Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>ژاکوي جذاب/ژاکو لا کروکوان ‏Jacquou le croquant
    ‎</STRONG>
    کارگردان: لوران بوتونا. موسيقي: لوران بوتونا. مدير فيلمبرداري: اليويه کوکو. تدوين: استن کوله. طراح صحنه: ‏کريستين مارتي. بازيگران: گاسپار اوليل[ژاکو]، ماري ژوزه کروز[مادر ژاکو]، آلبر دوپونتل[پدر ژاکو]، ژوسلن ‏کوئيويرن[کنت نانساک]، چکي کاريو[شواليه]، مالک زيدي[توفو]، اليويه گورمه[کشيش]، بويانا پانيچ[گاليو]، ژوديت ‏ديويس[لينا]. 140 دقيقه. محصول 2007 فرانسه. ‏
    سال 1850. ژاکو پسري 9 ساله و تيزهوش زندگي شادمانه اي با والدين فقيرش دارد، کساني که در املاک کنت نانساک ‏مورد استثمار قرار دارند. اما به زودي رفتار کنت بي رحم باعث مي شود تا ابتدا پدر ژاکو زنداني و بعد کشته شود و ‏سپس مادرش بر اثر بيخانماني و سرما بميرد.‏‎ ‎تا اين که شبي زمستاني کشيشي روستايي ژاکوي برهنه و در حال يخ زدن ‏را يافته و به خانه خود مي برد. ژاکو نزد کشيش مانده و به عنوان دستيار وي خدمت مي کند. شواليه نجيب زاده اي از ‏دوستان کشيش نيز به او نظر لطف دارد. سال ها بعد، ژاکو که جواني 20 ساله شده، مصمم است تا از کنت نانساک ‏انتقام بگيرد. اما در اين فاصله دل به دوست دوران کودکي اش لينا نيز باخته و همه او را به دوري از کنت تشويق مي ‏کنند. اما بازگشت ناگهاني کنت و دخترش گاليو در روز مسابقه رقص ساليانه به آتش اختلافات دامن مي زند. گاليو که ‏در کودکي توسط ژاکو از مرگ نجات يافته، قصد دارد دل وي را تصاحب کند. اما ژاکو او را از خود مي راند و کنت ‏نيز در مسابقه رقص از او شکست مي خورد. اما شادماني آنها ديري نمي يابد، چون عمال کنت ژاکو را دزديده و در ‏چاه قصر مي افکنند. شواليه حکم تفتيش خانه کنت را مي گيرد، اما جستجوها بي فايده است. سرانجام ژاکو موفق مي ‏شود به سختي خود را از چاه بالا کشيده و از انبار اسلحه قصر سر در آورد. حال هدف او شوراندن دقانان عليه کنت ‏ظالم و گرفتن انتقام است. شورشيان پيروز شده و قصر کنت به آتش کشيده مي شود. اما اين کار به منزله درگيري ‏شورشيان با قانون و ديوانيان است. ژاکو و دوستانش دستگير مي شوند و به نظر مي رسد پاياني تلخ همچون پدر ژاکو ‏در انتظارشان است. اما گاليو دختر کنت در دادگاه حاضر شده و بر ظلم پدرش، همچنين نجات خود به دست ژاکو در ‏جريان شورش صحه مي گذارد. بعد از محاکمه گاليو کشور را ترک مي کند و ژاکو به همراه عروسش لينا زندگي تازه ‏اي را در روستاي بدون ارباب آغاز مي کنند.‏
    ‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

    اگر دل تان براي ديدن يک فيلم فاخر، عظيم و کلاسيک نما تنگ شده، ژاکوي جذاب بهترين ها را در اختيارتان مي ‏گذارد. و اگر به داستان ها و فيلم هاي اين چنيني فرانسوي علاقمند باشيد و طرفدار الکساندر دوما و حتي بينوايان ‏ويکتور هوگو که چه بهتر!!!‏
    ژاکوي جذاب يک داستان با تمامي ويژگي هاي يک فيلم پر ماجرا از نبرد ميان روستايي تهيدست و ارباب ظالم است که ‏مثلثي عشقي نيز به آن افزوده شده و همچون تابلويي از رنگ و موسيقي پرداخته شده است. يکي ديگر از همان ‏محصولات عظيمي که سينماي فرانسه قصد دارد تا با اتکا به آنها صنعت سينماي کشورش را رونق داده و فرانسويان را ‏به ديدن محصولات بومي ترغيب کند. و اگر چنين فيلم هايي بتوانند به بازارهاي خارجي نيز راه يافته و درآمدي کسب ‏کنند که بشود آنها را به پيکر سينماي ملي تزريق کرد، به زيارت دو کار انجام شده است!‏
    فيلم بر اساس رمان مشهور و پر فروش اوژن له رو ساخته شده که در سال 1969 دستمايه ساخت ميني سريالي موفق ‏بوده، اما فيلم بوتونا عملاً محصولي دو پاره است. يک ساعت اول فيلم که دوران کودکي ژاکو را به تصوير مي کشد ‏عملاً جذاب تر و پر کشش تر از نيمه دوم آن است که اعمال قهرمانانه و مثلث عشقي ژاکو-لينا-گاليو و درگيري هاي ‏آنان را نشان مي دهد. بزرگ ترين مشکل فيلم لقمه گلوگيري به نام گاسپار اوليل است که با توجه به فيزيک صورت، ‏بازي سرد و پيشينه حضورش در نقش قاتلي چون هانيبال لکتر[که در آن فيلم هم وصله ناجوري بود] نمي تواند همدلي ‏تماشاگر چندان جلب کند. چنين خبطي براي فيلمي که بايد قهرمان آن به خاطر نامش هم که شده بايد به قول ظرفا تيکه ‏اي باشد، سرآغاز افت فيلم است. از طرف ديگر بازي وي در برابر کهنه کاراني چون گورمه و کاريو خالي از هر گونه ‏تازگي است و بازيگر نقش کنت نانساک نيز با وجود فيزيک خوبش نقشي کليشه اي از چنين جانوري را بازي مي کند. ‏اما نقطه قوت فيلم: طراحي صحنه و لباس، موسيقي، بازي لئو لوگران در نقش کودکي ژاکو، تدوين و فيلمبرداري زيباي ‏آن است که در صحنه دوئل کنت و ژاکو به وسيله رقص به اوج مي رسد. هر چند بوتونا تمامي تلاش خود را کرده تا ‏فيلمي يکدست و پر کشش بسازد. ‏
    لوران بوتونا متولد 1961 پاريس، فيلمبردار، آهنگساز، تهيه کننده، تدوينگر، نويسنده و کارگردان است. از سال 1980 ‏با ساختن ‏Ballade de la féconductrice‏ وارد سينما شده، اما عمده شهرت و موفقيت خود را مديون کليپ هايي ‏است که براي گروه ‏ABBA‏ ساخته و فيلم هايي تلويزيوني موفقي چون ‏Mylène Farmer: Live à Bercy‏ نيز در ‏کارنامه دارد.‏
    ژانر: ماجرا، درام. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏<‏strong‏> فيلم هاي روز سينماي جهان<‏‎/strong‏>‏

    ‏
    ‏<‏strong‏>قول شرقي ‏Eastern Promises
    ‎</STRONG>
    کارگردان: ديويد کراننبرگ. فيلمنامه: استيون نايت. موسيقي: هاوارد شور. مدير فيلمبرداري: پيتر سوسچيتزکي. تدوين: ‏رونالد سندرز. طراح صحنه: کارول آشپير. بازيگران: ويگو موتينسون[نيکلاي]، نائومي واتس[آنا]، ونسان ‏کسل[کيريل]، آرمين مولر اشتال[سميون]، سينيد کيوزاک[هلن]، يرژي اسکوليموسکي[استپان]، دانالد استامپتر[يوري]، ‏يوسف آلتين[اکرم]، مينا ئي. مينا[عظيم]، تاتيانا ماسلاني[تاتيانا]. 100 و 96 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، کانادا، ‏آمريکا. نام ديگر: ‏Promesses de l'ombre‏. برنده جايزه انتخاب تماشاگران از جشنواره تورنتو. ‏
    لندن، زمان حال. مامايي به نام آنا خيترووا در آستانه کريسمس فرزند دختر روس 14 ساله اي به نام تاتيانا را به دنيا مي ‏آورد. دخترک مي ميرد و تنها چيزي که از خود به جا مي گذارد يک دفتر يادداشت است. دفترچه آنا را به رستوراني به ‏نام ترانس سيريان راهنمايي مي کند که توسط پيرمردي به نام سميون اداره مي شود. آنابا يک کپي از يادداشت هاي ‏دختر جوان نزد او مي رود و سميون قول مي دهد تا نوشته ها را براي وي ترجمه کند. ولي همزمان آنا درمي يابد که ‏خانواده سميون جزئي از يک تشکيلات تبهکاري به نام ‏Vory V Zakone‏ هستند و اين دفترچه مدرکي عليه آنهاست. ‏سپس سميون نزد آنا رفته و از او مي خواهد تا نسخه اصلي خاطرات تاتيانا را به وي بدهد، در غير اين صورت کودک ‏را از ميان خواهد برد. آنا دفترچه را به نيکلاي راننده سميون مي دهد. مردي که قرار است تا عضو جديد تشکيلات باشد ‏و دوست نزديک کيريل پسر سميون است. کيريل که به تازگي رقيبي چچني را به قتل رسانده، ضامن نيکلاي نزد ‏تشکيلات است چون وفاداري اش را مشاهده کرده است. سميون نيکلاي را براي خالکوبي نشان مخصوص تشکيلات به ‏يک حمام سونا مي فرستد، اما معلوم مي شود که اين کار در واقع تله اي بوده تا نيکلاي به جاي کيريل توسط برادران ‏تبهکار مقتول چچني به قتل برسد. ولي نيکلاي موفق مي شود که آن دو را کشته و با وجود زخم هاي مهلکي که ‏برداشته، نجات پيدا کند. در ادامه مشخص مي شود که نيکلاي مامور نفوذي پليس بوده و با هدف فروپاشي تشکيلات ‏وارد اين جمع شده است. او که از ماجراي دفترچه تاتيانا باخبر است و مي داند اين مدرک مي تواند سميون را به اتهام ‏تجاوز به دختري نوجوان راهي زندان کند، تصميم به استفاده از آن مي گيرد. اما کيريل به بيمارستان رفته و کودک را ‏مي ربايد تا مدرک اصلي جنايت سميون را نابود کند. آنا و نيکلاي او را تا ساحل تيمز تعقيب مي کنند، اما کيريل قادر به ‏آب انداختن نوزاد نيست و او را به دستان نيکلاي و آنا مي سپارد. در پايان فيلم مي بينم که آنا کودک را که اينک نيکلاي ‏ناميده مي شود به فرزندي قبول کرده و نيکلاي راننده نيز در راس تشکيلات ‏Vory V Zakone‏ قرار دارد....‏
    ‏

    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

    بي اغراق بايد گفت که ديويد کراننبرگ 64 ساله به اوج پختگي و خلاقيت هنري کارنامه اش رسيده و هر فيلمش نسبت ‏به کار قبلي جا افتاده تر و عميق تر مي شود. ديگر از صحنه هاي خونبار-و مشمئز کننده- فيلم هاي اوليه کمتر نشاني به ‏چشم مي خورد، اما خشونت به عنوان تم اصلي کارهاي وي چهره اي هولناک تر يافته است. کراننبرگ رفته رفته از ‏پيرنگ هاي فانتزي يا علمي تخيلي نيز فاصله مي گيرد و رفته رفته پلشتي هاي دناي معاصر پيرامون را زير ذره بين ‏قرار مي دهد. اين به روز تر شدن اتفاق فرخنده اي است که در دو فيلم آخر وي يک سرگذشت خشونت بار[در گويش ‏رايج پليس آمريکا به فردي که داراي سابقه اعمال خشونت بوده، گفته مي شود] و قول شرقي به عينه شاهد بوده ايم. ‏عوامل بصري مشابهي نيز در هر دو فيلم وجود دارند، از جمله سيماي اد هريس-در فيلم قبلي- و ويگو مورتينسون-در ‏فيلم فعلي- يا نقش خانواده در درام شخصيت ها و حضور جنايت سازمان يافته در زندگي روزمره که رفته رفته به ‏عنوان امري عادي در آمده است. دوري کراننبرگ از قراردادهاي گونه فيلم هاي ترسناک با اولين سکانس فيلم- صحنه ‏هاي کشته شدن مرد چچني توسط اکرم و عظيم يا در خون غلطيدن تاتيانا در فروشگاه- مشخص مي شود. گويي به اين ‏باور رسيده که واقعيت مي تواند هراسناک تر از تخيل باشد. لندني که او در آستانه کريسمس ترسيم مي کند شهري تيره ‏و تار و خفقان گرفته است که زير سلطه مافياي روسي قرار دارد. چيزي مثل خانواده ويتو کورلئونه پدرخوانده با اين ‏تفاوت که سنت هاي مردسالارانه در ساختار آن بيشتر به چشم مي خورد. همه چيز در برابر پس زمينه هايي تيره-‏همچون اغلب فيلم هاي پيشين وي- رخ مي دهد. گويي سياهي جزئي از وجود شخصيت ها و بخش مهمي از فضا است. ‏

    تعليق موجود در فيلم نيز از حوادث آن چناني-جز صحنه درگيري نيکلاي در حمام که نوع خود بسيار تماشايي نيز ‏هست- بلکه از مهابت روابط ميان آدم ها ساخته مي شود و بدون شک بازي آرمين مولر اشتال سهمي عمده در اين مهم ‏دارد. نمي شود معرفي اين فيلم بدون اشاره به بازي مورتينسون- که براي يافتن لهجه روسي/اوکرايني اش به سيبري ‏سفر کرده و مطالعه زيادي درباره تبهکارارن روسي انجام داده-کرد. اوج بازي او در صحنه هايي است که با آنا گفت و ‏گو مي کند و زماني که آنا از او درباره گمشدن عمويش پس از ترجمه دست نوشته هاي تاتيانا سوال مي کند-چون تنها ‏کسي که از ماجرا خبردار اوست- چنين مي گويد:"حال عموت خوبه، اون الان توي ادينبوره، در يه هتل 5 ستاره. من ‏دستور داشتم اونو با بفرستم به بهشت با يک گلوله در مغزش… در عوض من يک بليت درجه يک اسکاتلند بهش دادم. ‏او هم که آدم با تجربه اي بود، همه چيز را فهميد…تبعيد يا مرگ.‏

    قول شرقي [اولين فيلمي که کراننبرگ در خارج از کانادا کارگرداني کرده] با سرمايه اي معادل 25 ميليون پوند توليد ‏شده و در هفته هاي اول نمايش خود در آمريکا توانسته نزديک به 15 ميليون دلار به چنگ آورد که يقيناً اين ميزان ‏افزوده خواهد شد و نشان از استقبال تماشاگران دارد. از نکات جالب توجه فيلم براي عشاق سينما بازي يرژي ‏اسکوليموسکي کارگردان برجسته لهستاني[ که از سال 1991 تاکنون فيلم تازه اي نساخته] در نقش استپان عموي روس ‏تبار آنا است. ‏

    ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏


    ‏
    ‏<‏strong‏>دو روز در پاريس ‏‎2 Days in Paris
    ‎</STRONG>
    نويسنده و کارگردان: ژولي دلپي. موسيقي: ژولي دلپي. مدير فيلمبرداري: لوبومير باچف. تدوين: ژولي دلپي. طراح ‏صحنه: باربارا مارک. بازيگران: ژولي دلپي[ماريون]، آدام گولدبرگ[جک]، دانيل بروئل[لوکاس]، آلبر دلپي[ژينو، ‏پدر ماريون]، ماري پي يه[آنا]، آلکسيا لانديو[رز]، آدان خودوروسکي[ماتيو]، الکساندر ناهون[مانو]. 96 دقيقه. ‏محصول 2007 فرانسه، آلمان. نام ديگر: ‏Deux jours à Paris، ‏‎2 Tage Paris‎‏. برنده جايزه‎ Coup de Coeur ‎‏ از ‏جشنواره بين المللي فيلم هاي عاشقانه مون. ‏
    زوجي نيويورکي-‏‎ ‎ماريون عکاس فرانسوي تبار و جک دکوراتور داخلي آمريکايي- تصميم مي گيرند تا با سفري در ‏اروپا رابطه عاشقانه خود را جاني تازه ببخشند. سفرشان به ونيز سرانجام خوشي پيدا نمي کنند و آن دو تصميم مي گيرند ‏تا بخت شان را در پاريس بيازمايند. اما ترکيب والدين ماريون که نمي توانند انگليسي حرف بزنند و دوست پسر عياش ‏سابق وي-‏‎ ‎يا بهتر بگوييم دوستان مرد سابق! ماريون و رفتار مشکوکش- جک را به طرف عکاسي از بناهاي تاريخي ‏پاريس سوق مي دهد.خواهند کرد؟ يا...‏

    ‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

    والدين ژولي دلپي متولد 1969 پاريس در کار نمايش بودند و خودش از 14 سالگي با بازي در فيلم کارآگاه ژان لوک ‏گودار وارد سينما شد. ولي تقريباً کمتر کسي مي دانست که او در زمينه سينما ‏در دانشگاه نيويورک درس خوانده و فيلمي پايان نامه اي هم به نام ‏Blah Blah Blah‏/چرت و پرت در 1995 ساخته ‏که در جشنواره سندنس نيز به نمايش در آمده است. براي اطلاع دوستداران وي بايد بگويم که ايشان نه فقط نويسندگي و ‏کارگرداني کرده، بلکه تهيه کننده، آهنگساز، آوازخوان، دستيار فيلمبردار و انتخاب کننده بازيگر نيز بوده است. ابتدا به ‏نظر مي رسد که خواسته هر کاري را امتحان کند و از شاخه اي به شاخه ديگر پريده، اما هدف اصلي اش کار در رشته ‏نمايش و کسب تجربه هاي بيشتر بوده که در سه فيلمي که بعد از چرت و پرت کارگرداني کرده، کاملاً مشهود است. اما ‏عمده موفقيتش به خاطر بازي خوبش در فيلم هايي مثل ‏Homo Faber، ‏Mauvais sang، ‏La Passion Béatrice‏ و ‏اين اواخر محبوبيت زيادي براي فيلم پيش از غروب کسب کرده که در نوشتن فيلمنامه آن نيز با لينکليتر همکاري کرده ‏است.‏
    دو روز در پاريس يک فيلم کوچک و در واقع شخصي و دوستانه است که او و يار غارش آدام گولدبرگ ساخته اند و ‏ژولپي در نقش يک فيلمساز مولف همه کارهاي عمده آن از جمله تهيه کنندگي اش را نيز بر عهده گرفته است. دو رو در ‏پاريس به اختلاف هاي رفتاري آمريکايي و اروپايي ها-مخصوصاً فرانسوي ها- مي پردازد و نگاه دو انسان متفاوت به ‏مقوله سکس را تصوير مي کند. براي جک نيمه يهودي رفتار خانواده ماريون و خودش مي تواند بسيار بي بندوبارانه ‏باشد و از سويي بازيتاب بيگانه هراسي آمريکايي که حريم شخصي و محدود خانه را دور از اغيار مي خواهد. همين آدم ‏مي تواند ادبيات فرانسه را دوست داشته باشد، ولي در ديدار از پاريس تنها قبري که زيارت مي کند، گور جيم موريسون ‏خواننده گروه دورز است. همين اسم بعدها باعث مشکلاتي برايش مي شود و حتي زماني که مادر ماريون در پي توضيح ‏اين مسئله برمي آيد که چرا پدر ماريون از شنيدن نام جيم موريسون برآشفته شده، به آشفتگي ذهني وي دامن مي زند. ‏چون مادر ماريون نيز در جواني با موريسون رابطه داشته و جک به اين نتيجه مي رسد که:‏
    ‏-‏‎ ‎مادرش هم مثل خودش هرجايي است....‏

    جالب اين که نقش والدين ماريون را نيز پدر و مادر واقعي دلپي[آلبر دلپي و ماري پي يه] بازي کرده اند. دلپي از شوخي ‏با خود و ضعف بينايي اش نيز ابا نکرده-در اولين صحنه هاي فيلم نماي نقظه نظر ماريون را از مي بينيم که انگار از ‏پشت شيشه اي کثيف و گل اندود فيلمبرداري شده- و در صحنه اي به جک که عينک را از چشمان او برمي دارد، مي ‏گويد:"تو را نمي بينم. امکان داره تصور کنم که دارم با گريگوري پک عشقبازي مي کنم!" ‏

    دو روز در پاريس مي تواند براي عشاق اين شهر نيز چهره ديگري از آن را به نمايش بگذارد، جايي که جک آن را ‏جهنمي مي يابد که امکان برقراري ارتباط يا ديگران تقريباً سخت است و عرق ميهن پرستي فرانسوي مي تواند تبديل به ‏نژاد پرستي وحشتناکي گردد[مانند صحنه مشاجره ماريون و راننده تاکسي]. براي کساني نيز که تا امروز دلپي را به ‏عنوان بازيگر مي شناختند، ديدن توانايي هاي او در ساخت يک کمدي عاشقانه مدرن جذاب خواهد بود!‏

    ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏ابوالقاسم طالبي طاري اولين فيلم بلندش را در 1374 با نام ويرانگر ساخت. اما ساختار ضعيف آن باعث شد تا شش سال ‏ميان اين فيلم و دومين اثرش-آقاي رئيس جمهور- وقفه افتد. طالبي از آغاز دهه هشتاد تاکنون سه فيلم ديگر به نام هاي ‏نغمه، عروس افغان و جنگ کودکانه ساخته و دست هاي خالي ششمين فيلم وي محسوب مي شود. نگاهي داريم به اين ‏فيلم.‏

    ‏
    ‎‎دست هاي خالي‎‎

    نويسنده و کارگردان: ابوالقاسم طالبي. مديرفيلمبرداري: محمد آلادپوش. تدوين: نازنين مفخم. تهيه کننده: محمدرضا ‏تختکشيان. بازيگران: خسرو شکيبايي، فاطمه گودرزي، مريلا زارعي، مسعود رايگان.‏
    خلاصه داستان: ماجراهاي همسر شهيدي كه درصدد است زندگي جديدي را آغاز كند، اما دخترش موانعي را بر سر راه ‏او ايجاد مي كند تا زن با دشواري هاي متعددي مواجه شود.‏
    ‎‎شعارهاي گل درشت‏‎‎
    ابوالقاسم طالبي طاري متولد 1340 و فارغ التحصيل حقوق قضايي، از مسولان سابق موسسه رسانه هاي تصويري، ‏عضو اسبق شوراهاي تصويب فيلمنامه و صاحب امتياز و مدير مسئول هفته نامه سينما ويدئو است. وي فعاليت هنري را ‏با نگارش قصه هاي كوتاه آغاز كرد و سپس با نوشتن نمايشنامه "آن كس كه نداند" به هنرهاي نمايشي روي آورد. پس ‏از ساختن چند فيلم كوتاه، با دستيار كارگرداني فيلم هاي بر بال فرشتگان و همه دختران وارد سينماي حرفه اي شد.‏
    ابوالقاسم طالبي از آن دست سينماگراني به شمار مي آيد که ادعاي ژورناليست بودن هم دارند. او مدعي است فيلم هايي ‏که مي سازد از نگاهي اجتماعي نشات مي گيرد که آن هم سابقه در روزنامه نويسي او دارد.اما زماني که فيلم آغاز مي ‏شود با چنان زبان شعاري مواجه مي شويم که نه تنها اثري از تعهد اجتماعي يک روزنامه نگار را در خود ندارد بلکه ‏از کينه اي سرشار است که ريشه درنگاهي تک بعدي و يکسو نگرانه دارد. دست هاي خالي نيز همانند ساير ساخته هاي ‏طالبي از چنين زاويه ديدي برمي آيد. فيلمسازاني همچون او اصولاً سينما را نه به عنوان يک ابزار هنري که به مثابه ‏دستاويزي براي به سخره گرفتن ديگران و پيشبرد اهداف سياسي شان قرار مي دهند. از همين رو تمام ضعف هاي ‏فيلمنامه و ساختار بصري پشت همين نگاه مدفون مي ماند.‏
    فيلم دست هاي خالي در جشنواره فيلم فجر سال گذشته نيز با جنجال هاي بسياري رو به رو شد. طالبي معتقد بود حق او ‏و عوامل فيلم تضييع شده و بسياري از جوايز که بايد به او اهدا مي شد با اهدا شدن به ديگران هدر رفته است. اين در ‏حالي است که فيلم به جز برخي لحظات درخشش بازيگران از ضعف تکنيکي شديد در رنج است. کارگردان عاجز از ‏بسط مسائل مطروحه مهم و حياتى بودن و ناتوان از نفوذ به لايه هاى درونى تر آنهاست.همه چيز در سطح و در حد ‏طرح مسأله باقى مى ماند و اين سطوح روايى هستند كه وارد بازى جابه جايى با هم مى شوند.‏
    به گفته ديگر، اين شاخه به آن شاخه پريدن، فيلم رابه ورطه اي مي کشاند كه در آن ميان بروز تصادف و اتفاق ها ‏اجتناب ناپذيربه نظر مي رسد. اتفاق هاى لحظه اى كه براى ورود آنها طراحى خاصى در نظر گرفته نشده و فقط به اين ‏دليل پيش مى آيند كه فيلمساز نگران باقى ماندن در يك سطح روايى است و بس. فيلم با يك سوء تفاهم آغاز مى شود.سوء ‏تفاهمى كه فيلمساز به اجبار بر موقعيت اوليه حاكم مى كند تا تعليقى كم مايه را در ابتداي فيلم ايجاد نمايد.سوء تفاهم يك ‏دختر درباره مادرش وقتى مى تواند باورپذير باشدكه اشاره اى به سابقه رابطه مادر و دختر و يا رفتار مادر شده ‏باشد.در غير اين صورت با نشان دادن چند سكانس گفت و گوى تلفنى پنهانى مادر، غذا پختن و حرف هاى يك مزاحم ‏تلفنى شک دختر به مادر قابل باور نمي نمايد.در چنين شرايطى كه بيشتر بر پايه گفته هاى يك مزاحم تلفنى و سكوت ‏مادر استوار است، فيلمساز بيش از ظرفيت چنين موقعيت بى ثباتى روى آن مکث مي کند و نخستين نقطه عطف را بر ‏باز شدن اين گره متمركز مي نمايد كه با بازگشت پدر به عنوان يك آزاده جانباز جواب مى گيرد.‏
    ‏
    حال شما به اين مسئله جنس نادرست شخصيت پردازي را هم اضافه کنيد و آن اينکه طالبي سعي دارد از قرار دادن ‏شخصيت هاي مختلف در محل هاي متفاوت روحيه آنها را به نمايش بگذارد ولي اتفاقي که رخ مي دهد چيزي نيست جز ‏پراکندگي. زيرا اين وقايع نه تنها شخصيت ها را به درستي معرفي نمي کند که سبب ساز سردرگمي تماشاگر هم مي ‏شود.‏
    ابوالقاسم طالبي براي اين که مظلوميت خانواده مطروحه در فيلم خود را به حد اعلا برساند از هيچ امکاني فرو گذار ‏نکرده و دائم با پيشامد هاي تصادفي فيلم را در يک بستر ساده انگارانه استوار مي نمايد. فرض کنيد خانواده براي فرار ‏از دست مزاحم تلفني به شمال پناه مي آورند تا چندي آرامش را تجربه کنند. درست در لحظه اي که حس مي شود فيلم به ‏نقطه عطف خود رسيده حادثه قاتل شدن دختر از راه مي رسد و اين حادثه فيلم را وارد مسيري ديگر مي کند و تنها پلات ‏فيلم را در ابعادي طولي گسترش مي دهد. در صورتي که شايد مي شد باهمان ايده مزاحم تلفني بنايي را استوار کرد که ‏به تعليق داستان بيشتر کمک کند. اما چون براي فيلمساز لايه هاي شعاري بيشتر مطرح بوده اين حرکت ها همه عمق ‏لازم را نمي يابند. سينماي ايدئولوژيک در تمام دوره تاريخ سينما حضور داشته است و اگر توانسته فيلم هاي ماندگاري ‏عرضه کند به اين دليل بوده که فيلمساز کوشيده درکنار بيان ايدئولوژيک به زبان مديوم نيز در سطح بالايي مسلط شود. ‏اما فيلمي مانند دست هاي خالي تنها شعار سطحي را به نمايش مي گذارد و بس!‏

    Leave a comment:


  • berjeh
    replied
    age kasi mikhad film dl kone be man pm bede

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏
    علي وزيريان متولد 1339 تهران، فارغ التحصيل نقاشي از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران است. کار هنري را ‏با طراحي پوستر فيلم هاي سينمايي [دست نوشته ها، اجاره نشين ها، ديده بان، آژانس شيشه اي، روبان قرمز...] آغاز ‏كرد و بعدها به تدريس در دانشگاه روي آورد. وزيريان تاکنون با جشنواره هاي سينمايي و مطبوعات مختلفي همکاري ‏کرده و خود سردبير نشريه هنر معاصر بوده است. امسال شاهد به نمايش در آمدن اولين فيلم بلند او به "خدا نزديک ‏است" بوديم که نشان از علاقمندي وي به حضور در عرصه هاي تازه است. ‏

