Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • abadani69
    replied

    جين شايسته Becoming Jane
    کارگردان: جوليان جرولد. فيلمنامه: کوين هود، ساا ويليامز. موسيقي: آدرين جانستون. مدير فيلمبرداري: ايگيل برايلد. تدوين: اما ئي. هيکاکس. طراح صحنه: ايو استوارت. بازيگران: آن هاتاوي[جين آستين]، جيمز مک آوي[تام لفروي]، جولي والترز[خانم آستين]، جيمز کرامول[پدر آستين]، مگي اسميت[بانو گرشام]، جو اندرسون[هنري آستين]، لوسي کوهو[اليز دفويي]، لارنس فاکس[آقاي وايزلي]، ايان ريچاردسون[قاضي لانگلوا]، آن مکسول مارتين[کاساندرا آستين]. ١٢٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان. برنده جايزه بهترين صدا برداري از جشنواره هارتلند.
    در انگلستان قرن هيجدهم، زنان تنها يک راه براي زندگي دارند: يافتن شوهري پولدار...اما جين آستين، فرزند ٢٠ ساله خانواده اي فقير که استعداد نويسندگي را در خود کشف کرده، قصد ندارد تا به راحتي تن به اين کار بدهد. هدف وي نويسندگي است، اما شرايط اجتماعي دوران راه را بر وي بسته و استعدادهاي وي ارزش چنداني ندارد. او به رغم فشار خانواده پيشنهاد ازدواج وايزلي ثروتمند را رد کرده و همزمان با دانشجوي حقوق جواني به نام تام لفروي که از اعتماد به نفس فراواني برخوردار است، آشنا مي شود. به زودي عشقي ميان اين دو جوان پديد مي آيد و قدرت حاصله از اين عشق جسارت لازم را براي ايستادن در برابر فشارهاي جامعه و شروع يک زندگي تازه به آن دو مي دهد...
    چرا بايد ديد؟
    زندگي جين آستين، نويسنده انگليسي تبار غرور و تعصب که هرگز ازدواج نکرد و همواره به عنوان زني سرد از سوي ديگران ارزيابي شد، دستمايه فيلمي عاشقانه از جولين جرولد شده است. جين شايسته يا برازنده سومين فيلم بلند او[پس از نوعي از زندگي و Kinky Boots] است. هر چند دومين فيلم او در جشنواره فلوريدا توانست جايزه تماشاگران را به دست آورد، اما امروزه کمتر کسي اين دو فيلم را به ياد مي آورد و شايد دليل اصلي آن حضور ممتد جرولد در عرصه ساخت سريال هاي تلويزيوني- از ابتداي دهه ١٩٨٠ تاکنون-باشد. جين شايسته محصولي ١٦ و نيم ميليون دلاري از سينماي انگلستان است که کيت وينسلت، ناتالي پورتمن و کايرا نايتلي براي بازي در نقش اصلي آن کانديد بودند، ولي سرانجام قرعه به نام خانم هاتاوي افتاد که براي بازي در اين نقش مجبور به يادگيري نواختن پيانو نيز شد.
    اگر داستان غرور و تعصب را خوانده باشيد، به خوبي درک خواهيد کرد که داستان جين استين چگونه تا امروز الهام بخش ملودرام سازان بسياري در چهار گوشه دنيا بوده است. و حال پس از گذشت سال ها بخت آن را يافته تا براي ترسيم سيماي خالق آن نيز مورد استناد قرار بگيرد.شايد اگر جين آستين قهرمان اين فيلم نبود، با آن به عنوان داستاني از يک مثلث عشقي روبرو مي شديم و يا دست بالا آن را فيلمي درباره مبارزه زنان انگليسي براي کسب حق راي و برابري با مردان ارزيابي مي کرديم. که برخوردي دور از عقل نيز نبود، ولي برخورد مبتکرانه نويسنده و کارگردان فيلم حسي اصيلي به فيلم بخشيده که شما را وادار خواهد کرد بپذيريد: اگر جين استين زنده بود و فيلمساز، يقيناً قصه عاشقانه زندگي خود را چنين روايت مي کرد.
    جين شايسته در اکران آمريکا تقريباً معادل هزينه توليد خود را به دست آورده، و بدون شک بيش از اين مبلغ را در انگلستان به چنگ خواهد آورد. چون بريتانيايي ها وفادار حتي اگر به خاطر ديدن آخرين هنرنمايي بازيگرفقيدشان ايان ريچاردسون و وداع با او هم شده باشد، به ديدار جين شايسته خواهند رفت. ايان ريچاردسون در ٩ فوريه ٢٠٠٧ از ميان ما رفت. بازيگري که تماشاگر ايراني او را براي بازي در نقش فرانسيس اورکهارت، سياستمدار مزور سريال خانه ورق[در ايران خانه پوشالي، با صداي ناصر تهماسب و مديريت دوبلاژ امير هوشنگ زند] همواره به ياد خواهد داشت.
    ژانر: درام، زندگي نامه، عاشقانه.


