Poetry

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Dokhtare_Malous
    Member
    • Dec 2005
    • 1819

    #586
    به خدا بي چش مستش دلم آروم نمي شه

    دوس دارم بهش بگم عاشقشم روم نمي شه

    تا به كي چشم به راهش بمونم جون بكنم

    گوشه اي كز بكنم هي فال حافظ بزنم

    شعر فالم همه اش آخ و آهه به خدا

    دلم از خواجه ي شيراز سياهه به خدا

    شعري از مستي چشماش بگوديگه بسه

    جون اون شاخ نباتت كه واست خيلي كسه

    توي اين چرخش تقدير كه بي رحمه عزيز

    اگه در كم نكني كي من و مي فهمه عزيز

    تو مياي و خونه ها رو عشق بارون مي كني

    عاشقاي كوچه رو فت و فراوون مي كني

    خودم و گم مي كنم تشييع مي شم رو دوش باد

    وقتي ازراه مي رسي زلف و پر يشون مي كني

    خلوت عاشق و بر هم مي زني بااون نگات

    هرشبه مجنون و از ليلي پشيمون مي كني

    اگه امشب بدوني توي چشت چه شوريه

    خود زچشما ي خودت هم شده پنهون مي كني

    تو مياي و خونه هارو عشق بارون مي كني

    سنگ و از پي مي كني لال و غزل خون مي كني

    ناز شستت مث توفانا مي ري كالسكه چي

    اگه امشب بگمت حالم خرابه واسه چي

    قول قوله به كسي چيزي نگي كالسكه چي

    اين تويي واست مي گم حالم خرابه واسه چي

    تا به حال عاشق شدي عاشق چشماي كسي

    هي به دنبالش بري اما به گردش نرسي

    اين كه خوبه يه موقع پيش اومده خوابت نياد

    بزني بيرون بري شب بشه مهتابت نياد

    چي بگم چي مي دوني از دل ديوونه ي من

    ازاين آتيشي كه افتاده به كاشونه ي من

    من خودم راهش دادم قايم باشك بازي بياد

    اگه اون دورا بره هيچكي سراغش نمياد

    هر چي امشب مي كشم كار همون كو دكيه

    كار قايم شدنا پشت اون آلونكيه

    ديگه حالا واسه خود مثل پري زادي شده

    توي قايم شدن و گم شدن استادي شده

    اگه تا خونش بري هرشبه قربونت مي شم

    شونه ي يال پر يشون دو اسبونت مي شم


    اگه تاخونش بري كالسكه گردونت مي شم

    مي بوسم دست پات و هر شبه ممنونت مي شم
    ...
    بده من كالسكه چي كالسكه رو من برونم

    واسه من كه عاشقم كالسكه روندن چيزي نيس

    اون كه بار غم دنيا رو به دوشش مي كشه

    واسه اون كالسكه با گرده كشوندن چيزي نيس

    Comment

    • Dokhtare_Malous
      Member
      • Dec 2005
      • 1819

      #587

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #588
        bi ghararat cho shodam,rafti o yaram nashodi
        shadiye khatere andohe gozaram nashodi

        ta ze damane shabam sobhe ghiyamat nadamid
        ba ke gooyam ke cheraghe shabe taram nashodi

        sadafe khaliye oftade be sahel boodam
        choon gohar zinate aghoosh o kenaram nashodi

        booteye khare kaviram,hame tan daste niyaz
        barghe soozan sho agar abre baharam nashodi

        az jonoon bayadam emrooz goshayesh talabeed
        ke to ei aghl,be joz moshkele karam nashodi.

        Comment

        • Dokhtare_Malous
          Member
          • Dec 2005
          • 1819

          #589
          Cheshmeshan ba aghleshan hamrah nist

          Beine roh O ghalbe anan rah nist

          Baz miporsand az man har zaman

          ...?Kist Oooo

          ?...Oooo kojast

          Oooo darone ghalbe porshore manast

          Oooo safast....Oooo vafast

          Harkoja O harke hast...ashenas

          Comment

          • Dokhtare_Malous
            Member
            • Dec 2005
            • 1819

            #590
            نگا ههای بی صدا
            نگاه های دزدکی
            تو رو دوباره ديدن و
            علاقه ای يواشکی
            حس عجيبی تو دلم
            شبيه دل سپردگی
            يه رنگ تازه تر زده
            رو ديوارای زندگی
            شبا ميون روياهام
            از مرز چشمات ميگذرم
            روزا صدا تو با خودم
            به هر جا ميرم ميبرم
            اندیشه ی شعرای تو
            عادت هر روزه شده
            قلبم شبیه کاغذی
            که داره میسوزه شده
            شاید نفهمی اما من
            وقتی چشاتو می بینم
            از رو زمین جدا میشم
            رو سطح ابرا میشینم
            از اون بالا داد میزنم
            دلم برات تنگ شده
            با بودنت غمای من
            یه خورده کم رنگ شده
            دزدیده دیدن ها رو من
            یه روز به پایان می ارم
            اگه نیای خودم میام
            میام میگم دوست دارم
            Last edited by Dokhtare_Malous; 04-28-2007, 12:13 PM.

