Islamic History and Civilisation

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #46

    طب داخلى‏

    ابومروان عبدالملك بن ابى العلاء، ملقب به ابن زهر كه در زبان لاتين از او با avenzoarياد مى‏كنند، در رشته‏ى طب، در فن جراحى همسنگ زهراوى به شمار مى‏رفت.25 ابن زهر از بزرگ‏ترين پزشكان در طب بالينى بود. وى طبيب و وزير عبدالمؤمن موحدى بود و در سال 558 قمرى / 1162 ميلادى در اشبيليه درگذشت.
    امتياز طبى ابن زهر بر ساير اطباى اندلس به اين است كه وى همه‏ى كوشش خود را تنها صرف مطالعه و تحقيق در علم پزشكى كرد. ابن زهر شش كتاب تأليف نمود كه مهم‏ترين آن التيسير فى المداواه و التدبير (راه آسان مداوا و پيش‏گيرى) بود.26 او اول كسى بود كه از حساسيت اس تخوان‏ها سخن گفت و نيز بيمارى‏هاى پوستى، به ويژه جرب (پيسى) itchmiteرا مورد تشخيص و تفسير قرار داد و كتاب صعوبات الجرب را در اين مورد تأليف كرد.27 برخى او را قديمى‏ترين انگل‏شناس و نخستين كسى دانسته‏اند كه انگل مولد جرب را معرفى كرده است؛ اگر چه اخيراً گفته‏اند در اين مورد احمد طبرى بر او مقدم بوده است.28 او هم‏چنين تاول‏هايى را كه در روى پرده‏ى ميانه‏ى سينه پيدا مى‏شود و به تاول‏هاى تومور مشهور است، به وضوح معرفى كرد. ابن زهر نخستين پزشكى بود كه به گشودن ناى هوايى و تغذيه‏ى مصنوعى (از راه مرى و يا به طور مستقيم، وقتى كه مرى فلج شده باشد) توصيه كرد. وى درباره‏ى بيمارى‏هاى ديگرى كه به بيمارى سرطان معده منجر مى‏شوند، تعاريف روشنى داشت.29 ابن زهر يبوست مزاج را با انگورى معالجه مى‏كرد كه تاك آن را با آب محتوى داروى مسهل آبيارى كرده باشند.30 او از هواداران كالبدشكافى بود و خود استخوان مردگان را مورد تحقيق قرار مى‏داد.
    در منابع هرجا به طور مطلق «ابن زهر» گفته شده، منظور هموست و اين در حالى است كه اين لقب، به افراد خاندانى اطلاق مى‏شد كه شش نسل متوالى از قرن 4 تا 7 قمرى پزشكان نام‏دار از آن برخاستند. پزشكانِ اين خاندان در دربار سلاطين و امراى بنى‏عباد، مرابطون و موحدون در اندلس و مراكش خدمت مى‏كردند. اولين پزشك اين خاندان ابومروان عبدالملك بن محمد بن مروان بن زهر بود. او طبيب و فقيه اشبيلى بود. در مصر و قيروان پزشكى را آموخت و مدتى طولانى در اين دو شهر اقامت گزيد و بعد به اندلس رفت. او سرآمد پزشكان عصر خود بود. يكى از آراى شاذ او اين بود كه حمام با آب گرم بدن را بدبو مى‏كند و تركيب خلطها را بر هم مى‏زند.31 ديگر پزشك معروف اين خاندان، ابوالعلاء زهر بن عبدالملك بود. او از چنان مهارتى برخوردار شد كه پزشكان پيش از خود را تحت الشعاع قرار داد و مايه‏ى افتخار مغربيان گرديد. 32كتاب‏ها و مقالاتى به او نسبت داده‏اند كه از جمله‏ى آنها كتاب جامع اسرار الطب، درباره‏ى فيزيولوژى انسان به ويژه دستگاه گوارش، درمان و پرهيز و رژيم غذايى است؛ و كتاب مجربات كه موضوع آن اثرها و فوايد دارويى اعضاى حيوانات، نباتات، درختان، ميوه‏جات و سنگ‏ها ست و به ترتيب الفبا تنظيم شده است. از اين خانواده، دو زن هم در پزشكى شهرت پيدا كردند كه در حرم‏سراى منصور موحدى طبابت مى‏كردند.33
    پزشك ديگر قرطبه در قرن چهارم هجرى، ابن جلجل (بر وزن سنبل = سبك‏روح و خردمند) اندلسى (ت 332 ق / 944م) بود. شهرت او عمدتاً مديون كتاب تاريخ الحكما34 و يا طبقات الاطباء35 اوست كه قديمى‏ترين تاريخ عربى موجود درباره‏ى پزشكان مسلمان است. سال درگذشت وى درست مع لوم نيست. تاريخ تأليف اثرش (377ق / 987م) كه خود آن را ذكر مى‏كند، مسلم است.36
    پزشك ديگر، عريب بن سعد قرطبى بود كه در دربار عبدالرحمن سوم و نيز حكم دوم (نيمه‏ى قرن 4ق / 10م) مى‏زيست. شهرت او اولاً به اعتبار نگارش تاريخ مسلمانان (مورها) اسپانيا و افريقا كه بعدها مورد استفاده‏ى ابن عذارى مراكشى قرار گرفت و ثانياً از جهت پزشكى بود. ا و بيش‏تر در امراض مربوط به زنان در علم جنين‏شناسى تبحر داشت.37 كتاب طبى مهمى كه از او به جا مانده، كتاب خلق الجنين و تدبير الحبالى و المولدين است.38
    ابن وافد (467ق / 1075م) پزشك و داروساز اندلسى از اهالى طليطله بود كه در اروپا به aben gueflt شناخته مى‏شد. او از شاگردان ابوالقاسم زهراوى بود و هم‏چنين در طليطله و قرطبه به فراگيرى آثار طبيبان و حكيمان يونانى، از جمله جالينوس و ارسطو پرداخت و در طب و دا روسازى چيره‏دست شد.39 از آثار طبى او مى‏توان تدقيق النظر فى علل حاسه البصر و نيز مجربات فى الطب و الوساد فى الطب را نام برد.40 كتابى نيز درباره‏ى خواص درمانى گرمابه به وى نسبت داده‏اند كه ترجمه‏ى لاتين آن در ونيز (1553م) به چاپ رسيده است.41
    ساير پزشكان اندلس كه بيش‏ترين شهرت آنان در ساير دانش‏ها (فلسفه، تاريخ و...) است نيز در نوآورى‏هاى طبى اندلس نقش مهمى ايفا كرده‏اند كه اين‏جا به اشاره‏ى مختصرى اكتفا مى‏كنيم.