    بدون رزرو No Reservations
    کارگردان: اسکات هيکس. فيلمنامه: کارول فوش، ساندرا نتلبک. موسيقي: فيليپ گلس. مدير فيلمبرداري: استورات درايبرو. تدوين: پيپ کارمل. طراح صحنه: باربارا لينگ. بازيگران: کاترين زتا جونز[کيت آرمسترانگ]، آرون اکهارت[نيک]، ابيگيل برسلين[زوئي]، پاتريشيا کلارکسون[پائولا]، جني ويد[لي]، برايان اف. اوبراين[شون]. ١٠٥ و ١٠٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، استراليا. نام ديگر: Mostly Martha.
    کيت آرمسترانگ سرآشپز رستوراني در منهتن و بسيار در کار خود موفق و زني بسيار منظم است. او نظم و ترتيب محيط کار را در زندگي شخصي خود نيز به کار بسته و همچون يک سرآشپز زندگي خود را اداره مي کند. کمال گرايي کيت باعث مي شود تا انسان هاي پيرامون وي همواره فاصله خود را با وي حفظ کنند، اما اين نظم و ترتيب با ورود دو انسان به زندگي او بر هم مي خورد. اولين آنها نيک نام دارد که به عنوان آشپز وارد آشپزخانه تحت فرماندهي وي شده، و بر خلاف کيف انسني شاد و پر تحرک و دوست داشتني است. هنگام کار اپرا گوش مي کند و تا جايي که باعث آزار همکارانش نشود با آنان شوخي مي کند. شخص دوم، خواهر زاده اي به نام زوئي است که ناگهان وارد منزل وي شده است. به نظر مي رسد کيت در موقعيت سختي قرار گرفته و بايد اين دو نفر را که زندگي شخصي و شغلي او را به هم ريخته اند، کنترل کند. اما خيلي زود در مي يابد که ابتدا با علاقه خود نسبت به نيک- که به تازگي آن را کشف کرده- نيز بجنگد....
    چرا بايد ديد؟
    اگر شما هم جزو کساني هستيد که از تماشاي ابيگيل برسلين- دختر کوچولوي شيرين فيلم Little Miss Sunshine- لذت برديد، اگر از تحسين کنندگان بانو کاترين زتا جونز هستيد و از بازي آرون اکهارت در ميان گروه مردان و ممنون که سيگار مي کشيد داريد، بدون رزرو فرصت خوبي براي دو ساعت تمدد اعصاب در اختيارتان مي گذارد. [شايد بهتر مي بود به روال برنامه هاي آشپزي اين طور شروع مي کردم؛ مواد لازم براي تهيه يک فيلم عاشقانه و الي آخر...]
    اسکات هيکس متولد ١٩٥٣ اوگاندا، از کارگردان هاي به نام استرالياست- تماشاگر ايراني شايد فيلم سباستين و اسپارو او را به خاطر داشته باشد که چندين بار از تلويزيون ايران پخش شد- که با فيلم شاين[١٩٩٦] شهرتي جهاني کسب کرد. اما بعد از اين فيلم هر چند پروژه هايي گران قيمت مانند برف روي درخت هاي سدر يا قلب هايي در آتلانتيس را کارگرداني کرد، اما موفقيت شاين تکرار نشد. شايد انتظارات ما و ديگران هم از او زيادي بالا رفته بود، به همين خاطر پس از مدتي وقفه اين بار فيلم کوچک تر و جمع و جورتري بازگشته[٢٨ ميليون دلار] و حيطه امني نيز براي کار خود برگزيده است\ژانر کمدي عاشقانه]. و خوشبختانه حاصل کار بسيار راضي کننده است. هم براي تماشاگر آمريکايي که ٤٠ ميليون دلار نصيب تهيه کنندگان فيلم کرده و هم براي منتقدان که بار ديگر زبان به مدح او گشوده اند.
    فيلم سکوي پرتابي براي آرون اکهارت است که بايد جاي جورج کلوني و مل گيبسون پا به سن گذاشته را در محصولات هاليوودي در آينده پر کند. بازيگري که چند سال گذشته به خاطر حضور در پروژه هاي مستقل و نقش هاي متفاوت اسم و رسمي به هم زده است. بدون رزرو بازسازي فيلمي ايتاليايي به نام Bella Martha[٢٠٠١] است که دقيقاً بر اساس کليشه هاي ژانر کمدي عاشقانه ساخته شده، اما نبايد به اين دليل آن را دست کم گرفت. چون قبل از تماشاي اين گونه فيلم ها نيز بسياري از ماها از ساختار کليشه اي آن آگاهيم، با اين حال براي ديدن شان به سينما مي رويم.[مثل طرفداران ژانر اکشن يا فيلم هاي جکي چان] فيلم هايي که اگر مثل اين يکي خوب ساخته شوند-کم و زياد نداشته باشند- بهترين گريزراه شما براي فرار از رخوت و يکساني زندگي روزمره است.
    ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي قرار گرفته است.
    معرفي فيلم هاي روز

    تهاجم The Invasion
    کارگردان: اليور هيرشبيگل، جيمز مک تيگ. فيلمنامه: ديو کايگانيچ بر اساس رمان The Body Snatchers نوشته جک فيني. موسيقي: جان اوتمن. مدير فيلمبرداري: راينر کلاوسمان. تدوين: هانس فونک، جوئل نگون. طراح صحنه: جک فيسک. بازيگران: نيکول کيدمن[کارول بنل]، دانيل کريگ[بن دريسکول]، جرمي نورتام[تاکر کافمن]، جکسون باند[اليور]، جفري رايت[دکتر استيون گالئانو]، ورونيکا کارترايت[وندي لنک]، جوزف سامر[دکتر هنريک بليسس]، سليا وستون[لودميلا بليسس]، راجر ريس[يوريش]. ٩٩ و ٩٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Invasion of the Body Snatchers، The Visiting.
    پس از سقوط يک شاتل فضايي در دالاس، تاکر کافمن يکي از مسئولان دولتي به هنگام بازديد از محل ناخواسته يکي از قطعات شاتل متلاشي شده را لمس مي کند. تاکر در بازگشت به خانه، پس از خوابيدن دچار دگرديسي شده و رفتاري غريب پيش مي گيرد. همسر سابق او کارول- روانکاو- که با پسرش زندگي مي کند، بعد از جدايي از وي با دکتري به نام بن دريسکول دوست شده و آن دو قصد دارند تا در آينده با هم ازدواج کنند. کارول همزمان با تلفن تاکر که تقاضاي ديدار پسرش را دارد، با يکي از بيمارانش که از رفتار غريب شوهرش شکوه دارد، ملاقات مي کند. او نمي داند چه بر سر شوهرش آمده ولي حس مي کند او همان مردي نيست که بايد باشد.
    کارول به زودي با موارد مشابه زيادي برخورد مي کند و پس از به دست آمدن تصادفي ماده اي مشکوک- چون از آلوده شدن پسرش بيمناک است- آن را در اختيار همکاران بن قرار مي دهد. آنها به وي مي گويند که اين ماده منبع زميني نداشته و ويروسي است که پس از ورود به بدل انسان، هنگام خواب ميزبان شروع به فعاليت کرده و جسم و روح وي را تحت کنترل خود درمي آورد. کارول با بروز نشانه هاي گسترش بيماري و مشاهده آنها نزد تاکر که پسرشان را نزد خود نگه داشته، به منزل سابق شان رفته و مي کوشد تا او را نجات دهد. اما خود نيز آلوده مي شود. بن و دوستش دکتر گالئانو از وي مي خواهند تا رسيدن آنها مقاومت کرده و به خواب نرود. تا آنها بتوانند وي را يافته و پادزهري را که ساخته اند به آن دو تزريق کنند. ولي کارول که تحت تعقيب عوامل تاکر و مبتلايان به ويروس قرار گرفته، ديگر توان مقاومت در برابر بي خوابي را از کف داده...
    چرا بايد ديد؟
    چه کسي مي خواهد چهارمين بازسازي هجوم ربايندگان جسم را ببيند؟
    شايد پاسخ بسياري به اين سوال منفي باشد. چون سينمايي نويسان زيادي در مدح نسخه اصلي[١٩٥٦ دان سيگل] و ذم بازسازي ١٩٧٨ فيليپ کافمن و نسخه ١٩٩٩ ابل فرارا قلمفرسايي کرده اند. بديهي است که هر تماشاگر آشنا دچار اين فرضيه شود که شيره جان رمان فيني کشيده شده، وي جرات مي کنم و مي گويم با توجه به فضا و زمان ساخته شدن نسخه اوليه[جنگ سرد] که نشانه هايي محسوس از کمونيسم ستيزي و در واقع بيگانه هراسي آمريکايي داشت؛ نسخه فعلي لااقل فيلمي است که بر خلاف دو نسخه قبلي در زمانه اي درست ساخته شده است. چون نضج گرفتن حرکت هاي تروريستي بينياد گرايانه پس از فروپاشي اردوگاه شرق، دنياي فرب را وارد جنگ سرد تازه اي ساخته است.اگر در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم تا فروپاشي شوروي نبرد جاسوس ها زينت بخش فيلم هاي مهيج بود[شاخص ترين هاي شان جيمز باند و هري پالمر]، اينک هر شهروند مهاجر يا دو رگه و گاه بومي مي تواند در حکم بمب هاي ساعتي باشد که دشمنان جهان آزاد هر لحظه مي توانند آنها را منفجر کنند. نسخه جديد هجوم ربايندگان جسم به شکلي باور پذير از اين هراس سخن مي گويد. چون درام فردي موثر يک مادر براي حفظ فرزند را به عنوان پيرنگ برگزيده و از هنرپيشگاني سود مي برد که قادر به جلب همدلي بالاي تماشاگران هستند. اين پيرنگ که در آنونس فيلم با تکيه بر جملاتي چون: هيچ کس نمي تواند به بچه من دست بزند! بر آن تاکيد مي شود.

