بورستين[آقاي لنگ]، سرجيو دي زيو[معاون کلانتر تد]، ديويد هابند]آقاي تاتل]. ٩٩ و ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                              کريس پرات ورزشکار دبيرستاني خوش نام و متعلق به خانواده اي مرفه، شبي که با دوست دخترش و دو تن از دوستان شان سرگرم تفريح در جاده هستند، دچار سانحه مي شود. پيامد اين حادثه مرگ دو تن و از بين رفتن حافظه کوتاه مدت کريس است. چهار سال بعد، کريس به عنوان نظافت چي در بانک نوئل استيت کار مي کند. او سعي دارد تا با رفتن به جلسات درماني و به دست آوردن حافظه اش، شغل بهتري مانند تحويلداري در بانک را به دست آورد. اما مدير بانک چندان به اين مسئله خوش بين نيست. کريس که به همراه دوست نابينايش لوئيس زندگي مي کند، شبي در بار با جواني که خود را گري اسپارگو و از آشنايان وي معرفي مي کند، آشنا مي شود. مدتي بعد، گري که واسطه آشنايي کريس با دختري به نام لاولي شده، خواستار کمک او در اجراي نقشه اي بزرگ مي شود. اين نقشه چيزي نيست جز سرقت از بانکي که کريس در آن کار مي کند. کريس که از برخوردهاي مدير بانک و پدرش سرخورده شده، مي پذيرد. او مي پندارد با پول به دست آمده مي تواند رستوراني را که لوئيس آرزوي داشتن آن را در سر مي پروراند، راه بيندازد. اما در شب موعود، رئيس بانک به او خبر مي دهد که مي تواند شغل بهتري در بانک داشته باشد، و همين اتفاق کريس را از ادامه همکاري با گري منصرف مي کند. ولي ديگر دير شده است....
                              چرا بايد ديد؟
                              اسکات فرانک متولد ١٩٦٠ از فيلمنامه نويسان مجرب و اسم و رسم دار آمريکايي است که از اواخر دهه ١٩٨٠ وارد تلويزيون و سپس سينما شده است. فرانک به عنوان نويسنده خارج از ديد[استيون سادربرگ] در کشور ما فردي شناخته شده به شمار مي رود که فيلمنامه هاي گزارش اقليت و مترجم را نيز در کارنامه اش دارد. او براي نوشتن اين فيلمنامه جوايز متعددي دريافت کرده و براي فيلم شورتي را بگيريد نامزد جايزه گولدن گلاب نيز بوده است. مراقبت که با نام اغفال در برخي کشورها به نمايش در آمده، اولين تجربه وي در زمينه کارگرداني است. فرانک که با دستياري اسپيلبرگ در گزارش اقليت به کارگرداني علاقمند شده بود، پنج سال گذشته را در کنار کار روي پروژه هايي چون پرواز فونيکس، مترجم و سريال کارن سيسکو به نوشتن مراقبت اشتغال داشت. دهه گذشته براي بسياري از فيلمسازان دوران غلبه تم يادآوري و نقش حافظه و خاطرات در زندگي بشر بود. اين تم که جدا از درام هاي سنگين به تريلرها و گاه اکشن هاي هاليوودي نيز راه يافت، در کنار افزودن بر ارزش فيلمنامه به پيچيده تر شدن حوادث آنها نيز کمک شاياني کرد. بهترين نمونه اين گونه فيلم را شايد بتوان يادگاري ساخته کريستوفر نولان عنوان کرد. فيلمي که مقلدان ريز و درشت و خلف و ناخلف زيادي پيدا کرد. اما هيچ فيلمي نتوانست به پاي روايت و تبحر نولان برسد. مراقبت نيز يکي از اين گونه آثار است که سعي دارد تا حد امکان ميراث نولان را خدشه دار نکند. روايت متين و کند اسکات فرانک در کنار تزريق تدريجي اطلاعات به بدنه فيلم و در نتيجه تماشاگر مکانيسم هيجان مداومي را خلق مي کند که مي توان فيلم را تا حد کار برادران کوئن در فارگو ارتقاء دهد. مراقبت له معني کامل کلمه يک نئو نوآر است. فيلمي که کارگردانش از اتلاف وقت براي پرداخت شخصيت هايش هراس به خود راه نمي دهد. اطمينان دارم که فيلم در بازار اروپا موفق تر از اکران آمريکا عمل خواهد کرد، چون واجد آن هيجان هاي آني و حتي کاذب اين گونه نيست. بازيگران فيلم همگي به دقت انتخاب شده اند و بازي هاي خوبي نيز از خود به نمايش گذاشته اند. از جمله جف دانيلز براي ايفاي بهتر نقش خود مدتي در مرکز آموزش نابينايان کالامازوو گذرانده تا رفتار روزمره افراد کور را ياد بگيرد. اما نقطه قوت فيلم بدون شک سابقه فيلمنامه نويسي فرانک است که اقتباس هاي درخشاني از المور لئونارد-خارج از ديد و شورتي را بگيريد- در کارنامه خود دارد. مراقبت يک فيلم کم خرج، اما به معني واقعي کلمه ديدني و جدي است که اميد هاي بسياري را در دل تماشاگر براي ديدن فيلم بعدي فرانک خلق مي کند!
