Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #421

    نكته جالبتر اين كه هرچند دكتر نصر درباره علل و عوامل عيني و داخلي روند تخريب سنتها در ايران، در مجموع سكوت اختيار كرده يا با بيان برخي كليات به سرعت از روي مسئله‌اي با اين اهميت رد شده است، اما آنجا كه از بازسازي سنتها و رونق‌يابي فلسفه اسلامي سخن به ميان آمده، وارد جزئيات نيز شده و از اقدامات پهلوي‌ها و به ويژه فرح ديبا در اين زمينه ياد كرده است. در كنار هم گذاردن اين دو وجه قضيه، تصويري را پيش چشم مي‌نشاند كه گويي يك جريان اجتناب‌ناپذير تاريخي، آثار و تبعات دنيوي‌سازي و تقدس زدايي و خشكيده شدن سرچشمه امر قدسي را بر ايران دوران پهلوي بر جاي مي‌نهاد و در اين ميان پهلوي‌ها، سعي و كوشش مي‌كردند تا به تجديد سنتها و جاري ساختن دوباره امر قدسي در مملكت بپردازند.
    تشكيل "انجمن شاهنشاهي فلسفه" در سال 1352 از جمله مواردي است كه دكتر نصر حمايت فرح ديبا از آن را تلويحاً به عنوان يكي از شاخصه‌هاي دلبستگي وي به احياي فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي قلمداد مي‌كند: "خود كليبانسكي به تهران آمد و من ترتيب ملاقات او را با ملكه دادم. او بنا به صحبت‌هايي كه با هم داشتيم به عرض ملكه رساند كه تأسيس مؤسسه‌اي فلسفي در ايران كار مهمي است؛ مؤسسه‌اي كه همواره مركز بزرگ انديشه خواهد بود. چون من در چندين طرح فرهنگي با ملكه همكاري نزديك داشتم به من گفت كه درباره اين كار فكري بكنم. اين مربوط به پايان سال 1973 و آغاز سال 1974 بود... تني چند از صاحبنظران اين حوزه و علاقه‌مندان به فلسفه را جمع كردم و با آنها درباره اين طرح به رايزني پرداختم. همه آنها هم داستان بودند كه چنين مؤسسه‌اي بايد سازماني مستقل و از پشتيباني مستقيم ملكه برخوردار باشد. كساني كه با آنها در اين باره مشورت كردم شامل مرتضي مطهري، سيدجلال‌الدين آشتياني، عبدالله انتظام، يحيي مهدوي، محمد شهابي، مهدي محقق و كساني مانند اينها و البته هانري كربن بود."(صص166-165)
    حتي اگر فرض را بر اين بگذاريم كه كليه نامبردگان، نظري مشابه و يكسان درباره وابستگي انجمن مزبور به دربار و شخص فرح ديبا داشته‌اند- كه بسيار بعيد مي‌نمايد- اين مسئله به هيچ وجه اثبات كننده جايگاه فرهنگي "ملكه" نيست چرا كه به عنوان مثال شخصيتهايي مانند شهيد بهشتي و شهيد باهنر نيز با ورود به دستگاه آموزش و پرورش و به دست‌گيري زمام تدوين كتابهاي تعليمات ديني توانستند از يك موقعيت، به نفع پيشبرد اهداف اسلامي و انقلابي خويش بهره‌گيرند، بدون آن كه حضور آنها در يك دستگاه رسمي رژيم پهلوي، به معناي تأييد صلاحيت و مقبوليت رژيم و حتي همان دستگاه از نظر آنان باشد. فعاليتهاي تبليغي، ارشادي و سياسي استاد مطهري همزمان با حضور در اين انجمن و نيز تدريس در دانشكده الهيات و معارف اسلامي، مؤيد اين نظر است كه ايشان علي‌رغم نامشروع دانستن رژيم و خاندان پهلوي، از موقعيتهاي مناسب براي تحكيم مباني تفكر اسلامي و صيانت از سنتها و آداب و رسوم ديني و ملي در مقابل تهاجم بي‌امان غرب‌گرايي بهره مي‌گرفت. در واقع مبارزات آشكار و پنهان ايشان در عرصه‌هاي سياسي و فرهنگي- كه دكتر نصر نيز به آن اشاره‌اي تخطئه‌آميز دارد (ص132)- و سپس حضور پررنگ و مؤثر در حركت انقلابي مردم در سالهاي 56 و 57 همگي حاكي از آن است كه استاد مطهري توجه و عنايت لازم را به ريشه‌هاي اصلي مفاسد و كژرويها در آن دوران داشته و به صرف مشاهده چند مورد خاص كه از ظاهري آراسته برخوردار بوده‌اند، دچار غفلت يا اشتباه در تحليل مسائل نمي‌شده است. اين دقيقاً عكس حركتي است كه در آن برهه زماني از دكتر نصر مشاهده مي‌شود؛ يعني مجذوبيت در مقابل امور جزئي و حاشيه‌اي و غفلت از مسائل اساسي و بنياني.
    آيا براستي مي‌توان پذيرفت كه دكتر نصر از آنچه توسط رژيم پهلوي رقم خورده، بي‌اطلاع بوده است؟ آيا مي‌توان باور كرد كه شخصيت واقعي اعضاي خاندان پهلوي، بويژه فرح ديبا كه دكتر نصر "در چندين طرح فرهنگي" با وي همكاري نزديك داشته، از ايشان پوشيده مانده باشد؟ با اين همه چگونه است كه ايشان چنين تحليلي از محمدرضا و فرح به دست مي‌دهد: "شاه طرفدار سرسخت فناوري جديد و مدرنيزاسيون بود و با اين همه، ايران را بسيار دوست مي‌داشت. چنين نبود كه او كشورش را دوست نداشته باشد بلكه فكر مي‌كرد كه مدرن شدن به سود ايران است و جوانب منفي اين امر را تشخيص نمي‌داد. اما ملكه بسيار دلبسته فرهنگ ايراني و ابعاد گوناگون آن بود."(ص171) البته دكتر نصر پس از انتقاد ظريف و خفيفي از محمدرضا، بلافاصله به گونه ديگري درصدد نشان دادن دلبستگي شديد وي به حفظ فرهنگ و سنتهاي ملي و مذهبي از طريق بومي كردن علوم و فناوري روز، برمي‌آيد: "يك روز پس از آن كه به رياست دانشكده ادبيات بازگشته بودم، از دربار با من تماس گرفتند و شاه به من گفت: "همه اين سال‌ها شما درباره اهميت پاسداري از فرهنگ ايراني سخن گفته‌ايد و من انديشيده‌ام كه شما در عين حال چهره‌اي دانشگاهي هستيد كه معاون [دانشگاه] و رئيس [دانشكده] هم بوده‌ايد. مي‌خواهم كه فرصتي استثنايي به شما بدهم. هيچ دانشگاهي نزد من عزيزتر از دانشگاه آريامهر نيست. سعي كن آن را به نحو احسن اداره كني و علوم و فناوري جديد را بومي ايران كرده و آنها را با فرهنگ ما هرچه هماهنگ‌‌تر سازي."... چنين چيزي، كار يك شبه نبود اما من بي‌درنگ پس از آن كه رئيس دانشگاه شدم، دپارتمان علوم انساني را تأسيس كردم..."(ص172-171)
    اينك براي تحليل دقيق‌تر اين‌گونه اقدامات، مناسب است تحليلي كلان از شخصيت پهلوي‌ها داشته باشيم. فرح ديبا در خاطرات خود تحت عنوان "كهن‌ ديارا"، ضمن ستايش از اقدامات رضاخان در ايران كه به تقليد از كمال آتاتورك در تركيه انجام يافت، از آنها تحت عنوان "يك انقلاب صنعتي و فرهنگي بدون خونريزي" نام مي‌برد.(فرح ديبا، كهن ديارا، بي‌جا، 2004 ميلادي، ص46) آن‌گاه دوران تحصيل خود در مدرسه "ژاندارك" تهران را زمينه‌ساز تغييرات فرهنگي‌اش و تبديل شدن از "كودكي خجول و منزوي به دختري متكي به خود و برون‌گرا"(همان، ص 51) عنوان مي‌كند. وي سپس براي ادامه تحصيل به دبيرستان رازي مي‌رود: "مدرسه رازي مختلط بود و نام‌نويسي من در اين مدرسه نشاني بود از روشن‌بيني مادرم. براي من كه در مدرسه ژاندارك با پسران مدرسه سن‌لويي به گردش‌هاي جمعي رفته بودم، مختلط بودن مدرسه رازي، تعجب‌آور نبود. من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم."(همان،ص62) غوطه‌ور شدن در چنين فرهنگ و رويه‌اي كه به كلي بيگانه و در تضاد با اعتقادات و سنتهاي ملي و مذهبي بود، فرح ديبا را در سنين جواني به شب‌نشيني‌هاي جوانان دهه 30 در آن شرايط فكري و فرهنگي مي‌كشاند: "مادرم كه ميان تربيت سنتي و گشايش ذهن من به روي دنيا در ترديد بود، بر من سخت نمي‌گرفت و گهگاه اجازه مي‌داد تا نيمه شب در خارج از خانه بمانم."(همان، ص63) فرح با چنين پيشينه فرهنگي و تربيتي براي ادامه تحصيل به پاريس مي‌رود و البته بنا به دلايلي كه از ذكر آنها خودداري مي‌ورزد، سال اول تحصيلش "پايان درخشاني نداشت" و ناچار به تجديد آن مي‌شود. فرح ديبا مورد توجه جهانگير - تفضلي وابسته فرهنگي ايران در پاريس - به عنوان يكي از منتخبان براي ملاقات با "شاه" قرار مي‌گيرد.(همان، ص72) جالب است بدانيم "مئير عزري"- سفير رژيم صهيونيستي در دوران پهلوي- از تفضلي به عنوان "يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل" ياد مي‌كند: "تفضلي را بايد يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل نيز بخوانم، همكاريهايش را مردم اسرائيل هرگز فراموش نخواهند كرد... نامبرده يكي از كساني بود كه انگيزه آشنايي‌ي شاه با شهبانو فرح پهلوي گرديد. فرح ديبا آن روزها در پاريس دانشجوي آرشيتكت بود، در ديداري كه شاه با دانشجويان ايراني در پاريس انجام مي‌داد، سرنوشت، دوشيزه جوان ايراني را همنشين پادشاه كشورش كرد." (مئير عزري، يادنامه، چاپ بيت‌المقدس، سال 2000م.، ص194) البته در اين كه "سرنوشت"، يك دختر مستغرق در فرهنگ و آداب و رسوم مبتذل غربي و بي‌استعداد در تحصيلات دانشگاهي را "همنشين پادشاه كشورش" كرد يا سرويسهاي جاسوسي صهيونيستي چنين فردي را در آن جايگاه قرار دادند، جاي تأمل بسيار وجود دارد اما به هر حال واقعيت آن است كه "ملكه" در همان گامهاي نخست براي تصاحب اين جايگاه، روحيات غرب‌گرايانه خود را بشدت بروز داد و تمامي وسايل عروسي و جهيزيه خود را از پاريس تهيه كرد: "در آن زمان هرگز به ذهنم خطور نمي‌كرد كه چهار ماه بعد در بازگشت به پاريس در هتل كرييون اقامت خواهم كرد و براي تهيه جهيزيه ملكه آينده ايران، يك بار ديگر به سراغ فروشگاه‌هاي پاريس خواهم رفت."(فرح ديبا، كهن ديارا، ص74) حتي در زمان برگزاري مراسم عروسي نيز، اين طراحان و آرايشگران پاريسي هستند كه تمامي امور مربوطه را برعهده دارند و حتي در دوخت لباس "ملكه‌ ايران" از سنتهاي فرانسوي بهره مي‌گيرند: "لباسي كه ايوسن لوران برايم طراحي كرده بود، در گوشه‌اي از اطاقم بر چوب رختي آويخته بود. خواهران كاريتا براي آرايش من از پاريس آمده بودند... هنگام پوشيدن لباسي كه روي آن با نخ‌هاي نقره‌‌اي و رشته‌هاي مرواريد (البته مصنوعي) نقش‌هاي ايراني نقده دوزي شده بود، به اهميت كار هنرمندان پاريس پي بردم، آنها برايم آرزوي سعادت در زندگي جديد كرده بودند و به رسم فرانسويان از نخي به رنگ آبي در دوخت لباسم استفاده كرده تا پريان پسري را كه آرزوي پادشاه بود، به من عنايت كنند."(همان، ص9
    اين مسائل هر چند ريز و جزئي به نظر مي‌رسند، اما بخوبي مي‌توانند بن‌‌مايه فكري فرح ديبا را از ابتدا در مقام "ملكه" نشان دهند و ريشه‌هاي آنچه بعدها به شكل جشن‌هاي دو هزاروپانصد ساله و جشن هنر شيراز و ديگر اقدامات ضدفرهنگي و ضدارزشي دربار، بروز و ظهور پيدا كرد، باز نمايند. البته شرح آنچه در طول نزديك به اين دو دهه گذشت و به تخريب فرهنگ و سنت مردم ايران انجاميد، در حوصله اين بحث نيست، اما شايد بتوان ماحصل و جوهره آن را در نگاهي گذرا به جشن هنر شيراز مشاهده كرد. سِرآنتوني پارسونز سفير انگليس در ايران در كتاب خود به نام "غرور و سقوط" درباره اين مراسم مي‌نويسد: "من دلم براي او مي‌سوخت زيرا آنچه در مخيله شهبانو براي آينده فرهنگي و هنري ايران وجود داشت، با همه زيبايي و ارزشمندي آن براي كشوري مانند ايران قابل هضم به نظر نمي‌رسيد. همان‌طور كه قبلاً هم اشاره كردم اثر سياسي برنامه‌هايي نظير جشن هنر شيراز خيلي شديد بود و بسياري از برنامه‌هاي اين جشن كه بي‌جهت به هنرهاي راديكال و نو اختصاص يافته بود به هيچ وجه با مقتضيات جامعه ايراني تطبيق نمي‌كرد. چرا مي‌بايست اينقدر پول صرف تبليغ و ترويج هنرهاي اروپايي و جمع‌آوري مجموعه‌هاي هنري اروپا گردد و چنان مراكز فرهنگي و هنري بزرگي، خارج از ظرفيت اداره آن از طرف ايرانيان تأسيس شود."(خاطرات دو سفير، ترجمه محمود طلوعي، چاپ سوم، تهران، 1375، ص293) اما اين‌گونه برنامه‌ها و سير شدت‌گيري ابتذال و انحراف در آن به صورتي بود كه نه تنها براي جامعه ايران قابل هضم نبود، بلكه در نهايت تحت مديريت عاليه فرح ديبا سر از جايي درآورد كه به اذعان سِر آنتوني پارسونز، از حد تحمل و قابليت هضم جوامع اروپايي نيز فراتر رفت: "فستيوال بين‌المللي هنري شيراز (جشن‌ هنر شيراز) كه سالانه برگزار مي‌شد از آغاز به علت نوآوري‌ها و نمايشاتي كه با روحيات جامعه سنتي و اسلامي ايران تطبيق نمي‌كرد، موجب تضادها و مباحثاتي شده بود...
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #422
      جشن هنر شيراز در سال 1977 از نظر كثرت صحنه‌هاي اهانت‌آميز به ارزش‌هاي اخلاقي ايرانيان از جشن‌هاي پيشين فراتر رفته بود. به طور مثال يك شاهد عيني صحنه‌هايي را از نمايشي را كه موضوع آن آثار شوم اشغال بيگانه بود براي من تعريف كرد... يكي از صحنه‌ها كه در پياده‌رو اجرا مي‌شد تجاوز به عنف بود كه به طور كامل (نه به طور نمايشي و وانمودسازي) به وسيله يك مرد (كاملاً عريان يا بدون شلوار- درست به خاطر ندارم) با يك زن كه پيراهنش به وسيله مرد متجاوز چاك داده شده مي‌شد در مقابل چشم همه صورت مي‌گرفت... من به خاطر دارم كه اين موضوع را با شاه در ميان گذاشتم و به او گفتم اگر چنين نمايشي به طور مثال در شهر "وينچستر" انگلستان اجرا مي‌شد كارگردان و هنرپيشگان آن جان سالم به در نمي‌بردند. شاه مدتي خنديد و چيزي نگفت."(صص328-327) ويليام شوكراس نويسنده كتاب "آخرين سفر شاه" نيز دقيقاً چنين نظري در مورد وضعيت فرهنگي جشن هنر شيراز و نمايش مزبور دارد. از نظر او نيز اگر چنين نمايشي در هريك از شهرهاي انگليس يا آمريكا برگزار مي‌شد "جنجال بر پا مي‌كرد و منجر به بازداشت هنرپيشگان مي‌شد" (ويليام شوكراس، آخرين سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ‌مهدوي، نشر البرز، 1369، ص115) به خاطر همين جنبه‌هاي فرهنگي فرح، شوكراس چنين نظري را درباره وي ابراز مي‌دارد: "اما فرح يك جنبه ديگر هم داشت كه شايد براي شاه مشكوك‌تر بود. او نماينده يك جريان قوي نفوذ غرب به شمار مي‌رفت"(همان، ص112)


