Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
حالا من از ماجراي روز يکشنبه(78/4/20) دفتر آقا مطلبي را خدمت شما عرض بکنم، که شما مطمئن باشيد که مقام معظم رهبري حساس هست و خودش دارد به خوبي هدايت و رهبري ميکند. ببينيد توي جريان چهارشنبه [23 تير] واقعا جمعيت بيانتهايي که شرکت کرده بود، من يک ساعت تمام در يک خيابان جمعيت با سختي عبور کردم، يک عکس آقاي خاتمي بود؟! اين خيلي پيام داشت. اين جمعيت، همه عکسهاي مقام معظم رهبري بود. عصر روز يکشنبه در هيأت دولت بحث ميشود و سه تا تصميم ميگيرد. يک: روزنامه سلام باز شود. دو: آقاي لطفيان بر کنار شود. سه: فرماندهي تامالاختيار نيروهاي انتظامي به دست وزير کشور سپرده شود.
اين ماجراها توطئهاي بود همش براي همين و وزارت اطلاعات را که اينها داغون کردند، وقتي سعيد حجاريان سخنراني کرد و گفت که ما سنگرهاي نظام را يکي بعد از ديگري در حال فتح کردن هستيم. من آن زمان هشدار دادم، مصاحبه کردم گفتم مواظب باشيد اين حرف آقاي سعيد حجاريان معنادار است. وزارت اطلاعات را داغون کردند و گرفتند. سپاه را که از همان اول اينقدر با آن برخورد کردند که به اصطلاح خودشان، نظرشان اين است که فرماندهان را وادار به سکوت کردند. اين نيروي انتظامي مانده بود. همه اين نقشهها هم براي اين بود که نيروي انتظامي را زير سلطه خودشان قرار بدهند. نميدانيم واقعيت دارد يا ندارد. حتي آقاي تاجزاده را در نظر گرفتند به عنوان فرمانده نيروي انتظامي منصوب بکنند(خنده حضار). اين سه تا اصل را هيأت دولت تصويب ميکند و با دفتر آقا تماس ميگيرند که سه نفر از وزراء با آقا کار دارند. آقاي يونسي، آقاي شمخاني و آقاي مظفر. سه نفر را ميفرستند خدمت آقا. مطالب را خدمت آقا مطرح ميکنند. آقا ميفرمايند که آقاي يونسي تو چرا آمدي شکايتت را پس گرفتي؟ يعني چه روزنامه سلام باز بشود؟ آخه چه کشوري است شما درست کرديد، که نامه «محرمانه» او بايد سر از روزنامه سلام در بياورد، روزنامهها بزنند، اين چه مديريتي است؟ شما اصلاً مديريت نداريد. تا يک خطري احساس کرديد آمديد و عقبنشيني کرديد و شکايت خودتان را پس گرفتيد. اين آقاي يونسي. اما يکي ديگر اين که آقاي لطفيان را برداريد. آقاي لطفيان چه گناهي مرتکب شده؟ اگر دليل داريد، دليلي ثابت ميکند که آقاي لطفيان بايد برداشته شود، خب بگوييد. من بر مبناي شرع عمل ميکنم و اگر بيگناهي هم دليل است، خب بگوييد، پس بايد وزير کشور هم برداشته شود. همان اندازه آقاي لطفيان در اين قضيه نقش داشته که به قول شما وزير کشور داشته، خب آن هم بايد برداشته شود و ثالثاً، من فرماندهي را سپردهام به دست وزارت کشور، کجا وزارت کشور دستور داده، تمرّد کرده نيروي انتظامي که من برخورد کنم. يک مورد شما بياوريد. خلاصه مقام معظم رهبري آنچنان با قدرت با اين سه نفر نمايندگان هيأت دولت برخورد ميکنند که اينها ميروند و گزارش را به آقاي خاتمي ميدهند و آقاي خاتمي وحشت ميکند. خب فردا هم که قرار است آقا صحبت بکنند. اگر همين برخوردي را که در جلسه خصوصي کردند، فردا هم در جلسه سخنراني عمومي بکنند، ديگر هيچ چيزي از دولت باقي نميماند. شبانه دست به دامن آقاي هاشمي شدند و آقاي هاشمي را فرستادند خدمت آقا که آقا بالاخره فردا کوتاه بيا و آبرويمان را نبر که آقا فرمودند: «نه من که نميخواهم با دولت خودم در بيفتم. منتها آقايان چرا اين طوري برخورد ميکنند؟ من بالاخره تمام تلاشم بر اين است که کشور آرامش داشته باشد. دولت کار خودش را بکند. مشکلات دولت را من دارم کمک ميکنم که حل بشود. اما آقايان به جاي اين که مشکلاتشان را حل کنند، خودشان ميآيند براي خودشان مشکل درست ميکنند.»
به هر حال مقام معظم رهبري، شما مطمئن باشيد که در جريان امور هست و راه صحيح و با درايتي انتخاب کردهاند. ان شاء الله حقايق براي مردم، مؤمنان روشن بشود. شما مطمئن باشيد. ولايت و رهبري جزء اصول مذهب تشيع و با شيعيان آميخته و ممزوج شده. شما مطمئن باشيد که هر گاه خطري براي اصل انقلاب «ولايت» پيش بيايد، مردم در صحنه خواهند بود. اما اين دليل نميشود که ما وظيفه خودمان را نشناسيم و دست روي دست بگذاريم و به آگاهي دادن که بزرگترين وظيفه و رسالت طلبههاي امروز در سطح جامعه است، نپردازيم. چون وقت نيست من عذرخواهي ميکنم. به نماز هم ميخواهيم برسيم. از اين که زياد صحبت کردم و ميدانم که سؤال هم باقي است. اميدوار هستم که در سال درسي آينده در مدرسه شهيدين خدمتتان برسيم و آنجا وقت بيشتري باشد که در خدمتتان استفاده خواهيم کرد.
Comment
-
پيام حزب کمونيست و سبزهای فرانسه به به اعتصاب غذا کنندگان ایرانی
پيام حزب سبزهای فرانسه به به اعتصاب غذا کنندگان ایرانی:
ما از اعتصاب غذای شما در اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران پشتيبانی می کنيم.
اقدام شما که در روزهای ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ ژوئيه در پاريس و ديگر شهرهای جهان صورت ميگيرد، اقدامی است عادلانه. زيرا اعتراضی است عليه دستگيريهای خودسرانه روشنفکران، روزنامه نگاران و اعضای سنديکايها که برای آزادی و دمکراسی در ايران مبارزه می نمايند.
اخيراً تظاهرات مسالمت آميز در دفاع از حقوق زنان در ايران بشدت مورد ضرب و شتم نيروهای امنيتی رژيم ايران قرار گرفت. در اين تظاهرات ۴۲ زن و ۲۴ مرددستگير شدند.
اختناق و نقض حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی غيرقابل قبول بوده و ما اين روش را محکوم می کنيم. اين در حالی است که مردم سراسر جهان بيش از پيش به آزادی و دمکراسی روی ميآورند. برای ما پشتيبانی از افرادی که عليه ديکتاتورهای مقتدر در حال سقوط مبارزه می کنند، حائز اهميت می باشد.
بدين منظور و بخاطر اعتقاد عميق ما به دمکراسی، خواهان آزادی همه دستگير شدگان هستيم. زيرا آزادی و دمکراسی از خواسته های اوليه ی مردم ايران می باشد.
مبارزه عليه جمهوری اسلامی اقدامی است مشروع. اين مبارزه در برنامه مبارزات طولانی مدت زنان برای آزادی بيان، برابری حقوق زنان و مردان و عليه اختناقی است که تمامی شهروندان ايران هر روز متحمل می شوند. امروزه بسياری از زنان و مردان تنها بخاطر آنکه تحقير و تبعيض اجتماعی را نمی پذيرند، در زندانهای ايران بسر می برند.
دوستان عزيز!
ما به جهانی نياز داريم که در آن به دمکراسی احترام گذاشته می شود، جهانی که به حفاطت زيست محيطی بمثابه الويت حياتی ارج می نهد و جهانی که درگيريهای نظامی و جنگ هسته ای در آن برای هميشه منسوخ می شوند.
دوستان عزيز!
حزب سبزهای فرانسه همبستگی خود را با مردم ايران در مبارزاتش برای دمکراسی اعلام می دارد. و ما حمايت خود را از جنبش اعتصاب غذای زندانيان سياسی اعلام می داريم. و شما در همه حال در مبارزات تان برای دفاع از حقوق بشر و آزادی زنان و مردان در ايران مورد پشتيبانی ما قرار داريد.
حزب سبزهای فرانسه
-------------------------------------------------------------------------------------
پيام حزب کمونيست فرانسه به اعتصاب غذا کنندگان ايرانی:
حزب کمونيست فرانسه حمايت خود را از نيروهای دموکرات و ترقی خواه که همراه آقای اکبر گنجی دست به اعتصاب غذا در ايران و در ديگر کشورها از جمله در فرانسه برای آزادی زندانيان سياسی در ايران، زده اند اعلام می دارد.
ما با همه ی نيروهايی که شجاعانه برای احترام به حقوق بشر، دموکراسی و حاکميت قانون و عليه نظام ديکتاتوری تهران مبارزه می کنند، اعلام همبستگی می نمائيم.
من از طرف همه کمونيست های فرانسوی و رهبری حزب درودهای گرم و صميمانه امان را به شما اعلام می کنيم.
ژاک فتح
عضو کميته اجرايی و مسئول روابط بين المللی حزب کمونيست فرانسه
پاريس ۱۵ ژوئيه ۲۰۰۶
Comment
-
آخرین تاکتیک جمهوری اسلامی
هر قتلی قاتلی دارد و هر قاتلی انگیزه ای. این یک اصل را تمام کارآگاهان دنیا میدانند. هیچکس بدون دلیل آدم نمیکشد. اخبار تکان دهنده بمب گذاری و کشته شدن دهها انسان را آنهم در روز عاشورا همه ما شنیدیم. همه از خود سوال میکنند چه کسی مسئول این جنایت است؟
ساده ترین راه آنست که بگوییم که القاعده مسئول این بمب گذاری بوده است. ولی با توجه با اصل بالا تئوری های زیر مطرح است:
1- مسئول بمب گذاری طرفداران صدام و یا نیروهای مقاومت عراقی هستند:
این گروه به هیچ وجه نمیتواند مسئول بمب گذاری باشد دلیل آنهم خیلی ساده است. این بمب گذاری نه فایده ای به غیر از ضرر برای آنان ندارد. این گروه ترجیح میدهد که تمام عراقیها چه شیعه و چه سنی را بر ضد آمریکاییها بسیج کند. اصولا با توجه به جمعیت 65 درصدی شیعیان خیلی احمقانه است که سنی های طرفدار صدام و یا نیروهای مقاومت سنی مذهب سعی در ایجاد کینه و دشمنی با شیعیان آنهم با جمعیت 65 درصدیشان کنند. بلعکس در مبارزه علیه آمریکا به وجود آنان و به اعتماد آنان نیاز دارند...
2- کار کار خود آمریکاییهاست!
جورج بوش در حال حاضر مشکلات فراوان داخلی دارد و خیلی از آمریکاییها جنگ با عراق را زیر سوال میبرند. جرج بوش در آستانه انتخابات ریاست جمهوری قرار دارد و باید با رقیب قدری همچون جان کری دست و پنجه نرم کند که مخالف جنگ است. جرج بوش مجبور است برای توجیه جنگ و درست نشان دادن تصمیم های خودش تمام سعی خود را به کار بگیرد که به این جنگ یک Happy End بدهد. بهترین چیزی که میتواند برای جرج بوش اتفاق بیفتد این است که جنگ و اشغال عراق با موفقیت خاتمه پیدا کند و عراق دارای یک حکومت مردمی شود تا جرج بوش به ملت آمریکا و البته اروپاییها, با سربلندی ثابت کند که تصمیمش صحیح بوده است و در نتیجه دوباره انتخاب شود. بلعکس بدترین چیزی که میتواند برای آمریکا و جرج بوش اتفاق بیفتد آنست که شیعیان و سنیان عراق به جان هم بیفتند و در نتیجه تعداد بیشتری سرباز آمریکایی کشته شوند و جرج بوش با سرشکستگی مضحکه جهانیان شود که نه تنها قولش را عملی نکرده بلکه باعث یک جنگ داخلی هم شده است...
3- القاعده مسئول بمب گذاری است...
این ساده ترین جواب است و خیلی ها این جواب را دوست دارند... ولی این سوال به وجود می آید: القاعده از این جریان چه سودی میبرد؟ اصولا هدف القاعده ضربه به آمریکا و اسرائیل است در عین حال حلقه محاصره برای القاعده کوچکتر شده و آنها به تمام کشورهای اسلامی به خصوص جمهوری اسلامی شیعه مذهب برای بقاء خود نیاز دارند. اصلا چه دلیلی میتواند برای القاعده وجود داشته باشد که دست به چنین جنایتی بزنند؟ اگر آنها این کار را کرده باشد و موضوع ثابت شود آنها حتی بسیاری از طرفداران خود را که به هر حال مسلمان هستند را از دست خواهند داد. از طرفی این حقیقت که القاعده از طرف جمهوری اسلامی نیز حمایت میشود بر کسی پوشیده نیست. اگر القاعده مسئول این بمب گذاری و مرگ صدها نفر از شیعیان باشد باید در انتظار واکنش سخت جمهوری اسلامی باشد. از طرفی اصولا شیعیان چه در عراق و چه در ایران و یا لبنان و سوریه در حقیقت هدف مشترکی با القاعده دارند که آن ضربه زدن به آمریکا و اسرائیل و کمک به فلسطینیهاست. این بسیار کودکانه است که بگوییم القاعده مسئول این جنایت بوده است...
پس چه کسی مسئول این جنایت است؟ چه کسی از این بمب گذاری سود میبرد؟
جمهوری اسلامی در عمیق ترین بحران خود به سر میبرد و مشروعیت این رژیم به خصوص پس از تحریم گسترده مردم از شرکت در انتخابات و تقلب های انتخاباتی بسیار کاملا از بین رفته است و بعید به نظر میرسد که موفق شوند بیست و ششمین سالگرد انقلاب اسلامی را جشن بگیرند. از طرفی در صورتی که یک عراق دموکراتیک در همسایگی ایران ایجاد شود مشکلات آنها چند برابر خواهد شد و ترس از اینکه آمریکا پس از عراق به ایران که دائما در زمینه مسائل اتمی شیطنت میکند بیاید را باید به این مشکلات اضافه کرد. آخوندهای حاکم ایران به هیچ وجه قصد دست و پنجه نرم کردن با آمریکا را ندارند چرا که با علم بر اینکه هیچ مشروعیت و محبوبیتی در بین مردم ایران ندارند بعید نیست که مردم ایران به جای مقاومت حتی از آمریکاییها به عنوان آخرین راه حل استقبال کنند. باید این را هم در نظر گرفت که آمریکاییها زمانی به ایران خواهند آمد که کارشان را با موفقیت در عراق به اتمام رسانده باشند که همین امر باعث میشود که کمتر کسی مقاومتی بر علیه آنان نکند...
آخوندهای ایران به آمریکا قول داده اند که شیعیان عراق را رام کنند و البته بابت آن انتظار دارند که آمریکا از فشار بر روی آنها بکاهد. فشار های اخیر آمریکا بر روی جمهوری اسلامی و دلایل ذکر شده بهترین انگیزه برای جمهوری اسلامی است که دست به چنین جنایتی زند. در اینصورت در عین حال که کار را برای آمریکاییها مشکلتر میشود این امر به منزله یک اخطار به آمریکا از جانب جمهوری اسلامی محسوب میشود که اگر از فشار خود نکاهید شما را در میان یک جنگ قومی و مذهبی گیر می اندازیم. این مسئله را نباید از خاطر برد که این اولین بار نیست که جمهوری اسلامی از این نوع روشهای کثیف برای رسیدن به اهدافش استفاده میکند. بمب گذاری ضریح مطهر امام رضا توسط وزارت اطلاعات و تیم اکبر خوش کوش و انداختن مسئولیت آن به گردن سازمان مجاهدین یک نمونه آن است. نمونه دیگر هم به آتش کشیدن سینمای رکس آبادان و انداختن مسئولیت آن به گردن دولت آنزمان و شاه است که خوشبختانه سالها بعد توسط یکی از دست اندر کاران این جنایت واقعیت برملا شد. بازی کردن با احساسات مذهبی مردم یکی از حقه های قدیمی حکومتگران ایران است.
