Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • گمشده
    بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
    باورم نايد كه عاقل گشته ام
    گوييا "او" مرده در من كانچنين
    خسته و خاموش و باطل گشته ام

    هر دم از آيينه مي پرسم ملول
    چيستم ديگر،به چشمت چيستم؟
    ليك در آيينه مي بينم كه واي
    سايه ايي هم زانچه بودم نيستم

    همچو آن رقاصه هندو به ناز
    پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
    وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
    روشني بخشيده ام از نور خويش


    ره نمي جويم به سوي شهرروز
    بي گمان در قعر گوري خفته ام
    گوهري دارم ولي آن را ز بيم
    در دل مردابها بنهفته ام


    مي روم...اما نمي پرسم ز خويش
    رو كجا؟...منزل كجا؟...مقصود چيست؟
    بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
    كاين دل ديوانه را معبود كيست

    "او" چو در من مرد،ناگه هر چه بود
    در نگاهم حالتي ديگر گرفت
    گوييا شب با دو دست سرد خويش
    روح بي تاب مرا در بر گرفت

    آه...آري...اين منم...اما چه سود
    "او" كه در من بود،ديگر نيست،نيست
    مي خروشم زير لب ديوانه وار
    "او" كه در من بود،آخر كيست،كيست؟

    Comment


    • ابري نيست
      بادي نيست
      مي نشينم لب حوض
      گردش ماهي ها
      ،روشني
      ،من
      ،گل
      ... آب
      پاكي خوشه زيست
      مادرم ريحان مي چيند
      نان و ريحان و پنير
      آسماني بي ابر
      اطلسي هايي تر
      رستگاري نزديك
      لاي گل هاي حياط
      نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد
      نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد
      پشت لبخندي پنهان هر چيز
      روزني دارد ديوار زمان
      كه از آن، چهره من پيداست
      چيزهايي هست، كه نمي دانم
      مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد
      مي روم بالا تا اوج
      من پرواز بال و پرم
      راه مي بينم در ظلمت
      من پرواز فانوسم
      من پرواز نورم و شن و پر از دار و درخت
      پرم از راه
      از پل
      از رود
      از موج
      پرم از سايه برگي در آب
      ***
      چه درونم تنهاست

      Comment


      • زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
        از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

        صوفی مجلس که دی جام و قدح می*شکست
        باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد

        شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
        باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

        مغبچه*ای می*گذشت راه زن دين و دل
        در پی آن آشنا از همه بيگانه شد

        آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
        چهره خندان شمع آفت پروانه شد

        گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت
        قطره باران ما گوهر يک دانه شد

        نرگس ساقی بخواند آيت افسونگری
        حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

        منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
        دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

        Comment


        • سوخته خرمن

          گربه گلگشت چمن مي روي از من ياد آر
          زين گرفتار قفس اي گل گلشن ياد آر

          زان كه يك عمر به پاداش وفاداري برد
          لاله حسرت ازين باغ به دامن ياد آر

          هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلي
          اي گل ناز ازين سوخته خرمن ياد آر

          چون هلالم سر شوريده به زانوي غم است
          از شب تار من اي كوكب روشن يادآر

          اي كه بي لاله داغ تو بهارم نشكفت
          گر به گلگشت چمن مي روي از من ياد آر.

          Comment


          • بهت نگفتم تا حالا
            اینکه چقد دوست دارم
            اما حالا بهت می گم
            بی تو دارم کم میارم
            بهت نگفتم تاحالا
            که بدجوری عاشقتم
            بهت نگفتم تا حالا
            اما حالا بهت می گم

            داری کجا ها می کشی
            با این دل در به در و
            قشنگ مهربون من
            اینجوری از پیشم نرو

            بهت نگفتم تا حالا
            اینکه چقد دوست دارم
            اینکه چقد آرزومه
            پیش چشات کم نیارم

            دلم می خواد باور کنی
            از ته دل می خوام تو رو
            وقتی می گم بمون , بمون
            وقتی می گم نرو , نرو

            بری هزار سالم بشه
            چشم انتظارت می مونم
            بازم برای دل تو
            ترانه هامو می خونم
            خودت می دونی که تورو
            از دل و از جون میخوامت
            لیلی عشق من شدی
            من مثه مجنون می خوامت

            بهت نگفتم تا حالا
            اینکه چقد دوست دارم
            اما حالا بهت می گم
            بی تو دارم کم میارم

            بهت نگفتم تا حالا
            که بد جوری عاشقتم
            بهت نگفتم تا حالا
            اما حالا بهت می گم

            دلم می خواد باور کنی
            از ته دل می خوام تو رو
            وقتی می گم بمون , بمون
            وقتی می گم نرو , نرو

            Comment


            • Comment


              • رنج و شادي


                به وقت ِ رنج و عذاب، يادمان نبود كه اين رنج و عذاب گذراست.