    تهاجم اولين فيلم انگليسي زبان اليور هيرشبيگل متولد ١٩٥٧ هامبورگ است که سه سال قبل بافيلم سقوط[Der Untergang] به شهرتي بين المللي دست يافت. البته جيمز مک تيگ کارگردان با ذوق فيلم V براي انتقام نيز در ساخت فيلم سهيم بوده، کسي که سابقه بسيار خوبي در دستياري فيلم هاي مطرح يکي دو دهه اخير دارد و يقيناً در آينه به تنهايي فيلم هاي قابل اعتنايي هم خواهد ساخت.
    تهاجم محصولي ٨٠ ميليون دلاري است که به تازگي نمايش آن آغاز شده و به شکل قطعي نمي توان درباره موفقيت مالي آن اظهار نظر کرد. ولي فروش ٥ ميليون دلاري هفته اول نمايش آن اميد چنداني نيز عرضه نمي کند. پيام اصلي اولين فيلم انگليسي اليور هيرشبيگل کارگردان آلماني فيلم[ بر اساس شايعات نقش مک تيگ در پرداخت فيلم چندان زياد نبوده] اين است" هيچ کس آني که نشان مي دهد نيست! همين حرف مي تواند به گسترش و رشد بيگانه هراسي غربي ها- که چندان هم پر بيراه نيست- از مسلمان ها دامن بزند. به اين ديالوگ دقت کنيد:
    وندي: شوهر من، شوهر من نيست.
    ژانر: علمي تخيلي، مهيج.