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #591
              شب بود و نسيم بود و باغ و مهتاب

              من بودم و جويبار و بيداري آب

              وين جمله مرا به خامشي مي گفتند

              كاين لحظه ناب زندگي را درياب.

              پر سوخته شرار پرهيز توام

              ديوانه چشم فتنه انگيز توام

              گنجايش ديگري ندارد دل من

              همچون قدح شراب لبريز توام.

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #592
                شب به خير اي دو درياي خاموش !

                شب به خير اي دو درياي روشن !

                شب به خير اي نگاه پر ازرم!

                باز امشب

                در كدامين خليج شمايان

                بادبان سحر مي گشايند؟

                اه،ديري ست

                ديري ست

                ديري ست

                من درين سوي اين ترعه خون

                تو در ان سوي باغ اتش

                وز دگر سوي

                ابر و باران

                ابر و باران و تنهايي من.

                راه باريك و

                شب ژرف و تاريك

                هيچ نشناختم با كه بودم

                هيچ نشناختي با كه بودي

                ليك مي دانم

                اينجا

                در شمار شهيدان اين باغ

                يك تنم

                (ارغواني شكسته)

                هر چه هستم همانم كه بودم

                هر چه بودم همينم كه هستم.

                شب به خير اي دو درياي خاموش!

                شب به خير اي دو درياي روشن!



                مي رود

                باد

                ستاره

                مي رود آب

                (آيينه عمر)

                مي روي تو

                سوي افاق تاريك مغرب.

                آسمان را بگويم كه امشب

                ياس هايِ رهِ كهكشان را

                بر سر رهگذارت فشاند

                يك سبد لاله

                از تازه تر باغ سرخ شفق،

                در نخستين سحرگاه هستي،

                -تا در اين راه تنها نباشي-

                در كنارت نشاند.

                شب به خير اي دو درياي روشن!

                شب به خير اي دو درياي خاموش!

                گاه مي پرسم، از خويش

                (بي خويش)

                شايد انجا(در ان سوي سيلاب

                خواب بي گريه سبز مرداب)

                برگ را با نسيم سحرگاه

                گفت و گويي نبود و نبوده ست

                باز مي گويم:

                "اي چشم بيدار!

                پس درين خشكسال ترانه،

                آن همه واژگان پر آزرم

                بر لب لاله برگان صحرا

                ترجمان كدامين سرود است؟"

                شب به خير اي دو درياي خاموش!

                شب به خير اي دو درياي روشن!

                شب به خير اي نگاه پر آزرم!

                اين سرود درود است و بدرود.

                Comment

                • Dokhtare_Malous
                  Member
                  • Dec 2005
                  • 1819

                  #593
                  امشب ميخوام برای تو يه فال حافظ بگيرم

                  اگه که خوب در نيومد به احترامت بميرم

                  امشب ميخوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم

                  برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم

                  به آرزوهام ميرسم اگه که تو پيشم باشی

                  اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشی

                  نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها

                  اما تو مثل آسمون عاشق وبی انتها

                  Comment

                  • Dokhtare_Malous
                    Member
                    • Dec 2005
                    • 1819

                    #594
                    وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه
                    دوست دارم زمان بایسته واسه ی همیشه
                    چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا
                    اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه
                    هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم
                    اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم
                    سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم
                    یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم...مهربونم

                    آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
                    بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره
                    من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
                    دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

                    Comment

                    • Dokhtare_Malous
                      Member
                      • Dec 2005
                      • 1819

                      #595
                      میخوام بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
                      میخوام بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
                      میخوام بگم تو آسمون عشق من فقط تويي
                      میخوام بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
                      میخوام بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
                      میخوام بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
                      میخوام بگم ماه مني هر نفس راه مني
                      میخوام بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
                      هستی برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
                      هستی برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
                      هستی برام ماه شباي بي سحر
                      هستی برام ستاره ي راه سفر
                      براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم
                      براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم

                      Comment

                      • abadani69
                        Senior Member
                        • Aug 2005
                        • 21339

                        #596
                        ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
                        برگ هاي ترد باران ريخته !
                        بوي لطف بيشه زاران بهشت،
                        با هواي صبحدم آميخته !
                        ***
                        نرم و چابك، روح آب،
                        مي كند پرواز همراه نسيم .
                        نغمه پردازان باران مي زنند،
                        گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !
                        ***
                        سيم هر ساز از ثريا تا زمين .
                        خيزد از هر پرده آوازي حزين .
                        هر كه با آواز اين ساز آشنا،
                        مي كند در جويبار جان شنا !
                        ***
                        دلرباي آب، شاد و شرمناك،
                        عشقبازي مي كند با جان خاك !
                        خاك خشك تشنه دريا پرست،
                        زير بازي هاي باران مست مست !
                        اين رود از هوش و آن آيد به هوش،
                        شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !
                        ***
                        مي شكافد دانه، مي بالد درخت،
                        مي درخشد غنچه همچون روي بخت!
                        باغ ها سرشار از لبخند شان،
                        دشت ها سرسبز از پيوندشان ،
                        چشمه و باغ و چمن فرزندشان !
                        ***
                        با تب تنهائي جانكاه خويش،
                        زير باران مي سپارم راه خويش .
                        شرمسار ازمهرباني هاي او،
                        مي روم همراه باران كو به كو .
                        ***
                        چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
                        زير چتر او روانم روشن است .
                        چشم دل وا مي كنم
                        قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
                        ***
                        در فضا،
                        همچو من در چاه تنهائي رها،
                        مي زند در موج حيرت دست و پا،
                        خود نمي داند كه مي افتد كجا !
                        ***
                        در زمين،
                        همزباناني ظريف و نازنين،
                        مي دهند از مهرباني جا به هم،
                        تا بپيوندند چون دريا به هم !
                        ***
                        قطره ها چشم انتظاران هم اند،
                        چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .
                        هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،
                        چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
                        مي كنند از عشق هم قالب تهي
                        اي خوشا با مهر ورزان همرهي !
                        ***
                        با تب تنهائي جانكاه خويش،
                        زير باران مي سپارم راه خويش.
                        سيل غم در سينه غوغا مي كند،
                        قطره دل ميل دريا مي كند،
                        قطره تنها كجا، دريا كجا،
                        دور ماندم از رفيقان تا كجا !
                        ***
                        همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،
                        سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
                        شايد از اين تيرگي ها بگذريم .
                        ره به سوي روشنائي ها بريم .
                        مي روم، شايد كسي پيدا شود،
                        بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #597
                          ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
                          برگ هاي ترد باران ريخته !
                          بوي لطف بيشه زاران بهشت،
                          با هواي صبحدم آميخته !
                          ***
                          نرم و چابك، روح آب،
                          مي كند پرواز همراه نسيم .
                          نغمه پردازان باران مي زنند،
                          گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !
                          ***
                          سيم هر ساز از ثريا تا زمين .
                          خيزد از هر پرده آوازي حزين .
                          هر كه با آواز اين ساز آشنا،
                          مي كند در جويبار جان شنا !
                          ***
                          دلرباي آب، شاد و شرمناك،
                          عشقبازي مي كند با جان خاك !
                          خاك خشك تشنه دريا پرست،
                          زير بازي هاي باران مست مست !
                          اين رود از هوش و آن آيد به هوش،
                          شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !
                          ***
                          مي شكافد دانه، مي بالد درخت،
                          مي درخشد غنچه همچون روي بخت!
                          باغ ها سرشار از لبخند شان،
                          دشت ها سرسبز از پيوندشان ،
                          چشمه و باغ و چمن فرزندشان !
                          ***
                          با تب تنهائي جانكاه خويش،
                          زير باران مي سپارم راه خويش .
                          شرمسار ازمهرباني هاي او،
                          مي روم همراه باران كو به كو .
                          ***
                          چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
                          زير چتر او روانم روشن است .
                          چشم دل وا مي كنم
                          قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :
                          ***
                          در فضا،
                          همچو من در چاه تنهائي رها،
                          مي زند در موج حيرت دست و پا،
                          خود نمي داند كه مي افتد كجا !
                          ***
                          در زمين،
                          همزباناني ظريف و نازنين،
                          مي دهند از مهرباني جا به هم،
                          تا بپيوندند چون دريا به هم !
                          ***
                          قطره ها چشم انتظاران هم اند،
                          چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .
                          هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،
                          چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
                          مي كنند از عشق هم قالب تهي
                          اي خوشا با مهر ورزان همرهي !
                          ***
                          با تب تنهائي جانكاه خويش،
                          زير باران مي سپارم راه خويش.
                          سيل غم در سينه غوغا مي كند،
                          قطره دل ميل دريا مي كند،
                          قطره تنها كجا، دريا كجا،
                          دور ماندم از رفيقان تا كجا !
                          ***
                          همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،
                          سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
                          شايد از اين تيرگي ها بگذريم .
                          ره به سوي روشنائي ها بريم .
                          مي روم، شايد كسي پيدا شود،
                          بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #598
                            بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
                            همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
                            شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
                            شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

