به این شعر او توجه کنید:
" و من تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب ها را می کشد در خویش
تا تمام دشت ها را بارور سازد."
در بسیاری از اساطیر و آیین های قدیمی، به صورتی نمادین، شاهد ازدواج مقدس زمین مادر با آسمان روحانی پدر هستیم، که بیانگر وحدت دو ساحت از هستی است، دو قطب دنیای درونی : پیوند نیروهای سحر آمیز ناخودآگاه ( جهان شعر جادو و عشق و بصیرت درونی و شعور زنانه) با شعور روشن آفتاب و نور و لوگوس.
چرا در میان شاعران و نویسندگان فروغ را برای چنین بررسی انتخاب کردید؟ فروغ عاصی با گلی ترقی آرام (البته هر دو در آثارشان) چه نسبتی با هم دارند؟
می پرسید: من آرام (در قصه هایم) چه رابطه ای با فروغ عاصی دارم (عاصی در شعرهایش)؟
فکر می کنم اگر تعصب اخلاقی و قضاوت های حقیر را کنار بگذاریم، اگر بتوانیم از دریچه های شعور ذاتی خود را بازگو کنیم، اگر بتوانیم از احکام پوسیده خاله جان های فضول و عموجان های متظاهر، فاصله بگیریم، می توانیم معنی عصیان و "رسوایی" فروغ را درک کنیم.
زندگی فروغ و شعرش از هم جدا نیستند. عصیان او، عصیان من و شما، علیه زشتی و دروغ است. من این عصیان را در وجود خودم حس می کنم و آن را – به صورتی آرام – در قصه هایم بیان می کنم. در اولین قصه ام "من هم چه گوارا هستم" این عصیان و واکنش را می بینیم و در دیگر قصه هایم. آن چه که من در فروغ عاصی می ستایم، صداقت و راستگویی اوست که نظیرش در ادبیات ما کم است.
فکر می کنم بعد از پنج سوال بد نباشد سراغی از دو رمان بگیریم که سال هاست حرفش زده می شود و به انتظار مخاطبان پایان داده نمی شود. سرانجام بازگشت و دردسرهای غریب آقای الف کی منتشر خواهد شد؟ فکر می کنم این قدر فاصله افتاده است که نام رمان دوم هم به روایت های مختلف در سایت ها و منابع درج شده است.
آقای الف!! و حالا رمان بازگشت و خانم آزاده درخشان. می پرسید کی منتشر خواهند شد؟ نمی دانم. آقای الف عزیز که پیر شده و به زودی خواهد مرد. سی سال از آشنایی من با او می گذرد. هر روز به خودم می گویم که باید عجله کنم و نمی کنم. انگار می ترسم که با تمام کردن الف، خودم هم تمام شوم. این یکی از فرضیات است. یک جور بیماری است. ترس از تمام کردن یک رمان، یک سرنوشت، یک کار خطیر. این هم از فرضیات است. فعلا حرفش را نزنیم.
باشد حرفش را نمی زنیم، از کتاب های چاپ شده تان حرف می زنیم. به نظر می رسد که در سال های اخیر در ایران نسل جوان اقبال بیشتری به آثار شما نشان می دهند و شما را دوباره کشف کرده اند. کافی است در یکی از موتور های جستجو نام شما را بنویسیم و از سایت ها و وبلاگ هایی سر در بیاوریم که خوانندگان آثار شما که اغلب جوان اند در ستایش آثار شما چیزی نوشته باشند. این کشف دوباره چه علتی می تواند داشته باشد؟
- من مخلص نسل جوان هستم و خوشحالم از این که نسل جوان – بنا به گفته شما- کارهایم را دوست دارد. شاید برای این که این نسل از تکرار نوشته های سیاسی – اجتماعی – روستایی خسته شده، به خصوص از چپ زدگی و آه و ناله های آبکی.
اتفاقا شما از معدود نویسندگانی بودید که در فضای سیاست زده و روستا زده ادبیات ایران، داستان های غیرسیاسی و شهری نوشتید و از رویاها و نوستالژی های طبقه ای نوشتید که در آثار داستانی آن سال های ایرانیان اغلب نقش های منفی را بر عهده داشتند. رویکردی که از آن سال ها تا این سال ها ادامه داشته است. آیا غیر متعارف نوشتن یک انتخاب آگاهانه بود برایتان یا امری اتفاقی؟
نوشته های من بیانگر تجربه های فردی من است. من در شهر – شهرتهران- متولد شده ام، در خانواده ای – به خصوص مادر- مترقی و متجدد. در تهران بزرگ شده ام. در آمریکا تحصیل کرده ام و در حال حاضر ۲۸ سال است که مقیم فرانسه هستم.