    ابوالوليد بن رشد (قرن 6 ق / 12 م) به لاتين averroes كه شهرت بيش‏تر او در فلسفه و به عنوان شارح آثار ارسطو است؛ در عين حال، پزشك زبردستى نيز بوده است. كتاب درسى طبى جامع ابن رشد در اندلس به كتاب قانون ابن سينا ترجيح داده مى‏شد.42 گفته‏اند كه اولين بار اب ن رشدِ حكيم بود كه نشان داد يك تن دوبار به بيمارى آبله مبتلا نمى‏شود.43 تأليفات پزشكى او عبارت‏اند از: تلخيص كتاب الحميات لجالينوس، تلخيص العلل و الاغراض، تلخيص الاعضاء الاَلمه، تلخيص القوى الطبيعيه، تلخيص المزاج، تلخيص الاسطقسات لجالينوس، تلخيص الخمس مق الات الاولى من كتاب الادويه المفرده لجالينوس، مجموعه‏ى اين نوشته‏ها تحت عنوان تلخيصات الى جالينوس ويراسته‏ى دلاكو نثپثيون باثكث دبنيتو در 1984 ميلادى در مادريد منتشر شده است.44 كتاب‏هاى ديگر او در اين زمينه عبارت‏اند از: رسائل ابن رشد الطبية، شرح ارجوزة ابن سينا فى الطب؛ كتاب الكليات (كه به گفته‏ى رنان، اين اثر يك دوره‏ى كامل پزشكى در هفت كتاب است)؛ مقالة فى الترياق؛ مقالة فى المزاج؛ مقالة فى المزاج المعتدل؛ مراجعات و مباحث بين ابى‏بكر بن طفيل و بين ابن رشد فى رسمه للدّواء فى كتابه الموسوم بالكليات، مسأ لة فى نوائب الحمّى (درباره‏ى تب‏هاى متناوب)، مقالة فى الحميات العفن (درباره‏ى تب‏هاى عفونى).45
    فيلسوفى ديگر كه در طب نيز دستى داشت، موسى بن ميمون قرطبى (قرن 6 ق / 12م) بود. او در طب چنان شهرت پيدا كرد كه صلاح الدين ايوبى و پسرش ملك افضل و نيز قاضى فاضل، وزير مشهور صلاح الدين، به او رجوع مى‏كردند. ابن ابى اصيبعه او را در طب «يگانه‏ى روزگار خود» مى ‏خواند. مايرهوف در مقاله‏ى «كتب طبى ابن ميمون» (171-152) شرحى درباره‏ى آثار طبى ابن ميمون آورده است.46 آثار پزشكى او عبارت‏اند از: مختصرات از كتاب جالينوس، شرح فصول بقراط و فصول موسى كه به گفته‏ى مايرهوف بزرگ‏ترين و مهم‏ترين كتاب طبى ابن ميمون است. در اين كتاب 1500 كلام از جالينوس و ديگر اطباى قديم، همراه با 42 نظر انتقادى و تحقيقى نقل شده است كه با جمله‏ى «قال موسى» آغاز مى‏شود. افزون بر اين نقل قول‏هايى از ابن زهر، تميمى و ابن رضوان هم در آن ديده مى‏شود.
    اين كتاب شامل 25 فصل است: فصل يك تا سه در آناتومى و فيزيولوژى و پاتولوژى عمومى، فصل چهار و پنج در علم العلامات و تشخيص امراض...، فصل هفت در علم الاسباب، فصل هشت در معالجات...، فصل ده و يازده در تب و بحران‏ها، فصل دوازده تا چهارده درباره‏ى مقيئات و مسهلا ت، فصل پانزده در بيمارى‏هاى زنان، فصل هفده در بهداشت، فصل هجده در ورزش، فصل نوزده در گرمابه رفتن، فصل بيست در رژيم‏هاى غذايى، فصل بيست و يك و بيست و دو در داروشناسى، فصل بيست و سه و بيست و چهار درباره‏ى آراى جالينوس و فصل بيست و پنج در نقد آراى جالينوس. اين اثر با ترجمه‏هاى عبرى و آلمانى و لاتين بارها به طبع رسيده است.
    برخى ديگر از آثار پزشكى او بدين قرارند: رسالة فى البواسير (كه داراى هفت فصل است شامل: هضم غذا، غذاهايى كه در اين بيمارى بايد از آن پرهيز كرد، غذاهايى كه براى اين بيمارى مفيد است، داروهاى ساده و مركب براى استعمال داخلى، داروهاى موضعى، حمام و روغن مالى، ت دخين و بخور)، رسالة فى الجماع، مقالة فى الربو (آسم) و... .47
    طبيب - فيلسوف ديگرى كه بايد از او نام برد، ابن طفيل اندلسى (قرن 6 ق / 12م) است. حذاقت و مهارت وى در طب و جراحى ستوده شده است.48 ابن طفيل مدت‏ها در دستگاه ابو يعقوب يوسف بن عبدالمؤمن، عنوان وزير و طبيب داشت؛49 اما سرانجام طبابت ابو يعقوب را به ابن رشد (ك ه احتمالاً شاگردش بود) واگذار كرد و تنها در سمت وزارت باقى ماند. ابن طفيل در طب تأليفاتى داشت كه از جمله مى‏توان از ارجوزه‏ى طبيه نام برد.50
    طبيب - فيلسوف ديگر ابن باجّه (قرن 16 ق / 12م) است. نام لاتينى شده‏ى او در سده‏هاى ميانه avempace است. او نيز در طب تأليفاتى داشته است.51
    ابن خطيب اندلسى (قرن 8 ق / 14م) پزشك حاذق ديگرى است كه شهرتش در ادب و تاريخ بيش از طب است. در قرن 14 ميلادى كه در اروپا طاعون شيوع پيدا كرد و مسيحيان آن را كار خدا تلقى كردند، اين پزشك مسلمان در رساله‏اى فرضيه‏ى سرايت بيمارى را مطرح كرد.52 شايد بالاترين مراحلى كه پزشكان مسلمان در مورد شناخت عوامل بيمارى طى كرده‏اند. همان كشف قانون سرايت بيمارى باشد. لسان الدين بن خطيب در كتاب خود، مقنعه السائل عن المرض الهائل - كه احتمالاً همان كتابى است كه وى در ترجمه‏ى خود با عنوان الكلام على الطاعون المعاصر از آن يا د كرده است‏53 - به شبهات درباره‏ى اين قضيه پاسخ گفته است؛ علاوه بر آن، ابن خطيب معتقد بود كه ميزان تأثير سرايت بيمارى و درجه‏ى سرعت ابتلا به آن منوط به شرايط جسمانى انسان است. با كشف قانون سرايت بيمارى توسط مسلمين، عملاً نظريه‏ى شناخت علل بيمارى بر اساس اخلاط چهارگانه (نظريه‏ى يونانيان) به كلى فرو ريخت.54
    علاوه بر پزشكانى كه ذكرشان رفت، پزشكان ديگرى نيز در اندلس بودند كه شهرت كم‏ترى داشتند و در اين‏جا متعرض نام ايشان نمى‏شويم.55
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #47

