Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • abadani69
    Senior Member
    • Aug 2005
    • 21339

    #1711
    فصل پاييزدر اروپا و آمريکا زمان آغاز نمايش فيلم هاي متفاوت تر، از جمله درام هاي عاشقانه يا تريلرهاي پر کشش مخصوص بزرگسالان است. همکارمان آرينا اميرسليماني مطابق هفته هاي پيشين نگاهي انداخته به هفت فيلم سينمايي از کشورهاي مختلف که در هفته گذشته به نمايش در آمده اند، که آخرين اثر ساخته استاد بزرگ سينما ميلوش فورمن نيز در ميان آنها قرار دارد.
    معرفي فيلم هاي روز

    اشباح گويا Goya's Ghosts
    کارگردان: ميلوش فورمن. فيلمنامه: ميلوش فورمن، ژان کلود کاريه. موسيقي: وارهان ارکستروويچ بائر، ژوزه نيه تو. مدير فيلمبرداري: خاوير آگوئيره ساروب. تدوين: آدام بووم. طراح صحنه: پاتريزيا فون برندشتاين. بازيگران: خاوير باردم[برادر لورنزو]، ناتالي پورتمن[اينس/آليسيا]، استلان اسکارسگارد[فرانسيسکو گويا]، رندي کوايد[پادشاه کارلوس چهارم]، بلانکا پورتيلو[ملکه ماريا لوييزا]، ميشل لونسدال[پدر گرگوريو]، خوزه لوييس گومز[توماس بيلباتوآ]، کريگ استيونسون[ناپلئون بناپارت]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، اسپانيا. نام ديگر: Los Fantasmas de Goya. نامزد جايزه بهترين طراحي لباس، بهترين چهره پردازي و جلوه هاي ويژه از مراسم گويا.
    سال هاي پاياني قرن هجدهم، اسپانيا. فرانسيسکو گويا زير سايه حمايت پادشاه کارل چهارم سرگرم قوام دادن به سبک کاري خويش و خلق بهترين تابلوها است. اينس دختر جوان و زيباي تاجري ثروتمند که به نوعي الهه الهام وي شمرده مي شود، گرفتار دادگاه تفتيش عقايد کليسا مي شود. پدر اينس براي نجات وي به گويا روي مي آورد تا از رابطه خود براي تماس با پدر لورنزوي جوان و صاحب سمت در کليسا استفاده کند. گويا پذيرفته و شبي لورنزو را به منزل تاجر مي برد، اما لورنزو با خاطر همخوابگي پنهاني با انيس در سرداب کليسا با وجود تهديد پدر و برادران وي حاضر به کمک نيست. لورنزو پس از امضاي اعتراف نامه اي دروغين و مسخره تحت فشار پدرانيس به اين کار راضي شده و با پدر گرگوريو ملاقات مي کند. اما پدر گرگوريو پس از پذيرفتن پول هنگفت پدر انيس از آزادي وي امتناع مي کند. پدر نوميد ناچار به نزد پادشاه رفته و ماجرا را باز مي گويد. افشاي اعتراف نامه دروغين سبب فرار لورنزو مي شود، اما انيس همچنان در زندان مي ماند. يک دهه و نيم بعد لورنزو به همراه ارتش ناپلئون سر رسيده و در هيبت يک انقلابي، پس از خلع پادشاه صاحب نفوذ و قدرتي فراوان مي شود. انيس نيز پس از برچيده شده زندان ها و دادگاه تفتيش عقايد آزاد مي شود. اما تمامي خانواده اش به قتل رسيده اند و او ناچار به سراغ گويا که اينک ناشنوا شده، مي رود. او به گويا مي گويد که در زندان دختري به دنيا آورده و پدر آن دختر لورنزو است. گويا به سراغ لورنزو مي رود، اما لورنزو از پذيرش اين امر امتناع و بار ديگر انيس را-اين بار در يک آسايشگاه- زنداني مي کند. مدتي بعد گويا با دختري روسپي به نام آليسيا که شباهتي حيرت انگيز به انيس دارد، برخورد مي کند. لورنزو سعي مي کند تا دختر را از ميان بردارد، ولي هوشمندي آليسيا سبب نجات جانش مي شود. گويا براي آزاد کردن انيس به سراغ لورنزو مي رود تا مادر و دختر را به هم برساند. اما همزمان ارتش انگليس سر رسيده و مردم نيز که از ظلم فرانسوي ها به تنگ آمده اند، شورش کرده و گماشتگان ناپلئون را مي رانند. لورنزو نيز دستگير و در اختيار ارباب کليسا که همه آزاد شده اند، قرار داده مي شود. پدر گرگوريو او را به مرگ محکوم مي کند. در روز اعدام لورنزو در بالکني مشرف به ميدان آليسيا را همراه افسري انگليسي مي بيند. و در طرف ديگر ميدان انيس پريشان حواس را که کودکي يتيم را فرزند خود و او پنداشته و کمر به حفظ او بسته است.
    چرا بايد ديد؟
    نسل امروز تماشاگر ايراني و بالطبع دنيا، ميلوش فورمن را با مردي روي ماه[جيم کري] و مدعي العموم عليه لري فلينت[وودي هارلسون] يا دست بالا آمادئوس مي شناسد. اما اين استاد ٧٥ ساله سينما براي نسل پيشين با عشق هاي يک موطلايي، مجلس رقص آتش نشان ها و شاهکار آن سوي اقيانوس اش ديوانه از قفس پريد يکي از فراموش نشدني ترين نام هاي تاريخ سينماست. فيلمسازي که دو بار اسکار گرفته، خرس طلا و نقره جشنواره برلين را در کارنامه اش دارد، جايزه هيئت داوران کن- يک سزار –سه جايزه گلدن گلاب و ده ها جايزه بين المللي گرفته و چهار بار تا امروز از يک عمر فعاليت هنري اش تقدير به عمل آمده است. سخن گفتن درباره کارنامه چنين کارگرداني کار سهلي نيست و بدون شک نمايش هر فيلم تازه وي حادثه اي مي تواند باشد[که اين آخري نيز هست]. با اين حال فورمن آدم پر کاري نيست و ثمره نزديک به ٥ دهه فيلمسازي او ١٦ فيلم سينمايي، يک فيلم تلويزيوني و اپيزودي از يک فيلم بلند است!
    يان توماس فورمن متولد ١٩٣٢ چسلاو، جمهوري چک است. پدر و مادرش در آشوويتس جان باختند و يان را تنها گذاشتند. بعدها يان در مدرسه سينمايي پراگ درس خواند و با سه فيلم اوليه خود سبکي تازه در سينماي جديد کشورش بنا نهاد. زماني که نيروهاي شوروي در سال ١٩٦٨ کشورش را اشغال کردند، اروپا را به مقصد آمريکا ترک کرد. دومين فيلمش ديوانه از قفس پيد بر اساس کتاب کن کيسي در ١٩٧٥ برنده ٥ جايزه اسکار و نامزد ٤ جايزه ديگر شد. ٩ سال بار ديگر نامش با امادئوس و دريافت ٨ اسکار طنيني جهاني يافت. اما هيچ کدام از اين موفقيت درون سيستم هاليوود نتوانست طبع سرکش و نوجوي او را مهار زند. لري فلينت به اندازه همه فيلم هاي پيشين وي منتقدانه بود و پخته تر، اما پس از گذشت چند سال اشباح گويا چيز ديگري است. فيلمي در اندازه هاي نام استاد و بدون شک يک شاهکار درباره استبداد مذهبي و نتايج ويرانگر آن، همچنين سياست هاي راديکال و انقلابي که به جباريت ختم مي شوند. فقط يک جمله از فيلمنامه فورمن و کاريه که بر زبان لورنزو جاري مي شود، کافي است تا به عمق فاجعه پي ببريد:
    لورنزو: ديگر آزادي براي دشمنان آزادي وجود نخواهد داشت!

    اعتراف مي کنم که با ديدن فيلم و دادگاه هاي تفتيش عقايد و اعتراف هاي جعلي و همانندي آن با آن چه نزديک به سه دهه است بر ميهنم مي رود، بر خود لرزيدم. سکانس ميهماني خانه تاجر که طي آن لورنزو از شکنجه براي رسيدن به حقيقت با اين استدلال که: اگر از خدا ترس داشته باشيد، اين ترس شما را از اعتراف دروغين باز خواهد داشت و خدواند به شما قدرت ايستادگي در برابر شکنجه را اعطا خواهد کرد، دفاع مي کند و اعتراف محکومين بسته شده به چرخ شکنجه را واقعي اعلام مي کند به ياد مصاحبه هاي تلويزيوني سه دهه اخير افتادم و روحم تيره و تار شد.
    فورمن بار ديگر داستاني را به دست گرفته تا از وراي آن حرف خود بزند که شکنجه مي تواند هر انسان مومني را نيز وادار به اعتراف کند، مخصوصاً زماني که هراس او از شکنجه بيش از ترس وي از خدا گردد. او با اين کار نه فقط تفتيش عقايد مذهبي در چند صد سال گذشته را محکوم مي کند، بلکه بنيادگرايي مذهبي موجود در زمانه ما را نيز به چالش مي طلبد. جان کلام او اين است: در گذر از اين همه حادثه، انقلاب، رفورم هاي ديني و.... چه به دست آورده ايم؟ آيا دليلي براي هراس در زمانه ما وجود ندارد؟ آيا دولت ها جاي کليسا را نگرفته اند؟ شور بختي اسنجاست که ر آستانه هزاره اي تازه اي در وطن ما حکومتي ايدئولوژيک/ديني و واپسگرا زمام امور ٧٠ ميليون انسان را- که همچون ارباب کليسا در دوران انگيزيسيون صغيرشان مي داند- در دست دارد. اشباح گويا نه فقط يک فيلم عالي درباره زندگي و کار ک هنرمند، بلکه نقد استبداد مذهبي و رفتار راديکاليستي سياست بازان است. آينه اي در برابر ما تا بلکه از گذشته پند بگيريم. جرات مي کنم و مي گويم: اشباح گويا يک شاهکار است که بايد بارها به دقت ديده شود!
    ژانر: درام.

    Comment

    • abadani69
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 21339

      #1712

      ميهماني شکار The Hunting Party
      نويسنده و کارگردان: ريچارد شپرد. موسيقي: رولف کنت. مدير فيلمبرداري: ديويد تاترسال. تدوين: کارلو کراوتز. طراح صحنه: جان رولفز. بازيگران: ريچارد گير[سايمون]، ترنس هاوارد[داک]، جسي آيزنبرگ[بنجامين]، جيمز برولين[فرانکلين هريس]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، کرواسي، بوسني-هرزه گوين. نام ديگر: Spring Break in Bosnia.
      سايمون هانت خبرنگاري جنگي است که شهرتي معقول در تلويزيون ها دارد. او و همکارش داک جنگ هاي زيادي را زير پوشش خبري قرار داده اند و هميشه سعي کرده اند تا بر اساس آموخته هاي خود در دانشکده خبرنگاري فاصله خود را با سوژه حفظ کنند. اما وقتي پا به دهکده پوليه در بوسني هرزه گوين گذاشته و با اجساد زنان و کودکان قتل عام شده روبرو مي شوند، سايمون کنترل خود را در برابر دوربين از دست مي دهد. رفتار عصبي سايمون و رو آوردنش به الکل سبب مي شود تا اخراج شود. مدتي بعد، جنگ در بوسني تمام شده، از اين رو داک به همراه فرانکلين هريس براي گزارش بزرگداشت پيمان صلح به آنجا مي رود. او در هتل با سايمون روبرو مي شود که ادعا مي کند از محل بزرگ ترين جنايتکار جنگي صرب رادوان کرادژيچ ملقب به روباه باخبر است. فردي که دولت آمريکا براي سر او ٥ ميليون دلار جايزه تعيين کرده است. سايمون از داک مي خواهد تا در يافتن روباه به بهانه مصاحبه با او همکاري کند. داک تحت شرايطي مي پذيرد و همکار جوان وي بنجامين نيز به طمع دريافت مقداري از پول جايزه با آن دو همراه مي شود. آنها در طول سفر با افراد زيادي-از جمله مامورين سازمان ملل که اهميتي به يافتن روباه و ديگر جنايتکارها نمي دهند- برخورد مي کنند. چند نفر از اين افراد حاضرند در ازاي پول اطلاعاتي درباره مخفيگاه روباه در اختيار آنان بگذارند. ولي نيازي به اين کار نيست، چون روباه نيز به دنبال شنيدن خبر حضور اين سه نفر در منطقه و شايعه اي مبني بر ارتباط شان با CIA به دنبال آنهاست. يک شب افراد روباه سايمون، داک و بنجامين را اسير و به مخفيگاه روباه مي برند. در آنجا پس از شکنجه و در آستانه قتل، ناگهان مامورين CIA سر رسيده و نجات شان مي دهند. اما روباه مي گريزد. سايمون که حاضر به خروج از بوسني نيست، بار ديگر رد روباه را يافته و او را به دام مي اندازد. اما او به هر حال خبرنگار است و قادر به آلودن دستان خود به خون يک انسان نيست. پس او را به دهکده پوليه مي برد، جايي که بازماندگان قتل عام در انتظار مجازات وي هستند...
      چرا بايد ديد؟
      ريچارد شپرد نيويورکي شش فيلم بند در کارنامه خود دارد که اولين آنها را به نام حادثه لينگويني در ١٩٩١ کارگرداني کرده، اما با سومين فيلمش-تريلر جنايي اکسيژن در ١٩٩٩- بود که نامش را منتقدان کنجکاو شنيدند. و دو سال قبل با فيلم گاوباز با شرکت پيرس برازنان و نامزدي اش در مراسم گلدن گلاب بود که تماشاگران بسياري کشف اش کردند. گاوباز تولد دوباره و شايد بتوان گفت تولد اولين يک فيلمساز-پس از يک دهه و نيم فعاليت- بود. دو سال از نمايش گاوباز گذشته و ميهماني شکار نشان مي دهد که اميدهاي به وجود آمده درباره شپرد بيهوده نبوده است.
      ميهماني شکار فيلمي خوب با طنزي سياه بر اساس ردخدادهايي واقعي است اما همان گونه که شپرد در تيتراژ ابتداي فيلم مي گويد: فقط مسخره ترين قسمت هاي اين داستان واقعي است. و طنز قضييه نيز همين جاست يعني حقيقي بودن جبهه شر قصه: رادوان کارادژيچ سياستمدار، شاعر و روانشناس صرب و يکي از بزرگ ترين جنايتکاران جنگي زمانه ما؛ کسي که خون هزاران مسلمان دست هايش را سرخ کرده و ٥ ميليون دلار براي دستگيري اش جايزه تعيين شده، اما دست هايي پنهان در کار است تا او در کنام امن خود به زندگي ادامه دهد. شپرد براي زير سوال بردن سياست هاي خارجي دولت آمريکا و سازمان هاي بين المللي مانند سازمان ملل متحد داستان انتقام جويي يک خبرنگار تلويزيوني را در پيش زمينه قرار مي دهد. اما به موضوعاتي فراتر از انتظار تماشاگر نيز اشاره دارد از جمله رسالت واقعي يک خبرنگار و اين که نبايد يک ماجراي شخصي باعث واکنش درست او در برابر اتفاق همچون نسل کشي شود. تماشاگر در پايان سفر هانت همچون هانت مي فهمد که انتقام چاره کار نيست. عدالت و اجراي آن ضروري است، ولي قهرمان آمريکايي ما حتي به قيمت اجراي عدالت هم حاضر نيست که دستان خود را خون کسي که نسل کشي کرده، بيالايد.
      البته اين پايان از ازرش هاي فيلم چندان کم نمي کند و بدون شک ميهماني شکار در کارنامه شپرد جايگاهي رفيع خواهد داشت. ميهماني شکار به عنوان يک اثر هنري تلفيق بديعي از ژانرهاي جنگي/کمدي/سياسي/ماجرايي/اکشن و درام است. فيلمي که تمامي نکات مثبت هر ژانر را به خدمت گرفته و درون ساختار روايي فيلم حل کرده است.

      بازي ريچارد گير در نقش خبرنگاري که از نسل کشي مسلمان ها- و کشته شدن محبوب آبستن خود- و قصابي آن ها متاثر شده و وجوان رسانه ها را به چالش مي خواند، ديدني و از نقاط قوت فيلم است. البته نبايد از فيزيک و بازي ترنس هاوارد نيز غافل بود. ميهماني شکار هم به خاطر موضوعي که برگزيده و هم به دليل ساختارش قدمي بزرگ به جلو براي شپرد و فيلمي در يک قدمي شاهکار است. بي صبرانه منتظر نمايش فيلم بعدي او مي مانم!
      ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي، درام، مهيج.