      اما بد نيست واكنش فرح ديبا را نيز در قبال اين نمايش مورد توجه قرار دهيم: "شيراز، همچنين، آزمايشگاهي براي انديشه‌هاي تازه به شمار مي‌رفت و مي‌توانست موجبات دگرگوني افكار را فراهم آورد تا جايي كه بعضي ادعا كردند كه فستيوال، بستر واكنش‌هاي اسلامي و يكي از دلايل فروپاشي سلطنت بود. از قرار معلوم يكي از نمايشنامه‌ها كه توسط يك گروه مجار اجرا مي‌شد، موجب تعجب و رنجش برخي از مردم شد. من اين نمايش را كه مورد اعتراض قرار گرفته بود، شخصاً نديدم، اما مخالفين رژيم كه دنبال فرصت بودند، مأمورين امنيتي كه همواره آزادي عمل مديران فستيوال را نمي‌پسنديدند و نيز مخالفان من، اين رويداد را خصوصاً بعد از انقلاب، بهانه‌اي براي انتقادات خود قرار دادند."(فرح ديبا، كهن‌ديارا، صص225-224) رياست عاليه جشن هنر شيراز، پس از گذشت سالها از آن ماجرا، در حالي كه قطعاً از محتواي نمايش مزبور آگاه است، همچنان نمي‌خواهد بپذيرد آنچه در آن "فستيوال" روي داد، ابتذال محض و يك توهين آشكار به مردم ايران بود و جالب اين كه چنين فاجعه‌اي را تنها موجب رنجش "برخي از مردم" عنوان مي‌كند. اين نوع قضاوت مسلماً نمي‌تواند بي‌ارتباط با جوهره فكري و فرهنگي "ملكه" باشد كه از دوران نوجواني در وي شكل گرفته و به مرور زمان ريشه دوانيده و سرانجام بدان حد رسيده است كه درباره مستهجن‌ترين نمايش ممكن- و حتي غيرقابل اجرا در انگليس و آمريكا- به گونه‌اي صحبت مي‌كند كه گويي اتفاق چندان مهمي نيفتاده است!
      واكنش فرح ديبا در برابر انتقاداتي چون افراط در غربزدگي و ولخرجي در جريان برگزاري جشنهاي موسوم به 2500 ساله نيز به همين سياق، مبتني بر انكار، متهم ساختن مخالفان به بزرگنمايي و در نهايت تبختر و بي‌اعتنايي به مردم است: "موج انتقاد عليه هزينه‌هاي تجملي از غرب آغاز شد و روزنامه‌نويسان از هيچ‌گونه گزافه‌گويي در اين زمينه دريغ نمي‌كردند. اين چگونه سلطنتي است كه لباسش را "لان‌ون" تهيه مي‌كند و غذايش را ماكسيم در حالي كه مردمش هنوز نيازمند نان و مدرسه‌اند؟ اين تصوير با همه زياده‌روي‌ها و مردم فريبي‌ها كه در عرضه آن به چشم مي‌خورد، طبيعتاً مورد استفاده مخالفين ايراني رژيم قرار گرفت و تا حد زيادي هدف واقعي برگزاري جشن‌هاي تخت‌جمشيد را دگرگون كرد."(فرح ديبا، كهن ديارا، ص210) اما ما در اينجا نه به گزارش روزنامه‌نويسان و نه بزرگنمايي‌هاي مخالفان، بلكه به سخنان هوشنگ نهاوندي، يكي از وفادارترين عناصر رژيم پهلوي و كسي كه مدتها رياست دفتر فرح ديبا را نيز عهده‌دار بوده است، درباره اين مراسم نگاهي مي‌اندازيم: "در مورد هزينه‌ها، هيچ خستي به خرج داده نشد. مؤسسه "باكارا" سفارشي براي ساختن چندين هزار قطعه وسايل ميز شام ضيافت بزرگ را دريافت كرد. يك خياط فرانسوي بسيار مشهور كه هميشه لباس‌هاي شهبانو را مي‌دوخت، سي دست لباس روز و به همان شمار لباس شب براي نديمه‌هايي كه قرار بود ميهمانان گرانقدر را طي سه روز اقامت‌شان همراهي كنند، تهيه ديد... مؤسسه‌ي "اليزابت آردن" به منظور هديه دادن به مدعوين يك نوع ويژه محصولات آرايشي به نام "فرح" ابداع كرد. كمپاني "هاويلند" يك سرويس قهوه‌خوري ساخت كه فقط يك بار از آن استفاده شد."(هوشنگ نهاوندي، آخرين روزها پايان سلطنت و درگذشت شاه، ترجمه بهروز صوراسرافيل، مريم سيحون، لس‌آنجلس، 1383، ص23) وي همچنين مي‌افزايد: "شام را رستوران "ماكسيم" تهيه كرده بود و دويست خدمتكاري كه غذاها را سرو مي‌كردند، همه از مؤسسه Potel & Chabot پاريس آمده بودند، به جز دو تن كه مأمور پذيرايي از شاه بودند كه به اين نكته حساس بود."(همان،ص31) و نكته جالبتر اين كه خيمه‌هاي بسيار گران قيمتي كه براي اين مراسم سه روزه برپا شد و انواع و اقسام لوازم و تجهيزات براي راحتي ميهمانان در آن فراهم آمده بود، به صورتي بود كه پس از اتمام مراسم، جرئت نيافتند كه به مردم اجازه بازديد از آن را بدهند: "بعدتر، كه مراسم پايان يافت، هيچكس نمي‌دانست با آن خيمه‌گاه، با همه اشياي گرانقيمت و زينت‌آلاتش چه بايد كرد، حتي نمي‌شد آن را به عموم نشان داد، زيرا ايرانيان كه از جشن‌ها بركنار مانده بودند، خشمگين بودند."(همان، ص24) البته خشمگيني مردم ايران از اين بابت نبود كه توفيق! حضور در اين مراسم را نيافته بودند، بلكه به خاطر مشاهده هجوم يك رژيم وابسته به غرب بر دين و آيين و سنتهايشان بود و نيز بي‌اعتنايي مطلق حاكمان به وضعيت اقشار مختلف در اقصي نقاط كشور و صرف هزينه‌هاي سرسام‌آور به خاطر خوشگذرانيها و جاه‌طلبيهاي شخصي نيز آزارشان مي‌داد. براي پي بردن به ميزان بي‌عدالتي در اين شرايط كافي است اين سخن آقاي عبدالمجيد مجيدي - رئيس سازمان برنامه و بودجه پهلوي - را موردتوجه قرار دهيم كه در سال 1355- يعني 5 سال پس از جشنهاي 2500 ساله - در حالي كه رژيم شاه براي چند سال متوالي از درآمدهاي هنگفت نفتي برخوردار شده بود- مردم كاشان "بيشتر تقاضاهايشان در حد ساخت و ايجاد يك قبرستان، ايجاد يك درمانگاه، ايجاد يك فرض كنيد... فاضلاب، مدرسه و اين قبيل چيزها بود."(خاطرات عبدالمجيد مجيدي، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص50) اين مسئله حاكي از شدت عقب‌ماندگي كشور آن هم در سطح شهرهايي مانند كاشان است و از همين نكته مي‌توان به وضعيت نقاط دور افتاده روستايي پي برد. با اين همه، آنچه در اينجا مد نظر قرار دارد، بيش از برآورد هزينه ريخت و پاشها و خوشگذرانيها در آن شرايط، توجه به نوع نگاه و تفكري است كه پشت اين قضيه قرار دارد. آيا هيچ نسبتي ولو اندك و ناچيز ميان نگرشي كه به برگزاري جشن‌هاي 2500 ساله و جشن هنر شيراز و دهها مورد ريز و درشت ديگر از اين قبيل مي‌انجامد با سنتها و فرهنگ اسلامي و اصالتهاي ايراني، مي‌توان يافت؟ آيا در حالي كه جوهره فكري و فرهنگي خانواده سلطنتي، نه تنها بيگانه، بلكه در تضاد با سنتها و فرهنگ اسلامي است، معدود كارها و تصميماتي كه جنبه نمايشي و ظاهرسازي داشته و به مقتضاي شرايط، براي كسب پرستيژ صورت مي‌گرفته است، مي‌توانند مبناي قضاوت قرار گيرند؟ با توجه به اين مسائل است كه اين سخن دكتر نصر بايد مورد تأمل قرار گيرد: "البته از ديگر سو، شاه مرا خوب مي‌شناخت و با ملكه هم ساليان سال در چندين طرح- حتي پيش از آنكه رئيس دفترش باشم- كار كرده بودم. او دربارة بسياري امور با من مشورت مي‌كرد و از نظر فكري به او نزديك بودم چرا كه هر دوي ما هدف مشتركي داشتيم كه كوشش براي نگهداشت فرهنگ سنتي ايراني بود. مثلاً نخستين همايش دربارة "معماري سنتي" در اسلام را كه بسيار هم مهم بود، با حمايت ايشان سازماندهي كردم. دربارة "نخستين همايش طب سنتي" هم همين‌طور بود."(ص186) با توجه به آنچه دكتر نصر پيرامون افكار و عقايد خود بيان داشته و گزيده‌اي از آنها در ابتداي اين مبحث به خاطر شناخت بيشتر ايشان آمد و از سوي ديگر آنچه درباره ديدگاهها و برنامه‌ريزيها و عملكردهاي فرح ديبا در جهت تخريب فرهنگ و سنت اسلامي و ايراني بيان شد، اين سخن دكتر نصر را چگونه بايد تحليل و تفسير كرد؟
      انتصاب دكتر نصر به رياست دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف) نيز آن‌گونه كه ايشان بيان مي‌دارد نمي‌تواند بر مبناي خواست شاه براي بومي كردن علوم و فناوري جديد و در مجموع به لحاظ احترامي كه محمدرضا براي سنت‌ها و اصالت‌هاي ملي و مذهبي قائل بوده، صورت گرفته باشد، چرا كه اساساً نوع تفكر و نگرش پهلوي دوم هيچ سنخيتي با اين امور نداشت و او چه به لحاظ شخصي و چه به لحاظ وابستگيها و سرسپردگيهاي جدي و عميق، به چيزي جز غربي كردن كشور در تمامي سطوح و شئون فكر نمي‌كرد. سِر آنتوني پارسونز كه چند سال مسئوليت سفارت انگليس در ايران را برعهده داشت، به صراحت اين خصيصه محمدرضا را بيان مي‌دارد: "يورش به سوي آنچه "تمدن بزرگ" خوانده مي‌شود جاي آرامش و تأني سنتي دنياي اسلام را گرفته ولي از شوق و هيجان و شادابي و سرزندگي كه قاعدتاً در يك جامعه در حال پيشرفت سريع ديده مي‌شود خبري نيست... هدف شاه از طرحي كه نام آن را تمدن بزرگ گذاشته بود بيشتر مادي بود... "تمدن بزرگ" شاه فقط ناظر بر مسئله بالا بردن سطح زندگي و رفاه مادي مردم ايران نبود. او مي‌خواست ايرانيان را از مسير زندگي سنتي اسلامي خود خارج كرده و ايران را در آغاز قرن بيست و يكم به يك كشور اروپايي مبدل سازد."(خاطرات دو سفير، ص269) البته وي در جاي ديگر منفعت حاكميت چنين رژيمي را براي غرب، از جمله انگليس، خاطرنشان مي‌سازد: "قدر مسلم اين بود كه دوام رژيم شاه و توفيق او در اجراي برنامه‌هايش به سود ما بود. بعيد به نظر مي‌رسيد كه رژيم ديگري در ايران منافع اقتصادي و بازرگاني و هدفهاي سياسي و استراتژيك ما را در ايران بهتر از رژيم شاه تأمين نمايد."(همان، ص283)
      براستي چگونه است كه سفير انگليس در تهران بروشني مشاهده مي‌كند كه حركت كلي دستگاه سياسي حاكم بر ايران در مسير نابودي سنتها و جايگزيني مفاهيم، ملاكها، ارزشها، رفتارها و مظاهر تمدني غرب در اين سرزمين قرار دارد و آن را به صراحت بيان مي‌دارد، اما دكتر حسين نصر از بيان اين واقعيت آشكار طفره مي‌رود و به هر نحو ممكن درصدد توجيه و تفسير مسائل برمي‌آيد؟ آيا ايشان نمي‌تواند اين واقعيتها را مشاهده كند يا آن كه "نمي‌خواهد" آنها را ببيند؟
      در اينجا توضيح اين نكته نيز ضرورت دارد كه انتصاب دكتر نصر به رياست دانشگاه صنعتي آريامهر، برخلاف آنچه ايشان قصد القايش را دارد، به هيچ رو به خاطر تصميم و خواست باطني‌ شاه براي حفظ سنتها و بومي‌كردن علوم و فناوري جديد نبود، بلكه دقيقاً هدف معكوسي را دنبال مي‌كرد. همان‌گونه كه مي‌دانيم، پس از شتاب گرفتن حركتهاي ناشي از وابستگي سياسي و فرهنگي رژيم شاه به آمريكا و فرهنگ غربي، واكنشهاي اسلام خواهانه و اصالت‌جويانه اقشار جامعه، بويژه دانشجويان، نيز شدت يافت. در اين ميان تندترين و غليظ‌ترين فضاي سياسي و اسلامي، بر دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف) حاكم بود.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #423
        سِر آنتوني پارسونز به نقل از يكي از دوستان خود، آماري راجع به درصد حضور طيفهاي مختلف فكري دانشجويي در دانشگاه مزبور مي‌دهد كه قابل توجه است: "موردي كه به خاطرم مي‌آيد مربوط به دانشگاه صنعتي تهران است كه در آن موقع دانشگاه آريامهر نام داشت. يكي از اساتيد اين دانشگاه به من گفت كه بر اساس يك بررسي آماري، 65 درصد دانشجويان اين دانشگاه تمايلات مذهبي دارند و بيست درصد كمونيست يا متمايل به چپ هستند، ولي باقيمانده دانشجويان هم كه ظاهراً بيطرف هستند در صورت بروز اختلاف به گروههاي اسلامي مي‌پيوندند."(خاطرات دو سفير، ص39) اگرچه اين آمار متعلق به سال 1356 است، اما مي‌تواند گوياي فضاي كلي حاكم بر دانشگاه به هنگام انتصاب دكتر نصر هم باشد. در واقع با توجه به شرايط موجود، اين انتصاب نه به خاطر ايجاد هماهنگي ميان سنت و تجدد در دانشگاه مورد علاقه شاه، بلكه به منظور بهره‌گيري از وجهه مذهبي دكتر نصر براي كنترل حركتهاي اسلام‌خواهانه و انقلابي دانشجويي و در صورت ضرورت، سركوب اين حركتها تحت رياست يك فرد معروف به سنت‌گرا و مسلمان، بوده است. البته ايشان خود نيز در فرازهاي بعدي سخنان خود به اين واقعيتها اشاره دارد: "در دانشگاه آريامهر دانشجويان و نيز استادان نه تنها گرايش سياسي داشتند بلكه بعضي‌ها بسيار دو آتشه بودند اما من هم امتيازاتي داشتم. اول از همه اين كه من شخصي كاملاً دانشگاهي بودم و هيچ كس نمي‌توانست اعتراض كند و بگويد: "آنها يكي از عمال خود را به رياست دانشگاه گماشته‌اند." و چيزهايي مانند آن كه اغلب در دانشگاه تهران مطرح مي‌شد. دوم آن كه پيشينه من در علوم [جديد] كمتر از آشنايي‌ام با علوم انساني نبود. سوم آن كه دانشجويان مذهبي اين دانشگاه كه از جمله داغ‌ترين دانشجويان در سياست بودند، مي‌دانستند كه نمي‌توانند همچون كساني كه ديندارتر از من هستند، بر من خرده بگيرند."(ص175)