    درست پشت در خانه شما Right at Your Door
    نويسنده و کارگردان: کريس گوراک. موسيقي: توماندندي. مدير فيلمبرداري: تام ريچموند. تدوين: جفري ام. ورنر. طراح صحنه: رمزي آوري. بازيگران: مري مک کورمک[لکسي]، روري کاچران[براد]، توني پرز[آلوارو]، اسکاتي نويد جونيور[تيمي]، جان هوئرتاس[ريک]، ويل مک کورمک[جيسن]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام ديگر: Forearm Shiver. برنده جايزه بهترين فيلمبرداري و نامزد جايزه بزرگ هيئت داوران جشنواره سندنس.
    براد، آهنگسازي بيکار همراه همسرش به خانه اي جديد در منطقه سيلور ليک لس آنجلس اثاث کشي مي کنند. فرداي آن روز براد در خانه اي که هنوز ساماني نيافته بيدار مي شود. لکسي سر کار رفته و زماني که او براي ريختن زباله از خانه خارج مي شود بمبي در مرکز شهر منفجر مي شود. براد که نگران لکسي است، مي کوشد با وي تماس برقرار کند. اما تمامي خطوط مشغول است و موفق به تماس با همسرش نمي شود. دقايقي بعد راديو اعلام مي کند بمب منفجر شده غباري سمي در شهر پخش کرده و از شهروندان مي خواهد تا تمامي منافذ منازل خود را مسدود کرده و تا رسيدن نيروهاي امدادي از خانه خارج نشوند. براد به سرعت مقداري چسب مهيا کرده و نگران از سرنوشت لکسي با کمک آلوارو- کارگر منزل مجاور به خانه او پناه آورده- مي کوشد تا درزهاي خانه را بپوشاند. بعد از چند ساعت مامورين پليس و ارتشي هاي ماسک پوش منطقه را تحت کنترل خود در مي آورند. همزمان لکسي که آلوده شده از راه مي رسد و از براد مي خواهد تا او به خانه راه دهد. براد و آلوارو که از جان خود بيمناکند، از اين کار امتناع مي کنند. سپس براد و آلوارو مي کوشند تا با جدا کردن يکي از اتاق هاي کناري خانه، محلي براي اقامت لکسي فراهم کنند. تا اين که راديو اعلام مي کند گروهي مجهز در منطقه اي آن سوي شهر براي مداواي افراد آلوده مستقر شده است. لکسي که پسر کوچک سياه پوست سرگرداني را در محل يافته، قصد دارد تا به آنجا برود. آلوارو نيز نگران از سرنوشت خانواده ش از خانه خارج مي شود و براد بي خبر از خطري که در خانه وجود دارد، تنها مي ماند. ساعتي بعد لکسي از راه مي رسد و توسط نظاميان دستگير مي شود. اما آن کس که بايد از ميان برداشته شود، براد است....
    چرا بايد ديد؟
    قبول کنيم که وقوع حوادث تروريستي و از همه بارزتر ماجراي انفجار مرکز تجارت جهاني تاثيري بسيار شگرف بر سينماي آمريکا گذاشته است. تا جايي که مي شود گفت زير گونه اي به نام فيلم هاي بعد از ١١ سپتامبر[نوعي از سينماي فاجعه که در تلاقي با ژانر تريلر و سياسي]در حال شکل گيري است. درست پشت در خانه شما يکي از بهترين نمونه هاي اين ژانر تازه به دنيا آمده است. فيلمي که بر خلاف بسياري از توليدات اين گونه ترجيح داده تا به درام فردي انسان ها در مکاني محدود بپردازد و از اين جهت بر فيلم اليور استون بسيار برتري دارد. درست پشت در خانه شما يک فيلم مستقل است که کمپاني لايون گيتز حقوق پخش آن را به قيمت ٣ مسليون دلار خريداري کرده و بديهي است که هدفي تجاري در پشت اين کار قرار ندارد. فروش ٦٠ هزار دلاري آن در آمريکا حتي قادر به بازپرداخت هزينه تبليغات آن هم نيست. ولي بعدها يعني زماني که اين فيلم از شبکه هاي تلويزيوني سر در آورد و تماشاگر انبوه موفق به ديدن آن شد، يقيناً پيام آن نيز به گوش شنونده اصلي خواهد رسيد.
    دربره کريس گوراک هيچ نمي دانيم جز اين که معماري خوانده و مدير هنري و طراح صحنه قابلي است[گزارش اقليت، باشگاه مشت زني، ارباب داگ تاون، بليد: ترينيتي و....]. درست پشت در خانه شما اولين فيلم او در مقام نويسنده و کارگردان است و نشان مي دهد که به ظرايف کارگرداني آشنا است. کار با بازيگران اندک، در مکاني محدود در تجربه اول کاري جسورانه است که مي تواند کارنامه هر کسي را با اتهام تئاتري بودن چار مخاطره کند. اما گوراک به خوبي موفق مي شود تا چيدن دقيق حوادث کوچک در کنار هم تنش هاي روحي و رواني موثري براي شخصيت هايش خلق کند. هراسي که باورپذير و محتمل است. سوالي که گوراک مطرح مي کند اين است: مهم نيست که چه کساني به شهر شما حمله کرده اند يا انفجار بمبي را سبب شده اند[چيزي که در فيلم نيز روي آن تاکيد نمي شود و بيشتر پيامدهاي آن تصوير مي گردد. مانند تيراندازي پليس به فردي آلوده] اگر شما جاي براد بوديد، چه مي کرديد؟
    تا اين لحظه منتقدان جدي از ستايش فيلم دريغ نکرده اند، و کار فيلمبردار آن را نيز ستوده اند. شما هم اگر مدتي است فيلمي جدي نديده ايد، مي توانيد از اين فرصت استفاده کنيد. چون هر جاي دنيا که باشيد شايد دفعه بعد اين واقعه پشت در خانه شما بيفتد!
    ژانر: مهيج.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    فيلم عيسي مي آيد ساخته علي ژکان سرانجام پس از 6 سال به نمايش در آمد. علي ژکان متولد 1329، سينما را از 1346 با بازي در فيلم چرخ فلک[صابر رهبر] آغاز کرد. در 1347 با پيوستن به گروه هنرهاي ملي-زير نظر عباس جوانمرد- کار در تئاتر را نيز تجربه کرد. پيش از انقلاب در کنار بازيگري در سريال هايي چون سمک عيار و دليران تنگستان، دستيار کارگرداني را در مجموعه افسانه هاي کهن تجربه کرد. پس از انقلاب نيز به عنوان کارگردان دوم در سريال سربداران حضور يافت. اولين فيلم بلند سينمايي وي به نام ماديان در 1364 به نمايش در آمد و نظر منتقدان را به کارگرداني خوش قريحه جلب نمود. اما فيلم بعدي وي دخترک کنار مرداب که با فاصله اي 4 ساله به نمايش در آمد، نتوانست انتظارهاي به وجود آمده را برآورده کند. نمايش سايه به سايه در 1374 با وجود ساختار قابل اعتنا و تلاش هاي وي در زمينه توليد يک فيلم پليسي متفاوت موفقيت فيلم اول را تکرار نکرد. شايد همين امر بود که ساخته شدن فيلم بعدي وي-عيسي مي آيد- 6 سال به تعويق افتاد، و شوربختانه تر اين که 6 سال ديگر نيز در محاق عدم نمايش اسير شد. همکارمان کامبيز رحيمي به بهانه نمايش ديرهنگام اين فيلم نگاهي به اين فيلم و کارنامه اين فيلمساز کم کار، ولي مستعد انداخته است.

    سفري در برزخ
    کارگردان: علي ژکان. نويسنده: علي ژکان، شهريار مندني پور. مدير فيلمبرداري: فرزين خسروشاهي. تهيه کننده: علي ژکان. بازيگران: رضا کيانيان، رضا افشار، شيلا خداداد.
    خلاصه داستان: عيسي رزمنده اسير از اردوگاهي در عراق مي گريزد و خسته و زخمي خود را به خانه مي رساند. وقتي همراه همسر و فرزندش راهي مسافرت مي شود در بين راه با مرد مرموزي به نام (سلطان سلام) برخورد مي كند.
    علي ژکان يکي از کارگردان هاي مطرح پس از انقلاب است که اولين فيلمش ماديان نشان داد توانايي هاي بسياري دارد. حضور بازيگري همچون سوسن تسليمي- که حاضر به همکاري با کمتر کارگرداني مي شد-در اين فيلم نيز مويد همين ادعا بود.ژکان در تمام سال هايي که در سينما مشغول به کار بوده تنها 4 فيلم را جلوي دوربين برده است، که البته 2 فيلم آخر آن چنان که بايد نتوانست با اقبال مردم و منتقدين رو به رو شود. دليل را شايد بتوان در وسواس زياد ژکان جست و جو کرد که نتيجه اي معکوس داده است. به طور مثال در فيلمي پليسي مانند سايه به سايه، ريتم کند و بازي هاي بد باعث شده بود فيلمساز از آنچه ما در اين ژانر پليسي مي شناسيم، جدا بيفتد. داستان چفت و بست درستي داشت، اما اين توجه در مرحله نگارش فيلمنامه نتوانسته بود آن گونه که بايد در اجرا نيز به منصه ظهور برسد.
    اين اتفاق در مورد فيلم عيسي مي آيد نيز تکرار شده و به گونه اي آشکار به چشم مي خورد. ژکان در نگارش فيلمنامه اين فيلم به سراغ شهريار مندني پور-يکي از داستان نويس هاي به نام معاصر- رفته است. آنها توانسته اند به قالب مناسبي در داستان دست يابند که نمايشگر تالمات روحي يک انسان در بستر پديده اي به نام جنگ باشد. اما ژکان انرژي را که براي نگارش فيلمنامه صرف کرده، در کارگرداني به خرج نمي دهد. بنابر اين فيلمي که در بسياري از لحظات مي توانست به اثري تاثير گذار تبديل شود تمام رنگ و بوي خود را از دست مي دهد و با وقفه اي[ناخواسته] که در نمايش آن رخ داده رنگ کهنگي هم به خود مي گيرد.
    فيلم عيسي مي آيد بر خلاف ديگر ساخته هاي ژکان اثري يکسره داستان گو نيست. نويسندگان سعي داشته اند به فضايي دروني تر دست يابند که قابل تاويل باشد. با اين زاويه ديد، داستان متکي به پيرنگ جاي خود را به فيلمي بنا شده بر شخصيت را مي دهد. ما با سربازي به نام عيسي رو به رو هستيم که در مرز ميان واقعيت و خيال از زنداني که در آن اسير است مي گريزد و همسر و فرزندش را ملاقات مي کند. اينجاست که پاي سلطان به داستان گشوده مي شود. مردي که هر لحظه به شکلي در مي آيد و تو گويي مرگ است که با عيسي و خانواده اش همراه مي شود. فيلم سرشار از ارجاعاتي اين چنين است. اصولا فرار عيسي و ملاقات خانواده اش سفري متافيزيکي در برزخ است. سفري که در درون او شکل مي گيرد. شايد آمال انساني پس جنگ هم مد نظر فيلمساز بوده که نشان از حسرت ها و خسران هاي برخورد انسان با پديده شوم جنگ دارد، اما عيسي براي آن که بتواند راحت تر اين جهان را ترک کند بايد ابتدا معرفت لازم را پيدا کند و شايد از همين رو است که کيانيان در قالب سفير مرگ با او همراه مي شود تا بتواند عيسي را کمک کند.