                موقع خوشي و عيش و نوش يادمان نبود كه اين هم گذراست و دوباره به حالت قبلي بر خواهيم

                گشت.

                در خوشي ها يادمان نبود كه هيچ عيشي بدون نيش نيست.

                در رنج ها يادمان نبود كه در كنار هر محروميتي، موهبت و مزيتي هست.

                وقتي كه با خوشي ها كمي خود را آرام كرديم،به اين فكر نمي كرديم كه بعد از اين خوشي

                چه بايد بكنيم؟بعد از اين چگونه خود را آرام كنيم؟!

                هيچ رنج و لذتي بدون خيال پردازي نيست.

                بايد از خيال و وهم به دور بود،

                بايد از رنج و شادي به دور بود.

                ما زوال و فناي زندگي را نديديم،

                ما پوچي و بيهودگي ِ مسائل زندگي را نديديم.

                ما با خيال زندگي كرديم!

                Comment




                • ما احتمالا دچار مازوخیسم شده ایم.
                  ما از آزار دادن خودمان لذت میبری
                  ما خاطراتمان با تورا نشخوار میکنیم و ...گریه میکنیم...
                  ما در شیشه ی قلیان به جای عکس آن مرتیکه ی سیبیلو عکس تورا میبینیم و گریه میکنیم
                  ما به یاد تو رژ لب سرخابی میزنیم و....گریه میکنیم....
                  ما به سوپر استار میرویم و به یاد تو دوستانمان را به صرف اشک دعوت میکنیم
                  ما قرص های ارام بخش میخوریم تا به یاد تو اشک نریزیم....و باز هم گریه میکنیم
                  ما هی رپ گوش میدهیم و به یاد تو.....گریه میکنیم....
                  ما در عجبیم از قلب تو و احساس خودمان......و گریه میکنیم....
                  ..........
                  ما به گمانم داریم با این اشکها به فا* میرویم...
                  ......
                  پ ن : به افتخار آن داف کمر باریک و مو بلوندی که الان در کنار تو نشسته یه فنجون قهوه میخوریم...
                  و به افتخار خودمان و یاد تو.....اشک میریزیم....!

                  Comment


                  • بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

                    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

                    در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

                    عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

                    پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

                    تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

                    آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

                    خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

                    شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

                    يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

                    آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

                    باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

                    با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

                    روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

                    تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

                    تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

                    سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

                    مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

                    ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

                    پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

                    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

                    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

                    Comment


                    • روي خاك


                      هرگز آرزو نكرده ام
                      يك ستاره در سراب آسمان شوم
                      يا چو روح برگزيدگان
                      همنشين خامش فرشتگان شوم
                      هرگز از زمين جدا نبوده ام
                      با ستاره آشنا نبوده ام
                      روي خاك ايستاده ام
                      با تنم كه مثل ساقه گياه
                      باد و آفتاب و آب را
                      مي مكد كه زندگي كند

                      بارور ز ميل
                      بارور ز درد
                      روي خاك ايستاده ام
                      تا ستاره ها ستايشم كنند
                      تا نسيمها نوازشم كنند

                      از دريچه ام نگاه مي كنم
                      جز طنين يك ترانه نيستم
                      جاودانه نيستم

                      جز طنين يك ترانه جستجو نمي كنم
                      در فغان لذتي كه پاكتر
                      از سكوت ساده غميست
                      آشيانه جستجو نمي كنم
                      در تني كه شبنميست
                      روي زنبق تنم
                      بر جدار كلبه ام كه زندگيست
                      با خط سياه عشق
                      يادگارها كشيده اند
                      مردمان رهگذر:
                      قلب تير خورده
                      شمع واژگون
                      نقطه هاي ساكت پريده رنگ
                      بر حروف درهم جنون

                      هر لبي كه بر لبم رسيد
                      يك ستاره نطفه بست
                      در شبم كه مي نشست
                      روي روي يادگارها
                      پس چرا ستاره آرزو كنم؟

                      اين ترانه منست
                      دلپذير دلنشين
                      پيش از اين نبوده بيش از اين

                      Comment


                      • شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
                        که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
                        ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
                        در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
                        سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
                        به نان و آب مجــانی کشــاندی
                        از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
                        هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
                        سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
                        چه کفتر ها از این دفتر پراندی
                        ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
                        ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
                        سخن از آسمان و ریسمان بود
                        دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
                        چو از بزغاله کردی یاد ای کاش

                        Comment


                        • ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
                          وین یک دم عمر را غنیمت شمریم

                          فردا که از این دیر کهن درگذریم
                          با هفت هزار سالگان سربسریم

                          این قافله عمر عجب میگذرد
                          دریاب دمی که با طرب میگذرد

                          ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
                          پیش آر پیاله را که شب میگذرد

                          تا دست به اتفاق برهم نزنیم
                          پایی زنشاط بر سر غم نزنیم

                          خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح
                          کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم!