        متأسفانه دكتر نصر از تمامي اين امتيازات خود در جهت مقابله با موج اسلام‌خواهي و استقلال‌طلبي در اين دانشگاه و دفاع از يك رژيم وابسته، ضد دين، ضد سنت و ضد منافع ملي، بهره‌ مي‌گيرد و به تعبير خود دست به كار خطرناكي مي‌زند كه "احتمالاً پس از جنگ جهاني دوم نخستين بار بود كه در ايران اتفاق مي‌افتاد."(ص176) تصميم به محروم كردن دانشجويان اعتصابي از نيمسال تحصيلي، براستي در فضاي دانشگاهي، چنان تند و "خطرناك" بود كه حتي هويدا - نخست‌وزير وقت - از پذيرفتن مسئوليت آن سر باز زد و دكتر نصر سرانجام تأييد اين اقدام را از شخص شاه گرفت.(ص177) آيا جاي تعجب نيست كه دكتر نصر به عنوان فرد مدعي دفاع از سنتها و دين، به عنوان دو جزء به هم پيوسته، كه خود را احياگر فلسفه اسلامي و جستجوگر امر قدسي به شمار مي‌آورد، تندترين واكنش را در قبال دانشجوياني كه آنها نيز جز احياي دين و دفاع از سنتها و شكوفايي امر قدسي در كشور نمي‌خواستند، نشان مي‌دهد؟ آيا بهتر نبود ايشان كه بخوبي از هدف شاه براي بهره‌گيري از وجهه مذهبي او براي مقابله با دانشجويان مذهبي آگاه بود، در اين ميانه، دستكم راه بي‌طرفي را در پيش مي‌گرفت؟ آيا براستي رژيم شاه قدر و ارزش آن را داشت كه دكتر نصر شخصيت و موقعيت خود را چتر حمايت از آن در فضاي دانشگاهي كند؟ براستي چه عاملي باعث شد تا دكتر نصر، مسير معكوسي را بپيمايد؟
        پرسشهاي فوق هنگامي به صورت جدي‌تري مطرح مي‌شوند كه اين گفته دكتر نصر را در كتاب حاضر به خاطر آوريم: "من خودم با اقدامات سياسي مخالفم. من وظيفه و رسالت ديگري دارم. به عقيده من ريشه‌اي‌ترين اصلاحات از بالا، يعني از قلمرو فكر شروع مي‌شود چرا كه نخستين انحرافات هم از همين گستره برمي‌خيزد."(ص133)
        اگر اين سخن را اعتقاد باطني دكتر نصر به شمار آوريم، آن‌گاه تحليل اين قضيه براي ما بسيار غامض خواهد بود كه چرا ايشان در زمان اوج‌گيري اعتراضات سياسي دانشجويان مسلمان به رژيم شاه، راضي به قبول مقام و موقعيتي مي‌شود كه ناگزير از اتخاذ مواضع سياسي و سپس ورود به صحنه عمل سياسي است؟ حتي اگر بپذيريم كه ايشان قبل از قرار گرفتن در چنين موقعيتي، آگاهي لازم را از تبعات آن نداشته - كه بعيد مي‌نمايد- طبعاً پس از مدتي، از آگاهيهاي لازم در اين زمينه برخوردار شده است؛ لذا مي‌توانست به سبب مخالفتش "با اقدامات سياسي"، از اين پست كناره‌ گيرد، اما نه تنها چنين نمي‌شود بلكه همان‌گونه كه آمد، ضمن وقوف بر سوءاستفاده رژيم از وجهه مذهبي خود، شديدترين نوع برخورد با دانشجويان معترض و انقلابي را در پيش مي‌گيرد و حتي در كتاب حاضر از "برخورد فيزيكي" با معترضان نيز دفاع مي‌كند: "مسئله به كارگيري زور، گاهي گريز ناپذير است آن هم هنگامي كه طرف مقابل زور به كار مي‌برد؛ يعني اگر شما دانشجوياني داشتيد كه پنجره‌ها را مي‌شكستند و تلويزيون‌ها را (كه از ماليات عمومي خريدار[ي] شده و متعلق به دانشجوي خاص نيست) از اتاقشان به بيرون مي‌انداختند، چه مي‌كرديد؟ تنها مي‌نشستيد و تماشا مي‌كرديد؟ كسي بايد برخيزد و بگويد: "اين كار را نكنيد" و اگر باز هم ادامه دادند، بايد متوسل به زور شد... اگر شما هم مسئول جان چند هزار دانشجو بوديد و گروهي دويست، سيصد نفره زندگي را بر بقيه ناممكن مي‌كردند، راهي جز اين نداشتيد كه نخست به آنها تذكر شفاهي بدهيد و در مرحله بعد تهديدشان كنيد اما اگر هيچ كدام اينها كارگر نيفتاد، براي جلوگيري از ايجاد اغتشاش راهي جز برخورد فيزيكي نخواهيد داشت."(صص180-179)
        بي‌آن كه بخواهيم وارد جزئيات مسائل شويم و به تشريح دقيق فضاي سياسي حاكم بر دانشگاهها، تعداد و درصد دانشجويان معترض، روند شتاب‌آميز اوج‌گيري اعتراضات، بويژه از سوي طيف گسترده دانشجويان اسلام‌گرا، و از سوي ديگر تشديد سركوبگري از سوي رژيم پهلوي و مسائلي از اين قبيل بپردازيم، تنها به همين اكتفا مي‌كنيم كه "به هر تقدير" دكتر نصر در كوران مسائل سياسي قرار گرفت و با جديت نيز وارد عمل سياسي شد. وي سپس با قرار گرفتن در مقام رياست دفتر فرح‌ ديبا، در عالي‌ترين سطوح سياسي به فعاليت پرداخت. بنابراين بيان اين كه "من خودم با اقدامات سياسي مخالفم" چه معنايي دارد و به چه قصد و منظوري از سوي ايشان ابراز گرديده است؟
        براي پاسخگويي به اين سؤال و حل اين معما، بايد به اظهارات دكتر نصر در ارتباط با فعاليتهاي سياسي آيت‌الله مطهري به طور خاص و اوج‌گيري نهضت اسلامي عليه رژيم پهلوي به طور عام توجه كرد. البته قبل از ورود به بحث، ذكر اين نكته ضروري است كه در چارچوب طرح اين موضوع، به اجبار وارد بحث ديگري نيز خواهيم شد كه اميدواريم موجب گسسته شدن مطلب نگردد.
        اگر به سير تنظيم مطالب كتاب "در جست‌وجوي امر قدسي" توجه كنيم، ملاحظه مي‌شود كه جمله "من خودم با اقدامات سياسي مخالفم..." بعد از آن كه دكتر نصر با نقل قولي از علامه طباطبايي، فعاليتهاي ارشادي، سياسي و مبارزاتي آيت‌الله مطهري را مورد انتقاد و بلكه تخطئه قرار مي‌دهد، بيان مي‌گردد: "بارها مي‌شد كه علامه به شوخي مي‌گفت: "آقاي دكتر؛ به من نگاه كن؛ به آقا مرتضي بگو كارش را در زمينه فلسفه به سر و ساماني برساند و از ارائه اين همه سخنراني‌هاي عمومي در جاهاي مختلف دست بردارد." چرا كه مطهري حتي همان وقت‌ها برخلاف ميل علامه بيشتر وقتش را به فعاليتهاي مبارزاتي مي‌گذراند و علامه بر آن بود كه اين واقعاً مايه شرمندگي است، چرا كه مطهري به لحاظ فلسفي بسيار مستعد بود. مطهري تا اندازه‌اي متجدد بود. او در ميان مواضع سنت‌گرايي و تجدد گير كرده بود و مسئله را در ذهن خود به طور كامل حل نكرده بود، اما با اين همه بسيار بااستعداد بود."(ص132) هرچند در پذيرش خبرهايي كه راوي واحد دارد و هيچ شاهد و سند و قرينه ديگري براي اثبات آن يافت نمي‌شود بايد تأمل كرد، بويژه اگر راوي مزبور نيز از موضع خاصي به ذكر وقايع پرداخته باشد، اما در اينجا بي‌ آن كه بخواهيم به ضِرس قاطع راجع به صدق و كذب اين مدعاي دكتر نصر اظهار نظر كنيم، ابتدا به تجزيه و تحليل آن مي‌پردازيم و سپس ادامه بحث را درباره نظر دكتر نصر پيرامون فعاليتهاي سياسي پي مي‌گيريم. اين كه بنا به ادعاي دكتر نصر، علامه طباطبايي خواستار آن شده باشد كه آقاي مطهري كارش را در زمينه فلسفه به "سر و ساماني" برساند تلويحاً اين مطلب را به ذهن خواننده القاء مي‌كند كه از نظر علامه، استاد مطهري هنوز در مراحل مقدماتي فلسفه بوده يا حداكثر آن كه اندكي از مراحل عالي را طي كرده، اما هنوز تفكر فلسفي در او قوام نيافته و به سر و ساماني نرسيده است. در نقل قول دكتر نصر، شاهد صدق اين مدعا چنين بيان شده است كه آقاي مطهري بيشتر وقت خود را صرف فعاليتهاي مبارزاتي مي‌كرد و طبيعتاً فرصت لازم براي به سر و سامان رسيدن كارش در زمينه فلسفه از كف او خارج شده بود. از طرفي اين‌گونه عملكردهاي شهيد مطهري برخلاف ميل علامه طباطبايي و از نظر ايشان، "واقعاً مايه شرمندگي" بوده است. اين جمله دكتر نصر مبني بر اين كه "مطهري به لحاظ فلسفي بسيار مستعد بود" در ادامه عبارات سابق، چنين معنا و مفهومي را به ذهن متبادر مي‌سازد كه مطهري هنوز در مرحله، "استعداد" باقي مانده بود و اين استعداد به دليل ورود وي به امور سياسي و مبارزاتي، امكان شكوفايي و تبديل به فعليت را نيافته بود. در پايان نيز دكتر نصر هرچند مجدداً به بااستعداد بودن مطهري اشاره مي‌كند، اما با بيان اين كه او "در ميان مواضع سنت‌گرايي و تجدد گير كرده بود" مطهري را ناتوان از حل اين مسئله براي خود و جامعه قلمداد و او را همچنان حداكثر در همان مرحله "استعداد" ارزيابي مي‌كند.