    فيلم براي ارائه معاني از عناصري سود جسته، که پرداختن به آنها بد نيست. عناصري همانند آب، باد، خاک و آتش در اين فيلم نقشي قابل تامل را بر عهده دارند. زماني که عيسي در هجمه اي از خاک گرفتار مي آيد-اين خاک به هجمه دشمنان مي ماند- ترغيب مي شود تا از کيان خود دفاع کند. يا زماني که با سنگ هايي که دخترش به او داده خانه مي سازد آمال و آرزو هايش را به تماشاگر منتقل مي کند. از ديگر سو نام اين شخصيت يعني عيسي خود از نکات برجسته داستان است. او به دنيا آمده تا با محنت زندگي کند. در طول فيلم نيز زخمي که به پهلو دارد دائم به ما ياد آوري مي کند او با چه مصيبت هايي دست و پنجه نرم مي کند.
    تمام آنچه آمد در اجرا قوام مناسبي پيدا نمي کند. کارگردان از اين فکر که مبادا تماشاگر نتواند با ايده هاي او در فيلمنامه ارتباط برقرار کند از بسياري ايده هاي بصري خود چشم مي پوشد. در برخي فصول فيلم مي توانستيم زندگي عيسي را با طبيعت پيوند دهيم، اما صحنه ها تا آن اندازه درگير گفتار مي شود که اين امکان از دست مي رود. با وجود تعداد محدود بازيگران نيز ژکان نمي تواند تعادل مناسبي را ميان آنها به وجود آورد. رضا کيانيان آن قدر خوب است که حتي در قالب يک نقش مکمل يک تنه بار عمده فيلم را بر دوش مي کشد. رضا افشار آن گونه که بايد دروني نيست و بازي غلو شده اي ارائه مي دهد. ژکان اين روز ها پروژه تازه اي را در دست ساخت دارد و زمان بسياري را صرف نگارش آن کرده است. اميد که اين فيلم جديد خاطره ماديان را براي ما زنده کند.

    Leave a comment:


  • Rasputin
    replied
    Resident Evil: Extinction (2007)

    Alice, now in hiding in the Nevada desert, once again joins forces with Carlos Olivera and L.J., along with new survivors Claire, K-Mart and Nurse Betty to try to eliminate the deadly virus that threatens to make every human being undead...and to seek justice. Since being captured by the Umbrella Corporation, Alice has been subjected to biogenic experimentation and becomes genetically altered, with...

    Genres: Action/Adventure, Suspense/Horror, Adaptation and Sequel

    Release Date: September 21st, 2007 (wide)

    MPAA Rating: R for non-stop violence, language and some nudity.

    Distributors: Screen Gems

    Cast and Credits

    Starring: Milla Jovovich, Oded Fehr, Mike Epps, Iain Glen, Ali Larter
    Directed by: Russell Mulcahy
    Produced by: Bernd Eichinger, Samuel Hadida, Paul W.S. Anderson

    Leave a comment:


  • Rasputin
    replied
    Good Luck Chuck (2007)

    A man breaks up with his long-time girlfriend only to see her get engaged to the next guy she dates. The same pattern occurs with his next girlfriend, and continues to repeat. All of a sudden he finds himself becoming a lucky charm for women, who all want to date him.

    Genres: Comedy

    Release Date: September 21st, 2007 (wide)

    MPAA Rating: R for sequences of strong sexual content including crude dialogue, nudity, language and some drug use.

    Distributors: Lionsgate

    Cast and Credits

    Starring: Jessica Alba, Dane Cook, Dan Fogler, Michelle Harrison, Ellia English
    Directed by: Mark Helfrich
    Produced by: Tracey Edmonds, Russell Hollander, Ogden Gavanski

    Leave a comment:


  • Rasputin
    replied
    The Last Winter (2007)

    In the Arctic tundra of Northern Alaska, an advanced team working for a petroleum exploration company is engaged in a massive project to exploit the oil resources of the pristine land. After one crewmember is found dead, a disorientation slowly claims the sanity of the other members of the team as each of them succumbs to an unknowable fear. This creeping dread bursts open when a malevolent wind brings...

    Genres: Drama, Science Fiction/Fantasy and Thriller

    Running Time: 1 hr. 47 min.

    Release Date: September 19th, 2007 (limited)

    Distributors: First Take (IFC)

    Cast and Credits

    Starring: Ron Perlman, James LeGros, Connie Britton, Kevin Corrigan, Jamie Harrold

    Directed by: Larry Fessenden
    Produced by: Thor S. Sigurjonsson, Skuli Fr Malmquist, Jeanne Levy-Hinte

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    فيلم مستند "از پس برقع" به کارگرداني مهرداد اسکويي تاکنون در چندين جشنواره بين المللي حضور داشته و جوايزي را نيز به خود اختصاص داده است. هنر روز به اين بهانه نگاهي دارد به اين فيلم برجسته...