                              ژانر: جنايي، درام، تريلر.

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #1695

                                ذرّات بنيادي Elementarteilchen
                                کارگردان: اسکار روهلر. فيلمنامه: اسکار روهلر بر اساس داستاني از ميشل هوله بک. موسيقي: ماررتين تادشاروف. مدير فيلمبرداري: کارل فريدريش کوخنيک. تدوين: پيتر آر. آدام. طراح صحنه: اينگريد هن. بازيگران: موريتز بليبترو[برونو]، کريستين اولمن[ميشائيل]، مارتينا گدک[کريستين]، فرانکا پوتنت[آنابل]، نينا هوش[جين]، کورينا هارفوخ[دکتر شافر]، اولريکه کرينر[مادر آنابل]. ١١٣ و ١٠٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان. نام ديگر: Elementary Particles، Atomised. برنده خرس نقره اي بهترين بازيگر مرد/موريتز بليبترو و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين. نامزد جايزه تماشاگران جشنواره فيلم هاي اروپايي، نامزد جايزه طلاي بهترين بازيگر مرد/بيلترو و بهترين بازيگر زن/مارتينا گدک از مراسم فيلم هاي آلماني.
                                برونو و ميشائيل دو برادر ناتني و به شدت متفاوت از يکديگر هستند. برونو معلمي است که شديداً به جنس مخالف علاقه دارند و برده فانتزي هاي جنسي خود شده، و ميشائيل بر عکس او بيولوژيستي منزوي، شيفته تحقيقات ژنيتيک خود و بي علاقه به برقراري ارتباط با جنس مخالف است. مادرشان-تنها نکته مشترک زندگي شان- سال ها قبل هر دو را ترک کرده و به دنبال خوشگذراني رفته است. اما يک روز، نکته مشترک تازه اي در زندگي اين دو نفر پيدا مي شود: زن ها و عشق!
                                ميشائيل که براي جابجايي گور مادربزرگ خود به زادگاهش رفته، با عشق دوران نوجواني اش آنابل برخورد مي کند. برونو نيز با کريستين آشنا مي شود که مي تواند فانتزي هاي جنسي خود را با وي شريک شود. اما دو برادر به زودي در مي يابند که هر دو زن به شکلي علاج ناپذير بيمار هستند. برونو و ميشائيل در برابر دو راهي سختي قرار مي گيرند. آن دو يا بايد در کنار زنان زندگي شان بمانند و يا به زندگي آکنده از تنهايي سابق خود رو کنند...
