Book & Persian Literature

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #466
    مصطفي مستور معتقد است: ادبيات ما با اروپا و جاهاي ديگر دنيا تفاوت زيادي ندارد.


    اين داستان*نويس در گفت*وگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، خاطرنشان كرد: ادبيات به مشتركات بنيادين انسان*ها مي*پردازد و انسان*ها به رغم همه تفاوت*ها و تمايزهايي كه در تاريخ، جغرافيا، سنت*ها، فرهنگ، زبان، نژاد، رنگ پوست و خيلي چيزهاي ديگر دارند، مشتركاتي دارند كه بين همه آنان وجود دارد؛ مثل رنج كشيدن، عشق ورزيدن، ترس از مرگ، تنهايي، اندوه و خيلي چيزهاي ديگر. ادبيات در همه جاي دنيا به اين چيزها مي*پردازد، و در نتيجه ادبيات ما نمي*تواند تفاوت زيادي با ادبيات اروپا و جاهاي ديگر داشته باشد.


    مستور يادآور شد: مثلا جهان داستاني آلبرتو موراويا - نويسنده معروف ايتاليايي - به جهان داستاني ما نزديك است و مي*بينيم كه فاصله زيادي با هم نداريم. تفاوت*هايي كه هست در شكل زندگي است؛ نه در ماهيت آن.


    به*باور وي، ما انسان*ها از دو منبع رنج مي*كشيم؛ يك منبع آن از جايي است كه اجتناب*ناپذير است و نمي*توان جلو آن را گرفت؛ مثل رنج*هايي كه در ماهيت زندگي ريشه دارند و بخش ديگر از رنج*هاي برآمده از شكل زندگي ماست كه با تدبير مي*توان اين بخش دوم را كاهش داد يا حتا آن را از بين برد.

    مستور اشاره كرد: غربي*ها اين بخش دوم رنج را كم*تر دارند. در نتيجه آن*ها ممكن است غم نان نداشته باشند و ما اين را در آثار آن*ها كم*تر ببينيم. البته غم*هاي روحي را آن*ها هم مثل ما دارند، به اين دليل كه منبع اين رنج*ها به ماهيت زندگي برمي*گردد.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #467
      Maryam Ansary was born 1959 in Tehran. She grew up in a middle-class family and studied physics, although she would have liked more to study art. The political circumstances forced her to run away from the Iran. Today she lives in Hannover, Germany. She is painting and working as a journalist for the "Deutschlandfunk" and the Western German Radio. 2003 her book "Flieh, bevor der Morgen graut" was published at the Ehrenwort publishing house. Maryam Ansary is at your disposal for readings and exhibitions of her paintings >>> maryam-ansary.de

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #468
        INTRODUCTION: Mahsati Ganjavi (also spelled as Mahasti Ganjehii) was an Iranian poetess of 12th century. Her birth-date is unknown but her birth-place is considered to be in Ganja (also spelled as Ganjeh). Ganjeh is presently the second largest city of the Republic of Azerbaijan, a country which is bounded by the Caspian Sea to the east, Russia to the north, Georgia to the northwest, Armenia to the west, and Iran to the south. Mahsati was contemporary to Seljukid Dynasty who ruled most parts of Iran from 1037 to 1194 AD. She was a poetess laureate to the courts of Sultan Mahmud II (1118-1131) and his uncle Sultan Sanjar (1131-1157).


        HER POEMS: In the history of Persian Poetry, Mahsati is known as a famous composer of the Quatrains (Rubaiyat), which are glorifying the joy of living and the fullness of love. It is documented that Mahsati obtained the title of poetess laureate to the court of Sultan Sanjar due to the extemporizing (in Persian: Felbedaheh Sorodan) poem on 'Silver Sheet', which she composed it one evening when Sultan Sanjar found a sudden fall of snow had covered the ground as he left the Court Hall to mount his horse. Here is the English version of the quatrain of Silver Sheet as translated by the late Professor Edward Granville Browne (1862-1926), a British scholar on Persian Literature:

        For thee hath Heaven saddled Fortune's steed,
        O, King, and chosen thee from all who lead,
        Now over the Earth it spreads a silver sheet
        To guard from mud thy gold-shod charger's feet

        Here is also a selection of the quatrains composed by Mahsati Ganjavi as translated by Gladys Evans:

        Don't ever wait from other any help when you're in need
        O Heart, they scarcely would proffer a dried and withered reed.
        Stinginess makes each a beast, but thriftiness sustain at least,
        So when your means are rather poor, watch with care expenditure.

        No force can bind us: pull of moment, arrows flying home,
        Nor any wild nostalgia that seized our hearts whilom.
        Though my soft braids turned chains of steel and anchored in your heart, Could any chain keep me at home if I should wish to roam?




        HER POPULARITY IN IRAN AND ELSEWHERE: After almost 900 years, Mahsati Ganjavi is still highly respected in most parts of Iran for her courageous poetry condemning religious fanaticism, religious prejudices, hypocrisy and dogmas. In the city of Ganjeh in the Republic of Azerbaijan, a street, a school, an academic institution, a museum, and some other places have been named after Mahsati Ganjavi. The Monument of Mahsati Ganjavi was also set up in Ganjeh in 1980.

        REFERENCES:

        Brown, E. G. (1924): A Literary History of Iran, ed., Cambridge University Press.
        Evans, G. (2001): Online Article on 'Azeri Literature', Translated by Gladys Evans.
        Geocities (2006): Online article on 'Mahsati Ganjavi-XII century'.
        Saadat Noury, M. (2006): Various Articles on the History of the Persian Poetry.
        Various Sources (2006): Persian Texts of the poems composed by Mahsati.
        Wikipedia Free Encylopedia (2006): Online Articles on 'Mahsati Ganjavi'.

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #469
          "جن محمد" دومين مجموعه داستان های کوتاه "آری سيلدز"، به زودی منتشر خواهد شد. "آری سيلدز" نويسنده ايرانی الاصل کتاب "ملای بدون پا وداستان های ديگر" است که در سال ۱۹۹۲ درآمريکا به بازار آمد. کتابی که به ويژگی ها و پيچيدگی های فرهنگی ايرانيان می پردازد، زبانی آميخته به گوشه وکنايه های شيرين فارسی دارد و با مهارت برای خواننده انگليسی زبان، نوشته شده است.
          "جن محمد وداستان های دیگر"، مبنتی بریکی از احادیث ویا روایت هایی منسوب به حضرت محمد، پیامبر اسلام است. داستان های این کتاب با اسطوره سازی وفلسفه اسلامی، فضاهایی ازباورواعتقادات مسلمانان می آفریند تا بدون آنکه صدمه بزند ویا موجب تکدر خاطر ویاغلو شود، نشان دهد که یک نویسنده مسلمان، چگونه ازاین زمینه فرهنگی در آفرینش هنری استفاده می کند.

          داستان "قصاب"، از کتاب اول او درمجموعه داستان هايی که انتشار مک دوگال ليتل درسال ۲۰۰۱ منتشر کرد درکنار نويسندگان ديگری مانند "نجيب محفوظ" برنده نوبل ادبيات درسال ۱۹۸۸، "آلبرکامو" برنده جايزه ادبيات نوبل ازفرانسه درسال ۱۹۵۷ و"پابلو نرودا" برنده شيليايی نوبل ادبيات درسال ۱۹۷۱، قرارگرفت. خود داستان "ملای بدون پا" نيز در يک مجموعه داستان درکنار آثاری از مارک تواين و گابريل گارسيا مارکز توسط "شيلا پافر"محقق دانشگاه هاروارد آمريکا در سال ۲۰۰۴ منتشر شد.

          آری، ۵۳ساله، ساکن کاليفرنيا، دودختر به نام های ساحل وانار دارد که اولی دردانشگاه روانشناسی می خواند ودومی دانشجوی پزشکی است. می پرسم چطور اسمت شد "آری"؟ می گويد اسمش ارسطو بوده است اما بعد تغيير داده به اين نام. وقتی می پرسم چرا، می گويد قرار است ماجرايش را درداستانی بگويد.

          ماه گذشته درکتابخانه "بلاک اوک" شهر برکلی، "آری" يکی ازداستان هايش را برای جمعی ازدوستداران ادبيات خواند که بسيار مورد توجه قرار گرفت. اين نويسنده ايرانی الاصل اميدوار است با کارهايی از اين دست اسلوب جديدی در ادبيات غربی ايجادشود تا مسلمانانی که درغرب زندگی می کنند داستان می نويسند آن را دستمايه کارخود قرار دهند.

          "ملای بدون پا وداستان های ديگر" مشتمل بر ۱۹ داستان است که درشکل اتوبيوگرافی، ماجراهای گوناگونی را بازگو و تلاش می کند فرهنگ ايران را به صورت نزديک و انسانی مورد بررسی قرار دهد وبا فرهنگ غرب آشنا کند. موضوعاتی مانند نوروز، خواستگاری،تعارف، مذهب درزندگی روزمره، اثرمدرنيته ميان ايرانيان ومواردی از اين قبيل.

          شخصيت اول يکی از داستان های او پسری است که درموسيقی نابغه است اما پدرومادرش دائم او را سرزنش می کنند که چرا دنبال مهندسی و پزشکی نيست. خلاصه آنقدر فشار می آورند که استعدادش می خشکد. دربينابين روايت اين داستان، خواننده با اين موضوع فراگير ميان ايرانيان آشنا می شود که غالبا علاقه مند به علوم و رياضی هستند وتوجهی به هنرهای زيبا ندارند.