    ‏
    ‎‎خدا نزديک است‎‎

    نويسنده و کارگردان:علي وزيريان. مديرفيلمبرداري: محمد تقي پاک سيما. تدوين:حسن حسن دوست. تهيه کننده: سازمان ‏سينمايي سوره. بازيگران: بابک حميديان،الناز شاکردوست،سعيد نيک پور.‏
    خلاصه داستان: رضا جوان صادق و پاكي است كه دل به عشق ليلا داده است، اما ليلا متوجه مهر و محبت او نيست.‏
    ‎‎کليشه هاي آشناي سينماي معناگرا‎‎
    علي وزيريان کار در سينما را با طراحي پوسترهاي سينمايي آغاز کرده است و اصولا در عالم هنر بيش از اينکه وي ‏را به عنوان يک فيلمساز بشناسيم سابقه گرافيست بودنش را به ياد مي آوريم.‏
    خدا نزديک است اولين ساخته وزيريان به شمار مي آيد که در سازمان توسعه سينمايي سوره توليد شده است. اين فيلم نيز ‏همانند بسياري از فيلم هايي که در اين سال ها در ژانر تازه پديد آمده معناگرا جلوي دوربين رفته اند داستاني آشنا را ‏دنبال مي کند. پسري شيرين عقل به دختري دل مي بازد که دختر توجهي به او ندارد و در نتيجه پسر پس از دوره اي به ‏مراتب بالاتري از عشق دست يافته و به خدا مي رسد. نشانه هاي تصويري اين سينما هم همانند ديگر ساخته هاي اين ‏چنين در فيلم نمودي آشکار دارد که از آن ميان مي توان به باران هاي پي در پي، مه و طبيعت و روستاي دور افتاده و ‏يک امامزاده و متولي آن و... اشاره کرد. ظاهرا اين زير شاخه سينمايي توانسته خيلي زود در کليت سينماي ايران مولفه ‏هاي خود را پيدا کند. اما در اين ميان توسل به کليشه ها وزيريان سعي کرده سابقه کار گرافيکي خود را در تصوير بندي ‏هاي فيلم لحاظ کند و فيلمبردارش هم تا اندازه زيادي اين توفيق را داشته که در اجراي آنها از خود مهارت نشان دهد.‏
    فيلم را در عمل مي توان به دو نيمه مجزا تقسيم کرد. فصل اول که به تکوين عشق دختر درون رضا مي گذرد و ‏شخصي تر است و فصل دوم که اين عشق مراتب ديگري پيدا مي کند و نشانه هاي فيلم نيز در همين راستا دستخوش ‏تغييراتي مي شود. وزيريان چون سعي داشته تکوين اين عشق درون رضا از گستردگي خاصي برخوردار باشد و ‏تماشاگر به تمام مکنونات روحي رضا پي ببرد در قسمت اول کمي کند عمل مي کند. تا جايي که تماشاگر مي پندارد گويا ‏در حال تماشاي تصاويري تکراري است. حتي نماد هايي که در اين راستا براي فيلم برگزيده شده نيز اندکي نخ نما به ‏نظر مي رسند. صحنه اي در فيلم وجود دارد که دختر از ماشين پياده مي شود و رضا او را مي بيند. تا دختر از ماشين ‏پياده مي شود کبوتران بسياري را مي بينيم که دور سر او شروع به پرواز مي کنند. از اين لحظات بسيار در فيلم وجود ‏دارد که نمي تواند کارکردي جز ايفاي نقشي تماتيک برعهده بگيرد. رضا سراغ شير آب مي رود تا آب بنوشد. اما شير ‏آب ندارد. ناگهان از آسمان باران مي آيد و رضا دهان رو به آسمان مي گشايد. چنين نگاه هايي در سينما مخاطب را ‏محدود مي کند. تماشاگردربرخورد با عناصر تکراري بصري فرصت شهود را- که اتفاقا از مصاديق کامل سينمايي ‏فيلمي همچون خدانزديک است- از مخاطب مي گيرد. داستان عشق دختر و پسري به هم از کهن الگوهاي نمايشي است ‏اما چاشني و نوع روايت اين داستان ها در گوشه و کنار دنيا از هم جدا مي کند. وزيريان اصولا با انتخاب اوليه ‏شخصيتي آسيب پذير قدم در راهي مي گذارد که رضا ميرکريمي سال ها قبل در فيلم اينجا چراغي روشن است آن را ‏آزموده بود. آنجا هم جوانکي خل وضع با بازي حبيب رضايي ناگهان مراتب عرفان را طي مي کرد و به خدا مي رسيد.‏
    ‏
    اما در کنار تمامي اين مسائل بايد اشاره کرد که بابک حميديان کم کم به بازيگر ثابت چنين نقش هايي تبديل شده و در اين ‏فيلم هم به خوبي از آموزه هاي تئاتري خودد استفاده مي کند. در فيلم لحظاتي وجود دارد که مرهون بازي خوب حميديان ‏است و اگر بخواهيم آنها را از فيلم بگيريم شايد کليت فيلم با خدشه رو به رو مي شد. حميديان آسيب پذيري را به خوبي ‏در جنس بيان و نوع حرکاتش نمود مي بخشد و آن را با ريتمي مناسب تا به انتها حفظ مي کند. در خدا نزديک است هم ‏حميديان بازي خود را به دو بخش تقسيم مي کند. قسمت هايي که مخاطب تنهايي او را مي بيند و بخش هايي که وي با ‏مردم روستاي خود در ارتباط است.‏
    وزيريان به زودي کار دوم خود را شروع مي کند. او تصوير را مي شناسد و با کمي دقت در روايت و روي آوردن به ‏بدعت در بيان داستان هايي هر چند تکراري مي تواند به فيلمسازي قابل قبول بدل شود. يکي از مشکلات اساسي ‏سينماگران ايراني در اين نکته نهفته است که تصوير را نمي شناسند. اينکه ترکيب رنگ هاي مختلف مي تواند سبب ساز ‏چه نوع زيبايي شناسي باشد و يا حتي چه ريتم بصري را پديد آورد. اما وزيريان چون گرافيست بوده با اين نگاه آشناست ‏و بايد منتظر بود و ديد در فيلم هاي بعدي با قصه چه مي کند. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>شاهدخت/پرنسس ‏Princess
    ‎</STRONG>
    کارگردان: آندرس مورگن تالر. فيلمنامه: مته هنو، آندرس مورگن تالر. موسيقي: مدس براوئر، کاسپر کلاوزن. تدوين: ‏ميکل نيلسن. طراح صحنه: رونه فيسکر. بازيگران: کريستين تافدراپ[چارلي]، [فقط صدا]: تيوره ليندهارت]آگوست]، ‏اشتين فيشر کريستينسن[کريستينا]، ليو کورفيکسن[لودري بيل]، ميرا هيللي مولر هولاند[ميا]، تاموي کنتر[پربن]، ‏مارگرت کويتو[سوني]، پيتر فون هوف[شخصيت هاي مختلف]. ٩٠ و ٨٢ و ٧٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ دانمارک، ‏آلمان. برنده جايزه هيئت داوران جوان جشنواره فلاندر، برنده جايزه نقره بهترين فيلم از جشنواره اشتيگز، نامزد جايزه ‏بهترين فيلم از جشنواره آماندا، نامزد جايزه بهترين کارگرداني-‏‎ ‎بهترين فيلم-‏‎ ‎موسيقي‎ ‎و صدابرداري از جشنواره ‏رابرت. ‏
    آگوست ٣٢ ساله بعد از مرگ خواهر محبوبش کريستينا، شغل خود-کشيش و مبلغ مذهب- را رها مي کند. خواهرش ‏کريستينا معروف ترين هنرپيشه فيلم هاي پورنوگرافي و مشهور به شاهدخت که بر اثر مصرف مواد مخدر فوت کرده، ‏دختر ٥ ساله اي به نام ميا ار خود به جاي گذاشته است. آگوست که گرفتار اندوه و احساس گناه است، خود را ملزم به ‏نگهداري از ميا مي داند. او تصميم دارد تا انتقام خواهرش را بگيرد و تمامي فيلم ها و عکس هاي به جا مانده از ‏شاهدخت-خواهرش- را نيز نابود کند. آگوست به زودي خود را در راهي پر مخاطره و خشونت مي يابد، و همزمان بايد ‏از تنها چيز با ارزش زندگي خود-مياي کوچک- نيز محافظت کند. چيزي که او را وادار به گرفتن تصميمي مهلک مي ‏کند...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎</STRONG>
    ‏ آرزوي مرگ + ‏‎ Hardcore‎‏+ انيميشن= شاهدخت/پرنسس
    از تصادف هاي غريب روزگار است که در طي يک هفته دو فيلم از دو گوشه دنيا ببيني که هر دو بر اساس فيلم ‏ديگري[آرزوي مرگ] ساخته شده اند و همزمان آخرين ساخته کارگردان فيلم مورد ارجاع ديگر[‏Hardcore‏] پل ‏شرايدر نيز به نمايش درآيد. اما از اين همه تصادف که بگذريم، به نکته جالب ديگري برخورد مي کنيم که برتري هر ‏دو فيلم جديد نسبت به نسخه هاي مورد ارجاع شان است. [شاملو هم مي گفت: تقليد زماني مجاز است که حاصل کار بر ‏نسخه قبلي بچربد]. ‏

    شاهدخت/پرنسس که فقط ٢٠ درصد آن به صورت زنده و باقيمانده آن به شکل انيميشن ساخته شده، يکي از فيلم هاي ‏خوب ٢٠٠٦ است که بخت پخش جهاني نصيب اش شده و مي تواند نماينده و معرف سينماي يکي از کشورهاي ‏اسکانديناوي باشد. کشوري که بسياري از خوره هاي فيلم نيز از سينماي آن نمونه اي نديده و کمتر شنيده اند. و از آن ‏کمتر ميزان شنيده ها درباره گستردگي فعاليت هاي مذهبي و تبليغ مسيحيت در اين کشورهاست که به بي دين ترين ‏کشورهاي دنيا معروف شده اند [شايد اگر شخصاً و از نزديک چنين فعاليت هايي را در اسکانديناوي نمي ديدم، من هم ‏باور نمي کردم]. شاهدخت نمونه اي کامل براي به دست آوردن اطلاعات در زمينه همه اين موارد است و از طليعه ‏هاي نضج گرفتن يک سينماي تازه در اسکانديناوي، يعني جايي که تا سال ها برگن از سوئد نمايندگي اش مي کرد و ‏مدت کوتاهي کوريسماکي از فنلاند و حال نوبت پر فلاي و ديگران از دانمارک است. ‏
    اما سبک کار مورگن تالر در برخورد با سوژه اش بيشتر به انيميشن هاي خشن و سکسي ژاپني[مشهور به ‏Anime‏] ‏شباهت دارد، و اين شباهت زماني بيشتر مي شود که قهرمانش نيز شمشير به دست مي گيرد تا انتقام خواهر ناکام را ‏بستاند. شاهدخت نگاهي مبذهبي و اخلاق گرايانه نسبت به سوژه خود انتخاب کرده و نشان مي دهد که تفکر مذهبي ‏تندروانه حتي در لائيک ترين کشورها مي تواند زنده باشد و شکلي عمل گرايانه نيز به خود بگيرد. ‏
    شاهدخت که با سرمايه ٨٦٠٠٠٠٠ کرون دانمارک[معادل ١ ميليون و ٢٠٠ هزار يورو] توليد شده، اولين فيلم بلند ‏آندرس مورگن تالر متولد ١٩٧٢ کوپنهاگ است. مورگن تالر تا پيش از ساختن شاهدخت دو فيلم کوتاه به نام هاي ‏Tyr‏[٢٠٠٢] و آراکي: قتل يک عکاس ژاپني[٢٠٠٣] ساخته که دومين فيلمش نمايشي موفق را از سر گذرانده و نامزد ‏دريافت جايزه خرس طلاي بهترين فيلم انيميشن جشنواره برلين نيز بوده است. مورگن تالر در کشورش کارتونيستي ‏مشهور است که طرح هايش در رزونامه سياسي ‏Kalzone‏ چاپ مي شود. از مورگن تالر تاکنون کتاب هاي کميک ‏استريپ متعددي نيز منتشر شده است. ‏
    ژانر: انيميشن، اکشن، درام. ‏


    ‏[١]‏‎ Kazem El Saher‎
    ‎ “Oh My Country”‎
    by Kadhum Al Sahir
    Oh my country, may you have a happy morning.‎
    Reunite everyone; heal your wounds.‎
    I yearn to see you smile some day,‎
    When will sadness set you free?‎
    Sunnis, Shiites and Kurds,‎
    Take them all under your wings.‎
    You are their father; you are their mother,‎
    Stay firm, no matter how your winds gust.‎
    Jesus and Prophet Muhammad said,‎
    Their unity is your weapon.‎
    Love, peace, intellect and construction,‎
    May God in the heavens bless your success, my country.‎
    Oh my beloved Iraq; oh Iraq,‎
    Oh my beloved, oh my beloved, oh my beloved Iraq.‎

    تعدادي از ترانه هاي وي را مي توانيد در اين نشاني بيابيد:‏
    http://iraqi.salmiya.net/songs/khazem‏/‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>همراه ‏The Walker
    ‎</STRONG>
    نويسنده و کارگردان: پل شرايدر. موسيقي: آن دادلي. مدير فيلمبرداري: کريس سيگر. تدوين: جولين راد. طراح صحنه: ‏جيمز مريفيلد. بازيگران: وودي هارلسون[کارتر پيچ سوم]، کريستين اسکات تامس[لين لاکنر]، لون باکال[ناتالي وان ‏ميتر]، ند بيتي[جک دلورين]، موريتز بليبرتو[امک اوغلو]، مري بث هارت[کريسي مورگان]، لي لي تاملين[ابيگيل ‏دلورين]، ويلم دافو[سناتور لري لاکنر]، جف فرانسيس[کارآگاه ديکسون]. ١٠٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، ‏انگلستان. ‏
    کارتر پيچ مردي مودب و سرشناس ترين همراه زنان طبقه بالاي واشنگتن است. رابطه او با زنان ثروتمند شهر بسيار ‏خوب و به دور از هر گونه رسوايي است. اما زماني که معشوق يکي از مشتريان وي به قتل مي رسد، همه چيز به هم ‏مي ريزد...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎</STRONG>
    کمتر عاشق سينمايي پيدا مي شود که پل شرايدر فيلمنامه نويس راننده تاکسي، ياکوزا، آخرين وسوسه مسيح، وسوسه و ‏گاو خشمگين را نشناسد. يکي از بهترين فيلمنامه نويسان هاليوود که خود نيز از ١٩٧٨ با ساختن ‏Blue Collar‏ شروع ‏به کارگردان کرده و با دومين فيلمش ‏Hardcore‏ شهرتي معقول در انجام هر دو حرفه نويسندگي و کارگرداني يافته ‏است. اولين نقطه اوج کارنامه او ژيگولوي آمريکايي[١٩٨٠] است که براي او و کليه عوامل فيلمش از جمله ريچارد ‏گير تازه کار شهرتي عالمگير فراهم نموده و راه او را براي اسختن فيلم هاي شخصي تر چون ميشيما باز کرده است. ‏شرايدر متولد ١٩٤٦ گراند راپيدز، ميشيگان از درام نويسان ستايش شده، اما کم اقبال هاليوود است که با وجود نامزدي ‏هاي فراوان براي دريافت جوايز معتبر هيچ گاه نتوانسته آنها را به چنگ آورد. اغلب آثار او درباره شخصيت هايي است ‏که دچار استيصال شده و دنياي اطراف شان با حادثه اي از هم مي پاشد. ژيگولوي آمريکايي بارزترين نمونه است که ‏پس از چند دهه مورد ارجاع خود شرايدر ٦٠ ساله قرار گرفته است. همراه يا همدم و به قول ينگه دنيايي ها اسکورت، ‏با تفاوت هايي جزيي همان ژيگولوي آمريکايي است که قرار بوده تا شکست قلمرو: پيش در آمدي بر جن گير[٢٠٠٥] ‏را جبران کند. حيطه اي آزموده شده که در حکم بيمه نامه اي معتبر است. ولي همراه با سرمايه اي معادل ٦ ميليون ‏پاوند توليد شده، اما تا اين لحظه موفق به گرفتن پاسخ مالي مناسبي در گيشه نشده است. اين واقع با وجود داشتن همه ‏فاکتورهاي مثبت و بازي هاي خوب-به خصوص وودي هارلسون که در نقش کارتر پيچ مي درخشد- حيرت انگيز است. ‏شايد آمريکايي ها ديگر ژيگولوهاي مودب را نمي پسندند!‏
    همراه در بعضي دقايق از ژيگولوي آمريکايي پيشي مي گيرد، چون داريا پيرنگ هاي فرعي سياسي نيز هست و فقط ‏قصه مردي با نيت خوب که اسير خيانت و جنايت شده، نيست. شخصيت هاي فرعي پخته تر و به روزتري نيز ‏دارد[مانند امک نيمه ترک نيمه آلماني]، اما چيزي در يان ميانه گم شده که برخي تماشاگران نيز آن را دريافته اند: فقدان ‏جاه طلبي و بلندپروازي هميشگي شرايدر که سبب شده فيلم را به يک بزرگداشت از خود تبديل کند. با اين حال همراه به ‏عنوان فيلمي تازه از يک استاد ديدني است و همچنان اميد به دين فيلمي بهتر و بزرگ تر از وي در آينده را زنده نگاه ‏مي دارد!‏
    ژانر: درام.‏


