Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • عاشقانه‌های ناب را
    برای کسی می‌سرايند
    که شعله‌ی اميد
    در چراغ انتظار
    پِت پِت کند
    و فانوس راه
    خاموش و آويخته باشد
    به ديوار

    من اما
    برای تو
    کلمه کم می‌آورم
    بانوی من!
    شعر بلد نيستم
    وقتی آمدی
    با چشم‌هام می‌گويم
    ...
    عاشقانه‌های ناب را
    برای آدمی می‌خوانند
    تا از رنگ کلمات
    خود را بيارايد
    و زيباترين لباس‌هاش را
    برای معشوق به تن کند
    من اما
    لباسی به تنت نمی‌گذارم
    ...
    عاشقانه‌های ناب را
    برای زنی می‌گويند
    که با عطر کلمات
    شبی
    دل‌آرام شود
    من اما
    قرار ندارم
    شبی آرام برای تو بسازم

    Comment


    • ای خدا ای خدا ای خدا آ
      دیگه دنیا واسه من تاریکه
      زندگی کوره رهی باریکه
      آخر قصه من نزدیکه
      این منم از همه جا وا مانده
      از همه مردم دنیا رانده
      رانده و خسته و تنها مانده
      ای خدا ای خدا ای خدا

      عشق بی غم توی خونه
      خنده های بچه گونه
      به دلم شد آرزو
      بازی عمرمو باختم
      کاخ امیدی که ساختم
      عاقبت شد زیر و رو
      ای خدا ای خدا ای خدا

      تو بر من ای فلک بیداد کردی
      دل شاد مرا ناشاد کردی
      شکستی در گلویم شوق آواز
      نصیبم ناله و فریاد کردی

      Comment


      • گفتم: «بمان!» و نماندي
        رفتي
        بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
        گفتم
        نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
        سكوت و
        صعودُ
        سقوط!
        تو صداي مرا نشنيدي
        و من
        هي بالا رفتم، هي افتادم!
        هي بالا رفتم، هي افتادم ...

        تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
        ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
        من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
        بي چراغ قلمي پيدا كردم
        و بي چراغ از تو نوشتم
        نوشتم، نوشتم ...

        حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
        دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
        و مي خندند !
        عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
        اما چه فايده؟

        هيچكس از من نمي پرسد
        بعد از اين همه ترانه بي چراغ
        چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
        همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
        حالا
        دوباره اين من و
        اين تاريكي و
        اين از پي كاغذ و قلم گشتن

        گفتم : « - بمان!» و نماندي
        اما به راستي
        ستاره نياز و نوازش
        اگر خورشيد خيال تو
        اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
        اين ترانه ها

        در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

        Comment


        • هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
          هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود

          هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
          چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود

          زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان
          پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود

          دامن هر که کشیدیم درین خارستان
          بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود

          هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز
          بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود

          لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
          نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود

          جهل سررشته‌ی نظاره ربود از دستم
          ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود

          مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
          زیر بار غم ایام خمیدن به بود