                                چرا بايد ديد؟
                                ٩ سال قبل وقتي کتاب ذرات بنيادي اثر ميشل هوله بک منتشر شد، در کنار دريافت جوايز با ارزش و استقبال خوب مردم، زمينه ساز بحث و جدل فراواني- نه فقط در فرانسه بلکه در کشورهاي ديگر نيز- شد. نگاه تيره و بدبينانه نويسنده به روابط خانوادگي، سکس و کلاً زندگي امروزي و زير سوال بردن هستي مورد توجه ارباب فضل و هنر قرار گرفت. کتاب خيلي سريه به ٢٥ زبان ترجمه شد، اما تقدير چنين بود که ابتدا دومين کتاب هوله بک به نام گسترش ميدان نبرد به فيلم تبديل شود. نکته قابل توجه ديگر اين که سرانجام کتاب نه در موطن نويسنده، که در کشور آلمان به فيلم برگردانده شد. اسکار روهلر-کسي که سه سال از زندگي خود را وقف کار روي فيلمنامه آن کرد- متولد ١٩٥٩ استرانبرگ، باواريا فرزند شاعر و نويسنده آلماني کلاوس روهلر و گيزلا الزنر شاعر و نمايشنامه نويس است. روهلر که از اوايل دهه ١٩٩٠ شروع به فيلمسازي کرده براي فيلم هاي Silvester Countdown، جايي براي رفتن نيست، خواهر عزيز و Suck My Dick جوايز متعددي از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده و دو بار نيز نامزد خرس طلاي جشنواره برلين بوده است. آخرين فيلم او ذرات بنيادي که با هزينه ٦ ميليون يورو توليد شده يکي از بهترين و جدي ترين فيلم هاي امسال است که سوال هايي بسيار عميق مطرح مي کند. از قبيل: چرا حال و هواي ازادانه دهه ١٩٧٠ جاي خود را به حاکميت مطلق جامعه مصرفي داده؟ چرا زندگي مدرن شهري همزاد تنهايي گريزناپذير شده و اصولاً چرا تمدن غرب به اينجا رسيده است؟
                                از نظر روهلر تمدن غرب مقدار زيادي از اميدهايي که به آن بسته شده، را از دست داده است. بي اغراق بايد گفت که کار روهلر روي ذرات بنيادي به غناي منبع اصلي افزوده و شايسته بذل توجه بيشتري است. اگر فرصتي پيش آمد درباره اين فيلم و کارگردان آن دوباره و مفصل تر خواهم نوشت. تا آن روز براي شما فرصت و دقت براي تماشاي اين فيلم آرزو مي کنم!
                                ژانر: درام، عاشقانه.


                                سريع برو و دير برگرد Pars vite et reviens tard
                                کارگردان: رژي وارنيه. فيلمنامه: آريان فر، هريت مارن، ژولين راپنو، لورنس شور، رژي وارنيه بر اساس داستاني از فرد وارگاس. موسيقي: پاتريک دويل. مدير فيلمبرداري: لوران ديان. تدوين: يان ملکور. طراح صحنه: اليويه رادو. بازيگران: ژوزه گارسيا[کميسر ژان باتيست آدامزبرگ]، ماري گيليان[ماري]، اليويه گورمه[ژوس له گورن]، نيکول کازال[داما]، لين دان فام[کاميل]، ميشل سرالو[هروه دکامبره/هروه دوکوئيس]. ١١٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ فرانسه. نام ديگر: Have Mercy on Us All، Seeds of Death.
                                در منطقه ١٨ پاريس روي درهاي ١٣ آپارتمان يک مجتمع عدد 4 به شکل برعکس ترسيم و در زير آن حروف CLT نوشته شده است. کميسر آدامزبرگ با ديدن اين علامت ها دچار تشويش خاطر شده و آن را هشداري بر يک واقعه ناگوار تلقي مي کند. برخي از همکاران او آنها را ديوارنوشته هايي بي خطر مي دانند، ولي آدامزبرگ بعد از ملاقات با يکي از ساکنين منطقه-پيرمردي به نام هروه که سر در کتاب هاي قديمي دارد- آن را نشانه اي از تهديدي کهن براي انسان ها ارزيابي مي کند: طاعون!
