Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • باران مهربان
    وقتي كه گونه هاي مرا ناز مي كند،
    دستي به رنگ صبح
    دستي به مهرباني دست سپيده دم
    در بي كران آبي قلب بهاري ام
    دروازه اي به سوي خدا باز مي كند.
    حسي لطيف و پاك
    حسي پر از تبسم شاد شكوفه ها
    همراه شاپرك
    در صحن آسماني شعر زلال من
    پرواز مي كند

    Comment


    • يك نگاه ساده و مبهم شروع شد
      من بودم و تو بودي و كم كم شروع شد
      آن روز پشت پنجره حوا نشسته بود
      يا بوي سيب آمد و آدم شروع شد
      آهو اگر نبود كه صياد هم نبود
      پس درد اول آمد و مرحم شروع شد
      ديشب خيال ابر به ذهنم خطور كرد
      بي اختيار بارش نم نم شروع شد
      سالي اگر نكوست بهارش خبر دهد
      اين سرنوشت ماست كه با غم شروع شد

      Comment


      • آخر از عشق تو ساقي بر كليسا مي شوم
        مي كشم دست از مسلماني مسيحا مي شوم
        آنقدر در كشتي عشقت نشينم روز و شب
        يا به وصلت مي رسم يا غرق دريا مي شوم

        Comment


        • نفرين به عشقو عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت
          به اون نگاه به عشق تو تو سرنوشت من نوشت
          نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق منو تو
          مثال بودن منو به اون دل سياه تو
          نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بختو سرنوشت
          به اون نگاه كه عشق تو تو سرنوشت من نوشت

          Comment


          • بايد برم بايد برم بايد كه بي تو بپرم
            آخ كه چه سنگين ميزنه اين نفساي آخرم
            سكوت من نشونه رضايتم نيست ميدوني
            گلايه هاموميتوني از توي چشمام بخوني
            بگوآخه جرمم چيه كه بايد اينجور بسوزم
            هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
            در به در غزل فروش منم كه گيتار ميزنم
            با هر نگاه به عكست انگارمن خودمو دار ميزنم

            Comment


            • روز اول سخن شيرينی

              بر لب لـعلت بود

              تـو به صـد نار و ادا

              به سخن آمدی و حرف دل خويش زدی

              حـرفی از عشق و وفا

              عـقده دل که گشودم

              تو شدی سنگ صبور

              نگران بودی و از حال دلم پرسيدی

              گفتم احوال من از حال تو بر می آيد

              گر تو خوبی٬من از اين خوبی تو خوبترم

              گر تو نالان و پريشان

              رنج و غم بر دل من چنگ زند

              ولی حالا که زمانت سپری شد به خوشی

              نه دگر سنگ صبوری٬نه پريشان دلم

              تو به اين انديشی

              که چه بحرانی بود

              آن زمانی که سخن بر لب خود آوردم

              Comment


              • زندگی در گذرم يک خار است

                خار بـد هيبـت و زشت

                که به دستـان محبت نظری سوِِ دارد

                هرچه با مـهر و محبت به سراغش بروی

                بـدتر از قبل به آزار تو بر می آيد



                Comment


                • من تنها هستم...

                  اين معنی مثلث کوچکی بود که روی دستم کشيده بودم تا هر روز

                  به خودم يادآوری کنم که تنها هستم!

                  ولی...

                  ولی تو هوای سرد پارک، زير برف، خسته از آدما سر و کله يه آدم عجيب

                  پيدا شد. اومد و گفت:

                  فقط خدا از دل تو خبر داره، فقط خدا...

                  جمله هاش مثل ويبره موبايل تمام بدنم رو لرزوند!

                  ولی منظورش رو خوب فهميدم...

                  منظورش همونی هست که بزرگ بودنش رو با پيشرفت علم هنوز

                  نتونستن سانت بزنن!!

