Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • رفت از بر يار من امروز و من تنها شدم
    يکه و تنها به درد و رنج اين دنيا شدم
    يارمشکين موي وسيمينبر چورفت ازکلبه ام
    قوَت و نيروي قلبم رفت و ، من شيدا شدم
    مي ندانم ، چون تحمل ميکن اين هجروفراق
    بي رخ خوبش، همـي در ناله و ويلا شدم
    نامه يي بر سائست بنويس يکدم ، جان من
    ايکه در تنهايي خــود ، شهرهء دنيا شدم

    Comment


    • در بوستان هستي، گل هست و خار هم هست
      فرياد بوم اگر هست بانگ هزار هم هست
      گرمي دهي سر از كف، در راه زندگي ده
      جان دادني است شيرين، با افتخار هم هست
      از كينهٌ رقيبان رنجي به خود مده راه
      كانجا كه زهر خصم است، ترياق يار هم هست
      اين سنگلاخ محنت، روزي شود گلستان
      تنها خزان نباشد، فصل بهار هم هست
      ديروز روز غم بود، امروز روز عيش است
      بر آن مدار اگر بود بر اين مدار هم هست
      حسرت مخور بر آنان، كز عاشقان بريدند
      در جمع استواران، نااستوار هم هست
      هر بي اراده يي را لايق مدان به پيوند
      در لحظه هاي پيكار، ننگ فرار هم هست
      طي شد اگر دو روزي، دوران به درد، غم نيست
      در بوستان هستي، گل هست خار هم هست

      Comment


      • آنکه مانده نگاهم به راهش
        رفت و حق باد پشت و پناهش
        مثل اندوه ؛خاکستری بود
        آخرين جرعه های نگاهش
        يک خيابان ستاره گذر داشت
        در شب چشمهای سياهش
        بود چون آسمان در بهاران
        گريه و خندهء گاهگاهش
        آسمان روی خود را شبی شست
        بر لب جويبار نگاهش
        يک سبد مهربانی بکف داشت
        عاشقی را همين بس گواهش

        Comment


        • آمدو دسته گل انداخت و رفت
          دل من را به تب انداخت و دفت
          دلش ازغصه باران پر بود
          آمدو قصه بر انداخت و رفت

          Comment


          • در انزواي سكوتي، اسير اندوهم
            پرنده يي نگذشت از كوير اندوهم
            به آفتاب چه حاجت؟ كه فصل پاييز است
            چو برگ همسفر مرگ و مير اندوهم
            اگرچه مژده فصل بهار مي دهمت
            گل يخم، همهٌ سردسير اندوهم
            چه راست گفت به سرو بلند نيلوفر
            ز كجروي است كه در آبگير اندوهم
            مرا به ياد نمي آوري و حق داري
            نمي شناسيم، اي دوست؟ پير اندوهم
            دو سطر اشك نوشتم، كسي نمي خواند
            تو هم دو خط بنويس آه، زير اندوهم

            Comment


            • زده است آتش حرمان شراره بر دل من
              نگشته غير تعب در زمانه حاصل من
              گشايشي بفرستيد و همتي بكنيد
              خداي را ز پي حل كار مشكل من
              به فكر زلف و رخت اوفتاده است دلم
              فغان ز فكر دراز و خيال باطل من
              به روزگار سلامت رفيق دلها باش
              خصوص اين دل شوريده حال غافل من
              به هيچ رو ندهم راه دوستي از دست
              اگر شود به خدا مهر دوست شامل من
              من و شكسته دلي گشته ايم مونس هم
              شده است بخت سيه پاسدار منزل من
              جدا ز شمع رخ دلفروز يار امين
              شب فراق بود تار و تيره محفل من

              Comment


              • رو به ديوار می نشينم

                و تا حد توان

                فرياد می زنم

                پژواک را می شنوم

                که ديوار نیز

                همراه من از درد می گويد

                وای به حالم

                اگر که روزی

                ديوار هم نباشد

                Comment


                • عشق شعري ست درما
                  مثل گل، چون شكفتن!
                  عشق را مي توان ديد
                  لحظهٌ شعرگفتن!

                  معني عشق، گاهي
                  شدت مهرباني ست
                  عشق، زيباست، زيباست
                  هديه اي آسماني ست

                  عشق، يك سيب سرخ است
                  توي بشقاب چيني
                  پركن از عشق خودرا
                  تا خدا را ببيني

                  جمع كن عشقها را
                  در دل و چشمهايت!
                  تا شود خوب و شيرين
                  زندگاني برايت!