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #1713

        محبوبم استانبول Sevgilim İstanbul
        کارگردان: سچکين ياسار. فيلمنامه: نديم گورسل، سچکين ياسار، عزّت ياسار بر اساس کتاب نديم گورسل. موسيقي: نيکوس کوپورگوس. مدير فيلمبرداري: ارتونچ شنکاي. تدوين: نوزات ديشي آچيک. طراح صحنه: آني جي. پرتان. بازيگران: کاريوفيليا کارابتي، آلپ تکين سردنگچتي، نيشان شيرين يان، کوکسل انگئور، گولن چهره لي، اردينچ آکباش، فيليز کوتلار، نديم سابان، تونجا يوندر، مورات کاراسو، آتيلا شنديل، ايوپ گورگولر. ١٠٣ دقيقه. محصول ١٩٩٩- ٢٠٠٧ ترکيه، يونان، بلغارستان.
        ايريني و علي در يک گردهمايي بين الملي خبرنگاران در پاريس با هم آشنا و سپس عاشق همديگر مي شوند. علي خبرنگار ترک جسوري است که همواره به دنبال کشف موضوع هاي خطرناک است. ايريني نيز خبرنگاري يوناني است که پدرش در استانبول به دنيا آمده است. او در شش سالگي به هنگام کودتاي سرهنگ ها شاهد دستگيري پدرش توسط شخصي پوش ها بوده، و سپس خبر مرگ پدرش را دريافت کرده است. اما هرگز جسد او را مشاهده نکرده است. ايريني براي ديدن محبوب و شهر زادگاه پدر براي اولين بار پا به استانبول مي گذارد. پس گذراندن چند روز توام با عشق و هيجان در کنار محبوب، ناگهان علي ناپديد مي شود. ايريني که مي دادند علي نامه ها و تلفن هاي تهديد آميز دريافت مي کرده، براي يافتن معشوق سفري کافکا وار در کوچه هاي هزارتو مانند استانبول آغاز مي کند. او در اين سفر پس از آشنايي با خشونت شهر، تصاوير ذهني پدر و معشوقش با هم ترکيب شده و ناراحتي روحي دوران کودکي بار ديگر به سراغش مي آيد. ايريني به زودي اسير اوهام خود شده و چنين مي نمايد که پا به درون سياه چاله اي در مرز ميان واقعيت و خيال گذاشته است...
        چرا بايد ديد؟
        سچکين ياسار در کنار يشيم اوستا اوغلو، تومريس گيريتلي اوغلو، ايشيا اوزگنتورک، بيکت ايلهان و هاندان ايپکچي از چهره هاي شاخص نسل سوم فيلمسازان زن سينماي ترکيه است. گروهي که بر خلاف دو نسل پيشين خود متعلق به سينماي مستقل بوده و وجوه سياسي پر رنگ تري در آثار خود دارند. سچکين ياسار در سال ١٩٧٨ در رشته گرافيک از آکادمي هنرهاي زيباي استانبول فارغ التنحصيل شده و شروع به نوشتن درباره فرهنگ و هنر کرد. مدتي سردبير بخش هنري روزنامه پوليتيکا بود و همزمان به کار طراحي جلد کتاب نيز اشتغال داشت. در ١٩٧٩ با دستيار کارگرداني حاليت رفيق در فيلم جنگجوي خسته وارد سينما شد و بعدها با کارگردان هاي معتبر سينماي ترکيه مانند عاطيف يلماز، ممدوح ئون و عمر کاوور کار کرد. در ١٩٩٣ اولين فيلمش را با نام تبسم زرد نوشت و کارگرداني کرد که در جشنواره آنکارا ٤ جايزه گرفت[به همراه نشان موفقيت هنري از وزارت فرهنگ-و در نمايش عمومي تبديل به سومين فيلم پر فروش تاريخ سينماي ترکيه تا آن زمان شد. محبوبم استانبول دومين فيلم اوست که با حمايت Eurimages و وزارت فرهنگ و هنر ترکيه ساخته شده، اما فاصله شروع کار تا نمايش اش[به دليل اختلاف ميان تهيه کننده و کارگردان] بسيار طولاني بوده است. چيزي حدود ٨ سال که مي تواند فيلم را در اين رگبار بي امان توليدات سينمايي اندکي کهنه و قديمي بنماياند.
        سچکين ياسار خود درباره فيلم چنين مي گويد:" ترکيه کشوري است که وقايعي چون گم شدن آدم ها و جنايت هايي که فاعل آنها هرگز يافت نمي شود، بسيار در آن رايج است. و اغلب به جاي اين که براي حل اين جنايت ها کوشش بشود، براي پنهان کردن يا ماستمالي کردن شان تلاش مي شود. ترکيه گشور گمشده هاست. کشوري که باندهاي مافيايي/سياسي دست بازي در آنجا دارند و اينجا را براي آدم هاي دموکرات و صلح طلبي چون ما به صورت مکاني خفقان آور و هراس انگيز در آورده اند. من به عنوان فردي که در کشور خودش غريب است و به عنوان يک دموکرات در اقليت قرار دارد، فکر کردم تصوير کردن چنين فضايي از چشم يک بيگانه به بهتر شدن کار کمک مي کند. به همين خاطر قهرمان فيلم را يک خارجي قرار دادم. کسي که در تاريخ نزديک کشور خودش نيز واقعه اي مشابه را تجربه کرده، آدمي که در استانبول نه يک يوناني کامل و نه بومي محسوب نمي شود. او براي ديدن استانبولي به اين شهر آمده که از وراي داستان هاي پدرش شناخته است. ولي با واقعيت خشونت بار جامعه ترکيه و اين شهر برخورد مي کند. و استانبول به عنوان قهرمان اصلي و پنهان اين قصه او را که بر اثر شوک روحي ناشي از مرگ پدر در کودکي و گم شدن معشوق دچار توهم شده، همچون سياه چاله مي بلعد.
        اما محبوبم استانبول در کنار اين نشانه ها فيلمي اديبانه و در يک کلام شاعرانه نيز هست. دو همکار ياسار در نوشتن فيلمنامه هر دو از نويسندگان و شاعران نام آور معاصر ترکيه به شمار مي روند. نديم گورسل متولد ١٩٥١ که فيلم بر اساس داستاني از وي به همين نام ساخته شده[منتشره در ١٩٨٦] دانش آموخته سوربن و دکتر در ادبيات است. او در پاريس زندگي وو در سوربن تدريس مي کند. او تاکنون ٩ کتاب نوشته و ٥ جايزه بين المللي و منطقه اي دريافت کرده است. عزّت ياسار نيز متولد ١٩٥١ استانبول و مترجم[هر سه کتاب پاسکال بونيتزر-همکار ژان کلود کاريه- را به ترکي برگردانده]، شاعر و منتقد سينماست. بنابر اين بيهوده نيست اگر فيلم را اثري درباره ريشه هاي ادبي استانبول نام بدهم. شهري که تا امروز سوژه اصلي فيلم هاي بسياري بوده، اما از من بپذيريد: هرگز آن را به اين شکل نديده ايد!
        موسيقي نيکوس کوپورگوس و بازي کاريوفيليا کارابتي-از بازيگران مشهور سينماي يونان- از نقاط قوت فيلم است. آرزو مي کنم بخت ديدار اين فيلم را داشته باشيد، تا در فرصتي ديگر به نقد و بررسي کامل تر آن بنشينيم. تا آن روز بخت تماشاي محبوبم استانبول را برايتان آرزومندم.
        ژانر: درام، راز آميز، سياسي.


        زماني آوازخوان بودم/آوازخوان Quand j'étais chanteur
        نويسنده و کارگردان: زاويه جيانولي. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: يوريک له سوکس. تدوين: مارتن جيوردانو. طراح صحنه: فرانسوا رنو لابارت. بازيگران: ژرار دپارديو[الن مورو]، سسيل د فرانس[ماريون]، مايتو آمالريس[برونو]، کريستين سيتي[ميشله]، پارتريک پينيو[دانيل]، آلن شانون[فيليپ مارياني]. ١١٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: The Singer. نامزد نخل طلاي جشنواره کن، برنده جايزه سزار بهترين صدابرداري و نامزد ٦ جايزه ديگر، برنده جايزه لومير بهترين بازيگر/دپارديو، برنده جايزه اتوال د اُر/ستاره طلايي بهترين بازيگر زن/سسيل د فرانس.
        آلن آوازخواني ٥٠ ساله و موفق است که در باشگاه معروف شهر به صحنه مي رود. يک شب، زني موطلايي در ميان تماشاگران توجه او را به شکلي باورنکردني جلب مي کند. هر چه مي کند قادر به فراموش کردن او نيست و سرانجام موفق مي شود با او از نزديک آشنا شود. ماريان از از رفتار پر احساس و دوستانه آلن نسبت به خود تحت تاثير قرار گرفته و او نيز عکس العملي دوستانه از خود بروز مي دهد. رفته رفته رابطه اين دو نفر صميمانه و نزديک تر مي شود، اما ناگهان مانعي غير منتظره در برابرشان ظاهر مي شود. ماريان به شکلي تصادفي در نزد برونو- دوست آلن- کار مي کند و برونو نيز مخفيانه عاشق اوست....
        چرا بايد ديد؟
        بعضي فيلم ها ساخته مي شوند تا بازيگر اصلي ان مجال هنرنمايي بيابد و برخي محل عرض اندام نويسنده و کارگردان است. فيلم هايي که موفق مي شوند هر سه را در کنار هم داشته باشند، گاه تبديل به فيلم هاي به ياد ماندني مي شوند و آوازخوان يکي از آنهاست. فيلمي که فرصتي ديگر براي دپارديو فراهم کرده تا قدرت بازيگري اش را به نمايش بگذارد و از سوي ديگر فرصتي براي ما که با کارگرداني خوش ذوق و با استعداد آشنا شويم.
        زاويه جيانولي متولد ١٩٧٢ نويسنده، تهيه کننده و کارگردان فرانسوي است که با ساخت فيلم مستند و کوتاه در اوايل دهه ١٩٩٠ وارد سينما شد. اولين بار نامش در ١٩٩٤ با دريافت جايزه بهترين فيلم کوتاه از جشنواره کنياک براي Terre sainte شنيده شد. جيانولي عمده شهرت خود را مديون فيلم هاي کاري را که مي کني خيلي دوست دارم و مصاحبه[برنده جايزه سزار بهترين فيلم کوتاه] است. او در ٢٠٠٣ اولين فيلم بلند خود Les Corps impatient –نامزد اسکندر طلايي از جشنواره تسالونيکي-را ساخت و آوازخوان سومين فيلم بلند او پس از يک ماجرا[٢٠٠٥] است. طبيعي است که به فيلم هاي کوتاه وي دسترسي نداشته باشيم و فيلم هاي اول و دومش نيز پخش جهاني پيدا نکرده باشند. بنابراين از همين يکي سخن مي گويم. آوازخوان يک فيلم عاشقانه واقعي است. قصه کسي که خود را در نبرد زندگي شکست خورده مي داند و با اولين جرقه هاي عشق فرصت جمع و جور کردن خود را مي يايد. شايد به نظرتان اين قصه تکراري بيايد، قبول دارم. بسياري قصه ها روي کاغذ شبيه هم هستند و گاه هنگام تبديل شدن به فيلم نيز چنين مي شوند. اما آوازخوان در کنار عناصر داستان هاي عاشقانه ازشور و شهوت بگير تا تلاش براي زنده ماندن چيزهاي ديگري هم دارد. انتخاب درست نحوه روايت و حرف هايي که قصد زدن آن را دارد از اين عناصر متمايز کننده فيلم است. و از همه مهم تر پيرنگ هايي فرعي چون ستايش از شانسون هاي فرانسوي، نگراني آوازخواني در انتهاي راه از گسترش سليقه کارائوکه پسندي و زوال اجراي زنده در باشگاه ها و...از همه مهم تر آواز خواندن دپارديو است که شما را وادار مي کند آرزو کنيد در فيلم بعدي هم ترانه اي زمزمه کند. تماشاي زماني آوازخوان بودم براي بزرگسالان و ميان سالاني که از فيلم هاي پر هياهوي هاليوودي به تنگ آمده اند، فرصتي مغتنم و آرامش بخش است.به افرادي هم که هر سال از انتخاب دپارديو-يکي از زشت ترين مردهاي روزگار- به عنوان يکي از سکسي ترين هنرپيشه متعجب مي شوند، توصيه مي کنم آوازخوان را حتماً ببينيد. جواب در فيلم موجود است!
        ژانر: درام، عاشقانه، موسيقي.

        Comment

        • abadani69
          Senior Member
          • Aug 2005
          • 21339

          #1714

          جواز ازدواج License to Wed
          کارگردان: کن کواپيس. فيلمنامه: کيم بارکر، تيم راسموسن، وينس دي مگليو بر اساس داستاني از کيم بارکر و وين لويد. موسيقي: کريستوف بک. مدير فيلمبرداري: جان بيلي. تدوين: کاترين هيموف. طراح صحنه: جي اس. باکلي. بازيگران: رابين ويليامز[کشيش فرانک]، مندي مور[سدي جونز]، جان کراسينسکي[بن مورفيه، اريک کريستين اولسن[کارليسل]، کريستين تيلور[ليندسي جونز]، دي ري ديويس[جوئل]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
          بن مورفي و سدي جونز نامزد هستند و قصد دارند تا ازدواج کرده و تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي کنند. همه چيز براي ازدواج شان فراهم است از حمايت خانواده بگير تا شرايط مادي، اما مشکل کوچکي سر راه شان قرار داد. خانواده سدي به کليساي سنت آگوستين مي روند و کشيش آنجا به نام فرانک-براي حمايت از پيمان مقدس زناشويي که به آن ايمان دارد- حاضر به خواندن خطبه عقد اين دو نفر نيست. البته تا زماني که از حقيقي بودن عشق و رابطه ميان سدي و بن يقين حاصل نکرده است. آنها براي يک عمر زندگي رسمي در کنار هم بايد از امتحانات کشيش فرانک سربلند بيرون بيايند. به همين خاطر سدي و بن در دوره آموزش جناب کشيش به نام دوره آمادگي براي يک ازدواج سالم و موفق نام نويسي مي کنند. جناب کشيش هم در کمال نامردي تکاليفي شاق براي انجام دادن به آن دو محول مي کند و صد البته گاهي به شکلي سر زده براي گرفتن مچ آنها وارد منزل شان مي شود. به زودي مشخص مي شود که زوج جوان بايد قيد يک عمر زندگي خوب و خوش را از سر به در کنند، چون قبول شدن در اين امتحان کار ساده اي به نظر نمي رسد....
          چرا بايد ديد؟
          اگر طرفدار رابين ويليامز هستيد و او را کمديني توانا مي دانيد، يقين به تماشاي جواز ازدواج خواهيد رفت. ولي امکان دارد با اندکي سرخوردگي از سينما خارج شويد. چون اين فيلم از شاهکارهاي او محسوب نمي شود. ويليامز از بازيگراني است که فيلم هاي خوب و بد زيادي در کارنامه اش دارد و جواز ازدواج يکي از آن فيلم هاي متوسط اندکي رو به پايين اوست که بودن يا نبودنش فرق زيادي نمي کرد. ولي در زمانه اي که کمدي هاي خوب کم شده اند، بايد قدر همين يکي را دانست. چون شوخي هايي که عرضه مي کند از حال و هواي زمانه دور نيست. پدر فرانک شخصيتي متناقض و جذاب است. به جاي کتاب اسماني از اشعار خوانندگان رپ الهام مي گيرد، طرفدار و حامي سرسخت حرکت هاي افراطي است و آدم هاي دور و برش در کليسا هم همگي عجيب و غريبند. ولي در کنار اين شخصيت تمامي وقايع و پرسوناژهاي فيلم کليشه اي و جواز ازدواج آش هفت جوشي از همه فيلم هايي است که در يکي دو دهه گذشته ديده ايم. البته نبايد انصاف را کنار گذاشت و از يکي دو شوخي تازه آن صرف نظر کرد. مانند صحنه اي که سدي و بن براي عشق بازي خلوت کرده اند و سر خر معروف- پدر فرانک- از راه مي رسد، ولي به جاي قهرمانان فيلم رو به تماشاگران کرده و مي گويد: فکرش را هم نمي کنيد که بهتون اجازه بدهم اين صحنه ببينيد، مگر نه؟
          کن کواپيس متولد ١٩٥٧ بلويل، ايلي نويز از کارگردان هايي است که به شکلي موفق ميان دو دنياي تلويزيون و سينما مرتباً در حال رفت و آمد است. روشن ترين نقطه کارنامه او کمدي درام زندگي جنسي[١٩٩٥] است که جايزه اي هم از جشنواره فونيکس دريافت کرده، اما تماشاگران بيشتر ترجيح مي دهد او را با فيلم زن گفت، مرد گفت[١٩٩١، با شرکت شارون استون تازه کار در نقشي کوچک] و سريال Malcolm in the Middle به ياد بياورند. فروش ٤٣ ميليون دلاري تا اين لحظه براي او و بازيگران فيلمش اگر قدمي رو به جلو نباشد، لااقل شکست هم حسوب نمي شود. شما هم اگر وقت اضافه و پول اضافه اي در دسترس داريد مي توانيد صرف تماشاي آن بکنيد!
          ژانر: کمدي، عاشقانه.

