Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
استراتژی خفت ورزی! گفت و گوی آرش بهمنی با عباس عبدی در مورد اکبر گنجی و اصلاح طلبان، روزآنلاين
عباس عبدی اين روزها و بعد از آزادی از زندان نه تنها صراحت خويش را کنار ننهاده ، بلکه طنز را نيز چاشنی سخنان تند و تيز خويش کرده است. عضو هيات موسس جبهه مشارکت و نويسنده سه بيانيه های اين حزب در کنگره های اول تا سوم، روزنامه نگار و عضو شورای سردبيری روزنامه هايی چون سلام ، نه به راه گنجی معتقد است و نه به راه اصلاح طلبان. او معتقد به در پيش گرفتن راه عباس عبدی است! عباس عبدی که امروز حتی از نقد حرکات اخير دوست و يار قديمی خويش، اکبر گنجی نيز ابايی ندارد و با صراحت به او می تازد و راهبرد وی را بی نتيجه می داند.
آقای عبدی شما حرکات اخير آقای گنجی را چطور ارزيابی می کنيد؟ فکر می کنيد اتفاقی می افتد؟
مگر اقای گنجی حرکت خاصی انجام داده اند؟ خب ايشان و برخی افراد ديگر خواسته اند غذا نخورند و گرسنگی بکشند به من چه ربطی دارد؟
به هر حال اين مساله را شروع يک حرکت بزرگ تر می دانند.
چه حرکت خاصی می خواهد انجام دهد که مثلا وضع ما تغيير کند. وضع همين طور که هست می ماند.
يعنی استراتژی هايی که اعلام کرده اند مثل نافرمانی مدنی و عدم مشروعيت رژيم سلطانی و مبارزه برای تغيير حکومت در عين مخالفت با جنگ را غيرممکن ارزيابی می کنيد؟
اولا که اين ها استراژتی هستند و نه استراتژی! ضمن اينکه اگر حکومتی اجازه چنين کارهايی را می داد که ديگر کسی با آن حکومت مشکلی نداشت و بيکار هم نبود که دست به چنين اعمالی بزند. از طرف ديگر چنين حرکات و تجمعی خواه ناخواه باعث ايجاد خشونت می شوند؛ مردم ايران هم به هيچ وجه خشونت را نمی پسندند و آن را تاب نمی آورند.
حالا شما فکر می کنيد بعد از برگشتن آقای گنجی ايشان می توانند در ايران نيز آزادی عمل داشته باشند و حرکات خويش را ادامه دهند يا اينکه باز هم از سوی حکومت دچار محدوديت خواهند شد؟
ببينيد اصلا حرکتی انجام نگرفته است. مثلا با جمع های ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفری که جمع شده اند چه کاری می شود کرد؟ حداکثر می شود يک کوچه بن بست در تهران را تصرف کرد.
پس شما اعمال آقای گنجی را بی فايده می دانيد؟
بله. اصلا با اين چيزها که نمی شود کاری کرد و راهی را به پيش رفت.
آقای عبدی، در مورد اصلاح طلبان چه فکر می کنيد؟ آيا آنها می توانند کاری را پيش ببرند؟
مگر اصلاح طلبان هم اعلام کرده اند که می خواهند کاری کنند؟
بله، همان ادامه استراتژی سياست ورزی.
اينکه سياست ورزی نيست. اين خفت ورزی ايست. عين همان هايی که اسم فقرا را می گذاشتند گنج علی و اسم کور را می گذاشتند عين علی. به اينکه سياست ورزی نمی گويند.
پس چه بايد بکنند؟
ببينيد. اينها همه گاف داده اند. حالا بايد بنشينند اول گذشته را نقد کنند. ببينند قبلا چه کارهايی انجام داده اند. اگر اين کار را با صداقت انجام دادند؛ بعدا می توان گفت مشغول انجام دادن کاری هستند.
فکر می کنيد مثلا تغيير دبيرکل مشارکت باعث ايجاد تحول خاصی در بين اصلاح طلبان می شود؟
نه. اصلا اينها کاری نمی کنند. فقط می گويند ما کار می کنيم. با حلوا حلوا گفتن که دهان شيرين نمی شود. بايد واقعا دنبال کار رفت. اما اينها هيچ کاری انجام نمی دهند و مدعی اند. نميشود که منتظر ماند که چيزی از اسمان برای آدم برسد. مثل علی دايی که در زمين راه می رفت و منتظر توپ بود. الان وضعيت اصلاح طلبان اين گونه است.
يعنی اصلاح طلبان چه کار کنند آقای عبدی؟
هيچی. کاری نمی شود کرد. بايد بروند در خانه بنشينند. يا اينکه در خيابان راه بروند.
همين؟
بله فقط همين. الان کار درست را آقای احمدی نژاد می کند. او دارد کار انجام می دهد و مملکت را به جايی می رساند که ديگر کاری نمی شود برايش کرد.
Comment
-
با شما هستم دوستان با شما، کاوه شيرزاد
شخصا برای گنجی احترام زيادی قائلم ، افشاگريهای ايشان در مورد قتلهای زنجيره ای و مبارزاتش در اعتصاب غذاهای طولانی ستودنی و قابل احترام است ، بی شک خدمتی که اکبر گنجی به آزادی انديشه و قلم کرد بسياری از مدعيون آزادی و دمکراسی نکرده اند . او توانست با جسارت و شجاعتهای خود چهره کريه جمهوری اسلامی را به نمايش انظار عمومی جهان بگذارد و تصويری روشن از وضعيت زندانيان سياسی ايران ارائه دهد . تصويری روشن
گنجی می توانست بعد از آزادی خود با پرداختن به موضوعاتی چون روشنفکری دينی و زندانيان ابوغريب و گوانتانامو در گوشه ای امن سکنا گزيند و بقيه زندگی خود را به پاس افتخارات گذشته به عافيت نشينی و سفرهای خارجی بگذارند اما او دست از تلاش برنداشت و کارزاری ديگر را عليه جمهوری اسلامی تدارک ديد . کارزاری ديگر را ، او ادامه داد چون اکبر گنجی ، اکبر گنجی است .
اکبر گنجی حق دارد نظرات خود را بيان کند ، او هم به مانند همه ما يک انسان است پر از خطا و پر از اشتباه ، او نه يک معصوم است و نه يک انسان بی عيب و نقص ، او در توشه خود تحفه ای به ارمغان نخواهد آورد که همه ما را شاد و مسرور نمايد ، او قادر به انجام معجزه نيست ، او هم مانند هر يک از ما پتانسيل اين را خواهد داشت تا اگر روزی به حال خود رها شد تبديل به يک ديکتاتور تمام عيار گردد . يک ديکتاتور تمام عيار
بدنبال چه ويژگيهايی در اکبر گنجی می گرديم ؟ با ذره بينهای خود در نوشته های گنجی به دنبال چه ايرادی می گرديم؟ او قهرمان افسانه ای ما نيست ، او آن سواره خوش قد و قامت اسطوره های فرهنگ ما نيست که يک تنه در تند باد حوادث، ايران را از مخاطرات گرفتار به آن آمده رها سازد و يکسره در مسير پيشرفت و ترقی قرار دهد . به دنبال کسی نگرديم که وجود ندارد؟ با شما هستم دوستان با شما
او قهرمان افسانه ای اسطورهای ما نيست چون فصل روئيدن قهرمانان اسطوره ای امروز نيست، فصل قهرمانان اسطوره ای که به جای ما فکر کنند، مبارزه کنند، زندان بروند، شکنجه شوند، پيروز شوند و شکست بخورند گذشته است. امروز فصل هفتاد ميليون شواليه است ، هفتاد ميليون انسان هميشه در صحنه که هيچکدام وظيفه خود را به گردن ديگری نمی اندازند ، گنجی قرار نيست ناخدای کشتی آزادی و دمکراسی ايران باشد ؟ ناخدای کشتی هم قرار نيست هر کجا خواست کشتی را به دنبال خود بکشاند دوستان . قرار نيست
يا همه چی يا هيچی ! يا او رهبر است يا او رهبر نيست ! يا به او می توانيم اقتدا کنيم يا نمی توانيم ! او شرايط يک رهبر را ندارد پس ما از او حمايت نمی کنيم ! اگر ما از او حمايت کنيم او رهبر می شود ! رهبر کشتی را به ناکجا آباد می کشاند ! چرا بدنبال رهبر می گرديم و چرا از رهبر می ترسيم ؟ واقعيت اينست که ما به دنبال رهبر می گرديم چون از بوجود آمدن آن می ترسيم ، می ترسيم چون می خواهيم ريش و قيچی را بدست او بسپاريم و خود را رها سازيم . گنجی يک مبارز است، يک روزنامه نگار شجاع و يک فرد قابل احترام نه يک سياستمدار و نه يک دولتمرد و نه يک اسطوره ، بياييد بر او لباس اسطوره ها را نپوشانيم ، بياييد او را بر زمين نکوبيم . بياييد دوستان باشما هستم با شما
ما ملتی هستيم که قهرمان خود را سوار بر اسب می کنيم تا آنان را محکم بر زمين بکوبيم ، گنجی می تواند يک مبارز و يک روزنامه نگار شجاع باشد و روند دمکراتيزاسيون ايران را تسهيل کند اما نمی تواند يک تنه محور تمام تغييرات و تحولات ايران شود ، اکبر عزيز کار را به کاردان بسپار و سوار اسب نشو ، روند تغيير نظام و استقرار يک نظام دمکراتيک تنها با مشارکت همه نيروهای سياسی فعال ايجاد می شود ، مبارزه مدنی قابل ستايش شما تنها با يک رايزنی اوليه با گروه ها و شخصيتهای سياسی و جلب حمايت آنها می توانست با وسعتی چندين برابر انجام شود تا فصلی نو در ايران ساز شود اما ساز نشد ، اين است مفهوم کار سياسی ، فرهنگ اسطوره ای را رومی می بايد نمود ، از قهرمانان خود رو به جماعت می بايد نمود ، اکبر عزيز هر اقدام ملی يک مشارکت ملی را می طلبد ، بدون کمک شخصيتها و گروهای سياسی سنگ بزرگی را برندار و به کار جمعی احترام بگذار . گنجی باش تا گنجی بمانی .