          Comment


          • ميخواهم امشب در سكوت تنهايي خود از بغض كبوتر بسرايم
            بغض كبوتري تنها كه در تنهايي شب سرود ميخواند
            كبوتري در شهر آدمك ها زير يك شيرواني سرد در كنار دودكش يك شومينه
            دودكشي گرم از شعله هاي انديشه كه گاه گاه زبانه ميكشد
            با گرماي ملايم خود به كبوتر روحي ميدهد براي زنده ماندن
            براي درد كشيدن و تداوم گريه بي پايان خود براي اينكه تنهاست
            تنهاي تنها از همه آن چيزهايي كه مال آدمكهاست ولي مال او نيست
            از جنس آدمكهاست ولي از جنس او نيست
            در غم و شادي آدمكهاست ولي در احساسات او نيست
            كبوتر تنهاست از همه ان چيزهايي كه ادمك ها براي آن گريه ميكنند و يا ميخندند
            همه اون چيزهايي كه سرد سرده , به سردي شهر آدمك ها
            شهري كه سكوت مرگ به آن آرامش بخشيده و خزان نگفتن در آن حرف زده
            گفته هاي از مرگ يك آينه قبل از اينكه تصوير خودش را نشون داده باشه
            يا مرگ يك بغض قبل از اينكه با هق هق گريه راهي براي آزاد كردن خودش پيدا كرده باشه
            در شهر آدمكها همه چيز از جنس ادمكهاست و آدمكها از جنس شهرشون
            هيچ چيز با هيج چيز فرق نميكنه و هيچ كس با هيچ كس
            نه سرودي در آن سراييده ميشه نه آهنگي خوانده ميشه
            فقط سر و صدا هست و غوغا
            صداهايي كه هيچ وزن و ريتمي ندارند
            هيچوقت آهنگي از روي آنها ساخته نشده
            چون قوي ترين آهنگ ساز ها هم نتونستند نظمي توش پيدا كنند
            صداهاي شهر آدمكها اگر چه بسياره ولي چند تا بيشتر نيست
            صداي اسب تكنولوژي كه از دور دست مياد و فقط گرد و غبارش به اينجا ميرسه
            صداي شاعري كه براي پول درآوردن شعر ميگه
            صداي روضه خواني كه براي مرده ها آواز ميخونه
            صدا فاحشه اي كه از جيغ شب هراسان شده و فرياد ميزنه
            و صداي داد زدن آدمكي كه سر آدمكي ديگر فرياد ميكشه
            آدمكها حرف نميزنند . اونها سر هم فرياد ميكشند
            اونها سر كبوتر هم داد ميزنند
            كبوتر چون از جنس اونها نيست دلش خيلي ميشكنه
            خيلي بيشتر از اوني كه يك آدمك بتونه تصورش رو بكنه
            آدمكها به كبوتر سنگ ميزنند .
            ميخواند كبوتر رو از شهرشون بيرون كنند
            ميخواند شهري داشته باشند كه كبوتري توش آواز نخونه
            كبوتر دلش ميشكنه . گريه ميكنه . آرام براي خودش سرود ميخونه
            سرودي كه ميدونه فقط خودش آن سرود رو ميشنوه
            كبوتر خسته شده از اين همه سر و صدا
            از اينهمه هياهو كه صداي او را در خودش ميكشه
            اون سردش شده از بس شهر آدمكها سرده
            پرش خشيكده . دلش شكسته . ميخواد پرواز كنه
            ولي افسوس كه از سرما سر جاش خشك شده
            شعله شومينه هم سرد شده
            جز خاكستر چيزي ازش باقي نمونده
            شعله هم شده از جنس شهر آدمك ها و كبوتر مرده

            Comment


            • ee nababa RW to shaeer ham bidi? Nice! I like the poems

              Comment


              • ذهن ما باغچه است
                گل درآن بايد كاشت
                ونكاري گل من
                علف هرز درآن مي رويد
                زحمت كاشتن يك گل سرخ
                كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است
                گل بكاريم بيا
                تا مجال علف هرز فراهم نشود
                بي گل آرايي ذهن
                نازنين
                نازنين
                هرگز آدم آدم نشود

                Comment


                • توهم رفتي نموندي دركنارم
                  ديگه توزندگي شوقي ندارم
                  ببين دستهاي من حسي نداره
                  بخوادتوآسمون آفتاب بذاره
                  هميشه بوده وهست غم نصيبم
                  نمي خوام توي دست شب بميرم
                  آخه تنهاگناهم عاشقي بود
                  ولي افسوس كه يارم كاغذي بود
                  منوتنهاگذاشت گفت بي خيالش
                  نمي دونه چشام مونده به راهش

                  Comment


                  • عشق او مي گيرد از من ذوق هر كاري كه هست
                    ياد او فارغ ز دين و چون و چندم مي كند
                    من جفايش را ز جان و دل خريدارم اگر
                    او هم از جور و جفايش بهره مندم مي كند
                    گر چه غير از او نخواهم گشت مفتون كسي
                    ليك اين زيباييش مشكل پسندم مي كند

