فصل پاييزدر اروپا و آمريکا زمان آغاز نمايش فيلم هاي متفاوت تر، از جمله درام هاي عاشقانه يا تريلرهاي پر کشش مخصوص بزرگسالان است. همکارمان آرينا اميرسليماني مطابق هفته هاي پيشين نگاهي انداخته به هفت فيلم سينمايي از کشورهاي مختلف که در هفته گذشته به نمايش در آمده اند، که آخرين اثر ساخته استاد بزرگ سينما ميلوش فورمن نيز در ميان آنها قرار دارد.
معرفي فيلم هاي روز

اشباح گويا Goya's Ghosts
کارگردان: ميلوش فورمن. فيلمنامه: ميلوش فورمن، ژان کلود کاريه. موسيقي: وارهان ارکستروويچ بائر، ژوزه نيه تو. مدير فيلمبرداري: خاوير آگوئيره ساروب. تدوين: آدام بووم. طراح صحنه: پاتريزيا فون برندشتاين. بازيگران: خاوير باردم[برادر لورنزو]، ناتالي پورتمن[اينس/آليسيا]، استلان اسکارسگارد[فرانسيسکو گويا]، رندي کوايد[پادشاه کارلوس چهارم]، بلانکا پورتيلو[ملکه ماريا لوييزا]، ميشل لونسدال[پدر گرگوريو]، خوزه لوييس گومز[توماس بيلباتوآ]، کريگ استيونسون[ناپلئون بناپارت]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، اسپانيا. نام ديگر: Los Fantasmas de Goya. نامزد جايزه بهترين طراحي لباس، بهترين چهره پردازي و جلوه هاي ويژه از مراسم گويا.
سال هاي پاياني قرن هجدهم، اسپانيا. فرانسيسکو گويا زير سايه حمايت پادشاه کارل چهارم سرگرم قوام دادن به سبک کاري خويش و خلق بهترين تابلوها است. اينس دختر جوان و زيباي تاجري ثروتمند که به نوعي الهه الهام وي شمرده مي شود، گرفتار دادگاه تفتيش عقايد کليسا مي شود. پدر اينس براي نجات وي به گويا روي مي آورد تا از رابطه خود براي تماس با پدر لورنزوي جوان و صاحب سمت در کليسا استفاده کند. گويا پذيرفته و شبي لورنزو را به منزل تاجر مي برد، اما لورنزو با خاطر همخوابگي پنهاني با انيس در سرداب کليسا با وجود تهديد پدر و برادران وي حاضر به کمک نيست. لورنزو پس از امضاي اعتراف نامه اي دروغين و مسخره تحت فشار پدرانيس به اين کار راضي شده و با پدر گرگوريو ملاقات مي کند. اما پدر گرگوريو پس از پذيرفتن پول هنگفت پدر انيس از آزادي وي امتناع مي کند. پدر نوميد ناچار به نزد پادشاه رفته و ماجرا را باز مي گويد. افشاي اعتراف نامه دروغين سبب فرار لورنزو مي شود، اما انيس همچنان در زندان مي ماند. يک دهه و نيم بعد لورنزو به همراه ارتش ناپلئون سر رسيده و در هيبت يک انقلابي، پس از خلع پادشاه صاحب نفوذ و قدرتي فراوان مي شود. انيس نيز پس از برچيده شده زندان ها و دادگاه تفتيش عقايد آزاد مي شود. اما تمامي خانواده اش به قتل رسيده اند و او ناچار به سراغ گويا که اينک ناشنوا شده، مي رود. او به گويا مي گويد که در زندان دختري به دنيا آورده و پدر آن دختر لورنزو است. گويا به سراغ لورنزو مي رود، اما لورنزو از پذيرش اين امر امتناع و بار ديگر انيس را-اين بار در يک آسايشگاه- زنداني مي کند. مدتي بعد گويا با دختري روسپي به نام آليسيا که شباهتي حيرت انگيز به انيس دارد، برخورد مي کند. لورنزو سعي مي کند تا دختر را از ميان بردارد، ولي هوشمندي آليسيا سبب نجات جانش مي شود. گويا براي آزاد کردن انيس به سراغ لورنزو مي رود تا مادر و دختر را به هم برساند. اما همزمان ارتش انگليس سر رسيده و مردم نيز که از ظلم فرانسوي ها به تنگ آمده اند، شورش کرده و گماشتگان ناپلئون را مي رانند. لورنزو نيز دستگير و در اختيار ارباب کليسا که همه آزاد شده اند، قرار داده مي شود. پدر گرگوريو او را به مرگ محکوم مي کند. در روز اعدام لورنزو در بالکني مشرف به ميدان آليسيا را همراه افسري انگليسي مي بيند. و در طرف ديگر ميدان انيس پريشان حواس را که کودکي يتيم را فرزند خود و او پنداشته و کمر به حفظ او بسته است.
