Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • چندان كه گفتيم غم با طبيبان
    درمان نكردند مسكين غريبان درج محبت بر مهر خود نيست يارب مبادا كام رقيبان
    آن گل كه هردم در دست بادي ست گوشرم بادش از عندليبان
    ما درد ّپنهان با يار گفتيم نتوان نهفتن درد از طبيبان يارب امان ده تا باز بيند
    چشم محسبان روي حبيبان

    Comment


    • گويند بهشت و حور و عين خواهد بود
      آنجا مي و شير و انگبين خواهد بود
      پس بي مي و معشوق نبايد بودن
      چون عاقبت كار همين خواهد بود

      Comment


      • مثل خارم رو زمين
        توي صحرا
        تو مثل بارون تندي
        داري سبزم مي كني
        اگه تنهام رو زمين
        توي شب ها
        تو مثل ماه بزرگي
        كه نگاهم مي كني

        Comment


        • چه وازه غريبي است اين انتظار! آدم ها را نا صبور ميکند چشمها را خيس قلبها را خاک گرفته و شعر ها را نا تمام .اينجا همه چيز آويخته به انتظار اويخته است.. زمان.ذهن. نفس. همه خاک ميخورند زير اوار انتظار... ومن در اين تاراج احساس زير هزاران برگ خاطره مدفون ميشوم و خواب ميبينم .خواب يک سيب که زير سنگين ترين نگاه انتظار به دو نيم ميشود

          Comment


          • خون كرد دور نرگس مستت شراب ما
            جانب نگه نداشت ز حال خراب ما
            در ملك عقل سكه به نام جنون زديم
            سلطان عشق گشت چو مالك رقاب ما
            آن پرتوي كه در دل ما عشق بر فروخت
            شد جلوه بخش مهر فلك آب و تاب ما
            بر فرق آفتاب نهد پاي اعتبار
            هر ذره يي كه سر بكشد از تراب ما
            رخسار زرد شست به خوناب ديده، دل
            رنگ شفق گرفت به خود آفتاب ما
            مجنون كه گوي عشق به چوگان صدق برد
            در عرصهٌ جنون نبُود همركاب ما
            چين بر جبين ما بنشاند نهيب غم
            از خشم موج روي نتابد حباب ما
            حالي، اگر فسرده و خاموش گشته است
            آتشفشان سينهٌ پرالتهاب ما
            دل هست، ليك گرمي عشقي به كار نيست
            سوزد ز سوز حسرت، آتش كباب ما
            آذر مدار چشم بقا از مدار عمر
            كاو با گذشتگان چه وفا كرد تا به ما

            Comment


            • اينك
              چو دو مينو واره
              به هم ميفشارند
              فرياد هاي خواستنشان را
              در درونم
              اين قلب خسته
              اين دو خواستن
              كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور
              يا نباشم ، آنچنان كه بايد باشم
              صحبت از سياهي شب بلند يلداست
              صحبت از سپيدي صبح كوتاه بهار است
              اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي لطيف از بودن
              من به خوب و بد نمي انديشم
              من گم شدم
              در شگفتي افتادن يك برگ از درخت
              اينجا رنج دودلي
              اينجا انتخاب
              و كدام است ، انتخاب تقدير
              نرم تر از موم ، گرانتر از بار آسمان
              بر دوش لحظه
              و كدام است؟
              سوال امروزي ، كه نو نيست زياد
              سوال امروز و هر روز

              Comment


              • چو درخت در بهاران، به ترانه هاي باران
                چه خوش است، شستشويي زغبار روزگاران
                چه خوش است بازگفتن، غم و درد جان خود را
                ز هراس نابكاران، به غريو بادوباران
                چه خوش است، چون سپيده ز شب سياه زادن
                به نشاط خنده كردن، به شب سياهكاران
                چه خوش است راز گفتن، غم دل به سازگفتن
                كه چو گل شكفته باشي، به كنار جويباران
                به دعات بازجستم، دگرم به خويش مگذار
                به نياز شب نشينان، به غرور كامكاران
                اگرت هواست جانا، شب هول ما سرآيد
                تو بخند، تا بخندد، سحر ستاره باران

                Comment


                • كاش آگه شوي از حال پريشان نگاهم كه م آن صعبي راهم كه بسي روي سياهم
                  كاش آگه شوي از اين دل بي سامانم كه من آن تشنه به آبم كه اميدش به سراب است و تو آن چشه جوشان كه پر از آب زلال است
                  آه اي تا به فلك ناز و خرامان نگاهت سر سوداگر من بسته به ان لعل پر آبت
                  تو كه اگه شوي و نيك بداني به چه حالم من قناعت كنم و هيچ نگويم كه تباهم