حتی در صورتی که دامنه جنگ میان شیعیان و سنی ها با ایران هم بکشد باز هم به نفع ملا ها خواهد بود چراکه بر خلاف جنگ با آمریکا, جنگ میان حکومت ایران و سنیان سالیان سال طول خواهد کشید و آخوندهای ایران گمان میکنند که در اینصورت موفق خواهند شد ملت ایران را بر ضد این دشمن خارجی (سنیان) متحد کنند و خودشان را از این بحران نجات دهند.
آخرین سوالی که مطرح است اینست که چرا حتی آمریکا هم ترجیح میدهد که القاعده به عنوان مسئول این جریان اعلام شود؟
جواب این سوال ساده است. آمرکاییها میدانند که اگر حقیقت را به مردم دنیا بگویند دو مشکل پیدا میکنند. مشکل اول این است که ایران شیعیان عراق را که تا کنون رام کرده به ناگهان به جان آمریکا می اندازد. مشکل دوم این است که اگر آنها اعلام کنند که ایران مسئول این بمب گذاری و حتی بسیاری از بمب گذاری ها دیگر است قاعدتا باید کاری کنند که در حال حاضر و با توجه به مشکلات بسیار در عراق ترجیح میدهند که فعلا قضیه را ماستمالی کنند و آنرا به گردن القاعده بیندازند ولی در عین حال با اعلام دستگیری چند ایرانی در خصوص این بمب گذاری به جمهوری اسلامی اخطار میکنند که اگر به این نوع کارها ادامه دهند برایشان مشکل ایجاد خواهند کرد.
اعلام دستگیری چند نفر ایرانی در جریان این بمب گذاری آرام آرام افکار عمومی جهانیان را برای رویارویی با ایران آماده خواهد ساخت.
به هرحال این آخرین تیر در ترکش جمهوری اسلامی است که اگر به هدف نخورد کمانه خوهد کرد و بنیان خودشان را خواهد سوزاند.
Comment
-
در میان سیاسیون و احزاب رادیکال و مردم مبارز ایران کمتر کسی است که به درگیریهای دو دهه اخیرمن و ما با منوچهر هزار خانی و کمیسیون خناق گرفته فرهنگی! و راست شورای مجاهدین آشنائی نداشته باشد.
فریاد های من و ما بر سرمنوچهر هزار خانی و کمیسیون فرهنگی شورا در طی دو دهه برای چه بود؟ و چه خطراتی احساس میشد؟
منوچهر هزار خانی بعنوان مصدر امور به اصطلاح" فرهنگی" شورای مجاهدین نمونه بارز و کامل عنصری بوده و هست که در عرض 26 سال
روی حزب توده و همکاران سابق را به عناوین مختلف سفید کرده است.
پاسفیسم توده ای صفتانه منوچهر هزار خانی یکبار با دلیل مریضی 26 ساله یکبار بخاطر مریضی اعضای خانواده وبار دیگر بعلت پیری و کهولت و بار دیگر..... خلاصه هر بار بعللی چنان خاکی بر سر کمیسیون به اصطلاح فرهنگی شورای مجاهدین کرد که صفت از "هم پاشیدگی" تاریخی فرهنگ ورزان کمترین مدالی است که باید نصب سینه ایشان کرد.
چرا شورا و هزار خانی ها اجازه ندادند که فرهنگیان و فرهنگ ورزان ایران متحد و یکپارچه به یک پارامتر سنگین و صقیل فرهنگی در خارج کشور و در مقابل رژیم تبدیل شوند؟ سیاست های راست و اپورتونیستی این کمیسیون و مسئول آن یعنی منوچهر هزار خانی در حمایت از جناحهای درون رژیم و سمبلهای آن نظیر مخملباف ها و دولت آبادیها و .........و سرکوب نیروی فرهنگی مبارز خارج شورا آیا راه جز به رفرندام امروزی شورائیان و نفی انقلاب و انقلابیون میبرد؟ یگانگی های 26 ساله خط هزار خانی و کمیسیون وی با سیاست های حزب توده به یک بررسی تاریخی گسترده تری نیاز مند است که این نسل و نسل آینده باید به آن بپردازد.
کمیسیون فرهنگی شورا و منوچهر هزار خانی گذشته از اینکه امروز "مبارک باد" بر سر روی کاندیدای ریاست جمهوری رژیم یعنی شیرین عبادی میریزد،( مصاحبه با سیمای مجاهدین 2 ژانویه 2005) همچون گذشته که توده ای صفتانه از خط رفرمیستها و دوم خرداد و مخملباف و دولت آبادیها در نشریه ایران زمین حمایت میکرد و با قلم الف ش مفسر ها پروژه اصلاحات را باد میزد و فریاد انقلابیون و نیروهای فرهنگی مترقی را بعرش رسانیده بود، امروز وقیحانه در حمایت از رفرندام و هم خط با حرکات سابق میگوید:
" رفرندام یعنی نفی تغیر خشونت آمیز یک رژیم سیاسی" قهر مردمی را خشنونت مینامد و در ادامه میگوید:
"قدرتهای بزرگ انقلاب را نمی پسندند" و ادامه میدهد و میگوید که:" مبارزه مسلحانه بنفع ما نیست" ما رفرندام را آگاهانه انتخاب کردیم و بدنبال آن هم خواهیم بود" گوئی انقلابهای جهان و انقلابیون دنیا برای تغیر مناسبات اجتماعی خودشان مثل آقای هزار خانی از قدرتهای بزرگ اجازه انقلاب میگیرند و چون مبارزه قهری توده های سرکوب شده بوسیله خشونت دولتی را قدرتهای بزرگ نمی پسندند پس در تعریف خشنونت که همیشه از طرف دولت ها اعمال میشود هم باید همچون ایشان به تحقیقات دامنه دار تری پرداخت و به این نتیجه رسید که بله، جهان تغیر کرده و تروریزم و خشنونت در تعریف جدید و جهانشمولش همان مبارزات مشروع قهری توده های سرکوب شده است که قدرتهای بزرگ را این تعریفها بیشتر خوش می آید، پس زنده باد شیرین صلح طلب عبادی ها کاندید ریاست جمهوری آینده و پایدار باد رفرندام که شعار همه مردم ایران است!.
تاریخ سیاسی حزب توده را ورق بزنید، جا بجا و لغت به لغت این اشعار گذر کرده از هزار خان اپورتونیسم با گرایشات مذهب ارتجاعی در چند دهه گذشته توسط حزب توده سروده شده است.
حلوا حلوا کردن شیرین عبادی بعنوان منقد رژیم توسط منوچهر هزار خانی و پیش بردن خط رفرندام در میان اپوزیسیون تا گلو در غرقاب و لجن زار مشمئز کننده رفرندام فرو رفته راهی جز گذاشتن دست در دست بنیان گزاران سپاه پاسداران نظیر محسن سازگارا را ندارد.
منوچهر هزار خانی در جواب یک بیننده تیز هوش که رفرندام مجاهدین و رژیمیان را یک کاسه کرد و تحویل هزار خانی داد و از وی پرسید چرا به فراخوان رفرندام رژیمیان لبیک نگفتید، یعنی چرا دست در دست رژیم نگذاشتید؟ گفت:
" این ما بودیم که اول رفرندام را مطرح کردیم"، هزار خانی با این غمزه سیاسی برای سپاه پاسداران دعوت از پاسداران رژیم و دست گذاشتن در دست آنان را بوضوح آشکار کرد ولی سر بزیر و خجول از پاسداران خواست که آنان برای بردن عروس به حجله رفرندام پای پیش بگذارند زیرا شرم حائل بین مبارزات 26 ساله مردم و خونهای ریخته شده هنوز اجازه چنین قدمهائی را نمی دهد هر چند که خط پیوستن به رژیم از طرف شورا و مجاهدین دارد با سرعت تمام به پیش برده میشود.
هزار خانی با زبان بی زبانی دارد به رژیم میگوید ما جاده را برای شما صاف کردیم شما هم چند قدم بطرف ما توسط سازگارها برداشتید ولی این شما هستید که باید قدمهای خود را بزرگتر برای رسیدن به ما بردارید. و در ادامه میگوید:
ما با این همه خونی که بین مان را گرفته بضاعت حرکت به جلو را نداریم هر چند که افسران" بسیار خطر ناک"! و بی سلاح ارتش آزادیبخش را گروه گروه و با لبانی خندان و چهره هائی بشاش به ایران اعزام مینمائیم.
هزار خانی در ادامه در سیمای مجاهدین چنین گفت:
"رفرندام به نفع همه است و اول از همه به نفع ماست چون در مقایسه با دوران مبارزه مسلحانه نیروی بیشتری جذب خواهیم کرد"
به این صحبت ها و حرکات منوچهر هزار خانی میگویند سوسیالیسم علمی پخته شده و از هزار خان اپورتونیسم رادمنش و اسکندری و رفیق کیا گذر کرده .
و پس از گذر و گذار از این هزار خان دست بدامان سیاست های فرخ نگهدار و پاسداران رژیم و محسن سازگارا و مسلح کردن رژیم به سلاحهای هسته ای و خریدن فرجه بقاء با طرح رفرندام و مخصوصا مسلح کردن رژیم به سلاح صلح توسط خانم شیرین عبادی و رسانیدن ایشان به مقام ریاست جمهوری آنهم از نوع ضد امپریالیستی اش کرده است و هنوز نه به بار است نه به دار پیام مبارک باد نثار عفریته ارتجاعی میکنند.
سر خط حمایت از مخملباف ها و دولت آبادی ها در دو دهه گذشته در نشریه ایران زمین مشخص شد که در زیر قبای چه موجود مهیبی خوابیده بود؟
تعدادی از هواداران ساده لوح مجاهدین هم زنگ میزدند و مطرح میکردند که
رفرندام مطرح شده توسط مجاهدین برای سرنگونی رژیم و خارج از کادر رژیم انجام خواهد گرفت و با رفرندام سپاه پاسداران و رفرندامی که نوریزاده ها وپاسداران رژیم نظیر محسن سازگارا و یا فرخ نگهدار ها به آن معتقد هستند فرق میکند.
جای شگفتی و بسی تاسف است که در عصر ارتباطات و اینترنت و ماهوار و با این ابعاد اطلاع و اطلاع رسانی باز تعدادی پیدا میشوند که ساده لوحانه تصور کنند که مثلا سازمان ملل وارد خواهد شد و رژیم و رژیمیان را منحل خواهد کرد و رفرندام مجاهدین را برقرار میکنند و از خود نمی پرسند اگر نیروئی موفق به برکناری رژیم بشود ، قبل از اینکه رفرندامی خارج از کادر رژیم بخواهد برگزار شود آن رژیم سقوط کرده است و دیگر رفرندام مفهومی ندارد .
رفرندام را برای این مطرح میکنند که پاسدار و بسیجی و شکنجه شده و شکنجه گر و مبارز و پاسیو و انقلابی و ضد انقلابی را در جوالی بریزند و پس از یک سری تکان های لاینقطع و کشیدن رُس همگی چنان معجونی را برای مملکتی بسازند که بقول منوچهر هزار خانی قدرتهای بزرگ را خوش بیاید.
ننگ و نفرت بر شمایان باد که شالوده سالیان اعتماد مبارزاتی را این چنین با چوب حراج میکوبید و به مبارزین و انقلابیون و عناصر مترقی که رفرندام بزیر قبای رژیم خزیدن شمایان را نفی میکنند میتازید و لجن پراکنی میکنید. ننگ تاریخ بر شمایان باد.
Comment
-
پرستو فروهر، فرزند بزرگ خانواده فروهرهاست. از روز اول آذرماه 1377 تاکنون پی گیر پرونده ای بوده است که از نظر او همچنان باز است و بدین لحاظ، هرگاه صحبت از قتل های زنجیره ای می شود، در کانون خبری قرار می گیرد. اما گفت و گوی حاضر، تکرار حرف های پیش گفته نیست و به مرور زندگی او و خانواده چهارنفری فروهرها اختصاص دارد؛ خاطرات کودکی، دستگیری ها و زندانی شدن های مکرر پدر، پایداری و پی گیری مبارزه از سوی مادر و بالاخره پرده آخر ... به این جا که می رسد، باران اشک امانش نمی دهد ...
نامه: خانواده شما چند نفر بود؟
پرستو: خانواده ما چهار نفر بود؛ پدر و مادرم، برادرم و من. برادرم آرش هفت سال از من کوچک تر است.
نامه: از اولین خانه دوران کودکی چیزی به خاطر دارید؟
پرستو: چند سال اول زندگی، قبل از آن که من به مدرسه بروم و قبل از تولد آرش، در خانه مادر بزرگم در محله تهرانپارس ساکن بودیم که خانه قدیمی دو طبقه ای بود با حیاطی بزرگ و پرگل و یک ایوان دلباز.
نامه: چه خاطره ای از پدر در دوران کودکی دارید؟
پرستو: پدرم اغلب در زندان بود و به همین دلیل در خانه همواره حسی از انتظار موج می زد؛ انتظار روز ملاقات، انتشار خبری از آشنایانی که در تلاش برای آزادی او بودند و انتظار روز بازگشتش به خانه.
نامه: آیا روزهای ملاقات با پدر، شما هم به زندان می رفتید؟
پرستو: مادر و مادر بزرگم به نوبت به ملاقات می رفتند؛ همراه با غذای تازه و لباس های شسته و اتو کرده و چند شاخه گل. پدرم خیار نوبر را خیلی دوست داشت و یادم می آید که می پرسید: خیار هم آوردید؟ من اغلب همراه مادرم برای ملاقات می رفتم. در تاکسی کنار او می نشستم تا به در زندان می رسیدیم. پس از در بزرگ و آهنی زندان، در کوچکی باز می شد و ما را به داخل راه می دادند. داخل اتاق نگهبانی، افسری با پلاک فلزی بزرگ آویزان بر سینه، پشت میزی نشسته بود که یک دفتر بزرگ روی آن باز بود. مادرم اسم پدرم و اسم خودش را در این دفتر می نوشت و امضا می کرد. کیف غذا و لباس ها را بازرسی می کردند و ما وارد محوطه بزرگ زندان می شدیم که راه پهنی داشت و در حاشیه آن درخت های بلندی بود. اغلب در طول این راه، آشنایانی را می دیدیم که به ملاقات زندانیانشان آمده بودند. چهره های آن ها را مبهم به یاد دارم که با خوش رویی از حال من می پرسیدند و سلامی برای پدرم می فرستادند. راه به ساختمان زندان ختم می شد. بالای چند پله، کنار در بزرگی، نگهبانی ایستاده بود.
نامه: آیا در ملاقات ها موقعیتی پیش می آید که با پدر تنها باشید؟
پرستو: گاهی که اجازه ملاقات بدون حضور مأمور را نمی دادند، پدرم تنها به دیدار من اکتفا می کرد. او رسم و شیوه خودش را در زندانی بودن داشت و در دوران های پیاپی زندانش، به این رسم ها پایبند بود و یکی از آن ها عدم پذیرش ملاقات در حضور نگهبان بود. وقتی که به تنهایی به ملاقات او می رفتم، مادرم پایین پله ها منتظر می ایستاد و به من می گفت: پدرت را جای من هم ببوس. گاهی پیغام های کوتاهی را در گوشم می گفت تا وقتی که روی زانوی پدرم می نشستم، در گوشش باز گویم. من با یک نگهبان وارد ساختمان می شدم. پدرم در اتاقی نشسته بود و مرا که می دید، صورتش باز می شد و می خندید و آغوشش را مشتاقانه به سوی من باز می کرد و من را می نشاند روی زانوهایش، یادم است که همیشه با انگشت های بلندش دامنم را روی پاهایم مرتب می کرد، موهایم را از پیشانی ام کنار می زد و شروع به احوالپرسی و پرس و جو می کرد. گاهی پنهان از نگهبانان، یک کاغذ تا کرده کوچک کف دستم می گذاشت که بایستی به مادرم می دادم و من هم پیغام های مادرم را آرام در گوشش می گفتم. دیدار که به پایان می رسید، نگهبان مرا پیش مادرم می برد و او چندین بار از همه چیز سؤال می کرد و من دوباره و چند باره تعریف می کردم.
نامه: در این سال ها مادرتان به چه کاری اشتغال داشت؟
پرستو: مادرم در این سال ها دانشجو بود و معلم. اغلب روزها می گفت که بعد از کلاس هایش جلسه دارد و دیرتر به خانه می آید. به نبودن پدر در خانه عادت کرده بودم، ولی روزهایی که مادرم دیر می آمد، دلم برای او خیلی تنگ می شد. در این ساعت های دل تنگی، گاهی می رفتم توی کمد چوبی بزرگی که لباس هایش را در آن آویزان کرده و بوی بدن او را گرفته بود و همان جا چمباتمه می زدم به انتظار باز شدن در راهروی ورودی و شنیدن صدای پاهای او. وقتی که مادرم در خانه بود، احساسات پرشورش همه فضا را پر می کرد.