چرا بايد ديد؟
نسل امروز تماشاگر ايراني و بالطبع دنيا، ميلوش فورمن را با مردي روي ماه[جيم کري] و مدعي العموم عليه لري فلينت[وودي هارلسون] يا دست بالا آمادئوس مي شناسد. اما اين استاد ٧٥ ساله سينما براي نسل پيشين با عشق هاي يک موطلايي، مجلس رقص آتش نشان ها و شاهکار آن سوي اقيانوس اش ديوانه از قفس پريد يکي از فراموش نشدني ترين نام هاي تاريخ سينماست. فيلمسازي که دو بار اسکار گرفته، خرس طلا و نقره جشنواره برلين را در کارنامه اش دارد، جايزه هيئت داوران کن- يک سزار –سه جايزه گلدن گلاب و ده ها جايزه بين المللي گرفته و چهار بار تا امروز از يک عمر فعاليت هنري اش تقدير به عمل آمده است. سخن گفتن درباره کارنامه چنين کارگرداني کار سهلي نيست و بدون شک نمايش هر فيلم تازه وي حادثه اي مي تواند باشد[که اين آخري نيز هست]. با اين حال فورمن آدم پر کاري نيست و ثمره نزديک به ٥ دهه فيلمسازي او ١٦ فيلم سينمايي، يک فيلم تلويزيوني و اپيزودي از يک فيلم بلند است!
يان توماس فورمن متولد ١٩٣٢ چسلاو، جمهوري چک است. پدر و مادرش در آشوويتس جان باختند و يان را تنها گذاشتند. بعدها يان در مدرسه سينمايي پراگ درس خواند و با سه فيلم اوليه خود سبکي تازه در سينماي جديد کشورش بنا نهاد. زماني که نيروهاي شوروي در سال ١٩٦٨ کشورش را اشغال کردند، اروپا را به مقصد آمريکا ترک کرد. دومين فيلمش ديوانه از قفس پيد بر اساس کتاب کن کيسي در ١٩٧٥ برنده ٥ جايزه اسکار و نامزد ٤ جايزه ديگر شد. ٩ سال بار ديگر نامش با امادئوس و دريافت ٨ اسکار طنيني جهاني يافت. اما هيچ کدام از اين موفقيت درون سيستم هاليوود نتوانست طبع سرکش و نوجوي او را مهار زند. لري فلينت به اندازه همه فيلم هاي پيشين وي منتقدانه بود و پخته تر، اما پس از گذشت چند سال اشباح گويا چيز ديگري است. فيلمي در اندازه هاي نام استاد و بدون شک يک شاهکار درباره استبداد مذهبي و نتايج ويرانگر آن، همچنين سياست هاي راديکال و انقلابي که به جباريت ختم مي شوند. فقط يک جمله از فيلمنامه فورمن و کاريه که بر زبان لورنزو جاري مي شود، کافي است تا به عمق فاجعه پي ببريد:
لورنزو: ديگر آزادي براي دشمنان آزادي وجود نخواهد داشت!