                  Comment


                  • دلا چو چشمهٌ خورشيد بي نياز بمان
                    ببخش گرمي و جاويد درگداز بمان
                    حريم خلوتيان بر فروز، چون دم صبح
                    ولي چو شمع به فانوس رمز و راز بمان
                    چو برف كوچه لگدمال خلق گشتن، چيست؟
                    چو برف تيغ دماوند، بر فراز بمان
                    به قتلگاه زمان، قبله هاست، در تكبير
                    به خون وضو كن و جاويد درنماز بمان
                    زمان تباه شد، اي رايت سياه شكست
                    به بام قصر رسالت دراهتزاز بمان
                    به ششدر ابدم، يارب از خزانهٌ غيب
                    دري به روي غريبان خاك، باز بمان
                    چو روشنان كه به خلوت، خموش گريه كنند
                    شكوه شمع بيفشان به سوز و ساز بمان
                    چو گوش، گوش من است، اي فسانهٌ اندوه
                    بسان سلسلهٌ آرزو دراز بمان

                    Comment


                    • چو گشته ام به وصال تو كامياب امشب
                      نمي رود به دو چشمم ز وجد خواب امشب
                      ز چشم مست تو چندان خراب و مست شدم
                      كه بي اثر شده در من خم شراب امشب
                      كنون كه تار سر زلف يار در كف ماست
                      چه حاجت است به چنگ و ني و رباب امشب
                      رخ چو ماه تو اي شوخ در برابر شمع
                      شكست رونق بازار آفتاب امشب
                      ز فيض صحبت ياران و دوستان دارم
                      نشاط بي حد و شادي بي حساب امشب

                      Comment


                      • آفتاب آواز پاكش را
                        باز در گوش طبيعت خواند
                        برف و سرما ازجهان كوچيد
                        آسمان تا از محبت خواند

                        قاصدك از آشيان برخاست
                        شاپرك برشاخه ها روييد
                        بوي لبخند گياهان نيز
                        در ميان دشتها پيچيد

                        زندگي جوشيد از چشمه
                        نغمه در صحرا شكوفا شد
                        بيشه زار خالي از احساس
                        جنگلي سرسبز و زيبا شد

                        مهر صدها جوجه راگنجشك
                        در ميان سينه اش جا داد
                        تخمها! فصل شكفتن شد
                        آشيان را عشق گرما داد

                        Comment


                        • زنگ خورد
                          ناظم صبح آمد سر صف
                          رو به خورشيد گفت:
                          باز هم
                          دفتر مشق ديروز خط خورد
                          و كتاب شب پيش را
                          ماه
                          با خودش برد
                          آي، خورشيد!
                          روي اين آسمان
                          روي تخته سياه جهان
                          با گچ نور بنويس:
                          زير اين گنبد گرد و كور و كبود
                          آدميزاد، هرگز
                          دانش آموز خوبي نبود

                          Comment


                          • سر داده آواز بهاران، ناي باران
                            از نادوان آيد، صداي پاي باران
                            در ساحت سبز چمن، سرو و صنوبر
                            پيچيده بر بالاي خود، شولاي باران
                            نوشيده در جام شقايق، باغ گويي
                            بي وقفه تا بانگ سحر، صهباي باران
                            مستانه مي خواند هزار از بيد بن ها
                            صحرا نشسته خيره بر غوغاي باران
                            دارم پيام گل مگر باران، كه باريد
                            شب تا سحر، شب تا سحر، درياي باران
                            پيك بهاري بوسه زد بر چهره گل
                            گل از خجالت سرخ شد در پاي باران
                            تاييد باران را ز چشمانم گرفتم
                            باريد ابر چشم من، همپاي باران
                            فردا، بهاران را كسي باور ندارد
                            قربي ندارد بارش زيباي باران

                            Comment


                            • تا زد شرار عشق تو آتش به جان من
                              بر باد داد دود غمت دودمان من
                              تا ناوك نگاه تو دل را نشانه كرد
                              ديگر نشان نماند ز نام و نشان من
                              بر بامي آشيانه گرفتم كه بوم غم
                              يك دم برون نمي رود از آشيان من
                              دورگلم به ناله و آه و فغان گذشت
                              دور از تو واي بر غم دور خزان من
                              دردي كه ما ز دست غم دوست مي كشيم
                              دل داند و خدا و تن ناتوان من
                              يارب بريده باد زباني كه او بريد
                              ما را به جرم دوستي از همزبان من
                              روزي اگر به خاك طلوعي گذر كني
                              بس ناله ها كه بشنوي ازاستخوان من

                              Comment


                              • kheili ziba ast redwine jon in shera kheili kheili ghashng hastand khodet migi na????

                                Comment

                                Working...
                                X