نامه: جز سیاست، چه دل مشغولی های دیگری را در پدر و مادر سراغ دارید؟
پرستو: از همان روزها یادم هست که مادرم شعر می گفت و زیر لب زمزمه می کرد. روی تخت می نشست؛ دور و برش پر از کاغذ و روزنامه بود و اغلب روی زانوهایش دسته ای کاغذ می گذاشت و با خطی لغزان و سبک می نوشت. تصویر نوشتن های پدر و مادرم در تمام طول سال های زندگی شان همراه با من است. البته پدرم طور دیگری می نوشت؛ پشت میز می نشست و کاغذهایش را در دسته هایی مرتب کنار دستش می گذاشت. خط درشتی داشت و وقتی که می نوشت، صدای فشار قلم روی کاغذ شنیده می شد. به تناوب از جا بلند می شد و در اتاق قدم می زد و دوباره پشت میز می نشست و می نوشت. اغلب مادرم را صدا می زد و با هم مشغول گفت و گو و تصحیح می شدند. گاهی هم پدرم هنگام نوشتن یا حتی موقعی که مشغول جمع کردن کاغذهایش بود یا وقتی که فکر می کرد، شعر می خواند. یک بیت را بارها شمرده و با تامل تکرار می کرد. یکی از بیت هایی که بارها و بارها در طی سال های طولانی می خواند و تکرار می کرد، این بود:
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش و نماند هیچش الاهوس قمار دیگر
سال هایی که من تازه به دبستان رفته بودم، در ازای از برگفتن شعرهای کوتاه ابتهاج و کسرایی که پدر و مادرم خیلی دوست داشتند، از آن ها یک سکه 5 ریالی جایزه می گرفتم.
نامه: ایا نوشته هایشان در نظر شما ویژگی خاصی داشت؟
پرستو: یافتن واژه های فارسی از مشغله های دایمی شان بود و تعهدی عمیق به این واژه ها داشتند. بسیاری از واژه هایی که این روزها به راحتی بر زبان ما جاری می شود، ریشه در این مشغله آن دو دارند؛ مردم سالاری، واپسگرایی، انحصار طلبان بر کرسی قدرت نشسته، ایرانی گری و اسلام باوری، فراخوان، کاربدستان، باشندگان، تن آسیبی، ایستاده به خود و ...
نامه: در آن ایام خانه شما چگونه بود؟
پرستو: بخش بزرگ اثاثیه زندگی مان را کتاب و تلنباری از روزنامه ها تشکیل می داد. کتاب هایی که پدر و مادر لابه لای برگ هایشان علامت های کاغذی می گذاشتند. مادرم گاهی زیر بعضی سطرها خط می کشید یا آن ها را حاشیه نویسی می کرد و پدرم به او غر می زد که باز هم کتاب ها را خراب کرده است و از این عادت بد دست بر نمی دارد.
نامه: در کدام مدرسه درس می خواندید؟
پرستو: وقتی که من به سن دبستان رسیدم، از خانه مادر بزرگ اسباب کشی کردیم و به یک آپارتمان در خیابان ژاله که روی یک تعمیرگاه ماشین و نزدیک به مدرسه فرهاد بود، رفتیم. پدر و مادرم با وسواس این مدرسه را برای تحصیل من انتخاب کرده بودند که مانند جزیره امنی برای فرزندان مخالفان سیاسی شاه بود.
نامه: چگونه بود که مدرسه فرهاد جزیره امنی برای فرزندان مخالفان سیاسی به شمار می رفت؟
پرستو: نوه دکتر سحابی، پسرهای بیژن جزنی و بچه های هوشنگ ابتهاج و بچه های خیلی های دیگر از مخالفان سیاسی رژیم شاه در آن مدرسه گرد آمده بودند. در مدرسه فرهاد، به جای سرود شاهنشاهی، صبح ها سر صف سرود "ای ایران" یا "ای انسان ها" را می خواندیم. ساعت های کتابخوانی هم داشتیم و به درس هنر توجه ویژه ای می شد. مادرم با مدیر مدرسه، خانم توران میرهادی، روابط نزدیکی پیدا کرده بود و حتی بعد از ممنوع التدریس شدن، مدتی در آن مدرسه درس تاریخ می داد. سال های زندان پدرم که دوری او بر برادرم خیلی سخت می آمد، محسن خان، همسر خانم میرهادی که ناظم مدرسه ما بود، توجه پرمهری به برادرم می کرد تا جای خالی پدر را کمی پرکند.
برادرم گاهی حتی از کلاس درس به بهانه دستشویی بیرون می رفت و دست در دست محسن خان به گوشه و کنار مدرسه سرکشی می کرد.
نامه: رابطه آرش با پدر چگونه بود و دوری از او را چگونه تحمل می کرد؟
پرستو: آرش علاقه شدیدی به پدرمان داشت و در دوران سه ساله زندان پدر بر سر مخالفت با جدایی بحرین، خیلی بهانه اش را می گرفت. وقتی که برای دیدار پدر، به زندان قزل قلعه می رفتیم، توی تاکسی تا به پیچ امیرآباد می رسیدیم، داد می زد: "خانه بابا"! و خوشحالی می کرد. کودک خوش زبانی بود و هر بار سر صحبت را با نگهبان ها باز می کرد و می گفت: "بابا را امروز با خودمان می بریم." بعد از آزادی پدرم هم تا مدت ها کفش های او را قایم می کرد که از خانه بیرون نرود، مبادا که دوباره برنگردد.
نامه: بعد از واقعه جدا شدن بحرین، پدر به طولانی ترین زندان خود رفت. از آن واقعه و روز دستگیری چه به یاد دارید؟
پرستو: روز دستگیری پدرم را در سال 49 خوب به یاد دارم؛ در همین خانه خیابان ژاله بود. من که از دبستان برگشتم، خانه پر بود از مأمور. مادرم با دیدن من به سویم آمد، مرا بوسید و آرام در گوشم گفت که شجاع و آرام باشم و دستم را گرفت و به میان مأمورانی که مشغول تفتیش بودند، بازگشت. لحن صدایش وقتی که حرف می زد، از همیشه بلند تر بود. انگار می خواست مطمئن باشد که همه صدایش را می شنوند. پدرم در اتاق کار با یک افسر سالخورده در حال صحبت بود. عکس های دکتر مصدق را از دیوارها و قفسه ها پایین کشیده بودند و روی هم، کنار میز کار او چیده بودند.
در آشپزخانه، اجاق گاز را جابه جا کرده بودند و در قفسه ها باز بود. وقتی که یکی از آن ها در یخچال را باز کرد، مادرم با تمسخر گفت: "اعلامیه ها را گذاشتیم آن تو، برای شما خنک بماند" و صدای خنده پدرم فضا را پر کرد. در اتاق خواب پدر و مادرم، روی تختشان چمدان کوچک چارخانه پدرم باز بود. همان چمدانی که همیشه با خود به زندان می برد. مأموران، بعد از مدتی کارتن های پر از کتاب و کاغذ را به همراه عکس های دکتر مصدق بیرون بردند. پدرم آرش را که هنوز دو سالش نشده بود و از آغوشش جدا نمی شد، با قربان صدقه به مادرم داد، مرا بوسید و موقع خداحافظی سفارش درس هایم را کرد. مادرم کنار در ورودی خانه ایستاده و قرآن قدیمی و بزرگ خانه را که بعدها فهمیدم همراه یک شاهنامه، مهریه ازدواجشان بوده است، روی دست گرفت. پدرم قرآن را بوسید و سرش را خم کرد و بیرون رفت. ما هم به دنبالش رفتیم و پایین پله ها، مادرم شروع به خواندن سرود ای ایران کرد و صدای پدرم همراه او شد. شاید با خواندن این سرود بود که حس کردم چه می گذرد و تلخی زندانی شدن پدر و ترس از مأمورانی که او را می بردند بر من چیره شد. سرکوچه، چند ماشین پشت سر هم پارک شده بود. در عقب یکی از آن ها را باز کردند، پدرم با لبخندی به ما نگاه کرد و رفت.
Comment
-
نامه: این دستگیری چه تأثیری بر جای گذاشت؟
پرستو: ما ماندیم و جای خالی پدر و خانه تفتیش شده. مادرم نمی گریست و شروع به پخش خبر دستگیری پدرم کرد. هفته های اول خیلی سخت گذشت. پدرم اعتصاب غذا کرده بود و ممنوع الملاقات بود و مادرم با بی تابی و خشم، پی گیر چگونگی وضعیت او بود. در همین مدت، بازداشت دوستان آن ها هم ادامه داشت. در این دوره که رفت و آمد زیادی به خانه ما می شد، صدای حرف ها با حضور من خاموش می شد و همه نگاه مهربانی به من می انداختند و مرا راهی اتاق دیگری می کردند. پدرم بعد از مدتی اعتصاب غذایش را شکست و از زندان اوین به زندان قزل قلعه منتقل شد و زندانی بودنش روال آشنای گذشته را پیدا کرد.
گاهی دوستان سیاسی می آمدند و مادرم با عجله آن ها را به اتاق کار می برد و در پشت سر آن ها بسته می شد. صدای مبهم گفت و گو می آمد و صدای مادرم که بی تاب و گاهی هم خشمگین جمله های دیگران را قطع می کرد.
در این دوره سردردهای مادرم شدیدتر شده بود و غروب ها که خسته از کار و دیدارهای سیاسی به خانه بر می گشت، در چشم هایش درد موج می زد. دستی به سر من و برادرم می کشید و با صدای بی رمقی جویای حالمان می شد و بعد در تاریکی اتاق خوابش گم می شد. این غروب ها، اغلب دکتر سامی می آمدند با کیف پزشکی شان و آمپول مسکنی به او تزریق می کردند. مدتی می ماندند و با آن صدای آرام که هنوز خوب به یاد دارم؛ سفارش مادرم را به من و برادرم می کردند و از ما می خواستند که سر و صدا نکنیم تا دارو اثر کند.
نامه: با توجه به سطح رفاه زندگی، به عنوان یک کودک آیا از زندگانی خود شکایتی نداشتید؟
پرستو: به سال های آخر دبستان که رسیدم، هنوز پدرم زندانی بود و من در رفت و آمد به خانه دوستان دبستانی، زندگی مان را با آن ها مقایسه می کردم. خانه ما با اسباب مختصرش هیچ نشانه ای از تجمل نداشت. یک روز به یاد دارم که از مادرم چیزی خواستم و پس از آن یکباره سکوتی سنگین برخانه سایه انداخت. رنجشی روی نگاه مادرم نشست؛ نگاهش را از من دزدید و روبه پنجره کرد. مدتی گذشت. من روی تختم نشسته بودم و چشم به مادرم داشتم و از خواستن، حس گناه یا حس شرم می کردم. از تماشای آزردگی او انگار دنیا برایم تنگ شده بود. با صدای مهربانی، به آرامی شروع کرد به گفتن از بچه های روستاهای ایران، از جنوب شهر تهران، از غرور نخواستن در سرزمینی که انباشته از نداشتن هاست، از پدرم که به خاطر آزادی و آبادی سرزمین مان زندانی بود و از مصدق که در قلعه ای دور افتاده سال های طولانی به سادگی و تنهایی زیست و کودکان روستای احمد آباد که همدم سال های پیری اش بودند، از جمال عبدالناصر و نهرو و ... همان طور که می گفت، در میان این رنجش کلماتش کم رنگ می شد. حرف های مادرم برایم حسی از قصه های شاهنامه را داشت که خودش برایم خوانده بود. صلابت دنیایی که او با صدای دلنشین و کلمات رویایی اش ترسیم می کرد، مرا به درون خویش می کشید؛ بی آن که آن جا برای چرایی دردها پاسخی بیایم.
پدرم که زندانی بود و مادرم، هر دو رهرو راهی بودند بس دشوار و من از همان سال های کودکی، شیفته و دلتنگ این دو موجود غریب بودم و خواهم بود.
نامه: عید سال 1350 که پدر در خانه نبود، چگونه برگزار شد؟
پرستو: عید آن سال پدر هنوز زندانی بود و مادرم مثل همیشه سفره هفت سین زیبایی چید با سبزه ها و گلدان های سنبل و لاله و تخم مرغ هایی که با هم در ظرف های رنگ انداخته بودیم و چهار ماهی قرمز در کاسه بلوری. روی این سفره، روی مقوای سفید و باریکی به خط نستعلیق نوشته بود:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
نامه: در دوران نوجوانی چه برداشتی از رفتار پدر و مادرتان داشتید؟
پرستو: مدتی بعد از آزادی پدرم، به آپارتمان دیگری در همان محله اسباب کشی کردیم. من کم کم سال های کودکی را پشت سر می گذاشتم و حرف های سیاسی پدر و مادرم را که از شیوه های حکومتی شاه و فقر و توهینی که گریبان گیر مردم بود به خشم می آمدند، بیش تر می فهمیدم. به وسواسشان در خرید اجناس ایرانی گوش می کردم، بی آن که علاقه ام به شلوار جین و کفش های کتانی فرنگی که همه همسن و سال هایم به تن داشتند کم شود. فاصله میان نوع زندگی ما و زندگی عادی که در خانه های دوستانم و همسایه ها می دیدم برایم واضح تر می شد و سنگینی چارچوب قیدهای آن ها را بیش از گذشته حس می کردم. اگر چه گاهی برادرم و من را از این قیدها معاف می کردند.
نامه: بعد از آزادی از زندان، رابطه شما و پدر چگونه بود؟
پرستو: پدرم وکیل دادگستری بود و چند سالی که در زندان نبود، صبح ها به دفتر وکالتش در خیابان فردوسی می رفت. گاهی هم موکلینی در شهرستان ها داشت و برای کار به آن جا سفر می کرد. چند بار در تعطیلی مدارس مرا همراه خود برد؛ در هتل دو اتاق کنار هم داشتیم، در رستوران با هم غذا می خوردیم و مرا به گردش در شهر و دیدن مکان های تاریخی می برد. در این سفرها احساس دل نشین بزرگسالی می کردم و از داشتن او تنها برای خودم لذت می بردم. با من از سنت های مردم این شهرها و از بزرگان ادب و قهرمانانی که پرورانده بودند می گفت. مثلاً در بوشهر از قهرمانی های مردم در جریان مقاومت در برابر انگلیسی ها یا در اهواز از نقش کارگران در حمایت از مصدق یاد می کرد. در اصفهان کنار آپارتمان های نوساز و به قول خودش، بدقواره می ایستاد و افسوس خانه های زیبای قدیمی زادگاهش را می خورد.
نامه: آیا در این سال ها مادرتان دغدغه دیگری نیز جز سیاست داشت؟
پرستو: در این سال ها مادرم همچنان ممنوع التدریس بود و به عنوان راهنمای تعلیماتی در مدارس محله خزانه جنوب شهر تهران کار می کرد. برای این مدارس، از کتابخانه های عمومی، کتاب های کهنه را جمع آوری می کرد و من در فهرست برداری و تعمیر آن ها کمکش می کردم. در میان دوستان سیاسی و آشنایانش پول جمع می کرد تا هزینه تعمیر مدارس و خرید روپوش نو برای عیدی بچه ها را تأمین کند. بعضی وقت ها با من از بچه های فقیر و مدرسه های کوچکشان می گفت؛ از کلاس های کم نور و حیاط هایی که مهلت دویدن را از بچه ها می گرفت. این تصویر ساده، به همراه تأسف و خشمی که در حرف ها و نگاه های مادرم موج می زد، مفهوم بی عدالتی را برایم ملموس می کرد.
