نكته جالبتر اين كه هرچند دكتر نصر درباره علل و عوامل عيني و داخلي روند تخريب سنتها در ايران، در مجموع سكوت اختيار كرده يا با بيان برخي كليات به سرعت از روي مسئلهاي با اين اهميت رد شده است، اما آنجا كه از بازسازي سنتها و رونقيابي فلسفه اسلامي سخن به ميان آمده، وارد جزئيات نيز شده و از اقدامات پهلويها و به ويژه فرح ديبا در اين زمينه ياد كرده است. در كنار هم گذاردن اين دو وجه قضيه، تصويري را پيش چشم مينشاند كه گويي يك جريان اجتنابناپذير تاريخي، آثار و تبعات دنيويسازي و تقدس زدايي و خشكيده شدن سرچشمه امر قدسي را بر ايران دوران پهلوي بر جاي مينهاد و در اين ميان پهلويها، سعي و كوشش ميكردند تا به تجديد سنتها و جاري ساختن دوباره امر قدسي در مملكت بپردازند.
تشكيل "انجمن شاهنشاهي فلسفه" در سال 1352 از جمله مواردي است كه دكتر نصر حمايت فرح ديبا از آن را تلويحاً به عنوان يكي از شاخصههاي دلبستگي وي به احياي فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي قلمداد ميكند: "خود كليبانسكي به تهران آمد و من ترتيب ملاقات او را با ملكه دادم. او بنا به صحبتهايي كه با هم داشتيم به عرض ملكه رساند كه تأسيس مؤسسهاي فلسفي در ايران كار مهمي است؛ مؤسسهاي كه همواره مركز بزرگ انديشه خواهد بود. چون من در چندين طرح فرهنگي با ملكه همكاري نزديك داشتم به من گفت كه درباره اين كار فكري بكنم. اين مربوط به پايان سال 1973 و آغاز سال 1974 بود... تني چند از صاحبنظران اين حوزه و علاقهمندان به فلسفه را جمع كردم و با آنها درباره اين طرح به رايزني پرداختم. همه آنها هم داستان بودند كه چنين مؤسسهاي بايد سازماني مستقل و از پشتيباني مستقيم ملكه برخوردار باشد. كساني كه با آنها در اين باره مشورت كردم شامل مرتضي مطهري، سيدجلالالدين آشتياني، عبدالله انتظام، يحيي مهدوي، محمد شهابي، مهدي محقق و كساني مانند اينها و البته هانري كربن بود."(صص166-165)
حتي اگر فرض را بر اين بگذاريم كه كليه نامبردگان، نظري مشابه و يكسان درباره وابستگي انجمن مزبور به دربار و شخص فرح ديبا داشتهاند- كه بسيار بعيد مينمايد- اين مسئله به هيچ وجه اثبات كننده جايگاه فرهنگي "ملكه" نيست چرا كه به عنوان مثال شخصيتهايي مانند شهيد بهشتي و شهيد باهنر نيز با ورود به دستگاه آموزش و پرورش و به دستگيري زمام تدوين كتابهاي تعليمات ديني توانستند از يك موقعيت، به نفع پيشبرد اهداف اسلامي و انقلابي خويش بهرهگيرند، بدون آن كه حضور آنها در يك دستگاه رسمي رژيم پهلوي، به معناي تأييد صلاحيت و مقبوليت رژيم و حتي همان دستگاه از نظر آنان باشد. فعاليتهاي تبليغي، ارشادي و سياسي استاد مطهري همزمان با حضور در اين انجمن و نيز تدريس در دانشكده الهيات و معارف اسلامي، مؤيد اين نظر است كه ايشان عليرغم نامشروع دانستن رژيم و خاندان پهلوي، از موقعيتهاي مناسب براي تحكيم مباني تفكر اسلامي و صيانت از سنتها و آداب و رسوم ديني و ملي در مقابل تهاجم بيامان غربگرايي بهره ميگرفت. در واقع مبارزات آشكار و پنهان ايشان در عرصههاي سياسي و فرهنگي- كه دكتر نصر نيز به آن اشارهاي تخطئهآميز دارد (ص132)- و سپس حضور پررنگ و مؤثر در حركت انقلابي مردم در سالهاي 56 و 57 همگي حاكي از آن است كه استاد مطهري توجه و عنايت لازم را به ريشههاي اصلي مفاسد و كژرويها در آن دوران داشته و به صرف مشاهده چند مورد خاص كه از ظاهري آراسته برخوردار بودهاند، دچار غفلت يا اشتباه در تحليل مسائل نميشده است. اين دقيقاً عكس حركتي است كه در آن برهه زماني از دكتر نصر مشاهده ميشود؛ يعني مجذوبيت در مقابل امور جزئي و حاشيهاي و غفلت از مسائل اساسي و بنياني.