          من کندي را مي خواهم I Want Candy
          کارگردان: استيون سورژيک. فيلمنامه: پيتر هويت، فيل هيوز، جمي مينوپريو، جاناتان ام. اشترن. مدير فيلمبرداري: کرايتون بون. تدوين: الکس مکي. طراح صحنه: تام براون. بازيگران: کارمن الکترا]کندي]، تام بروک[بگي]، تام رايلي[جو]، ميشله رايان[ليلا]، فليسيتي مونتاگو[مادر جو]، فيليپ جکسون[پدر جو]، ادي مارسان]داگ]، جان استندينگ[مايکل د ور]، جيمي کار[متصدي ويديو کلوب]، مکنزي کروک[دالبرگ]. ٨٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان.
          بگي و جو، دو جوان دانشجوي فيلمسازي که از رفتار استاد گنده دماغ شان-دالبرگ- سر خورده شده اند، براي رسيدن به هدف و آرزوي خود يعني ساختن فيلم آواره خيابان هاي لندن مي شوند. آن دو فيلمنامه اي هم نوشته اند و گمان دارند که با ساختن آن درهاي ثروت و شهرت به رويشان باز خواهد شد. ولي در گشت و گذارهاي شان با درهاي بسته زيادي مواجه مي شوند، تا اين که تهيه کننده اي ناموفق مقداري پول- به شرط حضور بازيگري خاص در نقش اول فيلم- در اختيار آنها مي گذارد. تنها اشکال کوچک اين ماجرا بازيگري است که وي خواستار حضورش در پروژه است: کندي فايو ويز معروف ترين بازيگرفيلم هاي پورنوي دنيا...
          چرا بايد ديد؟
          همان طور که در تبليغات فيلم آمده خودتان را براي ديدن بامزه ترين کمدي امسال آماده کنيد. البته اين جمله تبليغي به مقدار زيدي مبالغه آميز است، ولي باور کنيد که براي طرفداران کمدي هاي سکسي و هجويه هاي پشت صحنه اي در سال ٢٠٠٧ بهتر از اين ساخته نشده است. يک فيلم واقعاً مستقل و ارزان قيمت- فقط ١ ميليون پاوند بودجه- براي دومين فيلم بلند استيون سورژيک بازيگر، طراح صحنه، تهيه کننده و کارگردان که در زمينه ساخت فيلم ها و مجموعه هاي تلويزوين يد طولايي دارد و شهرتي مثبت براي ساخت Terminal City، Da Vinci's Inquest، Intelligence و Little Criminals به هم زده است. من کندي را مي خواهم يک کمدي نه چندان تازه و ناب درباره حوادثي است که بر سر بسياري از علاقمندان فيلمسازي در اروپا و آمريکا آمده: يعني کشيده شدن به سيستم توليد فيلم هاي پورنو!
          تعجب نمي کنيد اگر بگويم در هه ١٩٧٠ فيلمسازان نام دار بسياري نيز مرتکب اين کار شدند و کار به جايي رسيد که برخي از کارگردان هاي پر کار اين رشته در چشم تماشاگران و منتقدان صاحب سبک بصري خاص قلمداد شدند. راس مه ير فقط يکي از اين نمونه هاست که توانست با حفظ خط مرزي ميان فيلم هاي نيمه سکسي و سکسي شهرتي جهاني براي خود دست و پا کند. تينتو براس نمونه اروپايي اين دسته بود که هنوز هم فيلم مي سازد و گاه بازيگران مشهور نيز در فيلم هايش شرکت مي کنند. هدف اوليه چنين فيلمسازاني ساخت يک فيلم پورنوي داراي قصه-با چفت و بست هاي روايي معمول- است، چون موج رايج در اين صنعت! گرايش به سوي سر هم کردن صحنه هاي هم آغوشي با دم دست ترين خط داستاني دارد. پيرنگ هايي که گاه از يک لطيفه فراتر نيم روند. من کندي را مي خواهم اما چيزي وراي اين فيلم هاست. يک هجويه کامل از روابط پشت صحنه فيلمسازي که مصائب کارکردان ها و تهيه کننده هاي جوان و مستقل را براي ساخت اولين فيلم شان تصوير مي کند. سورژيک براي هر چه بيشتر شدن به سوژه خود، کوشيه تا فيلم را نيز از جهت ساختاري به فيلم هاي چنين دانشجوياني نزديک کند. از انتخاب بازيگران-غير از کارمن الکترا-، طراحي پوستر و حتي شوخي هاي پايين تنه اي فيلم همه در خدمت اين مهم هستند. صحنه هاي کمدي موقعيت فيلم مانند قانع کردن کندي براي حضور در پروژه و مهم تر از همه ساخت مخيفانه اين فيلم دور از چشم والدين و اولياي دانشکده از سکانس هاي جذاب فيلم هستند که براي گذراندن دو سيک ساعت و نيم توام با خنده از ته دل-البته براي کساني که از اين شوخي هاي لذت مي برند، نه عصا قورت دادگان زهد فروش- طراحي و اجرا شده اند. اگر از شيريني آمريکايي[وارث خلف کمدي سکسي هاي ايتاليايي] خوش تان مي آيد، من کندي را مي خواهم انتظار شما را مي کشد! آشنايان و دوستدرن الکتراي نازنين نياز به هيچ گونه تعريف و تشويق ندارند!
          ژانر: کمدي.


          باتلاق The Marsh
          کارگردان: جوردن بيکر. فيلمنامه: مايکل استوکس. موسيقي: اريک کيدسک، نيک داير. مدير فيلمبرداري: ديويد پراولت. تدوين: نيک روتوندو. طراح صحنه: ريموند لورنز. بازيگران: گابريله انور[کلر هالووي]، جاستين لوييس[نوآ پيتني]، فارست ويتاکر[جفري هانت]، پيتر مک نيل[فيليپ منوويل]، بروک جانسون[مرسي اوشيي]، جو دينيکول[برندان منوويل]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ کانادا.
          کلر هالووي نويسنده موفق کتاب هاي کودکان است. اما اين اواخر کابوس هاي هراسناک زندگي شغلي و شخصي اش را تحت تاثير خود قرار داده است. تصاوير وهم آلودي و تيره و تاري که مي بيند، تمامي آرامش اش را بر هم زده است. پس از پيشنهاد روان درمانگرش مبني بر رفتن به سفري تفريحي، تصميم مي گيرد تا به مزرعه رز مارش/گل مرداب در وستمورلند کانتي- که تصويرش را در تلويزيون ديده- برود. به نظر مي رسد اين مزرعه که در دل طبيعت و کنار يک مرداب قرار دارد و به نظر سرشار از آرامش است، دقيقاً همان چيزي است که کلر به آن نياز دارد. اما ناگهان اتفاقي غير منتظره رخ داده و کلر اسير اشباح يک پسربچه و دختري ١٢ ساله که در عمارت رز مارش هستند، مي شود. کلر که با ناشري محلي به نام نوا پيتني دوست است از وي کمک مي خواهد. سپس آن دو به سراغ مشاور امور فرا طبيعي به نام جفري هانت مي روند تا رازي را که در آن عمارت نهفته، کشف کنند. آنها به زودي شواهدي کشف مي کنند که به جنايتي در حدود ٢٠ سال قبل در آن محل اشاره دارد…
          چرا بايد ديد؟
          جوردن بيکر بازيگر نقش هاي کوچک سريال هاي تلويزيوني و باتلاق دومين فيلم وي در مقام کارگرداني پس از فيلم نگهيان برادرم[٢٠٠٤] است. يک فيلم ترسناک معمولي ٩ ميليون دلاري که بازيگر اسکاري خود را تباه کرده است. البته ويتاکر قبل از دريافت اسکار نيز به ندرت در فيلمي خوب که مجال بروز توانايي هايش را بدهد، ظاهر شده بود. استثناهايي چون گوست داگ در کارنامه وي اندک اند و انگشت شمار…
          قصه فيلم بيش از اندازه آشفته است تا جايي که تماشاگر مبهوت مي ماند آيا داستاني که کلر نوشته بعدها تبديل به کابوس وي شده يا داستان خود را بر اساس کابوس هايش درباره عمارت ميان مزرعه و باتلاق نزديک آن نوشته است. کارگردان فيلم ناتوان از نظم و نسق دادن و توجيه حوادث است. اغلب گره هاي داستان و اتفاق ها- مانند ديدن تصادفي عمارت رز مارش در تلويزيون- ناگشوده مي ماند و همه چيزهاي باقيمانده نيز به غايت کليشه اي است و فيلم به مدد هيجان سازي هاي کاذب پيش مي رود. بيکر حتي در ترسيم کاريکاتوري از شخصيت هاي قصه اش عاجز است. درباره شخصيت اصلي قصه در واقع هيچ نمي دانيم و مقدار اندکي اطلاعات در بخش پاياني فيلم به خورد تماشگر داده مي شود. در يک کلام باتلاق را مي شود به شکلي باور نکردني احمقانه خواند. باز هم بگويم؟ راستش با اين تفاصيل نمي دانم کسي رغبت ديدن اين فيلم را پيدا مي کند که من هم زحمت منصرف کردنش را به خودم بدهم؟
          ژانر: ترسناک، مهيج.

          Comment

          • 3azoozz
            Newbie
            • Sep 2007
            • 8

            #1715
            King Kong one of the Most Great Movies Ever.

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #1716
              هوشنگ درويش پور حسن کياده متولد 1334 بندر تركمن است. فوق ديپلم هنر دارد و فعاليت هنري خود را با فعاليت در تئاتر و ساخت فيلم هاي كوتاه آغاز كرده است. وي نخستين فيلم بلند خود- بخاطر مادرم- را با مشاركت آموزش و پرورش ساخت. در سال 1368 با توليد سال هاي اضطراب کوشيد تا توليد فيلم در شهرستان را سويه اي جدي بدهد و از 1370 با اکران عمومي سال هاي جواني وارد حيطه سينماي حرفه اي شد. درويش پور تاکنون فيلم هاي بي تو هرگز، هدف سخت و قصه دل ها را نوشته و کارگرداني کرده است. به مناسبت نمايش آخرين فيلم که قبلاً با نام حشره پروانه ساخت گرفته بود، نگاهي به اين فيلم و کارنامه درويش پور انداخته ايم....

              قصه دل ها
              نويسنده و کارگردان:هوشنگ درويش پور. مديرفيلمبرداري: محمود اكبري. تهيه کننده: منصور حيدري. بازيگران:حامد لک، ليلا اوتادي، مهدي اميني خواه، فلور نظري.
              خلاصه داستان: جواني تحصيل كرده اهل شمال، به دليل بي كاري به تهران مي آيد و در كارخانه اي مشغول كار مي شود. او با دختري آشنا مي شود، بي آن كه بداند او فرزند صاحب كارخانه است. يكي از بستگان دختر كه شيفته اوست از جوان مي خواهد تا از سر راهش كنار برود، اما جوان نمي پذيرد. حوادثي كه در پي مي آيد، زندگي جوان را دستخوش ناملايمات بسياري مي كند.
              شايد در چند سال گذشته هيچ گاه وضعيت اکران فيلم هاي ايراني به اين صورت نبوده و هرگز اين تعداد فيلم بد همزمان به نمايش در نيامده بود. فيلم هايي که کلاهي براي باران در ميان آنها تبديل به بن هور شود. قصه دل ها، سرگيجه و مسيح که هفته آينده درباره اش خواهم نوشت سه فيلم از بدترين توليدات سينماي ايران پس از انقلاب به شمار مي آيند. جالب اينکه پاي صحبت هريک از کارگردان هاي آنها هم که بنشينيد با افاضاتي رو به رو مي شويد که اگر کمي ساده لوح باشيم باورمان مي شود آنها مصلحان اجتماعي هستند و احتمالاً در اين مدت کوتاه که چنين فيلم هايي روي پرده رفته اند تعاريف علمي و زيباشناختي سينما تغيير کرده است. اما ظاهراً براي مسئولين سينما هم چنين است، کساني که در کمال ناباوري داعيه سينماي ملي و هزار حرف گنده دارند و حاصل کارشان روي پرده فيلم هايي چون قصه دل ها است.
              فيلم قصه دل ها در ابتدا حشره نام داشت و سازندگانش براي بزک کردن بيشتر و کشاندن مردم به سالن سينما ها براي آن نام قصه دل ها را بر گزيدند. فيلم ملودرامي دهه چهلي است و تماشاگر در مواجهه با آن به جاي اينکه در سينما اشک از چشم جاري کند دائم مي خندد و قهرمان هاي به ظاهر بي نواي فيلم را به سخره مي گيرد. قصه دل ها آن چنان فيلم ضعيفي است که نوشتن درباره آن بسيار دشوار است. نمي دانم از کجا شروع کنم اما در اولين مواجهه با چنين فيلم هايي آنچه بيش از همه مخاطب را آزار مي دهد داستان فيلم است.
              فيلم پيرنگي کاملا ساده لوحانه دارد. پسر فقيري که دلبسته دختري پولدار مي شود. رقيبي در ميان است که براي برداشتن پسر از سر راه دختر، او را معتاد مي کند. پسر اعتيادش را ترک مي کند و متوجه مي شود که مبتلا به ايدز است و خود را مي کشد. دختر هم که تاب دوري او را ندارد از پي اش مي رود. داستان فيلم به قدري بلاهت آميز است که حتي در دوره رونق بازار اين گونه فيلم ها- يعني فيلم هاي معروف به دختر و پسري- هم طرفداري نداشت و به احتمال زياد تهيه کنندگان فيلم چند سالي از غافله عقب مانده اند. در اين فيلم همه چيز به شکلي مضحک درست کنار هم چيده شده است. پسر در نگاه اول دل به دختر مي بازد و معلوم نيست از کجا به سادگي شماره تلفن او را پيدا مي کند و از همه جالب تر اينکه دختر هم گويي منتظر نشسته بوده تا بلافاصله با تلفن پسري عاشق او شود و الي آخر... باقي پيرنگ فيلم هم از الگو هاي فيلمفارسي پيروي مي کند، با اين تفاوت که حتي قادر نيست الگو هاي قديمي اين سينما را درست اجرا کند و دائم لنگ مي زند.

              فيلم از نظر ساختار از نازل ترين مجموعه هاي تلويزيوني پس مي ماند. کارگردان هيچ تکنيک مشخصي را براي فيلمش به کار نمي گيرد و تنها سعي مي کند هرچه بيشتر در دکوپاژ فيلمنامه فيلمش احساسات تماشاگر را به بازي بگيرد. احتمالاً کلي از پلان ها سر صحنه به فيلم افزوده شده تا تماشاگر را بيشتر تحت تاثير قراردهد.
              بازي بازيگران هم به غايت بد و نچسب است. البته اگر ديالوگ هاي اين فيلم را براي سر لارنس اليوير هم مي نوشتند او هم قادر نبود بازي بهتر از اين انجام دهد. اما به هرحال شما اين مسئله را بر ناشيگري بازيگران فيلم بيفزاييد که در خام ترين شکل ممکن مقابل دوربين حضور مي يابند. براي شاهد مثال هم توجه شما را محض نمونه به يکي از صحنه هاي فيلم جلب مي کنم که دختر و پسر پشت تلفن با يکديگر سخن مي گويند. در اين صحنه بازيگران حضور يافته اند که اداي يک جمله را بازي کنند و آن اينکه اگر تو نباشي من مي ميرم و...
              آنقدر احساسات بازيگران در اين صحنه خام و سردستانه است که تماشاگر در سينما نه تنها آن را باور نمي کند که قاه قاه بر آن مي خندد. يادم مي آيد روزي در سينماي ايران بحث از اين بود که ابتذال سينماي ايران را کم کم در بر مي گيرد. امروز اين ابتذال و ميل به ساده انگاري کاملا بر پيکره اين سينما سايه افکنده و ذره ذره آن را مي خورد. مسئولين دولتي هم که بدشان نمي آيد کلک اين سينما را بکنند. پس با استفاده از اين فرصت و حمايت از فيلمي مانند قصه دل ها به اين روند کمک نيز مي کنند.