    از پس حجاب شرقي
    تهيه کننده، محقق و کارگردان: مهرداد اسکويي. تصوير بردار: ابراهيم سعيدي و اسکويي. تدوين: ابراهيم سعيدي.
    خلاصه موضوع: وقتي درد مردمان جنوب از حد توان شان بيش تر مي شود، دچار باد مي شوند. مشکلات سخت معيشتي، شرايط صعب جغرافيايي و فشارهاي عديده زندگي روزمره و محدوديت هاي ويژه جامعه سنتي در زندگي زن هاي ساحل نشين جنوب ايران، آن ها را دچار درد مي کند. دردي روحي که گاه دوايي غير از دکتر و دارو مي طلبد.
    مهرداد اسکويي از مستند سازان جوان سينماي ايران است که تمام همت خود را در اين سال ها به کارگرداني فيلم مستند معطوف داشته و حتي يک بار هم که توانست از خانه سينما مجوز کارگرداني فيلم داستاني بلند دريافت کند، از خير آن گذشت و به ساخت فيلم هاي مستند ادامه داد. اسکويي امروز در عرصه هاي بين المللي از مستندسازان شناخته شده ايران به شمار مي رود. او نيز کار خود را مانند بسياري از سينماگران جوان از انجمن سينماي جوانان آغاز کرد و مستند هايي را در ژانر هاي مختلفي همچون اجتماعي، شاعرانه، تک چهره و... جلوي دوربين برد.
    خانه مادري ام مرداب، از پس برقع، روز هاي بي تقويم و.... از کارهاي مطرح اين سينماگر محسوب مي شود. مستند از پس برقع اثري اجتماعي در مورد مردم جنوب ايران است. زناني که اسير سنت ها هستند و روزگار را در نگون بختي مي گذرانند. آنها حتي کوچکترين مواهب زن بودن خود را درک نکرده اند و آن چنان که از نام فيلم بر مي آيد روزگار را در پس برقع هايشان مي گذرانند.
    اگر خواسته باشيم شباهتي را در مورد نگاه اسکويي در اين فيلم و ساير ساخته هايش جست و جو کنيم به فيلم خانه مادري ام مرداب مي رسيم. اسکويي در نگاه به مصائب زنان در اين دو فيلم نگاهي تقريباً واحد را جست و جو مي کند. نگاهى را كه اسكويى در "از پس برقع" مدنظر قرار داده، مرزى است ميان سينماى مستند اجتماعى و شاعرانه. حتى به جرأت مى توان گفت اگر ساخته هاى ديگر اين مستند ساز يعنى فيلم هايى همانند روز هاى بى تقويم در زمره مستند هاى اجتماعى قرار گيرند، اما "از پس برقع" بيشتر به سينماى مستند شاعرانه پهلو مى زند. اسكويى در اين چند مستندى كه كارگردانى كرده، نشان مى دهد به قشرهاى آسيب پذير جامعه توجه دارد و در زندگى اين افراد مى تواند زاويه ديدى را براى خود بيابد كه از منظر جهانى نيز مورد توجه قرار گيرد.