در نتیجه، زندگی ام و تجربه هایم، حاصل زندگی مدرن و زندگی شهری است. من از طبقه اجتماعی حرف می زنم که آن را می شناسم. نه آن را ستایش می کنم و نه با عقده و جهل زدگی آن را تحقیر می کنم. من از زندگی در روستا و دردهای کارگران و ساواک و شکنجه و زندان چه می دانم که درباره آن بنویسم؟ اهمیت آن را نفی نمی کنم. اما صحبت و نوشتن درباره آن را می گذارم به عهده دیگران.
من از طبقه اجتماعی حرف می زنم که آن را می شناسم. نه آن را ستایش می کنم و نه با عقده و جهل زدگی آن را تحقیر می کنم. من از زندگی در روستا و دردهای کارگران و ساواک و شکنجه و زندان چه می دانم که درباره آن بنویسم؟
دیگرانی هم بوده اند که از تهران نوشته اند، اما تفاوت کار شما با دیگران این است که درآثار شما تهران با شناسنامه تهران حضور دارد و مثلا نمی شود تهران را حذف کرد و به جایش اصفهان یا پاریس را نوشت، در حالی که در آثار اغلب نویسندگان ایران، جغرافیا چندان اهمیتی ندارد.
- گفتم که من در تهران متولد شده ام. در شانزده سالگی آن را ترک کردم و دوباره برگشتم. در تهران ازدواج کردم. صاحب فرزند شدم. و باز بارم را بستم و راهی غرب شدم. در این ۲۸ سال، از اول انقلاب تا کنون، زندگی ام بلیتی دو سره بوده؛ رفت و برگشت.
اقامتم در پاریس چند دلیل دارد. دلیل اول حضور بچه هایم در این جاست. حالا بزرگ شده اند و رفته اند پی کارشان. حوصله من را هم ندارند. اما همین یک دیدار سریع و مختصر، همین چند کلام رد و بدل، همین که چند خیابان و دو محله آن طرف تر زندگی می کنند، پایم را به این شهر زنجیر کرده است.
من از آن مادرهای خری هستم که اسیر عشق به بچه هایش است. و فصل سوم رمان "بازگشت" در وصف این خریت است. مدام فیل ام یاد هندوستان می کند و تهران دست از سرم بر نمی دارد. هر چه هست، دوره کودکی و نوجوانی – دوره خوش زندگی ام – در این شهر گذشته. تهرانی که دیگر نیست، تهران آن وقت ها.
به خاطر همین خوشی هاست پس که در آثار شما نوجوانی حضور پر رنگی دارد و شخصیت اصلی اغلب یا نوجوان است یا آدمی با خاطره های نوجوانی.
من از آن مادرهای خری هستم که اسیر عشق به بچه هایش است. و فصل سوم رمان "بازگشت" در وصف این خریت است. مدام فیل ام یاد هندوستان می کند و تهران دست از سرم بر نمی دارد. هر چه هست، دوره کودکی و نوجوانی – دوره خوش زندگی ام – در این شهر گذشته. تهرانی که دیگر نیست، تهران آن وقت ها
چرا نوجوانی این قدر برایم جذاب است؟ چون نوجوانی، رنگین و شیرین و خوشبختی داشتم. بازیگوش و بی خیال و عاشق بودم. عاشق همه چیز، از کتاب گرفته تا پیراشکی خسروی و کافه نادری، از پسران خوش تیپ محله گرفته تا راننده دندان طلای اتوبوس شمیران. خانه داشتم. خانواده داشتم. مملکت و امنیت داشتم. پایم روی زمین محکم بود. کی گرفتار ترس از کمیته بودم، یا از نشان دادن یک تار از موهایم؟ کی گرفتار دردسرهای زندگی در غربت بودم؛ تجدید کارت اقامت، پرداخت هزار نوع مالیات و نوشتن نامه های ملال آور اداری؟
خوش و بی خیال بودم. پر از رویا ، خواب های کیف آور و آرزوهای ممکن. قلبم از انتظار آینده می تپید و کلید همه درها در جیبم بود. مثلا خب به قول فروغ "آن روزها رفتند." اما خاطره شان باقی است. وزندگی چیزی جز انتظار آینده و یادآوری ایام گذشته نیست.