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #1717
                هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي قرار گرفته است.
                معرفي فيلم هاي روز

                گنجشک کوچولو/اديت پياف/زندگي يک گل سرخ است La Môme
                کارگردان: اليويه داها. فيلمنامه: اليويه داها، ايزابل سوبلمان. موسيقي: کريستوفر گانينگ. مدير فيلمبرداري: تتسوئو ناگاتا. تدوين: ريشار ماريزي. طراح صحنه: اليويه رائوکس. بازيگران: ماريون کوتيار[اديت پياف]، سيلوي تستو[مامون]، پاسکال گرگوري[لويي باريه]، امانوئل سينه[تيتين]، ژان پل روو[لويي گاسون]، کوتيلد کورا[انت]، ژان پي ير مارتن[مارسل سردان]، کاترين الگره[لوييز]، مارک باربه[ريمون آسو]، ژرار دپارديو[لويي لپله]. ١٤٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ فرانسه، انگلستان، جمهوري چک. نام ديگر: La Vie en rose، Edith Piaf، The Passionate Life of Edith Piaf. برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره فيلم هاي عاشقانه شربورگ، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره هاليوود، برنده جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره سياتل و نامزد خرس طلايي جشنواره برلين.
                داستان زندگي اديت جيوانا گاسون [۱۹۱۵-۱۹۶۳] خواننده فرانسوي و مشهور اديت پياف يا گنجشک کوچولوي پياده روها. اديت کوچک در دوران جنگ جهاني اول به خاطر بي دقتي و فقر مادرش زندگي سختي را مي گذراند. زماني که پدرش از جبهه بازمي گردد او را با خود به نرماندي برده و به مادرش لوييز مي سپارد. اديت نزد لوييز که روسپي خانه اي بزرگ را اداره مي کند، در کنار فاحشه ها بزرگ مي شود. در سه سالگي چشمانش دچار عفونت شده و تا هفت سالگي نابيناست. بعد از زيارت مقبره سنت ترز توسط روسپي ها، اديت بينايي خود را بازمي يابد و تا آخر عمر به اين که سنت ترز حامي اوست، ايمان مي آورد. پس از مدتي پدر به سراغ مي مي آيد. اديت به واسطه پدر با دنياي نمايش و سيرک آشنا مي شود. پس از پاشيده شدن گروه نمايشگران، اديت و پدرش به سرگرم کردن مردم در خيابان مي پردازند تا ناني براي سير کردن شکم خود به چنگ آورند. اديت در ١٦ سالگي از پدرش نيز جدا مي شود و با دوستي به نام مامون زندگي مي کند. تا اين که يک روز لويي لپله کاباره دار با وي برخورد کرده و به اديت پيشنهاد خوانندگي در کاباره اش را به وي مي دهد. همو اوست که نام لو موم پياف/گنجشک کوچولو را براي وي برمي گزيند. اديت بعد از آشنايي با آهنگسازي سخت گير به نام آسو تحت تعليم وي قرار گرفته و به زودي شهرتي عظيم کسب مي کند. پس از ازدواجي ناموفق و از دست دادن دخترش در دو سالگي دل به مشت زني فرانسوي به نام مارسل مي سپارد. اما در روهاي اوج شهرت اش پس از يک تصادف رانندگي و ضربه عاطفي ناشي از مرگ نابهنگام محبوب در اثر سقوط هواپيما دچار ناراحتي جسمي و روحي مي شود. تزريق مدام مورفين او را بيشتر از پا مي اندازد. و سرانجام در ٤٧ سالگي از دنيا مي رود.
                چرا بايد ديد؟
                فيلم اديت و مارسل[١٩٨٣] کلود للوش را درباره عشق پر شور اديت پياف و مارسل سردان نديده ام. فيلمي که همسر للوش نقش اصلي آن را بازي مي کرد. با توجه به شناختي که از تبحر للوش در ساخت فيلم هاي عاشقانه دارم، حدس مي زنم که اديت و مارسل نيز فيلم خوبي بوده ولي از طرف ديگر يقين دارم که به پاي فيلم اليويه داها نمي رسد.
                گنجشک کوچولو که با نام زندگي يک گل سرخ است[يکي از محبوب ترين ترانه هاي پياف] در دنيا پخش شده، به اعتراف همه منتقداني اروپايي و آمريکايي يکي از بهترين فيلم هاي زندگي نامه اي سال هاي اخير است. فيلمي که قدرت خود را نه فقط از ترانه ها و آهنگ هاي جاوداني پياف، بلکه از فيلمنامه سنجيده، کارگرداني فخيم داها و بازي خيره کننده ماريون کوتيار مي گيرد. ماريون کوتيار براي رسيدن به چنين شاه نقشي مرارت هاي زيادي را به جان خريده است. از گريم سنگين پنج ساعت در صحنه هاي سالخوردگي پياف تا تراشيدن ابروهايش در صحنه هاي ميان سالي وي و تقليد بي عيب و نقص اش از نحوه آوازخواني و بازي با دست هاي پياف که از عوامل موفقيت اجراهاي او بودند.[شرط مي بندم در مراسم اسکار بعدي يکي از نامزدهاي اصلي بهترين بازيگر زن و احتمالاً برنده آن است].
                گنجشک کوچولو بي ترديد يکي از موفق ترين فيلم هاي فرانسوي دهه اخير است که تا اين لحظه در کشور خود بيش از ٥ ميليون نفر را به سالن هاي سينما کشانده و در فروشي ١٠ ميليون دلاري تا اين لحظه در آمريکا داشته است. اتفاقي که براي کمتر فيلم خارجي در ايالات متحده رخ مي دهد. اين فيلم مي تواند براي اليويه داهاي کارگردان-متولد ١٩٦٧ لا سيوتا- سکوي پرتاب فوق العاده باشد. کسي که در اوايل دهه ١٩٩٠ از مدرسه هنر مارسي فارغ التحصيل شده و پس از انجام کارهايي در زمينه نقاشي، ساخت ويديو کليپ و کار براي برخي از کمپاني معتبر مانند Virgin، EMI، Sony، Polygram به فيلمسازي روي آورده است. آخرين فيلمي که از وي ديده ام قسمت دوم رودخانه سرخ به نام فرشته آخر زمان[با شرکت ژان رنو و بر اساس داستان پر فروش ژان کريستف گرانژه] بود. داها در فيلم هاي قبلي خود ثابت کرده که بر کار با مديوم و ژانر اشراف داد. همان گونه در گنجشگ کوچک با وجود سابقه طولاني اش در ويديو کليپ سازي مي کوشد تا از قراردادهاي رايج آن دوري کند و حتي در اولين اجراي بزرگ صحنه اي اديت پياف صداي او را حذف و به نمايش احساسات خواننده و بازيگر به همراه موسيقي بسنده مي کند.
                اديت پياف نه فقط براي فرانسويان، بلکه براي اروپا و در مقطعي آمريکا، نماد يک نسل، يک روحيه و انساني پرشور است که الهام بخش کسي چون ژان کوکتو براي نوشتن نمايشنامه زيباي بي اعتنا مي شود. در معرفي استعدادهايي چون شارل آزناوور و ايو مونتان[دو خواننده کبير شانسون هاي فرانسوي] سهمي بزرگ دارد-چيزي که در اين فيلم به آن پرداخته نشده- و دوستاني بزرگ در در ميان هنرمندان دو سوي اقيانوس و حتي سياستمداران دارد.
                داها براي ترسيم کردن زندگي پر فراز و نشيب و توام با تلخ کامي هاي متعدد پياف روندي کرونولوژيک انتخاب نکرده و مرتباً در حال رفت و برگشت ميان گذشته و حال است. اتفاقي که اندکي ذهن بيننده را دچار آشفتگي مي کند، با اين وجود سعي او و تدوين گرش همواره اين است تا ساختاري بديع و منسجم به اثر بدهند و به ميزان بسيار زيادي هم موفق مي شوند. اشاره مي کنم به صحنه اي که اديت از مرگ مارسل آگاه مي شود و پا به صحنه اي خيالي در انتهاي راهروي خانه اش مي گذارد تا ترانه اي غمگنانه بخواند. يقين دارم کارگردان ها و حتي فيلمنامه نويسان زيادي از چنين زندگي نامه اي در نهايت مجموعه اي از اجراهاي يک خواننده و ساختاري ميان کنسرت و کليپ مي ساختند. اما داها آن را تبديل به يک اثر حماسي و حتي گوشه گيرانه درباره شخصيت اصلي آن مي کند. کسي که براي فرانسوي ها نه فقط يک شمايل بلکه اسطوره اي قرن بيستمي است. خواننده اي که هنوز ترانه هايش در گوشه کنار کشور- و دنيا البته- زمزمه مي شود. داها بسيار تلاش مي کند به جاي ترسيم زندگي نامه اي کامل از پياف شخصيت واقعي او و محنت هايش-الکلي بودن و بعد اعتياد به مورفين- را ترسيم کند و در اين کار به اوج موفقيت نيز مي رسد. گنجشک کوچک از نظر ساختار بصري با وجود سادگي اش نيز کاري فوق العاده و بديع در ژانر فيلم هاي زندگي نامه اي است که اگر با پياف آشنا باشيد لذت تماشاي آن صد چندان مي شود. به خصوص که انتخاب بسيار دقيق و هوشمندانه داها از ميان اين همه ترانه با شکوه وي، شما را وادار به همراهي با فيلم و زمزمه در سالن تاريک يا خلوت خانه تان به هنگام تماشاي فيلم مي کند. فيلم با ترانه Non, Je Ne Regrette Rien به پايان مي رسد و با تماشاگر چنان رفتار مي نمايد که انگار پياف هميشه زنده خواهد بود. پس دل به آواي اديت پياف بسپاريد!
                ژانر: زندگي نامه، درام، موسيقي.

                Comment

                • abadani69
                  Senior Member
                  • Aug 2005
                  • 21339

                  #1718

                  </STRONG>في گريم Fay Grim</STRONG>
                  نويسنده و کارگردان: هال هارتلي. موسيقي: هال هارتلي. مدير فيلمبرداري: سارا کاولي. تدوين: هال هارتلي. طراح صحنه: ريچارد سايلوارنز. بازيگران: پارکر پوزي[في گريم]، جف کولدبلام[فولبرايت]، سافرون باروز[جوليت]، الينا لاونسوهن[ببه کونچالوفسکي]، لئو فيتزپاتريک[کارل فاگ]، توماس جي رايان]هنري فول]، دي. جي. مندل[پدر لانگ]، ليام آيکين[ند گريم]، مگان گاي[مدير]، ياسمين طباطبايي[ميلا]، چاک مونتگمري[آنگوس جيمز]، جيمز اوربانياک[سايمون گريم]، جان کئوگ[داديار]، کلوديا مايکلسن[قاضي]. ١١٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، آلمان. برنده جايزه انتخاب تماشاگران از جشنواره ريور ران.
                  في گريم، مادري مجرد است که با پسر نوجوانش در وودسايد، کوئينز زندگي مي کند. او نگران است مبادا پسر١٤ ساله اش راهي را در پيش بگيرد که پدرش هنري فول برگزيده بود. کسي که هفت سال قبل ناگهان ناپديد شده و سايمون- برادر في- به دليل کمک به او براي فرار از چنگ قانون محکوم به ده سال زندان شده است. سايمون که شاعري موفق و نامزد جايزه نوبل است، در طول سال هاي گذشته به هنري فول و زندگي او با خواهرش فکر کند. نتيجه اي که عايد سايمون شده اين است: هنري فول کسي نيست که تظاهر به بودن آن مي کرد. اين ظن با پيدا شدن سر و کله فولبرايت-مامور CIA- قوي تر شده و به زودي سيمونو خواهرش في يقين حاصل مي کنند که هنري جاسوسي بين المللي و صاحب اطلاعاتي گران قيمت بوده است. فولبرايت که شايعه مرگ هنري را باور ندارد، از في مي خواهد تا در يافتن دفترچه خاطرات هنري به وي کمک کند. في در ازاي آزادي برادرش از زندان حاضر به همکاري مي شود. اما غافل از اين که کار تحويل گرفتن دفتر خاطرات هنري از مامورين دولتي فرانسه کار چندان راحتي نيست. چون بعد از رسيدن به پاريس، زني مرموز به نام جوليت با وي تماس گرفته و خواستار دفتر خاطرات هنري مي شود. به زودي مشخص مي شود که تمامي سرويس هاي اطلاعاتي دنياي غرب به دنبال يافتن هفت دفترچه خاطرات هنري فول هستند. دفترهايي که مي تواند کمکي بزرگ به ريشه کني تروريسم بنمايد، اما هنري فول که نزد تروريستي عرب پنهان شده نيز خواستار بازپس گرفتن آنهاست...
                  چرا بايد ديد؟
                  اگر با هال هارتلي-يکي از با استعدادترين فيلمساز مستقل امروز آمريکايي- آشنا هستيد و فيلم هنري فول[١٩٩٧ برنده نخل طلاي بهترين فيلمنامه و نامزد نخل طلاي بهترين فيلم از جشنواره کن] او را ديده ايد، با قهرمان اصلي فيلم فعلي و خانواده اش آشنا هستيد. و اگر چنين نيست، باز هم مي توانيد آن را به عنوان فيلمي مستقل تماشا کنيد. چون هارتلي قصه اي کاملاً مستقل و غير قابل حدس براي فيلم آخر خود فراهم کرده است.
                  هنري فول يکي از بهترين فيلم هاي کارنامه هال هارتلي بود، اما چند فيلمي که پس از آن ساخت نتوانست توفيق آن را تکرار کند. به نظر مي رسد که هارتلي هشت سال بعد از هنري فول بار ديگر به سراغ عوامل موفقيت آميز آن فيلم را رفته تا بار ديگر جايگاه و موقعيت خود را به دست آورد. اما با وجود فيلمنامه و ساختار مناسبي بکه برگزيده، توفيق زيادي به کف نمي آورد. فيلمنامه في گريم پر از دقايق و ديالوگ هاي خوب است، بازيگران همگي سر جاي خود هستند، لوکيشن هاي متعدد و چشم نواز در فيلم کم نيست، اما يک چيز در يان ميان به عمد ناديده گرفته شده و آن ظرايطف ژانري است که براي کار انتخاب شده است. يعني ژانر مهيج و جاسوسي که قواعد و قراردادهاي سخت و منسجمي دارد، ولي هارتلي کوشيده تا رنگي تازه به آنها بزند. رنگي که فاقد هيجان لازمه است و بيننده را درگير اثر نمي کند. گفتم تعمدي در کار است، بهتر است از لغت دهن کجي استفاده کنم. چون استفاده مسرفانه هارتلي از زوايه هاي پر شيب انتخاب شده در کل فيلم کارآيي خود را از دست مي دهد[مقايسه با استفاده درست و کلاسيک کارول ريد از زواياي کج در صحنه تعقيب هري لايم در مرد سوم] و از همه بدتر نشانه هاي معاصر از قبيل ارتباط هنري فول و دفترخاطرات وي با افغانستان، CIA و الي آخر که متاسفانه به اندازه ها اکشن هاي پول ساز معاصر قانع کننده هم نيستند. تنها نکته جالب گرد آمدن نمايندگان تقريباً همه سازمان هاي گل درشت جاسوسي دنيا در استانبول است که گويا همه در يک جبهه قرار دارند و کشته شدن شان توسط بمبي که بنيادگرايان مسلمان کار گذاشته اند. اگر مقصودهارتلي حت تمسخر روابط اين چنيني بوده-که شک دارم- باز هم نتوانسته به هدف خود نزديک شود. چون بر خلاف نظر او تنها چيزي که نصيب تماشاگر خو کرده به کليشه هاي ژانر جاسوسي مي شود، ملال و کسالت است. چون اکشن از ميان رفته[به وسيله کند کردن حرکت پرسوناژها و تقليل دادن سکانس هاي در حد يک فتو رمان] است. البته کساني که شيفته بي چون و چراي آثار او هستند، شايد از ديدن في گريم لذت ببرند. ولي تعداد چنين آدم هايي يقيناً اندک است و فروش ١٢٦ هزار دلاري فيلم نيز همين را مي گويد. تنها چيزي که شخصاً مرا وادار به ديدن فيلم کرد، چهره و بازي سافرون باروز و پارکر پوزي بود. شما هم بگرديد تا دلايل خودتان را پيدا کنيد!
                  ژانر: اکشن، مهيج.