نامه: در سال های بعد که ضرباهنگ فعالیت تند و شدید نبود، خانه، پدر و مادر و دوستان آن ها را چگونه می یافتید؟
پرستو: بعد از آزادی پدر از زندان به خاطر مسأله بحرین، اگر چه زندگی ما ظاهر عادی تری گرفته بود، اما همچنان سیاست، موضوع و محور اصلی گفت و گو بود. عکس های دکتر مصدق روی دیوارها و قفسه ها بودند و هفته ای چند بار دوستان سیاسی پدر و مادر برای جلساتی به خانه ما می آمدند. در همین سال ها غروبی را به یاد دارم که پدرم عبوس به خانه برگشت. چشم هایش انگار گر گرفته بود. مادرم را صدا زد و او آمد و کنارش نشست و با دلهره چشم به او دوخت. از گفت و گوی آن ها چند تصویر پراکنده را به یاد دارم که در نگاه دزدکی از حاشیه در دیده ام. پدرم گفت که در راه بازگشت به خانه، عابری او را شناخته، جلو آمده و از او پرسیده است؛ آقای فروهر! شما هم به روزمرگی عادت کردید؟ مادرم دست هایش را طوری زیر چانه زده بود که انگار گردنش تاب سنگینی سرش را نمی آورد و خیره شده بود به پدرم که اشک هایش آرام می ریخت. گاهی صداهایشان که در هم می پیچید لحن تند می گرفت و گاهی نرم می شد. بعدها هم هر دو، بارها در گفت و گوهایشان از جمله کوتاه آن عابر یاد کردند.
نامه: از آرامش قبل از توفان انقلاب چه به خاطر دارید؟
پرستو: در آن روزها، هیجان در گفت و گوهای پدر و مادرم اوج می گرفت و رفت و آمدهای سیاسی به خانه ما زیادتر شده بود. برای نخستین بار پدرم را در آبان ماه سال 1356 در حال سخنرانی دیدم. از روزها قبل، پدر و مادرم قرار و مدارهای پس از بازداشت احتمالی پدر را گذاشته بودند، از مدرسه که برگشتیم، پدرم به دیدار مادر و مادر بزرگش رفت تا از آن ها خداحافظی کند. برادرم و من به همراه مادرم به محل سخنرانی رفتیم. از ماشین که پیاده شدیم، التهاب مردمی که جمع شده بودند و مأمورانی که همه جا را محاصره کرده بودند، مثل باد سوزناکی تا مغز استخوان نفوذ می کرد. در حیاط بزرگ خانه آقای اصغر لقایی، صندلی چیده بودند که حتی کنار دیوارها هم از جمعیت ایستاده پر بود. ما به داخل ساختمان رفتیم و من نشستم کنار پنجره ای مشرف به تریبون سخنرانی، قامت کشیده پدرم مثل ستونی روی سکو ایستاده بود و صدایش انگار فضا را شقه شقه می کرد. هر چه او شجاع تر می شد، من پشت پنجره بیش تر در واهمه فرو می رفتم. آن شب پدرم به خانه برگشت، وقتی که زنگ در را زد و گفت منم، مادرم با شوقی گفت: این منم طاووس علیین شده.
انقلاب ضرباهنگ تندی داشت. پدرم زخمی شد؛ در خانه ما بمب گذاشتند، تظاهرات و سخنرانی ها در محاصره نفربرهای ارتشی برگزار می شد و دفتر وکالت پدرم در کوچه تمدن خیابان فردوسی به مرکز پخش اعلامیه ها و خبرنامه ها تبدیل شده بود. عده ای می آمدند و خبرهای انقلاب را می آوردند. زیر لباس هایشان لوله های کاغذ را جاسازی می کردند و می رفتند. مادرم آن روز ها ساعت های طولانی از روز را در دفتر کوچکی چند خیابان آن طرف تر مشغول نوشتن بود. خبرنامه جبهه ملی همان جا، هم تایپ می شد و هم برای تکثیر می رفت. من تنها چند بار به این دفتر رفته بودم، زیرا برای ورود و خروج از آن جا مخفی کاری زیادی لازم بود تا مبادا لو برود. پدر و مادرم در این دوره، تنها در روزهایی که امن تر بود اجازه می دادند تا همراهشان بروم و بقیه روزها را در خانه مادربزگم به سر می بردم. پاییز سال 57 بود که بعد از چند ماه که از بمب گذاری در خانه مان می گذشت، بالاخره به خانه خیابان هدایت اسباب کشی کردیم که تعمیر آن هنوز نا تمام مانده بود. من این خانه را از همان روزهای اول آن قدر دوست داشتم که انگار از سال ها قبل آن جا زندگی کرده باشم. تا مدت ها خیلی از اسباب ها در کارتن ها و در اتاق های خالی باقی ماند، چون پدر و مادرم وقت بازکردن آن ها را نمی یافتند. پدرم از مدت ها قبل در دفتر کارش می خوابید و مادرم هم تنها، پاسی از شب گذشته با قدم های آرام می آمد و صبح های زود ما را می بوسید و می رفت. توی چشم هایش می دیدی که حواسش پی مقاله هایی است که بایستی می نوشت.
آن ها شیفته انقلاب بودند و در آن روزهای پر تلاش، وقتی از ساختن آینده ایران حرف می زدند، مثل آدم های به رستگاری رسیده، همه چیز را در روشنی امید می دیدند.
Comment
-
نامه: چه چیزی این امید را آزرده می کرد؟
پرستو: از همان روز های اول بعد از انقلاب مسایلی پیش آمد که سخت آزرده شان می کرد، به خشم می آمدند و خون دل می خوردند. اغلب، آخر شب ها به خانه می آمدند و مدت ها با یکدیگر به گفت و گو می نشستند. وقتی من برای خواب می رفتم، هنوز صدایشان از پشت در بسته اتاق می آمد. اعدام های سریع و بدون محاکمه روزهای اول انقلاب و انتشار عکس های فجیع اعدامی ها در روزنامه ها، به نظرشان تصویر انقلاب ایران را کج و معوج می کرد و جو انتقام جویی و خشونت را دامن می زد. پدرم از بحث هایی که در این مورد در هیأت دولت می شد و از تمامی تلاشی که در دیدار با رهبر انقلاب برای جلوگیری از این اعدام ها می کرد، می گفت. در آن دوران آقای خمینی علاقه خاصی به پدرم داشتند و من به یاد دارم روزی را که داماد ایشان، آقای اشراقی برای گفت و گو بر سر مسأله ای که نمی دانم چه بود، به خانه ما آمده بودند. موقعی که از در بیرون می رفتند به پدرم گفتند: خود شما این مسأله را پی گیری کنید. علاقه خاص آقا به شما می تواند کار ساز باشد. اما جریاناتی که می خواستند روند انقلاب را منحرف کنند، قوی تر بودند. کم کم اعتراضات پدرم اوج گرفت، آشفته و خشمگین بود و سرانجام هم از مقام وزارت استفا کرد.
جا دارد از واقعه ای که به شدت روحیه او را آزرده ساخت، اما در برخوردها از طرح آن خود داری می کرد، یاد کنم. در همان دورانی که هنوز وزیر و عضو هیأت ویژه کردستان بود و در میانه آشوب، سعی در استقرار صلح در کردستان می کرد، محافظ او مرد جوانی بود و ظاهری کاملاً مذهبی داشت. او از ابتدای انقلاب در خانه ما ساکن شده بود و ما او را مثل عضوی از خانواده قبول کرده بودیم. او در تصادف با موتور جان سپرد؛ جمجمه اش به جدول بتونی کنار خیابان اصابت کرد و جابه جا درگذشت. در همان ساعت های اولیه، یکی از دوستان نزدیک پدرم به اتاق او در زیر زمین خانه ما رفت تا مدارک شناسایی او را جست و جو کند که در آن جا لیست رفت و آمدها به خانه ما و دفتر حزب و همچنین یک ضبط صوت بسیار کوچک به همراه چندین نوار که گفت و گو.های شخصی پدرم را ضبط کرده بود، پیدا کرد.
نامه: پس از استعفا و ایراد انتقادات سیاسی، آیا ملاقات یا ارتباطی با مسؤولان بلند پایه نظام داشت؟
پرستو: بعد از استعفا، در هنگامه جنگ، پدرم یک بار دیگر به دلیل طرحی که برای پیشبرد جنگ داشت، به دیدار آقای خمینی رفت. اما آن بار هم علی رغم موافقت هایی که جلب کرده بود، با کارشکنی های شدیدی روبرو شد و از اجرای طرح باز ماند. هدف این طرح باز کردن جبهه ای در شمال عراق با کمک بارزانی ها و طالبانی ها بود تا با اجرای این طرح، از فشار نظامی عراق در جنوب کاسته شود.
نامه: تلاطمات سال های 60 چه تأثیری در مرحوم فروهر داشت؟
پرستو: خرداد 60 با توقیف روزنامه ها، اشغال قرار گاه حزب ها، درگیری ها و دستگیری ها و سرانجام عزل رییس جمهور، پدرم مخفی شد. در این دوران چند بار با احتیاط فراوان به دیدارش رفتیم. یکی از این دیدارها در واپسین روزهای زندگی مادرش بود.
مدت ها بود که مادر بزرگم ضعیف شده بود و از زندگی گلایه داشت. تنها فرزندش را هم نمی توانست سیر ببیند. هر چند هفته یک بار، نیمه های شب ماشینی جلوی در خانه اش در تهرانپارس یا در خانه های برخی از اقوام و دوستان که قرارگاه دیدارشان بود پارک می شد، چند ساعتی پسرش در خفا می آمد و قبل از آن که عطش دیدارش سیراب شود، دوباره زنگ در به صدا در می آمد و پسرش می رفت تا دیدار بعد که شاید هم دست نمی داد. دست روزگار، دیدار با عزیز زندگی اش را که سال های سال در زندان ها به دیدارش رفته بود و به قد و بالا و مردانگی اش می نازید، از او دریغ می کرد. نبض مرگ در پیکرش هر روز قوی تر می زد و دغدغه زندگی پسرش، لحظه ای آرامش نمی گذاشت. تا این که یک صبح زود در راه آزمایشگاه در فلکه اول تهرانپارس، مینی بوسی از روی پاهای فرتوتش گذشت. ساعتی بعد خواهرش به همراه من و مادرم در بیمارستان جم از پزشکان شنیدیم که باید صبر کرد و تنها معجزه ای می تواند نجاتش دهد. صبر چهل روزه ای که ذره ذره درد و عفونت را در پیکر نحیف مادر بزرگم دواند و در یکم تیرماه سال 60 به زندگی اش پایان داد. در آن چهل روز، هر یک از دوستان پدرم که به دیدنش آمدند، تنها سفارشش این بود که "پسرم را تنها نگذارید و به او بگویید مبادا به دیدار من بیاید. صبور باشد و وظیفه میهنی اش را مثل همیشه مقدم بر همه چیز بداند." درد می کشید و آرزوی آخرین دیدار تنها فرزندش در چشم هایش ماسیده بود و در میان ناله ها و گلایه هایش می گفت: خدایا پسرم را به تو سپردم!
پدرم را در آن دوره چهل روزه تنها یک بار دیدم. طول و عرض اتاق را پریشان گز می کرد و هیچ نمی گفت. یکی از دست هایش را روی گوشش گرفته بود و با انگشت کوچکش، اشک هایش را که بی وقفه می ریخت پاک می کرد. پس از مرگ مادرش اجازه چاپ آگهی در روزنامه ها را هم ندادند. کسانی از دوستانش، به سفارش او مزار مادر بزرگم را پوشیده از گل های سفیدئ کرده بودند، همراه نوشته کوچکی با امضای "پسر داغدارت". چند ماه بعد، پدرم در وضعیتی قرار گرفت که یا باید ایران را ترک می کرد یا تن به بازداشت می داد. او شق دوم را برگزید؛ بنابراین به همان خانه قدیمی مادرش رفت، خانه ای که بارها مکان دستگیری اش بود. اما این بار مادرش نبود تا او را با سر افراشته تا دم در بدرقه کند. به سوگ مادرش هفت سال پیراهن سیاه پوشید و هرگاه که از او سخن می گفت، حسرت آخرین دیدار صدایش را می لرزاند.
این دوره زندان پدرم از تلخ ترین روزهای زندگی ما بود. مادرم آشفته و سرخورده، گاهی خشمش فوران می کرد و گاه سایه سکوت سنگینی بر هستی اش می افتاد که نمی شناختم. بارها با هم به در زندان اوین رفتیم تا داروهای پدرم و لباس زیر برایش ببریم. اما ما را رد می کردند و می گفتند کسی به نام داریوش فروهر نمی شناسند. از آشنایان و دوستان سیاسی دوران گذشته، از سوی آنان که در قدرت بودند، پاسخی نمی آمد. به یاد دارم در این روزها آقای احمد صدر حاج سیدجوادی با چه محبتی به درد دل های مادرم گوش می دادند و در تلاش برای یافتن پاسخی بودند که البته پیدا نمی شد. چند ماهی زیر بال های سنگین، گسترده و شوم خبر اعدام او بر ما گذشت تا روزی که گفتند به دستور شخصی آقای خمینی آزاد خواهد شد. فردای آن روز عید نوروز بود. پدرم با ریشی انبوه و چشم هایی که انگار عادت به نور را از دست داده بود، در چارچوب خانه ظاهر شد. از مرگ بازگشته بود. از آن دوره زندان، بیش از خود او این دیگران بودند که در رثای او قصه ها گفتند. از آن پس دردهای جسمانی رهایش نکرد و او تنها به همت اراده اش، آن قد افراشته را تا پایان حفظ کرد.
نامه: و اما یادآوری روز واقعه؟
پرستو: روز یکم آذرماه سال 77 خبر نگاری به من تلفن کرد و گفت که خبر حمله به پدر و مادرم روی تلکس خبر گزاری ها رفته است و توان بیش تر گفتن نیافت. به خانه مان تلفن زدم، فاکس زدم، اما جوابی نیامد. سرانجام از دوست نزدیکی میان هق هق گریه اش شنیدم که هر دو عزیزم به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده اند.
سه روز بعد در پزشک قانونی تهران، پیکرهای بی جانشان را تحویلم دادند و تنها پس از پافشاری شدید من حاضر شدند تا بدن های پاره پاره شان را نشانم دهند.
آغوش گرمشان که همواره پذیرای من بود، بی جان و زخم خورده، سردی مرگ به خود گرفته بود و من آن روز برای آخرین بار بر موهای سپیدشان بوسه زدم.
Comment
-
قتل های زنجيره ای به ۴ مورد قتل فجيع پروانه اسکندري، داريوش فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوينده محدود نمی شود. از دکتر کاظم سامی گرفته تا قربانيان رستوران ميکونوس، از فريدون فرخزاد گرفته تا حجت الاسلام احمد خميني، از رهبران کليسای ارامنه گرفته تا شاپور بختيار و عبدالرحمان قاسملو قربانيان قتل های زنجيره ای طيف وسيع و متنوعی را تشکيل می دهند که در ساليان گذشته قربانی سياست کلان ترور "دگرانديشان و دگر باشان" شده اند.
مرکز آمريت اين جنايات نه در محدوده يک محفل خودسر که در بالاترين حلقه رهبری جمهوری اسلامی قرار داشته است. سعيد امامی همان گونه که در اعترافات خود بيان داشته: غلام حلقه به گوش بوده و به تکليف عمل می کرده است." (پرونده قتل های زنجيره ای و امنيت ملي- انتشاردرايران امروز)
در شرايطی که دادگاهی فرمايشی دستور "جمع کردن" و بايگانی کردن پرونده اين جنايات را صادر کرده است، افکار عمومی ملت ايران و وجدانهای بيدار جهانی نسبت به پرونده اين فجايع که شيشه عمر مافيای سياسی قدرت در لابلای آن پنهان است، همچنان حساس اند.
نبايد گذاشت اين پرونده ملی در گورستان "مصلحت ها" و بده بستانهای جناحی به خاک فراموشی سپرده شود. چشم فروبستن بر اين پرونده پشت کردن به منافع و مصالح ملی ايران، تمکين به جنايتکاران و ادامه و تکرار اين فجايع در آينده است. نه فقط روشنفکران و آزاديخواهان ايران بلکه جامعه جهانی نيز نبايد و نمی تواند نسبت به جناياتی که توسط بلندپايگان يک حکومت و با سوء استفاده از امکانات يک ملت صورت گرفته؛ بی اعتنا باقی بماند. مقاله حاضر جزئی از جستجوهای نگارنده در پيرامون پرونده قتل های سياسی است:
کدام انگيزه ای می تواند موجب قتل احمد خمينی شده باشد؟
پس از مرگ ناگهانی حجت الاسلام احمد خميني، خيلی ها مرگ وی را مشکوک می دانستند. می گفتند "خودشان او را کشته اند!"
"عوام الناس" می گفتند که احمد خمينی اين اواخر بيش از حد از آقای خامنه ای و هاشمی رفسنجانی انتقاد می کرده، آنها هم سر او را زير آب کرده اند!
