Announcement

Collapse
No announcement yet.

Modernism

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #16

    5. انتقاد از معرفت‌شناسي‌

    پست‌مدرنيسم‌ اغلب‌ بر حسب‌ ديدگاه‌ انتقادي‌ نسبت‌ به ‌سرشت‌ انساني‌، تاريخ‌ و الهيات‌ و متافيزيك‌، قابل‌ تبيين‌ و تشخيص‌ مي‌باشد. برخي‌ از هواداران‌ و مفسران‌ مدرنيسم‌ بر اين‌ باورند كه‌ جنب?‌ صريحاً انتقادي ‌پست‌مدرنيسم‌، عنصر كليدي‌ اين‌ فلسفه‌ به‌ شمار مي‌رود. بر اساس‌ چنين‌ عنصري ‌است‌ كه‌ فلسف?‌ مزبور، همواره‌ نسبت‌ به‌ هر گونه‌ برداشت‌ ناشي‌ از مدرنيسم‌ به‌ نگاه ‌انتقادي‌ مي‌نگرد. در واقع‌ پست‌مدرن‌ ارزش‌ عمده‌اي‌ را براي‌ تفكر انتقادي‌ در نظر مي‌گيرد. بدين‌ترتيب‌، فرضيه‌هاي‌ بنيادي‌ كه‌ در ارتباط‌ با تماميت‌ و قطعيت‌، هم‌چنين‌ عليت‌ و جامعيت‌ برخي‌ از امور، مورد تأييد فلسفه‌ مدرنيسم‌ بوده‌اند از جانب‌ فلاسفه‌ پست‌مدرن‌، مردود دانسته‌ شده است‌. هنري‌ ژيد يكي‌ از مفسران ‌پست‌مدرنيسم‌، حتي‌ فراتر از اين‌، مدعي‌ شده‌ است‌ كه‌ بايد مقصد و منظور تعليم ‌و تربيت‌ را به‌ عنوان‌ نقطه‌ وفاق مدرنيسم‌ و پست‌مدرنيسم‌، مورد بازنگري‌ قرار دهيم‌.

    6. ارائه‌ جريان‌ فكري‌ تركيبي‌

    انديشه‌ها و ايده‌هاي‌ برگرفته‌ از پست‌مدرنيسم‌ نشان ‌مي‌دهد كه‌ فلسفه‌ پست‌مدرن،‌ تركيبي‌ از چندين‌ مكتب‌ و فلسفه‌ و نظريه‌ است‌ و يا مي‌تواند حاصل‌ گرايش‌هاي‌ فكري‌ متعددي‌ باشد. در اين‌ صورت‌، چنين‌ فلسفه‌اي‌ از مبنا و منشأ فلسفي‌ واحدي‌ برخوردار نيست‌. اين‌ خود نشان‌ مي‌دهد كه‌ چرا فلسفه ‌انتقادي‌ پست‌مدرن‌ بر ضرورت‌ از بين‌ بردن‌ مرزهاي‌ از پيش‌ تنظيم‌ شده‌ و يكنواخت ‌سنتي‌ در راستاي‌ اتخاذ خط‌مشي‌ چندگرايشي،‌ تأكيد مي‌ورزد. اصول‌ و ويژگي ‌پست‌مدرنيسم‌ به‌ آنچه‌ بيان‌ شد خلاصه نمي‌گردد، در عين‌ حال‌، مهم‌ترين‌ اصول‌ اين‌ فلسفه‌ ذكر شد و نيز به‌ اذعان‌ برخي‌، انديشمندان‌ نگرشي‌هاي‌ فوق، پست‌مدرنيسم‌ را دچار پارادوكس‌ و تناقص‌گويي‌ كرده‌ است‌. روتي‌، از نظريه‌پردازان‌ پست‌مدرنيسم‌، بر اين‌ باور اصرار مي‌ورزد كه‌ در عصر كنوني‌، ما انسان‌ها با فرهنگ‌ فرافلسفي‌ روبرو هستيم‌. روتي‌ در حالي‌ اين‌ انديشه‌ را ابراز مي‌دارد كه ‌پست‌مدرن‌ مي‌رود تا شكل‌ و ساخت‌ فلسفي‌ به‌ خود بگيرد. بدين‌ ترتيب‌، از جهت ‌فلسفي‌ يا فرافلسفي‌ بودن‌، تمايزي‌ بين‌ مدرنيسم‌ و پست‌مدرنيسم‌ باقي‌ نمي‌ماند. روتي‌ تصور مي‌كرد مي‌تواند با نظريه‌ فرافلسفي‌ خواندن‌ فرهنگ‌ مردم‌، روشنفكران ‌پست‌مدرن‌ را از قيد و بند فلسفه‌ و ايمان‌ فلسفي‌ و روبرو شدن‌ با سؤالات‌ به‌ ظاهر غيرقابل‌ پاسخي‌ كه‌ از جانب‌ باورهاي‌ فلسفي‌ برانگيخته‌ مي‌شود، بِرَهاند. در صورتي‌ كه‌ نگرش‌ روتي‌ يك‌ تصور واهي‌ بيش‌ نبود و چنين‌ نگرش‌هايي ‌پست‌مدرنيسم‌ را به‌ نوعي‌ سردرگمي‌ و تناقص‌گويي‌ مي‌كشاند، آن‌چنان ‌كه‌ راهي‌ براي‌ فرار از اين‌ تناقص‌گويي‌، جز به‌ انكار اصول‌ مزبور نمي‌ماند. پست‌مدرنيسم‌ در اين‌ صورت‌ هر چند به‌ ظاهر، برخلاف‌ آنچه‌ كه‌ نظريه‌پردازانش‌ مي‌پندارند، شكل‌ كليت‌نگر‌، ساختار ايدئولوژيك‌ و وضعيت‌ تعيّن‌يافته‌ به‌ خود مي‌گيرد و اين‌ درست‌ برعكس‌ چيزي‌ است‌ كه‌ معماران‌ پست‌مدرنيست‌ دنبال ‌مي‌كنند.