    اسکويي در فيلم خانه مادري ام مرداب به زندگي يک زن و مصائب او مي پرداخت در حالي که در از پس برقع اين نگاه کمي گسترده تر شده و ما با خيلي از زنان خاکستر نشين رو به رو هستيم که زندگي يکسان دارند. نکته جالبي که کارگردان اين فيلم توانسته آن را به خوبي تصوير کند اعترافاتي است که اين زنان انجام مي دهند. آنها گويي تنها يک بار مي توانند از رنج و غم خود صحبت کنند و زمان آن هم مقابل دوربين اسکويي است. اعتماد سازي که فيلمساز در اين راستا توانسته انجام دهد يکي از اصول مهم مستند سازي است که در صورت ناواردي کارگردان به راحتي از دست خواهد رفت و فيلم تمام اعتبار خود را از دست مي دهد. به عنوان مثال مي توانم به دو نمونه برجسته از تاريخ سينماي مستند اشاره کنم. مريان سي کوپر و همکارش ارنست بي.شودزاک دهه ها قبل به ايران آمدند و فيلم علف را بر اساس کوچ بختياري جلوي دوربين بردند و يا ژان روش فيلم شکار شير با تيرو کمان را درباره شکار شير در آفريقا ساخت و از همين روي مدت ها با مردم اين کشور از نزديک زندگي کرد. هر سه اين فيلمساز ها در صورتي که قادر به برقراري ارتباط با سوژه هاي خود نبودند به هيچ وجه از پس ساخت چنين فيلم هايي بر نمي آمدند و اعتماد سازي سبب ساخت چنين آثار ماندگاري شده است.
    اسکويي نيز شرايطي را فراهم آورده که مردم روستا به راحتي به او و دوربينش اعتماد مي کنند و به عنوان سندي زنده با او سخن مي گويند. اسكويى در "از پس برقع" ابتدا ما را با يك معما رو به رو مى كند. معمايى كه فضاى بصرى پازل گونه آن به يك كابوس شبيه است افرادى جلوى دوربين مى آيند و مى روند و در باره مرگ يك زن و فرزندى كه در شكم داشته سخن مى گويند. زبان ناآشناى جنوبى در اين برهه كه هنوز گوش تماشاگر به اين گويش عادت نكرده، به كمك اسكويى مى آيد تا او بتواند به نوعى همهمه دست يابد. اين همهمه و فضاى كابوس گونه با حركت اتومبيلى در شب به سوى محلى نامعلوم كامل مى شود. عده اى عزادارند و گويا براى اين در شب جنازه را به خاك مى سپارند تا ردى از حادثه باقى نماند. تا اينجا مخاطب هيچ گونه اطلاعات ويژه اى جز كلياتى كه اسكويى در اختيارش قرار داده، از ماجرا ندارد. پس از مراسم كفن و دفن است كه از پس گفت و گو ها راز سر به مهر داستان رخ مى نمايد. اسكويى در اين شكل ورود به موضوع مطروحه اش توانسته به نوعى تعليق نيز دست يابد تا تماشاگر بيشتر با فيلم درگير شود. اما اين شروع يك ايراد نيز دارد و آن اين كه مخاطب لحظاتى راه به خطا مى برد و خط اصلى روايت اسكويى را گم مى كند. بعد تر مى فهميم كشف راز اين مرگ قرار است ما را به سوى شرايط زندگى زنان منطقه دلالت كند، اما آنچه در ابتدا بيشتر خود را مى نماياند داستانى پليسى است.
    اگر چه اسكويى بسيار سريع از اين مسأله عبور مى كند و مخاطب را چندان درگير مرگ زن نمى كند و سعى مى كند آن را پلى قرار دهد براى دستيابى به آنچه هدف كلى فيلم است. فيلم در اين راستا به منظور روشن شدن ابعاد زندگى زنان جزيره اى كه انتخاب كرده حركتى از درون به بيرون را بر مى گزيند. يعنى ما با نهادى به عنوان خانواده براى شكل گيرى بستر اصلى تحقيق رو به رو هستيم.
    درنهايت نيز اسکويي روستا را ترک مي کند. زنان آسيب پذير اين اجتماع کوچک تا ابد با زندگي خود در همين شکل ادامه خواهند داد.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    شب مرگبار Fall Down Dead
    کارگردان: جان کي يس. فيلمنامه: روي سالووز. موسيقي: پينار توپراک. مدير فيلمبرداري: ريچارد کلباو. تدوين: رابرت جي. کاستالدو. طراح صحنه: اريک ويتني. بازيگران: دومينيک سواين[کريستي والاس]، محمت گونسور[استفان کرچک]، ئودو کاير[آرون گريوي/پيکاسو کيلر]، ديويد کاراداين[ويد]، آر. کيت هريس[لارنس کلاگ]، مونيکا دين[هلن]، جنيفر آلدن[مري]، آستين جيمز[مايکل ييگر]. ٩٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Dehşet Gecesi.
    قاتلي سريالي که از سوي رسانه ها Picasso Killer ناميده مي شود، با استفاده از قطعي موقت برق دست به جنايت مي زند. اين قاتل که به هنر و زيبايي شناسي علاقه دارد، بعد از کشتن قربانيان خود نشانه هايي آشنا از کار هنرمندان بزرگ بر جا مي گذارد. تا اين که يک شب کريستي والاس، دختر جواني که به کار پيشخدمتي مشغول است ناخواسته شاهد يکي از اين جنايت ها مي شود. اين واقعه او را دچار دردسر بزرگي مي کند. کريستي که وحشت کرده، بلافاصله از ويد مامور مراقبت يک مرکز تجاري مي خواهد او را پناه دهد. سپس با تلفن وقوع جنايت را به پليس خبر مي دهد. اما دو افسر پليس -لارنس و استفان- که پا به صحنه جنايت مي گذراند ابتدا به خود او مشکوک مي شوند. اما بعد از مدت کوتاهي متوجه اشتباه خود مي شوند، ولي ديگر دير شده و قاتل هر لحظه به کريستي نزديک تر مي شود....
    چرا بايد ديد؟
    دومين تجربه توليد فيلم در آمريکا براي سزين و نسيم هاسون- تهيه کنندگان ترک- که بلافاصله و شايد همزمان با فيلم زيستن و مردن جلوي دوربين رفته باشد، در مقايسه با اولي[که دو ماه قبل در همين صفحه معرفي شد] هر چند کليشه اي، اما محصولي پخته تر و منسجم تر است. اين بار نيز تهيه کنندگان فيلم کوشيده اند يک بازيگر ديگر ترک را به بازارهاي جهاني بقبولانند. همچون فيلم قبلي کسي انتخاب شده که سابقه بازي در محصولات اروپايي را داشته و بر زبان انگليسي نيز مسلط است. محمت گونسور که تا اين اواخر در فيلم هاي ايتاليايي و ترک بازي مي کرد، در نقش دوم فيلم ظاهر شده است. اما براي تماشاگر غير ترک آن چه جذاب است حضور آخرين لوليتاي سينما در اين شب دهشتناک است. دومينيک سواين که با فيلم هاي مواجهه و لوليتا تبديل بت ذهني مردان بسياري شد، از عوامل جذب تماشاگر و موفقيت شب مرگبار است. فيلمي کم خرج در معيارهاي هاليوود[٢ و نيم ميليون دلار بودجه] که يقيناً سود قابل توجهي نصيب سازندگانش خواهد کرد.
    جان کي يس که زيستن و مردن کوشيده بود به استانداردهاي ژانر تريلر، جنايي و اکشن نزديک شود، اين بار گونه ترسناک را برگزيده و در مقام مقايسه از موفقيت بيشتري نيز برخوردار شده است. قصه فيلم همان گونه که از خلاصه داستان آن پيداست، براي خيلي ها فاقد عنصر غافلگيري است. قصه اي در روال معمول اين گونه فيلم ها که نمونه هاي کالت اروپايي اش را داريو آرجنتو در دهه ١٩٧٠ کارگرداني مي کرد. شايد به نظر بسياري از گوشه گيران اين فيلم به همين علت واپسگرايانه و حتي کهنه باشد. اما فيلم هاي درجه ٢ يا B نيز هميشه وجود داشته اند و جزئي از صنعت سينما بوده اند. جزئي که گاه فيلمسازان موفقي نيز چون کورمن، کاپولا و دمي به سينماي جدي تر هديه کرده است. کسي چه مي داند شايد کي يس نيز در آينده به جرگه همين آدم ها بپيوندد. بر خلاف فيلم قبلي توصيه مي کنم اگر وقت اضافي داريد براي دو ساعت انبساط خاطر اين فيلم را ببينيد. شب هاي مرگبار در انتظار شماست!!!
    ژانر: ترسناک.


    سياره سفيد/سياره برف پوش La Planète blanche
    کارگردان: تيه ري پيانتنيد، ژان لميره، تيه ري راگوبر. فيلمنامه: تيه ري پيانتنيد، استفان مي يه. موسيقي: برونو کولاي. مدير فيلمبرداري: ژروم بوويه، فرانسواز د ريبه رول، مارتن لکلرک، تيه ري ماچادو، ديويد ريشر. تدوين: کاترين مابلا، تيه ري راگوبر، نادين ورديه. راوي: ژان لويي اتين. ٨٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، کانادا. نام ديگر: The White Planet. نامزد جايزه بهترين فيلم مستند از مراسم Genie.
    قطب شمال: سرزميني که سرما حکمراني مي کند، جايي که يخ و باد سرد آن را به گونه دنيايي ديگر شکل مي دهد. دنيايي متشکل از درياي منجمد، کوه هاي يخي غول آسا، توندرا و دشت هاي پوشيده از برف با حيواناتي مختلف و متفاوت از ديگر جاهاي کره خاکي...خرس ها، شفق قطبي، پلانکتون هاي رقاص، شيرهاي قطبي، بالن ها و پرندگان...
    جايي که بايد پيش از نابودي آن بر اثر گرمايش تدريجي زمين انتظار کشف خود را از سوي آدميان مي کشد....