    ‏

    ‏<‏strong‏>عصر ‏Evening‎</STRONG>
    کارگردان: لايوش کولتاي. فيلمنامه: سوزان مينوت، مايکل کانينگهام بر اساس داستاني از سوازن مينوت. موسيقي: جان ‏اي.پي. کاچمارک. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: آليسون سي. جانسون. طراح صحنه: کرولاين هانانيا. ‏بازيگران: کلر دنيس[آن جوان]، توني کولت[نينا]، ونيسا ردگريو[آن گرانت لرد]، پاتريک ويلسون[هريس آردن]، هيو ‏دانسي[بادي ويتنبورن]، ناتاشا ريچاردسون[کنستانس لرد]، مامي گامر[ليلا ويتنبورن جوان]، ايلين اتکينز[خانم براون]، ‏مريل استريپ[ليلا ويتنبورن]، گلن کلوز[خانم ويتنبورن]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. ‏
    آن گرانت لرد که در بستر افتاده و خود را رو به موت مي داند، تصميم مي گيرد تا راز بزرگ زندگي اش را با ‏دخترانش -‏‎ ‎کنستانس و نينا- در ميان بگذارد: عشق هريس آردن که پنجاه سال قبل در يک تعطيلي آخر هفته قلب او را ‏به تسخير خود در آورد و هرگز نتوانست آن را فراموش کند. اما آن چه دور از انتظار هر سه نفر است، لحظات حياتي ‏داستان زندگي آن است که روي زندگي کنستانس و نينا نيز تاثيري عميق خواهد گذاشت. رازهايي که سعي شده بود تا ‏براي هميشه پنهان بماند.... ‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎</STRONG>
    يک سال و نيم قبل بود که اولين فيلم لايوش کولتاي[بي سرنوشت] را در همين صفحات معرفي کرديم. فيلمبردار برجسته ‏و تحسين شده مجارستاني که بسياري از فيلم هاي ايشتوان سابو و اين اواخر مالنا[جوزپه تورناتوره] را فيلمبرداري کرده ‏است. بي سرنوشت درامي درباره جواني يهودي در اثناي جنگ دوم جهاني بود و اداي احترامي به ريشه هاي قومي و ‏مذهبي خود کولتاي، اما دومين فيلم کولتاي ٦١ ساله فيلمي عاشقانه و نوستالژيک است که در قالب يک اثر منطقه نمي ‏گنجد. عصر فيلمي زنانه است، نه فقط به خاطر اين که شخصيت هاي اصلي آن را زنان تشکيل مي دهند، بلکه چون ‏خالق فيلم تحسين شده ساعت ها آنها را با ظرافت معمول خود پرداخته است. همچون ساعت ها، فيلم فعلي نيز درباره ‏قدرت خاطره/گذشته و رشته هاي ناگسستني ميان مادر و فرزند، خانواده و عشق واقعي زندگي شان است. ‏
    عصر سفري در زمان است، رفتن به گذشته و بازگشت به آينده.... قصه آدم هايي که با وجود قدم برداشتن به سوي آينده ‏دل در گرو گذشته دارند. ضرب المثلي ترکي هست که مي گويد: هيچ روزي نمي تواند به خوبي روزهاي گذشته باشد. ‏عصر و کولتاي نيز گويي در صدد القاي همين موضوع هستند. گذشته هر چقدر که به راحتي امروز نبوده باشد، اما ‏خاطره ساز تر و مفتون کننده تر است. بيچاره نسل فعلي که در آينده بايد از امروزي که تبديل به گذشته شان شده، سخن ‏بگويند!‏
    عصر سرشار از احساسات نيک است، در ستايش دوستي است و مهر، جسورانه و جذاب است و پر از بازي هاي زناني ‏از دو قاره و مکاتبي متفاوت که چکيده همه توانايي هاي آنهاست. ردگريو و مريل استريپ نشان مي دهند که هنوز مي ‏توانند دل تماشاگر را با بازي خود بلرزانند و از تغيير آدمي در طول زمان سخن بگويند. عصر سوال هايي از شخصيت ‏هاي و تماشاگرانش مي پرسد و وادار مي کند تا قبل از پاسخ درباره آنها بينديشند. تماشاگر را تشويق مي کند که نگاهي ‏انتقادي به زندگي خود بيندازد، که در زمانه ما دستاورد کمي نيست[چيزي که از تربيت مجارستاني و چپ کولتاي و از ‏آموزه هاي گئورگ لوکاچ ريشه مي گيرد] و مستي شرابي کهنه را دارد که براي برخي مي تواند مردافکن باشد. ‏مخصوصاً براي سينما دوستاني که درام هاي عاشقانه و فکر شده را مي پسندد!‏
    ژانر: درام، عاشقانه. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏
    ‏<‏strong‏>وطنم، وطنم ‏My Country, My Country‎</STRONG>
    کارگردان: لورا پويتراس. فيلمنامه: ديويد برانکاچيو. موسيقي: کاظم الساهر. مدير فيلمبرداري: لورا پويتراس. تدوين: ‏کتي بلک، ديويد برانکاچيو، لري گولدفاين، ديويد کرگر، ارز لوفر، لورا پويتراس، جوديت وولف. ٩٠ و ٩٥ دقيقه. ‏محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام ديگر: موطني، موطني- ‏‎"P.O.V." My Country, My Country‏. نامزد اسکار بهترين ‏فيلم مستند بلند، نامزد جايزه بهترين فيلم مستند از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه سوژه بکر از جشنواره فيلم هاي ‏مستند فول فريم، برنده جايزه حقوق بشر از جشنواره دوربان، بهترين فيلم مستند جشنواره فلاهرتياناي روسيه، برنده ‏جايزه هنري همپتن. ‏
    شش ماه قبل از برگزاري انتخابات در عراق. نيمه دوم سال ٢٠٠٤ است و گروه هايي از سازمان ملل، نيروهاي ‏آمريکايي، استراليايي و تعدادي از افراد محلي در حال آماده سازي مقدمات انتخاباتي هستند که بايد در ٣٠ ژانويه ‏‏٢٠٠٥ انجام بگيرد. انتخابي که هيچ کس از برگزاري آن مطابق برنامه اطمينان ندارد. دکتر رياض، مسلماني سني که ‏در مرکز پزشکي ادهميه کار مي کند، قصد دارد تا از سوي حزب مسمانان سني بغداد در اين انتخابات شرکت کرده و به ‏مجلس راه يابد. او مردي فعال و خير است. در مسجد ابوحنيفه نماز مي خواند و به ملاقات کساني مي رود که بي دليل ‏در زندان ابوغريب گرفتار شده اند. همسر و دخترانش شاد، شوخ و با نمک هستند و از نامزدي وي راضي به نظر مي ‏رسند. ولي آيا حزب وي در انتخابات شرکت خواهد کرد؟ آيا وي راي لازم را به دست خواهد آورد؟ و از همه مهم تر آيا ‏خانواده او در امنيت هستند؟
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    لورا پويتراس از زنان شجاع فيلمساز زمانه ماست که مدت زمان زيادي از آغاز فعاليت وي در زمينه ساخت فيلم مستند ‏نمي گذرد. او کارش را به عنوان دستيار تهيه کننده و تدوينگر سريال پرده تقسيم شده[١٩٩٧] و فيلم مستند تبت آزاد در ‏‏١٩٩٨ آغاز کرد. در سال ٢٠٠٣ با تهيه کنندگي، کارگرداني و فيلمبرداري جنگ پرچم ها نامزد دريافت جايزه واقعي ‏تر از قصه از جشنواره روحيه مستقل و موفق به دريافت جوايزي از مراسم امي[اسکار تلويزيوني]،جشنواره فول فريم، ‏پيبادي و جشنواره ‏SXSW‏ شد. ‏
    وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که همچون جنگ پرچم ها به عنوان يکي از قسمت هاي سريال تلويزيوني مستند ‏‎"P.O.V."‎‏ از شبکه ‏PBS‏ نيز به نمايش در آمده است. پويتراس دانش آموخته انستيتوي هنر سن فرانسيسکو است و ‏پيش از شروع به فيلمسازي سرآشپزي بود. وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که آن را با صرف هشت ماه در عراق ساخته ‏و هدفش نمايش زندگي مردم عراق تحت اشغال نيروهاي آمريکايي بود. او روي دکتر رياض به عنوان شخصيت اصلي ‏فيلم خود زوم کرده، پزشکي سني و پدر شش فرزند که نامزد انتخاب مجلس شده است. او منتقد دولت صدام حسسن و ‏اشغالگران بوده و بسيار مشتاق است که زمينه براي ايجاد حکومتي مبني بردموکراسي در عراق فراهم شود. اما آن چه ‏مي بيند جز آشفتگي و آشوب چيزي نيست. اتاق انتظار مطب او هر روز از کساني که از بيماري هاي روحي و جسمي ‏رنج مي برند، پر مي شود. کساني که گاه پولي براي سير کردن شکم خود نيز ندارند و دکتر رياض از کمک مالي به ‏آنها نيز خودداري نمي کند. تمامي اين انسان ها قرباني خشونت حکومت صدام و سپس نيروهاي آمريکايي هستند. او به ‏ديدار زندانيان ابوغريب مي رود و ضمن رسيدگي به درد دل آنان، از انتقاد نسبت به حکومت پوشالي و دست نشانده ‏کشورش نيز ابا ندارد. با او به داخل اين زندان مي رويم و نوجوانان ١٠- ٩ ساله اي را مي بينيم که که به اتهام ‏خطرساز بودن اسير نيروهاي آمريکايي شده اند. نيروهايي که در يکي از صحنه هاي فيلم از دست فرو بردن رهگذري ‏به گريبانش با هدف در آوردن شايد سيگاري... هراسان شده و او را به سين-جيم مي کشند.‏
    وطنم، وطنم روايتي دراماتيک از سفر شخصي دکتر رياض درون منطقه اشغالي توسط ارتش آمريکاست که با روايت ‏هاي مدير استراليايي يک شرکت خصوصي حفاظتي، خبرنگارن آمريکايي و کارمندان سازمان ملل که در صدد فراهم ‏ساختن مقدمات انتخابات هستند، در هم تنيده شده است. از سوي ديگر فيلم نشان دهنده اين واقعيت است که نمي شود ‏دموکراسي را به ديگران تحميل کرد و تا زماني که خود اين انسان ها ضرورت داشتن دموکراسي و تمرين آن را ‏درنيابند، هر گونه تلاشي با ضايعات فراوان همراه خواهد بود. وطنم، وطنم به خاطر همين چشم انداز و شهامت ‏کارگردانش براي کار در زير آتش، فيلم جسورانه و مدرکي است از آنچه که بر ملت عراق مي رود. فيلم پويتراس بخت ‏زيادي براي کسب اسکار در سال جديد دارد و شايسته ديده شدن است. از نکات قابل توجه فيلم موسيقي و آواز آن است ‏که توسط شاعر، آهنگساز و خواننده تبعيدي عراقي کاظم الساهر[کاظم جبار ابراهيم السامرائي- متولد ١٩٦١ موصل] ‏ساخته شده است. الساهر هم اکنون بزرگ ترين خواننده پاپ جهان عرب به شمار مي رود. نام فيلم نيز از آواز وي به ‏همين نام گرفته شده است. [١]‏
    ژانر: مستند. ‏

