Poetry

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #556
    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی

    درودی چو نور دل پارسایان
    بدان شمع خلوتگه پارسایی


    نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

    ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
    فروشند مفتاح مشکل گشایی

    عروس جهان گر چه در حد حسن است
    ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

    دل خسته من گرش همتی هست
    نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

    می صوفی افکن کجا می​فروشند
    که در تابم از دست زهد ریایی

    رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
    که گویی نبوده​ست خود آشنایی

    مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
    بسی پادشایی کنم در گدایی

    بیاموزمت کیمیای سعادت
    ز همصحبت بد جدایی جدایی

    مکن حافظ از جور دوران شکایت
    چه دانی تو ای بنده کار خدایی
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #557
      سلامی چو بوی خوش آشنایی
      بدان مردم دیده روشنایی

      درودی چو نور دل پارسایان
      بدان شمع خلوتگه پارسایی


      نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
      دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

      ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
      فروشند مفتاح مشکل گشایی

      عروس جهان گر چه در حد حسن است
      ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

      دل خسته من گرش همتی هست
      نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

      می صوفی افکن کجا می​فروشند
      که در تابم از دست زهد ریایی

      رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
      که گویی نبوده​ست خود آشنایی

      مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
      بسی پادشایی کنم در گدایی

      بیاموزمت کیمیای سعادت
      ز همصحبت بد جدایی جدایی

      مکن حافظ از جور دوران شکایت
      چه دانی تو ای بنده کار خدایی
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #558
        From: http://forum.shafighi.com Online Literature Portal


        سلامی چو بوی خوش آشنایی
        بدان مردم دیده روشنایی

        درودی چو نور دل پارسایان
        بدان شمع خلوتگه پارسایی


        نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
        دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

        ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
        فروشند مفتاح مشکل گشایی

        عروس جهان گر چه در حد حسن است
        ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

        دل خسته من گرش همتی هست
        نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

        می صوفی افکن کجا می​فروشند
        که در تابم از دست زهد ریایی

        رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
        که گویی نبوده​ست خود آشنایی

        مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
        بسی پادشایی کنم در گدایی

        بیاموزمت کیمیای سعادت
        ز همصحبت بد جدایی جدایی

        مکن حافظ از جور دوران شکایت
        چه دانی تو ای بنده کار خدایی
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • abadani69
          Senior Member
          • Aug 2005
          • 21339

          #559


          چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
          سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

          رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
          از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

          دست مرا که ساقه سبز نوازش است
          با برگ های مرده هماغوش می کنی

          گمراه تر زروح شرابی ودیده را
          در شعله می شناسی ومدهوش می کنی

          ای ماهی طلایی مرداب خون من
          خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

          تو دره بنفش غروبی که روز را
          بر سینه می فشاری وخاموش می کنی

          Comment

          • abadani69
            Senior Member
            • Aug 2005
            • 21339

            #560

            کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات
            کيه جز من که می ميره واسه لحن خندهات
            کی برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره
            کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گيره
            کيه وقتی تشنته تو ابرها بلوا می کنه
            اگه يه جرعه بخوای کوير رو دريا می کنه
            يه شب موی تورو به صدتا مهتاب نمی ده
            خودش می سوزه ولی تن به سايه و آب نمی ده
            اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم
            هنوزم خيس می شه چشمام وقتی ياد تو می افتم
            هنوزم ميايی تو خوابم تو شبهای پر ستاره
            هنوزم می گم : خدايا ! کاشکی برگرده دوباره

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #561

              آبی بود، آسمون و میگم، اما کدر ... نمی خندید، شاد نبود، غمی داشت انگار...
              پرسیدم: چی شده؟ بی پاسخ بارید...
              نگاش کردم ، ساکت تر از همیشه...
              نگام دويد اما بي صدا، دويد و رفت به اعماق نگاش...
              لرزيدم... فهميدم... و... باريدم، من هم....

              هميشه اينطور بوده است كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي.
              پيش از انكه نگاهش كني . مثل پرنده اي زيبا زود بال مي گيرد ودور ميشود.
              فكر مي كردي مي تواني تااخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و
              خورشيد از پشت كوهها سرك مي كشد در كنارش باشي...
              هنوزحرفهايت را به او نگفته بودي هنوز لبخندهاي خود را به او
              نشان نداده بودي. هميشه اينطور بوده است كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود
              ازدنياي تو مي رود وقتي به خود مي آيي كه ديگر او نيست . فكر مي كردي

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #562

                اگر ماه بودم
                به هرجا که بودم
                سراغ ترا می گرفتم


                وگر سنگ بودم
                به هرجا که بودی
                سررهگذارتو جا می گرفتم


                اگر ماه بودی
                به صد ناز شاید
                شبی بر لب بام من می نشستی


                وگر سنگ بودی
                به هرجا که بودم
                مرا می شکستی مرا می شکستی!