                    Comment


                    • در آن چشمان خمارت چه رازي تو نهان داري
                      كه از آن جام چشمانت جهاني سخت حيرانند
                      بگو با من در اين عالم كه را تير نشان داري
                      به اميد نشان تو جهاني غرق پندارند

                      Comment


                      • دنیایش آبی بود
                        دستانش پر از ستارگان
                        دلش ماه بود ...
                        صورتی نورانی
                        با گونه های سرخ مثل سیب
                        نگاهش زیبا بود
                        و
                        ننگاهش
                        مانند کودکی معصومانه
                        در وجودم دوید
                        و در دلم نشست

                        Comment


                        • بر لب حوض نشسته بودم
                          بغض های کهنه گذشته را
                          یک به یک می شکستم
                          ماهی های توی حوض
                          بی صدا
                          به سکوت عشق
                          که قطره قطره
                          از چشمانم بر گونه هایم سر می خوردند
                          گوش می دادند
                          و من برگهای دفتر خاطرات دلم را
                          ورق ورق پاره میکردم
                          دیگر هیچ ؟
                          یعنی تمام شد !؟
                          این حرفها هزاران بار در یکصدم ثانیه
                          از ذهنم می گذشتند
                          و سکوت عشق
                          همانطور جاری بود

                          Comment


                          • بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

                            بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

                            اونکه گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده

                            دیگه صداش نکن بگذار خودش بیاد دنبالت بگرده



                            دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه

                            دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

                            اگه می خواست می موند حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم

                            اگه پیشم می موند می دید جز اون به هیچکی دل نمی دادم

                            Comment


                            • اشکها که دوستت دارند،

                              از کوره راه های رگی

                              قلب را به سمت تو پرتاب میشوند.

                              دوست داشتن هایی که شکل صدا میشوند،

                              به حسادت قطره های باران

                              _که از جنس لمسند_

                              روی پوست تن تو پادایرگی میرقصند

                              و دستهایی که شکل لمس میشوند،

                              چشمانت را صبح میبینند.



                              نگاهت زیبا میکند.

                              آتش گرفتن را که دوست دارم، سردابه به سردابه دنبالت بودم.

                              دستت را که آتش راميسوزاندُ؛

                              دور گردن نگاهم می بینم!

                              - همین-

                              با من کوک بزن.

                              با من

                              زندگی را ترانه باش.

                              - همین- .

                              Comment


                              • صبح که لباس میپوشد

                                خمیازه های صبحانه ای مثل نوارهای قدیمی

                                کش می آید.



                                _سوزن بان شدن، دستهای آتش دیده میخواهد نه آب دیده._



                                صبحانه ای که منتظر می ماند،

                                به این تراکم که تمام حرف های ربط بی ربطند؛

                                و "که" هایی که هیچ دلیل موجهی ندارند؛

                                فراموش میشوند.



                                نمیدانم کدام شنا را یاد گرفتم.

                                فقط میدانم که تنها تمرینی که نکردم

                                شنا کردن بود.



                                شنا را تکرار کردن مثل طوفان می ماند:

                                آنقدر که کرال زده،

                                هنوز به ساحل نرسیده،

                                ادای پررنده ها را در می آورد.



                                روزهایی که میخواهم،

                                پدربزرگ را به یادم تزریق میکنند.

                                نمیدانم چرا سیگار نمیکشید.

                                حتی به تریاک هم اعتیاد نداشت.

                                اما مرد!

                                آنوقت حتی گریه هم نکردم.

                                آخر فهمیدن هم سن وسال میخواهد.

                                مثل رهبرها که همیشه پیرند.



                                یاد رفتن که می افتم،

                                دلم برای عشق دور میگیرد.

                                نمیدانستن که کجا باید بروی

                                مثل پنیسیلین نیست که اول تست کنی!

                                فقط یکبار باید از بالای هرچه بپری.

                                زمین نزدیک بودنش نمیتواند دردی دوا کند.

                                داروخانه هم ندارد.



                                دلم برای رفتن؛

                                برای چیزی که اسم آن را با ترس میشنوند؛

                                نمیدانم چه حسی دارد

                                Comment

                                Working...
                                X