کاوه شيرزاد
سخنگوی حزب دمکرات ايران
kavehshirzad@yahoo.com
Comment
-
-
بی اغراق عملکرد نیروهای اپوزوسیون در سالها و خصوصا ماههای گذشته رو به پیشرفت مستمر و دائم بوده ، چنانچه امروز به جرات می توان گفت بسیاری از تابوهای دست و پا گیر و مزاحم میان نیروهای اپوزوسیون در حال نابود شدن و از بین رفتن هست و شرایط به گونه ای پیش می رود که نیروهای غیردمکرات و خود محور رفته رفته در حال محو شدن و کمرنگ شدن هستند ، امروز دیگر غالب نیروهای اپوزوسیون نه تنها به این نتیجه رسیده اند که هیچ کدام به تنهائی نمی توانند محل تغییرات موثر در ایران واقع شوند بلکه به این نتیجه نیز رسیده اند که هیچ کدام از گروها و احزاب نمی توانند بر اساس شعارها و عملکردهای احساسی و عوامگرایانه خود وزنه ای موثر در تحولات سیاسی ایران باشند ، درست بر همین اساس است که غالب آنها با وجود مشکلات و موانع زیاد اراده خود را در جهت اتحاد و اتفاق نیروهای اپوزوسیون متمرکز کردند تا شاید از این رهگذر بتوانند قدمهایی هر چند کوچک در راه پیشرفت و ترقی میهنمان ایران بردارند ؛ با این همه نیروهای اپوزوسیون برای رسیدن به جایگاه ایده ال خود مسیری بس طولانی و دراز را در پیش دارند . با چنین مقدمه ای مقاله مذکور در ادامه به طرح ده نقد صریح و بی پرده و البته بی غرض و سازنده از عملکرد داخلی نیروهای اپوزوسیون ایران می پردازد تا به این امید که با انتقادهایی اینچنینی قدمهایی هر چند کوچک در جهت بهبودی و توانمندی این نیروها برداشته باشیم . ده نقد مذکور به قرار زیر است :
1 _ وجود تابوهای کاذب : شاید کاربرد چنین کلمه ای درست نباشد اما اپوزوسیون ایران مانند حشره ای که در یک تار عنکبوت اسیر شده توسط تابوها و ارزشهای تصنعی و کاذب زمین گیر و محدود شده ، هر چند بحث در این ارتباط می تواند بسیار پیچیده و برای بنده پر هزینه باشد ، اما به اختصار می توان گفت اساسا فرهنگ حاکم بر نیروهای اپوزسیون بر روی بیس و اساس درستی بنا نشده و همین امر باعث شده یک سری ارزشهای کاذب و یکسری پرستیژهای نادرست بر شخصیتها و گروههای سیاسی اپوزوسیون حاکم گردد ، به عنوان مثال فرهنگ مکروه بودن مذاکره با دولتهای خارجی برای دستیابی به اهداف سیاسی ، فرهنگ مکروه بودن هرگونه مذاکره یا معامله با جمهوری اسلامی و فرهنگ مکروه بودن هر گونه مذاکره با نیروهای مشروطه خواه در میان نیروهای جمهوری خواه ؛ در چنین فرهنگی هر شخص و گروهی که با کشورهای خارجی یا جمهوری اسلامی وارد مذاکره گردد خائن و یا جاسوس شمرده می شود و مطرود می گردد و هر کس و هر شخصی که لجاجت بیشتری برای عدم مذاکره با دولتهای خارجی ، جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان نشان دهد پاک تر و درستکارتر به نظر می رسد ، این پرستیژی است که هر یک از فعالان سیاسی باید برای حفظ وجه خود آنرا حفظ کنند ( و گه گاهی هم برای تبرئه خود شعری درباره آن بگویند ) ؛ بالاخره فرهنگ سیاسی ما باید بپذیرد که هر حزب و هر گروه سیاسی می تواند با حفظ شرافت و اخلاق سیاسی با کشورهای مختلف دنیا و جمهوری اسلامی و یا حتی بزرگترین مخالفین خود وارد مذاکره و دیپلماسی گردد . در آفریقای جنوبی نلسون ماندلا رهبر فقید سیاه پوستان آفریقا با رژیم آپارتاید حاکم بر کشورش وارد مذاکره شد و زمینه را برای خروج و شکست کم هزینه و بی دردسر آنها فراهم کرد ، قطعا کاری که رهبر آفریقای جنوبی با دیپلماسی و رایزنی انجام داد شاید تنها با وقوع یک انقلاب پر خون می توانست به وقوع بپیوندد ، حرف اصلی این است که اگر رهبر آفریقای جنوبی نیز برای حفظ پرستیژ سیاسی خود از مذاکره با رژیم آپارتاید خودداری می کرد و اگر مردم آفریقا نیز ایشان را خائن تلقی می کردند و آن را طرد می نمودند هرگز چنین موفقیتی بدست نمی آمد ، در کوبا مخالفین فیدل کاسترو به محض اینکه آمریکا قسمتهایی از تحریمهای کشورش را علیه کوبا لغو کرد در همان کوبا روبروی دفتر حمایت از حقوق دولت آمریکا تجمع کردند و گفتند تا زمانی که وضعیت حقوق بشر درست نگردد نباید چنین تحریمهایی لغو گردد ، چنانچه می بیند در کوبا نیز مذاکره با یک کشور خارجی برای رسیدن به مطالبات عمومی مکروه نیست . موارد بی شماری از انواع فرهنگهای غلطی که در اپوزوسیون ایران وجود دارد و همچنین موارد نقض آن نیز در دست است که در این مقال نمی گنجد اما به اختصار می توان گفت باید تابوهای کاذب را شکست و هنجارهای نادرست را از بین برد .
2 _ دیپلماسی ضعیف : یکی از مشهودترین نقاط ضعف نیروهای اپوزوسیون ایران نبود دیپلماسی فعال و پر قدرت است ، متاسفانه اکثر نیروهای اپوزوسیون ایران با وجود پیشرفتهای شگرف در علوم رسانه ها و تکنولوژی ارتباطات هنوز هم با یکدیگر ارتباط کافی و مستمر ندارند ، اکثر این نیروها یا همدیگر را به خوبی نمی شناسند یا به خوبی از مواضع و پتانسیل های یکدیگر آگاه نیستند ، شاید به همین دلیل باشد که عرصه نیروهای اپوزوسیون پر از سوء تفاهمها و پیش داوریهای مستهلک کننده علیه یکدیگر است و شاید به همین دلیل باشد که سطح گفتمان نیروهای اپوزوسیون چنین پیش پا افتاده و ابتدایی باقی مانده است ، لازم به توضیح نیست که در اکثر کشورهای دنیا دیپلماسی فعال و مستمر بیش از نیمی از یک حرکت سیاسی را تشکیل می دهد و لازم به توضیح نیست که با قدرت فارق العاده دیپلماسی یا در اصطلاح فارسی آن ، رایزنی نه تنها می توان به بسیاری از پیش داوریها و سوء تفاهمهای موجود پایان داد بلکه می توان موفقیت های بسیار خوبی را از حرکتهای سیاسی سخت الوصول کسب کرد ، بگذارید به عنوان نمونه به فراخوان رفراندم اشاره کنم که اگر ماشین دیپلماسی صادر کنندگان فراخوان رفراندم قبل از انتشار فراخوان ، روشن و با احزاب و گروهها و رسانه های گروهی وارد مذاکره و رایزنی می شد تا نظر آنها را جلب کرده یا لااقل آنها را از پیش داوری و سوء تفاهمای احتمالی دور می کرد هرگز فراخوان رفراندم بر روری چهل هزار امضا متوقف نمی شد ، به نظر من تاریخ ایران همیشه به دیپلماسی فعال دشمنان خود باخته مثلا جنبش ملی کردن صنعت نفت با همه اقبالی که به آن شد شکست خورد چون انگلیسیها و آمریکاییها توانستند با دیپلماسی فعال نظر حامیان مصدق را یکی پس از دیگری برگردانند و ایشان را از حمایت های دوستان خود محروم سازند ، شاید اگر ماشین دیپلماسی مصدق فعال می شد و حمایت کاشانی و شاه یا حزب توده را جلب می کرد یا به عبارتی دیگر حمایت آنان را حفظ می کرد هرگز جنبش ملی کردن صنعت نفت با شکست مواجه نمی شد ، نمونه های تاریخی این مدعی زیاد هستند ، به عقیده من اگر همین امروز دیپلماسی نیروهای اپوزوسیون سه برابر وضع کنونی شود شاهد تغییرات شگرفی در عرصه نیروهای اپوزوسیون خواهیم بود .
3 _ حرکت در تاریکی و ابهام : بسیار تعجب انگیز است که نیروهای اپوزوسیون ایران سالها از استقرار یک حکومت سکولار در آینده ایران صحبت می کنند اما کم و کیف یک نظام سکولار را مشخص نمی کنند ، نمی گویند در حکومت سکولار جایگاه روحانیت کجاست ? حجاب زنان چه می شود ? مساجد چه وضعیتی پیدا می کنند و جایگاه سکس کجا می رود یا عده ای دیگر از نیروهای اپوزوسیون از استقرار یک نظام پادشاهی یا جمهوری حمایت می کنند ولی هیچگاه نمی گویند کم و کیف این نظامها چیست و چه ویژگیهایی دارد ؟ نظام پادشاهی که یک سر آن از سوئد گذشته و سر دیگر آن به اسپانیا و پادشاهان فیل سوار ختم می شود و نظام جمهوری که یک سر آن از حکومت صدام و جمهوری اسلامی گذشته و سر دیگر آن تا مهد تمدن و فرهنگ فرانسه پیش می رود ، معلوم نیست که بالاخره این احزاب و گروهها در آخر مردم را به چه جایگاهی بشارت می دهند و با مشکلات پیش رو چه می کنند ، باور کنید هنوز بسیاری از مردم فرق یک حکومت سکولار غیر دینی را با یک حکومت کمونیستی ضد دینی نمی دانند و نه تنها مردم بلکه بسیاری از نیروهای مجرب سیاسی هم نمی توانند تصور کنند بجز مدل پادشاهی قبل از حکومت اسلامی مدل دیگری نیز ممکن است وجود داشته باشد که با دمکراسی و مردم سالاری فاصله ای نداشته باشد . مثال در این ارتباط بسیار زیاد است اما در چنین فضای مبهمی چه انتظاری است تا حرکتهای سیاسی مورد استقبال عموم مردم قرار گیرد ، بدون تعارف عرض کنم که تا بحال هیچ بهشتی و هیچ چشم اندازی از آینده و نحوه دسترسی به آن ، به مردم نشان داده نشده که مردم پشت آن به حرکت در آیند و برای آن هزینه پرداخت کنند . آنچه که تا بحال در میان اپوزوسیون بوده تنها در چند کلمه خلاصه می شود 1 ) جمهوری اسلامی بد است ، 2) ایران آینده باید سکولار باشد 3) حکومت آینده باید بر مبنی رعایت اعلامیه حقوق بشر باشد 4) تغییر باید به روش مسالمت آمیز باشد ، البته من با هیچکدام از این توافقها مخالفتی ندارم اما این تنها حرفهایی است که نیروهای اپوزوسیون سالهاست روی آن مانور می دهند و هیچگاه جزئیات این خواسته ها و جزئیات نحوه دستیابی به آنها را مشخص نکردند و هیچگاه پا را فراتر از این مضامین نگذاشتند بهرحال باید بدانیم هر یک از واژه ها می توانند از کران تا کران تعریف و تفسیر شود و همان بلایی را به سرمان بیاورند که در سالهای 57 به سرمان آوردند ، به عقیده من حزب و گروه سیاسی باید به کلیه جزئیات و نکات مبهم یک حرکت سیاسی پاسخ گوید ، کلی گوئی ، ابهام کاری و حرکت در سایه و تاریکی هیچ پتانسیلی از مردم را وادار به حرکت نخواهد کرد ، بیراهه نگفتیم اگر مردم با وضع موجود متصور شوند که پشت این ادعاهها و خواسته های اپوزوسیون هیچ برنامه و هیچ راهکار خردمندانه ای وجود ندارد که البته متاسفانه هم چندان وجود ندارد .