با اين همه کسانی هم به ديده ترديد به اين شايعات می نگريستند و بر آن بودند که احتمالا اين قضيه در زمره همان شايعاتی است که در فضای غبارآلود استبداد زمينه رشد و نمو پيدا می کند. چه بسا که محافل ترور نيز اميدوار بودند که لااقل گروهی از مردم قتل احمد خمينی را شايعه بی اساس تلقی کنند و موضوع به مرور زمان فراموش شود. اما هرچه از مرگ وی می گذرد اسناد و شواهد انکارناپذيری که حکايت از قربانی شدن بيرحمانه وی در منازعات سياسی پشت صحنه جمهوری اسلامی است، به دست می آيد.
در بهمن ماه ۱۳۷۸سخنرانی عمادالدين باقی در اصفهان قتل احمد خمينی را به سرعت از حد يک شايعه به يک واقعيت بسيار جدی تبديل کرد. در آن سخنرانی عمادالدين باقی از قول حسن خميني، فرزند احمد خمينی نقل کرده بود که "حجت الاسلام احمد نيازی رئيس سازمان قضايی نيروهای مسلح و مسوول پيگيری پرونده قتل های زنجيره ای به وی گفته است: پدر شما را نيز" همين ها" (يعنی باند سعيد امامی)کشته اند(نقل به معنی)
(سخنرانی عمادالدين باقی در اصفهان به تاريخ ۲۶/۱۱/۱۳۷۸)
عمادالدين باقی پس از چندی از جمله به خاطرهمين سخنرانی که از طرف قاضی مرتضوی مصداق نشر اکاذيب " به قصد "تشويش اذهان عمومی" تلقی شده بود، روانه زندان اوين شد. اما او از درون زندان ماجرا را پی گرفت و در نامه ای از حسن خمينی خواست که گفته خود را علنا تکرار کند. حسن خمينی هم در پاسخ عمادالدين باقی کتبا اعلام داشت که: مدتی پيش محمد نيازی به نزد وی آمده و به او گفته است که پدر شما را همين محفل سعيد امامی کشته است.( نقل به معنی)
در برابر اعلام کتبی و رسمی اين ادعای بسيار مهم، قوه قضائيه جمهوری اسلامی هيچ گونه واکنشی از خود نشان نداد. در حالی که وقتی يکی از صاحب منصبان اين نهاد يعنی محمد نيازی رئيس سازمان قضايی نيروهای مسلح اعلام داشته است که سعيد امامی قتل فرزند بنيان گذار جمهوری اسلامی يعنی احمد خمينی را نيز پذيرفته است، قاعدتا بايد دستگاههای اطلاعاتی و قضايی جمهوری اسلامی برای معلوم کردن صحت وسقم اين ادعای بسيار مهم واکنش نشان دهند و دست کم پرونده ای برای پيگيری اين مسئله در قوه قضائيه تشکيل شود. اما هيچ مرجع قضايی و هيچ مقام جمهوری اسلامی حاضر به پيگيری اين ادعا که احمد خمينی را باند سعيد امامی کشته است نشد و همه از کنار آن گذشتند. روزنامه های جناح راست نيز که هر وقت بخواهند، از کاهی کوهی می سازند، در قبال اين ماجرا سکوت کامل اختيار کردند. حتی حسن خمينی نيز مسئله مهم خبر قتل پدر را در محاکم قضايی دنبال نکرد.
البته سکوت قوه قضائيه و روزنامه های جناح راست، به هيچ وجه نشانه کم اهميت بودن اين ماجرا نبود، بلکه بيشتر حاکی از آن بود که آنها پيش از حسن خمينی و عمادالدين باقی از قضيه اطلاع داشته اند و تمايل زعمای جناح راست بر آن بوده است، که بی سروصدا از کنار ماجرا بگذرند.
پس از نامه عمادالدين باقی، اکبر گنجی در اين باره خواستار توضيحات محمد نيازی شد. گنجی در يادداشت کوتاهی که روز شنبه ۷ اسفند ماه ۱۳۷۸ در روزنامه ها انتشار يافت نوشت "دوست عزيز آقای باقی روز سه شنبه ۲۶/۱۱/۱۳۷۸ به اصفهان رفت تا با علی فلاحيان درباره قتل های زنجيره ای به مناظره بنشيند. فلاحيان علی رغم وعده قبلی بر سر قرار حاضر نشد تا دخالت يا عدم دخالتش در قتل های زنجيره ای همچنان در پرده ابهام بماند. عمادالدين باقی در آنجا اعلام کرد که "اخيرا آقای نيازی خدمت حسن آقا رفته و به ايشان گفته اند پدر شما، يعنی مرحوم حاج احمد آقا خمينی به وسيله محفل اطلاعاتی به قتل رسيده است و متهمان به اين نکته اعتراف کرده اند."(صبح امروز ۷ اسفندماه از آن زمان درباره احتمال قتل احمد خمينی پرسش های زيادی در سطح جامعه مطرح است که در اين مقاله من در جستجوی پاسخ به دو پرسش اساسی زير هستم:
1- چرا و با چه انگيزه ای احمد خمينی به قتل رسيده است؟
2- چه مقامی در جمهوری اسلامی فرمان اين قتل را صادر کرده است؟
علاوه بر اعترافات سعيد امامی و اطلاعات محمد نيازی که دسترسی به همه جزئيات و جوانب آن برای کشف انگيزه قتل از اهميت ويژه برخوردار است، خاطرات آيت الله منتظری حاوی نکاتی است که برای شناخت انگيزه هايی که می تواند موجب قتل احمد خمينی شده باشد، در حکم کشف حلقه گمشده اين ماجرا است.
آيت الله منتظری با ارائه دلايل مستند توضيح می دهد که احمد خمينی در زمان حيات آيت الله خمينی بويژه در يکی دو سال آخر زندگی وی از قدرت فوق العاده ای برخوردار بوده و به جای پدر تصميم می گرفته و بر اين اساس دستی بالای دست او وجود نداشته است. در عين حال آيت الله منتظری به جاه طلبی های احمد خمينی وتلاشهای مشخص وی برای جانشينی پدر و پس از ناکامی در اين زمينه برای پست رياست جمهوری اشاره دارد.
آيت الله منتظری پيش از آن که از مقام جانشينی عزل شود در اعتراض به همين وضع به آيت الله خمينی می نويسد:
".......چند سالی است که عملا اداره کشور و انقلاب را حضرتعالی به روسای سه قوه و شخص آقای حاج احمد آقا سپرده ايد و همه کارها از ريز و درشت و تخصصی و غيرتخصصی را بايد آقايان صلاح بدانند و تشخيص دهند. و در عمل آقای موسوی نخست وزير، تسليم آقايان خامنه ای و هاشمی و حاج احمد آقا است و آقای موسوی اردبيلی هم اهل مقابله و برخورد نيست، فقط نزد ما داد می زند که مخالفم ولی نمی توانم مخالفت کنم. پس در حقيقت سه نفر تصميم گيرنده اند، (احمد آقا، خامنه ای، هاشمی) در صورتی که مسايل و مشکلات کشور به حدی است که اين سه نفر با اشتغالات ديگری که دارند نمی توانند حل کنند. اصلا ملاقات با آقايان و طرح مسايل با آنان، خود يکی از مشکلات کشور است."(خاطرات آيت الله منتظری، فصل دوم: برخی از طرح ها و ابتکارات آيت الله منتظری)
طبيعی است که وقتی حجت الاسلام احمد خمينی از چنان قدرتی برخوردار است که هم به جای پدر تصميم می گيرد و هم در هياتی سه نفره درباره همه امور سياسی و نظامی و اقتصادی کلان کشور تصميم می گيرد، نمی تواند بپذيرد که پس از مرگ آيت الله خمينی در حاشيه قرار گيرد.
او ازيکی دو سال پيش از مرگ پدر در کمين جانشينی آيت الله خمينی است. و حتی در پياده کردن نقشه عزل آيت الله منتظری نقشه ای که به گواه کتاب خاطرات ايشان، حجت الاسلام های مدرسه حقانی، انجمن موتلفه اسلامی، انجمن حجتيه و شخص سيد علی خامنه ای تدارک ديده اند، او بيش از هرکس ديگر فعال است، چرا که اميدوار است خود به جای آيت الله منتظری به جانشينی پدر برگزيده شود. در همين باره در خاطرات آمده است که حتی نامه هايی که برای عزل و بيرون راندن آيت الله منتظری از صحنه از قول آيت الله خمينی و به امضای وی صادر شده است، توسط احمد خمينی انشاء و امضاء شده است.
آيت الله منتظری در اين مورد می نويسد: "به نظر ما نامه امام به نمايندگان مجلس، به دستخط حاج سيد احمد خمينی بيشتر شباهت دارد تا به دستخط امام که ذيلا از نظر کارشناسی با آوردن نمونه هايی از خط آقای سيد احمد خمينی و دستخط امام، دلايل خويش را در اين رابطه عنوان ميکنيم......."(همان)
در بخشی از خاطرات، زير عنوان "انگيزه منفصل کردن آيت الله منتظری از نظام و سودای رهبری" درباره تلاشهای احمد خمينی برای دستيابی به جانشينی پدر و رهبری جمهوری اسلامي، مفصلا بحث شده است.
در اين باره پس از اشاره به مصاحبه خانم مصطفوی با واشنگتن پست که در تاريخ ۲۱/۳/۱۳۶۸ از بخش فارسی صدای آمريکا نيز پخش شده و درآن از تمايل احمد خمينی برای رياست جمهوری در زمان پدر صحبت شده است به اقدامات فشرده احمد خمينی برای دستيابی به مقام رهبری در آخرين روزهای عمر آيت الله خمينی به شرح زير اشاره شده است:
" پس از عزل آيت الله منتظری در حالی که امام خمينی در بيمارستان به سر می برد و طبق گفته پزشکان معالج در مصاحبه های تلويزيونی ۲۵ و ۲۶ خرداد ۱۳۶۸ رحلت ايشان در چند روز آينده قطعی شده بود، تلاش برای تحقق قرارمدارها جهت پر کردن خلاء رهبری پس از امام فعالتر شد و پيغام هايی برای آيت الله منتظری فرستاده می شد مبنی بر اينکه ايشان نامه ای به امام خمينی مرقوم داشته و بگويد از آنجا که من احمد آقا را فردی آگاه و لايق می دانم و مدتها است ايشان را می شناسم، وی را تنها فرد مناسب برای رهبری نظام می دانم. پيغام دهندگان می گفتند شما چه بخواهيد و چه نخواهيد بعد از امام، احمد آقا رهبر خواهد بود، پس اگر شما نامه ای به امام مرقوم داريد و به رهبری احمد آقا کمک کنيد، ايشان هم رهبری خود را مديون شما دانسته و مرجعيت شما تثبيت خواهد شد." (همان)
به تلاشهای احمد خمينی در استانهای کشور نيز اشاره می شود که برای نمونه مورد زير را مثال می زنيم: " چاپ تعداد متنابهی از عکسهای احمد آقا در يکی از چاپخانه های تهران درآن ايام که با يک ژست سالمندانه تهيه شده بود، روشنگر نيات واقعی دست اندرکاران ماجرا بود. بخصوص که در محافل خصوصی روحانيون مبارز تهران هم طرح لياقت و شايستگي! احمد آقا برای رهبری زمزمه می شد. از سوی ديگر استاندار وقت اصفهان (آقای کرباسچي) که از صحابه احمد آقا به شمار می رفت دست اندرکار تهيه طوماری بود که در آن با تشبيه موقعيت مملکت به زمان امام محمد تقی که آن حضرت در سن هفت سالگی به امامت رسيدند، پيشنهاد جايگزينی سيد احمد خمينی به جای آيت الله منتظری را به امام بدهند. اين طرح در جلسه مديران و مسئولين ادارات اصفهان پيشنهاد شد که به دليل ضيق وقت و رحلت امام خمينی به جايی نرسيد
Comment
-
آقای محمد علی انصاری در سخنرانی خويش در بهشت زهرا بر سر مزار امام خمينی (ره) در مراسم روز عاشورا که مطابق با ۲۲ مرداد ۱۳۶۸ برگزار شد، مطالبی گفت که اخبار قبلی و نيز شايعات و اخبار بعدی را تقويت و تثبيت می کرد. او در قسمتی از سخنان خويش، بوسه امام بر پيشانی احمد آقا را به هنگام رفتن به بيمارستان، حرکتی بی سابقه ناميد و اظهار داشت که امام خواسته اند با اين بوسه راهها و افق آينده و رسالت ما را روشن سازند" ( همان) در خاطرات می خوانيم که :" احمد آقا" پيوسته خود را در عرض رهبری جديد نظام مطرح می کرد و در مقابل هر ملاقاتی از سوی آقای خامنه ای با مسوولين، ملاقاتی هم از سوی "احمد آقا" صورت می گرفت و خبر آن درصدراخبار منتشر می شد. " تنها در طول يک هفته شاهد پخش خبر ديدار مسوول نهضت سودآموزی به همراه عده ای ديگر از مسوولين آن، ديدار گروهی از فرماندهان، ملاقات نماينده سواپو و ملاقات رئيس قوه قضائيه به همراه گروهی از مقامات قضايی با آقای سيد احمد خمينی بوديم."(همان)
اين شيوه رقابت احمد خمينی با رهبر جديد جمهوری اسلامی اگر ادامه می يافت نتيجه ای جز در مخاطره قرار گرفتن رهبری سيد علی خامنه ای از آن حاصل نمی شد. در اين مورد در خاطرات آمده است:
" احمد آقا در نامه ای که به سال ۱۳۵۹ به آيت الله منتظری نوشته بود، طرح شدن عکس و نام و خبر ديدارها و پيام ها و خطبه های نماز جمعه ايشان و حتی تدريس را سبب تضعيف نفوذ امام دانسته بود، بنابراين مطرح شدن احمد آقا درعرض رهبری جديد نيز با همان استدلال در جهت تضعيف رهبری جديد به حساب می آمد."
بديهی است که نه شخص سيد علی خامنه ای و هاشمی رفسنجانی در مقام رهبر و رئيس جمهور رژيم و نه محافل قدرتمندی که خامنه ای را به جای آيت الله خمينی برگزيده بودند، نمی توانستند رقابت های آشکار و طبعا به زعم آنها خطرناک احمد خمينی را برتابند. او به عنوان "يادگار امام" و فردی که مدتها در بيت آيت الله خمينی همه امور را در دست داشته، در همه ارگانهای جمهوری اسلامی دارای نفوذ و دارای دوستانی بسيار و نزديک بود. علاوه بر اين، همه کسانی که به نوعی از انتخاب خامنه ای به جانشينی آيت الله خمينی ناراضی بودند و از اين که وزارت اطلاعات و حجت الاسلام های مدرسه حقانی و جريانات راست با برگزيدن خامنه ای همه قدرت را دردست خود قبضه کرده اند، سخت نگران شده بودند، ممکن بود بتدريج در زير پرچم رهبری احمد خمينی گرد آيند. در همين جا بايد متذکر شويم که در جريان عزل آيت الله منتظری بخشی از چهره ها و محافل چپ و اصلاح طلبان امروزی نيز با احمد خمينی همکاری می کردند، هرچند که طراح اصلی عزل آيت الله منتظری بنابه شواهدی که در کتاب خاطرات به کرات ذکر شده همان دانش آموختگان مدرسه حقانی (ری شهری، علی فلاحيان، روح الله حسينيان، محسنی اژه ای، علی رازينی) انجمن موتلفه اسلامی و تشکل نيمه مخفی انجمن حجتيه و شخص سيد علی خامنه ای بوده اند.
از مجموعه کتاب خاطرات آيت الله منتظری می توان استنباط کرد که همان جريانی که امروز قوه قضائيه و مجلس خبرگان، شورای نگهبان و نهاد ولايت فقيه را در اختيار دارد از آغاز در فکر قبضه کردن قدرت در دست خويش بوده اند و در اين راه از جاه طلبی ها و ساده انديشی های احمد خمينی به سود خويش بهره جسته اند. احمد خمينی پس از مرگ پدر بتدريج به عمق اين قضايا پی می برد و با جناح راست و شخص خامنه ای از در مخالفت درمی آيد.
بنابراين پس از انتخاب خامنه ای به رهبری جمهوری اسلامی و رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی، تنها خطر فوری و مهمی که برای مافيای سياسی به قدرت رسيده وجود داشت، احمد خمينی بود.
چرا که نه فقط در ارگانهای مهم جمهوری اسلامی از جمله سپاه، بسيج و نيروهای انتظامی صاحب نفوذ بود، بلکه همان گونه که اشاره شد بسياری از کسانی که از انتخاب خامنه ای به رهبری و مسلط شدن جناح راست ناراضی بودند، می توانستند در پشت سر وی گرد آيند و اين خطری بزرگ تلقی می شد.