                  Comment

                  • abadani69
                    Senior Member
                    • Aug 2005
                    • 21339

                    #1719

                    مرا مي کشي You Kill Me
                    کارگردان: جان دال. فيلمنامه: کريستوفر مارکوس، استيون مک فيلي. موسيقي: مارچلو زارووس. مدير فيلمبرداري: جف جور. تدوين: اسکات چستنات. طراح صحنه: جان داندرتمن. بازيگران: بن کينگزلي[فرانک فلنچيک]، تئا ليوني[لورل پيرسون]، لوک ويلسون[تام]، فيليپ بيکر هال[رومن کرژمينسکي]، دنيس فارينا[ادوارد اوليري]، بيل پولمن[ديو]، مارکوس تامس[استف چيپريانسکي]، آليسون سيلي اسميت[دوريس]. ٩٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                    فرانک فلنچيک در شهر بوفالو زندگي مي کند. تنها شغلي که در زندگي دوست داشته و آن را خوب نيز انجام داده، آدم کشي است. ولي پس از سال ها کار براي عمو رومن- تبهکار لهستاني تبار- به خاطر اعتياد شديد به الکل در حال از دست شغل و موفقيت خويش است. فرانک پس از به خواب رفتن بر اثر مستي هنگام آخرين ماموريت، از سوي عمو رومن و استف براي ترک اعتياد به سن فرانسيسکو فرستاده مي شود. فرانک در آنجا به کلاس هاي گروه درماني رفته و سعي مي کند تا از مشروب دوري کند. در يکي از جلسات با تام آشنا شده و با وي دوست مي شود. اما برخورد با لورل پيرسون به وي انگيزه اي شديد براي ترک مشروب مي دهد. اما وسوسه نوشيدن او را راحت نمي گذارد و از سويي براي داشتن لورل-يعني کسي که براي اولين بار در زندگي عاشق شدن را با وي تجربه کرده- خود را ملزم به گفتن حقيقت مي بيند. همزمان کسب و کار خانوادگي عمو رومن به خاطر کوتاهي فرانک در کشتن رقيب وي-ادوارد اوليري ايرلندي تبار- به مخاطره افتاده و ادوارد تصميم به از ميان بردن وي دارد. لورل نيز که عاشق فرانک شده، بعد از اطلاع يافتن از پيشه وي و قصدش مبني بر ترک اعتياد تصميم مي گيرد تا در کنار وي بماند. اما فرانک ناگهان سن فرانسيسکو را ترک مي کند، چون خبرهايي ناجور از بوفالو دريافت کرده و خود را نيز قادر به ترک مشروب نمي بيند. فرانک در بوفالو با استف که در خانه اش مخفي شده، روبرو و مي فهمد که عمو رومن و بقيه گروه به دست اوليري و دار و دسته اش به قتل رسيده اند. اوليري که از بازگشت فرانک خبردار شده، فردي را براي کشتن وي مي فرستد. اما سربزنگاه لورل-که توسط فرانک آموزش ديده بود- سر رسيده و آدمکش را خلع سلاح مي کند. فرانکو نيز بعد از کشتن اوليري به همراه لورل به سن فرانسيسکو بازمي گرد تا بار ديگر ر کلاس هاي ترک اعتياد شرکت کند.
                    چرا بايد ديد؟
                    جان دال متولد ١٩٥٦ از کارگردان هاي کم و با استعدادي است که با اولين فيلمش مرا دوباره بکش[١٩٨٩] نشان داد که شيفته ژانر نوآر و آدم کش هاي حرفه اي و غير حرفه اي است. تعقيب اين راه منجر به ساخته شدن فيلم هاي مهم و با ارزشي چون آخرين اغوا و رد راک وست شد که آوازه نام او را در سراسر دنيا به عنوان وارث شايسته نوآر سازان آمريکايي پراکند. کسي که با به روز کردن قراردادهاي اين ژانر سعي در احياي آن داشت و موفق هم بود. اين تجربه گرايي منجر به خلق فيلمي چون فراموش نشدني نيز شد که از تلفيق نوآر با گونه علمي تخيلي پديد آمده بود. قماربازان با وجود عدم تعلق به ژانر نوآر فيلم خوش ساخت و هوشمندانه اي بود، ولي جان دال نيز ناخواسته اسير سيستم فيلمسازي هاليوود شد. Joy Ride و آخرين حمله ناگهان طرفداران او را نوميد کرد و به نظر مي رسيد که فيلمساز مستعد ديگري در حال خود ويرانگري است. ولي خوشحالم به اطلاع دوستداران او برسانم که: خانم و آقايان، جان دال هميشگي بار ديگر روي فرم و با فيلمي کمدي/جنايي بازگشته است!
                    مرا مي کشي يک فيلم کوچک و کم هزينه[٤ ميليون دلار] است که در ٢٦ روز ساخته شده و داستان طنز آميز آدم کشي است که قدرت خوب کشتن را از دست داده است. کسي که تنها حسرت وي نه از ميان بردن آدم ها، بلکه همان طور که خودش مي گويد از اين که آنها بد کشته ناراحت است!
                    مرا مي کشي بيش از آن که فيلمي خشن باشد، طناز است و با کمال تعجب طنازترين شخصيت آن يک قاتل خونسرد و الکلي است که عاشق هم مي شود. از اين نظر مي توان فيلم را شبيه اين را تحليل کن و يا آن را تحليل کن با بازي رابرت دنيرو يا گاوباز با شرکت پيرس برازنان دانست و به شکلي ساده انگارانه ملودرامي فرض کرد که آدم کش الکلي طي آن با يافتن عشق، مهارت سابق خود را نيز به کف مي آورد. ولي کافي است صحنه هاي جلسات گفتار درماني و بازي خيره کننده کينگزلي دقيق بشويد تا قدرت جان دال را در ساخت صحنه هاي کمدي دريابيد. مخصوصاً زماني که فرانک به آدم کش بودن خودش اعتراف مي کند و کک کسي نمي گزد!
                    تنها اشتباه فيلم حضور ويلسون و لئوني است و نقطه قوت آن بازي دو کهنه کار مثل فارينا و بيکرهال در نقش تبهکاران رقيب که حس و حالي زيبا به فيلم داده است. مرا مي کشي يقيناً دوستداران سرسخت دال-مثل اينجانب- را کاملاً راضي نخواهد کرد، ولي همين هم به نشانه بازگشت وي به فرم قابل قبول است. اطمينان دارم فيلم بعدي کمتر از کارهاي به ياد ماندني پيشين وي نخواهد بود. ولي تا آن روز توصيه مي کنم از همين يکي غافل نشويد!
                    ژانر: کمدي، جنايي، مهيج.


                    بهشون شليک کن/همه را بکش Shoot 'Em Up
                    نويسنده و کارگردان: مايکل ديويس. موسيقي: پل هسلينگر. مدير فيلمبرداري: پيتر پائو. تدوين: پيتر آموندسون. طراح صحنه: گري فروتکاف. بازيگران: کلايو اوئن[اسميت]، پل جياماتي[هرتز]، مونيکا بللوچي[دونا کوينتانو]، استيون مک هتي[همرسون]، دانيل پيلون[سناتور راتلج]، سيدني منده گيبسون[بابي اليور]، جولين ريچينگز[مادر بچه]. ٨٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                    مردي به نام اسميت هنگام انتظار در ايستگاه اتوبوس و خوردن هويج! شاهد تعقيب زني آبستن توسط مردي خشن مي شود. مرد قصد دارد او را به قتل برساند، و بر زبان آوردن دشنامي به اسميت سبب دخالت او مي شود. اسميت مانع از کشته شدن زن مي شود، اما دوستان مرد از راه رسيده و تيراندازي به قصد کشتن زن و اسميت آغاز مي شود. همزمان زن کودک را به دنيا مي آورد، ولي با وجود مهارت اسميت هنگام فرار کشته مي شود. اسميت ناچار کودک را با خود مي برد و زماني که مي فهمد آدم کشي به نام هرتز و گروهش در صدد از ميان بردن کودک نيز هستند، ناچار به حفظ او مي شود. اسميت براي يافتن سر پناه و شخصي که در اين کار به وي کمک کند به سراغ روسپي زيبايي به نام کوينتانو مي رود. هرتز نيز که در کار خود پر تجربه است، به سراغ کوينتانو مي رود. حاصل کار کشته شدن افراد هرتز در روسپي خانه است. بعد از اين واقعه اسميت و کوينتانو با يکديگر همراه مي شوند، اما هرتز نيز که از شليک اسميت جان سالم به در برده با اجير کردن افرادي بيشتر سر به دنبال آن دو مي گذارد. اسميت به زودي کشف مي کند که هرتز جزئي از ماشين آدمکشي صاحب يک شرکت اسلحه سازي و سناتوري فاسد به نام راتلج است و توطئه اي بسيار بزرگ براي کشتن کودک تازه به دنيا آمده و خود او طراحي شده است....
                    چرا بايد ديد؟
                    اگر به دنبال يک اکشن کاملاً فانتزي و سرشار از انرزي هستيد، مايکل ديويس با بهشون شليک کن فرصتي ناب و دست اول در اختيارتان مي گذارد. دنبال منطق نگرديد، همين طور آقاي براون که بعد از معرفي اسميت همه انتظار ورودش را مي کشند. بهشون شليک کن سرشار از ديالوگ هاي بامزه، هنرپيشه هاي دوست داشتني، تير و ترقه در کردن هاي ديدني و همه آن چيزهايي است که از يک فيلم اکشن امروزي انتظار مي رود. فيلمي که خشونت آن چيزي در حد کارتون هاي باگزباني است، و قهرمانش نيز به جا و بي جا هويجي گاز مي زند.[ما که نفهميديم اين همه هويج را وسط اين همه تير و ترقه از کجاپيدا مي کند] و گاه از آن به عنوان اسلحه اي کشنده استفاده مي کند و در پايان فيلم هم زماني که انگشتان خرد شده، جاي انگشتاني را که بايد ماشه هفت تير را بکشد، مي گيرد. شايد باور کردنش سخت باشد ولي قهرمان بريتانيايي فيلم در طول ٨٠ دقيق نزديک به ١٠٠ را قلع و قمع مي کند، آن هم به بديع ترين اشکال ممکن تا جايي که تحسين رقيبي چون هرتز را هم برمي انگيزد.
                    مايکل ديويس متولد ١٩٦١ است و تا امروز ٦ فيلم بلند ساخته که هر کدام به گونه اي در گونه کمدي جاي مي گيرند. برجسته ترين نقطه کارامه ديويس دومين فيلم او به نام هشت روز هفته است کخ در ١٩٩٧ جوايزي از جشنواره اسلم دنس، ويليامزبرگ بروکلين و هرموسا به دست آورده است. بهشون شليک کن آخرين فيلم او و تا اين لحظه پر سر و صداترين آنهاست که به نوعي اظهار ارادتي کميک به فيلم پوست کلفت جان وو و صحنه نجات بچه توسط چاو يون فت محسوب مي شود. کلايو اوئن از بازيگران خوش آتيه روزگار ماست که بعد از فيلم فرزندان انسان بار ديگر در قالب آدم کش خونسرد بريتانيايي فرو رفته و بر خلاف بسياري از همتايانش زباني گزنده نيز دارد. به عنوان مثال:
                    کوينتانو: تو کي هستي؟
                    اسميت: من يک لله انگليسي ام و خطرناک هم هستم.

                    البته هرتز و بقيه شخصيت ها هم سهم خود را اين طنز گرفته اند. همسر هرتز وقت و بي وقت به واسطه موبايل با او در تماس است تا جايي که هرتز به يکي از افرادش مي گويد: مي دوني چرا اسلحه از همسر بهتر است؟ چون مي توني روي اسلحه صدا خفه کن نصب کني!
                    توصيه مي کنم براي يک ساعت و نيم تفريح و خنده ناب به تماشاي بهشون شليک کن برويد و از شيمي بانو بلوچي و اوئن هم لذت ببريد. به حرف منتقدان سخت گيري که مخالف تفريحات سالم هم هستند، گوش ندهيد!
                    ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي، جنايي، مهيج.

                    Comment

                    • abadani69
                      Senior Member
                      • Aug 2005
                      • 21339

                      #1720

                      بدبياري Knocked Up
                      نويسنده و کارگردان: جاد ايپتاو. موسيقي: جو هنري، لودون واينرايت. مدير فيلمبرداري: اريک آلن ادواردز. تدوين: کريگ الپرت، برنت وايت. طراح صحنه: جفرسون سيج. بازيگران: ست روگن[بن استون]، کاترين هيگل[آليسون اسکات]، پل رود[پيت]، لزلي مان[دبي]، جيسون سگال[جيسون]، هارولد راميس[پدر بن]، جي باروکل[جي]، جونا هيل[جونا]. ١٢٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                      آليسون اسکات که در يک شبکه تلويزيوني کار مي کند، پس از دريافت خبر ترفيع شغلي و حضور در برابر دوربين تصميم مي گيرد تا به همراه خواهرش دبي به يک بار رفته و جشن بگيرد. در کافه با پسري به نام بن استون آشنا شده و دير وقت به همراه او به خانه بازمي گردد. فرداي آن روز بن در خانه دبي چشم مي گشايد. آن دو شب گذشته با هم عشق بازي کرده اند، اما ظاهراً در هشياري بن مرد دلخواه آليسون نيست. آن دو از هم خداحافظي مي کنند. ولي چند هفته بعد، آليسون هنگام ضبط برنامه دچار حالت تهوع شده و کشف مي کند که آبستن شده است. تنها دليل اين اتفاق بد شانسي است، چون هنگام معاشقه با بن از خير کاندوم گذشته اند!
                      آليسون با وجود شوک اوليه و آگاهي از اين امر که در صورت چاق شدن شغل مجري گري را از دست خواهد داد، تصميم دارد کودک را حفظ کند. ناچار با بن تماس مي گيرد، اما همان گونه که در آغاز تشخيص داده بود بن فردي بيکار و عاطل و باطل است که با دوستان همخانه اي خود زندگي را به کشيدن مواد مي گذراند. آليسون و بن از نظر نوع زندگي هيچ سنخيتي با هم ندارند، با اين حال آليسون خوش ندارد فرزند بدون پدر داشته باشد…اما کنار آمدن با جوان بي مسئوليتي چون بن اصلاً کار ساده و راحتي نيست...
                      چرا بايد ديد؟
                      خوش دارم ميزان تعجب مرا زماني که فهميدم اين فيلم ٣٣ ميليون دلاري بي بو و خاصيت توانسته بيش از ١٤٠ ميليون دلار در اکران آمريکا به دست بياورد، حدس بزنيد. دومين فيلم بلند جاد ايپتاو متولد ١٩٦٧ نيويورک بعد از موفقيت خيره کننده باکره ٤٠ ساله که قرار است از اتفاقي که مي توان با يک سقط جنين کوچولو از شر آن خلاص شد-يعني کمي تا قسمتي حامله شدن توسط فردي مسئوليت ناپذير-و در واقع دستمايه يک تراژدي و دست کم يک فيلم ملودرام است داستاني کميک حاصل شود. نتيجه هم فيلمي است پر از گفتار لغو چند پسر و مرد عاطل و باطل که يکي از آنها بالاخره راه صلاح را به کمک يک زن پيدا مي کند. تنها نتيجه اي که بعد از تماشاي اين فيلم و اطلاع از موفقيت آن عايد من شد، وقوف به سقوط معيارهاي کمدي سازي و تماشاي آن در آمريکا بود و بس! بنابر اين وقت خودم و شما را با مذمت آن نمي گيرم. چون شايسته بدگويي هم نيست. همه چيز در اين فيلم در حد يک فاجعه است از انتخاب هنرپيشه هاي لايتچسبک آن تا شوخي هاي پر از فحش و فضحيت اش…
                      ژانر: درام، کمدي، عاشقانه.