      داروشناسى‏

      تنوع اقليم و وسعت قلمرو اسلام كه از چين تا اندلس امتداد داشت، مسلمين را بيش از يونانى‏ها با انواع ادويه‏ى مفرده آشنا كرد. اگر چه فارماكولوژى اسلامى بر مبناى يونانى و ايرانى بود، ولى توسط مسلمين گسترش پيدا كرد و نام صدها ادويه‏ى مفرده كه براى يونانى ‏ها مجهول بود، در فارماكولوژى اسلامى وارد شد.56
      در اندلس بيش از ساير مناطق اسلامى، كشاورزى و گياه‏شناسى و داروشناسى پيشرفت داشت. در اين مورد، آثار نويسندگانى چون ابن وافد طبيب، ابن بصال طليطلى، ابوالخير و ابن حجاج اشبيلى و بالاخره ابن عوام و ابن بيطار قابل توجه است. در قرن پنجم هجرى در جاهايى چون طلي طله و اشبيليه كشاورزان، باغ‏هاى گياه‏شناسى براى انجام تحقيقات گياهى درست مى‏كردند. كشاورزى و گياه‏شناسى با طب و داروسازى رابطه‏ى نزديك داشت. كتاب عمدة الطبيب فى معرفه النبات لكل لبيب (قرن 5 ق) از مؤلفى مجهول، اوج اين رابطه را نشان مى‏دهد.57 دانشمندان مسل مان در اين رشته و در پيشبرد كشاورزى در اسپانيا چنان پيشرفت كردند كه فقط در قرن 19 ميلادى با توسعه‏ى علم شيمى بر آن سبقت گرفته شد.58
      مشهورترين داروشناسان اندلس عبارت بودند از:
      ابن جلجل (قرن 4 ق / 10م) پزشك و گياه‏داروشناس مشهور اندلس بود. او آثار مهمى در داروشناسى دارد كه عبارت‏اند از:
      1. تفسير اسماء الادويه المفرده، كه بر كتاب الادوية المفرده، يا الحشائش ديسقورديس نوشته شده است؛
      2. مقالة فى الذكر الادويه التى لم يذكرها ديسقوريدس فى كتابه كه در واقع استدراك كتاب الحشائش ديسقوريدس است؛ 3. مقالة فى ادويه الترياق؛ 4. رسالة فى العقاقير.59
      داروشناس معروف ديگر ابن وافد طبيب (قرن 5 ق / 11م) بود. وى در كشاورزى و گياه‏شناسى نيز دست داشت. چنان كه باغ مشهورِ سلطان، زير نظر او احداث شد. ابن وافد در زمينه‏ى ادويه‏ى مفرده مهارتى تام داشت.60 در غالب منابع آمده است كه وى به روش‏هاى تغذيه بيش از تجوي ز دارو گرايش داشت و در ميان داروها نيز آنچه ساده‏تر بود بر داروهاى مركب ترجيح مى‏داد و در تركيب داروها نيز به حداقل بسنده مى‏كرد.61 مشهورترين اثر او در اين زمينه الادوية المفردة است كه به گفته‏ى صاعد اندلسى همه‏ى آموزش‏هاى طبى ديسقوريدس و جالينوس را در ب ر مى‏گرفته و مؤلف بيست سال از عمر خود را بر سر تأليف و تدوين آن گذاشته است.62
      بزرگ‏ترين داروشناس در اسپانياى مسلمان، غافقى قرطبى (قرن 6 ق / 12م) بود كه نظرهاى مشروحى درباره‏ى گياهان اندلسى ارائه داد. او گياهانى از اسپانيا و افريقا فراهم آورد و نام عربى و لاتينى و بربرى آنها را ضبط كرد و وصف آنها را چنان آورد كه مى‏توان گفت درست‏ت ر و دقيق‏تر از آن به عربى نيامده است. تأليف اساسى او الادوية المفردة نام دارد63 كه مورد استفاده‏ى ابن بيطار بوده است. به عقيده‏ى مايرهوف، غافقى بى‏ترديد داروشناسى نوآور و بهترين گياه‏شناس قرون وسطى و جهان اسلام بوده است.64
      ابن الروميه (قرن 6 و 7 ق / 12 و 13م) ملقب به عشّاب، نباتى و زهرى، گياه‏شناس و داروشناس بزرگ اندلس بود. اصل وى از قرطبه بود و در اشبيليه متولد شد. وى پس از آموختن علم حديث، به علم گياه‏شناسى متمايل شد و براى شناخت و دسته‏بندى نباتات، سراسر اندلس و مغرب و افريقيه را زير پا گذاشت، پس از آن رهسپار مشرق شد و در مصر و شام و عراق و حجاز به تحقيق و تفحص در نباتات پرداخت و بسيارى از نباتات ناشناخته را دسته‏بندى و غوامض اين علم را حل كرد.65 وى برجسته‏ترين گياه‏شناس مسلمان است كه نباتات ناشناخته را نه فقط از ديدگ اه پزشكى، كه از نظر دانش گياه‏شناسى نيز مطالعه كرد و توانست زمينه‏ى اين علم را توسعه داده، تجارب خود را به وسيله‏ى شاگردانش كه بزرگ‏ترين آنها ابن بيطار است به آيندگان انتقال دهد. او پس از سفرهاى دور و دراز در مشرق، به موطن خود باز گشت و دكانى براى فروش گ ياهان دارويى گشود.66 آثار او در علم گياه‏شناسى عبارت‏اند از:
      1. تفسير اسماء الادوية المفردة من كتاب ديسقوريدس؛
      2. مقالة فى تركيب الادويه؛
      3. الرحله النباتيه، كه مهم‏ترين اثر او بود و در آن انواع گياهانى را كه كشف كرده بود با ذكر نام و خواص آنها جمع آورده بود؛
      4. التنبيه على اغلاط الغافقى.67
      طبيب گياه‏شناس ديگرى كه بايد از او نام برد، ابن عوام اشبيلى (قرن 6 ق / 12م) است. كتاب او موسوم به كتاب الفلاحة، مهم‏ترين كتاب عربى در اين زمينه است. اين اثر به همان اندازه كه از نظر ادبى حايز اهميت و متكى بر نوشته‏هاى يونانى و عربى است، به همان اندازه ه م بر اساس آگاهى‏هاى عميق تجربى و كاربردى نوشته شده است. كتاب الفلاحة طى يك شرح دقيق، 585 نوع رستنى را كه 55 نوع آن درخت ميوه است معرفى مى‏كند. به عقيده‏ى مايرهوف اين كتاب را بايد يكى از مهم‏ترين رسالات عربى در مورد علوم طبيعى و به‏خصوص علوم گياه‏شناسى به شمار آورد.68
      ابن بيطار مالقى (قرن 7 ق / 13م) معروف‏ترين دانشمند گياه‏شناس و داروشناس اندلس بلكه همه‏ى جهان اسلام بود و او را جانشين به حق ديسقوريدس دانسته‏اند.69 ابن بيطار براى تحقيق در انواع نباتات طبى در اندلس، شمال افريقا، مصر، سوريه و آسياى صغير مسافرت‏ها كرد و نتيجه‏ى آن، دو كتاب معتبر و مشهور در اين زمينه است:
      1. المغنى فى الادوية المفردة، كه بر حسب معالجات اعضاى بدن و تأثير درمانى داروها تنظيم شده است؛
      2. الجامع فى الادوية المفردة،70 كه به مفردات ابن بيطار معروف است.
      او در كتاب الجامع فى الادوية المفردة، از داروهاى ساده كه از مايه‏هاى حيوانى يا گياهى يا معدنى به دست مى‏آيد سخن گفته و تجربيات و تحقيقات شخصى خويش را بر آن افزوده است. ابن بيطار حدود 1400 نوع ادويه‏ى مفرده را - كه 300 مورد از آن تازگى داشتند - به ترتيب حروف الفبا نام برده است‏71 شرح اين داروها بسيار دقيق نوشته شده و نام‏هاى مترادف، نام‏هاى يونانى و حتى اغلب اسم مترادف فارسى، بربر و نام‏هاى محلى اسپانيولى آنها هم در اين كتاب آمده است.72
      مفردات ابن بيطار از حيث جامعيت و دقت چنان بود كه از عهد ديسقوريدس تا دوره‏ى رنسانس اروپا شايد هيچ كتابى كه با آن قابل مقايسه باشد به وجود نيامد.
      در اسپانيا مطالعات مسلمين راجع به نباتات، نه فقط در كتاب بلكه به ويژه در طبيعت انجام مى‏شد.73

