چه ارتباط خاصي ميان شما (به عنوان بازيگر) و کارگردان وجود دارد؟
مثلا در سريال تفنگ سرپر، فضاي ساده و صميمي که ميان من و احمدجو بوده، سبب شد که اين ارتباط پررنگ تر و ارزشمندتر شود. به هر حال من اغلب بيمار بودم و به سبب اين بيماري، بايد از کنار بر کرانه تفنگ سرپر نظاره مي کردم. با اين همه، اصرار مي کردم که تمرين کنم و کارگردان خوشحال بود از اين که من با چنين حال و روزي، هنوز سرپا هستم و تمرين مي کنم. بنابراين با تمام گرفتاري هايش، بيشتر روزها به عيادتم مي آمد و همان جا در مورد کار، گفتگو و تمرين مي کرديم ، يادم هست که گويش و لهجه حاکم بر فيلم را خيلي تمرين کرديم.
آيا وجود يکدلي ميان بازيگر و کارگردان تا اين اندازه در به ثمر رسيدن نقش موثر است؟
شما گفتيد يکدلي و من به اين تعبير يکرنگي را هم اضافه مي کنم. اين مساله هم که پايان ندارد، مثل دريايي که ساحل ندارد.
بله، اين ارتباط مي شود رابطه دلي دو انسان با دو جايگاه متفاوت ، يکي بازيگر و ديگري کارگردان.
در چنين حالتي هر دو مي شوند يک نفر.
يعني آن موقع است که نقش از آب در مي آيد؟
بله و اغلب در چنين حالتي است که نقشهاي ماندگار خلق مي شوند.
آيا فکر مي کنيد نسل جوان امروز، نسبت به زمان جواني شما چيزي سرتر دارد؟
ممکن است چيزي از ما سر تر داشته باشند، اما عشق را از ما کمتر دارند. من بسيار ديده ام پاره اي اوقات کساني دويدند و فکر کردند با هر وضعيتي که شده، مي توانند بازيگر شوند.
بله، همه دلشان مي خواهد سريع، بدون زحمت و تلاش بازيگر شوند. بعضي ها به من مي گويند که چگونه مي توانند با شتاب- مثلاهمين فردا- بازيگر شوند و من مي گويم:40 سال کار کردم تا به اين عرصه رسيدم. برو عزيزم دلم! دست کم درسش را بخوان و راه رسمش را بدان.
به عنوان آخرين سوال از شما مي پرسم آيا قصد نداريد با تدريس، تجارب خود را در اختيار نسل جوان بگذاريد؟
من هنوز نوپا هستم. هنوز شاگردم. ديرآموزي ميانسال که هنوز در پي شاگردي است. ما را از اين دايره بي سواد به سرانجام رها کنيد. گرچه اهل زياده گويي نيستم؛ ولي اين بار راجع به اين موضوع اتفاقاً مي خواهم بگويم و موجز هم مي گويم که جوان چون جوان است نبايد اصول را زير پا بگذارد، آداب ادب را نداند، حرمت نگذارد و... جوان بايد پويا ، نوانديش و قناعت گر باشد. قانع در زمين و بردبار در آسمان، جوان اگر خود را دريابد و آگاهانه انتخاب کند، نيازي به تدريس من بي سواد ندارد. اين عرصه، سواد مي خواهد و من در آن حد نيستم که معلم باشم، من فقط يک بازيگرم. اين جمله را از همه کساني که راه و رسم بازيگر بودن را بلد بودند و شعار خود مي دانستند ياد گرفتم، از فني زاده زنده ياد و هميشه با ارزش ، اما به اسم پنهان "همايونه ايرانيوي".
مثلا در سريال تفنگ سرپر، فضاي ساده و صميمي که ميان من و احمدجو بوده، سبب شد که اين ارتباط پررنگ تر و ارزشمندتر شود. به هر حال من اغلب بيمار بودم و به سبب اين بيماري، بايد از کنار بر کرانه تفنگ سرپر نظاره مي کردم. با اين همه، اصرار مي کردم که تمرين کنم و کارگردان خوشحال بود از اين که من با چنين حال و روزي، هنوز سرپا هستم و تمرين مي کنم. بنابراين با تمام گرفتاري هايش، بيشتر روزها به عيادتم مي آمد و همان جا در مورد کار، گفتگو و تمرين مي کرديم ، يادم هست که گويش و لهجه حاکم بر فيلم را خيلي تمرين کرديم.
آيا وجود يکدلي ميان بازيگر و کارگردان تا اين اندازه در به ثمر رسيدن نقش موثر است؟
شما گفتيد يکدلي و من به اين تعبير يکرنگي را هم اضافه مي کنم. اين مساله هم که پايان ندارد، مثل دريايي که ساحل ندارد.
بله، اين ارتباط مي شود رابطه دلي دو انسان با دو جايگاه متفاوت ، يکي بازيگر و ديگري کارگردان.
در چنين حالتي هر دو مي شوند يک نفر.
يعني آن موقع است که نقش از آب در مي آيد؟
بله و اغلب در چنين حالتي است که نقشهاي ماندگار خلق مي شوند.
آيا فکر مي کنيد نسل جوان امروز، نسبت به زمان جواني شما چيزي سرتر دارد؟
ممکن است چيزي از ما سر تر داشته باشند، اما عشق را از ما کمتر دارند. من بسيار ديده ام پاره اي اوقات کساني دويدند و فکر کردند با هر وضعيتي که شده، مي توانند بازيگر شوند.
بله، همه دلشان مي خواهد سريع، بدون زحمت و تلاش بازيگر شوند. بعضي ها به من مي گويند که چگونه مي توانند با شتاب- مثلاهمين فردا- بازيگر شوند و من مي گويم:40 سال کار کردم تا به اين عرصه رسيدم. برو عزيزم دلم! دست کم درسش را بخوان و راه رسمش را بدان.
به عنوان آخرين سوال از شما مي پرسم آيا قصد نداريد با تدريس، تجارب خود را در اختيار نسل جوان بگذاريد؟
من هنوز نوپا هستم. هنوز شاگردم. ديرآموزي ميانسال که هنوز در پي شاگردي است. ما را از اين دايره بي سواد به سرانجام رها کنيد. گرچه اهل زياده گويي نيستم؛ ولي اين بار راجع به اين موضوع اتفاقاً مي خواهم بگويم و موجز هم مي گويم که جوان چون جوان است نبايد اصول را زير پا بگذارد، آداب ادب را نداند، حرمت نگذارد و... جوان بايد پويا ، نوانديش و قناعت گر باشد. قانع در زمين و بردبار در آسمان، جوان اگر خود را دريابد و آگاهانه انتخاب کند، نيازي به تدريس من بي سواد ندارد. اين عرصه، سواد مي خواهد و من در آن حد نيستم که معلم باشم، من فقط يک بازيگرم. اين جمله را از همه کساني که راه و رسم بازيگر بودن را بلد بودند و شعار خود مي دانستند ياد گرفتم، از فني زاده زنده ياد و هميشه با ارزش ، اما به اسم پنهان "همايونه ايرانيوي".
Comment