4 _ نبود نیروهای حرفه ای و متخصص : کار سیاسی یک کار حرفه ای و تخصصی است ، نمی توان به کار سیاسی به عنوان یک کار دسته دوم یا یک کار دسته چندم نگاه کرد ، متاسفانه اکثر نیروهای اپوزوسیون ایران یا در وقت اضافه خود مشغول به کار سیاسی هستند که در اینصورت اساسا وقت کافی برای پرداختن به موضوعات سیاسی ندارند یا اساسا به کارهای سیاسی به عنوان یک حرفه و تخصص نگاه نمی کنند که در اینصورت تعدای از آنها تنها از روی تفنن و بیکاری به کار سیاسی مشغول هستند ، در چنین حالتی اکثر نیروهای اپوزوسیون یا از مسائل روز سیاسی بی خبر هستند و یا خود را متعهد به پیشبرد حرکتهای سیاسی نمی دانند ، شاید به همین دلیل باشد که مواضع آنان بسیار کلی و سطحی نگرانه و گهگاهی بسیار غیر متعهدانه باشد ، به عقیده من مفهومی ندارد یک فعال سیاسی روزی کمتر از ده ساعت فعالیت سیاسی تخصصی داشته باشد ، بهرحال یک فعال سیاسی می باید حداقل روزی چهار ساعت مطالعه داشته و از کلیه خبرها و مقالات روز مطلع گردد و ساعتهای دیگری را اختصاص به تبادل نظر با دوستان و احزاب دیگر نماید و از برنامه ریزی و سازماندهی نیز قافل نگردد . متاسفانه در نبود کادر حرفه ای و تخصصی گاها فعالیت احزاب و گروهها برای مدتها متوقف می شود و این کار باعث توقف یا عقبگرد آنها می گردد ، به عقیده من فرهنگ سیاسی ما مردم ایران باید بپذیرد که بهرحال کار سیاسی یک کار و پیشه حرفه ای و تخصصی است و کسی که کار سیاسی می کند احتیاج به حقوق و تامین مالی و زندگی دارد ، باید بپذیریم بجای اینکه هر کدام از ما بخواهیم تک تک وارد گود شویم و در وقت اضافه خود یا از روی تفنن و بیکاری بر تحولات سیاسی تاثیر گذار باشیم می توانیم از افراد خردمند و کارکشته حمایت کنیم تا آنها بجای ما تاثیر گذار باشند ، به عبارتی دیگر باید بپذیریم بجای اینکه هر یک از ما فرمانروایان بی کفایت دنیای سیاست باشیم می توانیم سربازانی کارکشته برای دنیای سیاست باشیم . به این ترتیب تامین مالی افراد توانمند سیاسی و به تبع آن انتظار ارائه یک کار تخصصی و حرفه ای از آنها و ارائه یک کار تخصصی و حرفه ای از طرف نیروهای سیاسی می تواند حلقه های گم شده نبود یک کادر حرفه ای و تخصصی در نیروهای اپوزوسیون ایران باشد
Comment
-
_ تجمع روز جهانی زن در حالی آغاز شد که گروهای مختلف مدافع حقوق زن طی بیانیه ها و اعلامیه های خود محلها و مکانهای مختلفی را برای تجمع روز جهانی زن انتخاب و اعلام کردند ، این موضوع علاوه بر اینکه باعث سردرگمی و بلاتکلیفی تعداد زیادی از علاقه مندان حضور در این اجتماعات شده بود باعث دو تکه شدن تجمع کنندگان و کمتر شدن آنان و نهایتا کم هزینه تر شدن سرکوب آنها توسط پلیس و نیروهای سرکوبگر شد ، اینکه چرا سه محل مختلف برای تجمع روز زن اعلام شد به عقیده من یکی به علت عدم هماهنگی بین گروهای مختلف یا عدم تبعیت و همکاری آنها با یکدیگر بود و یکی بخاطر خودخواهی گروهایی بود که می خواهند با پیش دستی در اعلام محل تجمع و پافشاری روی آن ابتکار عمل این تجمعات اعتراضی که هر ساله برگزار می شود را بدست گرفته و کارکردهای این تجمعات را به صورت غیر شرافتمندانه ای به نفع خود ظبط کنند و این در حالی است که اساسا بعضی از این گروها و یا این شخصیتها به تنهایی یا با حامیانی که دارند پشتوانه های برگزاری یک تجمع اعتراضی مستقل را نداشته و از چنین امکانی نیز برخودار نیستند ، بنابراین می باید فرهنگ عمومی زیاده خواهی گروه های مختلف را نه تنها درک نموده و آنها را از چنین اقداتی دور سازد بلکه گروها و شخصیتهای مختلف نیز از زیاده خواهی و سهم طلبی پیش از حد خود دست بردارند تا چنین شکافها و اختلافاتی موجب ناکامی یا کامیابی کمتر چنین تجمعاتی نگردد .
2 _ متاسفانه تعدادی از گروها و مدافعین حقوق زنان با توسل به اعلامیه های ساختگی و مبتنی بر تهیج آفرینی های کاذب هر چند با هدف حمایت از این تجمعات سعی در کشاندن تعداد بیشتری از مردم به این تجمعات اعتراضی را داشتند که نفس این کار به تنهایی غیر اخلاقی و تخریب کننده اعتماد عمومی در بلند مدت به این دعوتها و فراخوانهاست ، هر چند واقعیت تلخی است اما در گذشته بارها مبتنی بر همین تهیج آفرینی های کاذب و ساختگی و همین اعلامیه ها و بیانیه های دروغین بارها علاقه مندان حضور در تجمعات اعتراضی در محل تجمعات اعتراضی حاضر شده اما چون هیچ تجمع کننده و هیچ معترضی را نیافته اند نه تنها با دلسردی از محل تجمع رفته اند بلکه در آینده نیز هر گونه بیانیه و فراخوانی حتی فراخوانهای واقعی و برنامه ریزی شده را برای برگزاری تجمعات اعتراضی دروغ یا غلو شده پنداشته اند ، بنابراین همگی ما باید بپذیریم که نمی توان بر مبنی تهیج آفرینی کاذب و اعلامیه ها و بیانیه های غیر واقعی و دروغین مردم عادی را به تجمعات اعتراضی دعوت کرد بدون آنکه کوچکترین تدارک و برنامه ریزیی را برای برگزاری این تجمعات تدارک دیده باشیم . متاسفانه دو نقد ذکر شده تا بدینجا ( به عقیده من ) به تنهایی نقش بیشتری از نیروهای سرکوب گر در ناکامی تجمعات اعتراضی تا کنون به جا گذاشته است .
3 _ در تجمع اعتراضی زنان در پارک دانشجو ، تعدادی از دانشجویان یک دانشگاه با کرایه یک اتوبوس به محل تجمع اعتراضی آمدند ، بسیار جالب است بدانید که به این دانشجویان اجازه برگزاری مراسم روز جهانی زن در دانشگاه خود را نداده بودند بنابراین آنها خود را محدود نکرده و در تجمع اعتراضی بیرون از دانشگاه شرکت نمودند ، به اعتقاد من یکی از بزرگترین کارکردهای یک تجمع اعتراضی خوب بازتاب گسترده ای است که نه تنها در کل جهان بلکه در کل ایران به جای می گذارد ( مخصوصا به خاطر شرایط خاص ایران ) باور کنید هیچ رسانه پر قدرتی مانند برگزاری تجمعات اعتراضی نمی تواند چنین نفوذی را بین افکار عمومی ایجاد نماید ، به زبانی ساده تر برگزاری یک تجمع خوب و مناسب می تواند به مانند یک رسانه تبلیغی پرقدرت پیام مطالبات تجمع کنندگان را در سطح گسترده ای از افکار عمومی منتشر سازد و نهایتا با حساس کردن افکار عمومی ، حمایت آنان را به عنوان اساسی ترین رکن تحقق مطالبات مدنی فراهم سازد ، شاید نیاز به گفتن نباشد که دستیابی به مطالبات مدنی بدون نفوذ و حمایت عامه مردم ، یا به عبارتی دیگر تنها با حمایت اقشار فرهیخته و نخبه جامعه بدست نیامده و نخواهد آمد ، بنابراین برگزاری چنین اجتماعاتی ، می تواند به مانند پل ارتباطی باشد میان اقشار نخبه جامعه و مردم عامه ، با چنین مقدمه ای شرکت دانشجویان در مراسمهای دانشجویی داخل دانشگاه یا شرکت مردم در سالنهای سربسته هیچگاه بازتاب گسترده یا پیام روشنی را در میان عامه مردم و نهایتا جذب حمایت آنان ندارد بنابراین پیشنهاد این است که با توجه به اینکه دانشجویان از پتانسیل بسیار مناسبی برای برگزاری موفقیت آمیز چنین اجتماعاتی برخوردارند حدالمقدور در صورتی که امکان حضور آنان در یک تجمع اعتراضی مسالمت آمیز و برنامه ریزی در بیرون از دانشگاهها فراهم است خود را محدود به دانشگاهها یا فضاهای سربسته نکرده و در مراسمهای بیرون از دانشگاه شرکتی فعالتر نمایند .
4 _ اعلام زمان تنها یک ساعت برای این تجمع ( روز زن ) یکی از سیاستهای خوبی بود که برای این اجتماع در نظر گرفته شد ، شخصا تا به امروز در هفتاد درصد تجمعات اعتراضی تهران شرکت کردم و آنچه تا به امروز مشاهده کردم این بود که اکثر هزینه هایی که تجمع کنندگان پرداخت می کنند مربوط به طولانی شدن زمان تجمعات اعتراضی و زمانهای انتهایی تجمعات اعتراضی است ، اوصولا حضور مردم در کنار نیروهای لباس شخصی و انتظامی در ساعات طولانی از یک تجمع اعتراضی و همچنین رودررویی بیش از حد آنها با یکدیگر باعث می شود جو سنگینی برای تجمع کنندگان بوجود بیاید البته چنانچه تعداد تجمع کنندگان بسیار بالا باشد چنین فضایی شکسته خواهد شد اما بهتر است تا حصول چنین امکانی ساعت تجمع محدود باشد ، ضمن اینکه تجربه سالها حضور بنده در این تجمعات ثابت کرده نیروهای سرکوبگر در تجمعات سازمان یافته و متشکل حداقل نیم ساعت را صرف اخطار ، جمع آوری نیرو ، گزارش تجمع به مقامات بالا و اقدامات تشریفاتی اولیه می کنند ( در این مدت گیج هستند ) و با این حساب همین نیم ساعت اول و بیست دقیقه بعدی که برخودرهای نیروهای انتظامی کم کم آغاز گردیده و بعد از بیست دقیقه به اوج خود می رسد زمان نسبتا مناسبی برای برگزاری این تجمعات است ، بعد از این زمان معمولا دستگیریها آغاز می گردد و جو بسیار سنگینی برای تجمع کنندگان ایجاد می شود که حضور در آن فقط هزینه ها را افزایش می دهد ، بنابراین ما علاوه بر اینکه باید بیاموزیم در این زمان کوتاه کلیه اقدامات تدارک دیده شده خود را انجام دهیم باید بیاموزیم که نه از زمان اعلام شده زودتر به محل تجمع بیایم که حساسیتها را قبل از تجمع بیشتر کند و نه دیرتر به محل تجمع بیاییم که همزمان با شرکت کنندگان مقدمات اولیه تجمع که مشکل ترین قسمت تشکیل یک تجمع است را تدارک ببینیم .
5 _ پارک دانشجو یکی از بهترین محلهایی بود که برای تجمع روز جهانی زن انتخاب شد ، منتهی قبل از باز کردن این موضوع از این به بعد از کلمه مشروعیت سرکوب استفاده می کنم که در طی آن نیروهای سرکوبگر و افکار عمومی با وضعیتی که از تجمع می بینند از سرکوب تجمع حمایت کرده یا حداقل با آن مخالفت نمی کنند این سرکوب شامل زمان تجمع اعتراضی ، دستگیری و تعقیب تجمع کنندگان است ، به نظر من هیچ زمانی نباید برگزاری تجمعات اعتراضی باعث ایجاد ترافیک و بهم خودرن نظم شهر گردد ، هر چند چنین اقدامی در کوتاه مدت پیام تجمع را در سطح وسیعی از شهر منتشر می سازد اما عده ای از مردم و نیروهای انتظامی با دیدن چنین وضعی با وجود تردیدی که دارند بیشتر برای سرکوب تجمع کنندگان قانع شده و اقدام شدیدتری را انجام می دهند ، باور کنید بسیاری از سربازان و درجه داران نیروی انتظامی یا سپاهی نه تنها علاقه ای به سرکوب تجمع کنندگان ندارند بلکه در زمانهای مختلف در برابر فشارهای وارده برای سرکوب مقاومت زیادی از خود نشان می دهند که با چنین اقداماتی ممکن است حمایت آنان را از تجمع کنندگان از دست بدهیم ، در کره جنوبی زمانی که کره ای ها در جام جهانی فوتبال موفقیتهای بزرگی را کسب کردند میلیونها نفر از مردم کره به خیابانها ریختند اما جالب است بدانید عکسهای ماهواره ای نشان می داد که هیچ کدام از این تجمع کنندگان از پیاده رو ها خارج نشده بودند ( به خاطر احترام به حق تردد خودروها در خیابانها ) ، چنین اقداماتی فازهای مثبتی را به افکار عمومی و نیروهای سرکوبگر می رساند و از مشروعیت سرکوب تجمع کنندگان شدیدا می کاهد ، برگردیم به بحث اصلی محل تجمع یعنی پارک دانشجو ( یک پارک ) جای کاملا خوبی بود چون نه تنها نظم عمومی را مختل نمی کرد بلکه چون در کنار یک محل کاملا پرتردد بود می توانست نظر مردم زیادی را به خود جلب کرده و نهایتا حمایت آنان را کسب کند کما اینکه اینگونه هم شد همچنین این محل صرفا یکی یا دو ورودی نداشت که نیروهای انتظامی بتوانند با بستن آن ورود تجمع کنندگان به محل تجمع را کنترل نماید یا محدود سازند بنابراین این محل جای بسیار خوبی برای تجمع بود .