اعتراف مي کنم که با ديدن فيلم و دادگاه هاي تفتيش عقايد و اعتراف هاي جعلي و همانندي آن با آن چه نزديک به سه دهه است بر ميهنم مي رود، بر خود لرزيدم. سکانس ميهماني خانه تاجر که طي آن لورنزو از شکنجه براي رسيدن به حقيقت با اين استدلال که: اگر از خدا ترس داشته باشيد، اين ترس شما را از اعتراف دروغين باز خواهد داشت و خدواند به شما قدرت ايستادگي در برابر شکنجه را اعطا خواهد کرد، دفاع مي کند و اعتراف محکومين بسته شده به چرخ شکنجه را واقعي اعلام مي کند به ياد مصاحبه هاي تلويزيوني سه دهه اخير افتادم و روحم تيره و تار شد.
فورمن بار ديگر داستاني را به دست گرفته تا از وراي آن حرف خود بزند که شکنجه مي تواند هر انسان مومني را نيز وادار به اعتراف کند، مخصوصاً زماني که هراس او از شکنجه بيش از ترس وي از خدا گردد. او با اين کار نه فقط تفتيش عقايد مذهبي در چند صد سال گذشته را محکوم مي کند، بلکه بنيادگرايي مذهبي موجود در زمانه ما را نيز به چالش مي طلبد. جان کلام او اين است: در گذر از اين همه حادثه، انقلاب، رفورم هاي ديني و.... چه به دست آورده ايم؟ آيا دليلي براي هراس در زمانه ما وجود ندارد؟ آيا دولت ها جاي کليسا را نگرفته اند؟ شور بختي اسنجاست که ر آستانه هزاره اي تازه اي در وطن ما حکومتي ايدئولوژيک/ديني و واپسگرا زمام امور ٧٠ ميليون انسان را- که همچون ارباب کليسا در دوران انگيزيسيون صغيرشان مي داند- در دست دارد. اشباح گويا نه فقط يک فيلم عالي درباره زندگي و کار ک هنرمند، بلکه نقد استبداد مذهبي و رفتار راديکاليستي سياست بازان است. آينه اي در برابر ما تا بلکه از گذشته پند بگيريم. جرات مي کنم و مي گويم: اشباح گويا يک شاهکار است که بايد بارها به دقت ديده شود!
ژانر: درام.
معرفي فيلم هاي روز

اشباح گويا Goya's Ghosts
کارگردان: ميلوش فورمن. فيلمنامه: ميلوش فورمن، ژان کلود کاريه. موسيقي: وارهان ارکستروويچ بائر، ژوزه نيه تو. مدير فيلمبرداري: خاوير آگوئيره ساروب. تدوين: آدام بووم. طراح صحنه: پاتريزيا فون برندشتاين. بازيگران: خاوير باردم[برادر لورنزو]، ناتالي پورتمن[اينس/آليسيا]، استلان اسکارسگارد[فرانسيسکو گويا]، رندي کوايد[پادشاه کارلوس چهارم]، بلانکا پورتيلو[ملکه ماريا لوييزا]، ميشل لونسدال[پدر گرگوريو]، خوزه لوييس گومز[توماس بيلباتوآ]، کريگ استيونسون[ناپلئون بناپارت]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، اسپانيا. نام ديگر: Los Fantasmas de Goya. نامزد جايزه بهترين طراحي لباس، بهترين چهره پردازي و جلوه هاي ويژه از مراسم گويا.