          نمی شود تنها با لباس علوم ورياضی به دنيا ملحق شد. يعنی اينجوری نيست که بدون ادبيات، موسيقی ونقاشی ورقص وبه صورت کلی هنر، فرهنگ را به پيش ببريم.



          "آری سيلدز" می گويد:" زمانی افرادی با قيافه خاص درآمريکا وارد رستوران می شدند، بعد ازيک مدتی در برخی ازاين رستوران ها تابلوی “No Shirt, No Shoes, No service” نصب کردند. يعنی کسی که لباس يا کفش نداشته باشه سرويس هم نمی گيرد. حالا بايد به خيلی ازايرانی ها هم همين راگفت که نمی شود تنها با لباس علوم ورياضی به دنيا ملحق شد. يعنی اينجوری نيست که بدون ادبيات، موسيقی ونقاشی ورقص وبه صورت کلی هنر، فرهنگ را به پيش ببريم. البته از هنر خوشمان می آيد اما نمی خواهيم بچه هايمان موسيقی دان يا نقاش بشوند."

          او می گويد با آنکه نويسندگان زيادی طی سالهای گذشته به عرصه آمده اند اما می بينيم مثلا درعرصه کميک فارسی، تنها ايرج پزشک زاد وتک وتوک افراد ديگر هستند درحالی که درکشورهای غربی دهها وبلکه صدها نفر دراين ژانر می نويسند:"ما چه کسی را داريم که افسانه ای بنويسد؟ برخی ژانر های خاص که اصلا ناياب است."

          سبکی که "آری سيلدز" برای کتاب خود برگزيده بيشتر ازآنکه توصيفی باشد،Heuristic يا اکتشافی وعمقی است. به گونه ای که خواننده با لايه های مختلف يک موضوع ارتباط برقرار می کند. موضوع زن يکی از محوری ترين بخش های کتاب های سيلدز است که به قول خودش نه تنها سه بعدی که چهار بعدی در اشکال مختلف توصيف می شود

          او درداستان "قصاب" نشان می دهد که مذهب درميان ايرانی ها چه کارکردهايی دارد:

          " برای مثال مردم ايران ازاسلام استفاده می کنند تا بچه هايشان را بزرگ کنند. بنابراين وقتی اين بحث می شود که مثلا مسلمانان از کارتون حضرت محمد ناراحت شدند از اين زاويه که نگاه می شود، می بينيم مذهب برای ايرانی ها، يک استفاده قابل لمسی دارد. دراين داستان مادر از افسانه های درمورد حضرت علی (امام اول شیعیان) وحضرت محمد استفاده می کند که به بچه اش درستکاری درس بدهد. از اين زاويه وقتی اروپايی ها به اين سمبل و ايده اخلاقی حمله می کنند فقط بی احترامی به افراد نيست، بلکه بی احترامی به جريان يک نوع تربيت اخلاقی اجتماعی است که کاربردهای مختلفی درجامعه دارد."

          مخاطب اصلی داستان هايت چه کسانی هستند؟

          "مخاطب کتاب، غربی هايی هستند که علاقه مندند فرهنگ ايران را به صورت دوستانه ای بشناسند.همچنين نسل دوم ايرانی های خارج ازکشور که علاقه دارند نگاهی تحليلی وخيلی عينی به عناصری که درمجموع فرهنگ ايرانی را می سازد، داشته باشند.

          چه شد که کتاب " جن محمد" را شروع کردی؟

          اين کتاب را بعد از ۱۱ سپتامبر شروع کردم و نوشتن آن حدود ۵سال طول کشيد. مجموعه ای ازهفت داستان که از اسطوره های اسلامی استفاده می کند به خصوص از داستان های جن، که يک تصوير هنرمندانه ای اززوايای مختلف اسلام ايجاد بکند که ما اين تصويررا نداريم. کسانی که از اسلام به انگلسيی نوشته اند، افرادی مثل سلمان رشدی وآذر نفيسی هستند که اگر چه مسلمانند اما بی طرف به اين موضوع نمی پردازند. هنرشان پشت يک ايده سياسی است. اما نه به نحوی که افراد ازشنيدن اين فرهنگ لذت ببرند، نه به عنوان يک فرهنگ وهنر حتی. چيزی که می نويسند جنبه های منفی اسلامی است تا جنبه های مثبت آن. بعد فکر کردم يک نسل جديدی ازمسلمانان درغرب در حال بزرگ شدن هستند که واقعا ادبياتی ندارند با آن احساس رابطه کنند. من می خواهم هنرمند باشم وداستان بنويسم.

          شخصيت های اصلی داستانت چه ويژگی هايی دارند؟

          "داستان های جن" را خودم ساختم که درزمان حال اتفاق می افتد. کاراکترهايش همه مدرن هستند.

          درمورد يکی ازجذاب ترين شخصيت های اين مجموعه داستان می توانی برايم بگويی؟

          يکی ازداستان ها راجع به يک عکاس خيلی معروف ايرانی است، که يک جن تقاضا می کند عکسش را بگيرد و او هرکاری می کند نمی تواند عکس اين جن را بگيرد. خلاصه اينکه به چه طريقی موفق می شود عکس اين جن را بگيرد، خودش نشان دهنده اين است که هنرمند چطوری هنرش را منعکس می کند. اينکه هنرمند يعنی چه وچه ديدی بايد داشته باشد تا هنرش را عرضه کند. خلاصه تم های خيلی مدرنی دارد که درعين حال از اسطوره های اسلامی استفاده می کند.

          واکنش خوانندگانت به داستان هايی با اين سبک وروش چطور بوده است؟

          واکنش خيلی مثبت بود. اينکه بی طرف بوده است. انتقاد کردن خيلی راحت است تا اين که درد مردم را فهميدن. از يک طرف می تواند انتقاد کرد وداغون کرد اما برای ساختن خيلی مشکل است که ببينيم چه چيزی اش درست است. بايد جزييات را فهميد واينکه چه مصالحی دراين نوسازی مهم است. فقط هنرمند تنبل است که هميشه دنبال انفتاد کردن می رود، هنرمند با استعداد به دنبال همه ابعاد قضيه است.

          حال وهوای کتابت با تصويری که اين روزها ازمسلمانان داده می شود فرق دارد. آيا برای انتشار کتابت مشکل نداشتی؟

          البته. يک جنبه ای که اين کتاب دوم به آن برمی خورد اين است که دنيای غرب اين روزها خيلی ازاسلام ناراضی است، به همين خاطر وقتی می خواهی نشان بدهی اسلامی هم جنبه های ديگری دارد ناشر پيدا کردن خيلی سخت است. می ترسند با چاپ چنين کتاب هايی منزوی می شوند. به خاطر تبليغی که برعليه اسلام است، از طريق دانشگاه ها برای چاپ آن اقدام کردم.

          برای حمايت آثار هنری ازاين دست به نظرت ايرانيان خارج ازکشور چه کمکی می توانند بکنند؟

          خوب است ايرانی ها به نقد اين آثار بپردازند و آن را حمايت معنوی ومادی کنند ومتوجه شوند که وقتی آدم از فرهنگی که دارد حرف می زند وآن فرهنگ هم به اسلام آميخته است، اين به معنای اسلام گرايی نيست. بلکه شانسی می دهد به نويسندگان مسلمان تا درغرب يک ادبيات ايجاد کنند.

          به صورت مشخص چه کار می شودکرد که چنين زاويه ديدی تقويت شود؟

          ببينيد وقتی ۳۰۰۰ نفر بگويند اين کتاب که بيرون بيايدمی خريم، کدام ناشری است که کتاب را منتشر نکند؟ ماهنوز آن هوشياری را به عنوان يک زيرگروه غربی برای اينکه فرهنگ خودمان را منتشروتقويت کنيم ودرست بشناسانيم به خودمان و رشدش بدهيم، نداريم. مانند آنچه جامعه اسپانيايی زبان ها، مثل جامعه يهوديان، سکولارها وبقيه گروه های اجتماعی به صورت هدفمند وبرنامه دار انجام می دهند.

          خوب است افراد ايرانی روی رسانه ها وتوليدات رسانه ای مثل کتاب، فيلم، سرمايه گذاری بيشتری کنند وحداقل اين محصولات را بخرند. وقتی ايرانی به عنوان" خواننده" به فرهنگ معرفی شود، ناشران شروع به انتشار کتاب هايی خواهند کرد که اين گروه به آن علاقه دارد. يعنی آنها می بينند چه چيزی فروش می رود. اگر يک کتابی ۱۰۰ هزارنسخه فروش برود، باعث رشد خواهد شد.

          کارهايی برای آينده دردست انتشار داری؟

          " نمايی از دماوند" که خيلی شاهنامه خيلی تاثيرگرفته است، داستانی است که در يک دنيای مدرن اتفاق می افتد. بازخوانی مدرن "بيژن ومنيژه" که با روانشناسی مدرن وبا فهم سياسی جديد برخورد می کند هم کتاب ديگری است که تقريبا آماده است. اين ها درقالب داستان خوانی مورد توجه بسياری ازدانشگاه ها بوده است.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #470
            Nahid Rachlin grew up in Iran in the days of the shah, and the details of her difficult life in this sorrowful memoir reflect the recent history of that conflicted country. The author recalls an idyllic early childhood, growing up with a widowed, childless aunt who considered herself Nahid's real mother. (In a story that could have come out of the Old Testament, Nahid's birth mother, who had four other children, agreed to give her sister the fifth child to raise as her own.)

