Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • پنجره ي اتاق من پر از شبه

    کاش مي دونستي عاشقي مثل تبه

    صبح که مي شه پنجره ي اتاقمو پر از اقاقي مي کنم

    يواش يواش زمزمه ي نغمه ي ساقي مي کنم

    پنجره ي اتاق من ظهرا پر از زندگيه

    رهاييه،آفتابه،تابندگيه

    عصرا ولي پنجره ي اتاق من پر مي شه از گريه ي من

    پر مي شه از اشک من و آه من و سياهي سايه ي من

    پنجره ي اتاق من شبا پر از ستاره هاست

    پر از چراغ و چشمک و شراره هاست

    پنجره ي اتاق من پر از شبه

    کاش مي دونستي عاشقي مثل تبه...

    Comment


    • كاش تمام حس هاي زنانه نابود مي شدن.
      كاش زنها هيچ كدوم از حسهاي وجود آدمي را شامل نبودن.
      كاش زنها عين يه تخته سنگ بودن.
      بي احساس و رسمي.
      كاش حس دوست داشتن و دلسوزي و مادر بودن تو ذاتشون نبود.
      بالعكس مردها سرشار از اين حسها بودن.....
      وقتي مي خندونمش برق براقي تو چشماش ميبينم.
      وقتي كه اشكشو در ميارم برق اشكاشو ميبينم.
      امروز باز يكي از اون روزهاي تلخ بود....
      كه دوباره نمناكي چشماشو حس كردم.
      لعنت به من.
      نه بلدم شادش كنم نه بلدم سر به سرش بزارم.
      با اينكه بيشتر از تمام دنيا دوسش دارم ...
      شوخيهاي بي ربطم دل نازك اونو ميشكنه...
      اما در عوض...
      اون باز منو بيش از پيش ميخواد !
      منو ببخش.
      واسه امروز هيچي برات ندارم.
      به جز يه عالمه شرمندگي....
      جبران ميكنم عزيز.

      Comment


      • هر چي ميگردم پيدا نميكنم.
        پس كجاست اين لعنتي!
        و
        پس كجاست اون لعنتي!
        خسته شدم....
        خسته از دورويي ها و خسته از خيانت ها....
        خسته از شنيدن حال و روز اطرافيان..
        خسته از همه چيز و همه كس...
        باز ميگردم....
        به هر جا كه بايد مي بود رفتم و نبود!
        به هر كي كه فكرشو ميكردم گفتم و اونا هم ازش بي خبرن.
        دنبال چند تا چيزم!
        دنبال چيزي كه ديگه شايد هرگز به چشم ديده و با گوش شنيده نشه!
        كجاست وجدان!
        ميگن نيست....نگرد.
        كجاست غيــرت!
        ميگن نيست...نگرد.
        كجاست حجب و حيا!
        ميگن نيست ...نگرد.
        كجاست صداقت!
        ميگن اصلا نگرد كه نيست.
        كجاست انصاف!
        ميگن نگرد اونو ديگه بالكل نيست.
        كجاست دوستي!
        ميگن نگرد دشمنيها بيشترن.
        كجاست احترام!
        ميگن بي احتراميها زيادن.
        كجاست حسن نيت!
        كجاست وفا!
        ميگن عشقهاي امروزي كه وفا توشون نيست.
        كجاست پول حلال!
        ميگن اگه يه سكه حلال ديدي بيار ما هم ببينيم.
        كجاست يه جفت دست پينه بسته و زحمت كشيده!
        نيست.
        نيست.
        نيست.
        تو اين دنيا ديگه هيچ خبري از اين صفات نيك نيست.
        اگه هم هست كمرنگ و بي صداس.
        اما در عوض ...
        به جاشون چيزهاي قشنگتري تو ذات ما آدماست.
        مثل!
        بي وجداني...
        بي غيرتي...
        بي حجابي...
        بي انصافي...
        بي احترامي...
        بي وفايي...
        دشمني...
        و در آخر هم پول حرام ....
        حكايت بازار كار و پول حرام و اين آدما هم شده عين.....
        يه زمين پوشيده از برف و پول حرام شده گلوله هايي از برف كه آدمهاي بد اونا رو به هم پاس ميدن و از اين بازي لذت ميبرن....
        و در آن گوشه هنوز هم افرادي هستن كه به تماشا نشستن و از سرما ميلرزن.