      تأثير طب اندلس بر اروپا
      انتقال علوم اسلام به اروپا از سه طريق عملى گرديد:
      1. تماس‏هايى كه از زمان صليبيان بين مسلمانان و غربى‏ها برقرار شد؛
      2. تماس‏هايى كه در سيسيل واقع شد (كه بيش‏ترين تماس‏ها از اين طريق بود)؛
      3. تماس‏هايى كه در شبه جزيره‏ى ايبرى بين مسلمانان و غربى‏ها برقرار شد، و چنان كه برخى محققان گفته‏اند، ارتباطات اخير بيش‏ترين نتايج را در بر داشته است.74
      در قرون اوليه‏ى نفوذ اسلام به اندلس، فرهنگ شرقى به سوى اندلس جريان يافت. فهرست نام طالبان علمى كه از اندلس به جست‏وجوى دانش، راهى مصر و شام و عراق و... مى‏شدند، مؤيد اين گفتار است. به تدريج اوضاع تغيير كرد و اندلس خود به مرحله‏ى توليد علم رسيد و بزرگانى در رشته‏هاى مختلف علمى، از جمله طب ظهور كردند. دستاوردهاى والاى مسلمين در اسپانيا، براى فرهنگ اروپاى مسيحى، به ويژه پس از سده‏ى دهم ميلادى [سوم هجرى‏] حايز اهميت است.75
      درباره‏ى اقتباس غرب از فرهنگ و علوم اسلامى، جوزف كامپل(joseph campell) فيلسوف معاصر آمريكا، در كتاب آفريننده اساطير،(creative mythology) فصلى از تأليف خود را به ميراث اسلام leogacy of islamاختصاص داده است. او در اين فصل، از ارزش معنوى و علمى فرهنگ اسلا مى و چگونگى انتقال آن به اروپا به تفصيل سخن گفته است.76
      اقتباس علوم اسلامى از نيمه‏هاى قرن چهارم هجرى آغاز شد و شهر طليطله مركز عمده‏ى نهضت علمى در اين برهه از زمان بود.