آيا براستي ميتوان پذيرفت كه دكتر نصر از آنچه توسط رژيم پهلوي رقم خورده، بياطلاع بوده است؟ آيا ميتوان باور كرد كه شخصيت واقعي اعضاي خاندان پهلوي، بويژه فرح ديبا كه دكتر نصر "در چندين طرح فرهنگي" با وي همكاري نزديك داشته، از ايشان پوشيده مانده باشد؟ با اين همه چگونه است كه ايشان چنين تحليلي از محمدرضا و فرح به دست ميدهد: "شاه طرفدار سرسخت فناوري جديد و مدرنيزاسيون بود و با اين همه، ايران را بسيار دوست ميداشت. چنين نبود كه او كشورش را دوست نداشته باشد بلكه فكر ميكرد كه مدرن شدن به سود ايران است و جوانب منفي اين امر را تشخيص نميداد. اما ملكه بسيار دلبسته فرهنگ ايراني و ابعاد گوناگون آن بود."(ص171) البته دكتر نصر پس از انتقاد ظريف و خفيفي از محمدرضا، بلافاصله به گونه ديگري درصدد نشان دادن دلبستگي شديد وي به حفظ فرهنگ و سنتهاي ملي و مذهبي از طريق بومي كردن علوم و فناوري روز، برميآيد: "يك روز پس از آن كه به رياست دانشكده ادبيات بازگشته بودم، از دربار با من تماس گرفتند و شاه به من گفت: "همه اين سالها شما درباره اهميت پاسداري از فرهنگ ايراني سخن گفتهايد و من انديشيدهام كه شما در عين حال چهرهاي دانشگاهي هستيد كه معاون [دانشگاه] و رئيس [دانشكده] هم بودهايد. ميخواهم كه فرصتي استثنايي به شما بدهم. هيچ دانشگاهي نزد من عزيزتر از دانشگاه آريامهر نيست. سعي كن آن را به نحو احسن اداره كني و علوم و فناوري جديد را بومي ايران كرده و آنها را با فرهنگ ما هرچه هماهنگتر سازي."... چنين چيزي، كار يك شبه نبود اما من بيدرنگ پس از آن كه رئيس دانشگاه شدم، دپارتمان علوم انساني را تأسيس كردم..."(ص172-171)
اينك براي تحليل دقيقتر اينگونه اقدامات، مناسب است تحليلي كلان از شخصيت پهلويها داشته باشيم. فرح ديبا در خاطرات خود تحت عنوان "كهن ديارا"، ضمن ستايش از اقدامات رضاخان در ايران كه به تقليد از كمال آتاتورك در تركيه انجام يافت، از آنها تحت عنوان "يك انقلاب صنعتي و فرهنگي بدون خونريزي" نام ميبرد.(فرح ديبا، كهن ديارا، بيجا، 2004 ميلادي، ص46) آنگاه دوران تحصيل خود در مدرسه "ژاندارك" تهران را زمينهساز تغييرات فرهنگياش و تبديل شدن از "كودكي خجول و منزوي به دختري متكي به خود و برونگرا"(همان، ص 51) عنوان ميكند. وي سپس براي ادامه تحصيل به دبيرستان رازي ميرود: "مدرسه رازي مختلط بود و نامنويسي من در اين مدرسه نشاني بود از روشنبيني مادرم. براي من كه در مدرسه ژاندارك با پسران مدرسه سنلويي به گردشهاي جمعي رفته بودم، مختلط بودن مدرسه رازي، تعجبآور نبود. من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم."(همان،ص62) غوطهور شدن در چنين فرهنگ و رويهاي كه به كلي بيگانه و در تضاد با اعتقادات و سنتهاي ملي و مذهبي بود، فرح ديبا را در سنين جواني به شبنشينيهاي جوانان دهه 30 در آن شرايط فكري و فرهنگي ميكشاند: "مادرم كه ميان تربيت سنتي و گشايش ذهن من به روي دنيا در ترديد بود، بر من سخت نميگرفت و گهگاه اجازه ميداد تا نيمه شب در خارج از خانه بمانم."(همان، ص63) فرح با چنين پيشينه فرهنگي و تربيتي براي ادامه تحصيل به پاريس ميرود و البته بنا به دلايلي كه از ذكر آنها خودداري ميورزد، سال اول تحصيلش "پايان درخشاني نداشت" و ناچار به تجديد آن ميشود. فرح ديبا مورد توجه جهانگير - تفضلي وابسته فرهنگي ايران در پاريس - به عنوان يكي از منتخبان براي ملاقات با "شاه" قرار ميگيرد.(همان، ص72) جالب است بدانيم "مئير عزري"- سفير رژيم صهيونيستي در دوران پهلوي- از تفضلي به عنوان "يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل" ياد ميكند: "تفضلي را بايد يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل نيز بخوانم، همكاريهايش را مردم اسرائيل هرگز فراموش نخواهند كرد... نامبرده يكي از كساني بود كه انگيزه آشناييي شاه با شهبانو فرح پهلوي گرديد. فرح ديبا آن روزها در پاريس دانشجوي آرشيتكت بود، در ديداري كه شاه با دانشجويان ايراني در پاريس انجام ميداد، سرنوشت، دوشيزه جوان ايراني را همنشين پادشاه كشورش كرد." (مئير عزري، يادنامه، چاپ بيتالمقدس، سال 2000م.