            Maryam, Nahid's aunt, adored her and raised her in the old, devout way. They lived a simple life, full of affection, suffused with prayer and the love of God. Then, in 1955, when Nahid was 9, 'the age when Iranian girls could legally marry,' Nahid's birth father turns up on her school playground, abducts her from her loving aunt in Tehran and takes her to the booming oil town of Ahvaz, where he resides with the rest of his family. He is a prosperous judge and businessman with plenty of children and a very full life, and the central question of this memoir -- in personal terms -- is never addressed. Why did Nahid's father consent to this 'gift' from one sister to another in the first place? Why did he give his tacit approval of the situation for nine long years? Why did he suddenly decide, apparently unilaterally, to snatch back his child and keep her under his own roof? If nothing else, this illustrates the point that in a seriously patriarchal society, you don't go around pestering the patriarch for answers. The welcome Nahid receives in her 'real' home is decidedly mixed.

            Her two older brothers seem oblivious; her mother, Mohtaram, is cold and distant; the sister closest to her in age -- Manijeh -- takes an instant loathing to her, and Nahid enthusiastically returns the compliment. Only a middle sister, Pari, almost five years older than Nahid, looks upon her with favor. We know early on that Pari will come to no good because (a) her mother doesn't love her, and (b) Pari has already fallen under the sway of American influence.

            She takes Nahid to her room and shows her pictures of 'Elizabeth Taylor, Paul Newman, Marilyn Monroe, Kim Novak, Ava Gardner, Montgomery Clift.' Pari dreams of becoming a movie star, about as unrealistic an idea as dancing a polka on the moon. So the family dynamic lines up. The older brothers, because of their father's wealth, will soon be going to college in America. They're blissfully self-absorbed. Nahid's mother and the favored sister, Manijeh, spend their time sneering at Nahid and Pari. The father -- who, in the photograph in the text here, looks tiny, clenched and beleaguered -- strives to keep order in a home beset by divisions. This family is 'modern': They don't pray, the men drink arak, the women don't wear chadors, but the family (and the nation, even under the shah) is obsessed with the purity and chastity of women. If that weren't enough, the shah has gone overboard in his use of SAVAK, the dreaded secret police; Nahid's father's sternness may stem from real fear.

            When he forbids the rebellious Pari to act in a high school play or prohibits Nahid from buying a book that might be controversial, he's not just exercising mindless authority, he's keeping in mind that SAVAK 'could, at any time, declare som! eone guilty, arrest them, and even execute them for speaking against the Shah.' Pari is the one bound to make trouble for her family. She becomes smitten with a comparatively penniless high school teacher, declaring that she, of course, 'loves' him. Her parents, grounded in financial reality and the customs of the day, insist that she accept a highly unpleasant rich man in an arranged marriage.

            After countless tantrums and family scenes, Pari gives in and marries the rich man, who turns out to be a sadist or worse. Pari returns home to beg and plead for her freedom but, naturally, is sent back to her awful husband. Nahid has been having tantrums of her own, sobbing and crying in her room, insisting that she be allowed to go to America. Manijeh, the hateful sister, becomes involved in the machinations of an arranged marriage with a man who backs out of the proceedings, then comes back. The marriage, another awful venture, occurs. Civil unrest flares. Nahid's father, fearful for her because of her headstrong ways, suddenly relents and sends her to the United States. He and his wife must stay and continue to make their way in Iran; she has given birth again -- to two more girls. Here is where the tone of the memoir changes. Nahid finds herself in a tiny Christian college full of mean, vapid coeds and nearly dies of loneliness. In 1979, the shah is forced to leave Iran, and the exiled Ayatollah Ruhollah Khomeini returns to the country with his own form of (deeply religious) repression. In 1980, Iraq invades Iran, and eight years of butchery ensue. It's not exactly clear what Nahid Rachlin's position on all this actually is. She's terrified and repelled by the Khomeini regime, but she still reveres the devotion and old ways of her now aged aunt. She plainly adores her sister Pari but never seems to grasp that the goal of being a movie star is one of the weakest and most deceptive of American dreams, full of sorrow and trouble and rejection -- and simply not going to happen in a society that disdains entertainers as the lowest of the low. Time and again, reading this book, one feels most sorry for the father of this unruly family. The boys never return to Iran -- why should they? The women persist in their unhappiness, which is their only weapon: You can boss me around, they seem to say, but you can't make me like any of it. They pitch fits, go on hunger strikes, lock themselves in their rooms, speak to no one for days on end. So Nahid's life plays out against a backdrop of tragedy. She has escaped to America, but she's lost so much of what she loved.

            Again, the author doesn't comment directly on the meaning of these events. She just tells the tales of individuals crushed. This is just a story of how it was, during a certain period of time, for one upper-middle-class family in Iran, destroyed from within and without by forces it couldn't begin to reckon with.

            To learn more about the author go to her website www.nahidrachlin.com.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #471
              Iran Awakening, A Memoir of Revolution and Hope' (Random House, 2006, with Azadeh Moaveni) is about a woman’s struggle in Iran, this women is the Nobel Peace Prize winner, Mrs Shirin Ebadi. Ebadi writes about her childhood, her activities as a student of law, and later as a practicing lawyer, judge, writer and political dissident. She is brave in her encounters, and explains in detail her feelings relating to the fall of the Shah, her optimism about Khomeynis promises, and later how she and millions of Iranians gradually realized their country changing for the worse. During the massive change a whole nation went through in just few months, she was relocated from her job as a judge, to an administrative position. She writes in detail about her frustration and struggle to get her job back, which she still has not succeeded in, but she practices law.



              Ebadi speaks about her private life as well as about her public life. She speaks about her faith, being a mother, wife and daughter in Iran’s culture. She writes about her struggle of being accepted in Iran as a serious lawyer, which is the continuous situation even as you read this article.



              Translated in French and English, Dr. Ebadi's, 'Iran Awakening' is a fantastic memoir/biography of strife, struggle, love and determination for a country in which she was repressed several times, stripped of her judiciary career, and yet still managed to raise two daughters, still fight for the rights of women, children and political prisoners.



              Archbishop Desmund Tutu praises this book as a brave encounter of a brave and courageous woman in Iran. And truly this is what the book will leave you with.



              This book will truly make you feel you know Mrs. Ebadi from within, as she writes in such an honest and beautiful manner. She reveals her fears, excitements, joys, passions and other feelings she has had to deal with while living in Iran and under all the oppression. This is a must read book for everyone who is interested in knowing about women’s struggle in Iran.

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #472
                Thanks to Shah Isma'il

                Religion, Political Order, and Societal Change in Shi‘ite Iran from the Beginning to 1890.
                By Said Amir Arjomand
                University of Chicago Press, 1984

                I have chosen to bring this title to this forum’s readers’ and writers’ attention because I believe the on-going discussions here about aspects of contemporary Iran, as well as the social and political life of Iranians outside the country would benefit from some of the points raised in this book (and by extension from further interest in historical Shi‘ism).

                The Shadow of God and the Hidden Imam is a study of the role of Shi‘ism in Iran’s social and political life from its beginnings to the late nineteenth century. It focuses on social action and social change brought about by such forces as charisma and reason. These are, of course, Weberian concepts, but they are studied here in the light of new findings. Shi‘ism, as a world religion, is considered “a source of motivation” for social action and a force for social change.

                Yet, Shi‘ism acted as such amid its “interplay with men’s pursuit of material interests and their struggle for power” (5), men who were both within and without the Shi‘ite (clerical) establishment. It is the dynamic that was thus created between religion and political authority that is the subject of this book. It explores the ways in which Shi‘ism contributed to the centuries-old process of the “rationalization” of political domination in Iran.

                In his general introduction, Arjomand identifies three factors that are generally involved in legitimizing religion and political authority: the availability of legitimizing ideas (Shi‘ism in this case), their propagation and reinforcement (by believers as well as the ‘ulama’), and the emergence of an institution that has interest in enforcing relevant religious and political norms (e.g., the Safavid monarchy or the early modern Shi‘ite hierocracy -- see further below).

                Moving to Shi‘ite Islam more particularly, he identifies three historical norms for authority: the authority of the descendents of the Prophet (sayyids), the single authority of the Twelfth Imam, and the authority of the jurist (later known as the mujtahid). Only in time did the importance of the latter increased, however. Arjomand considers that society and politics modify the outlook and the structure of religion, hence he takes upon himself to explore the sociological changes that occurred in the self-contradictory, world-embracing, world-rejecting aspects of Shi‘ism throughout its history.

                Chapter one explains the processes which shaped the Shi‘ite doctrine’s noninvolvement, in the first centuries after its birth, in legitimizing political authority, hence contributing significantly to the emergence of the concept of secularized political rule in Islam. Since during this early sectarian period the Shi‘ites constituted a minority community with no political power in the Sunni world, this doctrinal indifference to the principles of political legitimacy was able to prevail over the other non-quietist tendencies.

                Yet, there at the same time developed a corpus of Shi‘ite literature on the merits of helping, with righteous motivations, one’s coreligionists while serving the non-Shi‘ite ruler. This latter development shows the pragmatic outlook of Shi‘ite Islam towards political authority during this period of virtual persecution.