        Comment


        • دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
          چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

          آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
          وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

          اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
          طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

          برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
          وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد

          ساقیا جام میَم ده که نگارنده ی غیب
          نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

          آن که پُر نقش زد این دایره ی مینایی
          کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

          فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
          یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد


          Comment


          • دلا شب ها نمی نالی به زاری

            سر راحت به بالین می گذاری!

            تو صاحب درد بودی ناله سرکن

            خبر از درد بیدردی نداری.

            بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

            بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

            مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

            ز دردی برنیانگیزد نوایی

            مباد آن دم که عود تار و پودت

            نسوزد در هوای آشنایی

            دلی خواهم که از او درد خیزد

            بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!



            به فریادی سکوت جانگزا را

            به هم زن، در دل شب، های و هو کن

            و گر یارای فریادت نمانده ست

            چو مینا گریه پنهان در گلو کن

            صفای خاطر دل ها ز درد است

            دل بی درد همچون گور سرد است!

            Comment


            • شبي غمگين شبي باراني و سرد
              مرا در غربت فردارها كرد
              دلم در حسرت ديدار او ماند
              مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
              به من ميگفت تنهايي غريب است
              ببين با غربتش با ما چه ها كرد
              تمام هستي ام بود و ندانست
              كه در قلبم چه اشوبي به پا كرد
              و او هرگز شكستم را نفهميد
              اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

              Comment


              • من از جهان بي تفاوتي حرفها و فكرها و صداها مي آيم
                و اين جهان به لانه ماران مانند است
                و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است
                كه همچنان كه تو را ميبوسند
                در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند.

                Comment


                • گفتی شبی ز کوچه ما می کنی گذر
                  من ايستاده ام همه عمر پشت در
                  شايد به چشم بستن من رد شوی ولی
                  من پلک هم نمی زنم از ترس اين خطر

                  Comment


                  • از تو خسته خواهم شد؛

                    آن هنگام که خورشید از تابیدن خسته شود

                    آن هنگام که گل از دوباره روییدن سربرتابد

                    آن هنگام که مرغ عشق خاموش شود

                    آن هنگام که رود از حرکت باز ایستد.



                    از تو خسته خواهم شد؛

                    آن شب که ماه دیگر نتابد

                    آن شب که ستاره ها چشمانشان را بربندند

                    آن شب که مرغ سحر دیگر نخواند

                    آن شب که شب دیگر رنگ عشق نداشته باشد.



                    از تو خسته خواهم شد؛

                    آن روز که بهار لطافتش را ببازد

                    آن روز که تابستان گرمایش را ارزانی نکند

                    آن روز که پاییز برگ ریزان نداشته باشد

                    آن روز که زمستان سپید مویی اش را از دست بدهد.



                    آری از تو خسته خواهم شد.

                    تا آن زمان

                    رهایم مکن!

                    Comment


                    • او به غم من شيفته
                      تا چشمي بردارم ، از آسمان
                      قلبي بگيرم ، از مهر
                      شوري بگيرم ، از اميد
                      در زمانه اي كه بي تاب مرگ هر يك انسان است
                      چه پر برك ، تبسمي
                      كه نميرد در اشك ،
                      گم نشود در بغض
                      اگر اين قد من ، قامت بلند سرو نيست
                      شايد ،
                      شايد ، براي ماندن ، سندي جاودان شود
                      شعر انعكاس وهم آلودي از غم شد
                      شاعر ، مترسك سر مزرعه­ي منحوص شكست ها
                      اين چنين باور ها
                      نه شعر گفتم ، نه شاعرم
                      مينويسم از اميد
                      هر چند خريداري ندارد سر بازار
                      ميگويم از لبخند
                      از حماسه­ي اميد
                      از شكوه شكفتن بنفشه
                      از در و ديوار
                      از نگاه ، از زبان ، از ذهن ، از حركت
                      همه دارايي هاي فراموش شده­ي انسان ها
                      يك پلك ، يك فنجان چاي داغ
                      ساده ، ساده ، ساده ميگذرند
                      از آنچه دارند
                      و سخت نگرانند، آنچه را نبايد داشت و ندارند آن را به آن
                      ميميرم از طعنه­ي لطف روزگار
                      اگر نگويم اين صحبت ممنوع را در كشتارگاه ماوراء
                      رسم لجن­آلوده­ي خود نمايي !
                      من به همين لحظه كه هستم ، ساده سالم
                      شاكرم !