6 _ خطرات و تهدیداتی که متوجه مردم برای شرکت در تجمعات اعتراضاتی می شود باعث می گردد تعداد کمتری از مردم در تجمعات اعتراضی شرکت نمایند ، در واقع اگر هزینه های حضور در تجمعات اعتراضی زیاد باشد مردم زیادی در تجمعات اعتراضی شرکت نخواهند کرد ، حال برعکس اگر هزینه های حضور مردم در تجمعات اعتراضی کاهش یابد تعداد بیشتری از مردم در تجمعات اعتراضی شرکت می کنند و تعداد بیشتر تجمع کنندگان یعنی موفقیت بیشتر و سرکوب سختر ، حال سوال اینست که چگونه می توان هزینه های حضور در تجمعات اعتراضی را به حداقل رساند تا شاهد حضور تعداد بیشتری از مردم در تجمعات اعتراضی باشیم ؟ در پاسخ به این سوال به این دو استدلال توجه کنید :
الف ) طرح مطالبات و خواسته های غیر عاقلانه و غیر قابل دستیابی یا طرح شعارهای افراطی در یک تجمع اعتراضی که فرضا به مطالبات زنان اختصاص دارد نه تنها مطالبات اصلی تجمع کنندگان را به حاشیه می کشاند بلکه هزینه های حضور در تجمعات را اقزایش می دهد ، فرض کنید تجمع کننده ای را در این اجتماعات دستگیر کنند ، اگر در این تجمع فرضا به خامنه ای فحش داده شود یا شعار مرگ بر جمهوری اسلامی داده شود حال آنکه به حقم باشد ضمن اینکه هیچ کدام از این شعارها امکان تحقق نخواهند داشت انجام چنین اقداماتی صرفا باعث می گردد به دستگیر شدگان در این تجمعات هر انگ و تهمتی را زده و فشارهای زیادی را به آنان وارد نمایند ، کما اینکه در تجمعی مثل روز جهانی زن که هیچ اقدام قابل توجهی انجام نشد ( مثل طرح شعارهای افراطی و تخریب اموال عمومی ) حتی با دستگیری تعداد زیادی از تجمع کنندگان هیچ اتهامی را به ایشان نمی توانند وارد نمایند و ناگزیر بعد از چند وقت مجبور به آزادی تمام آنها می شوند .
Comment
-
باید بپذیریم که تعداد زیادی از کسانی که در این تجمعات شرکت می کنند بنا بر فراخوانها و دعوتهایی که صورت گرفته تنها با هدف حمایت از حقوق زنان به این تجمع می آیند ، شاید طرح مطالباتی که سالها در گلوی تک تک ما جمع شده و هر لحظه اماده بیرون ریختن است برای تعدادی از آنها ناخوشایند باشد و هیچ جذبه ای برای آنها نداشته باشد که هیچ دافعه هم داشته باشد ، متاسفانه بینش هایی که در مورد تجمعات کارگری ، معلمین ، پرستاران ، کارکنان شرکت واحد و تجمعات زنان یا به طور کل تجمعات صنفی وجود دارد این است که می باید با حضور در این اعتراضات و اعتصابات و متاسفانه سواستفاده از فضای بوجود آمده به این اعتراضات رنگ و بوی سیاسی داد و در آنجا به طرح مطالباتی که سالها نتوانسته ایم آنها را مطرح سازیم پرداخت ، متاسفانه صرف وقوع چنین اقداماتی این اقدامات باعث نابود شدن این مبارزات مدنی و به انحراف کشیدن آنها می شود ، باید بپذیریم تعداد بسیاری از مردم درست یا نادرست از شرکت در اعتصابات و اعتراضی صنفی یا غیر سیاسی خود صرفا با این تصور که مبادا حضور آنها باعث شائبه سیاسی بودن آنها یا ضد انقلاب بودن آنها شود از حضور در این اعتراضات خودداری می کنند حال انکه اگر ما هم بیاییم سعی کنیم چنین رنگ و بویی به این مبارزات مدنی بدهیم دیگر هیچ رمق و مجالی برای شرکت آنان در این تجمعات باقی نمی ماند و ما خود بخود افراد شجاع و جسوری که تن به این اعتصابات داده اند را از افرادی که نگران حضور خود در این تجمعات هستند محروم کرده ایم و زمینه شکست آنها را فراهم کردیم ، بنابراین اگر ما قصد حمایت از ان جی ا ها را داریم قصد حمایت از جامعه مدنی و قصد حمایت از مبارزات صنفی را داریم که خود به خود چنین اقدامی بیشترین خدمت را به آزادی و دمکراسی و مطالبات عمومی شهروندان می کند باید از چنین سیاستهایی دست برداشته و صرفا با حمایت از دستیابی این شهروندان به مطالبات خود موفقیت آنان را تضمین کنیم و مطمئن باشیم که موفقیت ما در گرو موفقیت آنان نهفته است و بس ، مطمئنا چنین کاری هم تقویت این نهادها را در کوتاه مدت و هم به تقویت خواسته های آزادیخواهانه و دمکراسی طلبانه ما در بلند مدت منجر می شود . برگردیم به بحث اصلی که وقتی فراخوانی بر مبنی حمایت از یک قشر جامعه صادر می گردد تعدادی از مردم به اشتباه از ترس اینکه مبادا انگ سیاسی بودن یا ضد انقلاب بودن به آنها وارد شود از حضور در این تجمعات صنفی خودداری می کنند و با سواستفاده ما برای سیاسی جلوه دادن این مبارزات ، دیگر برای عدم شرکت در این اجتماعات کوچکترین تردیدی نمی کنند .
9 _ متاسفانه بسیاری از عقلای بی عمل و آفیت نشین سیاسی با تصور اینکه برگزاری تجمعات اعتراضی خلاف قوانین و مقررات است چنین استدلال می کنند که می باید با احترام به قانون نه تنها از شرکت در این تجمعات مسالمت آمیز خودداری کرد بلکه می باید شرکت کنندگان در این اجتماعت را نهی و نفی نموده تا از شرکت در آن خودداری نمایند ، در حالی که اساسا برگزاری نافرمانیهای مدنی ، راهپیماییها ، تجمعات اعتراضی و اعتصابات یکی از بدیهی ترین حقوق فرا ملی و فرا قانونی تمام مردم جهان است ، فرا ملی و فرا قانونی یعنی هیچ کشور و هیچ قانونی نمی تواند حق اعتراض و حق پیگری مطالبات به صورت مسالمت آمیز را از انسانها سلب نماید . علاوه بر این موضوع در ماده بیستم اعلامیه جهانی حقوق بشر که جمهوری اسلامی نیز به اجرای آن متعهد شده آورده شده : هر کس حق دارد آزادانه در احزاب و جماعت های مسالمت آمیز شرکت نماید ، پس یا جمهوری اسلامی اعلامیه حقوق بشر را پذیرفته یا اینکه می باید از آن خارج گردد که چنین حقوقی را به رسمیت نمی شناسد . از جمله موارد دیگر قانونی بودن چنین اجتماعات مسالمت آمیزی اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی است که آورده : تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها , بدون حمل سلاح , به شرط آنكه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است ، قاعدتا وقتی نوشته شده تشکیل اجتماعات آزاد است به معنی اخذ مجوز از وزارت کشور نیست و اگر قوانینی هم در این مورد وضع شده بر خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی بوده و می باید ملغی گردد. حرف اصلی آنست که فعالین سیاسی و مردم نه تنها با این حقوق آشنا شوند بلکه برای تحقق آن پافشازی کنند ، وقتی خود مردم و متاسفانه فعالین سیاسی این حقوق را قبول نداشته باشند مسلما نباید از جمهوری اسلامی انتظاری داشت که این حقوق را دو دستی به انها اهدا نماید .
10 _ متاسفانه بسیاری از فعالین و گروههای سیاسی چنین استدلال می کنند که چنین اعتراضاتی تنها باعث ریزش نیرو و پرداخت هزینه و نهایتا انفعال بیشتر جامعه می گردد ، به عقیده من این گروه بر خلاف تمام ادعاهایی که دارند همان افرادی هستند که منتظر دستی غیب از آسمانها و یا دستی اعیان از آمریکا برای حل مشکلاتشان هستند ، به عبارتی دیگر این گروه یا بیشتر منتظر کرم و لطف جمهوری اسلامی هستند تا بلکه روزنه ای را برای فعالیتهای جزیی و امن و امان آنها فراهم کند یا در کنج عافیت نشسته اند که مبادا این اندک مجال تنفسی را هم از آنان سلب نمایند ، در پاسخ به این استدلالها علاوه بر استناد به مواردی که ذکر کردم تا این اعتراضات با کمترین هزینه برگزار گردد به قسمتی از مقاله رفراندم و ابزارهای دمکراتیک خود اشاره می کنم که در زیر می توانید قسمتهایی از آن را بخوانید :
(( ما ياد نگرفتيم ، براي رسيدن به خواسته ها و مطالبات خود هزينه های درست ، برنامه ريزي شده و منطقي پرداخت كنيم ، متاسفانه اكثر نيروهاي سياسي بجای ترویج شجاعت و جسارت مدنی ، عافيت نشيني و فرار از زير بار مسوليت مدني خود را در زير بار كلماتي چون پرهيز از خشونت ، پرهيز از انقلابي گري ، پرهيز از هرج و مرج طلبي و پرهیز از جنگهای خیابانی پنهان مي كنند و علتش هم اين است كه يا با قواعد استفاده از ابزارهاي مدني و دمكراتيك آشنا نيستند و يا اينكه اصولا انگيزه لازم براي يك رفرم كلي و اساسي را ندارند « يعني دوست دارند اوضاع همين گونه که هست بماند » ، به هر روي ، روي صحبت ما بيشتر با آن گروهي از فعالین سیاسی است كه بدنبال مبارزه بدون هزينه هستند « كه البته وجود خارجي که البته وجود خارجی نداشته و ندارد » در اين مورد بايد متذكر شويم که حتي موفق ترين نافرمانيهاي مدني ، انقلابها و رفرم هاي اساسي جهان همواره با پرداخت هزينه هايي همراه بوده است كه براي نمونه مي توان از راهپيمايي نمك به رهبري گاندي اشاره کرد كه در جريان راهپيمايي مسالمت آميز مردم در شهر « ساتياگراهي هاي بي » در گيري هایی ميان مردم و نيروهاي انتظامي رخ داد كه بيش از دهها نفر كشته شدند ، در نافرماني مدني آفريقاي جنوبي كه مخالفين تبعيض نژادي در طي آن پاسپورتهاي رفت و آمد خود را به نشانه اعتراض سوزاندند ، 8500 نفر دستگير شدند « در اين نافرماني نيروهاي استعمار از مردم آفريقا خواسته بودند براي رفت و آمد در آفريقاي جنوبي با پاسپورت حركت كنند كه مردم در اعتراض به اين قانون به مدت سه ماه هر روز به صورت دسته جمعي پاسپورتهاي خود را جلوي مامورين استعماري مي سوزاندند و به اين ترتيب به صورت داوطلبانه به زندان مي رفتند » ، در آمريكا نیز برگزار كنندگان نافرمانيهاي مدني در اعتراض به جنگ ويتنام دست به گردهمايي و اعتصاب زدند و از پرداختن ماليات به دولت خودداري كردند و پروندهاي مالياتي را آتش زدند ، كه در طي اين نافرماني 13000 نفر دستگير و زنداني شدند ، در سال 1983 در آمريكا ، 5000 نفر از مردمي كه در حمايت از پناهجويان آمريكاي مركزي دست به نافرماني هاي مدني زده بودند که همگی دستگير شدند ، در تابستان سال 1283 در ايران ، و در طي دومين نافرماني مدني تاريخ ايران كه منجر به برگزاري راهپيمايي مردم به سمت قم و پناهنده شدن نيروهاي آزاديخواه به سفارت انگليس شد بيشتر از 50 نفر كشته شدند « ولي مردم توانستند براي اولين بار مجلس را به حكومت تحميل كنند » تمام اين نمونه هاي نشان مي دهد كه به هر روي گذر به دمكراسي همراه با پرداخت هرينه هايي است كه عدم پرداخت آنها ممكن است اجتناب ناپذير باشد و این به تنهایی دلیلی برای انجام ندادن نافرمانیهای مدنی نیست ))
Comment
-
چرا چپ در خاورمیانه به محاق رفته است؟
به جرات می توان گفت پس از فروپاشی شوروی و حتی یک دهه قبل از آن جریانات ناسیونالیستی به همراه جریانات تندرو اسلامی نبض سیاسی خاورمیانه را در دست خود گرفتند و نیروهای مدرن چپ و سوسیالیست در محاق فرو رفتند.