                In the fourteenth and the fifteenth centuries, the Shi‘ite religion as a source of social change was represented not so much by the Shi‘ite doctors’ attempt to build on what their predecessors had accomplished than by charismatic leaders who took advantage of the political decentralization in this period and the popular anticipation for the advent of the Mahdi.

                These individuals, by claiming to be the anticipated Imam, his representative, or his forerunner, seized the legal opportunity that had been created by the doctrinal development of the previous centuries: the legal opportunity which gave essentially absolute religious and sociopolitical authority to a single individual and so making the hitherto “ethically rationalized normative order” inoperative (82).

                These charismatic individuals included the leading figures of the Mar‘ashi order, the Sarbidars, the Hurufiyya, the mahdist movements of Nurbakhsh and Musha‘sha‘, and finally the Safavids. The Shi‘ite mass movements of these messianic personas would not have been possible had popular Sufism, which as Arjomand describes “was distinctly plebian” (66), not been spread among the diverse populace of the eastern Islamic lands who often had a superficial understanding of Islam.

                Having thus spoken of the mahdist movements, the author, in chapter three, explores the Persian theories of kingship before and after the advent of Islam. Going as far back as the time of the Achaemenians, he shows that the concept of kingship evolved, as Zoroastrianism, the Greeks, the Sasanians, Islam (in general), the ‘Abbasids, and later Shi‘ite Islam (in particular) partook in molding and shaping a variety of related political theories.

                Certain elements remained constant, however: the importance of justice, whether civic, religious, or both, and the king as the shadow of God, whether vested with both political and religious authority or with merely political. In the later medieval period, however, political authority (kingship, dawla) was relegated to the realm of the temporal in contrast to the divine nature of any political establishment under a Shi‘ite Imam (e.g., the Twelfth Imam).

                After the proclamation by Shah Isma‘il I in 1501 of Shi‘ism as the state religion, the Safavids carried out four major categories of religious policies (chapter four’s subject matter): those to eradicate millenarian extremism, to persecute popular Sufism, to suppress Sunnism, and to propagate Twelver Shi‘ism. The qizilbash were tamed during the reigns of Shah Isma‘il I and Shah Tahmasp and were ruthlessly suppressed during the reign of Shah Abbas I.

                Different Sufi orders, too, were persecuted and suppressed (e.g., the Sunni Naqshbandis and Khalvatis, the Shi‘ite Isma‘ilis, and the Sunni Dhahabis). Even those Sufi orders that survived were under constant political pressure and in forced decline (e.g., the Nurbakhshis, the Shi‘ite Ni‘matullahis). Only the qalandars (roaming dervishes) and the ascetic virtuosi enjoyed relative liberty due mostly to their lack of institutional organization. Finally, Sunni Islam was likewise persecuted under the reigns of Shah Tahmasp and Shah Abbas I, and as such, many Sunnis fled Iran.

                Chapter five goes through the bitter struggle and fight, from the early sixteenth century to the late seventeenth, between the legalist Shi‘ite doctors (in Marshall G. S. Hodgson’s terminology, “shari‘a-minded ‘ulama’ ”), on the one hand, and the clerical notables (many of them sayyids) and their mouthpiece, the gnostic philosopher-‘ulama’, on the other. This period comes to a close with the ultimate triumph of the former and the establishment of the first Shi‘ite orthodoxy under Shah Sultan-Husayn.

                Arjomand explicates how the Shi‘ite jurists developed during this time two of the most important theses of their orthodoxy (i.e., on the one hand, the concept of taqlid and ijtihad, and on the other, the notion of the mujtahid as the vicegerent of the Hidden Imam). With these two crucial ideological concepts, they were able to manipulate the masses and those in authority, persecute their Sufi-minded philosopher-‘ulama’, and ultimately establish a Shi‘ite hierocracy in Iran (for the first time in both Shi‘ite and Iranian history) towards the end of the seventeenth century.

                In chapter six, Arjomand speaks of the doctrinal transformation of sectarian Shi‘ism to Shi‘ism as a national religion, which came to emphasize such themes as eschatology, resurrection, the “wrongdoings” of the first three rightly-guided caliphs (a sign of its overtly anti-Sunni trends in this period), prayer, and ziyarat (as opposed to hajj, and as a sign of the centrality of the station of the Imams). In Arjomand’s words, “the preponderantly inner-worldly sectarian Shi‘ism” was hence modified into an “anti-Sunni” and “other-worldly” faith.

                Chapter seven is devoted to the reiteration of what the author has already implicitly stated in the previous chapters. In Safavid Iran, we witness the emergence of two distinct religious groups: orthodox Shi‘ism, which ultimately in the latter part of the seventeenth century attains supremacy and establishes itself as an institution (hierocracy), and gnostic Shi‘ism, which though survived the Safavid period, was never destined to achieve comparable political or social grounding.

                As a way of understanding the normative regulation of the Safavid political order, we are introduced to the period’s interwoven and mixed political ethics. The rulers enjoyed the support and legitimacy of Shi‘ite orthodoxy, and the validation of their legitimacy through the patrimonial ethos as embodied in the theories of kingship. Yet, these two intertwined elements were at times incompatible with one another just in the same way the Safavid kingship was partially incongruent with Twelver Shi‘ism.

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #473
                  BOOK REVIEW: KHORASANI'S ARMS AND ARMOR FROM IRAN

                  Arms and Armor from Iran, the new book by Manouchehr Moshtagh Khorasani, is truly an unbelievable piece of literature about weaponry in Iran. What is great about this book is the immense depth and range with which it covers the swords, daggers, knives, and other equipments used by Persians throughout history. From that point of view, the book is a very interesting historical read, with chapters dating back to the Median and Achaemenian Empires and covering among others the Parthian, Sassanian, and Muslim periods. There are also chapters on roots and usage of Bronze, the zereh and joshan (armor), tir va kaman (bow and arrow) and an introduction into Persian wrestling and other martial arts practices.



                  The book is very educational and speaks to all audiences, with more than 350 pages of written text. The print, binding and presentation are extremely high quality and worthy of any coffee table. I recommend it to anyone who is interested in the history of Iran. The book also contains another 400 pages of brilliant color photographs of weaponry, which were carefully taken and collated in this epic collection.



                  For me, one chapter stood out on the shape and origin of the sword of Hazrat-eh Ali. The “Zolfaghar”, Ali’s famous sword, was said to be bifurcated or have two points and therefore be a very powerful sword. Khorasani goes on to explore the evidence (or lack thereof) behind the theory that Ali’s sword had two distinct points. In his lexicon, Dehkhoda* explains that Dhulfaghar means "the owner of spine," reasoning that the spine consisted of different vertebra, meaning scratches and notches on its spine. It is said that the Prophet Mohammad gave this sword to Hazrat Ali. Therefore Dehkhoda argues that the sword did not have two points but it was straight and had notches or scratches on its back.
                  Further, Pur Rahnama** claims that the legendary figure Rostam also wielded a powerful sword with two points, but he does not provide any exact reference for his statement. The parallels between the two swords are obvious. It is mentioned in the book that there is a lot of commonality between the Shiite religion and ancient Iranian traditions. One has to wonder which came first and why. Perhaps in the quest for keeping Iranian identity separate and distinct from the Arabs, the Persians have always created their own versions of history.


                  And in ours, Ali’s sword has two points. Why not.



                  Kudos to Manouchehr Moshtagh Khorasani, who has now, with the publication of this book, become the foremost expert on the military history in Iran.







                  * Dehkhoda is the most famous Iranian scholar and lexicographer who wrote the most extensive Logatname on Persian words in Faris.


                  ** Pur Rahnama is an Iranian military historian residing in Poland who wrote this an article entitled "Persian's view of Polish-Persian cultural relations and militaria".





                  For more on the book, please visit www.arms-and-armor-from-iran.de.

                  Book: Arms and Armor from Iran

                  Author: Manouchehr Moshtagh Khorasani

                  Publisher: Legat

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #474
                    نزديک به چهل سال بعد از مرگ صمد بهرنگی که در زمان خود يکی از بزرگ ترين تبليغات عليه رژيم سابق را به دنبال آورد و دستگاه امنيتی حکومت سلطنتی را در افکارعمومی و روشنفکران متهم به کشتن نويسنده ماهی سياه کوچولو کرد، حمزه فراهتی فعال سياسی و همراه صمد بهرنگی؛ در کتاب خاطرات خود پرده از راز مرگ صمد بر می دارد و از نياز جامعه آن روزی ايران به شهيد می گويد.
                    کتاب خاطرات حمزه فراهتی با عنوان از آن سال ها و سال های ديگر از تکان دهنده ترين خاطرات فعالان سياسی روزگاران سپری شده است، روزگارانی که به نظر می رسد در ميان هزاران تن از جان به دربردگان مبارزات آن دوران، به تازگی رغبتی به سوی شکافتن مسائل آن پديد آمده است.

                    فراهتی، متولد يکی از محلات قديمی تبريز از نسلی است که بعد از کودتای بيست و هشت مرداد (1332 خورشيدی) با روايت ها و افسانه های مربوط به آن بزرگ شدند و مقاومت در برابر آن چه در نظرشان ظلم حکومت خوانده می شد، آرزويشان شد و همين آنان را به خواندن کتاب های ممنوع کمونيستی و جذب به آرمان های عدالت جويانه چپ کشاند.


