Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • دلتنگم ازغروب وخسته از اين قيل و قال
    جا مانده ام در اين سكوت و لحظه ي
    بي اعتبار
    بازم ملول گشته ام از وصف اين سفر
    تا كي بگويم و بخوانم اين شرح حال

    Comment


    • ديشب كه به من از همه پرداخته بودي
      بر لشكر اندوه دلم تاخته بودي
      شه بودي و از ديدهٌ درويش نوازي
      با سفرهٌ بي رونق من ساخته بودي
      ديدي كه خميده است قَدَ م از غم ايام
      قامت به هواداريم افراخته بودي
      ذرات هوا رقص كنان جلوه نمودند
      چون پرده ز رخسار برانداخته بودي
      ديشب به سراي من درويش زمستي
      نردي زده جان برده و دل باخته بودي

      Comment


      • عشق يعني سكوت لبهايم
        عشق يعني مرگ بيان شاعر
        عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
        عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
        عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
        عشق يعني قلم برداري
        دست را آزاد كني
        و چشمها را بسته
        رنگها را در اختيار روحت بگذاري
        تا با معنا لمس كند
        شايد آسماني سبز ساخت
        خورشيدي آبي
        و صخره هايي نرم تر از روياها
        من اگر من باشد
        تبسم خدا يعني عشق
        من اگر خود باشم
        خشم ابليس يعني عشق
        من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
        عشق يعني همين
        عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
        با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
        عشق يعني قطرات باران را ببوسي
        عشق يعني زيبا ببيني
        كه اگر بيننده باشي
        نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
        عشق يعني همين كه هست را ببيني
        در همين كه هست
        همين ، كه هست ....
        خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
        شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
        ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
        عشق يعني باور كني
        شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
        كه اگر خود باشي
        عشق يعني بي انتهايي
        وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
        راه بي معناست

        Comment


        • رنگ جنون گرفته زداغت فسانه ام
          جانسوز شد زآتش هجران ترانه ام
          آن مرغ پرشكستهٌ زارم كه تا ابد
          خيزد به چرخ دود و دل از آشيانه ام
          آن طايرم كه در چمن دهر دست غيب
          تا آتش است و خون ندهد آب و دانه ام
          ياد غروب عمر توام مي كشد به خون
          خورشيد صبحدم چوبتابد به خانه ام
          بر دامن خيال تو خواهم نثار كرد
          چندان گهر كه يافت شود در خزانه ام
          ديگر بهار را چه كنم بي تو اي بهشت
          خواهد زدن نسيم به رخ تازيانه ام
          پروانه وار سوختي و همچو شمع نيست
          جز سوختن براي نمردن بهانه ام
          هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
          من از تو در زمانه نكوتر نشانه ام

          Comment


          • دلا امشب سفر دارم .... چه سودائي به سر دارم

            حكايتهاي پر شرر دارم .... چه بزمي با تو تا سحر دارم

            به پرواز آسمان عشق.... چه خوش رنگين بال و پر دارم

            به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم

            نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم

            به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم

            دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

            حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

            من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم

            نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم

            ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما

            شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم

            نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم

            به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم

            دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

            حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم





            Comment


            • گفتی بمان ، می خواستم اما نمی شد

              گفتی بخوان بغض گلویم وا نمی شد

              گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

              گفتی نترس ای خوب من ، اما نمی شد




              می خواستم ناگفته هایم را بگویم

              یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

              گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه

              آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

              Comment


              • عشق را


                نامه ای در جیبم

                و گلی

                در مشتم

                پنهان است

                غصه ای دارم

                با نی لبکی

                سر کوهی گر نیست

                ته چاهی بدهید

                تا برای دل خود بنوازم

                عشق

                جایش

                تنگ است

                Comment


                • در را که می بندی

                  جلد چند هزارم کتاب دلتنگی ام باز می شود

                  و ثانیه های هر صفحه اش

                  محتاطانه تر و کند گذرتر از برگ های یک کتاب قدیمی

                  ورق می خورند

                  تا با دیدار دوباره ات

                  آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم

                  و دفتر سرخوشی ام را

                  با تو سر برم

                  Comment


                  • در این دنیای وانفسا که آدمها تنها خود را نظاره گرند

                    گم کرده ام زندگی را و مانده ام در نیستی

                    دیگر هیچ رنگی مرا شادمان نمی کند

                    و همه چیز سیاه و خاکستری است



                    در این دورنگی ها گویی محکومم

                    محکوم به حبس

                    حبسی همیشگی

                    از بندی به بندی دیگر



                    دیگر رهایی را نمی فهمم

                    و معنای پرواز را نمی دانم

                    دلقکی شده ام که خود می گرید




                    آه دل تنگم

                    دل تنگ

                    دل تنگ اذانی که مرا به سپیدی بخواند

                    گویی دیگر گوشم نیز ، شنیدن نمی داند

                    Comment


                    • کوچه اي غمگين و خسته
                      پنجره ها همه بسته
                      *
                      خسته بود کاج بلند
                      بيد مجنون و چنار
                      گل سرخي به کنار
                      *
                      کودکي توپ بدست
                      آدمي عاشق ومست
                      *
                      يک نفر تنها بود
                      صبح از پنجره اش
                      غم شب پيدا بود
                      *
                      تو در آن کوچه چه ديدي ؟!
                      که شدي خيره به آن کاج بلند

                      که نشستي لب جوي
                      آه! بر روي لبت
                      خسته از دست دلت

                      Comment


                      • ستاره امیدم


                        از تو به خود رسیدم


                        تموم زندگی رو تو چشمهای تو دیدم


                        یادم نمیره هرگز


                        لحظه ای خوب دیدار


                        وقتی عاشقونه به تو شدم گرفتار


                        اگر که از تو دورم


                        تویی عزیزترینم


                        عاشق ترم ز دیروز تا زنده ام همیشه


                        شب که ستاره ها عروسی دارن


                        جایه ستاره من تو خالیست


                        شب که دوباره بیدار میشه


                        ستاره هایه ما کناره همند

                        Comment


                        • يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم

                          Comment


                          • خداوندا صدايم را شكستن
                            دل درد آشنايم را شكستن
                            چه بي رحمانه در فصل شكفتن
                            بهار شاخه هايم را شكستن

                            Comment


                            • عاشقی يعنی چو شمعی سوختن محفلی با نور خود افروختن
                              عاشقی يعنی دو چشم انتظارديده بر راه دلبر دوختن
                              عاشقی يعنی که جان و توشه ای هديه از بهر نگار اندوختن
                              عاشقی يعنی حديث دلکشی دل به دلداری شبی بفروختن

                              Comment


                              • اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست
                                نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست
                                بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد
                                گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست
                                هردم گريه كردم تاحدجان سپردن
                                گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست
                                ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد
                                گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست
                                دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست
                                تنهادعاي اين دل,يك مرگ سوت وكوراست

                                Comment

                                Working...
                                X