    نقدي كوتاه

    انديشه‌هاي‌ پست‌مدرنيسم‌، جنبه‌ ايده‌آليستي‌ بسيار قوي‌ دارند. برخي‌ نيز بر اين ‌باورند كه‌ بين‌ ظهور پست‌مدرنيسم‌ و رمانتيسم‌ قرن‌ 18 ارتباطي‌ وجود دارد. از اين‌رو، به‌ سختي‌ مي‌توان‌ زمينه‌ خاصي‌ را براي‌ تكوين‌ و تدوين‌ فلسلفه‌ پست‌مدرنيسم‌ در نظر گرفت‌. در انديشه‌ نظريه‌پردازان‌ پست‌مدرن‌، تمامي‌ پديده‌ها و زمينه‌ها مي‌تواند بستر مناسبي‌ براي‌ طرح‌ افكار پست‌مدرني‌ قرار گيرد. شايد به‌ اين‌دليل‌، پست‌مدرنيسم‌ مي‌رود تا آثار حضور خود را در تمام‌ زمينه‌هاي‌ فرهنگ‌، معماري‌، زيست‌شناسي‌، جغرافيا، تاريخ‌، حقوق و ادبيات‌ و سياست‌ و فلسفه ‌برجاي‌ گذارد. در هر صورت‌، معماران‌ فلسف?‌ پست‌مدرن‌ مايلند ايده‌هاي‌ فلسفي‌ و ايدئولوژيك‌ خود را در مواردي‌، همچون‌ اقتصاد، اخلاقيات‌ و متافيزيك‌، كلام‌، روش‌شناسي‌ و تعليم ‌و تربيت‌ و سيستم‌ ارتباطات‌ جاري‌ و ساري‌ ببينند. با وجود اين‌، هنوز نمي‌توان‌ يك‌ جهت‌ روشن‌ با اصول‌ و مواضع‌ تبيين‌يافته‌ از فلسفه‌ پست‌مدرن‌ ارائه‌ كرد؛ هر چند نظريات‌ فلسفي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ جديدي‌ تحت‌ عنوان‌ دوره‌ پست‌مدرن‌ مي‌باشد، مدعي‌ است‌ كه‌ مي‌تواند بسياري‌ از جوانب‌ حياتي‌ مردم‌ مغرب‌ زمين‌ را تحت‌ پوشش‌ ايدئولوژيك‌ و فلسفي‌ خود قرار دهد. در مجموع‌، خواه‌ پست‌مدرنيسم‌ را تداوم‌ مدرنيسم‌ و بخشي‌ از آن‌ بدانيم‌ و خواه‌ آن‌ را فلسفه‌اي‌ نو و متفاوت‌ از مدرنيسم‌ ارزيابي‌ كنيم‌، پست‌مدرنيسم‌ در مقايسه‌ با مدرنيسم‌ به‌ عنوان‌ انقلابي‌ در محتوا و تحولي‌ بر ديدگاه‌ و شيوه‌ تفكر و زندگي،‌ بر آن‌ است‌ تا سطوح‌ جامع‌تر و وسيع‌تري‌ از فرهنگ‌ را در معرض‌ پوشش‌ خود قرار دهد.