                Comment

                • abadani69
                  Senior Member
                  • Aug 2005
                  • 21339

                  #563
                  از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم
                  تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم
                  تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم
                  کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم
                  سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم
                  کاش تورو از روز اول مثل امروز می شناختم
                  آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن
                  دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن
                  یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود
                  عشق و نقاشی می کردیم نقش ما خورشید و ماه بود
                  بعد از اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود
                  مثل دریا آبی بودیم معنی زندگی این بود ...... معنی زندگی این بود
                  از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

                  Comment

                  • abadani69
                    Senior Member
                    • Aug 2005
                    • 21339

                    #564
                    گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
                    خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
                    گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
                    مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،*درهم و برهم گفتيم
                    ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
                    بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،*پرسيديم
                    چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
                    وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
                    بي*سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
                    خواندني*ها كم نيست ،*من و تو كم خوانديم
                    من و تو ساده ترين ،*شكل سرودن را
                    در معبر باد ،*با دهاني بسته وامانديم
                    من و تو كم بوديم
                    من و تو ،* اما در ميدانها
                    اينك اندازه *ما مي*خوانيم
                    ما به اندازه* ما مي*گوييم ،*ما به اندازه* ما مي چينيم
                    *ما به اندازه* ما مي بوييم ،*ما به اندازه* ما مي روييم
                    من و تو كم نه كه بايد شب بي *رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
                    من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،*كه مي*بايد ،*با هم باشيم
                    من و تو حق داريم در شب اين جنبش
                    نبض آدم باشيم
                    من و تو حق داريم
                    كه به اندازه* ما هم شده با هم باشيم
                    گفتنيها كم نيست

                    Comment

                    • Dokhtare_Malous
                      Member
                      • Dec 2005
                      • 1819

                      #565
                      يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند
                      نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم
                      ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي ›

                      به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم
                      ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند
                      صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت
                      بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم

                      Comment

                      • Dokhtare_Malous
                        Member
                        • Dec 2005
                        • 1819

                        #566
                        رفتی و بی تو دلم پر درده
                        پاییز قلبم ساکت و سرده
                        دل که می گفتم محرمه با من
                        کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
                        ای که به شبهام صبح سپیدی
                        بی تو کویری بی شامم من
                        ای که به رنجام رنگ امیدی
                        بی تو اسیری در دامم من
                        با تو به هر غم سنگ صبورم
                        بی تو شکسته تاج غرورم
                        با تو یه چشمه چشمهء روشن
                        بی تو یه جادم که سوت و کورم
                        چشمهء اشکم بی تو سرابه
                        خونهء عشقم بی تو خراب
                        شادیا بی تو مثل حبابه
                        سایهء آهه نقش بر آب

                        Comment

                        • Dokhtare_Malous
                          Member
                          • Dec 2005
                          • 1819

                          #567
                          تو بزرگ ترين سوالی كه تا امروز بي جوابه
                          نه تو بيداری نه تو خواب نه تو قصه و كتابه
                          برای دونستن تو همه ي دنيا رو گشتم
                          از ميون آتش و باد خشكی و دريا گذشتم
                          تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم
                          بي جواب اومدم اما حالا از خودت مي پرسم
                          تو رو بايد از كدوم شب از كدوم ستاره پرسيد
                          از كدوم فال و كدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد
                          تو رو بايد از كدوم گل از كدوم گلخونه بوييد
                          تو رو بايد با كدوم اسب از كدوم قبيله دزديد
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد
                          از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد
                          اون ور اينجا و اونجا اون ور امروز و فردا
                          عمق روح آبي آب ته ذهن سبز صحرا
                          مثل زندگي مثل عشق تو هميشه جاري هستي
                          تو صراحت طلوع و نفس هر بيداري هستي
                          مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت
                          تو صميميت آبي واسه شستن جراحت
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد
                          از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد
                          تو رو از صداي قلبم لحظه به لحظه شنيدم
                          تو رو حس كردم تو قلبم من تو رو نفس كشيدم
                          مثل حس كردن گرما يا حضور يك صدايي
                          به تو اما نرسيدم ندونستم تو كجايي
                          تو رو بايد از كي پرسيد تو رو بايد با چی سنجيد
                          تو رو حس مي كنم اما كاشكی چشمام تو رو می ديد
                          غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چی پرسيد
                          از ته درهء ظلمت يا نوك قلهء خورشيد