      دارالترجمه‏ى طليطله‏
      طليطله بعد از تسلط مسيحيان به سال (478 ق / 1085م) كه مقام خود را به عنوان مركز فرهنگ اسلامى محفوظ داشته بود، راه اصلى براى انتقال ذخاير معنوى عرب به غرب بود. در طليطله، به همت ريموند اول، اسقف اعظم طليطله (520 -546 ق / 1126- 1151م) مدرسه‏ى منظمى بر اى ترجمه تأسيس شد و مترجمان زيادى از آن بيرون آمدند.77 از جمله علماى بريتانيا كه بدانجا راه يافتند، ميشل اسكات و رابرت آوچستر بودند. ادلارد آوباث نيز در همين دوران به اسپانيا سفر كرده بود.78 اين مترجمان كتاب‏هاى علمى بسيارى را به لاتين ترجمه كردند.
      هنگامى كه پيترونرابل(piter venerable) و ابوت كلونى(abbot of cluny) به دعوت رييس دارالترجمه‏ى طليطله، رومان سوتاتى(roman of sauvetat) (1151 - 1126م) از آن جا ديدن كردند بيش از هفتاد تأليف از زبان عربى به لاتين ترجمه شده بود.79 در نتيجه‏ى اين ترجمه‏ها بسي ارى از اصطلاحات فنى عربى به زبان‏هاى اروپايى راه يافت؛ از جمله كلمه julep (از جلاب عربى = گلاب) به معناى شربت طبى معطر؛ كلمه‏ى rob (همان رب عربى) به معناى عصاره‏ى ميوه‏ى غليظ كه با عسل آميخته باشد؛ كلمه‏ى syrup(شراب عربى) به معناى آبى كه شكر را به نسبت معينى در آن حل كرده و بعضى مايه‏هاى طبى بر آن افزوده باشند و كلمه‏ى soda(= صداع) كه در قرون وسطى به معناى سردرد به كار مى‏رفت.80
      در قرن ششم جريان اقتباس علوم اسلامى به مناطق ديگرى مانند فرانسه،81 آلمان، اروپاى مركزى و انگليس‏82 رسيد. قرن ششم اين ويژگى را داشت كه مترجمانى پديد آمدند كه علاوه بر توانايى‏هاى زبانى، معلومات علمى تخصصى لازم براى ترجمه‏ى متون تخصصى را نيز داشتند. اين د وره آغاز مرحله‏ى تقليد محسوب مى‏شود.
      شمال غربى افريقا و اسپانيا به ويژه طليطله كه جرارد كرمونايى و ميشل اسكات در آن جا به كار مشغول بودند، در انتقال طب اسلام به اروپا نقش معتبر داشت.83 لازم است ذكر شود كه در اين زمان سطح معالجه در اروپا بسيار پايين بود. يادداشت‏هاى اسامة بن منقذ، يكى از قه رمانان جنگ‏هاى صليبى كه درنبورگ drenbourg آن را جمع‏آورى كرده و اصل عربى را به همراه ترجمه‏ى فرانسوى آن منتشر نموده،84 حاكى از اين امر است. اسامه شيوه‏ى طبابت پزشكان مغرب زمين را اين گونه ترسيم مى‏كند:
      بنا به خواهش كوتوال فرنگىِ قلعه‏ى منيطره، كه در لبنان واقع است، عموى اسامه، پزشكى را اعزام مى‏كند. طولى نمى‏كشد كه پزشك برمى‏گردد و حكايت قابل توجهى را نقل مى‏كند. او مجبور بود يك سرباز و يك زن را معالجه كند. سرباز در پاى خود دُملى داشت و پزشك مسلمان تد بيرى انديشيد كه عفونت‏هاى آن بالا آمد و دمل باز شد و عفونت به صورت رضايت‏بخشى خارج شد. اما زن دچار بيمارى سل بود. پزشك مسلمان رژيم غذايى خاصى را تجويز كرد كه حاوى سبزيجات تازه و فراوان بود. در اين‏جا پزشك فرنگى به صحنه آمد. او از سرباز پرسيد آيا مى‏خواهد با يك پا زنده بماند، يا با دو پا بميرد. سرباز پاسخ داد مى‏خواهد زنده بماند؛ لذا پزشك دستور داد با تبر پاى او را قطع كنند. با دومين ضربه‏ى تبر، مرد بيمار جان باخت. معالجه‏ى آن زن بدتر از اين بود. دكتر فرنگى گفت: ديوى بر او مستولى شده و بايد موهايش تراشيد ه شود. اين كار انجام شد. بيمارى او افزون شد. پزشك گفت كه ديو به داخل سر او وارد شده و سپس شكافى در سر او ايجاد كرد كه جمجمه‏ى وى ديده مى‏شد و با آب و نمك مغز را شست‏وشو داد. اين زن بلافاصله مرد؛ از اين‏رو پزشك عرب از مردم پرسيد: آيا [با وجود اين پزشك فرن گى‏] نيازى به من هست؟ آن‏ها پاسخ منفى دادند؛ لذا وى به وطن خود برگشت.85
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #48
        اسامه حكايتى مشابه از زبان گيوم دوبور(guillaume de bures) كه به همراه او از عكا تا طبريه مسافرت كرده بود، نقل مى‏كند:
        گيوم گفت: در كشور ما و در ميان همراهان ما پهلوانى دلير و تنومند بود كه بيمار گشت و چيزى نمانده بود كه بميرد. سرانجام دست به كار آخرين علاج زديم و به يك كشيش مسيحىِ بسيار مقتدر مراجعه كرديم و بيمار را به وى سپرديم. ما ايمان داشتيم كه كافى است او دست به ب دن بيمار گذارد تا بى‏درنگ بيمار شفا يابد. همين كه كشيش بيمار را ديد گفت «موم بياوريد». مقدارى موم آورديم و او موم‏ها را نرم كرد و از آن دو گلوله مانند بند انگشت ساخت و هر يك را در يكى از منخرين بيمار فرو كرد. فوراً مريض محتضر جان داد. ما تعجب‏كنان گفتيم: «مرد!». كشيش پاسخ داد: «بله، رنج مى‏كشيد و من منخرينش را گرفتم تا بميرد و آرام شود!.86


        اين قبيل حكايات نشان دهنده‏ى آن است كه به نظر اعراب آن عصر، طب اروپاييان در قبال طب خودشان بسيار وحشيانه و بدوى بود.87
        آغازگر جنبشى كه به آشنايى غرب با طب اسلامى انجاميد، فردى به نام قسطنطين افريقى (480 ق / 1087م) از حوزه‏ى تمدن اسلامى بود. در واقع اروپاى قرون وسطى معلومات طبى خود را به ويژه مرهون قسطنطين و جرارد كريمونايى‏88 (583 ق / 1187م) بود كه كتب طبى چون: تصريف زه راوى، طب منصورى و قانون بوعلى را ترجمه كردند. ترجمه‏ى قسمت جراحى كتاب التصريف در نيمه‏ى دوم قرن دوازدهم ميلادى از عربى به لاتين كه به وسيله‏ى جرارد كرمونايى در شهر طليطله انجام گرفت و نخستين بار در سال 1497 ميلادى در شهر ونيز ايتاليا تحت عنوان libre als ahatavi de cirurgia چاپ و منتشر گرديد و سپس در سال 1499 و 1500 دو چاپ ديگر از آن صورت گرفت. چاپ ونيز در سال‏هاى 1520 و 1532 و 1540 نيز تجديد گرديد. نخستين چاپ جديد كتاب، كه در آن متن عربى همراه با ترجمه‏ى لاتينى آورده شده، در سال 1778 در اكسفورد صورت پذي رفته و در سال 1861 ترجمه‏اى به زبان فرانسه از آن شده است. با نشر ترجمه‏هاى متعدد كتاب التصريف، علم جراحى در غرب در سطح عالى‏ترى قرار گرفت و كتاب زهراوى يكى از مهم‏ترين كتاب‏هاى اين فن در دوره‏ى رنسانس شد و تا آغاز قرن هفدهم ميلادى در دانشگاه‏هاى مهم اروپ ا، به ويژه اسپانيا و فرانسه تدريس مى‏شد و دانشمندان اروپايى مقالات متعددى درباره‏ى قسمت‏هاى مهم اين كتاب به رشته‏ى تحرير درآوردند.89
        در بين چشم‏پزشكان غربى، گى دو شولياك(cuy de chauliac) (1363م) در دويست موضع، از زهراوى نقل قول مى‏كند.90نام وى، در نوشته‏هاى پزشكى لاتينى به صورت‏هاى تصحيف شده‏ى زير فراوان ديده مى‏شود: البوكاسيس،(albucasis) ابوكاسا،(abbu cassa) بولكاسيس،(bulchasis) بول كاريس(bulcaris)و غيره.91 بعضى از عمليات مهم جراحى كه به اطباى بزرگ اروپايى منسوب كرده‏اند، در كتاب زهراوى مطرح شده است؛ از آن جمله، مسأله‏ى بندآوردن جريان خون شرايين، كه در قرن شانزدهم، جراح فرانسوى، امبرواس پاره(ambroise pare)بدان شهرت يافت و نيز روش مع روف به «ترند لنبوركى» منسوب به فردريك ترند لنبورك(friedrich trendelenburg) (1924م) از نظر ابوالقاسم زهراوى شناخته شده بود.92 چنان كه گفته شد، نخستين جراحان برجسته‏اى كه در اروپا ظهور كردند، به منزله‏ى شاگردان زهراوى و ديگر جراحان مسلمان بودند. از جمله كس انى كه فن جراحى اسلامى را در اروپا گسترش داد، گى دو شولياك بود.93 ترجمه‏هاى مختلف و چاپ‏هاى متعدد كتاب التيسير ابن زهر در اروپا، نيز نشان دهنده‏ى رونق اين كتاب در مجامع علمى و تأثير آن در تطور دانش پزشكى در طى قرون وسطى است كه تا رنسانس ادامه داشت.94
        مورخان علم طب كشف «قانون سرايت بيمارى» را مرحله‏ى مهمى در تاريخ پزشكى به شمار آورده‏اند. ك.سودهف(k.sudhoff) ضمن بررسى پديده‏هاى وبا و طاعون در اروپا، به اين نتيجه رسيد كه انديشه‏ى سرايت بيمارى از آغاز قرن 14 ميلادى در اروپا منتشر شده است. بدون ترديد، اط باى اروپا اين طرز فكر را از اساتيد مسلمان خود فرا گرفته‏اند.95
        قديمى‏ترين مدارس پزشكى اروپا در «سالرنو» بود و پيشينه‏ى تاريخى آن مبهم است. مدرسه‏ى قديمى ديگر پزشكى، احتمالاً شاخه‏اى از سالرنو بود كه در شهر «مونپليه» واقع شده بود.96 در اين شهر جمعيت نسبتاً زيادى از عرب و يهود، هم‏چنين مسيحيان عرب زبان، بودند و در او ايل قرن دهم ارتباط نزديكى با مدارس عربى در جنوب اسپانيا داشتند. به همين دليل سهم مونپليه در توسعه‏ى پزشكى اروپا از طريق ارتباط با عرب‏ها، مهم‏تر از آن است كه عموماً مطرح مى‏شود.97
        «جراحى» به تدريج و با تأخير به مدارس پزشكى اروپا راه يافت. پس از سال 1163 ميلادى دستورى از كليسا مبنى بر منع آموزش جراحى در مدارس پزشكى صادر شد. احتمالاً، در اثر گسترش وسيع مطالعات پزشكى، طرز تفكر كليسا نسبت به جراحى تغيير يافت و لذا در سال 1252 ميلادى براى «برنو»، اهل ايتاليا، خلق يك اثر مهم كه chirargica magna نام گرفت، ممكن شد.98
        كتاب‏هاى قديمى نشان مى‏دهد كه پزشكى اروپا در قرن‏هاى پانزدهم و شانزدهم نيز، وابسته به پزشكى اعراب و امتدادى از آن بوده است.99
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #49
          بررسي تاريخي توليد علم در تمدن اسلامي