    پست‌مدرنيسم‌ و دين‌

    مطالعات‌ اديان‌ يكي‌ از گستره‌هاي‌ رايج‌ پست‌مدرنيسم‌ است‌. در مورد نگرش‌ پست‌مدرنيسم‌ و تأثيرات‌ آن‌ بر انديشه‌ ديني‌، سه‌ نظريه‌، وجود دارد.

    1. نظريه‌اي‌ كه‌ پست‌مدرنيسم‌ را به‌ منزله‌ مرگ‌ خدايان‌، نابودي‌ دين‌ و ارزش‌ها مي‌بيند؛

    2. نظريه‌اي‌ كه‌ اين‌ مكتب‌ را بازگشت‌ به‌ ايمان‌ و الزامات‌ ديني‌ مي‌داند؛

    3. در نظريه‌ سوم‌، چنين‌ فلسفه‌اي‌ بيانگر امكان‌ بازسازي‌ ايده‌هاي‌ مذهبي‌ فراموش‌شده،‌ فرض‌ مي‌شود. به‌ بيان‌ مفصل‌تر، يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ روشن‌ مدرنيسم‌ اين‌ بود كه ‌به‌ نام‌ تأمين‌ استقلال‌ انسان‌ و كشف‌ واقعيات‌ و توانايي‌ها، همچنين‌ در راستاي ‌تحقق‌ اميال‌ و آرزوهاي انساني‌، زبان‌ به‌ نقد دين‌ و اصول‌ و مباني‌ ديني‌ مي‌گشود. در مدرنيسم‌ مفاهيم‌ و مضامين‌ متعالي‌ و مقدس‌، معنايي ندارد؛ در حالي‌ كه‌ در پست‌مدرنيسم،‌ آموزه‌هاي ديني، كمي مورد توجه است‌. بنابر نظريه‌ غالبي‌ كه‌ وجود دارد، پست‌مدرنيسم‌ در تقابل‌ با مدرنيسم‌ و منتقد آن‌ به‌ شمار مي‌رود؛ پست‌مدرنيسم‌ در واقع‌ نوعي‌ واكنش‌ در برابر اومانيسم‌ مدرنيسم‌ است‌. اومانيسم‌ مذهب‌ و ارزش‌ها را از زندگي‌ انسان‌ طرد مي‌كند و به‌ اين‌ طريق‌ است‌ كه‌ بازگشت‌ تقدس‌ و معنويت‌ در انديشه‌ پست‌مدرن،‌ نمود پيدا مي‌كند. بعضي‌ از طرفداران‌ نظريه ‌پست‌مدرنيسم‌ در تبيين‌ اين‌ نظريه‌ مي‌گويند: استقلال‌ و ثبات‌ انسان‌ بر اين‌ بينش‌ مبتني‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ خود - self - موضوعي‌ است‌ كه‌ از مفهوم‌ خدا نشأت‌ گرفته‌ و بدون‌ ارتباط‌ با خدا، ثباتي‌ نخواهد داشت، همانگونه‌ كه‌ چنانچه‌ بي‌ارتباط‌ با اهداف‌ متعالي‌، باشد خود از بين‌ مي‌ر
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #17
      Thanx.


      Comment


      • #18
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #19
          تجربه دينى، مدرنيته و پست مدرنيسم
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #20
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #21

              پست مدرنيسم و تجربه دينى

              پست مدرنيستها تفسيرى سياقمند از انسان و عقل وى ارائه مى‏دهند. انسان موجودى نيست كه خود در مركز عالم ايستاده باشد و فرهنگ و زبان و ديگر امور را از آن خود ساخته باشد، بلكه انسان از آن فرهنگ و زبان است. هر انسانى در ميان محدوديتهاى فرهنگى و زبانى پيچيده شده است. تجارب انسانها هم اين محدوديتها را به همراه دارند.

