5. انتقاد از معرفتشناسي
پستمدرنيسم اغلب بر حسب ديدگاه انتقادي نسبت به سرشت انساني، تاريخ و الهيات و متافيزيك، قابل تبيين و تشخيص ميباشد. برخي از هواداران و مفسران مدرنيسم بر اين باورند كه جنب? صريحاً انتقادي پستمدرنيسم، عنصر كليدي اين فلسفه به شمار ميرود. بر اساس چنين عنصري است كه فلسف? مزبور، همواره نسبت به هر گونه برداشت ناشي از مدرنيسم به نگاه انتقادي مينگرد. در واقع پستمدرن ارزش عمدهاي را براي تفكر انتقادي در نظر ميگيرد. بدينترتيب، فرضيههاي بنيادي كه در ارتباط با تماميت و قطعيت، همچنين عليت و جامعيت برخي از امور، مورد تأييد فلسفه مدرنيسم بودهاند از جانب فلاسفه پستمدرن، مردود دانسته شده است. هنري ژيد يكي از مفسران پستمدرنيسم، حتي فراتر از اين، مدعي شده است كه بايد مقصد و منظور تعليم و تربيت را به عنوان نقطه وفاق مدرنيسم و پستمدرنيسم، مورد بازنگري قرار دهيم.
6. ارائه جريان فكري تركيبي
انديشهها و ايدههاي برگرفته از پستمدرنيسم نشان ميدهد كه فلسفه پستمدرن، تركيبي از چندين مكتب و فلسفه و نظريه است و يا ميتواند حاصل گرايشهاي فكري متعددي باشد. در اين صورت، چنين فلسفهاي از مبنا و منشأ فلسفي واحدي برخوردار نيست. اين خود نشان ميدهد كه چرا فلسفه انتقادي پستمدرن بر ضرورت از بين بردن مرزهاي از پيش تنظيم شده و يكنواخت سنتي در راستاي اتخاذ خطمشي چندگرايشي، تأكيد ميورزد. اصول و ويژگي پستمدرنيسم به آنچه بيان شد خلاصه نميگردد، در عين حال، مهمترين اصول اين فلسفه ذكر شد و نيز به اذعان برخي، انديشمندان نگرشيهاي فوق، پستمدرنيسم را دچار پارادوكس و تناقصگويي كرده است. روتي، از نظريهپردازان پستمدرنيسم، بر اين باور اصرار ميورزد كه در عصر كنوني، ما انسانها با فرهنگ فرافلسفي روبرو هستيم. روتي در حالي اين انديشه را ابراز ميدارد كه پستمدرن ميرود تا شكل و ساخت فلسفي به خود بگيرد. بدين ترتيب، از جهت فلسفي يا فرافلسفي بودن، تمايزي بين مدرنيسم و پستمدرنيسم باقي نميماند. روتي تصور ميكرد ميتواند با نظريه فرافلسفي خواندن فرهنگ مردم، روشنفكران پستمدرن را از قيد و بند فلسفه و ايمان فلسفي و روبرو شدن با سؤالات به ظاهر غيرقابل پاسخي كه از جانب باورهاي فلسفي برانگيخته ميشود، بِرَهاند. در صورتي كه نگرش روتي يك تصور واهي بيش نبود و چنين نگرشهايي پستمدرنيسم را به نوعي سردرگمي و تناقصگويي ميكشاند، آنچنان كه راهي براي فرار از اين تناقصگويي، جز به انكار اصول مزبور نميماند. پستمدرنيسم در اين صورت هر چند به ظاهر، برخلاف آنچه كه نظريهپردازانش ميپندارند، شكل كليتنگر، ساختار ايدئولوژيك و وضعيت تعيّنيافته به خود ميگيرد و اين درست برعكس چيزي است كه معماران پستمدرنيست دنبال ميكنند.