                          Comment


                          • حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
                            و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

                            هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
                            وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

                            رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها
                            وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
                            Norouz Poem

                            باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
                            گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو

                            آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
                            آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

                            چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
                            فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

                            تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
                            چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

                            اندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
                            ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

                            قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های ما
                            مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

                            بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
                            کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

                            گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
                            دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

                            گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
                            ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

                            تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
                            تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

                            شکرانه دادی عشق را از تحفه​ها و مال​ها
                            هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

                            یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
                            یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

                            ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
                            نطق زبان را ترک کن بی​چانه شو بی​چانه شو

                            مولانا Rumi

                            Comment



                            • Would you that spangle of Existence spend
                              About THE SECRET-quick about it, Friend!
                              A Hair perhaps divides the False and True-
                              And upon what, prithee, may life depend?

                              50

                              A Hair perhaps divides the False and True;
                              Yes; and a single Alif were the clue-
                              Could you but find it-to the Treasure-house,
                              And peradventure to THE MASTER too;


                              51

                              Whose secret Presence, through Creation's veins
                              Running Quicksilver-like eludes your pains;
                              Taking all shapes from Mah to Mahi; and
                              They change and perish all-but He remains;

                              52

                              A moment guess’d-then back behind the
                              Fold Immerst of Darkness round the Drama roll'd
                              Which, for the Pastime of Eternity,
                              He doth Himself contrive, enact, behold.

                              53

                              But if in vain, down on the stubborn floor
                              Of Earth, and up to Heav'n's unopening Door
                              You gaze TO-DAY, while You are You-how then
                              TO-MORROW, when You shall be You no more?

                              54

                              Waste not your Hour, nor in the vain pursuit
                              Of This and That endeavour and dispute;
                              Better be jocund with the fruitful Grape
                              Than sadden after none, or bitter, Fruit.

                              55

                              You know, my Friends, with what a brave Carouse
                              I made a Second Marriage in my house;
                              Divorced old barren Reason from my Bed,
                              And took the Daughter of the Vine to Spouse.

                              56

                              For "Is" and "IS-NOT" though with Rule and Line
                              And "UP-AND-DOWN" by Logic I define,
                              Of all that one should care to fathom, I
                              Was never deep in anything but-Wine.

                              Omaar Khayam
                              Last edited by ghashanghe rozeghar; 03-08-2009, 10:55 AM.

                              Comment


                              • Originally posted by donsaeid View Post
                                How Do I Love Thee?
                                by Elizabeth Barrett Browning

                                How do I love thee? Let me count the ways.
                                I love thee to the depth and breadth and height
                                My soul can reach, when feeling out of sight
                                For the ends of Being and ideal Grace.
                                I love thee to the level of every day's
                                Most quiet need, by sun and candlelight.
                                I love thee freely, as men strive for Right;
                                I love thee purely, as they turn from Praise.
                                I love with a passion put to use
                                In my old griefs, and with my childhood's faith.
                                I love thee with a love I seemed to lose
                                With my lost saints, -- I love thee with the breath,
                                Smiles, tears, of all my life! -- and, if God choose,
                                I shall but love thee better after death.
                                omg, i love this one, forgot the name of her, thanks. Here comes one of my fav. ones, hope U like it:


                                Lost in the forest...
                                Lost in the forest, I broke off a dark twig
                                and lifted its whisper to my thirsty lips:
                                maybe it was the voice of the rain crying,
                                a cracked bell, or a torn heart.

                                Something from far off it seemed
                                deep and secret to me, hidden by the earth,
                                a shout muffled by huge autumns,
                                by the moist half-open darkness of the leaves.

                                Wakening from the dreaming forest there, the hazel-sprig
                                sang under my tongue, its drifting fragrance
                                climbed up through my conscious mind

                                as if suddenly the roots I had left behind
                                cried out to me, the land I had lost with my childhood---
                                and I stopped, wounded by the wandering scent.

                                --Pablo Neruda

                                Comment

                                Working...
                                X