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #568
                            شاكيم ازت خيلي...خيلي خيلي.. هو ..گندهه ...با توام...
                            ميدوني خداهه...حالم ازت بهم ميخوره...حالم ازت خيلي بهم ميخوره.
                            تازگي ها همش فحشت ميدم.. لازم نيست ولي ...خودت ميدوني چقدر بدم مياد ازت
                            نزن خودتو به اون راه...ميدوني كه از اين مزخرفاتي كه درست كردي حالم بهم ميخوره
                            از اين حس گندي كه گذاشتي تو تك تك آدما متنفرم.
                            از اين تنهايي كه مثه زهر ريختي تو خون هممون متنفرم
                            از اين غريبي كه خيليا توش مردن متنفرم
                            از اين كه مجبورمون كردي از همه چي فرار كنيم متنفرم
                            از اين كه هر روزآب شدن آدمايي رو كه دوسشون دارم ميبينم متنفرم
                            از اين حقارت از اين دست و پا زدن براي مهم بودن... از اين چنگ زدن به هيچي متنفرم
                            آره خداهه ...حالمو بهم ميزني..نه...نه ...نگو انتخاب خودتونه
                            نگو اين مزخرفاتي رو كه خودمم تا چند سال پيش ميخواستم باورش كنم
                            اين دنيايه كوفتيه تو مارو اين طوري كرد...اين نطفه ي پوچي و تنهايي رو تو بستي به همه آدمها....
                            آدما ساخته ي شرايطشونن...شرايطي كه تو انداختي دورشون
                            هي خداهه ...بي رحمي ...تو خيلي خيلي بي رحمي....آگه يه كوچولو مهربوني داشتي
                            فقط يه كم....اين طوري روز و شب همه پر از دروغ و تنهايي و كثافت نبود
                            ازت بدم مياد خداهه...ميفهمي ؟...بدم مياد ...
                            آره ميدونم...خيلي خوش بينانس كه من دارم نفرتم رو اين طوري خالي ميكنم
                            خواهش ميكنم باش
                            باش كه من مسئوليت دنيا رو حداقل بندازم گردن تو .......
                            نه ... نه ... نه ... استغفروالله ? خدايا منو ببخش ? خدايا منو ببخش ? خدايا منو ببخش
                            ديگه تحمل ندارم ? ديگه تحمل شكست و خوردن زمين رو ندارم
                            كمكم كن تا بقيه عمرم رو در حال ساختن باشم...

                            تا حالا احساس كردي از يه چيزي نا اميد شدي؟
                            يا تو دلت افتاده كه برا چي زنده اي؟
                            شايدم فكر كردي چرا اصلا اومدي به اين دنيا...
                            تو فكر كردي ديگه وقتشه بري؟
                            يا اگه وقتش نيست پس بايد تو اين مدت كجا باشي چيكار كني..
                            تا حالا براي ادامه انگيزه اي داشتي........
                            تا حالا شده كسي بپرسه انگيزه ات زندگي چيه...
                            تا حالا كسي تو رو تنها گذاشته؟
                            تا حالا كسي رو تنها گذاشتي..؟
                            تا حالا اومدي يه كاري بكني وسطش يه اتفاقي افتاده نا اميد بشي؟
                            تا حالا جلوي دوستات كم آوردي؟؟؟؟

                            Comment

                            • jjbb
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 8813

                              #569
                              هنوز نمی دانم
                              چگونه از این لحظه ها گذشتی
                              و زمین را پیمودی
                              و به قلبم بخشیدی
                              بهار را...

                              هنوز نمی دانم
                              چگونه آرام عبور کردی از من
                              و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
                              و تو راه را...

                              انگار هوس چیدن سیبی
                              تو را کشاند
                              به خراشیدن قلبم
                              که سال ها
                              در انتهای انبار چوبی ذهن
                              حتی نداشت هوا را...


                              یا جستجوی لیوانی نور
                              تو را کشاند به تاریکی درون من
                              تا روشن سازی
                              اتاقک آبی قلبم را
                              صدا کن مرا...

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #570
                                ?بنفشه سخنگوی?
                                بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
                                که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
                                بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
                                که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن
                                بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
                                خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
                                چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
                                چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
                                گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
                                کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
                                به جعد آن نکند کاروان دل منزل
                                به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
                                بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
                                گل از نظاره رویت دریده پیراهن
                                که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
                                که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
                                بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
                                بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
                                ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
                                که از زمانه بهاری و از بهار چمن
                                نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
                                درون سینه چون گل دلی است از آهن
                                اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
                                بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
                                بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
                                بیاد موی تو مهمان آب دیده من
                                بنفشه های من از من ترا پیام آرند
                                تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
                                که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
                                دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

                                Comment

                                Working...