، ص194) البته در اين كه "سرنوشت"، يك دختر مستغرق در فرهنگ و آداب و رسوم مبتذل غربي و بياستعداد در تحصيلات دانشگاهي را "همنشين پادشاه كشورش" كرد يا سرويسهاي جاسوسي صهيونيستي چنين فردي را در آن جايگاه قرار دادند، جاي تأمل بسيار وجود دارد اما به هر حال واقعيت آن است كه "ملكه" در همان گامهاي نخست براي تصاحب اين جايگاه، روحيات غربگرايانه خود را بشدت بروز داد و تمامي وسايل عروسي و جهيزيه خود را از پاريس تهيه كرد: "در آن زمان هرگز به ذهنم خطور نميكرد كه چهار ماه بعد در بازگشت به پاريس در هتل كرييون اقامت خواهم كرد و براي تهيه جهيزيه ملكه آينده ايران، يك بار ديگر به سراغ فروشگاههاي پاريس خواهم رفت."(فرح ديبا، كهن ديارا، ص74) حتي در زمان برگزاري مراسم عروسي نيز، اين طراحان و آرايشگران پاريسي هستند كه تمامي امور مربوطه را برعهده دارند و حتي در دوخت لباس "ملكه ايران" از سنتهاي فرانسوي بهره ميگيرند: "لباسي كه ايوسن لوران برايم طراحي كرده بود، در گوشهاي از اطاقم بر چوب رختي آويخته بود. خواهران كاريتا براي آرايش من از پاريس آمده بودند... هنگام پوشيدن لباسي كه روي آن با نخهاي نقرهاي و رشتههاي مرواريد (البته مصنوعي) نقشهاي ايراني نقده دوزي شده بود، به اهميت كار هنرمندان پاريس پي بردم، آنها برايم آرزوي سعادت در زندگي جديد كرده بودند و به رسم فرانسويان از نخي به رنگ آبي در دوخت لباسم استفاده كرده تا پريان پسري را كه آرزوي پادشاه بود، به من عنايت كنند."(همان، ص9
اين مسائل هر چند ريز و جزئي به نظر ميرسند، اما بخوبي ميتوانند بنمايه فكري فرح ديبا را از ابتدا در مقام "ملكه" نشان دهند و ريشههاي آنچه بعدها به شكل جشنهاي دو هزاروپانصد ساله و جشن هنر شيراز و ديگر اقدامات ضدفرهنگي و ضدارزشي دربار، بروز و ظهور پيدا كرد، باز نمايند. البته شرح آنچه در طول نزديك به اين دو دهه گذشت و به تخريب فرهنگ و سنت مردم ايران انجاميد، در حوصله اين بحث نيست، اما شايد بتوان ماحصل و جوهره آن را در نگاهي گذرا به جشن هنر شيراز مشاهده كرد. سِرآنتوني پارسونز سفير انگليس در ايران در كتاب خود به نام "غرور و سقوط" درباره اين مراسم مينويسد: "من دلم براي او ميسوخت زيرا آنچه در مخيله شهبانو براي آينده فرهنگي و هنري ايران وجود داشت، با همه زيبايي و ارزشمندي آن براي كشوري مانند ايران قابل هضم به نظر نميرسيد. همانطور كه قبلاً هم اشاره كردم اثر سياسي برنامههايي نظير جشن هنر شيراز خيلي شديد بود و بسياري از برنامههاي اين جشن كه بيجهت به هنرهاي راديكال و نو اختصاص يافته بود به هيچ وجه با مقتضيات جامعه ايراني تطبيق نميكرد. چرا ميبايست اينقدر پول صرف تبليغ و ترويج هنرهاي اروپايي و جمعآوري مجموعههاي هنري اروپا گردد و چنان مراكز فرهنگي و هنري بزرگي، خارج از ظرفيت اداره آن از طرف ايرانيان تأسيس شود."(خاطرات دو سفير، ترجمه محمود طلوعي، چاپ سوم، تهران، 1375، ص293) اما اينگونه برنامهها و سير شدتگيري ابتذال و انحراف در آن به صورتي بود كه نه تنها براي جامعه ايران قابل هضم نبود، بلكه در نهايت تحت مديريت عاليه فرح ديبا سر از جايي درآورد كه به اذعان سِر آنتوني پارسونز، از حد تحمل و قابليت هضم جوامع اروپايي نيز فراتر رفت: "فستيوال بينالمللي هنري شيراز (جشن هنر شيراز) كه سالانه برگزار ميشد از آغاز به علت نوآوريها و نمايشاتي كه با روحيات جامعه سنتي و اسلامي ايران تطبيق نميكرد، موجب تضادها و مباحثاتي شده بود...


Comment