        براي كساني كه اولاً از رابطه ديرينه استاد و شاگردي ميان علامه طباطبايي و شهيد مطهري آگاه باشند و بدانند كه مطهري كوشاترين، بارزترين و باسوادترين شاگرد علامه بوده است، ثانياً از رابطه عاطفي ميان آن دو مطلع باشند و بدانند كه مطهري عزيزترين شخص نزد علامه بوده است، ثالثاً از عمق و گستره احاطه مطهري بر مسائل فلسفي نه تنها اسلامي، بلكه غربي اطلاع داشته باشند و تعريف و تمجيدهاي اساتيد برجسته فلسفه را از ايشان خوانده يا شنيده باشند، رابعاً از همراهي قلبي علامه طباطبايي با امام خميني(ره) و جريان مبارزاتي ايشان آگاهي داشته باشند - كما اين كه دكتر نصر خود به اين واقعيت اشاره دارد كه علامه طباطبايي "از اوضاع حاكم بر ايران در آن زمان يكسره ناراضي بود"(ص18- باور كردن آنچه ايشان از علامه نقل قول مي‌كند و به آن بزرگوار منتسب مي‌سازد، بسيار دشوار و بلكه غيرممكن است. البته اين را مي‌توان پذيرفت كه علامه با توجه به تبحر آقاي مطهري در فلسفه خواستار صرف وقت بيشتري در اين حوزه از سوي ايشان براي ارتقاي سطح كلي فلسفه و به ويژه فلسفه اسلامي در ايران و جهان اسلام - آن هم در قالب نوعي مبارزه با سياستها و برنامه‌ريزيهاي غربگرايانه رژيم وابسته پهلوي - شده باشد، اما معنا و مفهوم عبارات و واژه‌هاي به كار گرفته شده توسط دكتر نصر، بكلي با اين مسئله متفاوت است.
        حال شايسته است تأملي بر گفته‌هاي دكتر نصر درباره خود داشته باشيم: "فروتنانه خود را احياگر انديشه اسلامي و پاره‌اي از سنت‌ فلسفي اسلام مي‌بينم اما بسياري چيزها گفته‌ام كه به ذهن ملاصدرا و ميرداماد نرسيده است."(ص130)
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #424
          و نيز: "فكر مي‌كنم شايد من نخستين كسي باشم كه تاكنون اين‌گونه آموزش ديده است: "يعني فلسفه جديد، فلسفه قرون وسطي و در كنار آن، فلسفه اسلامي را از منابع غربي آن هم از زبان بزرگترين استادان غربي مانند ولفسن و ژيلسون آموختم و در تكميل آن، فلسفه سنتي اسلامي را هم از بزرگترين استادان زنده در ايران فرا گرفتم."(ص135) ايشان همچنين خود را باعث و باني نگارش برخي كتب مهم توسط علامه طباطبايي معرفي مي‌كند: "مهم است كه از نظر تاريخي اشاره‌اي بكنم كه علامه طباطبايي را به نوشتن كتاب‌هاي بداية‌الحكمه و نهاية‌الحكمه- كه امروزه از كتاب‌هاي درسي رايج در قم است- برانگيختم... درباره كتابهاي قرآن در اسلام و شيعه در اسلام نيز من همين نقش را داشتم."(ص127) بدين ترتيب دكتر نصر خود را تلويحاً به عنوان نزديكترين فرد به علامه طباطبايي مطرح مي‌كند و جالب اينجاست كه در فرازهاي بعدي كنار علامه و هانري كربن قرار مي‌دهد و آيت‌الله مطهري و سيدجلال‌الدين آشتياني را در رده "فيلسوفان سنتي جوان‌تر" به شمار مي‌آورد (ص163). در اين زمينه حداقل دكتر نصر مي‌بايست به مسن‌تر بودن مطهري و آشتياني از خود توجه كافي مي‌كرد و از به كارگيري واژه "جوان‌تر" براي آنها خودداري مي‌ورزيد، هرچند كه به نظر مي‌رسد ايشان براي رده‌بندي خود در مقام اساتيد و جاي دادن ديگران در طبقات بعدي، و به منظور احتراز از صراحت لهجه بيش از حد در اين زمينه، چاره‌اي جز به كارگيري واژه "جوان‌تر" نداشته است كه البته در اينجا به لحاظ معناي خاص واژه، صدق نمي‌كند.
          همچنين به گفته دكتر نصر علامه طباطبايي در آستانه پيروزي انقلاب و زماني كه ايشان رياست دفتر فرح را عهده دار شده بودند خطاب به ايشان مي‌گويند: "مشعل آموزش‌هاي اسلامي در دستان شماست و بايد كه خيلي خوب مراقب خودتان باشيد‌"(ص18 و نيز هنگام چشم فرو بستن از جهان در سال 1364، ضمن قطع اميد كامل از داخل كشور، ايشان را كه در خارج كشور سكني داشته است، روشن نگهدارنده مشعل معرفت و حكمت مي‌خواند: "علامه در بستر مرگ افتاده بودند... ايشان دست‌شان را بالا آورده و يقه كت او را گرفتند و او را به پايين به طرف خود كشيدند به گونه‌اي كه دهان ايشان نزديك گوش دوستم بود و گفتند: "پيغامي براي دكتر نصر دارم. به او بگو من بسيار خوشحالم كه او اينجا نيست. به او بگو مشعل معرفت و حكمت را روشن نگهدار تا روزي كه بتوان دوباره آن را در ايران برپا كرد." اين آخرين پيام او براي من بود."(ص189)
          گذشته از شكوفايي مباحث فلسفي، عرفاني و شناخت شناسانه در حوزه‌هاي علميه، دانشگاهها، پژوهشگاهها و انجمنهاي مختلف در كشور در سالهاي بعد از انقلاب و دستاوردهايي كه در اين زمينه حاصل آمده است، با مقايسه‌ آنچه دكتر نصر درباره آيت‌الله مطهري و خود مي‌گويد، به نكاتي دست مي‌يابيم كه مي‌تواند ما را در يافتن پاسخ معماي مذكور كمك نمايد. چگونه است كه اگر آيت‌الله مطهري بخشي از وقت خود را مصروف سخنراني‌هاي ارشادي و فعاليتهاي سياسي كند، از سر و سامان دادن به كارش در زمينه فلسفه باز مي‌ماند، اما مسئوليتهايي مانند رياست دانشكده ادبيات، معاونت دانشگاه تهران و رياست دانشگاه صنعتي آريامهر كه مسئوليتهاي سنگين و وقت‌گيري را بر شانه يك فرد مي‌گذارد تا جايي كه به تعبير دكتر نصر "فرصت سر خاراندن" را هم از ايشان مي‌گيرد(ص165)، مشكل و معضلي در زمينه پويش و تعالي انديشه فلسفي براي دكتر نصر به وجود نمي‌آورد و حتي ايشان قادر مي‌شود علي‌رغم صرف وقت و انرژي فراوان در امور اجرايي و اداري، به مرزهايي از فلسفه دست يابد كه پاي ملاصدرا و ميرداماد هم بدانجا نرسيده است؟ بر اساس كدام منطق، صرف وقت آيت‌الله مطهري در امور مبارزاتي از نظر علامه طباطبايي مايه شرمندگي قلمداد مي‌شود، اما قرار گرفتن دكتر نصر در مقام رياست دانشگاه صنعتي آريامهر و باز كردن چتر حمايتي از رژيم پهلوي و نيز ساليان سال همكاري با "ملكه" در چندين طرح- پيش از انتصاب به رياست دفتر وي- بلامانع بوده است و هيچ تذكري نيز از سوي علامه به ايشان داده نمي‌شود؟ در نهايت چطور مي‌توان پذيرفت كه علامه طباطبايي "آقا مرتضي" را در اين حد از استعداد و توانايي مي‌دانسته كه اگر به كارهاي ارشادي و مبارزاتي بپردازد، از سر و سامان دادن به كار فلسفي‌اش باز مي‌ماند، اما دكتر نصر را از چنان توانمندي خارق‌العاده‌اي برخوردار مي‌ديده كه يكسره از حوزه‌هاي علميه در سراسر كشور و بويژه حوزه علميه قم و نجف قطع اميد كرده و مشعل آموزشهاي اسلامي را در دستان ايشان مي‌بيند و نيز در زمان حضور دكتر نصر در خارج از كشور طي سالهاي اوليه بعد از انقلاب و درگير بودن با انواع و اقسام مسائل و مشكلات، وي را تنها فرد ممكن براي روشن نگه داشتن مشعل معرفت و حكمت به شمار مي‌آورد؟