          جهان*شناسي اسلام مبتني بر اصول وحي است و دستاورد نگاه متافيزيكي است اسلام انسان را در مركز توجه قرار داده و انسان*شناسي*هاي آن تحت تأثير انسان*شناسي قرآن پايه*ريزي شده است. انسان اسلام با بهره*گيري از اين موقعيت ممتاز به پيروزي معنوي دست*يافته و خلاقيت*هايش را آشكار ساخته است.


          طرح مسئله

          يكي از ديدگاه*هايي كه مي*توان نسبت به توليد علم داشت ديدگاه تاريخي است. در رويكرد تاريخي مي*توان چگونگي پويايي و ايستايي دانش*ها را در هر تمدني از جمله تمدن اسلامي ايران مطالعه كرد و عوامل و موانع آن را بررسي كرد. سوال اين است كه چگونه در دوره*ي طلايي تمدن اسلامي دانش*ها پرورانده شده توسعه يافتند اما امروزه توليد دانش در جامعه سنتي ما پويايي خود را از دست داده*اند.

          درآمد

          جهان*شناسي اسلام مبتني بر اصول وحي است و دستاورد نگاه متافيزيكي است اسلام انسان را در مركز توجه قرار داده و انسان*شناسي*هاي آن تحت تأثير انسان*شناسي قرآن پايه*ريزي شده است. انسان اسلام با بهره*گيري از اين موقعيت ممتاز به پيروزي معنوي دست*يافته و خلاقيت*هايش را آشكار ساخته است. با كاوش*هاي تاريخي مي*توانيم ويژگي*هاي رويكرد اسلام به دانش را بيابيم.

          1ـ وحدت*گرايي معرفتي

          علم در اسلام بر دو محور اساسي «وحدت» و «سلسله مراتب» استوار است مراجع قدرت عقلي اسلامي چون با علم پرورش*يافته*ي تمدن*هاي ديگر برمي*خوردند سعي مي*كردند آن را در رده*بندي و سلسله مراتب خود قرا دهند. حفظ سلسله مراتب علوم تا قرن سيزدهم تاب آورد اما با حمله ناگهاني علوم غربي در معرض تهديد و كم كم متروك گرديد.
          تدوين و فصل*بندي علوم كه بر اجتهاد تكيه داشت و بر اساس روش* معقول و منطقي صورت مي*گرفت مورد حمايت دولت بود و موجب يك دستي علوم و انسجام ذهني دانشوران مسلمان بود. تقسيم علوم به منقول و معقول بي*حكمت نبود. علوم منقول مبتني بر قرآن و علوم داخلي بودند و علوم معقول بر خلاف آن بيشتر علوم دخيل و مهاجر شمرده مي*شدند. از اين رو هرگز در متن آورده نشدند.

          2ـ تعميم**گرايي علمي

          تعميم دانش به حوزه*هاي علوم فيزيكي يكي از عوامل رونق علوم بود. عشق به علوم رياضي به ويژه نجوم و هندسه به جوهره پيام اسلام يعني آموزه*ي توحيد مربوط مي*شود. رياضيات بر معماري اثر نهاده و حساب سر از علم اعداد اوفاق و حروف درآورد. نجوم و گاه*شماري اسلامي تحت تأثير داده*هاي قرآن رشد چشمگيري داشت. رصدخانه*ها توسط مسلمانان به وجود آمد. علوم طبيعي عهده*دار تبيين وحدت و همبستگي سلسله مراتب عناصر طبيعت بود مسلمانان به علوم جغرافيايي نيز اهميت دادند و مي*خواستند از وضعيت جهان سر درآورند.

          3ـ سنت*گرايي

          درآثار مكتوب قرون اوليه اسلامي، نوعي روحيه*ي تحقيق و اختراع ميان همه*ي اهالي علم و فن قابل رديابي است. دانشمندان در مطالعات خود پا در جاي پاي پيشيناين نهاده و رنج*ها برده تا به درك درست آنها نائل مي*شدند و چه بسا در ضمن تلاش خود به كشف مفاهيم و نكته*هاي جديد نائل مي*گرديدند. مسلمانان قانون تجربه و نظريه*پردازي را بنيان نهادند.