بويژه آن که با گذشت زمان مخالف ها و انتقادهای احمد خمينی از رهبری نظام رنگ آشکارتری به خود می گرفت و او در پنهان و آشکار لب به انتقاد می گشود.
حتی گفته می شد که احمد خمينی به نزديکانش گفته است که در جريان عزل آيت الله منتظری از جناح راست بازی خورده و از کرده خود سخت پشيمان شده است. عمادالدين باقی که با خانواده احمد خمينی و فرزند او حسن خمينی آشنايی نزديک دارد، در يکی از مقالات خود اشاره می کند که احمد خمينی در آخرين ماههای زندگی خود نسبت به آيت الله منتظری احساس احترام می کرده و از اقدامات خود عليه او پشيمان بوده است.
در کتاب خاطرات آيت الله منتظری در اين باره آمده است:
" من از افرادی که به اين جا می آمدند می شنيدم که می گفتند فلانی از مسايل گذشته ابراز تاسف می کند...... اين اواخر من شنيدم که احمد آقا ابراز ناراحتی کرده بود که چرا نامه های مرا به دست امام نمی داده است."
( از فصل غوغای برکناری تحت عنوان چگونگی مواضع مرحوم حاج احمد آقا خمينی در اواخر عمر)
و در جايی ديگر چنين می خوانيم:
" اين اواخر که مرحوم حاج آقا رضا صدر- که دايی خانم احمد آقا ميشود- فوت شده بودند، من در مسجد اعظم برای شرکت در فاتحه ايشان رفته بودم، وقتی از مجلس بيرون می آمدم، احمد آقا کنار ديوار در دالان نشسته بود، تا چشمش به من افتاد بلند شد، سلام کرد و خيلی گرم گرفت و حال و احوال کرد و احترام کرد......" (همان)
مخالفت احمد خمينی با جناح راست و دو رهبر اصلی آن سيد علی خامنه ای و هاشمی رفسنجانی از سال ۷۰ به اين سو روزبه روز ابعاد قطعی ترو تندتری به خود می گرفت و از حد شايعه به سطح واقعيت آشکار فرا می روئيد.
سرانجام احمد خمينی در بهمن ۱۳۷۳ در يک سخنرانی که برای گروهی از خانواده شهدا ايراد کرد رسما خود را در برابر سيد علی خامنه ای قرار داد و گفت: چرا ضعف ها و ناتوانی های خود را به گردن دشمن خارجی می اندازيد، اين همه مشکلات و فساد که در کشور به بار آمده نتيجه بی لياقتی و نبود مديريت است....."( نقل به معني)
اين سخنان او که توسط بخش فارسی برخی از راديوهای خارجی در ايران منعکس شد در روزنامه های آن زمان اغلب با سانسور و حذف قسمت های انتقادی آن انتشار يافت.
کمتر از يک ماه پس از اين سخنرانی مرگ ناگهانی احمد خمينی به علت عارضه سکته اعلام شد.
با توجه به پيشينه مافيای سياسي- اقتصادی قدرت در جمهوری اسلامي، مردم، مخالفان و حتی بسياری از محافل منقد حکومتی مرگ احمد خمينی را مشکوک تلقی کردند.
سابقه بيرحمی های وزارت اطلاعات و جناح راست که با مرگ آيت الله خمينی بتدريج همه قدرت را در دست خود قبضه کرد در انظار عمومی سياه تر از آن بود که مرگ احمد خمينی را يک حادثه طبيعی تلقی کنند. وقتی مخالفان کم خطرتر را در گوشه و کنار ايران و جهان به قتل می رسانند، چرا با احمد خمينی که حالت ناراضی و موضع انتقادی وی می توانست برای مافيای سياسی قدرت بنيان کن باشد، بايد مدارا کنند؟
با شناخت همه جانبه ای که امروز از ميزان قدرت پرستی و درنده خويی مافيای قدرت در جمهوری اسلامی وجود دارد، منطقا می توان به اين نتيجه گيری رسيد که کشتن احمد خمينی برای مافيای قدرت طبيعی تر ازتحمل او است. بويژه آن که احمد خمينی را نمی توانستند محاکمه يا زندانی کنند.
اگر پيامدهای قتل های زنجيره ای پائيز ۷۷ گريبان مافيای قدرت را نمی چسبيد، اگر اعترافات سعيد امامی که سرانجام، دير يا زود جهانيان ازهمه جزئيات تکان دهنده آن مطلع خواهند شد در کار نبود، اگر آيت الله منتظری خاطرات خود را منتشر نمی کرد، اگر روزنامه نگاران و روشنفکران جامعه پرونده قتل های سياسی را دنبال نمی کردند، طراحان اين جنايت می توانستند اميدوار باشند که بدون دغدغه مکافات اين همه جنايات، همچنان با خيال راحت بر صندلی های قدرت و قضاوت تکيه دهند.
اما هر روز که می گذرد، گوشه ها و زوايای هولناک تری از ابعاد جناياتی که مافيای قدرت در سالهای گذشته مرتکب شده است آشکار می گردد. اگر خاطرات آيت الله منتظری انگيزه قتل احمد خمينی را آشکار می کند، اعترافات سعيد امامی جزئيات ماجرای قتل وی را برملا می سازد و اشتباه حجت الاسلام نيازی خبر اين جنايت را به گوش حسن خمينی می رساند. و مردم که از آغاز با تکيه بر شناختی که از مافيای قدرت داشتند، مرگ احمد خمينی را مشکوک دانسته بودند امروز با آشکار شدن ابعاد اين ماجرا، بر قضاوت خود نسبت به جريانی که برای حفظ قدرت از هيچ جنايتی فروگذار نمی کند مصرتر می شوند. و همزمان افکار عمومی در ايران و جهان نسبت به فجايعی که به دست مقامات يک حکومت رخ داده است حساس تر می شود.
اعترافات سعيد امامی و گفته های حجت الاسلام محمد نيازی به حسن خمينی جای ترديد باقی نمی گذارند که احمد خمينی نيز در زمره قربانيان قتل های زنجيره ای سياسی است.
پرسش مهم ديگری که بايد در اين باره پاسخ آن را پيدا کرد آن است که حکم حذف احمد خمينی را چه کسانی و در چه سطحی از سلسله مراتب جمهوری اسلامی صادر کرده اند؟
پاسخ روشن به اين گونه پرسش ها در صورتی ممکن است که پرونده قتل های سياسی در دادگاهی بيطرف، علنی و با شرکت همه شاهدان و مطلعان و در شرايط آزادی کامل مطبوعات دنبال گردد.
در پاسخ به اين پرسش نگارنده که چرا حسن خمينی از دستگاه قضايی تقاضای بررسی اعترافات سعيد امامی و گفته محمد نيازی برای روشن شدن علت مرگ پدر نشده است، صاحب نظران و مطلعان در تهران بر اين عقيده اند که او جرات چنين کاری را ندارد و گويا از هنگام بازگو کردن سخنان محمد نيازی، هم او و هم نيازی برای پس گرفتن حرفهای خود زيرفشار قرار دارند.
بنابر منطق شناخته شده قضايی، کسانی که در راه کشف جرم مانع ايجاد می کنند خود مجرم و يا دست کم شريک جرم محسوب می شوند.
Comment
-
در تلاش برای حقيقتجويی درباره قتلهای زنجيرهای نويسندگان و روشنفکران، که از مصاديق جنايت عليه بشريت در ايران است، نخست گاهشماری از ترور گروهی از قربانيان را يادآوری ميکنم و آنگاه با ذکر دليل به ايراد اتهام عليه شخص آقای علی خامنهای که در ايران بسياری وی را متهم رديف اول قتلهای زنجيرهای ميدانند ميپردازم. با اين اميد که اين گونه کوشش ها زمانی برای دادگاهی که سرانجام بايد روزی در ايران و يا در گوشهای از جهان برپا شود، به کار آيد.
روز اول آذرماه ۱۳۷۷ داريوش فروهر و پروانه اسکندری دو مخالف سرشناس و صريحالهجه جمهوری اسلامی که بيش از چهل سال پيشينه فعاليت سياسی در دو رژيم گذشته و کنونی داشتند، شبانه به دست متوليان امنيت در جمهوری اسلامی در منزل مسکونی خود در تهران با دهها ضربه کارد ترور شدند.
سه روز بعد در تاريخ ۴ آذرماه ۱۳۷۷ پيکر بی جان مجيد شريف نويسنده، مترجم و روشنفکر مذهبی در پزشکی قانونی شناسايی شد، او در بيست و هشتم آبانماه برای ورزش صبحگاهی از منزل خارج شد، اما ديگر هرگز بازنگشت.
روز ۴ آذرماه ۱۳۷۷، هشتادنفر از شخصيتهای فرهنگی و سياسی با ارسال نامهای به رئيس جمهور از مفقودشدن "پيروز دواني" ابراز نگرانی کردند. يکسال بعد اکبر گنجی در مقالهای نوشت که پيروز دوانی به دستور مستقيم محسنی اژه ای رئيس دادگاه ويژه روحانيت به قتل رسيده است. گنجی پيش از دستگيری مدعی شد که حاضر است مدارک و شواهد خود را در اين باره در يک دادگاه علنی مطرح کند.
روز هشتم آذرماه فردی به نام رستمی که از همفکران پيروز دوانی بود، در همدان به قتل رسيد، جنازه او در نزديکی خانهاش پيدا شد.
روز ۱۲ آذر ۱۳۷۷ محمد مختاری نويسنده، شاعر و عضو پيگيرکانون نويسندگان ايران که کوششهای او در راه آزادی قلم در دو دهه حيات جمهوری اسلامی زبانزد همه نويسندگان بود، برای خريد از خانه بيرون رفت و در همان زمان ماموران وزارت اطلاعات وی را ربودند و به نحوی فجيع به قتل رساندند و پيکر بی جانش را در پای ديواری در پشت کارخانه سيمان در امين آباد شهرری رها کردند. در ايران و خارج انگشت اتهام خود را به سوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی که مستقيما زيرنظر آيتالله خامنه ای عمل ميکرد نشانه رفته بود.
هفت سال پيش از قتلهای زنجيرهای پائيز ۷۷ وزارت اطلاعات به مسووليت علی فلاحيان که تا آن زمان در کار ترور مخالفان سرشناس و يا فعال رژيم در داخل و خارج از کشور "موفق" عمل کرده بود پس از سخنان بسيار تند علی خامنه ای عليه "تهاجم فرهنگی غرب" و "قلمهای مزدور" مساله سرکوب و يا حذف نويسندگان مخالف و مستقل را در دستور کار خود قرار داده بود.
روزنامه کيهان که زيرنظر حسين شريعتمداری نماينده شخص خامنه ای در موسسه کيهان همواره به عنوان بخش رسانهای سازمان ترور و کشتار در جمهوری اسلامی عمل کرده و ميکند در تاريخ ۱۵ ارديبهشت ماه ۱۳۷۰ زير عنوان "ويت کنگهای کافه نشين و کانون نويسندگان ايران" ضرورت دور تازه ای از تهاجم به اهل قلم را اعلام کرد.
از آن هنگام تا زمان دستگيری سعيدی سيرجانی در زمستان ۱۳۷۲ نويسندگان بارها از جانب رسانه های دولتی ماموران ناشناس و نامه ها و تلفن های معنی دار به مرگ تهديد شدند و همزمان تريبونهای رسمی و مقامات جمهوری اسلامی بويژه رهبر حکومت علی خامنه ای مرتبا به "قلم های مسموم" و "پرچمداران تهاجم فرهنگي" حمله بردند.
در تاريخ ۲۳ اسفندماه ۱۳۷۲ روزنامه کيهان خبر داد که سعيدی سيرجانی که در مخالفت با سانسور چندين نامه انتقادی برای علی خامنه ای ارسال کرده بود به اتهام قاچاق مواد مخدر نگهداری کاستهای مستهجن و عمل لواط دستگير شده است.
چندروز بعد موسوی مدير کل امنيت داخلی وزارت اطلاعات (فردی که بعدها نام او به عنوان يکی از مجريان قتلهای زنجيره مطرح شد) سعيدی سيرجانی را به پنج اتهام سياسی و اخلاقی متهم ساخت: دريافت مبالغ هنگفتی از عوامل ضدانقلاب در اروپا و آمريکا، عضويت در يک شبکه قاچاق مواد مخدر، تهيه مشروبات الکلی در خانه خود و فروش و مصرف آن، همکاری با افسرانی که در دوره شاه عضو ساواک بودند و نيز عمل لواط. در اين مصاحبه تصريح شد که سعيدی سيرجانی به همه اين اتهامات نيز اعتراف کرده است. چند روز بعد وزارت اطلاعات اتهام شرکت در کودتای نوژه را نيز به سعيدی سيرجانی وارد ساخت و از همه مهمتر علی خامنه ای نيز سعيدی سيرجانی را فاسد خواند.
روز ۱۹ فروردين۱۳۷۳، ۶۲ تن از نويسندگان کشور در نامه ای سرگشاده خطاب به محمدی يزدی رئيس قوه قضائيه جمهوری اسلامی از دستگيری سعيدی سيرجانی و وضعيت وی در زندان ابراز نگرانی کردند.
پس از اين نامه فشار و تهديد بر نويسندگان کشور از راههای رسمی و غيررسمی افزايش يافت و بسياری از نويسندگان سرشناس و فعال کشور به مرگ تهديد شدند و در ارديبهشت ۱۳۷۳ چندتن از نويسندگان به وزارت اطلاعات احضار شدند.
در تاريخ ۲۳ مهرماه ۱۳۷۳، ۱۳۴ تن از نويسندگان در نامه ای تحت عنوان "ما نويسنده ايم" که پيشنويس آن را محمد مختاری تهيه کرده بود بر حق نويسندگان در تشکيل کانون صنفی خود برای دفاع از استقلال نويسنده تاکيد کردند.
در فرازی از اين نامه آمده است: ".....هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و انديشيدن از توان و امکان فردی ما فراتر ميرود ناچاريم به صورت جمعي-صنفی با آن روبرو شويم. يعنی برای تحقق آزادی انديشه و بيان و نشر و مبارزه با سانسور به شکل جمعی بکوشيم. به همين دليل معتقديم: حضور جمعی ما با هدف تشکل صنفی نويسندگان ايران متضمن استقلال فردی ما است....." جمله اخير از طرف آرتورميلر رئيس جهانی انجمن قلم به عنوان شعار سال انجمنهای قلم در سراسر جهان انتخاب شد.
يکماه ونيم پس از انتشار متن ۱۳۴ نفری نويسندگان که در خارج و داخل ايران بازتاب وسيع يافت مرگ سعيدی سيرجانی که از مدتها پيش در چنگال ماموران وزارت اطلاعات قرار داشت اعلام شد. بسياری از نويسندگان و روشنفکران مرگ وی را قتل وی دانستند و آن را پاسخ علی خامنه ای به نامه های سرگشاده وی و نيز پاسخ جمهوری اسلامی به نامه ها و تلاشهای عمومی نويسندگان تلقی کردند.
سعيدی سيرجانی در داستان طنزگونه ای به نام "داستان شيخ صنعان" قدرت پرستی حکومتگران جمهوری اسلامی را با صراحت به نقد کشانده بود و مهمتر از آن در نامه های متعدد به آيت الله علی خامنه ای، از سانسور و فشار بر اهل قلم شکايت کرده بود. او در يکی از نامه ها از اين که علی خامنه ای وی را مرتد اعلام کرده با شجاعت به انتقاد از وی پرداخته بود و دست آخر نيز اعلام داشته بود که برای مردن آماده است. در آخرين شکوائيه سعيدی سيرجانی به علی خامنه ای آمده بود: "پيام عتاب آميز جنابعالی را آقای صابری برايم خواند و متاسف شدم نه به علت اين که مورد قهر آن مقام معظم قرار گرفته ام و به زودی امت هميشه در صحنه حزب الله حسابم را خواهند رسيد....تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خويش بود و اميدهای برباد رفته ام درباره سعه صدر جنابعالی و سرنوشتی که ملت ايران در دوران رهبری شما خواهند داشت.
Comment
-
بگذريم از لحن توهين آميز پيام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوايی بعيد مينمود تا چه رسد به رهبر مسلمانان جهان. حيرتم از اين است که جنابعالی به استناد کدامين سند و قرينه و امارت مرا مرتد قلمداد کرديد و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته های من است ای کاش موردش را مشخص ميفرموديد و اگر مبتنی بر واردات غيبی است و اشراف بر ضماير که انالله و انااليه راجعون.