سال هاي پاياني قرن هجدهم، اسپانيا. فرانسيسکو گويا زير سايه حمايت پادشاه کارل چهارم سرگرم قوام دادن به سبک کاري خويش و خلق بهترين تابلوها است. اينس دختر جوان و زيباي تاجري ثروتمند که به نوعي الهه الهام وي شمرده مي شود، گرفتار دادگاه تفتيش عقايد کليسا مي شود. پدر اينس براي نجات وي به گويا روي مي آورد تا از رابطه خود براي تماس با پدر لورنزوي جوان و صاحب سمت در کليسا استفاده کند. گويا پذيرفته و شبي لورنزو را به منزل تاجر مي برد، اما لورنزو با خاطر همخوابگي پنهاني با انيس در سرداب کليسا با وجود تهديد پدر و برادران وي حاضر به کمک نيست. لورنزو پس از امضاي اعتراف نامه اي دروغين و مسخره تحت فشار پدرانيس به اين کار راضي شده و با پدر گرگوريو ملاقات مي کند. اما پدر گرگوريو پس از پذيرفتن پول هنگفت پدر انيس از آزادي وي امتناع مي کند. پدر نوميد ناچار به نزد پادشاه رفته و ماجرا را باز مي گويد. افشاي اعتراف نامه دروغين سبب فرار لورنزو مي شود، اما انيس همچنان در زندان مي ماند. يک دهه و نيم بعد لورنزو به همراه ارتش ناپلئون سر رسيده و در هيبت يک انقلابي، پس از خلع پادشاه صاحب نفوذ و قدرتي فراوان مي شود. انيس نيز پس از برچيده شده زندان ها و دادگاه تفتيش عقايد آزاد مي شود. اما تمامي خانواده اش به قتل رسيده اند و او ناچار به سراغ گويا که اينک ناشنوا شده، مي رود. او به گويا مي گويد که در زندان دختري به دنيا آورده و پدر آن دختر لورنزو است. گويا به سراغ لورنزو مي رود، اما لورنزو از پذيرش اين امر امتناع و بار ديگر انيس را-اين بار در يک آسايشگاه- زنداني مي کند. مدتي بعد گويا با دختري روسپي به نام آليسيا که شباهتي حيرت انگيز به انيس دارد، برخورد مي کند. لورنزو سعي مي کند تا دختر را از ميان بردارد، ولي هوشمندي آليسيا سبب نجات جانش مي شود. گويا براي آزاد کردن انيس به سراغ لورنزو مي رود تا مادر و دختر را به هم برساند. اما همزمان ارتش انگليس سر رسيده و مردم نيز که از ظلم فرانسوي ها به تنگ آمده اند، شورش کرده و گماشتگان ناپلئون را مي رانند. لورنزو نيز دستگير و در اختيار ارباب کليسا که همه آزاد شده اند، قرار داده مي شود. پدر گرگوريو او را به مرگ محکوم مي کند. در روز اعدام لورنزو در بالکني مشرف به ميدان آليسيا را همراه افسري انگليسي مي بيند. و در طرف ديگر ميدان انيس پريشان حواس را که کودکي يتيم را فرزند خود و او پنداشته و کمر به حفظ او بسته است.
چرا بايد ديد؟
نسل امروز تماشاگر ايراني و بالطبع دنيا، ميلوش فورمن را با مردي روي ماه[جيم کري] و مدعي العموم عليه لري فلينت[وودي هارلسون] يا دست بالا آمادئوس مي شناسد. اما اين استاد ٧٥ ساله سينما براي نسل پيشين با عشق هاي يک موطلايي، مجلس رقص آتش نشان ها و شاهکار آن سوي اقيانوس اش ديوانه از قفس پريد يکي از فراموش نشدني ترين نام هاي تاريخ سينماست. فيلمسازي که دو بار اسکار گرفته، خرس طلا و نقره جشنواره برلين را در کارنامه اش دارد، جايزه هيئت داوران کن- يک سزار –سه جايزه گلدن گلاب و ده ها جايزه بين المللي گرفته و چهار بار تا امروز از يک عمر فعاليت هنري اش تقدير به عمل آمده است. سخن گفتن درباره کارنامه چنين کارگرداني کار سهلي نيست و بدون شک نمايش هر فيلم تازه وي حادثه اي مي تواند باشد[که اين آخري نيز هست]. با اين حال فورمن آدم پر کاري نيست و ثمره نزديک به ٥ دهه فيلمسازي او ١٦ فيلم سينمايي، يک فيلم تلويزيوني و اپيزودي از يک فيلم بلند است!