                      داستان ميلاد مسيح The Nativity Story
                      کارگردان: کاترين هاردويک. فيلمنامه: مايک ريچ. موسيقي: ميکائيل دانا. مدير فيلمبرداري: اليوت ديويس. تدوين: رابرت کي. لمبرت، استوارت لوي. طراح صحنه: استفانو ماريا اورتولاني. بازيگران: کيشا کسل هيوز[مريم]، اسکار ايزاک[يوسف]، هيام عباس[آنا]، شاون تاوب[يوآخيم]، کياران هيندز[هرود]، شهره آغداشلو[اليزابت]، استنلي تاونزند[زکريا]، الکساندر سيدج[جبرئيل]، نديم ساوالا[ملکيور]، اريک ابوناي[بلشاذر]. ١٠١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Nativity. برنده جايزه بهترين صدابرداري از جشنواره هارتلند، برنده جايزه وقار و ميلاد مسيح از مراسم مووي گايد، نامزد جايزه بهترين بازيگر جوان/کيشا کسل هيوز از مراسم هنرمندان جوان.
                      مريم به هنگام نامزدي با يوسف نجار، جبرئيل بر وي ظاهر شده و به وي مي گويد که به شکلي غير عادي آبستن است. او انساني برگزيده است که بايد پيامبر خدا را به دنيا بياورد. اما حاملگي مريم از سوي اطرافيان وي برخوردي مثبت دريافت نميکند. همزمان پادشاه هرود توسط معبران خبردار مي شود که سلطنت اش توسط کودکي که قرار است به زودي متولد شود، نابود خواهد شد. او براي جلوگيري از اين اتفاق دستور به کشتن نوزادن پسر مي کند و مريم براي حفاظت از کودکش به همراه يوسف پا در راه سفري پر مخاطره مي گذارند...
                      چرا بايد ديد؟
                      درباره داستان زندگي عيسي مسيح فيلم هاي بسيار زيادي ساخته شده و ظاهراً قرار نيست تا نقطه پاياني بر اين چرخه توليد گذاشته شود. آخرين محصول قابل اعتنا در اين گونه فيلم مل گيبسون بود که ساختاري قابل اعتنا داشت و زمينه ساز جنجال هم شد. و اينک با فاصله زماني اندکي بار ديگر فيلمي از زندگي آن حضرت به نمايش در آمده و اولين چيزي که توجه بيننده را جلب مي کند حضور کارگرداني مونث در پشت سکان هدايت پروژه است.
                      کاترين هاردويک متولد ١٩٥٥ تگزاس، که مشاغلي چون تهيه کنندگي، دستيار کارگرداني، نويسندگي و طراحي صحنه را در کارنامه دارد و با فيلم سيزده در سال ٢٠٠٣ به صف کارگردان ها پيوسته است. سيزده که درامي درباره دختري نوجوان بود براي هاردويک آغازي جالب توجه بود که ١٢ جايزه از جشنواره هاي بين المللي براي وي به ارمغان آورد. اما فيلم بعدي او ارباب داگ تاون[٢٠٠٥] که درباره مشتي نوجوان اسکيت سوار بود نه از نظر مالي و نه از نظر هنري موفقيتي به دنبال نداشت. داستان ميلاد مسيح سومين فيلم هاردويک است که با وجود به کار گرفتن داستاني بسيار آشنا تا اين لحظه توانسته بيش از ٣٧ ميليون دلار در اکران آمريکا به دست آورد. هر چند اين ميزان براي فيلمي که ٣٥ ميليون دلر خرج توليد آن شده، رقم مناسبي نيست. ولي با توجه به عواملي که به آنها اشاره شد، شکست کامل نيز محسوب نمي شود. دليل اين کار دلبستگي سازنده آن به قصه و استفاده درست از مکان ها و دقت در بخشيدن ساختاري مناسب به داستاني آشناست. نقطه قوت فيلم بازي کيشا کسل هيوز است که قبلاً او را در وال سوار ديده بوديم و قطعاً ديدن بازي وي ارزش خريد بليط و ديدن فيلمي مذهبي را دارد. داستان ميلاد مسيح براي کساني که انجيل به روايت متي و يا نسخه حماسي فرانکو زفيره لي با بازي پاول را ديده اند، چيز تازه اي ندارد. اما تلاش هاردويک براي دستيابي به فيلمي ساده و صميمي نيز نبايد ناديده گرفته شود. هاردويک ١٣ سال تمام سخن از ساخت اين فيلم مي رانده و با توجه به محصول نهايي نمي توان گفت که شاهکاري ارائه کرده است. با اين وجود کساني که آموزه هاي ديني و قصص انبيا را خوش دارند، از تماشاي آن لذت خواهند برد. شايعات پيراموني و ماجراهاي خارج از فيلم –مانند اولين فيلمي که نمايش افتتاحيه آن در واتيکان صورت گرفته- نيز بر تعداد مشتريان آن اضافه خواهد کرد.
                      ژانر: درام، ديني، خانوادگي.

                      Comment

                      • abadani69
                        Senior Member
                        • Aug 2005
                        • 21339

                        #1721

                        مي دانم چه کسي مرا کشت I Know Who Killed Me
                        کارگردان: کريس سايورتسون. فيلمنامه: جف هاموند. موسيقي: جوئل مک نيلي. مدير فيلمبرداري: جان ار. لئونتي. تدوين: لارنس جوردن. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: جوليا اورموند[سوزان فلمينگ]، داکوتا ماس/ليندسي لوهان[اوبري فلمينگ]، نيل مک داناف[دانيل فلمينگ]، برايان گرافتي[جرود پوينتر]، گارسل بوايا نيلون[مامور جوليا بسکومب]، اسپنسر گرت[مامور فيل لازاروس]، گريگوري ايتزين[دکتر گرگ جميسون]. ١٠٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                        شهري کوچک که زندگي ساکت و آرامي در آن جريان دارد با ربوده شده دانشجويي جوان به نام اوبري فلمينگ از طرف قاتلي سريالي به هم مي ريزد. دو هفته بعد دختر جوان بيهوش در ميان جنگل پيدا مي شود. به نظر مي رسد که دختر جوان موفق به فرار شده و وجود نشانه هاي روي بدون وي حاکي از شکنجه اي شديد است. اوبري در بيمارستان بستري مي شود و زماني که به هوش مي آيد بر راز و رمز ماجرا افزوده مي شود، چون دختر جوان ادعا دارد که اوبري نيست و اوبري هنوز در چنگ قاتل و زير شکنجه است...
                        چرا بايد ديد؟
                        اگر فکر مي کنيد بدترين فيلم ترسناک سال هاي اخير را ديده ايد، براي دريافت اين که اشتباه کرده ايد به تماشاي اين يکي برويد!
                        کريس سايورتسون کارگردان جواني است که اولين فيلمش گمشده را دو سال قبل ساخته و مي دانم چه کسي مرا کشت دومين کار اوست. فيلم قرار است تا يک اثر مهيج و روانشناختي باشد و در کنار نام جذابش هنرپيشه اي جنجالي را نيز براي نقش اول آن برگزيده شده است. ولي حتي نتوانسته هزينه ١٢ ميليون دلاري توليد خود را به دست آورد.
                        سايورتسون براي سر و شکل دادن به فيلمش کوشيده از قراردادهاي کليشه اي ژانر در کنار سرقت از کارگردان هاي خوش ذوقي چون ديويد لينچ استفاده کند، اما ترکيب نامسنجم و ريتم غلط حاکم بر فيلم تماشاگر را از ادامه تماشاي فيلم باز مي دارد. کارگردان قادر به خلق هيجان، هراس و حتي همدلي تماشاگر با شخصيت هايش نيست تا از اين رهگذر لااقل درام اين دختر نگون بخت را به خوردش بدهد. از شوخي هاي بي مزه و صحنه هاي خونين و مهوع آن نيز مي گذرم، چون به هيچ تنابنده اي نمي توانم تماشاي اين معجون بي بو و خاصيت را توصيه کنم!
                        ژانر: درام، مهيج.

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #1722
                          ‏نادرقلي طالب زاده اردوبادي متولد 1332 تهران، فارغ التحصيل رشته ادبيات از دانشگاه راندولف ميكن و رشته ‏كارگرداني سينما از دانشگاه كلمبيا است. با وقوع انقلاب اسلامي در 1357 به ايران بازگشت و شروع به ساختن فيلم ‏هاي کوتاه مستند کرد. در 1359 به سيماي جمهوري اسلامي ايران پيوست و همزمان به تدريس در مركز اسلامي ‏آموزش فيلمسازي نيز پرداخت. در 1376 به مديريت اين مرکز رسيد و مدتي نيز سرپرستي اداره تحقيقات و مطالعات ‏سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را برعهده داشت. آخرين سمت اجرايي وي مديريت روابط بين الملل تلويزيون ‏است. طالب زاده در کنار سمت هاي اجرايي خود تاکنون سه مجموعه هاي مستند تلويزيوني درباره بحران معنويت در ‏آمريكا (1371)، خنجر و شقايق در بوسنى (1372)، رويشى در آتش «كوزوو» (1373) و عصر انتظار در اسپانيا ‏‏(1376) را ساخته است. ‏


                          ‎‎تعزيه براي عيسي‎‎
                          مسيح

                          کارگردان: نادر طالب زاده. نويسنده: حسين بهزاد، نادر طالب زاده. مديرفيلمبرداري: صادق ميانجي. تهيه کننده: نادر ‏طالب زاده. بازيگران: احمد سليمان نيا، فتحعلي اويسي، مرتضي ضرابي، رضا سعيدي. ‏
                          خلاصه داستان: اين فيلم دربرگيرنده دوران سه ساله رسالت سراسر اعجاز عيسي مسيح آخرين فرستاده خدا بر قوم بني ‏اسراييل و بشير پيامبر خاتم است.‏
                          نادرطالب زاده پيش از روي کار آمدن دولت احمدي نژاد نام چندان شناخته شده اي در عرصه سينما نبود. تنها به عنوان ‏نماينده جناح راست هر از گاهي در سينما سرک مي کشيد و بيانيه و نظريه هايي را از منظر هاي سياسي/مذهبي صادر ‏مي کرد. او در اين بين چند مستند نيز ساخت و توانست از اين رهگذر نام خود را بين علاقمندان سينما نمودار سازد. ‏همزمان تلاش هايي براي سخت فيلمي سينمايي بر اساس مشکوک ترين انجيل موجود به نام برنابا انجام داد که با ‏شکست مواجه شد. سکانس هايي فيلمبرداري و به علت ضعف دور ريخته شد و کار به محاق فراموشي سپرده شد. اما ‏چند سال قبل و بعد از دستيابي طالب زاده به سمت هاي اجرايي، بار ديگر وسوسه ادامه اين پروژه به سراغ وي آمد. اين ‏بار نام پروژه بشارت منجي بود تا سينماي ايران و تئوريسين هايش را که همواره فيلم هاي ديني خارجي را به استهزا ‏مي گرفتند، صاحب نسخه اي مطابق با آموزه هاي اسلام از ديني ديگر کند!‏
                          اما توليد اين فيلم نيز مانند پروژه مشابه قبلي چند سالي به درازا کشيد و پس از اتمام مراحل فني نتوانست نظر مسئولين ‏را به خود جلب کند، تا جايي که خود طالب زاده نيز براي حفظ آبرو آن را مجدداً تدوين کرده و نام تازه اي-مسيح- بر ‏آن گذاشت. مسئولين سينمايي هم که از فيلم کاملاً قطع اميد کرده بودند، نسخه فعلي را بدون سر و صدا اکران کردند تا به ‏بهانه ماه رمضان هم فيلم را نمايش داده باشند و هم در قبال اين فيلم که کارگردانش ادعاهاي زيادي را داشت رفع ‏مسئوليت کرده باشند.‏
                          فيلم مسيح فارغ از ضعف هاي بنيادين فيلمنامه و داستان پردازي و نوع نگرش نسبت به زندگي مسيح از ضعف ‏ساختاري و تکنيکي رنج مي برد. يکي از صحنه هايي که پس از نمايش فيلم در جشنواره فيلم فجر زبانزد اهالي ‏مطبوعات شد زماني بود که مسيح عروج مي کند. دو دست بازيگران فيلم را در اين صحنه با طنابي بسته بودند و به ‏شيوه اي کاملا بدوي او را از دو طرف بالا مي کشيدند.‏
                          فيلم مسيح بيشترين آسيب را از نظر فيلمنامه نويسي به دليل نوع نگاه مي بيند. فيلمنامه نويسان ابتدا به روايات اسلامي و ‏قرآني درباره مسيح و سپس به انجيل دروغين برنابا اتکا کرده اند، کاري که سبب مجعول و آشفته بودن فيلم شده و ‏تماشاگر را با عيسي مسيح تازه اي رو در رو مي کند که از ديدگاه سازندگان فيلم کار ديگري جز بشارت آمدن ‏محمد(ص) نداشته است!‏
                          البته فيلمنامه نويس و کارگردان فيلم مي کوشد با ارجاع به روايت هاي معتبر و مشترک ميان انجيل هاي چهارگانه و ‏قرآن با استفاده از ميان نويس- ساده ترين تمهيد سينمايي که شايد در دوره فيلم هاي صامت تازه بود!-با ذكر منابع بر ‏سنديت کار خود تاکيد کند. ‏
                          ميان نويس اول با ذكر [به روايت انجيل هاي چهارگانه] روايتي را از شام آخر ارائه مي دهد كه با به خيانت يهودا ‏سربازان رومي به خانه آنها هجوم آورده و مسيح را با خود مي برند. شكنجه مسيح در ملأ عام و نهايتاً به صليب آويختن ‏او روايت آشنايي است كه پيروان دين مسيح بنا بر روايت انجيل هاي چهارگانه به آن سخت معتقدند.‏
                          اما در همين مقطع ميان نويس دوم با ذكر[به روايت كتب اسلامي و بارنابا] مي پردازد به روايتي متفاوت از شام آخر. ‏شبي كه مسيح پس از به خواب رفتن حواريون با وحي كه از خداوند به او نازل مي شود از دستگير شدن قريب الوقوع ‏خود مطلع شده و به امر خداوند به آسمان عروج مي كند.‏
                          در چنين روايتي است كه به خواست خداوند، حواري خيانتكار- يهودا- به ظاهر مسيح درمي آيد و وقتي سربازان رومي ‏براي دستگيري مسيح مي آيند او را دستگير كرده و مي برند و... در واقع آنكه به صليب آويخته و مورد شكنجه قرار ‏گرفت، يهودا است نه مسيح.‏
                          فيلم تنها اين داستان ها را مطرح مي کند، اما هيچ تلاشي به خرج نمي دهد تا از امکانات تصويري آنها بهره جويد. فيلم ‏از ارائه يک زبان مستند نيز قاصر است. بنابراين به آش هفت جوشي ختم مي شود که نه قصه گو است و نه قابل استناد ‏و ارجاع. فيلم از تعدد شخصيت که در فيلم سرگردانند، نيز رنج مي برد. کارگردان براي بيان مقاصد خود براي چند ‏صحنه آنها را به ميدان مي آورد و بعد از استفاده اي ناقص به کنار مي گذارد. هيچ يک از آنها کارکرد دراماتيکي ندارند ‏و رنجوري ديگر فيلم از همين نقطه نشات مي گيرد. فيلم نتوانسته آنگونه که لازمه داستانگويي چنين فيلمي است به ‏معيار هاي داستان پردازي دست يابد.‏

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #1723
                            ‏هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي ‏قرار گرفته است.‏
                            ‎‎فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎‎


                            ‏<‏strong‏>من يک سايبورگ هستم، ولي اين خوبه ‏Saibogujiman kwenchana
                            </STRONG>
                            کارگردان: پارک چان-ووک. فيلمنامه: سئو گيونگ جئونگ، پارک چان-ووک. موسيقي: يئونگ ووک جو. مدير ‏فيلمبرداري: جئونگ هون جئونگ. تدوين: جاي بئوم کيم، سانگ بئوم کيم. طراح صحنه: ريو سئونگ هيوي. بازيگران: ‏سو جئونگ ليم[چا يئونگ گوون]، رين[پارک ايل سون]، هيه جين چوي[چوي سئول جي]، بيونگ اوک کيم[قاضي]، ‏يئونگ نيئو لي[مادر يانگ گون]، دال يو اوه[شين دوک چئون]، هو جئونگ يو[مادر ايل سون]. ١٠٥ دقيقه. محصول ‏‏٢٠٠٦ کره جنوبي. نام ديگر: ‏I'm a Cyborg, But That's OK‏. برنده جايزه بهترين فيلم از مراسم هنري بيک ‏سانگ برنده جايزه آلفرد بائر و نامزد خرس طلايي جشنواره برلين، نامزد جايزه بزرگ بهترين بازيگر/رين از مراسم ‏گراند بل. ‏
                            يئونگ گوون- دختر جواني که در خط مونتاژ يک کارخانه کار مي کند- بعد از حادثه برق گرفتگي در آسايشگاه رواني ‏بستري مي شود. چون خود را سايبورگ تصور مي کند و با انگيزه شارژ کردن باتري ها خود اقدام به اين کار کرده ‏است. در بيمارستان بيماران ديگري نيز با مشکلات روحي مختلف از جمله پسر خوش قيافه اي به نام پارک ايل سون ‏حضور دارند. پارک ايل سون در دوره سربازي مورد تجاوز جمعي قرار گرفته و تعادل روحي خود را از دست داده ‏است. پارک ايل سون که همواره از سوي ديگر بيماران متهم به دزدي اشيا آنها مي شود، به زودي پيشنهاد عجيبي از ‏سوي يئونگ گوون دريافت مي کند. يئونگ گوون از او مي خواهد تا احساسات وي را از او سرقت کند، تا هر چه بيشتر ‏به سايبورگ بودن نزديک شود. از طرف ديگر تلاش دکترها و پرستارها براي غذا خوراندن به يئونگ گوون بي نتيجه ‏مي مانده و دخترک هر لحظه ضعيف تر مي شود. تلاش براي خوراندن غذا با توسل به زور نيز با شکست مواجه مي ‏شود، چون يئونگ گوون بلافاصله آن را بالا مي آورد. با اين تصور که غذا مکانيسم دروني او را از کار خواهد ‏انداخت. پارک ايل سون که دلباخته وي شده، تصميم مي گيرد راهي براي غذا دادن به او و زنده نگه داشتن اش بيابد. او ‏وسيله اي کوچک ساخته و به يئونگ گوون مي قبولاند تا آن را درون بدن وي کار بگذارد، چون اين دستگاه قابليت ‏تبديل غذا به انرژي الکتريسته را دارد. يئونگ گوون مي پذيرد و شروع به غذا خوردن مي کند. اما به زودي به اين ‏باور مي رسد که يک بمب اتمي است و با هدف نابودي زمين ساخته شده و تنها راه فعال شدنش به دست آوردن مقدار ‏زيادي انرژي است. و اين ميزان نيروي برق را فقط مي توان در صاعقه يافت. از اين رو دو جوان عاشق براي به ‏چنگ اوردن صاعقه راهي دشت مي شوند....‏
                            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                            تماشاگر ايراني با نام پارک چان-ووک پس از تماشاي فيلم منطقه امنيتي مشترک در جشنواره فجر و بعدها از طريق ‏ويديو با سه گانه انتقام وي آشنا شد. اين چهار فيلم تصويري از يک کارگران علاقمند با تم جنايت، انتقام و خشونت از ‏وي در نزد تماشاگر ايراني-وي ديگر کشورها- ترسيم کرد. اما اين بت با تماشاي کمدي عاشقانه من يک سايبورگ ‏هستم... در هم شکسته خواهد شد. البته يکي دو صحنه خشن و خونين در اين يکي هم وجود دارد، اما در ژانر فانتزي ‏ارائه شده و فاقد کوبندگي يا هراس فيلم هاي پيشين وي هستند. سه گانه انتقام و منطقه امنيتي مشترک نشان داد که پارک ‏چان-ووک از فضاي ملهت سياسي کشورش و روابط ميان دو کره به شدت متاثر است. با اين حال در گفت و گويي ‏اعتراف کرده آن طور که بايد و شايد فعاليت سياسي نداشته و در برابر سرکوب خشونت بار دوستان دوره دانشجويي ‏خود عکس العمل نشان داده است. اين حس گناه و تقصير که در فيلم هاي پيشين وي حضوري پر رنگ داشته، به آخرين ‏فيلم او نيز منتقل شده و با وجود اين که من سايبورگ هستم در ژانري متفاوت ساخته شده، اماببينيد با شخصيتي روبرو ‏خواهد شد که در بروز هر نوع واقعه اي در آسايشگاه رواني خود را مقصر مي داند. او با اشاره به چنين شخصيت ها ‏و حوادثي در صدد ابراز حق شناسي خود نسبت به جانفشاني هاي آنان مي باشد که منجر به خلق فضايي دموکراتيک در ‏کشورش شده است. ‏
                            چان-ووک اين بار نيز با شخصيت هايش همدلي مي کند و ما را نيز به همدلي با آنها مي خواهد. از ديدگاه او دو ‏شخصيت اصلي فيلمش-کمي بيشتر يا کمتر از ديگران و يکديگر- دچار پريشاني حواس هستند، ولي قادرند بيش از ‏دکترهايي که دنياي فانتزي آنان را درک نمي کنند به هم کمک کنند. ‏
                            من يک سايبورگ هستم از لحظات کميک خالي نيست. از تيتراژ بديع، صدايي که در ذهن يئونگ گوون مي پيچد، نحوه ‏تغذيه او و شارژ شدنش، بازي ها و ديگر ديوانه هاي اصيلي که در کنارشان زندگي مي کنند، همه و همه در خدمت يک ‏رمانس قوي، شوخ و در عين حال تراژيک است. فيلمي که قادر است در لحظاتي خنده هايي حساب شده بر لبان شما ‏بنشاند و در سکانس بوسه تماشايي اش وادارتان کند تا کارگردانش را تحسين کنيد. من سايبورگ هستم... يک جعبه پر ‏از شکلات هايي که احساسات شما را به گونه اي مثبت تحريک مي کند. بفرماييد ميل کنيد!‏
                            براي آشنايي بيشتر با اين فيلم و پيشينه کارگردان آن به گفت و گو با پارک چان-ووک در همين شماره مراجعه کنيد. ‏
                            ژانر: درام، عاشقانه، کمدي. ‏