"ميدانم در حکومتی که مرحوم شريعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دينی و سياسی و آيتالله منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق مرگ و خانه نشين و مطرودند، تکليف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برآزد دعوای بيگناهی و ميدانم که رهبر جليل القدری که با يک نهيبش نمايندگان مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت ميخزند، البته ميتواند با تيغ بيدريغ تکفير حمله بر من درويش يکقبا آرد.
"جناب آقای خامنه ای من بيش از هر مسلمان با تعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسياری مدعيان به حقانيت شريعت اسلام معتقد. به هيچ حزب و دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته ام و نه بعد از اين ميتوانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نميکردم و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نميشدم در اين سالهای پيری و ممنوع القلمی خانه مسکونيم را که تنها مايملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. آدميزاده ام آزاده ام و دليلش همين نامه که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند. با تقديم احترام- سعيدی سيرجاني"
روز ۲ آبانماه ۷۴ پيکر بيجان احمد ميرعلايی مترجم و نويسنده در گوشه خيابانی در اصفهان پيدا شد. احمد امير علايی در ساعت هفت وچهل و پنج دقيقه از خانه بيرون آمد. در ساعت ۸ صبح جلو يک کتابفروشی قرار داشت که به آن قرار نرسيد. همان روز وی در ساعت دو بعدازظهر در دانشکده پزشکی اصفهان سخنرانی داشت که کسانی تلفنی به برگزارکنندگان خبر دادند سخنرانی لغو شده است. ساعت يازده شب از طرف نيروی انتظامی به خانواده او اطلاع دادند که جنازه اش در کنار دو بطر مشروب پيدا شده است. بعدها معلوم شد که احمد امير علايی در اثر تزريق الکل دچار ايست قلبی شده بود. الکل را از ناحيه رگ دست به مقدار زيادی به بدن او تزريق کرده بودند.
در تاريخ ۵ ديماه ۱۳۷۴ در يکی از نوشتههای روزنامه کيهان مطلب زير به چاپ رسيد: "بنده مخالف تضارب آراء و طرح ديدگاههای گوناگون هستم! و اصلا نميتوانم بپذيرم که روزنامه ای متعلق به دولت و بلکه ارگان رسمي(روزنامه ايران) مطرح کننده عناصری باشد که نسبتی جز تضاد و عناد با دولت و ملت و انقلاب ندارند. و برخي هاشان در حد پادوهای مطبوعاتی فرح پهلوی بوده اند و ستايشگر اسرائيل ...... بنده حاضرم جان خود را بدهم تا چنين آزادی محقق نشود."
در فروردين ۱۳۷۵ مجموعه تلويزيونی "هويت" "با هدف طرح مقوله تهاجم فرهنگي" از شبکه سراسری تلويزيون پخش گرديد. اين سريال که توسط وزارت اطلاعات و زير نظر سعيد امامی و حسين شريعتمداری تهيه شده بود و هفته ها به طول انجاميد تحت عنوان مبارزه با تهاجم فرهنگی بسياری از انديشمندان پژوهشگران و نويسندگان و آزاديخواهان کشور را به شدت مورد حمله و اهانت قرار داد. عبدالحسين زرينکوب، سعيدی سيرجانی، هوشنگ گلشيری، محمود دولت آبادی و عزت الله سحابی از جمله کسانی بودند که در اين مجموعه مورد تهاجم قرار گرفتند. در اين سريال تلويزيونی صريحا از خشونت و حذف روشنفکران دفاع ميشد.
دوم ارديبهشت ماه ۱۳۷۵ جلسه مشورتی کانون نويسندگان در خانه غفار حسينی تشکيل گرديد.
در شانزدهم ارديبهشت ۷۵ جلسه مشورتی ديگری در خانه محمد مختاری تشکيل شد.
در تاريخ ۱۵ مرداد ۱۳۷۵، 21 نفر از نويسندگان ايران به دعوت اتحاديه ی نويسندگان ارمنستان عازم آن کشور شدند. يک روز بعد (۱۶ مرداد، در جريان سفر، راننده اتوبوس کوشيد شبانه نويسندگان را به ژرفای دره حيران (گردنه ی حيران- آستارا) پرتاب کند. هوشياری برخی از مسافران و ترس راننده مانع از اجرای اين نقشه شد. پس از اين تلاش ناموفق هاشمی (که بعدها با نام مهرداد عاليخانی بعنوان يکی از مجريان قتلهای زنجيره ای معروف شد) در محل حادثه حاضر شد و نويسندگان را به يکی از زندانهای وزارت اطلاعات در آستارا منتقل کرد.
نويسندگان ۲۴ ساعت بعد پس از يک بازجويی که طی آن از همه آنها خواسته شد که اين ماجرا را برای کسی نقل نکنند آزاد شدند. مهرداد عاليخانی در آن بازجوئی به نويسندگان گفته بود که مقادير زيادی ترياک و هروئين از آن اتوبوس کشف شده و راننده فرار کرده است. راننده اتوبوس خسرو براتی بعدها بعنوان يکی از متهمان پرونده قتلهای زنجيرهای که مستقيما در قتل نويسندگان شرکت کرده بود معروف شد.
در روز ۱۸ شهريور ماه ۱۳۷۵ جلسهی مشورتی کانون در منزل منصور کوشان برگزار شد. بلافاصله پس از تائيد و امضای پيشنويس منشور کانون در همين جلسه ماموران وارد خانه شدند و ۱۳ تن از اعضای حاضر در جلسه را برای چندساعت بازداشت کردند. در اين جريان پرونده کانون نيز ضبط شد.
متن اين پيشنويس که محمد مختاری و محمدجعفر پوينده در تهيه آن بيش از همه تلاش کرده بودند چنين است:
پيشنويس منشور کانون نويسندگان ايران
کانون نويسندگان ايران با توجه به روح عمومی بيانيهی اول کانون (ارديبهشت ۱۳۴۷) و "موضع کانون نويسندگان ايران" ( مصوب فروردين ۱۳۵۸) و با استناد به "متن ۱۳۴ نويسنده" ( مهرماه ۱۳۷۳) اصول و مواضغ زير را اعلام ميکند:
۱- آزادی انديشه و بيان و نشر در همهی عرصههای حيات فردی و اجتماعی بيهيچ حصر و استثناء حق همگان است. اين حق در انحصار هيچ فرد، گروه يا نهادی نيست و هيچکس را نميتوان از آن محروم کرد.
۲- کانون نويسندگان ايران با هرگونه سانسور انديشه و بيان مخالف است و خواستار امحای همهی شيوه هايی است که به صورت رسمی يا غيررسمی مانع نشر و چاپ و پخش آرا و آثار ميشوند.
۳- کانون رشد و شکوفايی زبانهای متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پيوند و تفاهم مردم ايران ميداند و با هرگونه تبعيض و حذف در عرصهی چاپ و نشر و پخش آثار به همهی زبانهای موجود مخالف است.
۴- کانون با تکصدايی بودن رسانههای ديداری شنيداری و رايانهای مخالف است و خواهان چند صدايی شدن رسانهها در عرصههای فرهنگی است.
۵- حق طبيعی و انسانی و مدنی نويسنده است که آثارش بيهيچ مانعی به دست مخاطبان برسد. بديهی است نقد آزادانه حق همگان است.
۶- پاسخ کلام با کلام است اما در صورت طرح هرگونه دعوايی در مورد آثار، ارايهی نظر کارشناسی در صحت ادعا از وظايف کانون نويسندگان ايران است.
۷- کانون از حقوق مادی و معنوی، حيثيت اجتماعی و امنيت جانی حرفهای شغلی نويسندگان ايران دفاع ميکند.
۸- کانون نويسندگان ايران مستقل است و به هيچ نهادی (جمعيت انجمن حزب سازمان و.....) دولتی يا غيردولتی وابسته نيست.
۹- همکاری نويسندگان در کانون با حفظ استقلال فردی آنان بر اساس اهداف اين منشور است.
۱۰- کانون نويسندگان ايران با اشخاص و نهادهايی که همکاری با آنها با اصول و مواضع کانون مغاير نباشد در زمينه ی حقوق اهداف و آرمانهای مندرج در اين منشور همکاری ميکند.
در روز ۱۳ آبان ۱۳۷۵ فرج سرکوهی روزنامهنگار و نويسنده هنگام سفر به آلمان ربوده شد.
در تاريخ ۲۰ آبانماه ۱۳۷۵ غفار حسينی از اعضای کانون نويسندگان ايران که پس از سالها زندگی در تبعيد مدتی بود که به ايران بازگشته بود در خانه اش مرده يافت شد. غفار حسينی پيش از مرگ ابراز نگرانی کرده بود که نکند رژيم وی را به عنوان رابط ميان داخل و خارج کشور تلقی کند.
Comment
-
در تاريخ ۲۴ ديماه ۱۳۷۵ احمد تفضلی نويسنده استاد دانشگاه و پژوهشگر سرشناس در يکی از خيابانهای تهران به قتل رسيد و جنازه وی در کنار اتومبيلش رها شد. جسد دکتر تفضلی نشان ميداد که يک پای او از چندجا شکسته بود اما اصابت ضربه ديلم به سرش موجب قتل او شده بود.
پنج اسفندماه ۱۳۷۵ ابراهيم زال زاده روزنامه نگار و ناشر فعال در خيابان ربوده شد. بيش از يکماه بعد در تاريخ ۹ فروردين ۱۳۷۶ جنازه شکنجه شده ابراهيم زال زاده در يافت آباد در جنوب تهران پيدا شد.
در روز اول مهر ۱۳۷۷، حميد حاجی زاده شاعر اهل کرمان با پسر دهساله اش کارون در اثر ضربات چاقو کشته شدند.
روز ۶ مهرماه ۱۳۷۷، 6 نفر از اعضای کميته تدارک مجمع عمومی کانون نويسندگان ايران (محمد مختاری محمدجعفر پوينده علي اشرف درويشيان کاظم کردوانی منصور کوشان و هوشنگ گلشيري) طی احضاريه ای به دادگاه انقلاب فراخوانده شدند. ماموران دادگاه انقلاب آنان را از تلاش برای تشکيل مجمع عمومی کانون برحذر داشتند و تصريح کردند که ادامه اين تلاشها برای آنان گران تمام خواهد شد. سه هفته بعد قتلهای زنجيرهای پائيز ۷۷ آغاز شد.
يکشنبه بيست ونهم آذر ۱۳۷۷ گروهی موسوم به "فدائيان اسلام ناب محمدی مصطفی نواب" طی اطلاعيهای مسئوليت قتلها را به عهده گرفتند. در اين اطلاعيه آمده است:
"دشمن زبون پس از شکستهای خفتبار در همهی عرصههای نظامی اقتصادی و سياسی اين بار با قلمهای فاسد مشکوک و ضددين هجمه شديد و ناجوانمردانهی خود را به اصول حقهی انقلاب اسلامی آغاز کرده است و اکنون شاهديم که در بيستمين سال استقرار حکومت الله و در برابر چشمان داغدار خانواده معظم شهدا سرسپردگان خيانتپيشهی داخلی در پوشش قانون و با نقاب قرائتهای جديد از اسلام تيشه بر ريشهی حکومت الهی ميکوبند."
اين اطلاعيه سپس ميافزايد:
"حال که سياستپيشگان وادادهی داخلی با تساهل و تسامح و شعار قانونگرايی و توسعه سياسی از افعيهای سمی و نقابدار بيگانه حمايت ميکنند و برخوردهای قاطعانه حکومت الهی قوه قضاييه، مطبوعات مسئول و دردکشيدگان دلسوخته انقلاب، انحصارطلبی، افراطيگری، ترويج خشونت و تحديد آزادی نام ميگيرد، فرزندان دلير و غيرتمند ملت مسلمان ايران خود آستينهای همت و شهادت را بالا زدهاند و با اعدام انقلابی اولين گروه از عناصر خودفروخته و کثيفی که خطدهنده تحريکات مذموم مليگرايانه و هدايتگر جريانهای مسموم دانشگاهی هستند دومين گام عملی را در صيانت از دستاوردهای عظيم انقلاب برداشتند... اعدام انقلابی داريوش فروهر پروانه اسکندری محمد مختاری و محمدجعفر پوينده اخطار و انذاری است کوچک به همهی قلمبه دستان مزدور و حاميان ضدارزش آنها که سودای بازگرداندن سلطه اجانب و خيال فاسد گسترش فسقوفجور را در سر ميپرورانند."
دوشنبه سيام آذر ۱۳۷۷ هشتاد تن از شخصيتهای سياسي- فرهنگی کشور در نامهای به رييس جمهوری از وی خواستند که با دخالت دادن و مشارکت وکلای خانوادههای قربانيان در تحقيق پيرامون جنايات اخير اين وقايع را تا آخر با جديت و شفافيت پيگيری کند. در اين نامه که عبدالعلی بازرگان حبيب الله پيمان تقی رحمانی يدالله سحابی عزت الله سحابی حسين شاه حسينی رضا عليجانی نظام الدين قهاری علی اکبر معين فر لطف الله ميثمی ابراهيم يزدی و حسن يوسفی اشکوری از جمله امضاکنندگان آن هستند آمده است:
"اميدواريم کوتهنظران دريابند که روند اصلاحات در کشور روندی برگشتناپذير غيرمتکی به افراد و مبتنی بر تغييرات بنيادی است که در جامعه ايران شکل گرفته است...."
روز سوم ديماه ۱۳۷۷ مصطفی تاجزاده معاون سياسی وزارت کشور گفت:"کميته مشترکی از وزارتخانههای اطلاعات و کشور و نيز نيروی انتظامی برای پيگيری قتلهای اخير تشکيل شده است و موفقيت هايی به دست آمده است. سرنخهای بدست آمده نشانگر آن است که قتلهای اخير و حمله به اتوبوس جهانگردان کار يک گروه حرفه ای و سازمان يافته بوده است."
در نهم ديماه ۱۳۷۷ جنازه جمشيد پرتوی پزشک متخصص گوش وحلق و بينی که در منزل مسکونی اش واقع در جماران پيدا شده بود به پزشکی قانونی انتقال يافت.
به گفتهی پزشکی قانونی "آثار باقيمانده در دور گردن جمشيد پرتوی نشان ميدهد که احتمالا به علت خفگی ناشی از رشته های طناب به قتل رسيده است."
دکتر پرتوی از پزشکان معالج احمدخمينی بود و گفته ميشد که اطلاعاتی نسبت به چگونگی قتل وی در اختيار دارد.
روز چهاردهم ۱۳۷۷ روزنامه سلام طی مطلبی وزارت اطلاعات را در ارتکاب قتل های اخير بی ارتباط ندانست.
روز پانزدهم ديماه ۱۳۷۷ شب هنگام وزارت اطلاعات در ارتباط با قتل های اخير اطلاعيه ای صادر کرد. در اين اطلاعيه آمده است:
" وقوع قتل های نفرت انگيز اخير در تهران نشان از فتنه ای دامنگير و تهديدی برای امنيت ملی داشته است. وزارت اطلاعات بنابه وظيفه قانونی و به دنبال دستورات صريح مقام رهبری و رياست محترم جمهوری کشف و ريشه کنی اين پديده شوم را در اولويت کاری خود قرار داد و با همکاری کميته ی ويژه ی تحقيق رئيس جمهوری موفق گرديد شبکه ی مزبور را شناسايی دستگير و تحت تعقيب و پيگرد قانونی قرار دهد.
" با کمال تاسف معدودی از همکاران مسئوليت ناشناس کج انديش و خودسر اين وزارت که بيشک آلت دست عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بيگانگان دست به اين اعمال جنايتکارانه زده اند در ميان آنها وجود دارند.
" اين اعمال جنايتکارانه نه تنها خيانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب ميشود بلکه لطمه ی بزرگی به اعتبار نظام مقدس جمهوری اسلامی ايران وارد آورده است."
" وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنايت عليه انسانها و هر گونه تهديد امنيت شهروندان و درک عميق از ابعاد فرا ملی اين فاجعه عزم قاطع خود را در ريشه کنی عوامل و محرکان خشونت سياسی و تضمين امنيت اعلام داشته و به امت شريف ايران اطمينان ميدهد همانگونه که در فراز و نشيب های انقلاب اسلامی حافظ امنيت و استقلال کشور و حقوق شهروندان بوده است اين بار نيز با تمام توان و امکانات خود بقايای باندهای منحرف و قانون ستيز را مورد هجوم قرار داده و ساير سرنخ های داخلی و خارجی اين پرونده پيچيده را برای دستيابی به ديگر عوامل اين فتنه دنبال خواهد کرد.