به نظر می رسد اگر شوک وارده در نتیجه فروپاشی شوروی و حملات سرمایه داری جهانی به کمونیسم و سوسیالیسم را فاکتور بگیریم. دلیل اصلی این امر یعنی به محاق رفتن نیرو های چپ در خاورمیانه را می توان ناتوانی عملی و حتی در سطح گفتمانی آن ها در ارتباط گیری با توده های فقیر و حاشیه ای در خاورمیانه دانست. که نمود های آن از قیام بهمن ۵۷ در ایران شروع شد و این آخری ها در جنگ بین فلسطین و لبنان و اسرائیل می توان دید.
در سال ۵۷ چپ ایران بازی را به بسیج توده های بی شکل به وسیله اسلام گرایان و مصادره شعار هایش به وسیله خط امامی ها باخت.
در این بحران کنونی حزب الله لبنان که یک جریان ارتجاعی اسلامی تندرو است در کنار حماس و جهاد اسلامی بار ضدیت با آمریکا و امپریالیسم را بر دوش می کشند در حالی که نیرو های چپ و مدرن ناتوان از هر عملی یا متاسفانه به دنباله روی این جریانات در مقابل امپریالیسم آمریکا افتاده اند و یا سکوت پیشه کرده اند.
اکنون عکس های سید حسن نصرالله به همراه عکس های جمال عبدالالناصر نماد ضدیت با امپریالیسم شده است که وقعا فاجعه بار است!
به نظر می رسد که نیرو های چپ در خاورمیانه بر خلاف دیگر نقاط جهان وظیفه سنگین تری بر دوش دارند چون از یک طرف با سرمایه داری جهانی و پیاده نظام راست مدرن ان در داخل جوامع خ د طرف هستند و از طرف دیگر نیز با بنیاد گرایان اسلامی که رنگ و لعاب ضدیت با امپریالیسم و ضدیت با امریکا و سرمایه داری را نیز در ظاهر دارند.
به نظر می رسد که نیرو های چپ دچار یک اشتباه بزرگ در انتخاب پشتوانه مردمی و پایگاه اجتماع هدف خود شده اند لااقل در مورد ایران آنان جز در برخی مناطق مثل کردستان هرگز نتوانستند تبدیل به یک نیروی مردمی و توده ای شوند و تنها به صورت الیت های حجدا از مردم در آمده اند و این برمی گردد به نوع عمل آنها ! به نظر می رسد که چپ ها به یک لایه سطحی از طبقه متوسط امید بسته اند و نیرو های حاشیه ای و توده های پایین جامعه را به دست فراموشی سپرده اند. چپ ها تعریفی ذهنی و انتزاعی از پرولتاریا دارند که این امر باعث شده است که این پرولتاریای ذهنی و قهرمانشان را نیابند و توده ها پا برهنه و فقیر را در دامن پوپولیست های اسلامی رها کنند .
به نظرم باید بحث جدی را در این باب راه انداخت از تمام دوستان می خواهم که در این بحث شرکت کنند تا شاید پایه های یک نقد اصولی را از هم اکنون بنیان نهیم تا دوباره یک چپ جدید و انسانی را در خاورمیانه و جامعه خودمان برقرار سازیم!
Comment
-
Washington, DC – The Iranian American Know Your Rights Campaign held it’s first Know Your Rights Town Hall meeting on Wednesday, July 12th, 2006 at George Washington University Law School. Co-hosted by the Iranian American Political Action Committee (IAPAC) and the Iranian American Bar Association (IABA), the meeting featured special guest Congressman Marty Meehan (D-MA) and panelists from the National Legal Sanctuary for Community Advancement (NLSCA), Equal Employment Opportunity Commission (EEOC), and Amnesty International.
The evening was moderated by Robert Babayi, IAPAC Trustee and the Executive Director of the Washington, D.C. Chapter of the IABA. Mr. Babayi explained that the Iranian American Know Your Rights Campaign comprises a coalition of national organizations, including: the American Civil Liberties Union (ACLU), Amnesty International, the Equal Employment Opportunity Commission (EEOC), the Iranian American Bar Association, the Iranian American Political Action Committee (IAPAC), the National Lawyers Guild, and the National Legal Sanctuary for Community Advancement (NLSCA). These organizations have come together to create a safety net for the Iranian American Community against various forms of discrimination.
The first speaker of the evening, Congressman Marty Meehan, spoke of the benefits of having town hall meetings. “They are the heart of grassroots political movements and succeed at informing people,” Meehan explained. Congressman Meehan is a sponsor of House Resolution 367. The resolution condemns discrimination and bigotry against Iranian Americans and is a response to documented reports of discrimination targeting the Iranian American community, which, according to civil rights and liberties organizations, has increased over the past eighteen months. Congressman Meehan went on to highlight his work with the IABA in cataloguing and reporting instances of abuse that occurred against Iranian nationals under the government’s National Security Entry Exit Registration System (NSEERS).
Following Congressman Meehan, panelist Dana Hutter, District Director of the EEOC, spoke of the fact that since 9/11 the EEOC has taken in over one thousand cases documenting what he and the EEOC refer to as post 9/11 backlash discrimination cases. Backlash discrimination is defined as overt and readily apparent discrimination to those who witness it. Hutter explained that the EEOC is a prime example of how a federal agency can offer protection against employment discrimination based on race, sex, religion, national origin or age. Yet Hutter and the EEOC understand that there is an obvious mistrust of the U.S. government and he urges those who have been discriminated against to come forward. “Our doors are open to you,” Hutter explained.
Also representing the Iranian American Know Your Rights Campaign was Banafsheh Akhlaghi, the founder and President of the NLSCA. Ms. Akhlaghi explained that the Know Your Rights Coalition exists as a response to the influx of calls from the Iranian American community concerning discrimination. Akhlaghi highlighted the importance of having a Know Your Rights Campaign and gave concrete examples of discrimination cases against Iranian Americans, such as security clearance denials, immigration discrimination, and unwarranted F.B.I. surveillance. Akhlaghi wants to use examples of discrimination and the Know Your Rights Campaign as an impetus for encouraging Iranian Americans to go back to their communities and stand up against discrimination.
Akhlaghi and Hutter, joined by Dalia Hashad, Director of Amnesty International, U.S. Human Rights Program, ended the evening with a question and answer session with audience members. Panelists emphasized the importance of community awareness and urged participants to share their experiences with the proper authorities.
Comment
-
They consider themselves digital natives.
They're young. They're addicted to instant messaging and social networks. And they're more apt to dish about the drama at last night's party than the president's latest faux pas.
Bloggers have become influential fixtures in cyberspace, but the term covers about 12 million people who write Web logs, known as blogs. The Pew Internet & American Life Project yesterday released a survey of bloggers aimed at getting a better grasp on who they are and why they do what they do.
More than half of bloggers are younger than 30, and a majority use their blogs as a mode of creative expression, the survey found. Money-making possibilities motivate only 15 percent of bloggers, and most blog on a variety of topics, with 11 percent focusing on politics.
They are also less likely to be white than the general Internet-using population, and more than half live in suburban areas, according to Pew.
"Bloggers in general don't intend to have a lot of impact," said Amanda Lenhart, who directed the survey. "The motivation comes from within; it tends to be very personal. They're not out to change the world."
But blogs are changing the way people, particularly young adults, communicate. About 60 percent of bloggers maintain their Web sites to keep in touch with friends and family, and half of them blog to network or meet new people, the survey said.
Blogs are also gaining readers, even if it's fewer than 10 a day, which was reported by nearly 25 percent of the bloggers surveyed. The number of people regularly reading blogs has doubled in the past two years, and more than 49 million blogs are now on the Web, the blog-tracking service Technorati Inc. said.
"Of all the bloggers out there, there are only about 10,000 that have an audience beyond their friends and families," said B.L. Ochman, a business blogger who tracks online trends.
"It astounds me that people are willing to do this stuff without getting paid," Ochman said. "I come from a generation that gets paid for our work."
Although advertisers are slowly shifting dollars into the blogosphere, the majority of bloggers say they maintain their blogs for themselves, not for their audience.
About 33 percent of bloggers see blogging as a form of journalism, the survey showed.
"The average blogger is a 14-year-old girl writing about her cat," said Alexander Halavais, an assistant professor of interactive communications at Quinnipiac University in Connecticut.
Typical bloggers are not ranting about politics or trying to be hard-core journalists, he said. "The survey shows that blogging is really a community-based activity and a way of connecting with people."
LiveJournal is the most popular blog-hosting site, followed by MySpace, Blogger and Xanga. Text and photos tend to dominate blogs, but a growing number of bloggers are adding audio and video content. The typical blogger spends less than five hours per week posting material on a blog, the survey shows.
Most bloggers maintain their sites as a hobby, an encouraging concept to Halavais.
"It's not just the hard-core geeks and news junkies doing it," he said. "It's a good thing for our culture as a whole to have such a wide variety of people writing."
The number of bloggers will continue to grow in coming years, Lenhart predicted. Eighty percent of the survey respondents plan to be blogging a year from now.
"There's a new blog every five minutes," Ochman said. "Now everybody's got a printing press."
Comment
-
I swear to God, I love this website. The online gathering place for the self-proclaimed Iranian intelligentsia to pontificate to the point that all of the hot air that is being expelled on Iranian.com has been determined to be a direct cause of global warming.
The only thing funnier than this eshal-e-dehan that’s flows oh so freely from certain people is the idea that anyone would actually give any credibility to this rubbish.
To those of you who actually believe any of these individuals or their warped ideology, I suggest that you promptly extinguish your galyoun, as it has become quite obvious that you have smoked too much opium. In gad tariak nakesh, maghzet mesleh tokhmeh-morg dareh pokhteh misheh.
This time, all of the attention is directed towards the Middle East. Hezbollah terrorists kill and kidnap Israeli soldiers and bomb Northern Israel. Israeli forces retaliate. Hezbollah terrorists bomb deeper into Israel, going further south than ever before. Israel continues to fire missiles into Hezbollah targets, and blowing Lebanon’s roads and airport into Swiss cheese. This continues much like an old shampoo commercial…..and so on, and so on, and so on.