              پست مدرنيستها در برداشت مدرنيته از عقل مناقشه كرده‏اند. آنها از نظريه شلايرماخر نيز فراتر رفته‏اند و عقل‏گرايى افراطى را در هيچ زمينه‏اى نمى‏پذيرند. در اين جا فقط به برخى از ادعاهاى پست مدرنيستها مى‏پردازيم كه با بحث ما ارتباط دارند:

              الف) هر تجربه‏اى بر تفاسير و نظريات قبلى مبتنى است

              مراد از اين مدعا اين است كه هيچ تجربه خام و عارى از پيش‏فرضهاى نظرى ما وجود ندارد; و هيچ تجربه‏اى وجود ندارد كه در قبال جهان‏بينيها و نظريات مختلف ساكت‏باشد، لذا گزارشهاى ما از تجاربمان نيز هميشه تابع باورها و نظريات پيشين ماست.

              گاهى اين اصل چنين بيان مى‏شود كه هيچ تجربه تفسير نشده‏اى وجود ندارد; و هر تجربه‏اى گرانبار از تفاسير ماست. تفاسير در متن تجارب ما دخيل‏اند، نه اين كه ابتدا تجربه‏اى خام و تفسير نشده داشته باشيم و سپس تفاسير را بر آن بار نماييم.

              ب) هيچ مبناى مطمئنى براى معرفت وجود ندارد

              اين ادعا از ادعاى اول به دست مى‏آيد. اگر هر تجربه‏اى بر تفسير مبتنى است، هيچ نقطه شروع خنثايى وجود ندارد كه بناى معرفت را بر آن استوار سازيم. معرفتى كه ما داريم، بر گزارشهاى مستقيم ما از تجاربمان مبتنى است، ولى در تجارب ما تفاسيرمان نيز دخيل‏اند; و در حقيقت گزارشهاى ما ريشه در تفاسير و نظرياتى دارند كه از پيش پذيرفته‏ايم.

              تفاسير و نظريات ما از خطا مصون نيستند، لذا معارفى هم كه بر آنها مبتنى شده‏اند، قابل اطمينان نيستند.

              ج) هر زبانى چشم‏اندازى خاص دارد و بشرى است

              بنا به اين ادعا، هيچ زبانى نمى‏تواند همه واقعيت را وصف كند و از آن گزارش دهد. زبانها چشم‏اندازها و منظرهاى خاص بشرى‏اند كه انسانها نمى‏توانند اين چشم‏اندازها را پشت‏سر نهاده و فارغ از آنها به واقعيت‏بنگرند.

              ادعاى سوم بر تمايز ميان واقعيت از چشم‏انداز بشرى و واقعيت فى نفسه (فراتر از چشم‏اندازهاى بشرى) متكى است. زبانها به تفكرات شكل مى‏دهند و چشم‏انداز خاصى را فراهم مى‏آورند. (14)

              همان گونه كه تجربه مستقل از باورها و مفاهيم وجود ندارد و هر تجربه‏اى بر باورها و مفاهيم مبتنى است، زبان نيز در متن تجارب و احساسات ما دخيل است. تجارب و احساسات خنثا در قبال زبان وجود ندارد، لذا تجارب چشم اندازهايى از واقعيت‏اند.

              پيامد مستقيم اين ادعا اين است كه گوهر دين نمى‏تواند از باورها و اعمال دين مستقل باشد. باورهاى دينى بر تجارب دينى مقدم‏اند; گرچه برخى از باورها از تجارب متاخرند. تجارب دينى در بستر باورها و اعمال دينى متولد مى‏شوند و رنگ اين باورها و اعمال را به خود مى‏گيرند. زبان هم امرى متفرع بر تجارب دينى نيست، بلكه زبان جزو تفاسير تجربه است كه در متن تجربه دخيل‏اند. در حقيقت ادعاهاى پست مدرنيستها به ضرر شلاير ماخر و همفكرانش تمام مى‏شود.

              اما ادعاهاى مذكور در نظر برخى آسيب جدى به رويه معرفت‏شناختى بحث تجربه دينى مى‏رساند. بنابر ادعاى نخست، تجارب بر تفاسير و باورهاى سابق ما مبتنى هستند، لذا اين تجارب توجيهى براى باورهاى دينى نخواهند بود. بنا بر ادعاى دوم، كل نظريه مبناگروى در هم مى‏ريزد، زيرا هيچ مبناى مطمئنى براى معرفت وجود ندارد.