          4ـ نفع*گرايي

          مسلمانان در پي علوم و دانش*هاي نافع و سودمند بودند. دانش را براي تسلط بر طبيعت و قوانين آن دنبال مي*كردند.

          5ـ هاضمه*ي جهاني

          ماهيت جهان وطني تفكر اسلامي، دارالاسلام را از لحاظ جفرافيايي تا جاي ممكن توسعه داد و سرّ و بندهايي را كه موجب انزواي سرزمينهاي مختلف بود از ميان برداشت. براي نخستين بار علم ماهيت بين*المللي يافت.
          جامعه اسلامي از زبان*ها و فرهنگ*ها و اصحاب مدرسه*هاي گوناگون بهره گرفت و تلاقي انديشه*هاي گوناگون در اين چهار راه ممكن گرديد.
          در ساختار نوين فرهنگ اسلامي به عنوان نظام فرهنگي غالب نه تنها خرده فرهنگ*ها را از ميان نبرد بلكه زمينه*هاي باروري آنها را فراهم نمود.
          مسلمانان بويژه ايرانيان متوجه جنبه*هاي جهاني اسلام بودند و به همين دليل تن به تعصبات قومي بني*اميه و بني*عباس نمي*دادند.
          پس از ورود اسلام به ايران، آثار ايرانيان همچنان در برخي كتابخانه*ها نگاهداري شد و مسلمانان آنها را از بين نبردند.

          6ـ دين*مداري

          تبارشناسي علوم انساني در تاريخ اسلام مي*تواند نشان دهد كه اين علوم چگونه توانستند تعريف تازه و سازنده*اي از خود به دست دهند. دريافتهاي فرهنگي مسلمانان با ترس از بيگانه توأم نبود بلكه با اشراف و اعتماد به نفس و جسارتهاي فكري همراه بود.
          از آنجا كه موقف ديني محرك اصلي مسلمانان در كسب معارف ملتهاي ديگر و معارف نو بود علماي اسلام با تفسير قرآن و بحث*هاي كلامي و مطالعات ديني توانستند راه را براي عقلانيت نود در حال شكل*گيري بگشايند و زمينه*ي تشويق مسلمانان به مطالعات ميداني و تفحص در احوال ملتها را فراهم سازند.
          از سوي ديگر دانش*هاي بنيادي كه از ديدگاههاي كلان و كلي اسلام دفاع مي*كردند مانع مي*شدند دريافت معارف شرق و غرب خودباختگي پديد آورد.

          7ـ احترام به علم و عالم

          در فرهنگ اسلامي علم و عالم جايگاه بلندي دارند كه از توصيه*ها و لعنوص قرآني و سنت نبوي به دست آوردند. اين امر براي دانشمندان سرافرازي آورده و همچنين حرمت آنها در محافل سياسي و ميان مردم محفوظ بود.
          مسئوليت دانشوران هم بالا بردن سطح آگاهي مردم و ترويج معرفت بود و در كنار آن به سبب تحت*الشعاع قرار گرفتن تعلقات به همسر و فرزند و تعلقات فردي، زمينه*هاي مهاجرتها علمي و تبليغي فراهم مي*گرديد.

          8ـ برخورداري از نگاه ميداني

          دانشمندان اسلامي بيشتر مهاجراني سيار و جهان*گرداني حقيقت*ياب بودند. به هر جا كه فضا را براي فعاليت فكري مناسب و آن جا را كانون علم و ادب ني*يافتند، راه مي*سپردند مانند رابي، ابن*سينا و طبري.
          اين سفرها اسباب مناسبات فرهنگي را در آن عصرها فراهم مي*ساختند و آلودگي فرهنگي نمي*آفريدند. انگيزه*ي اصلي كنجكاوي خودجوش ديني و علمي پايان*ناپذير بود كه سبب گشايش راه*هاي جديد مي*شد.

          9ـ نقدپذيري

          سنت نقد و گفتگوي بي*طرفانه تا سده*ي هفتم در جهان اسلام از اهميت فراواني برخوردار بود و بيشتر علما و فلاسفه با يكديگر مكاتبات علمي و فلسفي داشته و به نقد افكار و انديشه*هاي هم مي*پرداختند.
          در اين سده*ها نحله*هاي فكري گوناگون با هم روبرو مي*شدند درباره مسائل و مباحث مختلف ديني با هم گفتگو كرده دلايل يكديگر را نقض نموده و در اين باره ادله و براهين عقلي مي*آوردند. آنگاه خواننده منصف را به قضاوت فرامي*خواندند.
          اين گفتمان*ها و نقادي*ها، عرصه*هاي گوناگون علم، ادب و هنر، سياست و فقه و دين را پوش مي*داد. پيشگامان نقادي جهان اسلام در هر عصري كتابهاي فراواني را به نقد رويكردهاي عقيم و بازدارنده اختصاص داده*اند.
          البته گاهي نيز گفتگوهاي حضوري و ماظره*ها شكل بسيار تندي به خود مي*گرفت و از چهارچوب اخلاق علمي خارج مي*شد.
          آزادانديشي در حوزه*ي علوم تجربي نيز رخنه كرده بود. از جمله ابوريحان به عنوان يكي از بزرگترين دانشمندان تجربي در جهان اسلام، به هيچ روي، تعصب جاهلانه نداشت بلكه با ارباب مذاهب خاصه دانشمندان بدون كينه و تنفر مجالست داشت.
          از ضعف*هاي نقد تاريخ علم در جهان اسلام اين است كه بيشتر نقدها از سر تفنن يا بر اساس اقتضائات و مصلحت*هاي زمانه يا به انگيزه*هاي شخصي نوشته* شده*اند و از نظريه*هاي انتقادي مبتني بر اصول و قواعد مشخص نقد، كمتر در جهان اسلام به چشم مي*خورد و اين نقدها به ويژه در دوره*هاي متأخر بيشتر جنبه*ي هتّاكي و ارعاب دارند تا خلاقيت و فرهنگ*سازي.

          10ـ توسعه*گرائي فرهنگي

          علم*گرايي در دوران طلايي اسلامي امري فراگير بود و منحصر به محيط*هاي علمي نبود و در ميان همه*ي اصناف و طبقات جامعه گسترش يافته بود و مردم از خرفتي و جهل پرهيز داشتند و اين قضيه بر معماري اسلامي و تركيب مسجد و مدرسه و بازار تأثير گذاشت. در دوره*هاي طلايي دانشوران تمام عمر خود را در محافل علمي سپري نمي*كردند انگيزه بازگشت به وطن و ديار خود سبب مي*شد مردم آن ديار نيز در جريان رويدادهاي علمي قرار گيرند. چنين بود كه مسلمانان در سده*هاي نخست به آگاهي جمعي رسيدند. آنها در پيوند خود با تفكر اسلامي شك نداشتند. شك آنها شك نيهليستي نبود بلكه خلاق بود و دريچه*هاي جديدي را در پيش*فرض آنها باز مي*كرد.