                    چه موهبتی است که نمی توان احساس سوختن را به همان گرمی به کسی منتقل کرد، وگرنه جهان يکسره تاول می شد


                    حمزه فراهتی در کتاب خاطراتش

                    وی در سال ۱۳۴۲ به عنوان افسر دامپزشک از دانشکده فارغ التحصيل شد، در کسوت نظامی به علت تخصص خود در دهات و روستاها می گشت و آن ظلم و عدالت جوئی در جانش بيدارتر می شد و او را در جست وجوی همصداها و همفکرهائی قرار می داد که در کوهنوردی های جمعی، کتابخوانی ها، اردوهای ورزشی همديگر را پيدا می کردند.

                    حمزه فراهتی که برای کتاب خود از راوی ثانی [سوم شخص] بهره گرفته و خود را "او" قرار داده است در ابتدای کتاب تاکيد می کند که هيچ جا از تخيل بهره نگرفته و هر چه می نويسد ديده هائی است که مسووليت سطر سطرش را می پذيرد. او نوشته "ميلی قوی به فاصله گرفتن از خودم، يا دقيق تر بگويم، به بيرون آمدن از خود و نگريستن در خود از زاويه نگاه سوم شخصی بی طرف، باعث شد که در سرتاسر اين نوشته به عنوان او و سوم شخص ظاهر شوم. من مسووليت او را نيز بر عهده می گيرم."

                    اوج تراژدی: صمد، ارس و ...


                    جائی که صمد ايستاده بود، آب حتی به بالاتر از نافش نمی رسيد. او خود را در مسير آب ول کرد. سرشار از شوق و شعف تلالو تابش طلائی خورشيد روی سطح آب، پنجاه متری شنا نکرده بود که صدای فرياد صمد را شنيد "دکتر! دکتر!" برگشت و ديد صمد تا بالای شانه هايش توی آب است و هراسان دست و پا می زند


                    برگرفته از متن کتاب

                    اوج تراژدی زندگی کسی که تمامی سال های جوانی خود را در خانه تيمی، نگران از تعقيب و مراقبت و شناخته شدن، در حال فرار از دست پليس گذرانده، نه در شکنجه گاه ها، سلول های انفرادی، انشعاب های سياسی، اعدام ده ها دوست و آشنا، تجربه از نزديک با سرزمين رويائی شوراها – که سرابی دردناک بود – بلکه در ماجرائی می گذرد که زندگی وی را در روز نهم شهريور ۱۳۴۷ در هم می ريزد. روزی که او با لباس افسری و عنوان دکتر، نشسته بر اسب و دور از چشم فرماندهان يک غيرنظامی را هم با اسب ارتش به منطقه نظامی مرزی برده است.

                    "رودخانه در طرف ايران نسبتا آرام و در طرف ساحل شوروی کمی مغشوش و تند بود. جائی که صمد ايستاده بود، آب حتی به بالاتر از نافش نمی رسيد. او خود را در مسير آب ول کرد. سرشار از شوق و شعف تلالو تابش طلائی خورشيد روی سطح آب، پنجاه متری شنا نکرده بود که صدای فرياد صمد را شنيد "دکتر! دکتر!" برگشت و ديد صمد تا بالای شانه هايش توی آب است و هراسان دست و پا می زند. او چرخ زد و در خلاف جهت آب شروع کرد شنا به سمتی که دست و پا می زد. نصف راه را شنا کرده بود که سومين بار صدای صمد را شنيد ..."

                    "جريان تند آب صمد را بلعيد. او ديد که صمد ناپديد شد. ديد که جهان خاموش شد ديوانه وار، در ميان آب های کدر اين طرف و آن طرف زد. به هر جائی دست انداخت. ته رودخانه را کاويد. صدايشان ژاندارم ها را هم به صحنه کشاند. دقايقی گذشته بود با اندک رمقی که برايش مانده بود، خود را به پای رس رودحانه کشاند. سربازها دست دراز کردند و او را بيرون کشيدند. خاموشی دنيا را ديد، ناباور تمام ذهن را کاويد مگر راهی پيدا کند. هيچ راهی وجود نداشت. صمد ناپديد شده و سکوت مرگ حکمفرما بود."


                    مرگ صمد بهرنگی، خالق داستان ماهی سياه کوچولو بحث برانگيز شد و انگشت اتهام به سوی دستگاه امنيتی رژيم پهلوی چرخيد

                    در تهران و تبريز، جامعه روشنفکری در کار تشييع جنازه و هضم مرگ صمد بهرنگی بود که از دو سه سال پيش با نوشتن چند مقاله به عنوان يک معلم ساده دل و عاشق بچه ها خود را به محافل روشنفکری شناسانده بود. در همان ساعت ها و روزها ، حمزه فراهتی گرفتار سئوال و جواب های ضد اطلاعات ارتش بود چرا که هم برخلاف مقررات يک غيرنظامی را وارد محوطه مرزی نظامی کرده بود و ديگر اين که آن کس صمد بهرنگی بود.

                    "او زير فشار روحی و روانی شديدی است، وقتی ماموران ضد اطلاعات به خانه اش ريخته و کتاب های مارکيستی ممنوع يافته اند، سئوال و جواب ها شروع شد، در يک لحظه چکشی را که کنار پاسگاه افتاده بود برداشت و با تمام قوا بر سر کوبيد. خون فواره زد. درد شکستنی که هنوز بعد از سی و هشت سال هنوز گاه در سرش می پيچد. دست بند به دستش زدند و با سر باندپيچی در جيپ نشانده شد."

                    شهيد، واجب تر از نان شب

                    اما مرگ آفريننده چوخ بختيار به آن سادگی نبود. جامعه معترض روشنفکری [ مهم ترينشان جلال آل احمد و غلامحسين ساعدی که کاشف و معرف صمد بود] از همان لحظات اول که خبر حادثه به تهران رسيد، آماده بود که ساواک را در صندلی متهم بنشاند. در تشييع جنازه انبوهی از مردم، روشنفکران و جوانان شرکت دارند و او نيست. غيبتی ظاهرا غير موجه، که اگر نگوئيم خشم، حداقل کنجکاوی ها را بر می انگيخت بر سر زبان ها بود: آن افسری که می گويد با صمد بوده، کيست. کو پس. کجاست؟

                    حمزه فراهتی نوشته است "مهم تر اين که صمد نويسنده ماهی سياه کوچولو و ۲۴ ساعت در خواب و بيداری در شرايطی مرده بود که نسل جديد انقلابی به قهرمانی شهيد بيش از نان شب نياز داشت." تا سال ها بعد از آن روز، به آمار ثبت احوال آذربايجان، خانواده های آن سامان نام فرزندان خود را "صمد"، "اولدوز" و نام ديگری از ساخته های بهرنگی را گذاشتند.


                    حتی اگر جلال آل احمد با نوشتن صمد و افسانه عوام مقاله ای که علامت سئوالی بزرگ در برابر واقعيت غرق صمد بهرنگی کاشت، آن را نمی نوشت، و کاری را نمی کرد که کرد، جامعه آمادگی داشت که مرگ را باور نکند. شهادت برازنده تر بود



                    حتی اگر جلال آل احمد با نوشتن صمد و افسانه عوام مقاله ای که علامت سئوالی بزرگ در برابر واقعيت غرق صمد بهرنگی کاشت، آن را نمی نوشت، و کاری را نمی کرد که کرد، جامعه آمادگی داشت که مرگ را باور نکند. شهادت برازنده تر بود. صمد بهرنگی بعد از آن خواننده گان بسيار يافت و حتی مقالاتی که خود قصد داشت در آن ها تجديد نظر کند هم دست به دست گشت، ماهی سياه کوچولويش چاپ شد و جايزه معتبر هانس کريستين آندرسون را برد. اين يک سوی حکايت بود.

                    سوی ديگر حکايت "حمزه" [ يا به قول صمد آقای دکتر] وجود داشت که نزديک ترين دوستش را از دست داده و در نگاه اين و آن در صندلی اتهامی وحشتبار هم نشانده شده بود. آيا همين نبود که حمزه فراهتی را بعد از نهم شهريور چريکی واقعی و بی پروا و از جان گذشته کرد. چنان کرد که کوتاه مدتی بعد، به زندان افتاد و چند سالی بعد که ديگر عملا خود را عضوی از جريان مبارزه مسلحانه عليه رژيم شاه می ديد، همبند بزرگان جنبش شد در زندانی که تا انقلاب سال 1357 در آن ماند.

                    جلال آل احمد که حمزه فراهتی وی را از مهم ترين سازندگان داستان سر به نيست شدن صمد به دست رژيم پهلوی می داند، چند ماهی بعد برای او پيام می دهد: "به فراهتی بگوئيد صبور و بردبار باشد. هدف او نيست بلکه لباسی است که بر تن دارد والا او را خوب می شناسيم" و باز جلوتر از اين آل آحمد شش ماهی بعد از مرگ صمد در نامه ای به منصور اوجی شاعر شيرازی می نويسد "...اما در باب صمد. درين ترديدی نيست که غرق شده. اما چون همه دلمان می خواست قصه بسازيم ساختيم... خب ساختيم ديگر. آن مقاله را من به همين قصد نوشتم که مثلا تکنيک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حيف که سرودستش شکسته ماند و هدايت کننده نبود به آن چه مرحوم نويسنده اش می خواست بگويد..."