              براى اين كه نشان دهيم ادعاهاى پست مدرنيستها ناتمام است، بايد به نظريات مختلفى كه درباره تجربه دينى وجود دارد، اشاره كنيم:

              1. نگرش واقع گرايانه ( Realist طرفداران اين نگرش برآن‏اند كه همه تجارب دينى مادامى كه دليلى بر خلاف آنها نباشد، واقعى و عينى هستند. سوينبرن (Richard Swinburne) جزو اين دسته از فلاسفه است. سوينبرن به پيش‏فرض مهم متعارف در تجارب دينى متوسل مى‏شود، ومى‏گويد: چنان كه در دادگاه، شاهد بايد مورد اطمينان واقع گردد - مادامى كه دليلى بر خلاف او نباشد - تجارب دينى هم مادامى كه دليلى بر خلاف آنها نباشد بايد معتبر و عينى درنظر گرفته‏شوند. بسيارى از مردم اظهار مى‏كنند كه شخصا حضور خدا را تجربه كرده‏اند. در چنين مواردى شكى در عينيت اين تجارب وجود ندارد، و مردم هم در قبال اين تجارب واكنش نشان‏مى‏دهند.

              2. نگرش نيمه واقع گرايانه Semi-realist) عده‏اى از فلاسفه كه تحت نفوذ ايده‏آليسم آلمانى از كانت تا هگل - و نيز افكار جامعه‏شناس مشهور، اميل دوركيم - بوده‏اند، اين نكته را مسلم انگاشته‏اند كه افكار و باورها به تجارب دينى شكل مى‏دهند. دين در هر فرهنگى واژگان خود را از آن فرهنگ عاريه مى‏گيرد. تجارب دينى هم در اين فرهنگها رخ مى‏دهند و شكل اين فرهنگها را به خود مى‏گيرند. واقع گرايان به تاثير عوامل اجتماعى و فرهنگى بر تجارب دينى توجه نداشتند، اما نيمه واقع‏گرايان به اين عوامل توجه مى‏كنند.

              3. نگرش طبيعت گرايانه Naturalist) اين نگرش مجموعه‏اى از نظريات را شامل مى‏شود. در گونه‏اى از اين نگرش، طبيعت مادى در تجارب به جاى خدا و يا امر متعالى مى‏نشيند; مثلا فرد در تجربه به جاى اين كه با خدا ارتباط برقرار كند، با طبيعت‏به گفت و گو مى‏پردازد. در گونه ديگرى از طبيعت‏گرايى، به طبيعت انسان توجه مى‏شود; و تجارب دينى، انعكاس عوامل درونى انسان، مانند عقده‏ها، به شمار مى‏آيند; و يا اين كه تفسيرى مبتنى بر جنسيت انسان از تجارب دينى ارائه مى‏شود. طبيعت گرايان، بر خلاف پست مدرنيستها، تفسيرى نمادين از تجارب دينى ارائه مى‏دهند، و اين تجارب را نمادهايى از طبيعت و يا سرشت‏بشرى مى‏دانند. (15)

              پس از طرح اين نگرشها، پرسش اين است: آيا همچنان كه پست مدرنيستها ادعا مى‏كنند، تاثير عوامل فرهنگى و اجتماعى و زبان در تجارب دينى، آنها را بى اعتبار مى‏سازد؟ پاسخ نيمه واقع گرايان به اين پرسش منفى است. به نظر آنها در تمام تجارب دينى هسته شهودى حقيقى‏اى هست‏به شكل ريك فرهنگ تجلى مى‏كند. گونه‏اى از اين پاسخ را جان هيك در كتاب تفسيرى از دين مطرح كرده است. هيك ميان حق فى نفسه (The Real initself) و حقى كه در خلال تجارب انسانى ظهور مى‏كند، فرق مى‏گذارد. حق فى نفسه از دسترس بشر دور است و در چنگال هيچ تجربه‏اى گرفتار نمى‏شود. اما حق جنبه‏هاى مختلفى در تجارب انسانها مى‏يابد: گاهى جنبه شخصى دارد و به صورت شخص ظهور مى‏كند. در اديان ابراهيمى حق چنين ظهورى دارد; گاهى هم به صورت مطلق و غير شخصى تجلى مى‏كند. حق در برخى از اديان آسياى شرقى، مانند تائوليزم، چنين ظهورى دارد. (16)