          با تأمل در اين مسائل است كه دو نوع نگرش در حوزه دين را مي‌توانيم تشخيص دهيم. يك نگرش كه ايت‌الله مطهري پبرو آن است با بهره‌ گيري از آموزه‌هاي ديني، مبارزه با استبداد، فساد، وابستگي و روند به ذلت كشاندن يك ملت مسلمان در برابر بيگانگان را مورد تأييد قرار مي‌دهد و بدين منظور گام نهادن در مسير آگاهي بخشي به توده‌ها و برانگيختن توان ملي به منظور دستيابي به عزت و استقلال را امري قدسي به شمار مي‌آورد. اما نگرش ديگر كه دكتر نصر آن را نمايندگي مي‌كند، نه تنها حركت در مسير مبارزه با نظام سلطه را تشويق نمي‌كند بلكه آموزه‌هاي ديني، عرفاني و سنتي را به گونه‌اي توجيه و تفسير كرده و به خدمت مي‌گيرد كه از تطابق و هماهنگي بالايي با چنين نظامي برخوردار شده و بلكه به صورت پشتيبان و حامي آن در مي‌آيند و طبعاً توده‌هاي مردم را نيز به اسم دين و عرفان و گاه تحت عنوان پرهيز از ورود به امور سياسي، به همين راه مي‌كشاند. اين نگرش البته مورد تأييد نظام سلطه جهاني و خرده نظام‌هاي وابسته آن قرار دارد و همواره از سوي آن به انحاي گوناگون ترويج و تبليغ و حمايت شده است. در قالب اين نگرش است كه دكتر نصر مي‌تواند خود را داراي "هدف مشترك" با "ملكه" بداند اما از سوي ديگر به مقابله با دنشجوياني بپردازد كه هدفي جز اعتلاي اسلام و زوال يك نظام وابسته و فاسد، نداشتند. همچنين در قالب همين نگرش است كه فعاليت سياسي آيت‌الله مطهري به نوعي مورد تخطئه واقع مي‌شود اما حضور پررنگ خود ايشان در عرصه‌هاي مختلف سياسي در جهت همكاري با رژيم ضداسلامي پهلوي، نه تنها هيچ عيب و ايرادي ندارد بلكه حركتي در جهت احياي سنت‌ها و ترويج دين و عرفان قلمداد مي‌گردد. بنابراين بايد گفت مسئله بر سر صرف وقت در امور سياسي نيست؛ چرا كه در اين صورت دكتر نصر خود مي‌بايست عامل به اين توصيه باشد، لذا جمله ايشان را بايد بدين نحو تكميل كرد كه "من خودم با اقدامات سياسي "عليه رژيم پهلوي" مخالفم"، وگرنه هرگونه فعاليتي در جهت تحكيم پايه‌هاي آن رژيم، بدون اشكال بوده، كما اين كه خود ايشان در آن مسير گام برداشته است.
          اما گذشته از اقداماتي كه در مقام رياست دانشگاه صنعتي آريامهر توسط ايشان صورت مي‌گيرد، پذيرش تصدي رياست دفتر فرح ديبا، نمونه ديگري از اين نحو عملكرد دكتر نصر را به نمايش مي‌گذارد. ايشان توصيه "بسياري از علما" را دليل پذيرش اين مسئوليت برمي‌شمرد، و به دنبال آن جمله‌اي گنگ و مبهم راجع به آيت‌الله مطهري بيان مي‌دارد: "مي‌دانستم كه پذيرش پست رياست دفتر ويژه فرح در آن زمان كار خطرناكي است و ممكن است به بهاي زندگي‌ام تمام شود اما در عين حال نمي‌توانستم پاسخ منفي بدهم وقتي كساني همچون مطهري را در نظر مي‌آوردم و آينده كشور را در خطر مي‌ديدم."(ص18 اگر منظور ايشان آن است كه آقاي مطهري ازجمله توصيه كنندگان براي پذيرش مسئوليت مزبور بوده، گذشته از مبهم بودن اين جمله، حداقل دو اشكال اساسي ديگر بر آن وارد است. اول اين كه استناد به سخن فردي كه خود در قيد حيات نيست و عدم ذكر شاهد زنده يا سند متقن و معتبر براي اثبات مدعا، آن استناد را به لحاظ تاريخي غيرقابل پذيرش مي‌سازد. دوم آن كه به لحاظ منطقي چگونه مي‌توان پذيرفت كه آيت‌الله مطهري خود سالها در مسير مبارزه با رژيم پهلوي گام بردارد و به تعبير دكتر نصر در همان زماني كه ايشان رياست دفتر فرح را مي‌پذيرد، از نظرها پنهان شده و به فعاليتهاي زيرزميني روي ‌آورد اما به ايشان توصيه كند در پست و مقامي قرار گيرد كه امكان مصالحه بين "آيت‌الله خميني با شاه" (ص187) را فراهم آورد! به هر حال بسنده كردن به بيان "بسياري از علما" و تكرار آن در جاي جاي نقل اين مسئله، مشكلي را از ضعف سند مورد ادعاي دكتر نصر حل نمي‌كند. مسلماً دكتر نصر كه خود زماني رياست دانشگاه ادبيات دانشگاه تهران را عهده‌دار بوده و در تحقيق و پژوهش در حوزه علوم انساني از سابقه و تبحر كافي برخوردار است بخوبي اين نكته را مي‌داند كه براي سنديت يافتن ادعاها، بايد دقيق‌ترين و مشخص‌ترين ارجاعات مربوطه قيد شود. به عنوان نمونه، هنگامي كه ايشان از زبان يك "دوست" به نقل پيغام علامه طباطبايي در بستر مرگ براي خود به منظور روشن نگه داشتن مشعل معرفت و حكمت مي‌پردازد، اگرچه ممكن است اين نقل قول براي شخص ايشان حجيت داشته باشد، اما حداقل انتظار خوانندگان و مخاطبان اين سخنان آن است كه نام آن "دوست" را بدانند تا امكاني براي ارزيابي اين مدعا برايشان فراهم آيد.
          فارغ از اين مسئله، انتصاب دكتر نصر به رياست دفتر فرح ديبا، در چارچوب يك سلسله ظاهرسازيهاي اسلامي توسط رژيم صورت گرفت كه البته هدفي جز فريب افكار عمومي نداشت، كما اين كه انتصاب جعفر شريف‌امامي نيز با همين قصد و هدف بود. اين مسئله به حدي آشكار بود كه حتي مردم عادي نيز بلافاصله به اين طرح رژيم براي رهايي از بحران موجود يا حداقل، كاستن از فشار آن پي بردند. سخنان دكتر نصر در اين كتاب نيز به گونه‌اي است كه تلويحاً گوياي همين واقعيت است: "اين امر را پذيرفتم چرا كه پاي آينده كشور در ميان بود نه اين كه در آن زمانه پر خطر اين كار را از سر بلندپروازي و ورود به عرصه سياست يا چيزي مانند آن كرده باشم. زيرا احساس مي‌كردم كه تنها كسي بودم كه مي‌توانستم همچون ميانجي به ايجاد موقعيتي كمك كنم كه در آن مثلاً آيت‌الله خميني با شاه مصالحه كنند و نوعي "حكومت سلطنتي اسلامي" برپا گردد كه در آن علما نيز درباره امور مملكتي اظهارنظر كنند اما ساختار كشور دچار تحول نشود. بسياري از علما نيز هدفي جز اين در ذهن نداشتند."(ص187)
          بهتر است اين نكته را در نظر داشته باشيم كه هنگام قبول اين مسئوليت از سوي دكتر نصر، حدود هشت ماه از آغاز نهضت انقلابي مردم و سركوب شديد آنها (كه شهدا و مجروحان بسياري را برجاي گذارده بود) مي‌گذشت و هر روز اين حركت، ابعاد وسيع‌تري مي‌يافت؛ بنابراين كاملاً معلوم بود كه ديگر فرصتي براي "مصالحه" باقي نمانده است.
          از طرفي، مقارن با پذيرش مسئوليت توسط ايشان و روي كار آمدن شريف‌امامي به عنوان نخست‌وزير، كشتار 17 شهريور صورت مي‌گيرد و اين واقعه، هرگونه شك و ترديدي را براي مصالحه بين امام خميني(ره) و شاه از بين مي‌برد. مهمتر از همه اين كه به فاصله حدود دو ماه بعد از آن، تظاهرات تاسوعا و عاشورا در تهران، حتي براي خود محمدرضا اين امر را مسجل مي‌سازد كه ديگر امكاني براي بقاي رژيم وابستة او وجود ندارد. بنابراين حتي اگر بپذيريم كه دكتر نصر با نيت مورد اشاره خود- كه در اصل آن نيز بحثهاي فراواني وجود دارد و به خاطر اجتناب از تطويل مطلب از ورود به آنها مي‌پرهيزيم- مسئوليت مزبور را پذيرفته بود، آيا هر يك از وقايع مزبور نمي‌توانست وي را به بي‌فايده بودن پيگيري اين هدف مجاب سازد و از ادامه آن مسير باز دارد؟
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #425
            آيا اساساً تجربه چند ساله در مقام رياست دانشگاه صنعتي اميركبير و تلاشهاي بي‌ثمر و نافرجامي كه به انحاي گوناگون در جهت كنترل حركتهاي انقلابي دانشجويي از سوي ايشان صورت گرفته بود، كافي نبود تا دكتر نصر را به اين باور برساند كه هيچ راهي براي نجات يك رژيم عميقاً فاسد و ظالم وجود ندارد؟ آيا براستي دكتر نصر با وجود مطالعات در حوزه مسائل علوم انساني و دوستي و رفاقت با شخصيتهايي مانند شهيد مطهري، قادر به درك اين واقعيت ساده نبود يا آن كه نمي‌خواست چنين واقعيتي را بپذيرد؟
            متأسفانه عملكردهاي بعدي دكتر نصر، حكايت از آن دارد كه پذيرش اين واقعيت توسط ايشان، كاري سخت و دشوار و بلكه غيرممكن بوده است. احمدعلي مسعود انصاري كه از جمله همراهان و كارگزاران پهلوي‌ها هنگام فرار از ايران بوده، در خاطرات خود ضمن ذكر فعاليتهايش در جهت هماهنگ ساختن وابستگان رژيم پهلوي و برنامه‌ريزي براي سرنگوني نظام نوپاي جمهوري اسلامي به حضور دكتر نصر در اين حلقه اشاره مي‌كند: "در آن موقع خود اويسي تا حدودي نقش فعال داشت و برآوردهايي هم براي مقابله با نظام جديد ايران كرده بود... پس از نيويورك به پاريس رفتم. در آنجا ضمن تماس قرار ملاقاتي با بختيار گذاشته شد و به ديدار ايشان رفتم و كل ماجرا و نظر شاه را با ايشان در ميان گذاشتم. ضمناً گفتم كه قبلاً در آمريكا با نصر و نهاوندي و اويسي و انصاري ملاقات كرده‌ام و مختصري از مطالب مورد مذاكره با آقايان را براي بختيار بيان كردم."(احمدعلي مسعود انصاري، پس از سقوط، تهران، انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سپاه، ص182)
            حضور دكتر نصر در محافل و مجامعي مانند "بنياد مطالعات ايران" كه با سرمايه اشرف پهلوي آغاز به كار كرد، به عنوان يكي از مشاوران برجسته، يا فعاليت در كنار اشخاصي مانند محمدجعفر محجوب و احسان يارشاطر در مجله "ايران‌نامه" و تحركات و فعاليتهايي از اين قبيل حكايت از آن دارند كه ايشان نتوانسته‌ است با واقعيتهاي موجود كنار بيايد.
            در پايان بايد گفت كتاب "در جست‌وجوي امر قدسي" بخوبي مي‌تواند اين نكته را براي مخاطبان روشن سازد كه چنانچه ميان "نظر" و "عمل" هماهنگي و تعامل مثبت وجود نداشته باشد، اين جستجو قطعاً به فرجام مطلوب و سازنده‌اي نخواهد رسيد. در عين حال با توجه به شخصيت علمي دكتر سيدحسين نصر، اميد است ايشان با تأملي دوباره در زندگي سياسي خويش، راهي را برگزيند كه بازتابي از عقايد، عرفان و فلسفه اسلامي در صحنه عمل باشد. خوشبختانه بايد گفت مردم ايران از چنان بزرگواري‌اي برخوردارند كه حاضرند از اشتباهات و لغزشهاي افراد درگذرند و پذيراي آنها باشند. دعوتهايي كه بعضاً از دكتر نصر براي حضور در ايران نيز به عمل آمده است بايد در همين چارچوب مورد توجه و ارزيابي قرار داد، اما گويا در اين زمينه تنها يك مشكل وجود دارد؛ دكتر نصر حاضر نيست مردم ايران را به خاطر سرنگوني رژيم پهلوي ببخشد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #426
              ابوالحسن نجفي چاپ دوم ترجمه*ي «گوشه*نشينان آلتونا»ي ژان پل سارتر را با انجام تغييراتي منتشر مي*كند.