                      Comment


                      • وقت لبخند شد باز
                        وقت شادي ، شاد بودن ، شاد گفتن
                        من صداي پاي نوبت لبخند را ميشنوم
                        اگر از ديروز چيزي جز « آه »‌ يادگاري نيست
                        آه ـ فرصتي بود ، بهانه اي براي داشتن يك قلب شاد
                        زندگي ، تدوامِ لحظه ها ، ساعتها ، روزها ، ماه ها ....
                        به تپه هايي ميماند، پيش در پيش ، پشت در پشت
                        درست مثل تپه !
                        صعود به تپه هاي بلند ، سخت، نفس­گير است
                        اما پس ازرسيدن ، به همان اندازه « سختي ، نفس­گيري » سرازيري هست
                        و تماشاي منظره­ي­ آنچه پشت سر گذاشته شده
                        ديدن آن صخره­ي سرد بلند ،‌ آن حادثه­ي سختِ عصر ‌روز سرد پاييزي،
                        كه سخت طاقت فرسا بود عبور از آن ،‌
                        از اين بالا چه حقير مي­شود !
                        تنها بلند ترين تپه ها توان آن را دارند كه بلند ترين خواسته ها را برآورده كننده
                        پس در راه رسيدن بر فراز تپه ، سخت سخت ، بايد شكيبا بود
                        اينك ؛‌
                        كه باباي تپه ها ، باباي روزها ، باباي سالها ، باباي زمان
                        كه خدا
                        داور حادثه ها
                        ميبيند ، و ديدن معنايي ژرف ، كه فردا چرا فرداست
                        از آنجا كه به تپه بودن روزگاران سخت و متعصب ، معتقدم
                        من در اين راه دشوار چه لذتي ميبرم
                        كه ميدانم ، راه رسيدن را مي­پيمايم
                        و كسي ميبيند ....

                        Comment


                        • از در درآمدی و من از خود به درشدمگوشم به راه تا که خبر می​دهد ز دوستچون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتابگفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقدستم نداد قوت رفتن به پیش یارتا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوممن چشم از او چگونه توانم نگاه داشتبیزارم از وفای تو یک روز و یک زماناو را خود التفات نبودش به صید منگویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد گویی کز این جهان به جهان دگر شدمصاحب خبر بیامد و من بی​خبر شدممهرم به جان رسید و به عیوق برشدمساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدمچندی به پای رفتم و چندی به سر شدماز پای تا به سر همه سمع و بصر شدمکاول نظر به دیدن او دیده ور شدممجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدممن خویشتن اسیر کمند نظر شدماکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

                          Comment


                          • زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند

                            شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند

                            ابر بي باران اندوهم

                            خار خشك سينه كوهم

                            سالها رفته است كز هر آرزو خالي است آغوشم

                            نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

                            حاليا خاموش خاموشم

                            ياد از خاطر فراموشم

                            روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه

                            عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت

                            روزها اين گونه پر پر گشت

                            چون پرستوهاي بي آرام در پرواز

                            رهروان را چشم حسرت باز

                            اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است

                            من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرستم

                            در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر بر د

                            با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد

                            در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد

                            ناله من ميترواد از در و ديوار

                            آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است

                            همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ

                            ديگرم مستي نمي بخشد شراب

                            جام من خالي شدست از شعر ناب

                            ساز من فرياد هاي بي جواب

                            نرم نرم از راه دور

                            روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه

                            روشنايي مي رود در آمان بالا

                            ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من

                            همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب

                            همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب

                            همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم

                            جام اگر بشكست

                            ساز اگر بگسست

                            شعر اگر ديگر به دل ننشست

                            Comment


                            • شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
                              تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد


                              عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت
                              به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

                              ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
                              که محب صادق آن است که پاکباز باشد

                              به کرشمه عنایت نظری به سوی ما کن
                              که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

                              چه نماز باشد آن را که تو درخیال باشی؟
                              تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

                              قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
                              اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

                              Comment


                              • شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
                                فریبنده زاد و فریبا بمیرد
                                شب مرگ تنها نشیند به موجی
                                رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
                                در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
                                که خود در میان غزل ها بمیرد
                                گروهی بر انند که این مرغ زیبا
                                کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
                                شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
                                که از مرگ غافل شود تا بمیرد
                                من این نکته گیرم که باور نکردم
                                ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
                                چو روزی ز اغوش دریا بر امد
                                شبی هم در اغوش دریا بمیرد

                                Comment

                                Working...
                                X