                    از ياران زندان فراهتی سعيد سلطانپور، شاعر و نويسنده ای که الگوی ديگری بود برای نسلی که قهرمان می خواست ... اشعار سلطانپور را جوانان مبارزه در زير شکنجه و در زندان ها می خواندند. او قهرمان و الگوی جوان چپ بود. در زندان بين وی و حمزه که هر دو خود را فدايی خلق می دانند؛ رشته الفتی برقرار می شود



                    بقيه کتاب پانزده و بيست صفحه ای حمزه فراهتی شرح روزهای دشوار مبارزه و فرار، تا سرانجام دستگيری و دادگاه و زندان است. با همه نامداران در همان جاست که آشنا می شود و تا نوروز سال ۵۶ که با فضای باز سياسی وضعيت زندانيان سياسی بهتر شده است و زندانبانان محترم تر و او هم آزادی را نصيب می برد.

                    از جمله ياران زندان او، سعيد سلطانپور، شاعر و نويسنده ای که الگوی ديگری بود برای نسلی که قهرمان می خواست و بعد از صمد و خسرو گلسرخی وی را برگزيده بود. اشعار سلطانپور را جوانان مبارزه در زير شکنجه و در زندان ها می خواندند. او قهرمان و الگوی جوان چپ بود. در زندان بين وی و حمزه که هر دو خود را فدايی خلق می دانند؛ رشته الفتی برقرار می شود.

                    چنين است که نويسنده کتاب از آن سال ها... همراه شب های شعر انستيتو گوته است [مهر ۵۶]؛ همان جا که مردم برای سعيد سلطانپور و هم فريدون تنکابنی و محسن يلفانی همسلولان ديگر او ابراز احساسات می کردند. شب هايی که در پايانش موقع شعرخوانی سلطانپور، جو خشونت بالا گرفت و تحصنی ساخته شد و مردمی در خيابان ريختند.

                    در پی آن حوادث، فکر و شوق کار علنی در سر گروهی از فعالين سياسی افتاد که پيش از آن هوادار فداکردن جان، به قصد به حرکت آوردن موتور بزرگ بودند. حاصل همين گفتگوها، تصميم به سفر سعيد سلطانپور به اروپا برای بسيج مخالفان و جلب توجه جهانی به نهضتی شد که تصور می رفت روزهای زيادی را بايد در خيابان بگذراند تا مقاومت ارتش و ساواک به هم ريزد.

                    حمزه فراهتی بار ديگر با روشنفکری محبوب جامعه همراه می شود، اين بار نه با لباس نظامی به منطقه مرزی ارس، بلکه به اروپا و برای سخنرانی ها و جلسات تشکيلاتی. اما اين بار نيز سرنوشت دامی در راه راوی خاطره نهاده است.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #475
                      تراژدی دوم در راه

                      در جريان ديدار اروپايی سعيد سلطانپور، پايگاه اصلی رم، پايتخت ايتاليا، است که دوستی در آن جا خانه ای در اختيارشان نهاده؛ غروبی است، نامزد سعيد هم همراهشان است و گردش کنان در حاشيه رود تيبر می گردند. سعيد سلطانپور را سال ها زندان و فعاليت های شديد سياسی و اين چند ماه سفر پرحادثه و پر برخورد، حساس کرده است. در اين شب تاريک ناگهان خود را از دو همراه جدا می کند و "اول بطری ويسکی و بعد خودش را در رودخانه انداخت."

                      راوی خاطرات حمزه فراهتی می نويسد: "در لحظه ای صحنه های ارس و مرگ صمد، بعد از ده سال در برابر چشمش زنده شد، چون گلوله ای رها گشت تا محلی که سعيد خود را آن جا در رودخانه انداخته بود. با کت و شلوار می دويد تا در جهت سايه مبهم سعيد شيرجه زد. رود تيبر برخلاف ارس يکی دو متر پائين تر از خشکی جاری است و هر طرفش با سنگ و سيمان سد بندی شده است. او می دانست که شنای سعيد بهتر از صمد نيست و بدتر اينک ه سعيد مست و کله پاست. می دانست اگر سعيد هم غرق شود او چاره ای جز کشتن خود نخواهد داشت."

                      اين جاست که راوی تصميم می گيرد که از آب به در نيايد؛ سعيد سلطانپور را در آب گرفته اما هر چه می کند در تاريکی شب نه دست او به ديواره رود می گيرد و نه صدای فرياد کمک نامزد سعيد سلطانپور به جايی می رسد... سرانجام چنگ به ميله ای می گيرد که گويا برای مهار قايق ها در ديواره رود تعبيه کرده اند.


                      هنوز بعد نزديک سی سال شب هائی کابوس می بينم و به وحشت از خواب می پرم، با اين خيال که سعيد شاعر انقلابی هم غرق شده و چه کسی بايد باور کند که شگرد حمزه بردن نويسندگان و هنرمندان دم رودخانه و غرق کردن آن ها نيست. چه کسی حتی شهادت مهناز نامزد سعيد را باور خواهد کرد


                      برگرفته از خاطرات حمزه فراهتی

                      آقای فراهتی نوشته: "هنوز بعد نزديک سی سال شب هائی کابوس می بينم و به وحشت از خواب می پرم، با اين خيال که سعيد شاعر انقلابی هم غرق شده و چه کسی بايد باور کند که شگرد حمزه بردن نويسندگان و هنرمندان دم رودخانه و غرق کردن آن ها نيست. چه کسی حتی شهادت مهناز نامزد سعيد را باور خواهد کرد."

                      از اين فاجعه دوم با بار سنگينی بيرون می آيد. از ياد می برد که همه دارايی خود را در اين بازی به رود سپرده اند؛ سيلی محکمی در گوش سعيد می نشاند، با اين فرياد پرخشم که فکر نکردی من ديگر چگونه بايد زندگی می کردم، و اين مضمون شعری است از سعيد سلطانپور که آن را به حمزه فراهتی تقديم کرده است:

                      سيلی زنگدار تو، جوهر جاودانه شد
                      خشم هراسبار تو، جذبه بيکرانه شد
                      ای غم جاودانه ام، شادی بيکرانه ام
                      شور من و قرار من، زحمه ماندگار شد

                      [کتاب از کشتارگاه سعيد سلطانپور. شعر رفيق: به رفيق راهم حمزه فراهتی]

                      درس های زندگی

                      شادمانی روزهای انقلاب دير نمی ماند. اين گروه از چريک های فدائی، در زمانی که تز مبارزه مسلحانه را ترک گفته و فعاليت سياست علنی و شفاف را خواستار شده اند، اما از فشار سرکوب در امان نمی مانند گرچه کمی ديرتر از ديگران نوبتشان می رسد که در صف دراز دستگيری ها، محاکمات کوتاه و اعدام ها قرار گيرند. از آن جمله است سعيد سلطانپور که در شب ازدواجش، از پای سفره عقد "برای پاسخ دادن به چند تا سئوال" می رود و ديگر باز نمی گردد. درد آن سيلی که بر گوش سعيد خواباند در دل حمزه جاودانه می شود.


                      حمزه فراهتی و مهرداد پاکزاد در يکی از جلسات فعالان سياسی چپ در خارج از ايران

                      راوی کتاب کوتاه مدتی بعد، بار ديگر ميهمان زندان اوين می شود، در پی آزادی، بار ديگر زندگی مخفی و اين بار فرار از رود ارس و رسيدن به سرزمينی که به نوشته وی آن "سرزمين رويائی که برای خود افسانه اش را ساخته بوديم، رفتيم و ديديم از سرزمين استبداد زده خودمان عقب افتاده تر بود".

                      راوی خاطره از آن سال ها... که به نوشته خود اينک هر شب تا صبح در تاکسی خود نشسته و در فرودگاه برلين منتظر مسافر است، با نثری بی ادعا و نرم گذر از اين ميان موج های هايل را با قبول گوناگونی انسان ها، ضعف های انسانی، با ياد قهرمانی و ايثار صدها نفری که هم نسل وی بودند پايان می برد.

                      شرح آن روزگاران و از جمله روزهای پردلهره ای و مرگباری را که موجب شد تا زادگاهش تبريز و محله اميرخيزش را رها کند با يادگاران گلوله های جنگ ستارخان و مستبدان هنوز بر ديوارهايش. روزهائی که وحشت موجب شد از ارس، همان آب که صمد را با خود برد و زندگی وی را دگرگون کرد بگذرد و پسرچند ماهه خود را در بغل بگيرد که از سرما منجمد نشود، تا زنده بماند.

                      بخش ...و سال های ديگر کتاب خاطرات حمزه فراهتی است که به نوشته خودش حتی" شرح آن را به فرزندانم که اين جا در دل تمدنی نوع ديگر بزرگ شده اند نمی توانم گفت. آن ها در نمی يابند و ممکن است بگويند بابا چرا به وکيلت اطلاع ندادی؟!"

                      بدين گونه است که نشر فروغ برلين کتابی پربرگ از خاطرات همزه فراهتی به دست داده است که از آثار ماندگار و از سندهای دست اول نسلی سوخته در روزگاری سپری شده است. گرچه به نوشته وی " چه موهبتی است که نمی توان احساس سوختن را به همان گرمی به کسی منتقل کرد، وگرنه جهان يکسره تاول می شد."

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #476
                        Target Iran: The Truth About the White House's Plans for Regime Change (Hardcover)

                        by Scott Ritter


                        http://www.amazon.com/gp/reader/1560...31#reader-link

                        Is a very intresting book. Read it :=) .