                  عشق را جستجو كن
                  در گل و شعر و لبخند
                  عشق شعري ست در ما:
                  ـ تكه اي از خداوند!

                  Comment


                  • زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
                    پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
                    نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
                    نيمه شب مست به بالين من آمد بنشست
                    سرفرا گوش من آورد و به آواز حزين
                    گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
                    عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
                    كافر عشق بود گر نبود باده پرست

                    Comment


                    • با شمایانم

                      ای خفتگان می شنوید؟

                      آن همه گل های نیلوفر کورش را

                      که پرپر کرد

                      که ناگاه گرفتار کینه شده ایم؟

                      دل ماندانا را که شکست

                      شقایق صحرا را که تهدید کرد

                      نکند آه تفتانش

                      دامنگیرمان بشود؟

                      فراخ سینه ی کبوتر صلح را

                      کدام سیه تیر هدف گرفت

                      که مبتلای جنگ شدیم؟

                      تیر آرش به کجا خورد

                      که خدا ناشناخته

                      شهید شدیم؟

                      تهمتن در کدام چاه

                      اسیر تا ریکی ست؟

                      از چه بلند بالای سفید پوشمان

                      سکوت اختیار کرده؟

                      چرا چشم های رخش گریان است؟

                      دل تهمینه در تلاطم،

                      منیژه دست به دعا،

                      شیرین،

                      چشم به راه کدام مسافر است؟

                      حلاج را ببین

                      که بر سر دار توبه می کند

                      گویی که از ازل

                      عشقی نبوده است

                      داوود نمیخواند

                      مسیح نمی ماند

                      معجزه نمی کند

                      نمی آید

                      مانی نقش نمی زند

                      زرتشت عشق نمی ورزد

                      همین بس

                      که مهتاب هم نمی تابد

                      آه

                      دیگر سکوت کنیم

                      سیمرغ در خواب است

                      و همه گان

                      و مردگان نیز هم

                      Comment


                      • چه اتفاق فتاده که زنگ دوست کر است
                        سلام و صحبت شيرين يار مختصر است
                        خلاف عادت هر روز، بي تبسم و ناز
                        نشسته اي همه جا در سکوت شعله ور است
                        تلاش غصه نهان کردن تو بيهوده است
                        رسانه هاي دو چشمت دو منبع خبر است
                        سرم فداي تو، آري هميشه معترفم
                        دل تو از دل محزون من گرفته تر است

                        Comment


                        • ماهي شديم بستر دريا بخون نشست
                          آهو شديم دامن صحرا بخون نشست
                          شاهين شديم شانه پامير وهندوکش
                          تا انتهاي قامت «بابا» بخون نشست
                          پرپر زديم پيکرما پاره پاره شد
                          پروانه وار هرکه به هرجا بخون نشست
                          درسوگ بي پناهي ما سنگ سنگ ريخت
                          تنديس جاودانهء بودا بخون نشست
                          اينک دوباره در طلب شهد شادي ايم
                          با آنکه باربار دل ما بخون نشست

                          Comment


                          • آماده ام که شکل شوم محتوا شوي
                            من قانع ام که حنجره ام را صدا شوي
                            من آب و آفتاب شوم تا تو چون درخت
                            گل گل به برگ و بار نشيني و وا شوي
                            ازکوچه هاي يخزده ياس بگذريم
                            آري اگر تو لطف کني همنوا شوي
                            آتش زني تداوم تنهايي مرا
                            ‌پايان فصل فاصله و انزوا شوي
                            نفرين به سالهاي هدر رفته در فراق
                            نفرين به آنکه باز بخواهد جدا شوي

                            Comment


                            • ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق
                              كه نامي خوشتر از اينت ندانم
                              وگر هر لحظه رنگي تازه گيري
                              به غير از زهر شيرينت نخوان
                              مشراب جام خورشيدي كه جان را
                              نشاط از تو غم از تو مستي از تست
                              بسي گفتند دل از عشق برگير
                              كه نيرمگ است و افسون است و جادوست

                              ولي ما دل به او بستيم و ديديم
                              كه او زهر است اما نوشداروست

                              Comment


                              • گفتم به دام اسيرم گفتا كه دانه با من
                                گفتم كه آشيان كوگفت آشيانه با من
                                گفتم كه بي بهارم شوق ترانه ام نيست
                                گفتا بيا به گلشن شور ترانه با من
                                گفتم بهانه يي نيست تا پر زنم به سويت
                                گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
                                گفتم به جرم شادي جور زمان مرا كشت
                                گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

                                Comment

                                Working...
                                X