I recall the time when if an Iranian was called an Arab, that was a faux pas equivalent to calling a black person a nigger. My, how times have changed. Now it has become fashionable to kiss Arab ***. Have any of you forgotten how the Arabs invaded our land and shoved their backwards ideology down the throats of our ancestors, who drank it up like chai straight from the samovar, before asking for another glass?
Has anyone forgotten how Iran is still paying the price of what the Arabs did to us even today, and every single day since February 1979? In the Iran-Iraq war, who invaded our land? Arabs. Who, besides that piece of rat shit Khomeini and his flunkies killed innocent Iranian men, women, children and BABIES in that war? Arabs. Al-Qaeda? Arabs.
During the 1972 Olympics in Munich, who killed 11 people? Arabs. Who bombed the World Trade Center in 1993? Arabs. Who were the 19 losers who killed 3,000 innocents, including Iranians on 9/11? I’ll give you three guesses. Arabs. Who are their teachers, their instructors in terror and destruction? Holy camel humps, Batman! Why, it’s Arabs!
Iran is not an Arab country, and Iranians are not Arab people. Like it or not, (this means you, Leila Farjami) Israel is not occupied Palestine. I’m not a Zionist. If I were, I’d have to advocate the establishment of a sovereign independent state for every other religion, complete with the law of return. (If Scientologists wanted their own homeland, I presume it would be Tom Cruise’s house).
We have a greater ancestral and historical link to Jews than Arabs. Last I checked, Jews were welcomed in Iran, and we had a Jewish queen. Arabs invaded and wouldn’t leave, like Mormon missionaries or Jehovah’s Witnesses who knock on your door on Saturday mornings. Furthermore, the victim has not become the victimizer.
Can you keep a secret, Leila? Promise you won’t tell, OK? The ones who have the bombs and war materiel stored in private residences, schools, and yes, even mosques, are the Hezbollah. And what are they? Arabs.
Do you know what the Israelis are trying to accomplish? Obliterating Hezbollah and Hamas. Did you give a damn when civilians were blown up into a thousand pieces in Israeli cities? Self-preservation is not a bogus rationalization. It’s how we survive.
This is not to say Israel has been entirely angelic and innocent throughout its history. I myself have in the past compared Ariel Sharon to Hitler, but we are not talking about the same leadership today. Sharon killed indiscriminately, and he is now paying the price for his cruelty.
But if this newfound love for all things Arab is the prevailing attitude of supposedly educated Iranians, then we don’t stand a chance of getting our homeland back. Nor do we deserve to.
Comment
-
have spent all of my adult life and most of my childhood following current events in the Middle East. I remember my house growing quiet as Dan Rather recounted Iran-Contra, the day's events in the Iran-Iraq War, how many civilians had died, what Reagan and Gorbachev had to say about it. I remember as a young boy answering the phone and hearing my American friend tell me the Khomeini had died--these were the punctuation marks of my childhood.
As a teenager I felt both the hope and skepticism that accompanied the Oslo Peace Accords. I remember the Nobel Prize and subsequent assassination of Yitzhak Rabin as a high school senior, the death of Edward Said as a graduate student, and shook my head in disbelief as Yasser Arafat died pitifully sequestered in his own house. I remember always feeling slightly resigned by the timeless nature of Israeli-Palestinian conflict, and perhaps selfishly, feeling very grateful that I was neither Arab nor Israeli.
In some ways, I believe we all have come to take that conflict for granted. It is as constant and predictable as a menstrual cycle, as self-evident as the signs of global warming. I wasn't surprised by Ariel Sharon inciting the Al-Aqsa Intifada, nor Israel's helicopter-borne assassinations of Hamas leaders, nor the retaliatory Hamas suicide bombers in Tel Aviv discos.
This is what they were supposed to be doing all along, remember? Jews hate Arabs, and Arabs hate Jews. Yet I was surprised when some form of that conflict came to my own doorstep, when I saw two buildings fall in New York on September 11th from a nearby rooftop. For the next year and a half, I marched, protested, and organized with all of my might to stop the impending war, and still America made its mission to democratize the Middle East and attack its 'terrorists' with impunity.
A tangent of sorts: Since September 11th, secular Middle Easterners (not just Iranians, all of us) were caught in a hard spot: were we with 'us' or 'them?' Secular Middle Easterners were a thorn in the side of many so-called 'experts' who were anxious to sanitize all complexities into a Samuel Huntington-style "Clash of Civilizations". For all intents and purposes, secular Middle Easterners do not exist in the debates (rather, they are considered Westernized). I even saw a poster on a professor's office door that declared the Middle East as a "post-secularist society", whatever the hell that nonsense means.
As expressed by many of these Western 'expert' analyses, the 'West' was the Enlightenment, democracy, human rights! The Middle East was authoritarian, barbaric, Muslim, comprised of the 'Arab street', and monolithic. Edward Said continues to roll in his grave. Since my interests were neither served by this infantile and dichotomized political discourse nor by the policies of America's dim-witted President and Iran's filthy mullahs, I opted to remain on my own team, that of the global citizen.
I did not become an apologist for militant Islam, nor could I call American military campaigns by any other name but imperialism; it's just a war for oil cloaked in some cockamamie pretense of democratization. I simply tried to stay abreast of all the developments in the region without going mad.
Only it seems as if the speed at which the news headlines are produced has increased in the Middle East. Day by day, Iraq is more of a mess. The faded luster of Operation Shock and Awe, the US threatening regime change in Iran, Syria's withdrawal from Lebanon, Rafik Hariri's body exploding in the Beirut night; the list goes on endlessly.
Still, what can you expect? Those people over there are crazy, according to Americans. 'They' are the total and absolute contrast to 'us', even to those of 'us' who started out over there.
Only not Israel. Israel is definitely not crazy because Israel is 'our' friend and ally in the region, 'our' proud knight of democracy surrounded by the twin blights of fundamentalist Islam and authoritarianism. 'Our' unwavering support for Israel is one of the greatest products of this country's media, educational system and entertainment industry. Also, any criticism of Israel (often deliberately conflated with anti-Semitism) remains of the most visible 'red lines' of American political discourse.
We have been fed a constant diet of Holocaust/Israel-sympathy building movies like The Pianist, Life Is Beautiful, Schindler's List, Munich, we all read the books The Diary of Ann Frank, Davita's Harp, and Night by Eli Weisel in middle school and high school, were told to write poems about the terror that the children in concentration camps must have felt, and made posters declaring our determination and commitment to the ideal of "Never Again."
I know for a fact that I did all of those things as a child, and did so dutifully and willingly though I am not Jewish. And during all of those educational activities, the implicit lesson was, not only have Jews been persecuted everywhere they have lived for thousands of years, Hitler tried to exterminate them. The Jews were awarded their own country because of that, and if you are opposed to the Jews having Israel, you might as well support Hitler and the Nazis.
Due to my education, I hated what had happened to the Jews, and felt a great deal of compassion for them. In a lot of ways, I still do. Only Israel, much like a Shakespearean character, suffers from a fatal flaw that I believe will be its undoing in the end; it seems determined to maintain its 'victim' status at any cost, even by victimizing others. This point was made elegantly by Leila Farjami as well.
I never was able to compartmentalize my empathy for the Jewish people and turn a blind eye to everything Israel has done in its brutal and dehumanizing 39-year occupation of Palestinian land. And it is precisely this track record, what appears to be an almost suicidal bent to Israeli actions that continues to erode the sympathy and understanding that I have had toward that country.
The Bush Administration's resolute avoidance of any criticism of Israel despite its disproportionate violence and its building of Nazi-style walls and ghettoes for Palestinians and the absolute lack of irony in American media coverage of such actions is reaching new absurd heights. How can one see the images of destruction in Lebanon and still put 'disproportionate force' in quotes, as if it's some subject of speculation?
I really can't claim to understand this any longer. Two Israeli soldiers are abducted into Lebanon, and the next thing that happens is Israel preparing a siege of Lebanon itself and dropping bombs indiscriminately on innocent people and destroying hundreds of millions of dollars of civil infrastructure recently rebuilt from decades of civil conflict.
America does nothing. Bush says (with his mouthful of bread no less) Israel has the right to defend itself and defends Israel's outrageous actions as 'a measured response.' Obviously, he is not footing the bill for reconstruction, and in two years, it won't be his problem anyway.
In my mind, we must immediately halt any pretense of democracy at work; too few people are making too many colossal mistakes and endangering lives all over the world. Too many people are dying for ideologies empty of meaning; innocent Palestinians, Afghans, Iraqis and now the Lebanese are the overwhelming victims of terrorism, not Americans or Israelis or even the 'terrorists' per se.
Much to the chagrin of the US and Israel, Hamas wins a fair and contested election and all of a sudden it's not 'democracy.' Apparently, it's only democracy when the side you root for ends up winning.
Even for all that I have seen and lived through, I simply cannot fathom what is happening right now, I cannot believe how stupidly simplistic the US and Israel are in formulating their engagements with other Middle Eastern countries. I believe countries have the right to defend themselves, but how are the indefinite preemptive attacks and ongoing occupations in the Middle East supposed to be successful and make people warm up to you?
How can relentless bombings of Lebanon, forced removals of Palestinians from their homes, indiscriminate raids in the middle of the night, preemptive attacks in the occupied territories/Syria/Lebanon, and the steadfast denial of human rights and dignity enhance Israeli safety?
How does this cold-blooded and ruthless image co-exist with that of that of the wronged and revered Holocaust victim?
How can the government of Israel expect anyone in the world to feel any compassion or come to its aid at all when all it does is seemingly make a deeper pile of shit for its own citizens and its neighbors to wallow in?
If Israel was founded on a moral argument and wants to maintain the legitimacy of that argument, then it must always demonstrate such a morality in order to remain legitimate in the eyes of the international community. Sadly, it has not, and has pursued a political course almost in the exact opposite direction to the detriment of itself and its neighbors.
It would be most disheartening if the magnitude of the moral arguments that helped found the state of Israel are matched only by the moral and humanitarian disasters it has left in its wake since its inception. With its (latest) senseless escalation of violence, the government of Israel seems determined to head its nation toward such an opprobrious legacy.
Comment
-
آنچه تاکنون در روایت­ها و خاطرات نقش­آفرینان پشت صحنه­های سیاست ناگفته مانده بود، نقش فرح پهلوی و انگیزه­های او در پشتیبانی از گزینه­ی شاپور بختیار بود در برابر پرسوناژها و چاره­جویی­های دیگر. «چند خاطره»، روایت شخصیت­هایی است که در سال­های اول انقلاب، خاطرات خود را بیان کرده­اند و «یک خاطره»، آخرین خاطره از این دست و اشاره به کتاب دکتر نهاوندی است که در پاییز 1383 خورشیدی برابر اکتبر 2004 میلادی منتشر شده است. دکتر هوشنگ نهاوندی در کتاب «آخرین روزها» روایت دیگری از چگونگی نخست­وزیری شاپور بختیار و نقش فرح پهلوی به­دست می­دهد.