    ‏
    ‏<‏strong‏>بدل/نوکر ‏La Doublure‎</STRONG>
    نويسنده و کارگردان: فرانسيس وبر. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: روبر فراسه. تدوين: ژرژ کلوتز. ‏طراح صحنه: دومينيک آندره. بازيگران: گاد الماله[فرانسوا پينون]، آليس تاگليوني[الينا سيمونسن]، دانيل اوتوي[پي ير ‏لواسور]، کريستين اسکات تامس[کريستين لواسور]، ويرژيني له دويه]اميلي]، دني بون[ريشار]. ٨٥ دقيقه. محصول ‏‏٢٠٠٦ فرانسه، ايتاليا، بلژيک. نام ديگر: ‏The Valet، ‏Una Top model nel mio letto، ‏La Boulette‏. نامزد ‏جايزه سزار بهترني بازيگر نفش مکمل مرد/دني بون. ‏
    پينون پيشخدمتي پاريسي عشق اش از سوي اميلي- زني که دوستش دارد- رد شده است. چون اميلي که قصد دارد يک ‏کتابفروشي باز کند، وي را مرد ايده آل خود نمي داند. همزمان ميلياردري به نام لواسور- که عکاسي فضول از رابطه ‏اش با سوپر مدلي به نام الينا عکس برداري کرده- درگير شکايت همسرش شده و به دنبال گريزراهي جهت نداشتن ‏ارتباط با مدل مشهور است. دست تصادف اين دو نفر را سر راه هم قرار مي دهد و لواسور از پيشخدمت و الينا مي ‏خواهد تا در ازاي دريافت پول نقش عاشق و معشوق را بازي کند. چون در صورتي که تقاضاي طلاق همسرش مورد ‏قبول دادگاه قرار بگيرد، زندگي و آينده اش در مخاطره خواهد افتاد. اما موقعيت جديد به زودي براي پيشخدمت جوان و ‏سوپرمدل از يک رابطه ساختگي فراتر مي رود و همين امر باعث حسادت لواسور از سويي و زني که اينک صاحب ‏کتابفروشي شده، از طرف ديگر مي شود. اما مشکل زماني حادتر مي شود که ريشار هم اتاقي پينون نيز عاشق اميلي ‏شده و همسر لواسور نيز که حقيقت را دريافته، تصميم به بازي کردن با وي مي گيرد...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    هم سن و سال هاي من بايد بازيگر فرانسوي پير ريشار را خوب به ياد داشته باشند، کمديني با قيافه اي شبيه به هارپو ‏مارکس که در دهه ١٩٧٠ فيلم هاي بسياري از وي در ايران به نمايش در آمد. يک از نقش هايي که باعث اشتهار ريشار ‏در فرانسه و ايران شد، شخصيت ابلهي به نام فرانسوا پرن بود که در فيلم هاي بلوند قد بلند با لنگه کفش سياه و بازگشت ‏بلوند... بود که فيلمنامه آن توسط فرانسيس وبر نوشته شده بود. فرانسيس وبر متولد ١٩٣٧ نويي سور سين از ١٩٦٩ با ‏نوشتن فيلمنامه وارد ساختار سينماي فرانسه شده است. شخصيت ابلهي که در سايه خرد تازه يافته[مثلاً بر اثر آشنايي با ‏دختري زيبا و گرفتار دشن در عشق وي که منجر به بازيابي اعتماد به نفس اش مي شود] از نشانه هاي کمدي هاي وي ‏بود که يکي دو سال بعد نامش از فرانسوار پرن به فرانسوا پينون تغيير يافت و براي اولين بار ژاک برل در ‏L' ‎Emmerdeur‏ به سال ١٩٧٣ آن را بازي کرد. وبر تا امروز چندين بار اين شخصيت ها را با بازيگران مختلف مقابل ‏تماشاگران بازگردانده[ژاک ويلر در ١٩٨٩ با فيلم ‏Le Dîner de cons‏ –موفق ترين فيلم کارنامه اش-، دانيل اوتوي ‏در ٢٠٠١ با فيلم کمد و اينک گاد الماله در نوکر] است. وبر از کارگردان هاي خوش سابقه سينماي فرانسه است که ‏کمدي هاي سبک و گاه سکسي، مفرح و شاد مي سازد که اغلب در هر دو سوي اقيانوس مورد پسند و توجه قرار مي ‏گيرند.به عنوان مثال نامزدي اسکار براي فيلمنامه ‏La Cage aux folles‏ به کارگرداني ادوار مولينارو که بعدها مايک ‏نيکولز آن را با نام قفس در هاليوود بازسازي مي کند. و البته باعث مي شود که خود وبر نيز به هاليوود راه يابد. ‏
    وبر سابقه خوبي در ساختن کمدي هايي دراد. که از فرط دقت به مکانيسمي دقيق شبيه هستند. نوکر نيز يکي از همان ‏فيلم هاست که وعده يک ساعت و نيم خنده را به تماشاگرش مي دهد. همين پيشينه سبب شده که تا اين لحظه ٣ ميليون نفر ‏فرانسوي به تماشاي آن بروند که رقمي قابل توجه به شمار مي آيد. لايه هاي پر حادثه و مهيج فيلمنامه به سبک و سياق ‏کمدي هاي ديوانه وار آمريکايي در کنار تيم بازيگري مجرب از ويژگي هاي فيلم به شمار مي رود. نوکر يک کمدي ‏موقعيت سکسي فرانسوي است که مي توان آن را بدون عذاب وجدان تماشا و سپس فراموش کرد!‏
    ژانر: کمدي. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏
    ‏<‏strong‏>بيوفورت ‏Beaufort‎</STRONG>
    کارگردان: جوزف سدار. فيلمنامه: جوزف سدار بر اساس کتاب‏‎"Im Yesh Gan Eden"‎‏ از ران لشام. موسيقي: ايشاي ‏آدار. مدير فيلمبرداري: اُفر اينو. تدوين: زوهار ام. سلا. طراح صحنه: ميگوئل مرکين. بازيگران: آلون ‏ابوتبول[کيمچي]، الي آلتونيو[عُشري]، دانيل بروک[پاول]، عُشري کوهن[ليراز]، گال فرايدمن[باليس]، نيوو ‏کيمچي[آويشاي]، اوحد کنولر[زيو]، ارتور پرزو[شپيتزر]، ايگال رسنيک[روبي]، ايتاي شور[اميليو]، ايتاي ‏تيران[کوريس]، ايتاي تورگمان[زيتلاوي]، امي واينبرگ[آموکس فاران]، هانان يشايي[ناداو]، دني زهاوي[مه ير]. ‏‏١٢٥ و ١٣١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ اسرائيل. برنده جايزه بهترين طراحي صحنه، فيلمبرداري، تدوين، صدابرداري و ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/عُشري کوهن، بهترين طراحي لباس، کارگرداني، بهترين فيلم، موسيقي و فيمنامه از ‏آکادمي فيلم اسرائيل، برنده خرس نقره اي بهترين کارگرداني و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين. ‏
    ليراز ليبرتي ٢٢ ساله، فرمانده گروهي از سربازان پست ديده باني بيوفورت است. چند ماه بعد اسرائيل مناطق اشغالي ‏لبنان را ترک خواهد کرد، اما قبل از آن ليراز و گروهش بايد جاده اي را از مين ها پاکسازي کنند. زيو، سربازي که ‏متخصص خنثي سازي مين است، پس از رسيدن به پايگاه و درک موقعيت از انجام ماموريت شانه خالي مي کند. چون ‏اين کار را بسيار مخاطره آميز مي داند. ولي ليراز اصرار مي کند و نتيجه اين کار کشته شدن زيو است. ليراز و ‏افرادش که زير بمباران مداوم دشمن قرار دارند، روزهاي سختي را مي گذرانند. با دستوري مبني بر بازگشت چند نفر ‏از سربازان و سگ تعليم ديده پايگاه، ليراز دچار سرخوردگي مي شود. او شرايط موجود را با تمامي تعلمياتي که قبلاً ‏ديده، مغاير مي يابد. اما به زودي دستوري مبني برنابودي پايگاه و عقب نشيني از راه مي رسد و ليراز بايد مکاني را ‏منفجر کند که در آن شاهد مرگ بسياري از دوستان و همقطارانش در راه دفاع از آن بوده است. جايي که او شاهد ‏فروپاشي جسمي و روحي سربازان خود بوده....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    سينماي اسرائيل در کشور پديده اي ممنوع و ناشناخته است. البته اين سينما با وجود تعدادي فيلم درخشان و حضور ‏کارگردان هايي چون آموس گيتاي، در ديگر کشورها هم چيز شناخته شده اي نيست. فقط تعدادي منتقد صاحب کرسي در ‏جشنواره ها و خوره هاي فيلم جدي آنها را مي شناسند و بس!‏
    پس جاي شگفتي نيست اگر کسي نام جوزف سدار را نشنيده باشد و دو فيلم پيشين او را که به ياد بياورد. حتي اگر هر دو ‏فيلم در جشنواره هاي بين المللي مختلف توفيقي هم به دست آورده باشند. با اين حال بايد بگويم که جوزف سدار متولد ‏‏١٩٦٨ نيويورک[مشهور به يوسي سدار] از خوش آتيه ترين کارگردان هاي سينماي اسرائيل و عبري زبان دنياست. ‏سدار اولين فيلمش ‏Ha- Hesder‎‏ را در سال ٢٠٠٠ ساخت. درامي درباره تروريسم که بنيادگرايي به مثابه سياست را ‏زير ذره بين گذاشته بود. فيلم با وجود نگاه انتقادآميز خود توانست در ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کند و ‏نامزد جايزه صلح از انجمن فيلم هاي سياسي آمريکا شود. دومين فيلم وي ٤ سال بعد با نام ‏Medurat Hashevet‏/ آتش ‏به نام در آمد. داستان نبرد شخصي يک بيوه زن جوان و مادر دو دختر براي پذيرفته شدن در يک کولوني تازه ساخته ‏شده در کرانه باختري است که با متهم شدن يکي از دخترها به فريب پسري از اعضاي حرکت جوانان يهودي پيچيده تر ‏مي شود. آتش نيز ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کرد و همزمان توانست جايزه ويژه جشنواره برلين و جايزه ‏فيپرشي جشنواره شيکاگو را تصاحب کند. حال پس از گذشت سه سال از نمايش فيلم آتش، جوزف سدار با سومين فيلمي ‏که نوشته و کارگرداني کرده بازگشته و موفق شده تا براي سومين بار توجه فيلم شناسان و ارباب رسانه ها را به خود ‏جلب کند. ‏
    فيلم نام خود را از قلعه بيوفورت گرفته است. قلعه اي متعلق به قرن دوازدهم و دوره جنگ صليبي که در طول قرن ها ‏دست به دست، از کنترل ارتشي به ارتشي ديگر در امده است. جنگ هاي خونين در اطراف اين قلعه رخ داده و يکي از ‏آخرين آنها در سال ١٩٨٢ بوده است. در اين سال و اولين روز جنگ لبنان، پرچم اسرائيل بر فراز کوهستان به اهتزاز ‏در آمد و بعدها مناقشاتي جدي برانگيخت. ولي ١٨ سال به دنبال نضج گرفتن حرکت هاي مردمي، دولت اسرائيل تصميم ‏به ترک لبنان گرفت. فيلم بيوفورت بيهودگي اين فتح و بيهوده تر از آن تلاش براي حفظ اين موقعيت را به تصوير مي ‏کشد. هدف سدار به نقد کشيدن سياست هاي نظامي دولت اسرائيل و فدا کردن جوانان بسيار به خاطر هيچ و پوچ است. ‏صدايي که شنيده شدنش از اين منطقه بسيار گوش نواز مي نماياند. چون در طول فيلم، همچون صحراي تاتارهاي دينو ‏بوتزاني دشمن ديده نمي شود. تنها نشانه هاي وجود دشمن از راه رسيدن مداوم گلوله هاي توپ و خمپاره از آسمان است ‏و مين هايي که در اطراف شان کاشته شده است. سربازان اسرائيلي[به عنوان مثال زيو تازه وارد] در ميان خندق هايي ‏که خود يا پيشينيان شان کنده اند، سرگردان هستند و هراس شان نه از دشمن نامرئي، بلکه بيهودگي اين جنگ است. ‏سدار براي نشان دادن کسالت چنين جنگي کوشيده تا با استفاده از نماهاي دور يا نشان دادن اتفاقات در خارج از ‏کادر[مانند صحنه کشته شدن زيو هنگام پاکسازي معبر، کسي که عوميش نيز در همين منطقه در اوايل دهه ١٩٨٠ کشته ‏شده] و بدون استفاده از موسيقي مهيج تماشاگر را به ميان شخصيت هاي فيلمش بکشاند. و موفق هم شده است. بيوفورت ‏درامي قدرتمند و صلح دوستانه از کشوري است که خواه ناخواه بر اثر سياست هاي رسانه اي کشورهاي مسلمان از آن ‏ديوي مهيب و خونخوار ساخته شده که انتظار رستگاري از آن نمي رود. تماشاي بيوفورت نه يک امر هيجان آور است ‏و نه مفرح، بلکه کاري ضروري است. و نه فقط براي فيلم دوستان و تماشاگران و منتقدان تشنه کشف سينماي کشورهاي ‏کمتر شناخته، بلکه همه انسان هايي که به صلح و انسانيت عشق مي ورزند. آرزو مي کنم فيلم بخت نمايش جهاني بسيار ‏گسترده را بيابد.‏
    ژانر: اکشن، درام، جنگي. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‎‎فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎‎

    ‏
    ‏<‏strong‏>شجاع ‏The Brave One‎</STRONG>
    کارگردان: نيل جوردن. فيلمنامه: رادريک تيلور، بروس اي. تيلور، سينتيا مورت بر اساس داستاني از رادريک و ‏بروس تيلور. موسيقي: داريو ماريانللي. مدير فيلمبرداري: فيليپ روسلو. تدوين: توني لاوسون. طراح صحنه: کريستي ‏زئا. بازيگران: جودي فاستر[اريکا بين]، نيکي کات[کارآگاه ويتاله]، ترنس هاوارد[کارآگاه مرسر]، نوين اندروز[ديويد ‏کيرماني]، مري اشتينبرگ[کارول]، انه الويا[جوساي]، لويس دا سيلوا جونيور[لي]، بليز فاستر[کش]، رافايل ‏ساردينا[ريد]، جين آدامز[نيکول]. ١١٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، استراليا. ‏
    اريکا، گوينده موفق راديو که در نيويورک زندگي مي کند و در برنامه هاي خود اين شهر را جايي فوق العاده تصوير ‏مي نمايد، يک روز تبديل به قرباني خشونت بي دليل همين شهر مي شود. چيزي که تا آن زمان از ديد وي مخفي مانده ‏بود. شبي با نامزدش ديويد هنگام پياده روي مورد حمله اوباش خياباني قرار مي گيرند. زماني که اريکا در بيمارستان-‏پس از اغماي طولاني- چشم مي گشايد، عزيزترين چيز زندگي اش-يعني نامزدش ديويد- را از دست داده است. اتفاقي ‏که ابتدا آن را باور ندارد، ولي به اجبار مي پذيرد. او که انگار همه چيز خود را از دست داده، تبديل به کسي مي شود که ‏از زندگي در اين شهر هراسناک است. ابتدا سلاحي براي محافظت از خود خريداري مي کند. اما زماني که اولين و ‏دومين نفر را به قصددفاع از خود مي کشد، اندک اندک در خود احساسي را کشف مي کند که تا آن زمان از وجودش بي ‏خبر بوده است. به زودي داستان قاتلي که در نقش مامور خود گمارده قانون دست به نابودي اوباش خياباني مي زند، به ‏گوش پليس نيز مي رسد. کارآگاه شون مرسر که مامور رسيدگي به اين پرونده است به زودي با کنار هم گذاشتن شواهد ‏به جاي مردي با يک اسلحه، خود را با زني مسلح روبرو مي بيند که با انگيزه اي مرکب از حس انتقام خواهي و عدالت ‏جويي دست به شکار اوباش زده است....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    يقين دارم فيلم دوستان و فيلم خواران گرفتار افسون دهه ١٩٧٠ با خواندن اين خلاصه داستان بلافاصله به ياد آرزوي ‏مرگ[١٩٧٤، مايکل وينر] با شرکت چارلز برانسون خواهند افتاد. اتفاقي که پر بيراه نيست، اما به شما اطمينان مي دهم ‏که شجاع چيزي فراتر از يک بازسازي زنانه از آن داستان است. در اولين نگاه جايگزيني جودي فاستر با چارلز ‏برانسوني که انتظار هر نوع رفتار خشونت آميزي از سوي وي غير مترقبه نبود، شوکه آور است. نه فقط براي ما، بلکه ‏براي خود اريکايي که از تبديل شدن خود به شخصيتي دور از انتظار خود حيرت زده است. و آن چه شجاع را در ‏مقايسه با آرزوي کشتن در مقامي بالاتر قرار مي دهد، از همين نکته کوچک نشات مي گيرد. چون کارگردان کارکشته ‏اي چون نيل جوردن قصد ساختن يک فيلم اکشن به معناي رايج را ندارد. خشونت در فيلم او پالايش دهنده يا آرامش ‏بخش نيست. بلکه راه به آشوب بيشتر مي برد و از ميانه فيلم هرگز آن دقايق افسون کننده و پر از آرامش سکانس اول ‏فيلم تکرار نمي شود. خشونت حتي از نگاه جوردن آن چيزي نيست که وينر مي ديد. قرباني او بر خلاف وينر در ‏تاريکي مورد حمله قرار مي گيرد و تصاويري که به ما انتقال مي يابد خالي از خون و خشونت آرزوي مرگ است. اما ‏از مهابتي شگفت وامروزي برخوردار است که بر تاثير گذاري آن مي افزايد.[منظورم فيلمبرداري اوباش با هندي کم از ‏کتک زدن اريکا و ديويد نيست! بلکه ساختار صحنه است]. مهم اين است که اريکا با ترس آشنا مي شود، چيزي که تا ‏پيش از آن مي پنداشت فقط به ديگران تعلق دارد. به انسان هاي ضعيف، ولي وقتي ترس به سراغ او مي رود درک مي ‏کند که اين چيز همواره در کنار او و در لايه هاي زيرين هر چيزي که او حتي دوست شان داشت، حضور داشته است. ‏
    نيل جوردن متولد ١٩٥٠ سليگوي ايرالند، از کارگردان هاي مشهور روزگار ماست. از اواخر دهه ١٩٧٠ با فيلمنامه ‏نويسي وارد سينما شده و از ١٩٨٢ با فيلم فرشته کارگرداني را آغاز کرده است. با دومين فيلمش همنشين گرگ ها در ‏‏١٩٨٤ موفق شد تا ٥ جايزه از جشنواره هاي مختلف گرفته و جايزه اي نيز از سوي مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش ‏فيلم به عنوان خوش آتيه ترين تازه وارد دريافت کند. همنشين گرگ ها فيلمي فانتزي و ترسناک بر اساس قصه هاي ‏فلکلوريک بود و در گيشه نيز بااستقبال خوبي مواجه شد. دو سال بعد مونا ليزا جايزه صدف طلايي جشنواره والادوليد و ‏نامزدي گلدن گلاب و نخل طلاي کن را براي جوردن به ارمغان آورد. ما فرشته نيستيم\با شرکت رابرت دنيرو و شون ‏پن] در ١٩٨٩ و معجره در ١٩٩١ نيز توانست انتظارات به وجود آمده از وي را برآورده کند، اما اولين شاهکار ‏کارنامه اش چند سال بعد با نام ‏The Crying Game‏ به نمايش در آمد که برنده اسکار بهترين فيلمنامه و نامزد اسکار ‏بهترين کارگرداني شد و ٧ جايزه از جشنواره هاي بين المللي کسب کرد. فيلم که به دوستي غريب ميان يک سرباز ‏داوطلب ارتش جمهوري خواه ايرالندي و يک سرباز اسير انگليسي مي پرداخت، به شدت نظر منتقدان را جلب و تبديل ‏به يکي از فيلم هاي کالت بريتانيايي شد. مضمون همجنس خواهي موجود در بطن فيلم نيز بر جذابيت آن افزود و ‏بازيگري توانا را نيز به جهانيان شناساند: استيفن رئا که تبديل به يکي از بازيگران ثابت فيلم هاي جوردن نيز شد. پس ‏از تجربه ناموفق مصاحبه با خون آشام، ماجراي انقلابي مشهور ايرلندي-مايکل کالينز- در ١٩٩٦ شير طلايي ونيز را ‏براي جوردن به ارمغان آورد.دومين نقطه اوج چشمگير کارنامه وي پايان يک رابطه عاشقانه در ١٩٩٩ ساخته شد و ‏بلافاصله از سوي منتقدان و مردم به عنوان يکي از بهترين اقتباس هاي سينمايي از کتاب هاي گراهام گرين وارد تاريخ ‏سينما گرديد. پايان يک رابطه عاشقانه اوج سبک جوردن بود، البته ديگر آثار او مانند پسر قصاب، در رويا و حتي ‏صبحانه در پلوتو[٢٠٠٥] نيز بر کارنامه وي امتيازهايي افزودند. طبيعي است با چنين پيشينه اي توقع تماشاگر سخت ‏گير و منتقد علاقمند به کارنامه وي پس از دو سال انتظار براي تماشاي تازه ترين فيلم وي بالا مي رود. خوشبختانه ‏جوردن-بر خلاف بسياري!- قادر به پاسخ گويي به اين انتظارات و فيلمش چيزي فراتر از يک قصه انتقام خواهي است. ‏که اگر غير از اين بود، تعجب آور مي بود. شجاع با وجود پرهيز از هيجان سازي هاي کاذب و رايج تا اين لحظه ٣٠ ‏ميليون دلار در آمريکا به دست آورده و نمايش آن ادامه خواهد يافت. فيلم از گروه بازيگري خوبي برخوردار است، ‏جودي فاستر و ترنس هاوارد درک و تحليل درستي از نقش هاي خود ارائه مي دهد و نوين اندروز[بازيگر سريال ‏Lost‏] نيز در نقش کوتاه ديويد، حضوري مثبت دارد. اگر مشتاق هستيد تا بيگانه پنهان شده در درون خويش را کشف ‏کنيد، تماشاي شجاع بهترين فرصت است!‏
    ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏شهرام شاه حسيني متولد 1350، فيلمسازي را به طور تجربي با دستيار کارگرداني آغاز کرده است. او پس از دستياري ‏براي کارگردان هايي چون بهرام بيضايي، سيامک شايقي و بسياري ديگر اولين فيلم کوتاه خود به نام با چراغ هاي ‏خاموش را مقابل دوربين برد. پس از يک فيلم کوتاه ديگر به سينماي بلند باز گشت و دستياري را ادامه داد تا اينکه بازي ‏کلاغ پر را به عنوان اولين فيلم سينمايي خود مقابل دوربين برد. او اين روز ها در تدارک ساخت دومين فيلم بلند ‏سينمايي خود است.‏