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #477
                          فوکو و انقلاب ايران؛ جنسيت و فريبند*گی*های اسلام*گرايی، نوشته ژانت آفاری و کوين اندرسن، ديدگاه ميشل فوکو (1984-1926)، فيلسوف نام*بردار فرانسوی را درباره انقلاب سال پنجاه و هفت خورشيدی ايران بررسی انتقادی می*کند.
                          ميشل فوکو، از نظريه*پردازان پست مدرنيسم، در گرماگرم انقلاب ايران دو بار به اين کشور سفر کرد؛ يک بار در نيمه ماه سپتامبر سال 1978 – يک هفته پس از رويداد خونين هفده شهريور سال 1357 خورشيدی – به مدت ده روز راهی تهران و قم شد و در قم با روحانيانی چون آيت الله کاظم شريعتمداری ديدار کرد و بار ديگر در همان سال از نهم تا پانزدهم نوامبر را در تهران گذراند و با انقلابيون داخل کشور به گفت*وگو ايستاد.




                          آشنايی فوکو با ايران

                          در سال 1978 روزنامه پرآوازه ايتاليا، کورير دلا سرا (Couriere della sera) از فوکو خواست تا به طور منظم مقالاتی برای اين روزنامه بنويسد. فوکو هم جمعی از روشن*فکران فرانسه از جمله معشوق*اش تی*يری ولتزل (Thierry Voeltzel) و آلن فينکلکروت (Alain Finkeilkraut) و ديگران را گردآورد . از آن*ها خواست تا هر يک – فراتر از کنج*کاوی*های ژورناليستی- درباره رويدادهای جاری مهم جهان بنويسند و رشته*ای از يادداشت*های روشن*فکرانه و متأملانه درباره رخدادهای سرنوشت*ساز دوران در روزنامه نشر دهند.

                          از اين ميان تنها خود فوکو با نوشته*هايش درباره ايران و فينکلکروت درباره «امريکای کارتر» به اين عهد عمل کردند. فوکو مقالات مربوط به ايران را در کورير دلا سرا و مجله معتبر فرانسوی نوول ابسرواتور (Le Nouvel Observateur) منتشر کرد.

                          ديدارهای فوکو با آيت الله خمينی

                          جدا از اين، ميشل فوکو از سال*های آغازين دهه هفتاد ميلادی، با رهبران جنبش*های ضدرژيم شاه در خارج از کشور ارتباط بر قرار کرد و از طريق آن*ها با سرگذشت انقلاب ايران آشنا شد.

                          طی اقامت آيت الله خمينی در فرانسه، ميشل فوکو به همراه ياران آن زمان آيت الله خمينی مانند ابوالحسن بنی صدر و احمد سلامتيان بارها به ديدار آيت الله خمينی در دهکده نوفل لوشاتو رفت و زير درخت سيب با وی به گفت*وشنفت نشست.

                          ميشل فوکو درباره هيچ کشور يا رويدادی خارجی به اندازه ايران و انقلاب آن ننوشته است؛ در حالی که در همان سال*ها رويدادهای انقلابی ديگری در امريکای لاتين يا شمال افريقا در جريان بوده است.

                          شور فيلسوفانه برای سياست معنوی

                          نوشته*های فوکو درباره انقلاب ايران که بر مشاهدات شخصی و ديدارهايش با رهبران انقلاب استوار است، گزارشی ناب نيست؛ بل*که شور و شيدايی يک فيلسوف پست مدرن را به رويداد انقلاب در کشوری جهان سومی بازمی*تاباند.

                          ميشل فوکو که ناقد راديکال تجدد و ساختارهای درهم تنيده قدرت آن بود، در انقلاب ايران امکان مقاومتی معنوی در برابر تجدد می*ديد که سرشتی متفاوت با انقلاب*های چپ در جهان دارد و می*تواند سراسر نظام مدرن و گفتار (Discourse) های برآمده از آن و حاکم بر آن را درهم شکند و از آن فراگذرد و سرانجام «سياستی معنوی» يا «سياست معنويت» را در مقام بديلی برای سياست سکولار غربی پيش نهد.

                          فوکو آماج حملات انتقادی

                          در آن دوران، نه تنها بيشتر روشن*فکران غيرمذهبی ايرانی با جريان انقلاب همدلی و همراهی می*کردند، که حتا در فرانسه نيز فوکو خيل عظيمی از موافقان انقلاب را پشت سر خود داشت و تنها اندکی از روشن*فکران چپ ايرانی يا فرانسوی (مانند ماکسيم رودنسون، تاريخ*نگار برجسته اسلام) بودند که از رويکرد مذهبی انقلاب ايران ابراز نگرانی می*کردند؛ همان ويژگی که فوکو نقطه مثبت انقلاب می*دانست.

                          درست يک ماه پس از انقلاب، ترديدها درباره معنويت نظام نوپا و ستيز آن با اشکال پيشين قدرت آغاز شد؛ با به قدرت رسيدن روحانيان، تثبيت رهبری آيت الله خمينی و موج اعدام*های خارج از رويه قضايی و سرکوب نيروهای سياسی غيرمذهبی، ورق ديدگاهِ روشن*فکران فرانسوی برگشت و ميشل فوکو، در صدر آن*ها، آماج نقدهای تيز قرار گرفت.

                          ديديه اريبون، عضو تحريريه مجله نوول ابسرواتور و دوست فوکو و زندگی*نامه*نويس*اش، تصريح کرده است نقدهايی که بر «خطا»ی فوکو درباره انقلاب ايران می*شد و طعنه*هايی که روشن*فکران بر او می*زدند بر افسردگی او می*افزود و فوکو جز در يکی دو مورد به هيچ يک از نقدها پاسخ ننوشت و از آن پس ديگر به ندرت درباره موضوعی در زمينه سياست و ژورناليسم سخن گفت.

                          نگاه فوکويی به انقلاب ايران

                          ژانت آفاری، استاديار تاريخ و مطالعات زنان در دانشگاه پارديو (Purdue) و کوين اندرسن استاديار علوم سياسی و جامعه شناسی در همان دانشگاه، در امريکا، در کتاب فوکو و انقلاب ايران تنها بر «خطا» بودن دريافت*ها و پيش*بينی*های ميشل فوکو از انقلاب ايران تأکيد نمی*کنند؛ چراکه، پيشتر، تقريباً همه زندگی*نامه*نويسان فرانسوی و انگليسی فوکو آرای وی درباره انقلاب ايران را «نادرست» دانسته بودند.

                          نويسندگان اين کتاب، در عوض، کوشيده*اند تا پيوند ديدگاه* فوکو درباره انقلاب ايران را با سراسر نظام فکری و فلسفه پست مدرن وی نشان دهند و استدلال کنند که نظريه فوکو درباره انقلاب ايران فراورده فلسفه او درباره قدرت، گفتار، انضباط و مجازات و روابط جنسی است و صرفاً لغزشی در اظهارنظر سياسی يک فيلسوف نمی*تواند به شمار رود.

                          ديدگاه آنان در برابر نظر فوکوشناسانی می*ايستد که - به ويژه در جهان انگليسی زبان - به نوشته*های فوکو در زمينه انقلاب ايران اعتنای چندانی نکرده*اند و حتا ترجمه اين بخش از نوشته*های او را نيز پراهميت ندانسته*اند.

                          از اين روست که نويسندگان کتاب فوکو و انقلاب ايران، در پيوست کتاب – برای نخستين بار – همه يادداشت*های فوکو را درباره انقلاب ايران به انگليسی ترجمه کرده و آورده*اند؛ زيرا اين نوشته*ها را بخشی از فلسفه اين فيلسوف ارزيابی نموده*اند.

                          شيفتگی معنادار فوکو به شهادت و مهدويت

                          خانم آفاری و آقای اندرسن در اين کتاب با ترسيم مسير زندگی ميشل فوکو و به ويژه تأملات*اش بر روی تاريخ روابط جنسی نشان داده*اند که چگونه او به مطالعه درباره الاهيات مسيحی روی آورد و برای نشان دادن تقابل ميان نظام روابط جنسی در دوران مدرن و دوران پيشامدرن، مجذوب مقولاتی خاص در انديشه مسيحی دوران قرون وسطا شد.

                          برخورد با انقلاب ايران، ميشل فوکو را به مطالعه در زمينه تشيع برانگيخت و آن*چه برای وی حيرت*انگيز بود اولاً وجود همانندی*ها در الاهيات مسيحی و الاهيات شيعی و ثانياً امکانات نهفته در الاهيات شيعی برای شکستن و برگذشتن از چارچوب گفتارهای مدرن بود.

                          نويسندگان کتاب استدلال می*کنند شيفتگی فوکو به مقولاتی مانند سوگ*واری، مهدويت و شهادت در تشيع برخاسته از تأملات وی در زمينه روابط جنسی در دوران مدرن و پيش از آن و نيز انديشه*های او درباره ساختار و گفتار قدرت بود.

                          شهادت چونان ويرانگر مرزهای مدرن

                          نويسندگان کوشيده*اند ردپای انديشه*های مارتين هايدگر و فردريش نيچه – دو فيلسوف آلمانی – را بر مرگ*انديشی فوکو بازيابند و نشان دهند که فوکو چگونه دل*مشغول پرسش از «اصالت» بود و «موقعيت اصيل» را لحظه مخاطره*آميز چالش با مرگ می*دانست.