دکتر شاپور بختیار در کتاب «سی و هفت روز پس از سی و هفت سال» که در برگیرنده­ی مصاحبه­هایی با او در سال 1360 شمسی است درباره­ی مقدمات کار و چگونگی اولین ملاقات با شاه، اشارات چندانی نمی­کند. در کتاب خاطرات شاپور بختیار به ویراستاری حبیب لاجوردی (مصاحبه در اسفند 1362)، دکتر شاپور بختیار درباره­ی اولین ملاقات با شاه می­گوید: «سپهبد بدره­ای [فرمانده­ی وقت گارد شاهنشاهی] از طرف دفتر مخصوص به من تلفن کرد که «شما لباس­هایتان را بپوشید و امشب تشریف بیاورید به کاخ. بنده خودم می­آیم و با اتومبیل خودم شما را به کاخ نیاوران می­آورم». من به ایشان گفتم که من همیشه حاضر هستم و این یک وصیتی­ست که مصدق کرده است که ما خودمان [از شاه] وقت نخواهیم، ولی اگر احضار کردند، برویم. اگر شاه مملکت بر طبق قانون می­خواهد با افراد مملکت تماس بگیرد و مشورت بکند، باید آزادانه ما بتوانیم برویم. البته راجع به رفتن، اجازه هم از کسی نگرفتم. آن جا رفتم و آن چیزی را که نوشتم خوانده­اید [منطور بختیار کتاب یکرنگی است صص 162-154] و دیگر صحبتش را نمی­کنم» [خاطرات شاپور بختیار ص 95]
کنایه­ی شاپور بختیار درباره­ی از کسی اجازه نگرفتن، به سنجابی و دیگر رهبران جبهه­ی ملی است. شاپور بختیار ادامه می­دهد و می­گوید: «فردا یا پس­فردای آن روز، دقیقا نمی­دانم، ایشان [شاه] از من سئوال کرد که صدیقی چه طور آدمی است؟ گفتم. [بعد سئوال کرد] سنجابی چه طور آدمی است؟ گفتم. بازرگان چه طور آدمی است؟ گفتم. تمام اینها را آن چنان که گمان می­کنم اخلاص و یکرنگی اجازه می­داد، نقاط قدرت و ضعفشان را گفتم». از گفته­های شاپور بختیار روشن می­شود که هدف شاه از این ملاقات- حداقل آن­طور که بیان کرده است- مشورت با بختیار درباره­ی دیگران بوده است و مستقیما از خود او درباره­ی امکان قبول یا رد پیشنهاد نخست­وزیری، پرسشی نکرده است.
بختیار در گفتگو با لاجوردی می­افزاید که شاه «به من گفت من می­خواهم صدیقی را نخست­وزیر بکنم. گفتم به نطر من این یک برداشتی است که اعلیحضرت می­کنید. هرچه زودتر این کار را بکنید برای اینکه روز به روز این سرطان در تمام جاها ریشه می­دواند. از این جهت من شخصا می­توانم به شما قول بدهم که من به او [صدیقی] کمک می­کنم، در حدودی که از دستم ساخته باشد. بدون اینکه از او بخواهم، به هیچ عنوان. دلیل هم نداشت بخواهم. گفت بسیار خوب. من [به صدیقی] گفته­ام فردا ایشان هم بیاید» [ص 95. خاطرات شاپور بختیار]
شاپور بختیار در ادامه­ی همین بخش از گفت و گو می­گوید: «گویا فردا یا پس فردا، درست نمی­دانم چه روزی [صدیقی] رفته بود و [شاه] ایشان را مامور تشکیل کابینه کرده بودند.
چند روزی یا یک هفته – روزهایی که نباید یک ساعتش از دست می­رفت متاسفانه- تمجمج یا مقداری هم گرفتاری­های آقای سنجابی یا آقای صدیقی که اینجا باید به شما بگویم نهایت پست فطرتی و بی­شرمی را هم فروهر که خودش را شاگرد و عبد و عبید سنجابی همیشه می­دانست و آقای بازرگان نسبت به این مرد [صدیقی] کردند.» [خاطرات شاپور بختیار، ویراستار حبیب لاجوردی ص 96]
شاپور بختیار در اینجا از سر خشم و نفرت و با عباراتی به گفتهی خودش «مستهجن»، از دکتر کریم سنجابی یاد می­کند. بختیار ادامه می­دهد و می­گوید: «ایشان [سنجابی] با فروهر نشستند و فرستادند منزل صدیقی که شما قبول نکنید کاغذ را صدیقی پرت کرد و گفت تعیین تکلیف من با شما نیست. بعد صدیقی با خشونت آن آقایانی را که رفته بودند منجمله فروهر را از خانه بیرون کرد.» [خاطرات شاپور بختیار ص 97]
دکتر کریم سنجابی در مصاحبه با رادیو بی­بی­سی در دهمین سالگرد انقلاب درباره­ی چگونگی برخورد جبهه­ی ملی با نخست­وزیری دکتر صدیقی چنین می­گوید: «دکتر صدیقی در شورای ما نبود، تک و تنها بود، من دیدم اگر صدیقی الان قبول مسئولیت بکند به تنهایی، بدون اینکه در جزو شورای ما باشد، برای ما دچار زحمت خواهد شد. این بود که بنده به وسیله­ی اعلامیه­ای به ایشان هشدار دادم که جناب آقای صدیقی شنیده شده است که شما برای تشکیل حکومت در نظر گرفته شدید، محترما خدمتتان اطلاع می­دهم، اگرچه شما جزو فعالین جبهه­ی ملی نیستید و هر اقدامی بکنید مربوط به خودتان خواهد بود ولی اگر بدون مشورت با جبهه­ی ملی اقدام بکنید انتطار همراهی از طرف جبهه­ی ملی نداشته باشید. این اعلامیه که منتشر شد دکتر صدیقی کنار کشید.» [انقلاب ایران به روایت رادیو بی بی سی. تنظیم عبدالرضا هوشنگ انصاری صص 298- 297 مصاحبه با دکتر سنجابی]
مهندس بازرگان درباره­ی بی­اعتمادی ملیون به شاه، و گفت و گوی شاه با صدیقی چنین می­گوید: «کلیه­ی کسانی را که ایشان [شاه] مراجعه می­کرد برای نخست­وزیری به او اعتماد نمی­کردند. ایشان البته می­گفت من دیگر دخالت نخواهم کرد. هم به دکتر صدیقی این را گفته بود و هم به بختیار این را گفته و هم به اشخاص دیگر. ولی آن­ها باور نمی­کردند و آقای دکتر صدیقی، اتفاقا در ملاقاتی که آقای سنجابی و من با ایشان داشتیم، ایشان گفتند بله به من چنین چیزی گفته و حتما اصرار دارد من آن را بپذیرم چون می­خواهد از ملیون و مردم مورد اعتماد، اشخاص و شخصیت­های مورد اعتماد مردم نخست­وزیر بشوند. من همین را گفتم که شما با هیچ کس درست راه نیامدید. گفت نه. من هم گفتم خیلی خوب، به شرط اینکه به محض اینکه دیدم شما از این قولتان عدول کردید من بطور علنی آن موقع به همه خواهم گفت، با این شرط من می­خواهم بپذیرم. البته ایشان هنوز نپذیرفته بود.» [انقلاب ایران به روایت رادیو بیبیسی. تنظیم عبدالرضا هوشنگ انصاری، مصاحبه با مهندس بازرگان ص 298]
علی امینی نخست­وزیرسابق نیز با مهندس بازرگان هم نظر است. امینی می­گوید: «در مورد انتخاب نخست­وزیر به شاه گفتم مهندس بازرگان را بنده ترجیح می­دهم و از خدا می­خواهم. به بازرگان گفتم آقا ایشان [شاه] از شما کمتر می­ترسد تا از من. چون ما هم­دیگر را آزمایش کرده­ایم و نمی­توانیم با هم کار کنیم [اشاره­ی امینی به دوره نخست­وزیری خود او از 15 اردیبهشت 1340 تا 27 تیرماه 1341و اختلاف نظر او با شاه است] .... دیدم آقا، به قول بازرگان اصلا راست نمی­گوید. یعنی الان گیر کرده است. بازرگان گفت، این شاه به محض این که از گیر بیرون آمد همان [شاه قبلی] می­شود. دلیل بنده هم این بود که آقا، این [شاه] را نمی­شود صد در صد عوض کرد باید یک جوری دور کرد تا از این بحران بگذریم و ببینیم چه می­شود ولی من میدانم که او [شاه] درست شدنی نیست.» [خاطرات علی امینی. با پیشگفتار باقر عاقلی نشر گفتار، تهران 1376 ص 179]
اما گذشته از گفت و گوها و کشمکش­های درونی جبهه­ی ملی، شرایط دکتر صدیقی برای پذیرش نخست­وزیری، شرایط سیاسی بسیار مهمی بودند و به نظر می­رسد دکتر صدیقی بیش­تر بدین سبب که زمینه را برای پذیرش و اجرای شرایط سیاسی مورد نظر خود مناسب نمی­دید در نهایت از پذیرش نخست­وزیری سر باز زد.
احسان نراقی نظرات و شرایط دکتر صدیقی را چنین توضیح می­دهد: «دکتر صدیقی می­گفت آقا من می­خواهم نخست­وزیر قانونی طبق قانون اساسی بشوم. شاه باید سلطنت کند نه حکومت. و جلوی فساد را هم بگیرم. در مورد ارتش هم باید فرماندهی کل قوا به دولت برگردد. ساواک هم منحل شود و ایران از سنتو بیاید بیرون. ملاقات خارجی­ها هم موقوف. شاه هم در ایران بماند. برای اینکه ارتش کاری نکند. عقیده­ی دکتر صدیقی این بود که شاه در ایران بماند و شورای سلطنتی از یک سری اشخاص موجه تشکیل شود.» [انقلاب ایران به روایت رادیو بی بی سی. تنظیم عبدالرضا هوشنگ انصاری ص 297]
به نظر می­رسد از میان شروط دکتر صدیقی آنچه بیش از همه در نظر او مهم می­نمود، ماندن شاه در کشور بود؛ زیرا به درستی تشخیص می­داد که رفتن شاه به منزله­ی از هم گسیختن تمامی سیستمی بود که به شخص شاه وابسته بود، به ویژه ارتش.
شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ»، درباره­ی پیشنهاد نخست­وزیری به دکتر صدیقی و نظر جبهه­ی ملی، روایتی متفاوت با آنچه از دکتر سنجابی و دکتر بختیار خواندیم، ارائه می­دهد. او می­گوید: «نخست به دکتر غلامحسین صدیقی، عضو جبهه­ی ملی، ماموریت دادم تا برای تشکیل کابینه اقدام کند. دکتر صدیقی را مردی وطنخواه می­دانستم و او هیچ شرطی برای قبول این ماموریت قائل نشد. فقط یک هفته برای مطالعه و بررسی از من وقت خواست که بلافاصله پذیرفتم.» شاه در ادامه متناقض حرف میزند. نخست می­گوید که دکتر صدیقی، به پیروی از «توقعات جبهه­ی ملی» از من خواست تا در ایران بمانم. اما بعد وقتی از گفت و گوی خود با دکتر سنجابی یاد می­کند می­گوید: سنجابی از من خواست به بهانه­ی «استفاده از تعطیلات» راهی خارج شوم.
«دکتر صدیقی به پیروی از توقعات جبهه­ی ملی، از من خواست که در ایران بمانم ولی اختیارات خود را به یک شورای سلطنت تفویض کنم. این تقاضا برایم پذیرفتنی نبود زیرا مفهومش آن بود که قبول کنم قادر به سلطنت نیستم. اما باید بگویم که دکتر صدیقی تنها سیاستمدار مخالفی بود که مصرا از من می­خواست ایران را ترک نکنم.» [پاسخ به تاریخ صص 266 و 267]
درباره­ی «قادر نبودن شاه به سلطنت»، کافی­ است یادآوری کنیم که تقریبا تمامی کسانی که شاه را در روزهای بحرانی پیش از انقلاب از نزدیک دیده­اند و با او گفت و گو کرده­اند بر این نظرند که او به کلی روحیه­ی خود را باخته، گرفتار نوعی افسردگی و سردرگمی و بی­تصمیمی بوده است.