              به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نجفي اين كتاب را يك*بار در سال1346 به دست چاپ سپرده بود كه تصميم دارد چاپ دوم آن*را با تجديد نظر و انجام تغييراتي تقريبي كه مراحل پاياني را مي*گذراند، منتشر كند.

              اين مترجم پيشكسوت چندي پيش گفت، درباره*ي تجديد چاپ آثارش دغدغه دارد؛ كتاب*هاي زيادي براي تجديد چاپ نزد ناشران مختلف آماده دارد، اما نمي*خواهد به همان شكل گذشته منتشر شوند و ترجيح مي*دهد آن*ها را با ترجمه*ي روز منطبق كند. او البته نداشتن وقت را دليل تعلل در اين امر عنوان كرد.

              مترجم «شازده كوچولو»ي سنت اگزوپري، كتابي را نيز در دست ترجمه دارد كه فعلا ترجيح مي*دهد درباره*اش صحبتي نكند.

              «بيست*ويك داستان از بيست*ويك نويسنده»، آخرين ترجمه*ي منتشرشده از نجفي* است كه در حال حاضر ترجمه*ي «بيست*ويك داستان از بيست*ويك نويسنده*ي فرانسه» را هم براي انتشار آماده دارد كه ازسوي نشر نيلوفر منتشر خواهد شد. از جمله*ي اين نويسندگان به سارتر، دوريس ويان، روژه ايكور و موروآ مي*توان اشاره كرد.

              ابوالحسن نجفي متولد سال 1306 اصفهان است. اولين كتابش را با عنوان «بچه*هاي كوچك قرن» از كريستين روشفور در سال 1344 منتشر كرده و از ديگر ترجمه*هايش، «شنبه و يكشنبه در كنار دريا» (روبر مرل)، «كاليگولا» (آلبر كامو)، «عيش و نيستى» (تيرى مونيه)، «خانواده*ي تيبو» (روژه مارتن دوگار)، «نژاد و تاريخ« (لكودلوى استروس)، «ضد خاطرات» (آندره مالرو) و «وظيفه*ي ادبيات» (ژان پل سارتر) را مي*توان نام برد.


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #427
                كتاب "ياد هدايت 83" غيرقابل چاپ اعلام شد.

                به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه شامل 39 داستان برگزيده در مسابقه*ي داستان كوتاه*نويسي صادق هدايت از نويسندگاني از ايران، افغانستان و تاجيكستان است كه پس از گذشت بيش از يك* سال در انتظار مجوز نشر بودن، غيرقابل چاپ اعلام شد.

                به*گفته*ي جهانگير هدايت - مسؤول دفتر صادق هدايت - ممكن است چند داستاني از اين مجموعه مشكل داشته باشند كه آن هم به صحبت نياز دارد، اما نمي*شود همه*ي داستان*ها داراي اشكال باشند.

                او متذكر شد: ما با دستور شفاهي طرفيم. مي*گويند كميسيون رد كرد و هيچ توضيحي براي اين رأي قاطع وجود ندارد.

                وي همچنين گفت، در صورت بيش*تر معوق ماندن كتاب "يك*صد سالگي صادق هدايت در ايران و جهان" كه آن*هم بيش از يك سال است منتظر مجوز نشر است، آن*را در يكي از كشورهاي اروپايي و يا آمريكا منتشر خواهد كرد.

                "تاريك*خانه"ي صادق هدايت به پنج زبان نيز در انتظار كسب مجوز نشر است كه پس از انقلاب تاكنون 13بار منتشر شده است.

                اين كتاب*ها توسط دفتر صادق هدايت آماده و به*ترتيب از سوي انتشارات ورجاوند، دنياي دانش و صادق هدايت براي كسب مجوز نشر ارايه شده*اند.

                جهانگير هدايت همچنين با اشاره به اين*كه در يك سال گذشته اجازه*ي چاپ كتاب*هاي صادق هدايت داده نشده است، يادآور شد: پس از ترجمه*ي "زنده* به گور" به زبان تركي استانبولي، قرار شد سفير تركيه در ايران كتاب*هايي را كه در كشورش درباره*ي هدايت نوشته يا ترجمه شده، براي ما بفرستد كه اين كتاب*ها هفت عنوان ترجمه و يك عنوان تأليف درباره*ي آثار او بودند.

                وي در توضيح بيش*تر افزود: در كشور همسايه*ي ما آثار هدايت را ترجمه مي*كنند و همسايه*هاي ما به زبان و ادبيات*مان احترام مي*گذارند، اما ما ادبيات خودمان را باور نداريم.


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #428
                  علي*اصغر شيرزادي معتقد است: آثاري كه از ادبيات ما ترجمه مي*شوند و با استقبال چنداني مواجه نمي*شوند، آثاري هستند كه در كشور خودمان جا باز نكرده*اند.

                  اين داستان*نويس در ادامه گفت*وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تصريح كرد: وقتي آثار ترجمه*شده در كشور ما جا باز نكرده*اند، چگونه با ترجمه دم دستي مي*توانند در كشور*هاي ديگر جا باز كنند و با استقبال مواجه شوند؟

                  وي با بيان اين مطلب كه در ترجمه آثار بايد به قوت اثر توجه داشت، گفت: اگر اثري قوت كافي داشته باشد، مهم نيست كه به چه زباني نوشته شود. اين حرف مقبول نيست كه چون زبان ما فارسي و مهجور است، ترجمه آثارمان با استقبال مواجه نمي*شوند. زبان ژاپني هم زبان مهجوري است، اما مي*بينيم وقتي آثار ژاپني ترجمه مي*شوند، مطرح مي*شوند و جايزه*هاي جهاني را نيز به خود اختصاص مي*دهند.

                  شيرزادي متذكر شد: البته داستان*هاي كوتاهي كه از ادبيات ما در يك مجموعه جمع و ترجمه شده*اند، مورد توجه قرار گرفته*اند و يا رمان "بوف كور" به زبان*هاي زيادي ترجمه شده و در كتابخانه*هاي دنيا موجود است. درواقع اين اثر تنها اثر معتبر ماست كه در كتابخانه*هاي دنيا وجود دارد، ولي آثار ديگر ما در دنيا مطرح نشده*اند. البته بايد قدري صبر كنيم تا مرحله*اي را بگذرانيم.

                  وي در ادامه خاطرنشان كرد: در اين*جا غالباً آثار نويسنده*اي، ولو اين*كه درجه اول باشد و كيفيت آثارش خوب هم باشد، ترجمه نمي*شود. درواقع با اين مسأله سليقه*يي برخورد مي*كنند. نمي*دانم پشت اين جريان چيست، اما بدبين هم نيستم. با توجه به شواهد، متأسفانه در اين زمان، دوباره با ذهنيت باندي برخورد مي*شود. البته اين بحث درباره ترجمه آثار نويسندگاني چون احمد محمود و محمود دولت*آبادي و چند نفر ديگر صدق نمي*كند.

                  اين داستان*نويس با اشاره به ترجمه آثار درجه اول ما بدون توجه به رابطه*ها اظهار داشت: اگر يك جريان طبيعي نيرومند، بدون حب و بغض و نگاه باندي باشد، مي*توان اميد*وار بود كه جريان جهاني شدن، خوب پيش رود. همان*طور كه ديديم چندي پيش كتاب "سفر به گراي 270درجه" احمد دهقان در آمريكا ترجمه شد و با استقبال خوبي هم مواجه شد. اين نشان مي*دهد مسأله زبان مطرح نيست؛ اگر هم باشد، آن*چنان ملاك نخواهد بود كه از رفتن ادبيات ما به سمت جهان جلوگيري كند.