    ‏
    ‎‎شروعي براي گيشه‎‎

    بازي کلاغ پر- کارگردان:شهرام شاه حسيني. نويسنده:حسن انصاريان. مديرفيلمبرداري: رضا بانکي. تهيه کننده: پويا ‏فيلم. بازيگران: محمدرضا گلزار، مهناز افشار، اکبر عبدي، بهنوش طباطبايي.‏
    خلاصه داستان: رضا در تعقيب عشق خود راهي شمال کشور شده و در نزديکي محل سکونت او منزلي اختيار مي کند. ‏اما شب ها از منزل مجاور صداهايي مي شنود که او را مي ترساند.‏
    شهرام شاه حسيني سينما را کاملاً تجربي آغاز کرد. اگرچه در سينماي بدنه بزرگ شد و شايد يکي از معدود شانس ‏هايش دستياري بهرام بيضايي در فيلم سگ کشي بود، اما در ساخت دو فيلم کوتاهش نشان داد دنبال سينماي متفاوت تري ‏است و البته از حق نگذريم که در اين راه موفق هم بود. دو فيلم کوتاه او به خوبي ديده شدند تا اينکه مدتي سينما را کنار ‏گذاشت و به ساخت فيلم هاي تبليغاتي روي آورد. زماني که دوباره به سينما بازگشت توانست به مدد فيلم هاي کوتاهش ‏پروانه کارگرداني بگيرد، اما همچنان ترجيح داد دستياري را ادامه دهد و بعد از يک سريال روي صندلي کارگرداني ‏نشست. گذر او براي اولين فيلمش به دفتر توليدي افتاد که براي فيلم اولي ها چندان خوش آيند نيست و پيش تر استعداد ‏هايي همچون آرش معيريان را به تباهي کشانده بود.‏
    حسين فرحبخش و عبدالله عليخاني که صاحبان دفتر پويا فيلم هستند علاقه بسياري به کپي کردن فيلمفارسي هاي پيش از ‏انقلاب را دارند و چون کارگردان هاي فيلم اول که سوداي کارگرداني دارند مي توانند با قيمتي ارزان اين کار را براي ‏آنها انجام دهند زمينه هاي فيلمسازي اين کارگردان ها را فراهم آورده و فيلم به کارگرداني اين علاقمندان جوان اما ‏زيرنظر کامل خود آقايان تهيه کننده ساخته مي شود. فيلمنامه نويس اين دفتر هم حسن انصاريان است که تا کنون ‏نتوانسته حتي يک فيلمنامه خوب بنويسد و کارش تنها تماشاي فيلم هاي فارسي و کپي نعل به نعل آنهاست. پس از آرش ‏معيريان و فيلم کما اين بار نوبت شهرام شاه حسيني بود تا با فيلم کلاغ پر دنباله روي او باشد. بازيگران ترکيبي وسوسه ‏کننده دارند. محمد رضا گلزار و مهناز افشار که پيش تر در فيلم آتش بس و فروش ميلياردي اش تجربه پس داده بودند و ‏اين بار هم شايد در کنار يکديگر به فروش مانند آن فيلم دست يابند.‏
    ‏
    کلاغ پر در نگاه اول بزرگترين ضربه خود را از فيلمنامه مي خورد. فيلم در حد يک ايده اوليه و بعد رسيدن به پايان ‏است. انصاريان در اين ميان هيچ ايده اي براي پرکردن ميانه داستان نداشته است. فيلم از روز هاي اول بنا به ادعاي ‏سازندگانش قرار بوده اثري در ژانر سينماي وحشت باشد، اما لحن کميک فيلم اين ادعا را در حد يک شوخي پايين مي ‏آورد. فيلم پس از سفر رضا به شمال خيلي زود داستان کم مايه خود را لو مي دهد. دو نامزد که حالا نامزد هاي ديگران ‏شده اند و بايد در رقابت هاي عشقي باهم رو به رو شوند. در اين بازي نه چندان جديد کارگردان و فيلمنامه نويس از هر ‏ترفندي استفاده مي کنند تا گليم خود را از آب بيرون بکشند و کشتي شکسته داستان فيلم را به ساحلي برسانند.‏
    براي پرکردن سوراخ هاي فيلمنامه که در حد يک يا دو سکانس هم نيست و زماني حول و حوش 60 دقيقه از فيلم را در ‏بر مي گيرد، سکانس هايي همچون برهم زدن مراسم عروسي با چند موش، يا برخورد هاي مداوم با اکبر عبدي که اين ‏بار نقش شيرين زباني گيلک را بازي مي کند گره چنداني را از کار باز نمي کند. ستاره هاي فيلم هم علي رغم قدرتي که ‏تهيه کنندگان اين فيلم ها سر کاردارند ساز خود را مي زنند و اصولاً به حرف کارگردان و کليت فيلم نيستند. صحنه ‏رقص رضا در اين فيلم دقيقاً مشابه کارهاي گلزار در فيلم هايي است که مي کوشد از اين راه خود را پيش تماشاگر ‏شيرين جلوه دهد.‏
    فيلم هاي دفتر پويا فيلم يک محصول شرکتي است. به قول کيميايي در فيلم ضيافت "مهم نيست شخص چي مي گه مهم ‏اينه که شرکت از اون چي مي خواد...." اينجا هم دقيقاً همين اتفاق افتاده است. شاه حسيني، معيريان، بهرام کاظمي يا هر ‏کارگردان ديگري هيچ فرقي نمي کند مهم اين است که دفتر پويا فيلم بايد سالي يک يا دو فيلمفارسي توليد کند و يک نفر ‏هم بايد عهده دار جمع و جور کردن فيلم از منظر يک تکنسين باشد. فيلم ها چون قواعد آشناي گيشه را رعايت مي کنند ‏عموماً خوب مي فروشند و اين مسير همچنان طي مي شود.‏
    بايد تنها براي سينماي ايران متاسف بود که از مدت ها قبل انتظار مي کشد تا اين فيلم روي پرده بيايد تا بتواند به حيات ‏خود ادامه دهد. حياتي کاذب که رو به احتضار است.‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>صليب شکسته سرخ ‏Red Swastik
    ‎</STRONG>
    کارگردان: وينود پانده. فيلمنامه: وينود پانده، پريتي کوپيکار. موسيقي: شامير تاندون، جان هانت، آشوتوش پاتاک. مدير ‏فيلمبرداري: راکيش کومار. تدوين: بابي بوس. بازيگران: شريلين-مونا- چوپرا[سميتا]، هارش چايا[چودهري]، ‏ديپشيکا[ساريکا]، يوسف حسين[کميسر پليس]، راج خان، پريتي کوپيکار، اوشا باچاني. ١٣٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ‏هندوستان. ‏
    زني به نام سميتا پس از عشق بازي با مردي وي را به مسموم کرده و به قتل مي رسد. سپس صليب شکسته اي با خون ‏وي روي پيشاني اش ترسيم مي کند. ماموري به نام چودهري مسئول رسيدگي به پرونده اين جنايت مي شود. تنها سر ‏نخي که وجود دارد تماس تلفني سميتا با ساريکا سردبير يک مجله زنان است که طي آن تهديد کرده اگر مقاله ارسالي ‏اش را چاپ نکنند بايد منتظر اتفاقات بدي باشند. تماس هاي سميتا با ساريکا ادامه پيدا مي کند و به زودي يکي از ‏همکاران چودهرا نيز با سميتا ارتباط برقرار مي کند. ولي او نيز پس از همخوابگي با سميتا به قتل مي رسد. به نظر مي ‏رسد تنها راه پهن کردن دامي براي سميتا است تا وي را در صحنه قتلي تازه دستگير کنند...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    سکس و هيجان فرمول کوبنده اي است که امتحان جهاني خود را نيز خوب پس داده[بهترين نمونه آمريکايي آن غريزه ‏اصلي] و کمتر فيلمسازي است که وسوسه ساختن فيلمي در اين ژانر را نداشته باشد. صليب شکسته سرخ اگر در آمريکا ‏يا اروپا ساخته مي شد، فيلمي درجه سه و حتي بيشتر و بدون جنجال هاي پيراموني محسوب مي گرديد. ولي توليد آن در ‏بدنه سينماي هند و باليوود مي تواند نقطه عطفي تازه در ساخت فيلم هاي مختص بزرگسالان باشد. پانده قبلاً نيز در ‏زمينه روايت داستان هاي تازه و جالب قريحه آزمايي کرده و فيلم هاي موفقي چون يک بار ديگر و ‏Yeh ‎Nazdeekiyan‏ در کارنامه اش دارد. اما اين بار دست درازي وي به سوي فيلم کمتر شناخته شده اي در سينماي آمريکا ‏و سعي در توليد نسخه هندي آن موفقيت زيادي کسب نکرده است. پانده با استفاده از قصه فيلم روي سنگ قبرت تف مي ‏کنم[مه ير زارکي، ١٩٧٨] با شرکت کاميل کيتون[نوه خواهري باستر کيتون] سعي کرده تا به ماجراي زني که بعد از ‏تجاوز گروهي و ترک نامزدش و از دست دادن کودکش نسبت به مردهاحس انتقام جويي يافته، رنگي از روانشناسي ‏بزند. براي تاکيد بر همين نکته در تيتراز فيلم نيز از نوشته يک تريلر روانشناختي استفاده کرده، اما تنها چيزي که در ‏اين فيلم اثري از آن پيدا نمي کنيد روانشناسي است!‏
    شايد خلاصه قصه اي با محور انتقام جويي اين زن روي کاغذ جذاب به نظر بياييد، ولي حاصل کار پانده روي نوار ‏سلولوئيد آش دهن سوزي نيست.. تنها نکته بارز آن سعي براي دوختن لباس يک زن مرگبار هندي بر تن شريلين-مونا- ‏چوپرا است که کم و بيش موفق بوده، اما صحنه هاي اغواگرانه فيلم هنوز از حد بوسه هاي آتشين و فرانسوي[چيزي که ‏قبلاً در فيلم هاي باليوود ديده نمي شد] فراتر نمي رود و دوربين از پشت لوازم صحنه با حجب و حيايي هندي[شايد هم ‏ترس از مميزي] در حال چشم چراني نصفه کار بانو سميتاي خونخوار با قربانيان خويش است!‏
    با اين حال فيلم در هفته اول نمايش خود در هندوستان ١٠ ميليون تماشاگر داشته که رقم بسيار خوبي در يک کشور يک ‏ميليارد نفري است و نشان از موفقيت فرمول سکس و جنايت دارد. شما هم اگر از اين فرمول خوش تان مي آيد، يا ‏سرسپرده فيلم هاي باليوودي هستند فرصت را غنيمت بشماريد!‏
    ژانر: سکسي، مهيج. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>شب و مه ‏Sis ve Gece
    ‎</STRONG>
    کارگردان: تورگوت ياسالار. فيلمنامه: تورگوت ياسالار بر اساس داستاني از آحمت ئوميت. موسيقي: چنگيز اونورال، ‏جنک اردوغان. مدير فيلمبرداري: گوکهان آتيلميش. تدوين: مصطفي پرشه وا. طراح صحنه: هوليا کاهيا اوغلو تايلان. ‏بازيگران: ئوعور پولات[سدات، مامور اطلاعاتي]، سلما ارگئچ[مينه]، ايتن اونجواوغلو[مادام الني]، سارا مريچ ‏جينبارچي[ماريا]، ئوميت چيراک[شرف]، تاردو فلوردون[نجوي حرامزاده]، ايلياس سالمان[جوما]، دوريم ناس[سينان]، ‏يتکين ديکينجيلر[فاحري]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ترکيه. ‏
    سدات که در سازمان اطلاعات وامنيت ترکيه خدمت مي کند، در ميان مشکلات کاري و شخصي خويش دست و پا مي ‏زند. او در حال گذراندن روزهايي بسيار سخت است، چون مدتي قبل شاهد مرگ رئيس و دوست نزديکش ايلديريم بوده ‏و پيش از آن که از ضربه روحي آن رهايي يابد، مينه-دختر دانشجوي نقاشي که عاشق اش بوده- نيز به شکل مرموزي ‏ناپديد شده است. از سوي ديگر زندگي زناشويي اش نيز دچار روزمرگي شده و تمامي اينها باعث مي شود تا زندگي اش ‏مبدل به کابوس شود. سدات به کشته شدن ايلديرم از سوي افراد خودي مشکوک است و مي پندارد همان اشخاص زمينه ‏ساز خنثي کردن فعاليت هاي او و سلب مسئوليت هايش شده اند. سدات که تنها دلخوشي و مرهم پر کردن خلاهاي ‏زندگي اش- مينه- را هم از دست داده و به نظر مي رسد همه کساني که جايي در زندگي وي داشته اند يکي يکي در حال ‏ناپديد شدن هستند....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    آحمت ئوميت[احمد اميد] به دليل فقر منابع مکتوب فارسي زبان درباره ادبيات کلاسيک و معاصر کشورهاي همسايه در ‏کشور ما نويسنده اي ناشناس است. اما در ترکيه که سنت نوشتن رمان هاي پليسي را تقريباً همزمان با ايران آغاز کرد-‏اما به شکلي معقول و سنجيده آن را ادامه داد- مشهورترين نويسنده قصه هاي پليسي و محبوب ترين آنهاست. درباره ‏شهرت وي و همين کتاب شب و مه اش کافي است که بگويم آتيلا دورساي معروف ترين منتقد سينمايي ترک و بنيان ‏گذار و رئيس انجمن منتقدان سينمايي اين کشور پس از خواندن آن به قدري تحت تاثير قرار گرفت که گفت: اگر رومن ‏پولانسکي اين کتاب را بخواند، بدون شک آن را تبديل به فيلم خواهد کرد. ‏
    خوشبختانه يا متاسفانه چنين نشد و چند سال پس از انتشار شب و مه نسخه سينمايي آن در کشور زادگاهش و توسط يکي ‏از کارگردان ها و تهيه کننده هاي برجسته موج نوي سينماي ترکيه ساخته شد. تورگوت ياسالار متولد ١٩٥٦ بورسا در ‏سال ١٩٩٨ اولين فيلمش دم يوزپلنگ[تريلر سياسي] را کارگرداني کرد. ياسالار قبلاً روزنامه نگار و مترجم بوده و از ‏سال ١٩٨٥ با ساختن فيلم هاي تبليغاتي وارد سينما شده است. براي سريال هاي تلويزيوني فيلمنامه نوشته و دستيار ‏کارگرداني کرده است. مدتي نيز سردبير مجله سينمايي آنتراکت و سينما بوده، اما پس از ساخت دم يوزپلنگ و با وجود ‏دريافت جوايزي براي آن عزلت را ترجيح داده است. ‏
    رمان پليسي شب و مه از لحظه انتشارش ده ها هزار نسخه به فروش رفته و در کشورهاي سوئد، آلمان، يونان و ‏استراليا نيز ترجمه و پخش شده است. منتقدان ادبي داخلي و خارجي آن را اولين کتاب پليسي واقعي زبان ترکيه و داراي ‏ارزش هاي ادبي قابل اعتنا مي دانند. طبيعي است دست يازيدن به سوي کتابي چنين مشهور بعد از سال ها وقفه در کار ‏فيلمسازي براي هر کارگرداني يک چالش بزرگ محسوب مي شود. ‏
    شب و مه فقط يک داستان پليسي مهيج نيست. همزمان ماجرايي سياسي و پر راز و رمز و مهم تر از همه قصه اي ‏عاشقانه است. شب و مه گالري شخصيت هاي متفاوت و متنوع است‏‎ ‎‏[با بيش از ده کاراکتر اصلي و مهم] و بديهي است ‏که کار با چنين دستمايه اي ساده نيست. پرداخت شخصيت ها مخصوصاً سدات که خود را وقف کارش کرده، در طول ‏جستجوي او براي يافتن مينه بسيار دقيق تصوير شده و سبب مي شود تا تماشاگر سفري جالب به درون و ماهيت روابط ‏انساني را تجربه کند. براي توريست هايي که استانبول را نقطه تلاقي شرق و غرب و پر از ديدني ها و مفرح مي يابند، ‏سفر سدات درون هزارتوهاي خطرناکش يقيناً دلهره آور خواهد بود. همه چيز در اين دنيا رنگ باخته، مفهوم خود را از ‏دست داده و قابل معاوضه با پول يا مقام شده است. با اين حال نويسنده و طبعاً کارگردان از نقش مکان هاي تاريخي ‏استانبول غافل نبوده و از معماري آنها براي افزايش راز و رمز هيجان غفلت نکرده اند. شب و مه با توفيقي که در خلق ‏هيجان و کشانيدن تماشاگرش تا پايان حيرت انگيز خود کسب مي کند، استانداردهاي تازه اي براي سينماي پليسي وضع ‏مي کند. شب و مه تکان دهنده و سرشار از غافلگيري است. از دست ندهيد!‏
    درباره اين فيلم بيشتر خواهم نوشت و سعي مي کنم تا مصاحبه اي اختصاصي با او و نويسنده رمان انجام دهم. ‏
    ژانر: درام، پليسي. ‏