" و من تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب ها را می کشد در خویش
تا تمام دشت ها را بارور سازد."
در بسیاری از اساطیر و آیین های قدیمی، به صورتی نمادین، شاهد ازدواج مقدس زمین مادر با آسمان روحانی پدر هستیم، که بیانگر وحدت دو ساحت از هستی است، دو قطب دنیای درونی : پیوند نیروهای سحر آمیز ناخودآگاه ( جهان شعر جادو و عشق و بصیرت درونی و شعور زنانه) با شعور روشن آفتاب و نور و لوگوس.
چرا در میان شاعران و نویسندگان فروغ را برای چنین بررسی انتخاب کردید؟ فروغ عاصی با گلی ترقی آرام (البته هر دو در آثارشان) چه نسبتی با هم دارند؟
می پرسید: من آرام (در قصه هایم) چه رابطه ای با فروغ عاصی دارم (عاصی در شعرهایش)؟
فکر می کنم اگر تعصب اخلاقی و قضاوت های حقیر را کنار بگذاریم، اگر بتوانیم از دریچه های شعور ذاتی خود را بازگو کنیم، اگر بتوانیم از احکام پوسیده خاله جان های فضول و عموجان های متظاهر، فاصله بگیریم، می توانیم معنی عصیان و "رسوایی" فروغ را درک کنیم.
زندگی فروغ و شعرش از هم جدا نیستند. عصیان او، عصیان من و شما، علیه زشتی و دروغ است. من این عصیان را در وجود خودم حس می کنم و آن را – به صورتی آرام – در قصه هایم بیان می کنم. در اولین قصه ام "من هم چه گوارا هستم" این عصیان و واکنش را می بینیم و در دیگر قصه هایم. آن چه که من در فروغ عاصی می ستایم، صداقت و راستگویی اوست که نظیرش در ادبیات ما کم است.
فکر می کنم بعد از پنج سوال بد نباشد سراغی از دو رمان بگیریم که سال هاست حرفش زده می شود و به انتظار مخاطبان پایان داده نمی شود. سرانجام بازگشت و دردسرهای غریب آقای الف کی منتشر خواهد شد؟ فکر می کنم این قدر فاصله افتاده است که نام رمان دوم هم به روایت های مختلف در سایت ها و منابع درج شده است.
آقای الف!! و حالا رمان بازگشت و خانم آزاده درخشان. می پرسید کی منتشر خواهند شد؟ نمی دانم. آقای الف عزیز که پیر شده و به زودی خواهد مرد. سی سال از آشنایی من با او می گذرد. هر روز به خودم می گویم که باید عجله کنم و نمی کنم. انگار می ترسم که با تمام کردن الف، خودم هم تمام شوم. این یکی از فرضیات است. یک جور بیماری است. ترس از تمام کردن یک رمان، یک سرنوشت، یک کار خطیر. این هم از فرضیات است. فعلا حرفش را نزنیم.
باشد حرفش را نمی زنیم، از کتاب های چاپ شده تان حرف می زنیم. به نظر می رسد که در سال های اخیر در ایران نسل جوان اقبال بیشتری به آثار شما نشان می دهند و شما را دوباره کشف کرده اند. کافی است در یکی از موتور های جستجو نام شما را بنویسیم و از سایت ها و وبلاگ هایی سر در بیاوریم که خوانندگان آثار شما که اغلب جوان اند در ستایش آثار شما چیزی نوشته باشند. این کشف دوباره چه علتی می تواند داشته باشد؟
- من مخلص نسل جوان هستم و خوشحالم از این که نسل جوان – بنا به گفته شما- کارهایم را دوست دارد. شاید برای این که این نسل از تکرار نوشته های سیاسی – اجتماعی – روستایی خسته شده، به خصوص از چپ زدگی و آه و ناله های آبکی.
اتفاقا شما از معدود نویسندگانی بودید که در فضای سیاست زده و روستا زده ادبیات ایران، داستان های غیرسیاسی و شهری نوشتید و از رویاها و نوستالژی های طبقه ای نوشتید که در آثار داستانی آن سال های ایرانیان اغلب نقش های منفی را بر عهده داشتند. رویکردی که از آن سال ها تا این سال ها ادامه داشته است. آیا غیر متعارف نوشتن یک انتخاب آگاهانه بود برایتان یا امری اتفاقی؟
نوشته های من بیانگر تجربه های فردی من است. من در شهر – شهرتهران- متولد شده ام، در خانواده ای – به خصوص مادر- مترقی و متجدد. در تهران بزرگ شده ام. در آمریکا تحصیل کرده ام و در حال حاضر ۲۸ سال است که مقیم فرانسه هستم.