نقدي كوتاه
انديشههاي پستمدرنيسم، جنبه ايدهآليستي بسيار قوي دارند. برخي نيز بر اين باورند كه بين ظهور پستمدرنيسم و رمانتيسم قرن 18 ارتباطي وجود دارد. از اينرو، به سختي ميتوان زمينه خاصي را براي تكوين و تدوين فلسلفه پستمدرنيسم در نظر گرفت. در انديشه نظريهپردازان پستمدرن، تمامي پديدهها و زمينهها ميتواند بستر مناسبي براي طرح افكار پستمدرني قرار گيرد. شايد به ايندليل، پستمدرنيسم ميرود تا آثار حضور خود را در تمام زمينههاي فرهنگ، معماري، زيستشناسي، جغرافيا، تاريخ، حقوق و ادبيات و سياست و فلسفه برجاي گذارد. در هر صورت، معماران فلسف? پستمدرن مايلند ايدههاي فلسفي و ايدئولوژيك خود را در مواردي، همچون اقتصاد، اخلاقيات و متافيزيك، كلام، روششناسي و تعليم و تربيت و سيستم ارتباطات جاري و ساري ببينند. با وجود اين، هنوز نميتوان يك جهت روشن با اصول و مواضع تبيينيافته از فلسفه پستمدرن ارائه كرد؛ هر چند نظريات فلسفي كه مربوط به دوره جديدي تحت عنوان دوره پستمدرن ميباشد، مدعي است كه ميتواند بسياري از جوانب حياتي مردم مغرب زمين را تحت پوشش ايدئولوژيك و فلسفي خود قرار دهد. در مجموع، خواه پستمدرنيسم را تداوم مدرنيسم و بخشي از آن بدانيم و خواه آن را فلسفهاي نو و متفاوت از مدرنيسم ارزيابي كنيم، پستمدرنيسم در مقايسه با مدرنيسم به عنوان انقلابي در محتوا و تحولي بر ديدگاه و شيوه تفكر و زندگي، بر آن است تا سطوح جامعتر و وسيعتري از فرهنگ را در معرض پوشش خود قرار دهد.
پستمدرنيسم و دين
مطالعات اديان يكي از گسترههاي رايج پستمدرنيسم است. در مورد نگرش پستمدرنيسم و تأثيرات آن بر انديشه ديني، سه نظريه، وجود دارد.
1. نظريهاي كه پستمدرنيسم را به منزله مرگ خدايان، نابودي دين و ارزشها ميبيند؛
2. نظريهاي كه اين مكتب را بازگشت به ايمان و الزامات ديني ميداند؛
3. در نظريه سوم، چنين فلسفهاي بيانگر امكان بازسازي ايدههاي مذهبي فراموششده، فرض ميشود. به بيان مفصلتر، يكي از ويژگيهاي روشن مدرنيسم اين بود كه به نام تأمين استقلال انسان و كشف واقعيات و تواناييها، همچنين در راستاي تحقق اميال و آرزوهاي انساني، زبان به نقد دين و اصول و مباني ديني ميگشود. در مدرنيسم مفاهيم و مضامين متعالي و مقدس، معنايي ندارد؛ در حالي كه در پستمدرنيسم، آموزههاي ديني، كمي مورد توجه است. بنابر نظريه غالبي كه وجود دارد، پستمدرنيسم در تقابل با مدرنيسم و منتقد آن به شمار ميرود؛ پستمدرنيسم در واقع نوعي واكنش در برابر اومانيسم مدرنيسم است. اومانيسم مذهب و ارزشها را از زندگي انسان طرد ميكند و به اين طريق است كه بازگشت تقدس و معنويت در انديشه پستمدرن، نمود پيدا ميكند. بعضي از طرفداران نظريه پستمدرنيسم در تبيين اين نظريه ميگويند: استقلال و ثبات انسان بر اين بينش مبتني است كه مفهوم خود - self - موضوعي است كه از مفهوم خدا نشأت گرفته و بدون ارتباط با خدا، ثباتي نخواهد داشت، همانگونه كه چنانچه بيارتباط با اهداف متعالي، باشد خود از بين مير




Comment