    ‏
    ‏<‏strong‏>پيشواي من- حقايقي معتبر و بسيار صادقانه درباره آدولف هيتلر<‏‎/strong‏> ‏
    ‏<‏‎/strong>Mein Führer - Die wirklich wahrste Wahrheit über Adolf Hitler‏

    نويسنده و کارگردان: دني لوي. موسيقي: نيکي ريسر. مدير فيلمبرداري: کارل فريدريش کوشنيک، کارستن تيله. تدوين: ‏پيتر آر. آدام. طراح صحنه: کريستين ايزله. بازيگران: هلگه اشنيدر[آدلف هيتلر]، اولريش موئه[پروفسور آدولف ‏اسرائيل گروئنباوم]، سيلوستر گروث[يوزف گوبلز]، ادريانا التاراس[الزا گروئنباوم]، اسفان کورت[البرت اشپير]، ‏اولريش نوتن[هاينريش هيملر]، لمبرت هامل[راتنباوئر]، ئودو کروشوالد[مارتين بورمان]، تورستن ميکاليس[مولتکه]، ‏اکسل ورنر[اريش کمپکا]، کاتيا رينمان[اوا براون]. ٨٩ و ٩٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آلمان. نام ديگر: ‏The Truly ‎Truest Truth About Adolf Hitler‏. ‏
    برلين، آخرين هفته سال ١٩٤٤. آلمان نازي جنگ را باخته و رايش سوم در حال فروپاشي است. هيتلر بايد به مناسبت ‏تحويل سال سخنراني بزرگي ايراد کرده و مردم خسته از جنگ را به مقاومت ترغيب نمايد. همه چيز مرتب به نظر مي ‏رسد، اما يک ايراد کوچک وجو دارد. هيتلر دچار افسردگي شده و قادر به اين کار نيست. يوزف گوبلز راهکاري براي ‏بيرون رفتن از اين وضعيت به مغزش خطور کرده: احضار پروفسور آدولف اسرائيل گرونباوئوم معلم بازيگري سابق ‏تا در ٥ روز باقيمانده هيتلر را براي ايفاي نقش در برابر هزاران نفر آلماني آماده کند....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏> ‏
    دني لوي نويسنده، کارگردان، بازيگر و تهيه کننده يهودي تبار سوئيسي متولد ١٩٥٧ بازل است که تمامي ١١ فيلم پيشين ‏خود را از ١٩٨٦ تا ٢٠٠٤ با شرکت دوست دخترش ماريا شرايدر ساخته است. او اينک با همسرش سابين در برلين ‏زندگي مي کند و بنيان گذار کمپاني ‏X Filme Creative Pool‏ آلمان است. جايي که کارگردان هاي معتبري چون تام ‏تيکور، ولفگانگ بکر و اشتفان آرندت فيلم هاي خود را در آنجا توليد کرده اند. لوي با دومين فيلمش ‏RobbyKallePaul‏ توانست جايزه تماشاگران جشنواره مکس افولس را به دست آورده و درهاي شهرت را به روي ‏خود بازکند. او تا امروز جوايز متعددي براي فيلم هاي ‏Ohne mich، من پدر هستم، زرافه و ‏Stille Nacht‏ به دست ‏اورده، اما نقطه اوج کارنامه اشAlles auf Zucker!‎‏ [٢٠٠٤] است. ‏
    پيشواي من- حقايقي معتبر و بسيار صادقانه درباره آدولف هيتلر آخرين فيلم اوست که با سرمايه يک ميليون يورو ‏ساخته شده و قرار بود نقش پروفسور گرونبائم را کلاوس ماريا براندئر ايفا کند، که قرعه سرانجام به نام اولريش موئه ‏خورد. بازيگري که با فيلم زندگي ديگران در سطح بين المللي دير اما خوش درخشيد، ولي دولت مستعجل بود و پس از ‏بازي در پيشواي من به مرگي ناگهاني از دنيا رفت. ‏
    مهم ترين شاخصه فيلم پيشواي من توليد آن است. اينکه صنعت سينماي آلمان پس از نيم قرن جسارت آن را يافته که ‏فيلمي کمدي درباره آدولف هيتلر توليد کند، اتفاقي فرخنده است و بدترين نکته اينکه خيلي فيلم خنده داري نيست. چارلي ‏چاپلين و مل بروکس با نازي ها و خود هيتلرشوخي هاي بهتري در فيلم هايشان کرده بودند، با اين حال فيلم در هفته اول ‏نمايش خود در آلمان نزديک به دو نيم ميليون دلار فروش داشته که نشان از پسند مردم المان دارد. شايد نگاه نقادانه ‏کارگردان به شخصيت اصلي فيلمش که به شکلي جدي تر در ‏Alles auf Zucker!‎‏ [درباره کشتار يهوديان آلمان] يا ‏درام خانوادگي من پدر هستم شاهد آن بوديم، عامل اصلي موفقيت آن به شمار مي رود. ‏
    اما از نگاه من شرقي که خطر هيتلر يا يهودسوزي را از نزديک تجربه نکرده ام، جنبه هاي سينمايي فيلم بيشتر اهميت ‏دارد. از اين رو آن را در مقايسه با آثار پيشين لوي دچار تشتت در بيان و ضعف در لحن آن مي بينم. اتفاقي که مي تواند ‏تاثير مخربي بر کارنامه لوي بگذارد. کسي که تريلر زرافه و درام ماورايي ‏Stille Nacht‏ را در کارنامه اش دارد، اما ‏در مواجهه با موجودي شرير چون هيتلر قالب کمدي/درام را فراموش کرده و به دامان مضحکه مي غلطد. با اين حال ‏فيلم لحظاتي ديدني نيز دارد که از بازي خويشتن دارانه موئه ناشي مي شود و فقدان غم انگيز او را براي سينماي جديد ‏آلمان بيش از پيش يادآور مي شود. از نکات جالب فيلم حضور اولريش نوتن در نقش هاينريش هيملر است. نقشي که سه ‏سال قبل در فيلم سقوط[اليور هييرشبيگل] نيز بازي کرده بود!‏
    ژانر: کمدي، درام، جنگي. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ‏
    ‏<‏strong‏>رد رود ‏Red Road
    ‎</STRONG>
    کارگردان: آندرئا آرنولد. فيلمنامه: آندرئا آرنولد بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط آندرس تامس ينسن، لون ‏اسکرفيگ. مدير فيلمبرداري: رابي رايان. تدوين: نيکلاس چادوئرج. طراح صحنه: هلن اسکات. بازيگران: کيت ‏ديکي[جکي]، توني کوران[کلايد]، مارتين کامپستون[استيو]، ناتالي پرس[اپريل]، اندرو آرمور[آلفرد]، جان ‏کامرفورد[مردي با سگ]، پل هيگينز[آوري]. ١١٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان، دانمارک. برنده جايزه کارل ‏فورمن براي بهترين کارگردان تازه کار از مراسم بافتا، برنده جايزه بهترين بازيگر/توني کوران و نامزد چهار جايزه ‏ديگر از مراسم بافتاي اسکاتلند، برنده جايزه ‏Sutherland Trophy‏ از مراسم انستيتوي فيلم بريتانيا، برنده جايزه ‏بهترين فيلم و نامزد سه جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيا، برنده جايزه هيئت داوران و نامزد نخل طلاي ‏جشنواره کن، برنده جايزه ‏Coup de Coeur‏ از جشنواره فيلم هاي بريتانيايي دينارد، برنده جايزه از جشنواره فيلم يوته ‏بوري، برنده جايزه بهترين کارگردان تازه کار و نامزد چهار جايزه ديگر از مراسم انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه ‏فيپرشي و جايزه ويژه داوران از جشنواره ميامي، برنده جايزه بهترين بازيگر زن/کيت ديکي از جشنواره فيلم مونترال. ‏
    جکي در مرکز کنترل شهر کار مي کند. وظيفه او تماشاي هر روز مانيتورهايي است که خيابان هاي مختلف شهري ‏کوچک در اسکاتلند را پوشش مي دهند. اهالي اين منطقه زير نگاه هاي مراقب او در امنيت زندگي مي کنند تا اين که ‏يک روز چهره مردي به نام کلايد روي صفحه مانيتور ظاهر مي شود. جکي ابتدا به چشمان خود باور نمي کند، چون ‏اين مرد بايد سال هاي زيادي را در پشت ميله هاي زندان مي گذراند. مردي که فکر مي کرد هرگز او را آزاد در خيابان ‏ها نخواهد ديد. از اين رو نقشه اي طرح مي کند تا هر چه زودتر او را به پشت ميله هاي زندان بازگرداند. اما طعمه ‏دامي که پهن کرده چيزي نيست جز شخص خودش...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    آندرئا آرنولد متولد ١٩٦١ دارتفورد بازيگر، نويسنده و کارگردان انگليسي براي ايراني ها نام آشنايي نيست. اما ‏بريتانيايي ها نام و چهره او را براي بازي در سريال هايي چون شماره ٧٣ مي شناسند و منتقدان به خاطر اسکار و ١٥ ‏جايزه ديگري که براي سومين فيلم کوتاهش زنبور گرفت، با وي آشنا هستند. ‏Red Road‏ اولين فيلم بلند اوست که ‏توفيق زنبور را با گرفتن ١٧ جايزه معتبر تکرار کرده است. چنين اتفاقي در زمانه ما که جشنواره ها تشنه يافتن فيلم ‏هاي ميني ماليستي هستند، تعجب آور نيست. اما با کمال مسرت بايد اعلام کنم که ‏Red Road‏ فيلمي براي جوري جنس ‏چنين دکان هايي نيست. اولين فيلم بلند آرنولد بدون شک مي تواند براي سينماي امروز انگلستان مايه مباهات باشد. ‏سينمايي که بزرگاني چون کن لوچ را به دنيا هديه کرده و سنت انتقاد اجتماعي در آنجا بسيار با ارزش تلقي مي شود. اما ‏کار آرنولد با توجه به ارادتش نسبت به تارکوفسکي و کتاب معروفش، دست کمي از ايثار ندارد. البته از جنبه مذهبي ‏آثار تارکوفسکي به دور و به روزتر است و حال و هوايي مستندگونه تر دارد. ‏
    آرنولد کوشيده با اين فيلم شکننده بودن امنيت اجتماعي پيرامون مان را با دقت تصوير کند. او از وحشت و هراسي سخن ‏مي گويد که در زندگي روزمره همه ما نهفته است. از ملال، هويت باختگي و اين که همه ما زير نظر دوربين ها هستيم. ‏ولي مي شود به دوربين ها هم دروغ گفت. مي توان در حقيقت دست کاري کرد، کاري که جکي براي گرفتن انتقام دختر ‏و شوهر از دست داده اش مي کند. چون کلايد را هر چند که هنگام رانندگي مست بوده، قابل بخشايش نمي داند. اما ‏زماني که مي فهممد او نيز دختري دارد که سال هاست وي را نديده و درست پس از گرفتار شدنش در اثر نقشه جکي به ‏سراغ وي آمده، شکايت خود را پس مي گيرد. با اين حال هنوز بخشودن کلايد کار راحتي نيست. او ياد مي گيرد با اندوه ‏خود کنار بيايد، به سراغ اقوام و دوستاني برود که رابطه خود را با آنها محدود کرده، و حتي مردي را که هر دو هفته ‏يک بار با او مي خوابد رها کند تا به سر وقت زن و بچه خود برگردد. ‏
    Red Road‏ فيلمي درباره همه ما امروزيان است. بسيار مدرن و قابل اعتنا و اصيل که شنيدن ديالوگ هاي اندک ‏شخصيت هايش مي تواند تکان دهنده باشد:‏
    کلايد: مي دوني من به فکر چه چيز توام؟
    جکي: چي؟
    کلايد: کس ات چه مزه اي دارد.‏
    جکي:[با بي تفاوتي به او نگاه مي کند؛ متعجب نشده]‏
    کلايد: تعجب نکردي؟
    جکي: [بي تفاوت] نه واقعاً!‏
    Red Road‏ در زمانه ما که فيلم ها سرشار از احساسات آبکي شده اند، با وجود سرد و کند بودنش سرشار از احساس، ‏تاريک ولي اميد بخش و در يک کلام فيلمي خلاقانه است. فيلمي که اميد به ديدن يک شاهکار از سوي کارگردانش را ‏در آينده به تماشاگر نويد مي دهد! ‏
    ژانر: درام، مهيج. ‏