                          فوکو که سخت آموخته بينش*های نويسندگانی مانند مارکی دوساد و ژرژ باتای بود، مرگ و درد را زمينه بنيادی آفرينش انسانی و خلاقيت هنری و فکری می*دانست و اصالت زندگی را بر پس*زمينه*ای از زجر و مرگ تعريف می*کرد.

                          فوکو که خود – به گفته زندگی*نامه*نويسان*اش – چندبار به استقبال خودکشی يا تجربه*های سادومازوخيستی رفته و يک بار نيز در جريان تصادف ماشين، مرگ را پيشاروی خود ديده بود، در شهادت*طلبی شيعيان اصالتی را می*ديد که لازمه زندگی خلاق است و نيرويی ويران*گر برای درهم*شکستن مرز و بند گفتارها و ساختارهای مدرن به شمار می*رود.

                          فوکو عليه فوکو

                          به اين ترتيب، کتاب فوکو و انقلاب ايران، از نقد ديدگاهِ فوکو درباره انقلاب ايران فراتر می*رود و با برقراری پيوند ميان فلسفه فوکو و اظهارنظرش درباره انقلاب ايران، سراسر فلسفه او را می*سنجد.

                          اما نويسندگان اين کتاب، نمی*خواهند نادرستی برخی مدعيات اصلی فلسفه فوکو را تنها از راه ناکامی*اش در تحليل واقع*بينانه انقلاب ايران اثبات کنند؛ بل*که يکی از مهم*ترين دستاوردهای کتاب فوکو و انقلاب ايران، تهافت يا اوراق کردن (deconstruction) فلسفه فوکو است از راه نشان دادن ناسازگاری بسياری از عناصر فکری*اش با برخی عناصر ديگر.




                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #478
                            شرق و غرب فوکو

                            به ويژه درباره ديدگاه فوکو درباره انقلاب ايران، نويسندگان کتاب، شرح می*دهند که چگونه داوری*های او در تقابل با اصول راهنمای فکری*اش قرار دارد. برای نمونه، ژانت آفاری و کوين اندرسون بازنموده*اند که ديدگاه فوکو درباره روابط جنسی، نظم چيزها، انضباط و مجازات، ديوانگی و زندان در دوران پيشامدرن و پسامدرن بر الگوی دوگانه* شرق / غرب استوار است و فوکو ايستاده بر پيش*فرض*های بنيادی مکتب شرق*شناسی، مرزی روشن و برجسته ميان شرق و غرب می*کشد و هرچه را به شرق تعلق دارد نيک و پسنديده می*گيرد و هرچه را به غرب وابسته است فراورده نظام قدرت، سرکوب*گر و منفی ارزيابی می*کند؛ در حالی که خود فوکو در تبارشناسی و باستان*شناسی ويژه*اش همواره بر گسست*ها، تمايزها، تفاوت*ها و يگانگی*ها در تاريخ اصرار می*ورزد و با ساختن هرگونه «روايت بزرگ» در تاريخ و فلسفه می*ستيزد.

                            نويسندگان کتاب وامی*نمايند که چگونه خود فوکو گسست*های تاريخی را در نظر نمی*گيرد و تمايزها، تفاوت*ها و يگانگی*های هر پديده چشم می*پوشد و «روايتی بزرگ» از «غرب» و «شرق»ی می*سازد که هيچ بهره از واقعيت ندارد.

                            ستيزه فوکو با پديده مبهم و پيچيده*ای مانند «تجدد» در مقام فراورده غرب و ستايش*اش از پديده*ای مانند انقلاب ايران، به مثابه فراورده*ای «شرقی» و ضد تجدد، بر اين سياق تکيه دارد. بيهوده نبود که کسی مانند ادوارد سعيد ناقد نام*دار منظومه فکری «شرق*شناسی» درباره انقلاب ايران، ديدگاهی مخالف فوکو را برگزيد، با آن*که در نقدش از شرق*شناسی سخت وام*دار فلسفه فوکو بود.

                            فوکو، فيلسوفی مجذوب انقلاب ايران

                            نويسندگان کتاب فوکو و انقلاب ايران، استدلال می*کنند که چگونه فوکو در انديشيدن به مسأله جنسيت و آزادی جنسی زنان ايستاری مخالف فمنيست*های دوران خود داشت و به همين سبب نقدهای فمينيستی دوران خود را بر انقلاب ايران برنمی*تابيد و در پاسخ به آتوسا ح، خانم فمنيست ايرانی مقيم پاريس (احتمالاً نام مستعار) برآشفت و در خور يک فيلسوف ننوشت.

                            فوکو و انقلاب ايران، تنها به تأثير فلسفه ميشل فوکو بر طرز انديشيدن*اش درباره انقلاب ايران اشاره نمی*کند، بل*که شرح می*دهد که تأملات او در دهه پايانی عمرش سخت زير تأثير رويداد انقلاب ايران بوده است.

                            کتاب فوکو و انقلاب ايران، با آن*که می*کوشد روايتی دقيق و وفادار به فلسفه فوکو را پيش گذارد، ساده و روشن نوشته شده و آگاهی*های سودمند و باريک*بينانه*ای از انقلاب ايران و پس*زمينه*های تاريخی آن به دست داده است.

                            با خواندن اين کتاب، خواننده گرچه از مقوله*های مهمی در فلسفه ميشل فوکو، الاهيات مسيحی، الاهيات شيعی و تاريخ ايران آگاه می*شود، برای فهم آن*ها به هيچ اطلاعات پيشينی نياز ندارد. اين کتاب از مهم*ترين آثار فوکوشناختی در سال*های اخير به شمار می*رود که خواننده را به فهم بهتر انقلاب ايران نيز ياری می*رساند.

                            ----------------------------
                            مشخصات کتاب به زبان اصلی:
                            Janet Afary and Kevin B. Anderson; Foucault and the Iranian Revolution, Gender and the seductions of Islamism; University of Chicago Press, 2005


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #479
                              تعدادي از كتاب*هاي غلامحسين ساعدي با گذشت بيش از يك*سال، هنوز در انتظار مجوز به*سر مي*برند.

                              به*گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به*گفته*ي مدير نشر ماه*ريز، در حال حاضر كتاب*هاي «توپ»، «ترس* و لرز» و «عزاداران بيل» ساعدي بيش*تر از يك *سال است كه براي تجديد چاپ منتظر مجوزند و پس از پي*گيري* و نگرفتن پاسخ، ناشر هم ديگر تمايلي به پي*گيري ندارد و معتقد است، هر كتاب، دوره*اي براي چاپ دارد و دوره*اش كه بگذرد، پي*گيري كار عبثي به*نظر مي*رسد.

                              به*گفته*ي او، اين عنوان*ها قرار بود با تغيير قطع و شكل قبلي منتشر شوند.

                              نشر يادشده پيش*تر دو نمايش*نامه*ي «لال*بازي*ها» و «هنگامه* آرايان و باران» را از ساعدي منتشر كرده است.

                              اين ناشر همچنين به*زودي «كلاغ» - گزيده*اي از شعرهاي ادگار آلن*پو - را با ترجمه*ي سپيده جديري كه پس از هشت*ماه به*تازگي اعلام وصول گرفته است، به*همراه چاپ دوم «موسيقي آب گرم» - داستان*هاي كوتاهي از چارلز بوكوفسكي - با ترجمه*ي بهمن كيارستمي به*چاپ مي*رساند.

                              از ديگر كتاب*هايي كه توسط اين ناشر منتشر مي*شوند، به چاپ ششم نمايش*نامه*ي «داستان خرس*هاي پاندا» مارتئي ويسني*يك ترجمه*ي تينوش نظم*جو، «كتاب موجودات خيالي» خورخه لوييس بورخس با ترجمه*ي احمد اخوت و نيز «هياهو»، گزيده*ي شش داستان حسن كريمي - داستان*نويس و شاعر جنوبي - با انتخاب محمد بهارلو مي*توان اشاره كرد.


                              iran

                              Comment

                              • Michellica
                                Member
                                • Nov 2005
                                • 649

                                #480
                                Originally posted by RedWine View Post
                                Crowning Anguish
                                Memoirs of a Persian Princess from the Harem to Modernity 1884-1914
                                Authors: Edited and Introduced by Abbas Amanat


                                The life of Taj al-Saltana, daughter of the ruler of Iran, Naser al-Din Shah Qajar, epitomized the predicaments of her changing era. Overcoming her limited education within the harem walls, Taj chronicled a thirty-year span in the life of a generation that witnessed a shift from traditional order to revolutionary flux. It is as though she had chosen this moment to recall her personal history--a tale filled with "wonder and anguish"--in order to record a cultural and political leap, symbolic of her time, from the indulgent, sheltered, and often petty world of her father's harem to the puzzling and exposed, yet emotionally and intellectually challenging world of a new Iran.

                                Now almost one hundred years later Taj's memoirs are relevant and qualify her not only as a feminist by her society's standards but also in comparison with feminists of her generation in Europe and America. Beyond her fascination for the material glamors of the West at the turn of the twentieth century--fashion, architecture, furniture, the motorcar--she was also influenced by Western culture's painting, music, history, literature and language. And yet throughout this time she kept her bond with her own literary and cultural heritage and what she calls her "Persianness."



                                HELP! i've lost it and i need this book urgently!! does someone have the ebook?!

                                Comment

                                Working...