              تقرير نيمه واقع گرايانه هيك با اين مشكل مواجه است كه پيروان اديان يا واقعا به خدا و يا امر متعالى (حق) معرفت دارند و يا ندارند. اگر حق در محدوديتهاى فرهنگى و زبانى براى پيروان اديان متجلى مى‏شود و آنها با مفاهيم متعلق به فرهنگهاى خود به حق مى‏رسند، آيا به حق و امر متعالى معرفت دارند؟ اگر هيچ معرفتى به حق و امر متعالى ندارند و كور محض هستند، اين خلاف تعاليم و باورهاى تمام اديان است; و به تعطيل عقول از فهم امر متعالى مى‏انجامد. ولى اگر ما و ديگر پيروان اديان معرفتى داريم، اين امر با محدوديتهاى فرهنگى و زبانى انسانها چگونه قابل جمع است؟ چاره‏اى جز اين نيست كه دست كم بخشى از مفاهيم و باورهاى متعلق به فرهنگها از واقعيت‏برخوردار باشند و حقايقى درباره امر متعالى را نشان دهند. گونه‏هاى ديگرى از تقرير نيمه واقع گرايانه از تجارب دينى مى‏كوشند كه اعتبار برخى از تجارب دينى را، على رغم تاثير عوامل فرهنگى و اجتماعى، نشان دهند. برخى از معرفت‏شناسان هم تقريرهاى ديگرى از مبناگرايى ارائه مى‏دهند، و درصدد تلفيق نيمه واقع‏گرايى با تقريرهاى نوين از مبناگرايى هستند. (17)

              پى‏نوشتها:
              1. Cupitt Don, Mysieism after Modernity, P.12, 1988, Blackwel.
              2. View From Nowhere.
              3. Luntley Michael, Reason, truth and Self, PP.10 - 11, 1995, Routledge.
              4. Proudfoot Wayne Religous Experience, 1985,University of California.
              5. Schleinmacher ririch, On religion, 1985, Newyork.
              6. Mysticism after modernity , P.21.
              7. Otto Rudolf, The idea of The Holy, trans. by John Harway, 1950, Newyork.
              8. Mysticism after Modernity, P.23.
              9. Ibid, P.23.
              10. Kaufmann Walter, Gritique of religion and philosophy, P.322, 1985, princetonuni versitypress.
              11. Mysticism and philasophical analysis, ed. steven Katz, PP.32- 37, Oxford, Newyork, 1978.
              12. Dancy Johnathan, An introduction to contemporary Epitemology, PP.43 - 65, BasilBlack Well.
              13.Alston William P. , Perceiving Gool,1991, cornell university.
              .17 - 15. 14. Reason, truth and Sel, PP
              15. Mysticism after Mordernity, PP.36 -43.
              16. Hick John, An interpretation of religion, 1989, Vale university press.
              17. Yandel Keith, The Epistemology of religious experience, 1993, Cambridge, Newyork; Davis Caroline Franks, The Evidential force of religious experience, 1989 Newyork
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #22
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #23
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #24
                    ج) علل جهانى شدن

                    جهانى شدن از چهار علل ناشى مي شود: 1. گسترش عقل گرايى به عنوان چارچوب دانش غالب، 2. برخى چرخش ها در تحول سرمايه داري، 3. نوآورى تكنولوژيكى در ارتباطات و داده پردازي، 4. تشكيل چارچوب هاى نظارتى توانمند.([10])

                    جهانى شدن به عنوان فرآيندى ساختارمند ظاهر شده است; يعنى جهانى شدن مستلزم رابطه ى متقابل نيروهاى ساختارى و ابتكار عمل نيروهاى تأثيرگذار بوده است. از اين ديدگاه، جهانى شدن، از رابطه ى متقابل محرك هاى ساختارى و تصميمات عامل ناشى شده است. نيروهاى ساختارى مرتبط با عقل گرايى و سرمايه دارى چند صد سال قبل به ايجاد امكانات و فرصت هايى براى جهانى شدن اقدام كرده اند. بازرگانان، مخترعان و دانشمندان براساس اين امكانات اقدام كردند و در نتيجه نخستين فضاهاى فرا جهانى را گشودند. در ميان اين ابتكارهاى عاملان، تعدادى از نوآوري هاى تكنولوژيكى و اقدامات نظارتى از اهميت سرنوشت سازى برخوردار بودند. اين گام ها همراه با تحولات ديگر در عقل گرايى و سرمايه داري. در اواسط قرن 20، پويايى هايى را براى گسترش عمده ى فوق قملروگرايى فراهم آورده اند. طى دهه هاى بعدى پيشرفت هاى تكنولوژيكى بيشتر شوند و قوانين زمينه ساز، جهانى شدن پرشتاب كردند.([11])