يان توماس فورمن متولد ١٩٣٢ چسلاو، جمهوري چک است. پدر و مادرش در آشوويتس جان باختند و يان را تنها گذاشتند. بعدها يان در مدرسه سينمايي پراگ درس خواند و با سه فيلم اوليه خود سبکي تازه در سينماي جديد کشورش بنا نهاد. زماني که نيروهاي شوروي در سال ١٩٦٨ کشورش را اشغال کردند، اروپا را به مقصد آمريکا ترک کرد. دومين فيلمش ديوانه از قفس پيد بر اساس کتاب کن کيسي در ١٩٧٥ برنده ٥ جايزه اسکار و نامزد ٤ جايزه ديگر شد. ٩ سال بار ديگر نامش با امادئوس و دريافت ٨ اسکار طنيني جهاني يافت. اما هيچ کدام از اين موفقيت درون سيستم هاليوود نتوانست طبع سرکش و نوجوي او را مهار زند. لري فلينت به اندازه همه فيلم هاي پيشين وي منتقدانه بود و پخته تر، اما پس از گذشت چند سال اشباح گويا چيز ديگري است. فيلمي در اندازه هاي نام استاد و بدون شک يک شاهکار درباره استبداد مذهبي و نتايج ويرانگر آن، همچنين سياست هاي راديکال و انقلابي که به جباريت ختم مي شوند. فقط يک جمله از فيلمنامه فورمن و کاريه که بر زبان لورنزو جاري مي شود، کافي است تا به عمق فاجعه پي ببريد:
لورنزو: ديگر آزادي براي دشمنان آزادي وجود نخواهد داشت!
اعتراف مي کنم که با ديدن فيلم و دادگاه هاي تفتيش عقايد و اعتراف هاي جعلي و همانندي آن با آن چه نزديک به سه دهه است بر ميهنم مي رود، بر خود لرزيدم. سکانس ميهماني خانه تاجر که طي آن لورنزو از شکنجه براي رسيدن به حقيقت با اين استدلال که: اگر از خدا ترس داشته باشيد، اين ترس شما را از اعتراف دروغين باز خواهد داشت و خدواند به شما قدرت ايستادگي در برابر شکنجه را اعطا خواهد کرد، دفاع مي کند و اعتراف محکومين بسته شده به چرخ شکنجه را واقعي اعلام مي کند به ياد مصاحبه هاي تلويزيوني سه دهه اخير افتادم و روحم تيره و تار شد.
فورمن بار ديگر داستاني را به دست گرفته تا از وراي آن حرف خود بزند که شکنجه مي تواند هر انسان مومني را نيز وادار به اعتراف کند، مخصوصاً زماني که هراس او از شکنجه بيش از ترس وي از خدا گردد. او با اين کار نه فقط تفتيش عقايد مذهبي در چند صد سال گذشته را محکوم مي کند، بلکه بنيادگرايي مذهبي موجود در زمانه ما را نيز به چالش مي طلبد. جان کلام او اين است: در گذر از اين همه حادثه، انقلاب، رفورم هاي ديني و.... چه به دست آورده ايم؟ آيا دليلي براي هراس در زمانه ما وجود ندارد؟ آيا دولت ها جاي کليسا را نگرفته اند؟ شور بختي اسنجاست که ر آستانه هزاره اي تازه اي در وطن ما حکومتي ايدئولوژيک/ديني و واپسگرا زمام امور ٧٠ ميليون انسان را- که همچون ارباب کليسا در دوران انگيزيسيون صغيرشان مي داند- در دست دارد. اشباح گويا نه فقط يک فيلم عالي درباره زندگي و کار ک هنرمند، بلکه نقد استبداد مذهبي و رفتار راديکاليستي سياست بازان است. آينه اي در برابر ما تا بلکه از گذشته پند بگيريم. جرات مي کنم و مي گويم: اشباح گويا يک شاهکار است که بايد بارها به دقت ديده شود!
ژانر: درام.






















Comment