در بيست ويکم ديماه ۱۳۷۷ شب هنگام راديو تلويزيون جمهوری اسلامی ايران در برنامهای به نام "چراغ" ميزبان روح الله حسينيان بود. او که به حکم علی خامنه ای که رياست مرکز اسناد انقلاب اسلامی را به عهده دارد روز گذشته در گفت و گويی اختصاصی با روزنامه ی کيهان سخن گفته بود. در برنامه ی "چراغ" نيز به تکرار همان سخنان پرداخت. او گفت: ".......ممکن است مرتکبان قتلها از روی اعتقادات مذهبی و تحت تاثير احساسات دينی يا به واسطه يک تحليل خاص اين آقايان را به قتل رسانده باشند. او گفت: "با توجه به اين که متهمان اين پرونده نيروهای فکری بودند و ميدانستند که اين مقتولين عليرغم ضدانقلابی بودن هيچ ضرری نداشته اند بلکه وجود مخالفينی مثل فروهر حتا به نفع نظام نيز بوده است به نظر ميرسد اين بچه ها تحت تاثير القائات بيرونی واقع شده باشند". حسينيان درباره ی مقتولان نيز اظهارنظر کرد: "مقتولان نيز از مخالفان نظام بودند به طوری که بعضی از آنها حتی مرتد بودند و عده ای ديگر ناصبی بوده و نسبت به ائمه اطهار (ع) جسارت ميکردند".
روزبيست و دوم دی ۱۳۷۷ علی ربيعی مسئول اجرايی دبيرخانه شورای امنيت ملی در مورد ترکيب کميته سه نفری تحقيق قتلهای مشکوک گفت: اين کميته از يونسی (رييس آن زمان سازمان قضايی نيروهای مسلح) سرمدی (معاون وقت وزير اطلاعات) و اين جانب به عنوان مسئول اجرايی دبيرخانه شورای امنيت تشکيل شده است.
Comment
-
بيست و نهم دی ۱۳۷۷ کميته تحقيق قتل های زنجيرهای با انتشار اطلاعيه ای اعلام کرد: "بر اساس بررسي های انجام شده از سوی اين کميته قتلهای اخير به هيچوجه تشکيلاتی نبوده است. متاسفانه در برخی روزنامه ها به طور ناصحيح به اسامی برخی مديران وزارت اطلاعات به عنوان مظنون اشاره شده که عاری از صحت بوده و اين امر مورد پيگيری قانون نيز خواهد بود." بعدها مشخص شد که معاونان و مديران کل وزارت اطلاعات در زمره متهمان قرار دارند.
سوم بهمن ۱۳۷۷ مراسم بزرگداشت چهلمين روز شهادت محمد مختاری و محمدجعفر پوينده در مسجد حجتبن الحسن (ع) واقع در خيابان سهروردی با دخالت افرادی که لباس شخصی برتن داشتند و نيروی انتظامی از آنان حمايت ميکرد به صحنه ی خشونت مبدل و به دستگيری شماری از حاضران انجاميد.
سيزدهم بهمن ۱۳۷۷ آقای خاتمی استعفای قربانعلی دري نجف آبادی از وزارت اطلاعات را پذيرفت.
روز دوازدهم ارديبهشت ۱۳۷۸ محمد نيازی رييس سازمان قضايی نيروهای مسلح در جمع دانشجويان و استادان دانشگاه آزاد در خصوص علنی يا غيرعلنی بودن دادگاه عاملان و متهمان اين قتلها گفت: تصميم در اين مورد به عهده رييس دادگاه است و اصل بر اين است که علنی باشد مگر آن که مشکلی نظير خلاف امنيت ملی و يا خلاف عفت عمومی بودن آن وجود داشته باشد. تعيين زمان اتمام رسيدگی اين پرونده مشکل است ولی انشاءالله تا پايان امسال به نتيجه خواهد رسيد.
روز بيست وششم ارديبهشت ۱۳۷۸ خانواده پيروز دوانی با ارسال نامه ای به رييس جمهور خواستار دستگيری و معرفی تمامی آمران و عاملان قتل های زنجيره ای شدند.
روز پنجم خرداد ۱۳۷۸ خانواده های مختاری و پوينده با ارسال نامه ای به رييس قوه قضائيه خواستار قاطعيت دستگاه قضايی کشور در معرفی آمران و عاملان اين جنايات شدند.
روز سيام خرداد ۱۳۷۸ محمد نيازی اعلام کرد که سعيد امامی يکی از عاملان قتل ها خودکشی کرد. محمد نيازی رييس سازمان قضايی نيروهای مسلح چنين گفت: "عاملان اصلی با توجه به تحقيقات انجام شده مصطفی کاظمی مهرداد عليخانی خسروبراتی و سعيد امامی هستند.
نيازی مدعی شد که "با وجود مراقبت های ويژه ای که از سعيد امامی يکی از عوامل اصلی و محوری اين قتلها به عمل آمد وی روز شنبه ۲۹ خرداد در زمان استحمام در بازداشتگاه با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد. با توجه به مدارک موجود و اعترافات صريح سعيد امامی وی هيچگونه راه فراری نداشت و اگر با اين اتهام ها به دادگاه ميرفت، حکم او اعدام بود. تاکنون ۲۳نفر به عنوان متهم در اين پرونده تحتتعقيب قرار گرفتهاند که بعد از تحقيقات لازم برخی با سپردن وثيقه آزاد شده اند."
يکم تير ۱۳۷۸ يونسی وزير اطلاعات گفت: " اگر چه خودکشی سعيد امامی برای کشف بيشتر اطلاعات اين پرونده ضربه بود ولی به مسير کلی بررسی و تحقيقات پرونده آسيبی وارد نکرده است. احتمال مسامحه مامور مراقبت از سعيد امامی قابل پيگيری است که در اين زمينه دستورهای لازم صادر شده است."
نيازی رييس سازمان قضايی نيروهای مسلح در همين ارتباط گفت: "اين شخص در موقع استحمام در يک لحظه از ماده ای که در حمام مورد استفاده دارد ميخورد. ماموران نيز بلافاصله متوجه ميشوند و او را بدون لحظه ای درنگ به بيمارستان منتقل ميکنند اما چهار روز تلاش بي وقفه پزشکان نتيجه نميدهد و سعيد امامی روز شنبه مي ميرد."
بعدها برخی از کارشناسان و نيز وکلای خانواده های فروهر مختاری و پوينده از جمله خانم شيرين عبادی پس از تحقيقات اعلام کردند که داروی نظافتی که در ايران مورد استفاده ی استحمام کنندگان قرار ميگيرد فاقد سم آرسنيک بوده و بنابراين مهلک نيست.
چهارم تير ۱۳۷۸ مراسم شب هفت سعيد امامی (اسلامي) در مسجد جامع ضرابخانه با حضور دوستان و بستگانش برگزار شد. در اين مراسم "حسينيان" (رئيس مرکز اسناد انقلاب اسلامي) و "زماني" حضور داشتند. حسينيان از سعيد امامی تجليل کرد و "زماني" ضمن بررسی بحث معاد به نکوهش افرادی پرداخت "که قلم هايشان مانند آر.پي.جي. هفت است". مداح اين مراسم نيز متنی را از روی نوشته ای قرائت کرد و در آن از مرگ سعيد امامی به عنوان "درگذشت مظلومانه و ناباورانه" ياد کرد.
روز هشتم تيرماه ۱۳۷۸ بيانيه هيئت دبيران موقت کانون نويسندگان ايران درباره خودکشی سعيد امامی و رسيدگی به پرونده قتلها به شرح زير منتشر شد:
به نام خداوند جان و خرد
پس از مدتها سکوت درباره ی پرونده ی قتلهای زنجيرهای از جمله قتل دو تن از فعالان کانون نويسندگان ايران محمد مختاری و محمد جعفر پوينده رياست سازمان قضايی نيروهای مسلح در يک مصاحبه با اعلام خبر" خودکشي" يکی از عاملان اين جنايات فجيع بر دامنه ی ابهامات ماجرا افزودند و در زمانی که مردم ايران در انتظار معرفی و مجازات عاملان و آمران اين قتلها بودند با مرگ مشکوک معاون سابق امنيتی وزارت اطلاعات با بن بست تازه ای روبرو شدند.
بيهيچ ترديد اين مرگ مشکوک نميتواند نقطه ی پايانی بر اين پرونده ملی باشد و مردم ايران را از پيگيری اين جنايات بازدارد.
ما نويسندگان وظيفه ی خود ميدانيم که در جهت اجرای قانون از مسئولان امر بخواهيم:
۱- همه حقايق مربوط به پرونده به اطلاع مردم ايران برسد.
۲- دادگاه رسيدگی به جنايات عاملان هرچه زودتر تشکيل گردد.
۳- مشروح جريان علنی محاکمات از صداوسيما پخش گردد.
۴- اوليای دم و وکلای آنان در جريان دقيق رسيدگی به پرونده ها قرار گيرند.
۵- علاوه بر عاملان مستقيم آمران و طراحان اين جنايتها به جامعه معرفی و محاکمه شوند.
روز پانزدهم تيرماه ۱۳۷۸ روزنامه سلام در ارتباط با طرح اصلاح قانون مطبوعات که مجلس پنجم در آستانه تصويب آن قرار داشت سندی را به چاپ رساند که ثابت ميکرد طراح اين طرح سعيد امامی بوده است. اين نامه نشان ميداد که سعيد امامی از ماهها پيش اين طرح را به وزير اطلاعات پيشنهاد کرده بود. در سرويس خبر روزنامه سلام در اين روز آمده است:
بنابه اطلاعات موثقی که دريافت شده سعيد اسلامی طی نامهای در تاريخ ۱۶/۷/۷۷ و به شماره ۲۸۱/خ/۴۱ که خطاب به مقام محترم وزارت و تحت عنوان "فضاسازی فرهنگي" ايجاد نظام فرهنگی کشور" نوشته پيشنهاد محدوديتهای فرهنگی و مطبوعاتی را داده است.
در اين نامه آمده است:
"همانطوری که مستحضريد فعاليت گسترده عناصری نظير گلشيری چهلتن دولت آبادی مختاري.... برای مطرح نمودن کانون و ايجاد وجهه و پشتيبانی جهانی برای آن مشکلات امنيتی را برای جمهوری اسلامی ايران و به خصوص وزارت به دنبال خواهد داشت.
وجود جريانات قانونی موازی و ايجاد کيس هايی در راستای به وجود آوردن انشعاب و ايجاد اختلاف در بين ايشان ميتواند از پيامدهای امنيتی موضوع بکاهد.
اصلاح قانون مطبوعات فعلی جوابگوی نياز کنونی و دسيسه های موجود نيست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتياز و مدير مسوول تعيين تکليف ميکند حال آن که ما در عرصه فرهنگی قشر وسيع نويسنده مترجم مولف گزارشگر شاعر و.... را داريم که تنها با برخورد انفرادی و قانونمند ممنوع القلم يا ممنوع النشر نمودن ميتوان از هجمه ايشان جلوگيری نمود. برای پاسخگويی به اين نياز پيشنهاد ميشود معاونت محترم ۹۳۲ پيشنويس طرح يا لايحهای نظير..... فرهنگی کشور را با همکاری سازمانهای ذيربط پيگيری نمايد تا از اين طريق در راستای قانونمند کردن حوزه های امنيتی اهرم لازم را داشته باشيم.
در اين طرح ميبايست مباحثی نظير حرف های بودن کار و کسب لازم برای آن ( به شرط داشتن صلاحيت نظير پزشکان و يا وکلا) که ميتوان به فرد مذکور کد نظام فرهنگی داد و او را به عنوان مترجم يا مولف شناخت. تشکيل دادگاهی صنفی (از نوع انتظامي) که به تخلفات حرفه ای اين افراد رسيدگی نموده و محکوميت لازم را صادر نمايد از اين طريق ميتوان تشکلهای خودی را تقويت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود.
اين نظام فرهنگی ميتواند حوزه های کتاب مطبوعات تئاتر سينما موسيقی و غيره را تحت پوشش خود بگيرد."
شانزدهم تير ۱۳۷۸ مجلس در جلسه ای با جوی سنگين طرح اصلاح قانون مطبوعات را تصويب کرد.
عصر همان روز پس از تصويب طرح مذبور روزنامه سلام با حکم دادگاه ويژه ی روحانيت به دليل درج نامه ی محرمانه سعيد امامی توقيف شد.
هفدهم تير ۱۳۷۸ شب هنگام تعدادی از دانشجويان ساکن کوی دانشگاه تهران (حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر) در اعتراض به تصويب طرح قانون اصلاح مطبوعات و توقيف روزنامه سلام دست به تظاهرات در خيابانهای اطراف کوی دانشگاه زدند.
هجدهم تير ۱۳۷۸ پس از ساعاتی که از نيمه شب گذشته بود در اولين ساعات هجدهم تير ماه( نيروی انتظامی به همراهی افراد "انصار حزب الله" به خوابگاه دانشجويان حمله کردند. در جريان اين حمله صدها نفر زخمی و مطابق آمار رسمی منتشره يک نفر از دانشجويان فارغ التحصيل به نام عزت الله ابراهيم نژاد کشته شده است. اين حمله موجب واکنش تند دانشجويان گرديد و دامنه ی اين درگيری به روزهای 21،20،19 و 22 تير در خيابانها کشيده شد.
به دلايلی که در زير ميآيد آيتالله علی خامنه ای رهبر حکومت جمهوری اسلامی مسوول مستقيم قتلهای زنجيرهای نويسندگان روشنفکران و مخالفان رژيم است:
۱- آيت الله خامنه ای و نهادها و مسئولان منصوب شده وی چه پيش از وقوع جنايات و چه پس از آن مبلغ خشونت و ترور دگرانديشان بوده اند. او بارها نويسندگان و روشنفکران منقد و مخالف را مزدوران دشمن، فاسد، خودفروخته و در مواردی چون قتل سعيدی سيرجانی "مرتد" خوانده است و بنابر اعتقادات وی و مسوولان تحت فرمان او سزای افراد "فاسد"، "مرتد" و "مزدوران دشمن" اعدام است.
۲- همه کسانی که به قتل رسيده اند از مخالفان و منقدان انحصار طلبی سياسی و خودکامگی علی خامنه ای بوده اند و همه نهادها و مامورانی که اين جنايات را انجام داده اند و يا از آن حمايت کرده اند، از طرفداران و منصوبان شخص آقای خامنه ای بوده اند.
۳- روزنامه هايی که خواستار پيگيری قتل های سياسی بوده اند، پس از سخنرانی علی خامنه ای عليه مطبوعات و به دستور او، همگی توقيف شده اند و روزنامه نگارانی که شجاعت دنبال کردن پرونده قتل ها را داشته اند، امروز يا در زندان اند و يا مجبور به سکوت شده اند.
۴- کسانی که از طرف افکار عمومی، خانواده قربانيان و وکلای آنها از متهمان ترور، خشونت و قتل های سياسی به حساب می آيند، همگی مورد حمايت مستقيم آقای خامنه ای قرار دارند و همچنان در مشاغل حساس حکومتی زير نظر وی مشغول به کارند. برای نمونه می توان از علی فلاحيان، مصباح يزدی، محسنی اژه ای، روح الله حسينيان، حسين شريعتمداری، احمد جنتی، سران انجمن موتلفه و سرداران ذوالقدر، نظری، الله کرم، نقدي..... نام برد.
۵- قوه قضائيه جمهوری اسلامی که مستقيما از شخص علی خامنه ای رهنمود می گيرد مانع اصلی پيگيری پرونده قتل های سياسی در ايران است و به جای قاتلان دنبال کنندگان پرونده اين جنايات را مورد تعقيب قرار داده است.
بنابه دلايل بالا، پيگيری پرونده قتل های سياسی در ايران در جمهوری اسلامی به رهبری علی خامنه ای ممکن نيست و اصرار بر آن دشمنی با نظام و شخص رهبر محسوب می شود. کمااينکه وکيل شجاع و پرتلاش خانواده قربانيان قتل های زنجيره ای ناصر زرافشان به همين اتهام هم اکنون در زندان است و جان وی نيز در مخاطره است. در آستانه چهارمين سالگرد قتل های زنجيره ای پائيز 77، برای خانواده قربانيان جنايات سياسی در ايران تنها راهی که باقی مانده مراجعه به مراجع بين المللی و دنبال کردن پرونده در يک دادگاه جهانی است.
Comment

Comment