                    عقل گرايي

                    عقل گرايي، پيكربندى كل دانش است كه تفكر جهانى و از آن طريق، روند وسيع تر جهانى شدن را گسترش داده است. اين چارچوب دانش چهار ويژگى اصلى متمايز دارد. نخست اينكه; عقل گرايى جنبه ى سكولار دارد; يعنى واقعيت را بر حسب دنياى فيزيكى تعريف مي كند. دوم; عقل گرايى جنبه ى انسان مدارانه دارد; يعنى واقعيت را عمدتاً بر حسب علايق و فعاليت هاى انسان قرار مي دهد. سوم; عقل گرايى مشخصه ى دانشمند را دارد; يعنى معتقد است كه پديده ها را مي توان بر حسب واقعيات مسلم قابل كشف، به وسيله ى كاربرد دقيق روش هاى پژوهش عينى درك كرد. چهارم; عقل گرايي، جنبه ى ابزارى دارد; يعنى بينش هايى را داراى بيشترين ارزش مي داند. كه به مردم امكان مي دهند تا مشكلات را بلافاصله حل كنند.


                    عقل گرايى مانند هر ساختار اجتماعي، پديده اى تاريخى است كه در زمان و مكان هاى خاص، تحت شرايط ويژه اى ظاهر شده است. در واقع مي توان مواردى از تفكر سكولار، انسان مدارانه، علمي، ابزارى را در دوران هاى گوناگون باستان پيدا كرد. با اين وجود، ساختار اجتماعى عقل گرا ـ يعنى ساختارى كه به طور نظام مند ساير شكل هاى دانش را كنار مي زند ـ مشخصه ى تاريخ نوين است.

                    تفكر عقل گرا به شيوه هاى مختلف موجب ترغيب رشد تصور جهانى و فعاليت هاى فوق قلمرو مادى گوناگون كه تفكر جهانى عامل مروج آن بوده، شده است.([12])


                    ـ سرمايه داري

                    سرمايه دارى جهانى شدن را تا جايى تقويت كرده است كه عوامل موجود در فضاى فوق قلمرو مادى فرصت هاى عمده ى زيادى را براى انباشت مازاد فراهم مي كند. انباشت مازاد، انگيزه هاى نيرومند مادى را براى ظهور فوق قلمروگرايى فراهم كرده است، يعنى سرمايده دارى به هيچ وجه به خودى خود، جهانى شدن را پديده نياورده است. اين نوع ساختار توليد، به وجود ساختار دانش عقل گرا بستگى دارد كه موجب نگرش سكولار، انسان مدارانه و ابزارى مي شود و سرمايه دارى از طريق آن عمل مي كند به علاوه عاملان گوناگون مي بايست نوآوري هاى تكنولوژيكى و چارچوب هاى نظارتى را فراهم كنند كه انباشت مازاد فوق قلمروى ميسر كرده است. البته بايد متذكر شويم كه چهار علت اصلى جهانى شدن متقابلا به هم وابسته اند و ورى يكديگر تأثير مي گذارند.([13])

                    ـ نواوري هاى تكنولوژيكي

                    نواوري هاى تكنولوژيكي، تا كنون بخش بزرگى از زيربناى جهانى شدن را فراهم كرده است. آينده، نويد پيشرفت بيشترى را مي دهد كه امكانات روابط فوق قلمروى را چندين برابر افزايش خواهد داد. براى مثال راديوهاى ديجيتالى كه از طريق ماهواره ها امواج را دريافت مي كنند، امكانات جديدى براى پخش برنامه هاى برون مرزى كم هزينه و با ظرفيت بالا فراهم خواهند كرد. بدون ترديد روند تغييرات تكنولوژيكى به عنوان نيروى تقويت كننده ى فرا روندگى جغرافياى قلمروگرا ادامه خواهد يافت.