    ‏
    ‏<‏strong‏> برگرداننده صفحات نت ‏La Tourneuse de pages
    ‎</STRONG>
    کارگردان: دني درکور. فيلمنامه: دني درکور، ژاک سوتي. موسيقي: ژروم لمونيه. مدير فيلمبرداري: ژروم پيربورن. ‏تدوين: فرانسوا گديگيه. طراح صحنه: آنتوان پلاتو. بازيگران: دبرا فرانسوا[ملاني پرووست]، کاترين فور[آريان فوشه ‏کورت]، پاسکال گرگوري[ژان فوشه کورت]، زاويه د گيوبن[لوران]، کريستين سيتي[مادام پرووست]، کوتيلد ‏موله[ويرژيني]، ژاک بونافه[مسيو پرووست]، آنتوان مارتينسيو[تريستان فوضه کورت]، مارتن شواليه[ژاکي اونفاري]، ‏آندره مارکون[ورکر]، ميشله ارنو[مونيک]. ٨٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: ‏The Page Turner‏. نامزد ‏جايزه بهترين بازيگر زن/کاترين فرو، بهترين موسيقي و خوش آتيه ترين بازيگر زن/دبورا فرانسوا از مراسم سزار. ‏
    دختر ده ساله قصاب شهري کوچک به نام ملاني از استعداد عجيبي در نواختن پيانو بهره مند است. او براي ورود به ‏کنسرواتوار در ازمون ورودي شرکت مي کند، اما به دليل رفتار ناشايست سرپرست ممتحننين-يک خانم پيانيست ‏مشهور- آشفته شده و در نتيجه رد مي شود. ملاني که به شدت سر خورده شده، نواختن پيانو را رها مي کند. ده سال بعد، ‏شغلي به عنوان دستيار در يک دفتر حقوقي به دست آورده است و در آنجا با آقاي فوشه کورتآشنا مي شود. شوهر زني ‏که بدون شک مسير زندگي او را عوض کرد. لياقت و توانايي هاي ملاني خيلي زود توجه فوشه کورت را جلب مي کند ‏و از وي مي خواهد تا براي مراقبت از پسرش به منزل وي نقل مکان کند. خانم فوشه کورت نيز خيلي زود بعد از درک ‏علاقه موسيقي ملاني با او گرم مي گيرد و زن جوان را به سمت برگرداننده صفحات نت خود منصوب مي کند....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    دني درکور از ١٩٩٧ با ساختن فيلم حرکت شروع به کارگرداني کرد و تا امروز چهار فيلم ديگر به کارنامه اش افزوده ‏است. نقطه اوج کارنامه سينمايي وي نويسندگي و کارگرداني ليز و آندره در سال ٢٠٠٠ مي باشد که دو جايزه از ‏جشنواره هاي برگامو و آوينون نصيب وي کرده است. آخرين فيلم او برگرداننده صفحات نت، يک تريلر احساسي جمع ‏و جور درباره يک عاشق موسيقي است که تبديل به فردي متنفر از نوازنده ها مي شود. درکور تاکنون بيشتر در زمينه ‏درام کار کرده و اگر ته رنگي از کمدي بر آنها افزوده باشد، فقط به قصد تمدد اعصباب بيننده بوده است. فيلم هاي او ‏بيشتر به زني آبستن مي ماند که در پايان بايد انتظار تولدي از سوي او را کشيد. انتظاري که تا امروز خوشبختانه به ‏هدر نرفته است. برگرداننده صفحات نت نيز مانند آثار پيشين او خوش ساخت، شکيل و کلاسيک گونه است. بديهي است ‏که نقطه عزيمت فيلمي درباره موسيقي، ارجاع به کلاسيک و بهره گيي از آهنگسازي خبره باشد که بتواند جانمايه اثر را ‏در حاشيه صوتي فيلم برجسته کند. کارگردان که قبلا در فيلم ‏Les Cachetonneurs‏ با چنين شخصيت هايي کار کرده ‏و خود نوازنده حرفه اي ويولاست، توانسته از ويژگي هاي کار ژروم لمونيه نهايت استفاده را ددر تبين کاراکترهاي ‏فيلمش به کار گيرد. ‏
    تم انتقام که از سوژه هاي محبوب ادبي فرانسوي محسوب مي شود[از کنت مونت کريستوي الکساندر دوما تا عروس ‏سياه پوشيده بود فرانسوا تروفو] همچون غذايي است که بايد سرد سرو شود و کارگردان فيلم آن را به خوبي مي داند. او ‏حاصل کارش را همچون ملودرامي روانشناسانه درباره اعتماد و خيانت، و نابودي عرضه مي کند. فيلمي که با فرهنگ ‏و ادب فرانسوي تزئين و براي ساختن هر جزء آن دقت کافي مبذول شده است. از ديگر نکات قابل توجه فيلم به بازي ‏کاترين فرو و دبرا فرانسوا بايد اشاره کرد که هر دو نامزد سزار نيز شده اند. ‏
    ژانر: درام، موسيقي. ‏

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    ‏هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي ‏قرار گرفته است.‏
    ‎‎فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎‎

    ‏
    ‏<‏strong‏>من يک سايبورگ هستم، ولي اين خوبه ‏Saibogujiman kwenchana
    ‎</STRONG>
    کارگردان: پارک چان-ووک. فيلمنامه: سئو گيونگ جئونگ، پارک چان-ووک. موسيقي: يئونگ ووک جو. مدير ‏فيلمبرداري: جئونگ هون جئونگ. تدوين: جاي بئوم کيم، سانگ بئوم کيم. طراح صحنه: ريو سئونگ هيوي. بازيگران: ‏سو جئونگ ليم[چا يئونگ گوون]، رين[پارک ايل سون]، هيه جين چوي[چوي سئول جي]، بيونگ اوک کيم[قاضي]، ‏يئونگ نيئو لي[مادر يانگ گون]، دال يو اوه[شين دوک چئون]، هو جئونگ يو[مادر ايل سون]. ١٠٥ دقيقه. محصول ‏‏٢٠٠٦ کره جنوبي. نام ديگر: ‏I'm a Cyborg, But That's OK‏. برنده جايزه بهترين فيلم از مراسم هنري بيک ‏سانگ برنده جايزه آلفرد بائر و نامزد خرس طلايي جشنواره برلين، نامزد جايزه بزرگ بهترين بازيگر/رين از مراسم ‏گراند بل. ‏
    يئونگ گوون- دختر جواني که در خط مونتاژ يک کارخانه کار مي کند- بعد از حادثه برق گرفتگي در آسايشگاه رواني ‏بستري مي شود. چون خود را سايبورگ تصور مي کند و با انگيزه شارژ کردن باتري ها خود اقدام به اين کار کرده ‏است. در بيمارستان بيماران ديگري نيز با مشکلات روحي مختلف از جمله پسر خوش قيافه اي به نام پارک ايل سون ‏حضور دارند. پارک ايل سون در دوره سربازي مورد تجاوز جمعي قرار گرفته و تعادل روحي خود را از دست داده ‏است. پارک ايل سون که همواره از سوي ديگر بيماران متهم به دزدي اشيا آنها مي شود، به زودي پيشنهاد عجيبي از ‏سوي يئونگ گوون دريافت مي کند. يئونگ گوون از او مي خواهد تا احساسات وي را از او سرقت کند، تا هر چه بيشتر ‏به سايبورگ بودن نزديک شود. از طرف ديگر تلاش دکترها و پرستارها براي غذا خوراندن به يئونگ گوون بي نتيجه ‏مي مانده و دخترک هر لحظه ضعيف تر مي شود. تلاش براي خوراندن غذا با توسل به زور نيز با شکست مواجه مي ‏شود، چون يئونگ گوون بلافاصله آن را بالا مي آورد. با اين تصور که غذا مکانيسم دروني او را از کار خواهد ‏انداخت. پارک ايل سون که دلباخته وي شده، تصميم مي گيرد راهي براي غذا دادن به او و زنده نگه داشتن اش بيابد. او ‏وسيله اي کوچک ساخته و به يئونگ گوون مي قبولاند تا آن را درون بدن وي کار بگذارد، چون اين دستگاه قابليت ‏تبديل غذا به انرژي الکتريسته را دارد. يئونگ گوون مي پذيرد و شروع به غذا خوردن مي کند. اما به زودي به اين ‏باور مي رسد که يک بمب اتمي است و با هدف نابودي زمين ساخته شده و تنها راه فعال شدنش به دست آوردن مقدار ‏زيادي انرژي است. و اين ميزان نيروي برق را فقط مي توان در صاعقه يافت. از اين رو دو جوان عاشق براي به ‏چنگ اوردن صاعقه راهي دشت مي شوند....‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    تماشاگر ايراني با نام پارک چان-ووک پس از تماشاي فيلم منطقه امنيتي مشترک در جشنواره فجر و بعدها از طريق ‏ويديو با سه گانه انتقام وي آشنا شد. اين چهار فيلم تصويري از يک کارگران علاقمند با تم جنايت، انتقام و خشونت از ‏وي در نزد تماشاگر ايراني-وي ديگر کشورها- ترسيم کرد. اما اين بت با تماشاي کمدي عاشقانه من يک سايبورگ ‏هستم... در هم شکسته خواهد شد. البته يکي دو صحنه خشن و خونين در اين يکي هم وجود دارد، اما در ژانر فانتزي ‏ارائه شده و فاقد کوبندگي يا هراس فيلم هاي پيشين وي هستند. سه گانه انتقام و منطقه امنيتي مشترک نشان داد که پارک ‏چان-ووک از فضاي ملهت سياسي کشورش و روابط ميان دو کره به شدت متاثر است. با اين حال در گفت و گويي ‏اعتراف کرده آن طور که بايد و شايد فعاليت سياسي نداشته و در برابر سرکوب خشونت بار دوستان دوره دانشجويي ‏خود عکس العمل نشان داده است. اين حس گناه و تقصير که در فيلم هاي پيشين وي حضوري پر رنگ داشته، به آخرين ‏فيلم او نيز منتقل شده و با وجود اين که من سايبورگ هستم در ژانري متفاوت ساخته شده، اماببينيد با شخصيتي روبرو ‏خواهد شد که در بروز هر نوع واقعه اي در آسايشگاه رواني خود را مقصر مي داند. او با اشاره به چنين شخصيت ها ‏و حوادثي در صدد ابراز حق شناسي خود نسبت به جانفشاني هاي آنان مي باشد که منجر به خلق فضايي دموکراتيک در ‏کشورش شده است. ‏
    چان-ووک اين بار نيز با شخصيت هايش همدلي مي کند و ما را نيز به همدلي با آنها مي خواهد. از ديدگاه او دو ‏شخصيت اصلي فيلمش-کمي بيشتر يا کمتر از ديگران و يکديگر- دچار پريشاني حواس هستند، ولي قادرند بيش از ‏دکترهايي که دنياي فانتزي آنان را درک نمي کنند به هم کمک کنند. ‏
    من يک سايبورگ هستم از لحظات کميک خالي نيست. از تيتراژ بديع، صدايي که در ذهن يئونگ گوون مي پيچد، نحوه ‏تغذيه او و شارژ شدنش، بازي ها و ديگر ديوانه هاي اصيلي که در کنارشان زندگي مي کنند، همه و همه در خدمت يک ‏رمانس قوي، شوخ و در عين حال تراژيک است. فيلمي که قادر است در لحظاتي خنده هايي حساب شده بر لبان شما ‏بنشاند و در سکانس بوسه تماشايي اش وادارتان کند تا کارگردانش را تحسين کنيد. من سايبورگ هستم... يک جعبه پر ‏از شکلات هايي که احساسات شما را به گونه اي مثبت تحريک مي کند. بفرماييد ميل کنيد!‏
    براي آشنايي بيشتر با اين فيلم و پيشينه کارگردان آن به گفت و گو با پارک چان-ووک در همين شماره مراجعه کنيد. ‏
    ژانر: درام، عاشقانه، کمدي. ‏


    ‏
    ‏<‏strong‏>صندلي هاي ارکستر/خيابان مونتاين ‏Fauteuils d'orchestre
    ‎</STRONG>
    کارگردان: دانيله تامپسون. فيلمنامه: کريستوفر تامپسون، دانيله تامپسون. موسيقي: نيکولا پيواني. مدير فيلمبرداري: ژان ‏مارک فابر. تدوين: سيلوي لاندرا. طراح صحنه: ميشل آبه وانيه. بازيگران: سسيل د فرانس[جسيکا]، والري ‏لمرسيه[کاترين ورسن]، آلبر دوپونتل[ژان فرانسوا له فور]، کلود براسور[ژاک گرومبرگ]، داني[کلودي]، کريستوفر ‏تامسون[فردريک گرومبرگ]، لورا مورانت[والنتين له فور]، سيدني پولاک[برايان سوبينسکي]، سوزان فلون[مادام ‏روکس]، آنه ليز هسم[والري]، ميشل وويرمو[فليکس]. ١٠٦ و ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: ‏Avenue Montaigne، ‏Orchestra Seats‏. برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن/والري لمرسيه و نامزد جايزه ‏بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش مکمل زن/داني و بهترين فيلمنامه از مراسم سزار. ‏
    کاترين ورسن بازيگر بسيار محبوب سريال هاي تلويزيوني در آرزوي بازي در يک فيلم سينمايي بزرگ است. آخرين ‏کاري که قرارداد بازي در آن را منعقد کرده، نمايشنامه مضحک از فيديو است که در تماشاخانه اي در خيابان مونتاين ‏اجرا خواهد شد. او که خبردار شده کارگرداني آمريکايي براي يافتن هنرپيشه اي جهت بازي در نقش سيمون دوبووار به ‏پاريس خواهد آمد، سعي دارد به هر وسيله اي که شده اين نقش را به چنگ آورد. چون ايمان دارد با اين کار معنايي به ‏زندگي اش خواهد بخشيد.‏
    در ساختمان مجاور ژان فرانسوا له فور پيانيست مشهور در حال تمرين است. او خود را به براي يک اجراي بزرگ از ‏کارهاي بتهوون آماده مي کند، اما رابطه اش هر لحظه با همسرش والنتين در حال تيره تر شده است. چون همسر و ‏دستيارش از اين که ژان آرامش و ارضاي خاطر را نه در نواختن روي صحنه هاي بزرگ و مجلل، بلکه در ميان افراد ‏بيمار يا بي چيز مي بيند، در رنج است و رابطه خودشان را نيز تمام شده مي انگارد.‏
    در سالن ديگري در همسايگي محل تمرين اين دو نفر که خود را وقف هنر کرده اند، پيرمردي به نام ژاک گرومبرگ ‏نيز در حال آماده سازي سالني براي فروش کلکسيون شخصي خويش است. چيزي که تمام عمر خود را وقف جمع آوري ‏آن کرده بود و اينک پس ازآشنايي و ايجاد رابطه با دختري جوان در صدد فروش آنها بر آمده است.‏
    دختر جواني نيز به اين محله در جست و جوي کار آمده و شغل پيشخدمتي را در کافه مشهور آنجا به دست آورده است. ‏کافه اي که محل رفت و آمد هنرپيشه ها، کارگردان ها و افراد ثروتمند و سرشناس است. و به زودي با همه اين ‏شخصيت ها برخورد مي کند. اما کسي که دلباخته او مي شود، پسر گرومبرگ است که سه سال با محبوب فعلي پدرش ‏رابطه داشت و به قصد منصرف کردن آن دو به پاريس آمده است....‏

    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    يک فيلم عاشقانه که فقط فرانسوي ها تخصص ساختنش را دارند و در محله پيرامون يک کافه شکل مي گيرد. بيهوده ‏است اگر بگويم که زندگي فرانسويان و به خصوص پاريسي ها چقدر به کافه نشيني وابسته است. هنوز روشنفکران و ‏هنرمندان در کافه ها گرد مي ايند. قراردادهاي بزرگ در کافه ها منعقد مي شود و خلاصه زندگي براي فرانسوي ها از ‏هر طبقه به نوعي در کافه ها جريان دارد و شکل مي گيرد. ‏
    دانيله تامپسون متولد ١٩٤٢ موناکوست. در فميس[ايدک سابق] تدريس مي کند و از ١٩٦٦ با فيلمنامه نويسي کار عملي ‏سينما را آغاز کرده است. اما بسيار دير[از ١٩٩٩]روي صندلي کارگرداني نشسته و در طول هشت سال گذشته فقط سه ‏فيلم ساخته است. نسل قديم که فيلم ‏Cousin, cousine‏ [١٩٧٥] ژان شارل تشالا را ديده، نامزدي تامپسون براي ‏دريافت اسکار بهترين فيلمنامه را شايد به ياد داشته باشد. نسل فعلي نيز بدون شک او را با فيلمنامه ملکه مارگو و هر ‏کس مرا دوست دارد سوار قطار بشود به خاطر خواهد آورد. تامپسون اولين فيلمش ‏La Bûche‏ را با شرکت سابين آزما ‏در ١٩٩٩ ساخت. ‏La Bûche‏ کمدي درامي درباره کريسمس، خانواده و خيانت بود که به خاطر فيلمنامه اش تحسين ‏شد. دومين فيلمش خستگي پرواز[٢٠٠٢] با شرکت ژان رنو و ژوليت بينوش کمدي عاشقانه اي درباره برخورد تاجري ‏خسته و ارايشگري گريزان در فرودگاه پاريس بود که بخت پخش جهاني نصيب اش شد و نام کارگردانش را به ديگر ‏اروپايي ها و آمريکايي ها شناسد. صندلي هاي ارکستر/خيابان مونتاين سومين و آخرين فيلم تامپسون است که با هزينه ٨ ‏ميليون يورو توليد شده و فيلمي خوش ساخت، کوچک و صميمي با اداي احترام به روحيه فرانسوي و خوانندگان ‏فرانسوي است [خانم کلودي مرتباً در حال گوش دادن به آوازهاي قديمي کساني چون شارل آزناوور، ساشا ديستل، ژاک ‏برل و... است].‏
    خانم تامپسون به ميراث و سنت کمدي هاي عاشقانه فرانسوي چيز تازه اي نيفزوده، اما از نيز نکاسته و صندلي هاي ‏ارکستر/خيابان مونتاين را مي شود يک غذاي چرب و چيلي و خوشمزه فرانسوي ناميد که خيلي خوب هم سرو مي شود. ‏فيلم به سوزان فلون بازيگر کهنه کار فرانسوي تقديم شده که در سن ٨٧ سالگي و مدت کوتاهي پس از فيلمبرداري اين ‏فيلم درگذشت. ‏
    ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

    Leave a comment:

Working...