شاه ادامه می­دهد: «در همین ایام آقایان سنجابی و بازرگان که تازه از اروپا بازگشته بودند به چنان تحریکات سیاسی و مخالفت قانون اساسی دست زدند که دولت طبق مقررات حکومت نظامی ناگزیر از بازداشت آن­ها شد. دکتر سنجابی از زندان به وسیله­ی رئیس ساواک سپهبد مقدم تقاضای ملاقات مرا کرد. برای تسهیل مذاکرات و آماده­سازی محیط از دولت خواستم سنجابی و بازرگان را آزاد کند. پس از از چند روز تقاضای ملاقات سنجابی را پذیرفتم. او با احترام زیاد دست مرا بوسید و نسبت به مقام سلطنت و شخص من ابراز وفاداری بسیار کرد و گفت که حاضر است مقام نخست­وزیری را قبول کند به شرطی که من به بهانه­ی «استفاده از تعطیلات»، راهی خارج شوم. او نه می­خواست شورای نیابت سلطنت تشکیل شود، که تشکیل آن قانونا الزامی بود و نه می­خواست از مجلس رای اعتماد بخواهد. من از قبول توقعات سنجابی سرباز زدم و در حالی که شرایط روز به روز دشوارتر می­شد، در جست و جوی راه حل دیگری بر­آمدم
Comment
-
دکتر هوشنگ نهاوندی نويسنده و پژوهشگر، کتاب جديدی درباره تاريخ معاصر ايران به نام بازتاب بلندپروازيها (۱) به زبان فرانسوی به چاپ رسانده است. وی هفده سال استاد دانشگاه پاريس بوده است.
او پيش از انقلاب، وزير آموزش عالی، وزير مسکن و آبادانی و همچنين رئيس دانشگاه های شيراز و تهران بود. آقای نهاوندی کتاب های متعددی درباره ايران نوشته و چند سال پيش آکادمی فرانسه به کتاب "شاه عباس امپراطور ايران" وی، جايزه ای اهدا کرد.
گر چه نقطه شروع کتاب جديد کشته شدن نادر شاه و نقطه پايان آن مرگ محمد رضا پهلوی می باشد، نود درصد اين کتاب به بررسی بازتاب بلند پروازيها، در ايران دوره پهلوی و سالهای نخستين جمهوری اسلامی، می پردازد.
در این نوشته چند نکته جالب این کتاب هفتصد و پنجاه صفحه ای را مطرح می کنیم که شاید باعث تغییر نگاه به تاریخ معاصر شود. در واقع این کتاب که تشریح سقوط آخرین شاه ایران می باشد، در پاییز امسال به زبان انگلیسی منتشر خواهد شد.
تو مذهب و مملکت را نجات دادی
دلیل اصلی شکست مصدق و بازگشت محمد رضا پهلوی به تخت شاهی نه کودتای نظامی، که حمایت روحانیون از شاه بود. آنان مردم را بر علیه مصدق به خیابانها ریختند و بازار را تعطیل کردند.
دلیل اصلی تصمیم روحانیون، ترس از چیره شدن کمونیستها بر کشور بود. محمد رضا پهلوی پس از بازگشت بر تخت شاهی، نامه تشکر آمیزی خطاب به آیت الله بهبهانی و ایت الله بروجردی فرستاد.
پاسخ آیت الله بروجردی را می توان نوشته ای تاریخی دانست. وی در پاسخ، شاه را تو خطاب می کند و در عین حال او را منجی دین و مملکت می داند. در واقع شاه با دو عنصر ارتش و مذهب به قدرت بازگشت ولی به زودی احساس کرد باید هر دو را مهار کند.
شاه يکه تاز می شود
محمدرضا پهلوی به تدريج از روحانيون و سران مستقل ارتش فاصله گرفت. وی تحمل فرماندهان مستقل و پرنفوذ ارتشی مانند ارتشبد زاهدی را نداشت، و آنان را مزاحم خود می دانست.
بنابراين کم کم فرماندهانی ارتش ايران را به دست گرفتند که وفادار به شاه و ميهن دوست بودند، ولی هيچ استقلال عملی نداشتند. در واقع تنها رهبر ارتش، شاه بود. اين ارتش، قدرت تصميم گيری نداشت و چشم به دهان شاه دوخته بود.
از سوی ديگر به تدريج و مخصوصاً در چند سال پيش از انقلاب اسلامی، رابطه و گفتگو بين روحانيون و شاه از بين رفت. وی آنان را خوار می شمرد و به حساب نمی آورد. در سياست خارجی نيز، ايران را نه تنها الگويی برای جهان سوم، که برای دنيا می خواند و در سخنانش غرب و مخصوصاً انگلستان را به باد انتقاد می گرفت.
هشدارهای بی فايده دوستان و مخالفان به شاه
در سال ۱۳۵۳(۱۹۷۴)، گروه بررسی اوضاع ايران متشکل از اساتيد دانشگاهی مانند دکتر محمدرضا جليلی و دکتر هوشنگ نهاوندی، گزارشی از وضعيت کشور تهيه و در اختيار شاه گذاشت. اين گزارش ابتدا به تعريف از کارهای مثبت شاه پرداخت و سپس از مسايل مختلف از جمله فساد مالی برخی از نزديکان شاه، عدم ارتباط با روحانيون، زياده رويهای ساواک، اشتباهات تبليغی رژيم وعدم بحث سياسی انتقاد شد.
در اين گزارش آمده است که "اگر اوضاع چنين ادامه يابد، مملکت در آينده دچار مشکلات بزرگی خواهد شد." در گزارش نامبرده، راه حلهايی نيز برای گشودن فضای سياسی کشور ارايه شده بود.
همان سال، ارتشبد غلامرضا ازهاری سرپرست کميته امنيت ملی نيز، گزارش مشابه ای در اختيار شاه قرار داد و از زياده روی ساواک، تورم و نارضايتی فزاينده مردم خبر داد. در اين گزارش همچنين يادآوری شده بود که برای حکومت کردن، نمی توان تنها روی ارتش حساب کرد و پشتيبانی مردم نيز، مورد نياز است.
شاه گزارشها را می خواند ولی در عمل اتفاقی نمی افتاد. هويدا نخست وزير وقت، اين گزارشها را بی اساس می دانست و می گفت نويسندگان فقط خواسته اند تعطيلات شاه را خراب کنند.
آيت الله شريعتمداری نيز بارها به شاه نامه نوشته و خواستار تغيير و اصلاحات شده بود. ولی شاه حتی زحمت پاسخ گفتن هم به خود نمی داد. چند سال بعد از اين دو گزارش، رهبران جبهه ملی نيز نامه ای طولانی به شاه نوشتند که در واقع به گونه ای صحبتهای گروه بررسی اوضاع ايران را مطرح کرده و خواهان تغييراتی در وضع سياسی مملکت شده بودند.
محمد رضا پهلوی چندان اهميتی به اين گزارشها و هشدارها نمی داد و حتی می گفت "من نمی دانم کدام ايرانی می تواند فکر کند که تغيير رژيم، به نفع او خواهد بود."
ساواک نقطه ضعف رژيم
سازمان امنيت کشور که چهارده سال تحت رهبری ارتشبد نصيری اداره می شد، ارزيابی درستی از اوضاع نداشت و حتی نتوانست برای مهار انقلاب هم تصميم گيری کند. گزارشهای ساواک هر روز برای شاه، نخست وزير و رهبر حزب رستاخيز فرستاده می شد.
ساواک به جای گزارش اوضاع مملکت و مشکلات رژيم، از جزييات بی اهميت صحبت می کرد. نصيری اصرار داشت که نبايد شاه را با گفتن حقيقت، ناراحت کرد. وی تظاهرات اول انقلاب را به خارجيها و حزب توده نسبت می داد و وانمود می کرد همه چيز تحت کنترل است.
آمريکا و شاه
گر چه ايران دوست و متحد آمريکا در منطقه بود و رابطه دو کشور به نظر بسيار دوستانه می آمد، اما از اواسط دهه هفتاد ميلادی هر دو کشور از هم فاصله گرفتند.
ايران تصميم گرفت خريد اسلحه را به آمريکا محدود نکند و به سراغ توليد کنندهای بلوک شرق مانند چکسلواکی برود. اين امر در نظر برخی از آمريکاييها، به معنی از دست دادن نفوذ ايالات متحده در ايران تلقی می شد.
شاه از ژنرال دوگل فرانسوی که رابطه خوبی با آمريکا نداشت، به عنوان قهرمان مردم ايران نام می برد. البته در دوره رئيس جمهور کندی دمکرات نيز، رابطه دو کشور چندان جالب نبود. در آن زمان ايالات متحده شخص مورد نظر خود، علی امينی را به عنوان نخست وزير به شاه تحميل کرد.
حتی بنا به گفته ای، آمريکا خواهان تغيير رژيم در ايران بود. اختلافات شاه با دولت آمريکا محدود به دمکراتها نبود. چرا که حتی آقای ويليام سايمون از دولتمردان رئيس جمهور نيکسون هم، يک بار در مطبوعات آمريکا، شاه را ديوانه ناميد.
رئيس جمهور کارتر نيز با جان گرفتن انقلاب، از شاه حمايت نکرد و حتی ژنرال هويزر مرد دوم ناتو، به ايران آمد و ارتش اين کشور را از عکس العمل شديد بر عليه انقلابيون باز داشت.
شاه از کشور رفت و انقلاب پيروز شد. دولت موقت مهندس بازرگان در پی عادی سازی روابط با آمريکا بود، ولی گروگانگيری سفارت اوضاع را به طور کلی تغيير داد.
بهزاد نبوی می گويد هدف از اشغال سفارت، سرنگونی بازرگان بود
آقای بهزاد نبوی از مذاکره کنندگان اصلی ايران با آمريکا برای حل بحران گروگانگيری بود. وی در سال ۱۳۶۱، در گفتگويی با "صف" ارگان رسمی نيروهای مسلح جمهوری اسلامی، گفت که پس گرفتن اموال شاه و يا استرداد او به ايران بهانه ای بيش نبود و هدف اصلی اشغال سفارت به شمار نمی رفت.
او در اين مصاحبه گفت: "هدف اصلی ما، سر نگونی دولت بازرگان و جلوگيری از عادی شدن رابطه با ايالات متحده بود. يکی به ما گفت در جايی خوانده است که شاه بيست و دو ميليارد دلار ثروت دارد.
ما هم گفتيم در صورتی که بگوييم اين مقدار پول را می خواهيم، چيزی از دست نمی دهيم. ولی به هرحال اين هدف نبود، هدف سرنگونی بازرگان بود." از ديگر شخصيتهای مطرح شده در جريان اشغال سفارت، حجت الاسلام موسوی خويينی ها می باشد. پدر وی در زمان اشغال زنجان از طرف شوروی، رئيس پليس اين منطقه بود و در شورشی به قتل رسيد.
نيروهای شوروی حجت الاسلام آينده را که شش هفت سالی بيشتر نداشت، با خود به آن طرف مرز بردند. آقای خويينی ها سپس در لايپزيک آلمان شرقی که دارای مرکز تعليم روحانيون شيعه بود، اقامت گزيد و فقط سه سال قبل از انقلاب به ايران آمد و در مسجدی در نياوران شروع به کار کرد. اين روحانی فعال در جريان گروگانگيری، آزادانه در محل اقامت سفير شوروی رفت و آمد می کرد.
کلامی با نويسنده
دکتر نهاوندی در پاسخ به اين پرسش که آيا خود در زمره کسانيست که به تئوری توطئه خارجيها اعتقاد دارند، می گويد اگر مردم ناراضی نبودند انقلاب نمی شد، ولی کشورهای خارجی از اين نارضايتی حمايت کردند. چرا که همين اتفاقات در کشورهای ديگر نيز افتاده بود ولی انقلابی رخ نداد و از طرف غرب نيز حمايتی به عمل نيامد.
وقتی می خواهم دليل اين امر را بدانم پاسخ می دهد که شاه بلندپرواز شده بود و می خواست حرف خود را پيش ببرد. از طرفی هم، آمريکا در پی کشيدن ديوار سبز -اسلامی- در مقابل شوروی بود. به هر حال حساب و کتابشان اشتباه از آب در آمد.
Comment

Comment