                    ـ قوانين و مقررات

                    قوانين و مقررات به چهار شيوه اصلي، جهانى شدن را تقويت كرده اند: استاندارد كردن روش هاى اجرايى و فني; آزادسازى جابه جايى برون مرزى پول; سرمايه گذراي ها، كالاها و خدمات تضمين هاى حقوق مالكيت براى سرمايه ى جهاني; و قانونى شدن سازمان ها و فعاليت هاى جهاني. تشكيل اين زيربناى قانونى تنها عامل جهانى شدن نبوده است. برعكس، ساير نيروها و عوامل، سياست گذاران را براى فراهم آوردن اين امكانات به شدّت تحت فشار قرار داده اند. با اين وجود، فوق قلمروگرايى بدون وجود چارچوب هاى نظارتى و حمايتى نتونست گسترش پيدا كند.([14]

                    د) نتيجه گيري

                    به نظر مي رسد كه جهانى سازي، برآيندى غير ارادى از يك سرى طرح هاى ارادى و از پيش تعيين شده است كه برخى آثار آن در هر بعد از ابتداى تاريخ شناخته شده ى بشر وجود داشته و از همان زمان نيز تأثيرات آن رو به فزونى بوده است. امّا تا اواسط هزاره ى دوم، توسعه ى اين ابعاد، پيوسته و منظم نبوده است. در اواخر اين هزاره به ويژه در اوايل قرن بيستم است كه تأثيرات، پيوسته و منظم شده و در اواسط قرن بيستم هم يك شتاب ناگهانى پيدا كرده كه با نوگرايى و توسعه ى سرمايه دارى هم زمان شده است. هم چنين به نظر مي رسد كه با سقوط بلوك كمونيست و تكميل پيوستگى آن به اردوگاه سرمايه دارى پديده ى جهانى شدن با فرآيندهاى اجتماعى ديگرى نظير فرا صنعتى شدن و فرا نوگرايى نيز شتاب بيش از پيش به خود بگيرد.


                    پيامدهاى جهانى سازى مختلف و متفاوت است و تنها در يك معادله ى قدرت است كه مي توان مزايا و معايب يا نفع و ضرر اجتماعى آن را براى جوامع، دولت ها، سازمان ها، ارزش ها و افراد انسانى تخمين زد و ارزيابى كرد.([15])

                    به هر حال از ديد ما تحليل جهانى شدن تنها از زاويه ى رشد و تسلط اقتصاد بازار در جهان، نگاهى يك جانبه و پاسخ گوى ضرورت ها و نيازهاى جهانى غربى است. حال آنكه جهان غير غربى و نيز شرق (ايران)، غرب را تنها در اقتصاد خلاصه نمي بيند و در طول حيات خود تنها محمل اقتصاد، غرب نبوده است.


                    براى آنكه از سوى شرق به تحليل جهانى شدن بپردازيم، بايد از زاويه ى آنچه بر سر شرق آمد. به پديده ى جهانى شدن بنگريم. اين، كارى ساده نيست.

                    اگر از اين زاويه، يعنى از زاويه ى جايگاه و منافع شرقى به پديده ى جهانى شدن نظر اندازيم، مقدمتاً در مي يابيم كه نه مي توان رابطه ى غرب و شرق را به حدود 20 سال اخير محدود كرد، و نه بايد احساس، خصوصاً نتايج آن را در اقتصاد خلاصه نمود.


                    چرا كه بهره بردارى اقتصادى فراوان، مستقيم و استثنائى كه غرب در 20 سال اخير از جهانى شدن كسب كرد. اساساً يك سويه بوده جهان شرق و جوامع آن اساساً از ثمرات پديده ى جهانى شدن به گونه اى ديگر، به گونه اى كاملا متفاوت استفاده كردند. منطق استفاده از جهانى شدن از سوى شرقيان و غربيان متفاوت است و توجه ما هم به اين نكته اساسى است.

                    مركز توجه ما جهانى شدن اقتصاد نيست، بلكه جهانى شدن مدرنيته است. اين پديده اى است كه كليت جهان غير غربى و خصوصاً شرق و ايران را دست خوش حادثه اى تاريخى كرده است. حادثه اى برگشت ناپذير است!([16])
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #25
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #26
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #27
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #28
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #29
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #30
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X