                            ‏<‏strong‏>صندلي هاي ارکستر/خيابان مونتاين ‏Fauteuils d'orchestre
                            </STRONG>
                            کارگردان: دانيله تامپسون. فيلمنامه: کريستوفر تامپسون، دانيله تامپسون. موسيقي: نيکولا پيواني. مدير فيلمبرداري: ژان ‏مارک فابر. تدوين: سيلوي لاندرا. طراح صحنه: ميشل آبه وانيه. بازيگران: سسيل د فرانس[جسيکا]، والري ‏لمرسيه[کاترين ورسن]، آلبر دوپونتل[ژان فرانسوا له فور]، کلود براسور[ژاک گرومبرگ]، داني[کلودي]، کريستوفر ‏تامسون[فردريک گرومبرگ]، لورا مورانت[والنتين له فور]، سيدني پولاک[برايان سوبينسکي]، سوزان فلون[مادام ‏روکس]، آنه ليز هسم[والري]، ميشل وويرمو[فليکس]. ١٠٦ و ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: ‏Avenue Montaigne، ‏Orchestra Seats‏. برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن/والري لمرسيه و نامزد جايزه ‏بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/داني و بهترين فيلمنامه از مراسم سزار. ‏
                            کاترين ورسن بازيگر بسيار محبوب سريال هاي تلويزيوني در آرزوي بازي در يک فيلم سينمايي بزرگ است. آخرين ‏کاري که قرارداد بازي در آن را منعقد کرده، نمايشنامه مضحک از فيديو است که در تماشاخانه اي در خيابان مونتاين ‏اجرا خواهد شد. او که خبردار شده کارگرداني آمريکايي براي يافتن هنرپيشه اي جهت بازي در نقش سيمون دوبووار به ‏پاريس خواهد آمد، سعي دارد به هر وسيله اي که شده اين نقش را به چنگ آورد. چون ايمان دارد با اين کار معنايي به ‏زندگي اش خواهد بخشيد.‏
                            در ساختمان مجاور ژان فرانسوا له فور پيانيست مشهور در حال تمرين است. او خود را به براي يک اجراي بزرگ از ‏کارهاي بتهوون آماده مي کند، اما رابطه اش هر لحظه با همسرش والنتين در حال تيره تر شده است. چون همسر و ‏دستيارش از اين که ژان آرامش و ارضاي خاطر را نه در نواختن روي صحنه هاي بزرگ و مجلل، بلکه در ميان افراد ‏بيمار يا بي چيز مي بيند، در رنج است و رابطه خودشان را نيز تمام شده مي انگارد.‏
                            در سالن ديگري در همسايگي محل تمرين اين دو نفر که خود را وقف هنر کرده اند، پيرمردي به نام ژاک گرومبرگ ‏نيز در حال آماده سازي سالني براي فروش کلکسيون شخصي خويش است. چيزي که تمام عمر خود را وقف جمع آوري ‏آن کرده بود و اينک پس ازآشنايي و ايجاد رابطه با دختري جوان در صدد فروش آنها بر آمده است.‏
                            دختر جواني نيز به اين محله در جست و جوي کار آمده و شغل پيشخدمتي را در کافه مشهور آنجا به دست آورده است. ‏کافه اي که محل رفت و آمد هنرپيشه ها، کارگردان ها و افراد ثروتمند و سرشناس است. و به زودي با همه اين ‏شخصيت ها برخورد مي کند. اما کسي که دلباخته او مي شود، پسر گرومبرگ است که سه سال با محبوب فعلي پدرش ‏رابطه داشت و به قصد منصرف کردن آن دو به پاريس آمده است....‏

                            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                            يک فيلم عاشقانه که فقط فرانسوي ها تخصص ساختنش را دارند و در محله پيرامون يک کافه شکل مي گيرد. بيهوده ‏است اگر بگويم که زندگي فرانسويان و به خصوص پاريسي ها چقدر به کافه نشيني وابسته است. هنوز روشنفکران و ‏هنرمندان در کافه ها گرد مي ايند. قراردادهاي بزرگ در کافه ها منعقد مي شود و خلاصه زندگي براي فرانسوي ها از ‏هر طبقه به نوعي در کافه ها جريان دارد و شکل مي گيرد. ‏
                            دانيله تامپسون متولد ١٩٤٢ موناکوست. در فميس[ايدک سابق] تدريس مي کند و از ١٩٦٦ با فيلمنامه نويسي کار عملي ‏سينما را آغاز کرده است. اما بسيار دير[از ١٩٩٩]روي صندلي کارگرداني نشسته و در طول هشت سال گذشته فقط سه ‏فيلم ساخته است. نسل قديم که فيلم ‏Cousin, cousine‏ [١٩٧٥] ژان شارل تشالا را ديده، نامزدي تامپسون براي ‏دريافت اسکار بهترين فيلمنامه را شايد به ياد داشته باشد. نسل فعلي نيز بدون شک او را با فيلمنامه ملکه مارگو و هر ‏کس مرا دوست دارد سوار قطار بشود به خاطر خواهد آورد. تامپسون اولين فيلمش ‏La Bûche‏ را با شرکت سابين آزما ‏در ١٩٩٩ ساخت. ‏La Bûche‏ کمدي درامي درباره کريسمس، خانواده و خيانت بود که به خاطر فيلمنامه اش تحسين ‏شد. دومين فيلمش خستگي پرواز[٢٠٠٢] با شرکت ژان رنو و ژوليت بينوش کمدي عاشقانه اي درباره برخورد تاجري ‏خسته و ارايشگري گريزان در فرودگاه پاريس بود که بخت پخش جهاني نصيب اش شد و نام کارگردانش را به ديگر ‏اروپايي ها و آمريکايي ها شناسد. صندلي هاي ارکستر/خيابان مونتاين سومين و آخرين فيلم تامپسون است که با هزينه ٨ ‏ميليون يورو توليد شده و فيلمي خوش ساخت، کوچک و صميمي با اداي احترام به روحيه فرانسوي و خوانندگان ‏فرانسوي است [خانم کلودي مرتباً در حال گوش دادن به آوازهاي قديمي کساني چون شارل آزناوور، ساشا ديستل، ژاک ‏برل و... است].‏
                            خانم تامپسون به ميراث و سنت کمدي هاي عاشقانه فرانسوي چيز تازه اي نيفزوده، اما از نيز نکاسته و صندلي هاي ‏ارکستر/خيابان مونتاين را مي شود يک غذاي چرب و چيلي و خوشمزه فرانسوي ناميد که خيلي خوب هم سرو مي شود. ‏فيلم به سوزان فلون بازيگر کهنه کار فرانسوي تقديم شده که در سن ٨٧ سالگي و مدت کوتاهي پس از فيلمبرداري اين ‏فيلم درگذشت. ‏
                            ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #1724


                              ‏<‏strong‏>رد رود ‏Red Road
                              </STRONG>
                              کارگردان: آندرئا آرنولد. فيلمنامه: آندرئا آرنولد بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط آندرس تامس ينسن، لون ‏اسکرفيگ. مدير فيلمبرداري: رابي رايان. تدوين: نيکلاس چادوئرج. طراح صحنه: هلن اسکات. بازيگران: کيت ‏ديکي[جکي]، توني کوران[کلايد]، مارتين کامپستون[استيو]، ناتالي پرس[اپريل]، اندرو آرمور[آلفرد]، جان ‏کامرفورد[مردي با سگ]، پل هيگينز[آوري]. ١١٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان، دانمارک. برنده جايزه کارل ‏فورمن براي بهترين کارگردان تازه کار از مراسم بافتا، برنده جايزه بهترين بازيگر/توني کوران و نامزد چهار جايزه ‏ديگر از مراسم بافتاي اسکاتلند، برنده جايزه ‏Sutherland Trophy‏ از مراسم انستيتوي فيلم بريتانيا، برنده جايزه ‏بهترين فيلم و نامزد سه جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيا، برنده جايزه هيئت داوران و نامزد نخل طلاي ‏جشنواره کن، برنده جايزه ‏Coup de Coeur‏ از جشنواره فيلم هاي بريتانيايي دينارد، برنده جايزه از جشنواره فيلم يوته ‏بوري، برنده جايزه بهترين کارگردان تازه کار و نامزد چهار جايزه ديگر از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه ‏فيپرشي و جايزه ويژه داوران از جشنواره ميامي، برنده جايزه بهترين بازيگر زن/کيت ديکي از جشنواره فيلم مونترال. ‏
                              جکي در مرکز کنترل شهر کار مي کند. وظيفه او تماشاي هر روز مانيتورهايي است که خيابان هاي مختلف شهري ‏کوچک در اسکاتلند را پوشش مي دهند. اهالي اين منطقه زير نگاه هاي مراقب او در امنيت زندگي مي کنند تا اين که ‏يک روز چهره مردي به نام کلايد روي صفحه مانيتور ظاهر مي شود. جکي ابتدا به چشمان خود باور نمي کند، چون ‏اين مرد بايد سال هاي زيادي را در پشت ميله هاي زندان مي گذراند. مردي که فکر مي کرد هرگز او را آزاد در خيابان ‏ها نخواهد ديد. از اين رو نقشه اي طرح مي کند تا هر چه زودتر او را به پشت ميله هاي زندان بازگرداند. اما طعمه ‏دامي که پهن کرده چيزي نيست جز شخص خودش...‏
                              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                              آندرئا آرنولد متولد ١٩٦١ دارتفورد بازيگر، نويسنده و کارگردان انگليسي براي ايراني ها نام آشنايي نيست. اما ‏بريتانيايي ها نام و چهره او را براي بازي در سريال هايي چون شماره ٧٣ مي شناسند و منتقدان به خاطر اسکار و ١٥ ‏جايزه ديگري که براي سومين فيلم کوتاهش زنبور گرفت، با وي آشنا هستند. ‏Red Road‏ اولين فيلم بلند اوست که ‏توفيق زنبور را با گرفتن ١٧ جايزه معتبر تکرار کرده است. چنين اتفاقي در زمانه ما که جشنواره ها تشنه يافتن فيلم ‏هاي ميني ماليستي هستند، تعجب آور نيست. اما با کمال مسرت بايد اعلام کنم که ‏Red Road‏ فيلمي براي جوري جنس ‏چنين دکان هايي نيست. اولين فيلم بلند آرنولد بدون شک مي تواند براي سينماي امروز انگلستان مايه مباهات باشد. ‏سينمايي که بزرگاني چون کن لوچ را به دنيا هديه کرده و سنت انتقاد اجتماعي در آنجا بسيار با ارزش تلقي مي شود. اما ‏کار آرنولد با توجه به ارادتش نسبت به تارکوفسکي و کتاب معروفش، دست کمي از ايثار ندارد. البته از جنبه مذهبي ‏آثار تارکوفسکي به دور و به روزتر است و حال و هوايي مستندگونه تر دارد. ‏
                              آرنولد کوشيده با اين فيلم شکننده بودن امنيت اجتماعي پيرامون مان را با دقت تصوير کند. او از وحشت و هراسي سخن ‏مي گويد که در زندگي روزمره همه ما نهفته است. از ملال، هويت باختگي و اين که همه ما زير نظر دوربين ها هستيم. ‏ولي مي شود به دوربين ها هم دروغ گفت. مي توان در حقيقت دست کاري کرد، کاري که جکي براي گرفتن انتقام دختر ‏و شوهر از دست داده اش مي کند. چون کلايد را هر چند که هنگام رانندگي مست بوده، قابل بخشايش نمي داند. اما ‏زماني که مي فهممد او نيز دختري دارد که سال هاست وي را نديده و درست پس از گرفتار شدنش در اثر نقشه جکي به ‏سراغ وي آمده، شکايت خود را پس مي گيرد. با اين حال هنوز بخشودن کلايد کار راحتي نيست. او ياد مي گيرد با اندوه ‏خود کنار بيايد، به سراغ اقوام و دوستاني برود که رابطه خود را با آنها محدود کرده، و حتي مردي را که هر دو هفته ‏يک بار با او مي خوابد رها کند تا به سر وقت زن و بچه خود برگردد. ‏
                              Red Road‏ فيلمي درباره همه ما امروزيان است. بسيار مدرن و قابل اعتنا و اصيل که شنيدن ديالوگ هاي اندک ‏شخصيت هايش مي تواند تکان دهنده باشد:‏
                              کلايد: مي دوني من به فکر چه چيز توام؟
                              جکي: چي؟
                              کلايد: کس ات چه مزه اي دارد.‏
                              جکي:[با بي تفاوتي به او نگاه مي کند؛ متعجب نشده]‏
                              کلايد: تعجب نکردي؟
                              جکي: [بي تفاوت] نه واقعاً!‏
                              Red Road‏ در زمانه ما که فيلم ها سرشار از احساسات آبکي شده اند، با وجود سرد و کند بودنش سرشار از احساس، ‏تاريک ولي اميد بخش و در يک کلام فيلمي خلاقانه است. فيلمي که اميد به ديدن يک شاهکار از سوي کارگردانش را ‏در آينده به تماشاگر نويد مي دهد! ‏
                              ژانر: درام، مهيج. ‏