          11ـ بهره*وري مادي

          در كنار علتهاي معنوي، شكوفائي علم و فرهنگ در تمدن اسلامي حاصل كيفيت فزاينده*ي زندگي مادي در شهرهاي اسلامي نيز بود. بازرگاني محلي و بين*المللي، تنوع صنايع رونق مادي و شكوفايي علم و فرهنگ با همديگر پيوندهاي متقابل داشتند.

          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #50
            12ـ همدستي قدرت سياسي

            مباني سياست علمي دولت اسلامي در عمل عبارت بود از: گسترش زبان عربي، نهضت ترجمه و بنيان*گذاري مراكز علمي، كتابخانه*ها و رصدخانه*ها و.... كه اثر حيات*بخشي بر رونق دانش*ها گذاشت. كمتر علمي مثل فقه و كلام مورد توجه قرار گرفت. قدرتهاي سياسي در اين امر دخيل بودند. اسلام و زبان عربي دو عامل وحدت*بخش دولت اسلامي بودند. با ترجمه*ي علوم رايج به زبان عربي سر و بندهاي بين علماء و مردم عادي برداشته شد و آموزش امري همگاني گرديد. رفتار و نيازهاي قدرت موضوع تازه*اي در دانش را پيش مي*آورد و آنها را مي*پروراند. رابطه با قدرت منافع دانشمندان را تأمين مي*كرد.
            در سده*هاي نخستين جريان توسعه*ي صنايع وابسته به علم و فرهنگ مانند ساختن قلم و دوات و رحل و...... و نيز علاقه*ي قدرتهاي اقتصادي و سياسي به جمع*آوري آثار هنري و فرهنگي، همبستگي بين دانشمندان و صاحبان صنايع و قدرت را دامن زد. اما شكست آل*بويه به دست سلجوقيان و تسلط بر بغداد، از ميان رفتن خلافت عباسي، جنگهاي صليبي كه خلافت فاطميان را لرزاند. و به قدرت رسيدن صلاح*الدين ايوبي، تهاجم*هاي مغول و تصرف بغداد به دست هلاكوخان پايه*هاي تمدن اسلامي را لرزاند و ظهور دولتهاي ملي از جمله دولت ايران و ايالات مسلمان*نشين هند، اين نقش را كمرنگ*تر كرد.

            عوامل انحطاط و ركود توليد

            1ـ عمل نكردن به دستورات كتاب آسماني و بالتبع ناهمسازگاري ميان حكام و مسلمانان در كسب دانش*هاي ضروري.
            2ـ شكل*گيري بحران فرهنگي ناشي از جدال كلام، فلسفه، عرفان و فقه كه سبب يكجانبه*نگري در اسلام شد. نابودي عيني نظام سياسي مبتني بر ولايت وحدت علوم اسلامي را به خطر انداخت و معرفت اسلامي تجزيه شد و شخص مسلمانان از فهم جامع اسلام و نگاه كلان آن به انسان طبيعت خدا و تاريخ و جامعه بازماند و اين كج فهمي را بر محافل علمي تحميل كرد.
            3ـ جدايي ابعاد ظاهري و باطني اسلام و تقسيم* حوزه*هاي معرفتي، پيشوايي معرفت را از اسلام گرفت. اسلام متعادل با افراط و تفريط مواجه شد. تصوّف منفي و يكطرفه و پشت كردن به زندگي اسباب انحطاط دانش*ها را فراهم ساخت.
            تصوف*گرايي افراطي و يكجانبه*نگري صوفيان بيشتر محصول دوران غزنويان، سلاجقه و مغول بود. سركوب عقل سبب شد تا از ميراث آن جز صورتهاي فسيلي باقي نماند. طلوع و بلوغ تصوف زاهدانه مسئول توقف نهضت عقل*گرايي شد. توازن دانش*ها به دست تصوف و در رتبه*ي بعد فقه، از بين رفت.
            4ـ جدايي دو ساخت حكمت نظري و عملي از يكديگر و تقابل ميان اين قلمروها سبب گسيختگي فرهنگي شد.
            5ـ روشهاي عقيم علمي متأثر از يونان و منطق صوري ارسطو از عوامل نازائي علمي جامعه اسلامي بود. اين روشها قياسها را كه نگاه استاتيك را بر انديشه توصيه مي*كنند، محور حركت علمي قرار مي*دهند در حالي كه قرآن با نگاه ديناميك به پديده*ها مي*نگرد.
            6ـ جنبه*ي تاريخي گرفتن و به فرهنگ تبديل شدن اسلام بر خلاف دوره*ي شكوفايي كه اسام به عنوان ايدئولوژي مطرح بود سبب انحطاط اسلام شده است. ايدئولوژي ذاتاً منتقد، حركت*آفرين و ناسازگار با ركود است اما فرهنگ به جاي ستيز به تبيين وضع موجود مي*پردازد.
            7ـ قد برافراشتن نيروهاي مذهبي محافظه*كار و قشري كه تعريف محدودي از سودمندي علم ارائه دادند. از ديگر عوامل انحطاط است.
            8ـ تعصب كوركورانه، تقليد، غرور، ترس از نوآوري به عنوان موانع رواني و فرهنگي توليد دانش بود.
            حضور قدرت مهاجم و عدم پايبندي او به ارزشهاي اسلامي اسباب تقويت اين عناصر را فراهم نمود.
            9ـ فرقه*گرايي*ها، مشاجرات طولاني متوليان اسلام انجماد دير پاي دانشهاي نظري و كاربردي را به دنبال داشت.

            نتيجه*گيري

            بنابر داده*هاي تاريخي، اسلام توانست با عناصري چون وحدت معرفتي، تعميم معرفت به همه حوزه*هاي معرفتي و حفظ سنتهاي علمي و ديگر عواملي كه در قبل ذكر شد اسباب توسعه فرهنگي را فراهم سازد و در اين ميان همه*ي قدرت سياسي و حمايت او از سياستهاي فرهنگي نقش مهمي داشت. در نقطه*ي مقابل موانعي چون كنار گذاشتن اسلام، برخورد دانش*ها و ديگر موانع مذكور در قبل، عوامل ايستايي دانش در جهان اسلام گرديد.
            شناخت اين ديناميزم و بازگشت به عناصر مولد مي*تواند وضعيت استاتيك كنوني را به وضعيت ديناميك تغيير دهد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            Working...