                  او در ادامه گفت: نويسندگاني كه در اين*جا به لطف محفل*گرايي مطرح مي*شوند و چيز*هايي خارج از حوزه ادبيات نام*شان را مطرح مي*كند، در كشور خودمان چهره نيستند و به عنوان يك نويسنده شاخص و درجه اول مطرح نمي*شوند؛ آن*وقت چطور انتظار داريم كه در جهان مطرح شوند.

                  شيرزادي افزود: البته در دنيا گاهي نويسندگان در كشور خود مورد بي*مهري قرار گرفته*اند، اما در دنيا مطرح شده*اند، كساني مثل اميل زولا يا دي اچ لارنس كه اين*ها استثنا*هايي بوده*اند. نويسندگان ما هم فكر مي*كنند اگر آثارشان ترجمه شود، آن*ها هم مطرح خواهند شد.


                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #429
                    Despite its dramatic portrayal of life in Afghanistan mainly before the communist takeover and less emphatically during and after the Russian occupation, Khalled Hosseini’s novel “The Kite Runner,” which has won vast literary acclaim in the west, and specially here in the United States, is for the most part a depiction of Afghan life and culture through the lens of an American. More specifically speaking, the writer describes life and political events of Afghanistan in a way that can appeal to the American perception of how life must have been, or is, in Afghanistan.

                    Some writers are just lucky to coincide with certain events and political trends. Very few people remember Alexander Solzhenitsyn and his Gulag Archipelago. But Solzhenitsyn won international fame and prestige and even a Noble Peace Prize in the 1970’s simply because he got a free ride – well not quite very free - on the wave of the Cold War that landed him on the shore of great world renown and acknowledgement.

                    Another example of such literary success was the bestseller by Betty Mahmoodi “Not Without My Daughter,” which recounted the situation of an American woman caught up in the noose of the patriarchal structure of a devout Muslim family in Tehran of the early 1980’ right after the Hostage Crisis.

                    “The Kite Runner” is another such case.

                    Amir, an Afghan-American novelist living in Northern California, who escaped Afghanistan with his father after the Afghan takeover by the USSR in 1980, receives a phone call from a friend of his father’s in Pakistan, which triggers a series of events and recollections that culminate when he returns to Taliban-controled Kabul and meets his old-time adversary, Assef, who is now a Taliban official.

                    And then through a chain of what I would like to call “plot holes,” he finally succeeds in bringing an Afghan boy, the son of his old servant, who, he has just found out, was his own half brother, over to the United States.

                    Though I can go on discussing why I think that this novel is a mediocre literary work, which owes its success to the political events of the early 2000’s, and the overall mental disposition in the United State, which would like to believe that the invasion of Afghanistan has led to the emancipation of the people of this country and specifically women, I think that I will, for the purpose of this paper, attempt to curb this desire, and adhere to the gender issues that are discussed in this book. Let me suffice by saying here that very little has changed in Afghanistan after the US led invasion of this country and the Taliban’s debacle for as far as the women’s rights are concerned. Despite some showcased females in symbolic positions, the helpless, and pity inspiring burqa-clad women are still considered to be the property of the male individuals in their lives including their fathers, brothers, and husbands.

                    Amir, the central character in “The Kite Runner” grew up as the only son in a single-parent family. Amir’s mother died at childbirth. Interestingly, in Muslim countries, much like the tradition prior to the twentieth century in Europe and America, single parent-families mostly comprised fathers and their children. The single mom is a new phenomenon even in the western culture. Sometimes single fathers of the past remarried. And that is the origin of the “evil stepmother” lore. In Muslim societies, the myth of the evil stepmother lives on and for good reasons. When families break up due to divorce, which, for several reasons, is much less practiced in these societies compared to the West, children remain in the custody of the father. It is generally thought that children are too important to be entrusted with women.

                    But Amir did not have to deal with the nightmare of an evil stepmother. Amir grew up with his father, a successful Afghan businessman known for his bravery and manly conduct, having to prove to him that he was worthy of having been born to such a noble father. Never quite successful in this effort, one winter day, when he came quite close to proving his worth as a male child after he had earned the much-longed-for title of the winner of a kite tournament, he had to watch their servant boy, who was also his best companion, get homosexually raped by a rogue racist. He stood there not quite brave enough, as is expected of a man, to defend his friend. That event constituted the worst crises of his identity. How was he ever going to come to terms with his identity as a man?

                    His best friend had been raped right before his eyes. Assef, the villain that perpetrated the rape later went on to join the Taliban, an irrelevant fact to the gender relations but a quite relevant matter for Hosseini’s plot. As far as it relates to matters of gender, the rape of Amir’s friend is significant not only because it threw Amir into the identity crises of having difficulty thinking of himself as quite a “man,” it also bears importance because, on the day that it happened, Hassan – Amir’s friend – had just been able to run and make his own the nicest, and most beautiful kite that had been flown in the tournament, an envy of all, a thing that all young men wanted to have. When Assef and his rogue accomplices cornered Hassan in a dark alley, Assef could have gotten the kite and gone his way. That would have been in itself quite a blow to both Amir and his friend, Hassan. But instead, he chose to rape Hassan and let him hold on to the kite. Homosexual rape is quite a common thing in Muslim countries. Much like among male population of prisons in the United, the purpose of such rapes is not primarily sexual pleasure. The initial intent of the person that commits a homosexual rape is bringing his victim to the level of a woman, since a woman holds the lowest status in most Muslim societies. This is the most shameful thing that can happen to a man.

                    Khalled Hosseini does not really discuss class struggles in Afghanistan. His attention to class is mainly derived from an ethnic inferiority viewpoint. Shia Muslims are generally fiercely discriminated against in Sunni populated sections of Afghanistan, mainly in the south and central parts of the country. One of the reasons why the communist attempt in Afghanistan was unsuccessful despite the relative class equality that it was able to achieve, is the fact that Afghans – and for that matter many Muslims, Sunni or Shia alike – believe in something that they call “Ghesmat,” destiny if you will, though it really means “one’s share.” This share is predetermined by God and written into one’s destiny. It cannot and should not be changed by humans. Any attempt to do so is blasphemy. This religious view of satisfaction with what has been given one by God reinforces and perpetuates stratification, and hinders any efforts by the state to redistribute wealth. This is why, I argue, that despite their harsh rhetoric, conservatives in the United States have always loved Islamic regimes.

                    This conception of class dispels any idea of class struggle. Members of lower classes humbly accept their status and inferiority, and cannot even think of violating what “Ghesmat” has assigned to them. One can find examples of this in many parts of the novel. In one instance, even when Hassan and his family can legitimately choose to live in one of the rooms in the big house that Amir and his father have left behind, they refuse to do so understanding their status and not willing to violate the roles that are associated with it.

                    Patriarchy is certainly the most dominant aspect of the Afghan society, and it has a noticeable presence throughout the book. Even when a man loses his instrumental status as a breadwinner, he is still the patriarch, and probably more so because now he is likely to resort to physical violence to maintain his dominance. Hosseini portrays vivid examples of such Afghan men in the United States, who, deprived of their socioeconomic status, still adhere to their role as the patriarch and demand respect and submission from the women and children of their family.

                    Hosseini seems to be well aware of the role that patriarchy plays in the Afghan life. At one point Amir, the central character of the novel, says that he felt uneasy for the position of power that he had been given, “and all because I had won the genetic lottery that had determined my sex.”

                    This novel and other such works of art that attempt to demonstrate the skewed gender roles in Islamic countries are viewed as a double-bladed sword by many intellectual scholars of theses societies: on the one hand they are a true reflection of the plight of women and the oppression that they are subjected to, and on the other hand, they give hawkish politicians in the west ammunition to justify their militant strategies towards Islamic nations. Even worse, they give some Christian religious ideologues reason to advocate a new Crusade.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #430
                      داستان "مار و مرد" سيمين دانشور به زبان اسپانيايي ترجمه مي*شود.

                      به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ترجمه*ي اين داستان از مجموعه*ي "به كي سلام كنم" به همراه شرح حالي از اين نويسنده*ي پيشكسوت منتشر خواهد شد. داستان يادشده در اين مجموعه حجمي حدودا 55 صفحه*يي دارد.

                      آخرين ترجمه*ي منتشرشده از كارهاي دانشور هم ترجمه*ي اسپانيايي رمان "سووشون" است كه تاكنون به حدود 17 زبان ترجمه شده است.

                      به گفته*ي دانشور، مجموعه*ي داستان "به كي سلام كنم" به*خاطر داستان*هاي "مار و مرد" و "كيدالخائنين"، مدت*ها مجوز نشر نمي*گرفته است كه چاپ پنجمش سرانجام در سال 80 منتشر مي*شود و ناشر هم با گرفتن مجوز، كتاب را در شمارگان 33هزارتايي منتشر مي*كند.

                      چاپ*هاي قبلي اين كتاب ازسوي انتشارات خوارزمي به*ترتيب در سال*هاي 59 (دو چاپ)، 63 و 70 عرضه شده*اند.

                      پيش*تر "شهري چون بهشت" و داستان*هايي از مجموعه*ي "از پرنده*هاي مهاجر بپرس" اين داستان*نويس هم به زبان*هاي ديگر ترجمه شده*اند.

                      دانشور همچنين گفت كه يك قصه*ي تازه براي مجموعه*ي داستان جديدش - "انتخاب" - نوشته كه در حال كامل كردن داستان*هاي آن براي انتشار است.


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #431
                        خسرو معتصد با انتقاد از وضعيت صدور مجوز چاپ كتاب، گفت، اين وضعيت نويسندگان را به مهاجرت وادار مي*كند.

                        به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كتاب «خاطرات علم*السلطان» اين نويسنده و پژوهشگر تاريخ، هشت ماه است كه در انتظار مجوز نشر به*سر مي*برد و به*تازگي به او اعلام شده تصاوير كتاب، بايد حذف شوند و همه*ي مآخذ مورد استفاده نيز ارايه شوند.

                        او با اشاره به اين*كه اين كتاب، خاطرات مستخدم محمدعلي*شاه و كتابي در رديف «تاريخ اجتماعي و اداري قاجاريه»ي عبدالله مستوفي است، يادآور شد، علم*السلطان خاطراتش را به*صورت كتاب مكتوب نكرده و او اطلاعات اين كتاب را از نشريات مختلفي چون «اطلاعات هفتگي»، «صبا»، «خواندني*ها»، «روشنفكر» و «سالنامه دنيا» گردآوري كرده است.

                        وي با بيان اين*كه تصاوير كتاب مربوط به ناصر*الدين*شاه، مظفرالدين*شاه، و... است، گفت: با كتاب سليقه*يي برخورد مي*كنند. ضمن اين*كه اگر بخواهم تمام منابع را ارايه دهم، بايد هرچه را از كودكي خوانده*ام، پيدا كنم.

                        معتضد همچنين با بيان اين*كه هميشه مخالف مهاجرت بوده است، گفت كه با اين وضعيت به فكر مهاجرت افتاده* است.

                        وي افزود: اصلا مگر مي*شود بخشي از يك كتاب تاريخي را حذف كرد؟! اين كه مال من نيست؛ مربوط به يك شخصيت تاريخي است.

                        او در عين حال اين مطلب را هم يادآور شد كه اين اتفاق*ها درحالي رخ مي*دهند كه صلاحيتش مورد تأييد است و دستگاه*هاي دولتي با او قرارداد تاليف مي*بندند، در تلويزيون برنامه*ي تاريخي اجرا مي*كند و در انتشارات نيروي انتظامي جايزه برده است.

                        وي در پايان نيز با اشاره به فسخ قراردادهاي ناشران با نويسندگان، به روي آوردن آن*ها به كارهاي ديگري مثل ساخت*وساز اشاره كرد.

                        از كتاب*هاي خسرو معتضد، چاپ چهارم «هويدا، سياستمدار پيپ، عصا، گل اركيده» و «فوزيه، حكايت تلخكامي» به*ترتيب، به چاپ*هاي چهارم و هشتم خواهند رسيد. همچنين مجلد*هاي دوم و سوم «تاريخ نيروي انتظامي» او هم زير چاپ*اند.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #432
                          محمد محمدعلي اعتقاد دارد اگر داستان*هايي كه از ما ترجمه مي*شوند، در خارج از كشور چندان با استقبال مواجه نمي*شوند، به اين دليل است كه موضوعات ما براي آن*ها تازگي چنداني ندارد.