                  اون آدم عجيب غيب شد ولی حرفش هنوز با من هست: ”فقط خدا“



                  از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست

                  گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست

                  سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

                  هر لحظه جز اين دسته مرا مشغله ای نيست

                  ديريست که از خانه خرابان جهانم

                  بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست

                  در حسرت ديدار تو آواره ترينم

                  هر چند که تا منزل تو فاصله ای نيست

                  Comment


                  • اينك
                    چو دو مينو واره
                    به هم ميفشارند
                    فرياد هاي خواستنشان را
                    در درونم
                    اين قلب خسته
                    اين دو خواستن
                    كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور
                    يا نباشم ، آنچنان كه بايد باشم
                    صحبت از سياهي شب بلند يلداست
                    صحبت از سپيدي صبح كوتاه بهار است
                    اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي لطيف از بودن
                    من به خوب و بد نمي انديشم
                    من گم شدم
                    در شگفتي افتادن يك برگ از درخت
                    اينجا رنج دودلي
                    اينجا انتخاب
                    و كدام است ، انتخاب تقدير
                    نرم تر از موم ، گرانتر از بار آسمان
                    بر دوش لحظه
                    و كدام است؟
                    سوال امروزي ، كه نو نيست زياد
                    سوال امروز و هر روز

                    Comment


                    • عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند
                      عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود

                      Comment


                      • اينك
                        چو دو مينو واره
                        به هم ميفشارند
                        فرياد هاي خواستنشان را
                        در درونم
                        اين قلب خسته
                        اين دو خواستن
                        كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور
                        يا نباشم ، آنچنان كه بايد باشم
                        صحبت از سياهي شب بلند يلداست
                        صحبت از سپيدي صبح كوتاه بهار است
                        اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي لطيف از بودن
                        من به خوب و بد نمي انديشم
                        من گم شدم
                        در شگفتي افتادن يك برگ از درخت
                        اينجا رنج دودلي
                        اينجا انتخاب
                        و كدام است ، انتخاب تقدير
                        نرم تر از موم ، گرانتر از بار آسمان
                        بر دوش لحظه
                        و كدام است؟
                        سوال امروزي ، كه نو نيست زياد
                        سوال امروز و هر روز

                        Comment


                        • ساقيا درپياله ام مي ريز
                          تا ز پايم در افكني هي ريز
                          من گمانم هنوز هشيارم
                          تا سيه مستي ام پياپي ريز
                          عمر جانكاه دير پايم بين
                          تا كه طومار آن شود طي، ريز
                          خون دل گر به كام مرغ شب است
                          تا شوم همپياله با وي، ريز
                          اشك من بين و آه جانسوزم
                          شمع پايان گرفته ام، مي ريز

                          Comment


                          • غم نيست عمرم ار، همه در غم گذشته است
                            كاين موج درد از سرعالم گذشته است
                            با وصف آن كه عمر گرانمايه سربه سر
                            گه در سرور وگاه به ماتم گذشته است
                            هر يك دم حيات غنيمت شمار از آنك
                            تا چشم را به هم زدي آن دم گذشته است
                            گر نقش كج فتاده مخور غم كه در دمي
                            اين نقشهاي درهم و برهم گذشته است
                            از بهراهل هوش و خرد درس عبرتي است
                            هرنيك و بد به عالم و آدم گذشته است
                            اي مدعي مناز به خود چون شكست و فتح
                            برتو گذشته است و به ما هم گذشته است
                            گلشن به شوق چشمهٌ نوش لبش لبم
                            ز آب حيات و چشمهٌ زمزم گذشته است

                            Comment


                            • شعر گفتن كه كاري نداري!
                              كافي است آسمان را ببيني
                              هرچه ديدي، كلاغ، ا بر، گنجشك
                              سايه بالها را بچيني

                              يا نگاهي كني توي دريا
                              ياري از موج و ماهي بخواهي
                              پركني دستهاي دلت را
                              از ستاره، صدف، گوش ماهي

                              مي تواني بگردي پي شعر
                              پشت يك برگ، لاي علفها
                              يا بپرسي از آن غنچه اي كه
                              تازه روييده است اين طرفها

                              شعرها مي توانند حتي
                              همدم گربه خانه باشند
                              درد دلهاي يك ابر دلگير
                              خال بر بال پروانه باشند

                              مي تواني خودت شعر باشي
                              درنگاه همه گل بكاري
                              نم نمك مثل ابربهاري
                              بر دل دوستانت بباري

                              Comment


                              • در ان غروب غم انگيز،به سمت آن خيابان رفتم...
                                من نه!!
                                پاهايم مرا به انجا مي كشاندند.
                                با تمام وجود،وجودش را حس مي كردم...
                                من نه!!
                                قلبم تپش هاي قلبش را حس مي كرد.
                                سراسيمه به دنبالش گشتم...
                                من نه!!
                                چشمانم تشنه ديدارش بودند.
                                ميان ان شلوغي ها،پلاك ماشينش رو ديدم...
                                ولي اين بار!!!!....
                                من بودم كه مي لرزيدم.!!

                                Comment

                                Working...
                                X