                                همزمان با اين حوادث نامه هاي اسرار آميز نيز به دست ژوس-يکي ديگر از ساکنين و جارچي محل- مي رسد. فرستنده نامه ها معلوم نيست و هيچ کس تهديدهاي درون شان را جدي نمي گيرد. کميسر آدامزبرگ که رابطه اي ميان اين نامه ها و نشانه هاي ترسيم شده کشف کرده، با يافته شدن جسدي سياه شده در يک آپارتمان خود را درگير حوادثي مرگبار مي يابد...
                                چرا بايد ديد؟
                                خانم فردريکه اودين روزيو متولد ١٩٥٧ پاريس- تاريخ نگار، باستان شناس و نويسنده فرانسوي است که داستان هاي پليسي اش را با نام فرد وارگاس امضاء مي کند. مي شود با کمي مسامحه او را دان براون مقايسه کرد، يعني کسي که مي کوشد تا از دانسته هايش براي پيچ و تاب دادن و افزودن رمز و راز قصه ايش استفاده کند. يکي از عمده تحقيقات وي درباره مرگ سياه-طاعون- در انستيتو پاستور که زمينه ساز نگارش سريع برو و دير برگرد [که به نام به همه ما رحم کن/Have Mercy on Us All به انگليسي ترجمه شده] را فراهم ساخته است. اما بر خلاف قهرمان دان براون، مخلوق وي کميسر آدامزبرگ يک پليس باهوش و حرفه اي-با علاقه اي مفرط به ذن-بوده و فيلم فعلي بر اساس سومين کتاب از ماجراهاي وي ساخته شده است.
                                انتخاب چنين دستمايه اي از سوي فيلمسازي چون رژي وارنيه که به خاطر فيلم هاي هندوچين، شرق-غرب و زن زندگي من شهرت جهاني دارد، اندکي تعجب آور است. آخرين فيلمي که از وي به نمايش در آمده انسان در برابر انسان [يک سال و نيم قبل در همين صفحه معرفي شد]نيز تفاوت هايي بنيادي با دستمايه اکثريت آثار وي داشت. هر چند انسان در برابر انسان نتوانست به شهرت وارنيه چيزي بيفزايد، اما موجب نقصان آن نيز شد. ولي سريع برو و دير برگرد تا اين لحظه از سوي منتقدان فرانسه و بلزيک نقدهاي سرد و اندکي منفي دريافت کرده و آن را به عنوان اقتباسي نه چندان موفق از کتابي پر فروش و پر مايه توصيف کرده اند.
                                رژي وارنيه متولد ١٩٤٨ با دستيارکارگرداني وارد سينما شد و يک دهه بعد اولين فيلم خود را به نام زن زندگيم ساخت. او فيلمساز گزيده کاري است و زود برو... هشتمين فيلم بلند سينمايي او محسوب مي شود. يقيناً يکي از هولناک ترين صفحات تاريخ-به خصوص قرون وسطي- مي تواند شيوع وبا در اروپا باشد. آثار هنري متعددي با استفاده از حوادث اين دوره خلق شده است. فيلم هاي اندکي نيز با اشاره به اين دوره در سينماي فرانسه ساخته شده اند، اما نويسنده علائم و نشانه هاي اين مرگ سياه را به زمانه ما منتقل کرده و دستمايه خلق داستاني پر کشش کرده است. وارنيه کوشيده تا با وفاداري کامل داستان وارگاس را به فيلم تبديل کند و همين مايه سقوط اش را فراهم کرده است. چون قصه وارگاس در هنگام عبور از صافي رسانه اي ديگر نيازمند افزودن چاشني هاي خاص آن مديوم بوده تا قوام بيايد. چيزي که از آن دريغ شده و هم براي نويسنده و هم براي فيلمساز جز پشيماني به بار نياورده است. چون ساختن فيلمي متوسط براي خالق هندوچين و شرق-غرب مي تواند يک شکست ارزيابي شود. تنها نکات مثبت فيلم در کنار فيلمبرداري خوب آن، بازي ژوزه گارسيا است که با فيلم تبر[کوستا گاوارس] وي را شناختيم. او مي تواند انتخاب خوبي براي ايفاي نقش مخلوق وارگاس در آينده باشد. بايد صبر کرد و ديد!
                                ژانر: جنايي، درام، مهيج.

                                Comment

                                Working...