                            در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
                            باغ صد خاطره خنديد
                            عطر صد خاطره پيچيد

                            يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
                            پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
                            ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
                            تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
                            من همه محو تماشاي نگاهت

                            آسمان صاف و شب آرام
                            بخت خندان و زمان رام
                            خوشه ماه فرو ريخته در آب
                            شاخه ها دست برآورده به مهتاب
                            شب و صحرا و گل و سنگ
                            همه دل داده به آواز شباهنگ

                            يادم آيد : تو به من گفتي :
                            از اين عشق حذر كن!
                            لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
                            آب ، آئينه عشق گذران است
                            تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
                            باش فردا ،* كه دلت با دگران است!
                            تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

                            با تو گفتم :*
                            "حذر از عشق؟
                            ندانم!
                            سفر از پيش تو؟*
                            هرگز نتوانم!
                            روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
                            چون كبوتر لب بام تو نشستم،
                            تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
                            باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
                            تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
                            حذر از عشق ندانم
                            سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

                            اشكي ازشاخه فرو ريخت
                            مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
                            اشك در چشم تو لرزيد
                            ماه بر عشق تو خنديد،
                            يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
                            پاي در دامن اندوه كشيدم
                            نگسستم ، نرميدم

                            رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
                            نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
                            نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
                            بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #599
                              بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
                              مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
                              تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را
                              شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

                              جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
                              از تو در اين گوشه يادگار ندارم
                              زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
                              يك نفس از دست غم قرار ندارم

                              اي گل زيبا، بهاي هستي من بود
                              گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
                              گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم
                              وان گل خشكيده را به سينه فشردم

                              آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود
                              از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟
                              جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم
                              جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

                              من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم
                              من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم
                              عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
                              مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

                              پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
                              دست تمناي جان هميشه دراز است
                              تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد
                              چشم خدا بين من به روي تو باز است

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #600
                                شب، در آن جنگل ساكت سرد
                                برف و تاريكي و سوز و سرما
                                باد يخ بسته هنگامه مي كرد
                                بسته برف و سياهي ره ما

                                با رفيقي در آن تيره جنگل
                                راه گم كرده بوديم و، در دل
                                حسرت آتش سرخ منقل
                                آتشي بود جانسوز بر دل

                                راستي، بود اين همدم من
                                پهلواني بسان تهمتن
                                قهرماني جسور و قوي تن
                                سينه پولاد و بازو چو آهن

                                منكر عشق و شوريدگي ها
                                بي خيال از غم زندگاني
                                دل در آن سينه چون سنگ خارا
                                غافل از كيمياي جواني

                                من جواني پريشان و عاشق
                                سخت شوريده، دلداده، شاعر
                                زندگي در هم و نا موافق
                                زنج و غم ديده، آشفته خاطر

                                او، همه قدرت و پهلواني
                                من، همه عشق و شوريدگي ها
                                من شده پير اندر جواني
                                او از اين بي خيالي توانا

                                باد يخ بسته هنگامه مي كرد
                                ما خزيده پناه درختي
                                شب، در آن جنگل ساكت سرد
                                خورده بوديم سرماي سختي

                                آن قوي پنجه، از سوز سرما
                                عاقبت گشت بي حال و مدهوش
                                من در انديشه ي آن دلارا
                                كرده سرما و دنيا فراموش

                                آتش عشق آن يار زيبا
                                شعله ور بود در سينه ي من
                                تا رهانيد جانم ز سرما
                                جاودان باد گيجينه ي من!

                                Comment

                                Working...