                              ‏<‏strong‏> برگرداننده صفحات نت ‏La Tourneuse de pages
                              </STRONG>
                              کارگردان: دني درکور. فيلمنامه: دني درکور، ژاک سوتي. موسيقي: ژروم لمونيه. مدير فيلمبرداري: ژروم پيربورن. ‏تدوين: فرانسوا گديگيه. طراح صحنه: آنتوان پلاتو. بازيگران: دبرا فرانسوا[ملاني پرووست]، کاترين فور[آريان فوشه ‏کورت]، پاسکال گرگوري[ژان فوشه کورت]، زاويه د گيوبن[لوران]، کريستين سيتي[مادام پرووست]، کوتيلد ‏موله[ويرژيني]، ژاک بونافه[مسيو پرووست]، آنتوان مارتينسيو[تريستان فوضه کورت]، مارتن شواليه[ژاکي اونفاري]، ‏آندره مارکون[ورکر]، ميشله ارنو[مونيک]. ٨٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: ‏The Page Turner‏. نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر زن/کاترين فرو، بهترين موسيقي و خوش آتيه ترين بازيگر زن/دبورا فرانسوا از مراسم سزار. ‏
                              دختر ده ساله قصاب شهري کوچک به نام ملاني از استعداد عجيبي در نواختن پيانو بهره مند است. او براي ورود به ‏کنسرواتوار در ازمون ورودي شرکت مي کند، اما به دليل رفتار ناشايست سرپرست ممتحننين-يک خانم پيانيست ‏مشهور- آشفته شده و در نتيجه رد مي شود. ملاني که به شدت سر خورده شده، نواختن پيانو را رها مي کند. ده سال بعد، ‏شغلي به عنوان دستيار در يک دفتر حقوقي به دست آورده است و در آنجا با آقاي فوشه کورتآشنا مي شود. شوهر زني ‏که بدون شک مسير زندگي او را عوض کرد. لياقت و توانايي هاي ملاني خيلي زود توجه فوشه کورت را جلب مي کند ‏و از وي مي خواهد تا براي مراقبت از پسرش به منزل وي نقل مکان کند. خانم فوشه کورت نيز خيلي زود بعد از درک ‏علاقه موسيقي ملاني با او گرم مي گيرد و زن جوان را به سمت برگرداننده صفحات نت خود منصوب مي کند....‏
                              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                              دني درکور از ١٩٩٧ با ساختن فيلم حرکت شروع به کارگرداني کرد و تا امروز چهار فيلم ديگر به کارنامه اش افزوده ‏است. نقطه اوج کارنامه سينمايي وي نويسندگي و کارگرداني ليز و آندره در سال ٢٠٠٠ مي باشد که دو جايزه از ‏جشنواره هاي برگامو و آوينون نصيب وي کرده است. آخرين فيلم او برگرداننده صفحات نت، يک تريلر احساسي جمع ‏و جور درباره يک عاشق موسيقي است که تبديل به فردي متنفر از نوازنده ها مي شود. درکور تاکنون بيشتر در زمينه ‏درام کار کرده و اگر ته رنگي از کمدي بر آنها افزوده باشد، فقط به قصد تمدد اعصباب بيننده بوده است. فيلم هاي او ‏بيشتر به زني آبستن مي ماند که در پايان بايد انتظار تولدي از سوي او را کشيد. انتظاري که تا امروز خوشبختانه به ‏هدر نرفته است. برگرداننده صفحات نت نيز مانند آثار پيشين او خوش ساخت، شکيل و کلاسيک گونه است. بديهي است ‏که نقطه عزيمت فيلمي درباره موسيقي، ارجاع به کلاسيک و بهره گيي از آهنگسازي خبره باشد که بتواند جانمايه اثر را ‏در حاشيه صوتي فيلم برجسته کند. کارگردان که قبلا در فيلم ‏Les Cachetonneurs‏ با چنين شخصيت هايي کار کرده ‏و خود نوازنده حرفه اي ويولاست، توانسته از ويژگي هاي کار ژروم لمونيه نهايت استفاده را ددر تبين کاراکترهاي ‏فيلمش به کار گيرد. ‏
                              تم انتقام که از سوژه هاي محبوب ادبي فرانسوي محسوب مي شود[از کنت مونت کريستوي الکساندر دوما تا عروس ‏سياه پوشيده بود فرانسوا تروفو] همچون غذايي است که بايد سرد سرو شود و کارگردان فيلم آن را به خوبي مي داند. او ‏حاصل کارش را همچون ملودرامي روانشناسانه درباره اعتماد و خيانت، و نابودي عرضه مي کند. فيلمي که با فرهنگ ‏و ادب فرانسوي تزئين و براي ساختن هر جزء آن دقت کافي مبذول شده است. از ديگر نکات قابل توجه فيلم به بازي ‏کاترين فرو و دبرا فرانسوا بايد اشاره کرد که هر دو نامزد سزار نيز شده اند. ‏
                              ژانر: درام، موسيقي. ‏

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #1725


                                ‏<‏strong‏>شب و مه ‏Sis ve Gece
                                </STRONG>
                                کارگردان: تورگوت ياسالار. فيلمنامه: تورگوت ياسالار بر اساس داستاني از آحمت ئوميت. موسيقي: چنگيز اونورال، ‏جنک اردوغان. مدير فيلمبرداري: گوکهان آتيلميش. تدوين: مصطفي پرشه وا. طراح صحنه: هوليا کاهيا اوغلو تايلان. ‏بازيگران: ئوعور پولات[سدات، مامور اطلاعاتي]، سلما ارگئچ[مينه]، ايتن اونجواوغلو[مادام الني]، سارا مريچ ‏جينبارچي[ماريا]، ئوميت چيراک[شرف]، تاردو فلوردون[نجوي حرامزاده]، ايلياس سالمان[جوما]، دوريم ناس[سينان]، ‏يتکين ديکينجيلر[فاحري]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ترکيه. ‏
                                سدات که در سازمان اطلاعات وامنيت ترکيه خدمت مي کند، در ميان مشکلات کاري و شخصي خويش دست و پا مي ‏زند. او در حال گذراندن روزهايي بسيار سخت است، چون مدتي قبل شاهد مرگ رئيس و دوست نزديکش ايلديريم بوده ‏و پيش از آن که از ضربه روحي آن رهايي يابد، مينه-دختر دانشجوي نقاشي که عاشق اش بوده- نيز به شکل مرموزي ‏ناپديد شده است. از سوي ديگر زندگي زناشويي اش نيز دچار روزمرگي شده و تمامي اينها باعث مي شود تا زندگي اش ‏مبدل به کابوس شود. سدات به کشته شدن ايلديرم از سوي افراد خودي مشکوک است و مي پندارد همان اشخاص زمينه ‏ساز خنثي کردن فعاليت هاي او و سلب مسئوليت هايش شده اند. سدات که تنها دلخوشي و مرهم پر کردن خلاهاي ‏زندگي اش- مينه- را هم از دست داده و به نظر مي رسد همه کساني که جايي در زندگي وي داشته اند يکي يکي در حال ‏ناپديد شدن هستند....‏
                                ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                                آحمت ئوميت[احمد اميد] به دليل فقر منابع مکتوب فارسي زبان درباره ادبيات کلاسيک و معاصر کشورهاي همسايه در ‏کشور ما نويسنده اي ناشناس است. اما در ترکيه که سنت نوشتن رمان هاي پليسي را تقريباً همزمان با ايران آغاز کرد-‏اما به شکلي معقول و سنجيده آن را ادامه داد- مشهورترين نويسنده قصه هاي پليسي و محبوب ترين آنهاست. درباره ‏شهرت وي و همين کتاب شب و مه اش کافي است که بگويم آتيلا دورساي معروف ترين منتقد سينمايي ترک و بنيان ‏گذار و رئيس انجمن منتقدان سينمايي اين کشور پس از خواندن آن به قدري تحت تاثير قرار گرفت که گفت: اگر رومن ‏پولانسکي اين کتاب را بخواند، بدون شک آن را تبديل به فيلم خواهد کرد. ‏
                                خوشبختانه يا متاسفانه چنين نشد و چند سال پس از انتشار شب و مه نسخه سينمايي آن در کشور زادگاهش و توسط يکي ‏از کارگردان ها و تهيه کننده هاي برجسته موج نوي سينماي ترکيه ساخته شد. تورگوت ياسالار متولد ١٩٥٦ بورسا در ‏سال ١٩٩٨ اولين فيلمش دم يوزپلنگ[تريلر سياسي] را کارگرداني کرد. ياسالار قبلاً روزنامه نگار و مترجم بوده و از ‏سال ١٩٨٥ با ساختن فيلم هاي تبليغاتي وارد سينما شده است. براي سريال هاي تلويزيوني فيلمنامه نوشته و دستيار ‏کارگرداني کرده است. مدتي نيز سردبير مجله سينمايي آنتراکت و سينما بوده، اما پس از ساخت دم يوزپلنگ و با وجود ‏دريافت جوايزي براي آن عزلت را ترجيح داده است. ‏
                                رمان پليسي شب و مه از لحظه انتشارش ده ها هزار نسخه به فروش رفته و در کشورهاي سوئد، آلمان، يونان و ‏استراليا نيز ترجمه و پخش شده است. منتقدان ادبي داخلي و خارجي آن را اولين کتاب پليسي واقعي زبان ترکيه و داراي ‏ارزش هاي ادبي قابل اعتنا مي دانند. طبيعي است دست يازيدن به سوي کتابي چنين مشهور بعد از سال ها وقفه در کار ‏فيلمسازي براي هر کارگرداني يک چالش بزرگ محسوب مي شود. ‏
                                شب و مه فقط يک داستان پليسي مهيج نيست. همزمان ماجرايي سياسي و پر راز و رمز و مهم تر از همه قصه اي ‏عاشقانه است. شب و مه گالري شخصيت هاي متفاوت و متنوع است‏‎ ‎‏[با بيش از ده کاراکتر اصلي و مهم] و بديهي است ‏که کار با چنين دستمايه اي ساده نيست. پرداخت شخصيت ها مخصوصاً سدات که خود را وقف کارش کرده، در طول ‏جستجوي او براي يافتن مينه بسيار دقيق تصوير شده و سبب مي شود تا تماشاگر سفري جالب به درون و ماهيت روابط ‏انساني را تجربه کند. براي توريست هايي که استانبول را نقطه تلاقي شرق و غرب و پر از ديدني ها و مفرح مي يابند، ‏سفر سدات درون هزارتوهاي خطرناکش يقيناً دلهره آور خواهد بود. همه چيز در اين دنيا رنگ باخته، مفهوم خود را از ‏دست داده و قابل معاوضه با پول يا مقام شده است. با اين حال نويسنده و طبعاً کارگردان از نقش مکان هاي تاريخي ‏استانبول غافل نبوده و از معماري آنها براي افزايش راز و رمز هيجان غفلت نکرده اند. شب و مه با توفيقي که در خلق ‏هيجان و کشانيدن تماشاگرش تا پايان حيرت انگيز خود کسب مي کند، استانداردهاي تازه اي براي سينماي پليسي وضع ‏مي کند. شب و مه تکان دهنده و سرشار از غافلگيري است. از دست ندهيد!‏
                                درباره اين فيلم بيشتر خواهم نوشت و سعي مي کنم تا مصاحبه اي اختصاصي با او و نويسنده رمان انجام دهم. ‏
                                ژانر: درام، پليسي. ‏



                                ‏<‏strong‏>پيشواي من- حقايقي معتبر و بسيار صادقانه درباره آدولف هيتلر<‏‎/strong‏> ‏
                                ‏<‏‎/strong>Mein Führer - Die wirklich wahrste Wahrheit über Adolf Hitler‏

                                نويسنده و کارگردان: دني لوي. موسيقي: نيکي ريسر. مدير فيلمبرداري: کارل فريدريش کوشنيک، کارستن تيله. تدوين: ‏پيتر آر. آدام. طراح صحنه: کريستين ايزله. بازيگران: هلگه اشنيدر[آدلف هيتلر]، اولريش موئه[پروفسور آدولف ‏اسرائيل گروئنباوم]، سيلوستر گروث[يوزف گوبلز]، ادريانا التاراس[الزا گروئنباوم]، اسفان کورت[البرت اشپير]، ‏اولريش نوتن[هاينريش هيملر]، لمبرت هامل[راتنباوئر]، ئودو کروشوالد[مارتين بورمان]، تورستن ميکاليس[مولتکه]، ‏اکسل ورنر[اريش کمپکا]، کاتيا رينمان[اوا براون]. ٨٩ و ٩٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آلمان. نام ديگر: ‏The Truly ‎Truest Truth About Adolf Hitler‏. ‏
                                برلين، آخرين هفته سال ١٩٤٤. آلمان نازي جنگ را باخته و رايش سوم در حال فروپاشي است. هيتلر بايد به مناسبت ‏تحويل سال سخنراني بزرگي ايراد کرده و مردم خسته از جنگ را به مقاومت ترغيب نمايد. همه چيز مرتب به نظر مي ‏رسد، اما يک ايراد کوچک وجو دارد. هيتلر دچار افسردگي شده و قادر به اين کار نيست. يوزف گوبلز راهکاري براي ‏بيرون رفتن از اين وضعيت به مغزش خطور کرده: احضار پروفسور آدولف اسرائيل گرونباوئوم معلم بازيگري سابق ‏تا در ٥ روز باقيمانده هيتلر را براي ايفاي نقش در برابر هزاران نفر آلماني آماده کند....‏
                                ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏> ‏
                                دني لوي نويسنده، کارگردان، بازيگر و تهيه کننده يهودي تبار سوئيسي متولد ١٩٥٧ بازل است که تمامي ١١ فيلم پيشين ‏خود را از ١٩٨٦ تا ٢٠٠٤ با شرکت دوست دخترش ماريا شرايدر ساخته است. او اينک با همسرش سابين در برلين ‏زندگي مي کند و بنيان گذار کمپاني ‏X Filme Creative Pool‏ آلمان است. جايي که کارگردان هاي معتبري چون تام ‏تيکور، ولفگانگ بکر و اشتفان آرندت فيلم هاي خود را در آنجا توليد کرده اند. لوي با دومين فيلمش ‏RobbyKallePaul‏ توانست جايزه تماشاگران جشنواره مکس افولس را به دست آورده و درهاي شهرت را به روي ‏خود بازکند. او تا امروز جوايز متعددي براي فيلم هاي ‏Ohne mich، من پدر هستم، زرافه و ‏Stille Nacht‏ به دست ‏اورده، اما نقطه اوج کارنامه اشAlles auf Zucker!‎‏ [٢٠٠٤] است. ‏
                                پيشواي من- حقايقي معتبر و بسيار صادقانه درباره آدولف هيتلر آخرين فيلم اوست که با سرمايه يک ميليون يورو ‏ساخته شده و قرار بود نقش پروفسور گرونبائم را کلاوس ماريا براندئر ايفا کند، که قرعه سرانجام به نام اولريش موئه ‏خورد. بازيگري که با فيلم زندگي ديگران در سطح بين المللي دير اما خوش درخشيد، ولي دولت مستعجل بود و پس از ‏بازي در پيشواي من به مرگي ناگهاني از دنيا رفت. ‏
                                مهم ترين شاخصه فيلم پيشواي من توليد آن است. اينکه صنعت سينماي آلمان پس از نيم قرن جسارت آن را يافته که ‏فيلمي کمدي درباره آدولف هيتلر توليد کند، اتفاقي فرخنده است و بدترين نکته اينکه خيلي فيلم خنده داري نيست. چارلي ‏چاپلين و مل بروکس با نازي ها و خود هيتلرشوخي هاي بهتري در فيلم هايشان کرده بودند، با اين حال فيلم در هفته اول ‏نمايش خود در آلمان نزديک به دو نيم ميليون دلار فروش داشته که نشان از پسند مردم المان دارد. شايد نگاه نقادانه ‏کارگردان به شخصيت اصلي فيلمش که به شکلي جدي تر در ‏Alles auf Zucker!‎‏ [درباره کشتار يهوديان آلمان] يا ‏درام خانوادگي من پدر هستم شاهد آن بوديم، عامل اصلي موفقيت آن به شمار مي رود. ‏
                                اما از نگاه من شرقي که خطر هيتلر يا يهودسوزي را از نزديک تجربه نکرده ام، جنبه هاي سينمايي فيلم بيشتر اهميت ‏دارد. از اين رو آن را در مقايسه با آثار پيشين لوي دچار تشتت در بيان و ضعف در لحن آن مي بينم. اتفاقي که مي تواند ‏تاثير مخربي بر کارنامه لوي بگذارد. کسي که تريلر زرافه و درام ماورايي ‏Stille Nacht‏ را در کارنامه اش دارد، اما ‏در مواجهه با موجودي شرير چون هيتلر قالب کمدي/درام را فراموش کرده و به دامان مضحکه مي غلطد. با اين حال ‏فيلم لحظاتي ديدني نيز دارد که از بازي خويشتن دارانه موئه ناشي مي شود و فقدان غم انگيز او را براي سينماي جديد ‏آلمان بيش از پيش يادآور مي شود. از نکات جالب فيلم حضور اولريش نوتن در نقش هاينريش هيملر است. نقشي که سه ‏سال قبل در فيلم سقوط[اليور هييرشبيگل] نيز بازي کرده بود!‏
                                ژانر: کمدي، درام، جنگي. ‏

                                Comment

                                Working...