                          اين داستان*نويس در ادامه گفت*وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) تصريح كرد: به نظر رمان*هاي عامه*پسند كه از ما ترجمه مي*شوند، در غرب خواننده دارند، اما رمان*هاي جدي ما با استقبال چنداني مواجه نمي*شوند، چرا كه ادبيات ايران هنوز معرفي نشده است. اما فرمولي كه اكنون پيدا شده، اين است كه رمان*هاي عامه*پسند باعث آشنايي غربي*ها با ادبيات ما خواهند شد و بعد كم*كم ادبيات جدي را خواهند خواند، به اين دليل رمان*هاي عامه*پسند در آن*جا ترجمه مي*شوند تا دروازه*اي باشند براي ترجمه آثار جدي ما؛ تا در آينده خوانندگان خود را بيابد.

                          وي افزود: ما داستان كوتاه و رمان امروزي را از غربي*ها گرفته*ايم، در حالي*كه قصه و اسطوره و متل براي شرقي*هاست، بنابراين غربي*ها خود مسائل رمان را بهتر از ما مي*دانند و ما اكنون فقط در حال تجربه آن هستيم. اگر ما به موضوعاتي كه براي خودمان هست، بپردازيم، براي خوانندگان خارج از كشور جذابيت خواهد داشت.

                          نگارنده «برهنه در باد» معتقد است: نويسندگان ايراني در خارج از كشور داستان*هايي را به زبان اصلي نوشته*اند كه با استقبال هم مواجه مي*شود. پس نويسندگاني كه زبان انگليسي را ياد گرفته و به آن زبان نوشته*اند، قدري در جهاني كردن ادبيات ما راه*گشا خواهند بود و اقداماتي موثر در عرضه داستان و تفكر ايراني به دنيا خواهند داشت، اما ترجمه خواه ناخواه قدري به اثر لطمه خواهد زد.

                          وي در عين حال معتقد است: مهجور بودن زبان فارسي، نبود مترجم و ناشر خوب و نداشتن رابطه مناسب، همه در انتشار به*موقع و صحيح كتاب موثر است. در كشور ما هم وقتي كه اين عوامل نباشند، اثر خواه ناخواه مطرح نخواهد شد، چه رسد به اين كه ترجمه شود.

                          محمد*علي با بيان اين مطلب كه مخاطب هميشه موضوع تازه*اي براي خواندن مي*خواهد، تصريح كرد: در داستان*هاي ما موضوع تازه و جهان*بيني فلسفي وجود ندارد، تنها يك*سري حادثه را پشت سر هم مي*گذاريم و داستان مي*نويسيم. در دنياي خود دست و پا مي*زنيم تا ببينيم چه موضوعي براي نوشتن پيدا مي*شود، اما نويسندگان ايراني در خارج از كشور دست*شان آمده كه چه چيز*هايي را بنويسند تا با استقبال مواجه شود.


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #433
                            بررسي آماري ضميمه*هاي "گزارش نشر" شماره*هاي منتشرشده*ي نشريه*ي «كتاب هفته» - ارگان معاونت امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي - در دو نيم*سال 1384 و نيز شماره*هاي منتشرشده در نيمه*ي اول سال 85، نشان داد كه اين آمار كه مسؤولان فرهنگي گاه آن*را پرافتخار معرفي مي*كنند، چندان هم مبناي دقيقي نيست و بايد گزارش نشر هر شماره را با دقت در جزييات ارايه*شده ورق زد و خواند و ديد؛ آن*چه را كه به*عنوان گزارش نشر كشور، تقريبا هر هفته و البته گاهي با تاخير ارايه مي*شود.

                            به گزارش خبرنگار ايسنا، در اين بررسي، علاوه بر اين*كه مشخص شد در برخي موارد، كتاب*ها به*لحاظ موضوعي گاه در تقسيم*بندي اشتباه قرار گرفته*اند - مثلا ادبيات در گروه تاريخ و جغرافيا، يا كتاب*هاي كنكوري و كمك*درسي و آموزشي در گروه ادبيات - برخي عنوان*ها نيز تنها با تفاوت در شماره*ي شابك، كه البته شناسنامه*ي بين*المللي كتاب به*شمار مي*رود، چندين*بار در آمار شمارش شده*اند.

                            بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران با مبنا قرار دادن همين گزارش*ها - با وجود مسائل يادشده - و اين توضيح كه بخشي از كتاب*هايي كه در دسته*بندي نشر يك نيم*سال قرار گرفته*اند، مجوز نشر خود را در دوره*ي پيشين كسب كرده و چاپ شده*اند، به بررسي آماري آن در دو زمينه*ي كل كتاب*ها و كتاب*هاي منتشرشده در حوزه*ي ادبيات، پرداخت.

                            براساس آمار به*دست آمده، از مجموع 7204 عنوان كتاب منتشرشده در سه* ما*هه*ي اول سال 1384 كه از شماره*هاي يك*شنبه 21 فروردين تا 28 خردادماه (شماره*هاي 231 تا 249 كتاب هفته پياپي 618 تا 636) را دربر مي*گيرد، 840 عنوان با موضوع ادبيات منتشر شده است كه از اين تعداد، 491 عنوان ادبي چاپ اول بوده و بقيه آثار در اين رده تجديدچاپي اعلام شده*اند.

                            همچنين از مجموع 7038 عنوان منتشرشده در سه*ماهه*ي دوم همين سال، يعني از شنبه 4 تيرماه تا 26 شهريورماه و پايان دوره*ي وزارت پيشين، تعداد 1039 عنوان ادبيات بوده كه از اين تعداد 672 عنوان چاپ اول بوده*اند.

                            به*عبارت ديگر، در نيمه*ي نخست سال 1384 تعداد 14062 عنوان كتاب منتشر شده است كه 1879 عنوان آن در حوزه*ي ادبيات بوده*اند و البته از اين تعداد كتاب ادبي، 1163 عنوان چاپ اول بوده*اند.

                            همچنين در نيمه*ي نخست سال 1385 از 26 فروردين تا پايان 25 شهريورماه (شماره*هاي 26 تا 48 پياپي 677 تا 699) - با اين توضيح كه شماره*هاي 25، 31 و 41 در صورت وجود يافت نشدند - ازمجموع 13715 عنوان منتشرشده، 1956 عنوان به ادبيات اختصاص داشته است كه از اين تعداد 844 عنوان چاپ اول اعلام شده*اند.

                            بنا بر همين گزارش، در نيمه*ي دوم سال 1384 از شنبه نهم مهرماه تا 27 اسفند (شماره*هاي 1 تا 25 پياپي 652 تا 676) - البته بدون احتساب شماره*هاي پنجم، دوازدهم و نوزدهم آذرماه كه نوبت چاپ*ها در آن*ها مشخص نشده بودند و البته در شمارش كل شمارش شده*اند - مجموعا 20997 عنوان منتشرشده كه از اين تعداد، 2314 عنوان ادبيات و از اين رقم، 1265 عنوان چاپ اول بوده*اند.

                            در اين بررسي، افزايش كتاب*هاي منتشرشده در پايان نيمسال نخست سال 84 و ابتداي نيم*سال دوم همين سال و نيز كاهش اين ميزان از اواسط نيم*سال نخست سال 85 كاملا به*نظر مي*رسد.


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #434
                              شمس لنگرودي، عمران صلاحي را يكي از محبوب*ترين شاعران نسل خودش مي*داند.

                              اين شاعر در گفت*وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به جنبه*هاي مختلف كاري صلاحي از جمله شعر، داستان، گفتارهاي كوتاه طنز، رمان و تحقيق يادآور شد: او در همه*ي عرصه*ها كار كرد و شايد همين پراكندگي تا حدودي به كارش لطمه زده باشد، اما فكر مي*كنم يكي از شاخص*ترين شاعران طنز*پرداز ما پس از مشروطيت بود.

                              شمس لنگرودي افزود: به خودش هم مي*گفتم اگر بيش*تر وقتش را در آن عرصه به كار مي*پرداخت، موفق*تر بود، اما در هر حال اگر گزينه*اي از شعرهاي صلاحي منتشر شود، حتما ماندگار خواهد بود.

                              وي همچنين متذكر شد: عمران صلاحي در دوره*اي بيش*تر به اجتماعيات مي*پرداخت، اما پس از نوعي سرخوردگي عمومي كه پيدا شد، به عاشقانه*سرايي روآورد و اواخر عمر بيش*تر شعرهاي عاشقانه مي*گفت.

                              نكته*ي ديگر مورد اشاره*ي شمس لنگرودي، نو*آوري عمران صلاحي در حوزه*ي وزن شعر فارسي بود كه در اين*باره توضيح داد: او از مدت*ها قبل نوآوري را در اين زمينه شروع كرده بود كه به گمانم به نتيجه هم رسيد. تحت تأثير شعر تركيه و شعر آذري از مدت*ها بيش شعر هجايي مي*گفت. اوايل فكر مي*كردم شعرهايش منثور است و وزن ندارد، بعد متوجه شدم كه اين*طور نيست، اما متأسفانه به اين موضوع توجهي نشده است. خود عمران هم اهل خودنمايي نبود كه آن را مطرح كند و پيروان و هواداراني پيدا كند. اما اگر كسي كه از زبان آذري و شعر هجايي شناخت خوبي دارد، پيدا شود و روي اين شعرها كار كند، حتما تأثير خوبي خواهد داشت.

                              شمس لنگرودي در توضيح دليل محبوبيت صلاحي هم گفت: اين به*خاطر خصلت*هاي انساني و طنز حضوري بود كه او داشت. كسي را نديدم كه با او خصومتي داشته باشد و اين به سعه*ي صدر و دل بازش برمي*گردد.

                              وي همچنين از شعر "پرستار" صلاحي به*عنوان يكي از درخشان*ترين شعرهاي طنز پس از مشروطيت نام برد.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #435
                                به اعتقاد منوچهر احترامي، نوشتن يك طنز ماندني از هر مسأله*ي جاري روز، ويژگي منحصر به*فرد عمران صلاحي است.

                                اين طنزپرداز در گفت*وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: شايد كم*تر افراد دست به*قلم به اين مسأله توجه داشته باشند، اما صلاحي با بازنگري ادبيات كلاسيك، از نو نوشتن و تفسير آن، استفاده از شعرها، قصه*ها و ضرب*المثل*هاي معروف، در بازسازي طنز*آميز مسائل روز تلاش مي*كرد و آن*ها را عمق مي*داد و به اين ترتيب در خزانه*ي فرهنگي مردم ماندگارشان كرد.

                                وي ادامه داد: به اين ترتيب صلاحي سعي مي*كرد حتا مسائل كوچك را از دست*برد آفت زبان دور نگه دارد و ماندي*ترشان كنند.

                                احترامي با تأكيد بر اين*كه صلاحي شيوه*ي خودش را داشته و كارش منحصر به*فرد بوده، اثرگذاري او را در مقوله*ي طنز ايران در شعر، نثر، عرصه*ي مطبوعاتي و غيرمطبوعاتي مثل رمان، غيرقابل انكار دانست.

                                او در اين زمينه متذكر شد: شيوه*اي كه صلاحي آورد، خاص خودش بود و به نام خودش ماندگار خواهد شد.

                                احترامي در ادامه يادآور شد: شناخت زبان فارسي، فرهنگ متداول جامعه و شناخت ادبيات كلاسيك ايران كه اين*ها همه*اش لازمه*ي خوب فكر كردن و خوب نوشتن است، در كار صلاحي ديده مي*شود. او همچنين شناخت اقتصادي، اجتماعي و سياسي داشت، ظرفيت*هاي زبان را به*كار مي*گرفت و ذوق و استعداد سرشارش هم باعث مي*شد كارهاي ماندگاري ارايه دهد.


                                iran

                                Comment

                                Working...