در نتیجه، زندگی ام و تجربه هایم، حاصل زندگی مدرن و زندگی شهری است. من از طبقه اجتماعی حرف می زنم که آن را می شناسم. نه آن را ستایش می کنم و نه با عقده و جهل زدگی آن را تحقیر می کنم. من از زندگی در روستا و دردهای کارگران و ساواک و شکنجه و زندان چه می دانم که درباره آن بنویسم؟ اهمیت آن را نفی نمی کنم. اما صحبت و نوشتن درباره آن را می گذارم به عهده دیگران.
من از طبقه اجتماعی حرف می زنم که آن را می شناسم. نه آن را ستایش می کنم و نه با عقده و جهل زدگی آن را تحقیر می کنم. من از زندگی در روستا و دردهای کارگران و ساواک و شکنجه و زندان چه می دانم که درباره آن بنویسم؟
دیگرانی هم بوده اند که از تهران نوشته اند، اما تفاوت کار شما با دیگران این است که درآثار شما تهران با شناسنامه تهران حضور دارد و مثلا نمی شود تهران را حذف کرد و به جایش اصفهان یا پاریس را نوشت، در حالی که در آثار اغلب نویسندگان ایران، جغرافیا چندان اهمیتی ندارد.
- گفتم که من در تهران متولد شده ام. در شانزده سالگی آن را ترک کردم و دوباره برگشتم. در تهران ازدواج کردم. صاحب فرزند شدم. و باز بارم را بستم و راهی غرب شدم. در این ۲۸ سال، از اول انقلاب تا کنون، زندگی ام بلیتی دو سره بوده؛ رفت و برگشت.
اقامتم در پاریس چند دلیل دارد. دلیل اول حضور بچه هایم در این جاست. حالا بزرگ شده اند و رفته اند پی کارشان. حوصله من را هم ندارند. اما همین یک دیدار سریع و مختصر، همین چند کلام رد و بدل، همین که چند خیابان و دو محله آن طرف تر زندگی می کنند، پایم را به این شهر زنجیر کرده است.
من از آن مادرهای خری هستم که اسیر عشق به بچه هایش است. و فصل سوم رمان "بازگشت" در وصف این خریت است. مدام فیل ام یاد هندوستان می کند و تهران دست از سرم بر نمی دارد. هر چه هست، دوره کودکی و نوجوانی – دوره خوش زندگی ام – در این شهر گذشته. تهرانی که دیگر نیست، تهران آن وقت ها.
به خاطر همین خوشی هاست پس که در آثار شما نوجوانی حضور پر رنگی دارد و شخصیت اصلی اغلب یا نوجوان است یا آدمی با خاطره های نوجوانی.
من از آن مادرهای خری هستم که اسیر عشق به بچه هایش است. و فصل سوم رمان "بازگشت" در وصف این خریت است. مدام فیل ام یاد هندوستان می کند و تهران دست از سرم بر نمی دارد. هر چه هست، دوره کودکی و نوجوانی – دوره خوش زندگی ام – در این شهر گذشته. تهرانی که دیگر نیست، تهران آن وقت ها
چرا نوجوانی این قدر برایم جذاب است؟ چون نوجوانی، رنگین و شیرین و خوشبختی داشتم. بازیگوش و بی خیال و عاشق بودم. عاشق همه چیز، از کتاب گرفته تا پیراشکی خسروی و کافه نادری، از پسران خوش تیپ محله گرفته تا راننده دندان طلای اتوبوس شمیران. خانه داشتم. خانواده داشتم. مملکت و امنیت داشتم. پایم روی زمین محکم بود. کی گرفتار ترس از کمیته بودم، یا از نشان دادن یک تار از موهایم؟ کی گرفتار دردسرهای زندگی در غربت بودم؛ تجدید کارت اقامت، پرداخت هزار نوع مالیات و نوشتن نامه های ملال آور اداری؟
خوش و بی خیال بودم. پر از رویا ، خواب های کیف آور و آرزوهای ممکن. قلبم از انتظار آینده می تپید و کلید همه درها در جیبم بود. مثلا خب به قول فروغ "آن روزها رفتند." اما خاطره شان باقی است. وزندگی چیزی جز انتظار آینده و یادآوری ایام گذشته نیست.
Comment