    چرا بايد ديد؟
    هنوز تصاوير انيميشن فيلم ال گور[حقيقت دردسرساز] درباره خرس هاي قطبي که به خاطر نيافتن قطعه اي يخ در حال تلف شدن بودند، از ذهن بسياري زدوده نشده است. فيلم سياره سفيد که به تازگي پخش جهاني آن آغاز شده، اين مکان و تقريباً همين حيوان را هدف قرار گرفته است. مي گويم تقريباً، چون در قطب حيانات بسياري زندگي مي کنند که آب شدن يخ ها بر اثر گرمايش تدريجي زمين حيات همگي شان را دچار مخاطره خواهد کرد. سياره سفيد که توسط گروهي سه نفره ساخته شده، تلاش سه انسان براي کشف زيبايي هاي اين منطقه و نشان دادن آن به ديگر ساکنان کره زمين است تا با در پيش گرفتن اقدامات احتياطي در آينده حداقل روند اين نابودي تدريجي را کند کرده و در خوش بينانه ترين حالت متوقف کنند. هر سه نفر در حوزه علم و توليد فيلم هاي مستند علمي افراد شناخته شده اي هستند[حداقل در تلويزيون ها] که سياره سفيد اولين فيلم بلند آنان محسوب مي شود. جسارتي که به خرج داده شده و نبرد با مخاطرات اقامت طولاني در اين منطقه خود به اندازه کافي دليلي براي ديدار از اين تجربه بديع است. اما تلاش حيوانات اين منطقه براي تنازع بقاء بدون شک ديدني از نبرد کوتاه مدت سازندگان اين فيلم است. تلاشي که روي نوار سلولوئيد ثبت شده تا ناله امداد خواهي اين حيوانات را به گوش ما برساند، که اگر آنها را از مرگ تدريجي نجات ندهيم شايد اين سرنوشت گريزناپذير ما انسان ها نيز باشد!
    توصيه مي کنم به تماشاي اين فيلم برويد و ديدن آن را به هر کسي سفارش کنيد. مخصوصاً اين که سرشار از مناظز زيبا و ديده نشده [به سبک محصولات نشنال جئوگرافي] است و مي تواند اميد بيشتري در مقايسه با مستند ال گور به بيننده هديه کند. براي اطلاعات بيشتر در مورد نحوه توليد اين فيلم و اهداف سازندگانش مي توانيد به گفت و گوي اختصاصي ما با تيه ري پيانتنيد در همين شماره مراجعه کنيد.
    ژانر: مستند.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    امواج نامرئي Invisible Waves
    کارگردان: پن-اک راتاناروانگ. فيلمنامه: پرابدا يوون. موسيقي: هائولامپونگ ريديم. مدير فيلمبرداري: کريستوفر دويل. تدوين: پاتاماندا يوکول. طراح صحنه: ساکسيري چانتارانگسري. بازيگران: تادانوبو اسانو[کيوجي]، هيه يئونگ کانگ[نويي]، اريک تسانگ[راهب]، ماريا کورده رو[ماريا]، توون هيرانياساپ[ويوات]، کن ميتسويشي[ليزارد/مارمولک]، هيدکي جيتسوياما[پدر کيوجي]، تومونو کوگا[سيکو]، هيرو سانو[هيده کي]. ١١٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ هلند، تايلند، هنگ کنگ، کره جنوبي. نامزد خرس طلاي جشنواره برلين.
    هنگ کنگ. کيوجي که در يک رستوران ژاپني کار مي کند به دنبال قتل دوست دختر رئيس اش -به دستور خود او- تصميم دارد تا به تايلند فرار کند. هدف او فرار از نتايج جنايتي است که مرتکب شده و قصد دارد تا زندگي تازه اي براي بنا کند. او براي اين کار سوار کشتي مي شود که از ماکائو عازم تايلند است، اما روند حوادث بر خلاف ميل او در حال جلو رفتن است. چون سايه جنايتي که انجام داده همراه اوست و سبب مي شود تا هر غريبه اي را دشمني بالقوه بپندارد. از جمله سه نفر از مسافران غريب کشتي که اولي به دنبال پدر گمشده خويش است. دومي آدم کشي است که براي از ميان بردن خودش اجير شده و سومين نفر زني زيبا که کودکي نيز همراه دارد...
    چرا بايد ديد؟
    پن-اک راتاناروانگ تا لحظه ديدن اين فيلم براي نويسنده ين سطور نيز نام آشنايي نبود. نامي که به زحمت مي شود آن را تلفظ کرد و به ياد داشت. ولي ظاهر جناب راتاناروانگ متولد ١٩٦٢ بانکوک از کارگردان هاي برجسته تايلند است که چند سالي را هم براي تحصيل در انستيوي پرات نيويورک تشريف داشته اند. البته شغل اصلي ايشان تصويرسازي و طراحي بوده، اما ده سال قبل با ساختن Fun Bar Karaoke قدم به دنياي فيلمسازي گذاشته و امواج نامرئي پنجمين فيلم اوست. فيلم هاي قبلي او ٦ixtynin٩، Transistor Love Story و Last Life in the Universe جوايز متعددي از جشنواره هاي بين المللي براي وي دست و پا کرده و همين فيلم اخير نيز نامزد خرس طلاي جشنواره برلين و نماينده سينماي تايلند در اسکار ٢٠٠٧ بوده است. خود راتاناروانگ در مصاحبه هايش از تاثير ديويد لينچ بر روي فيلم هايش و مخصوصاً اين آخري سخن گفته است. با چنين پيش زمينه اي به تماشاي امواج نامرئي بايد نشست که ظاهر يک فيلم کم و بيش گنگستري را دارد. امواج نامرئي سوال هاي نه چندان تازه، اما مهم مطرح مي کند: آيا جنايت آزادي به دنبال دارد يا فرار و به دوردست ها رفتن؟
    راتاناروانگ مي کوشد تا از وراي کنکاش در ذهن اين قاتل ساکت و خونسرد دنيايي خاص خود بسازد. حسي که بر فيلم سنگيني مي کند احساس گناه است. او زني را که دوست داشته، به قتل رسانده و به هر جاي دنيا برود نمي تواند از اين احساس بگريزد. او از خودش نمي تواند فرار کند. او مي داند بايد حساب پس بدهد و نشانه هاي آن را نيز در کشتي پيدا مي کند. اين حساب پس دادن هم رواني و جسماني مي تواند باشد. اما اين سفر پر مخاطره با وجود تمهيدات نيک کارگردان به سرعت شروع شده، ولي دچار سکته هايي کوچک مي شود. تغيير جهت فيلم از يک فيلم جنايي به تريلري روانشناختي سبب مي شود حتي سرعت در روايت نيز آزاردهنده شده و تماشاگر را ناراحت کند. با اين حال نبايد از کنار کار راتاناروانگ به راحتي عبور کنيم. شخصيتي که او خلق کرده به اندازه کافي جذاب هست تا ما را تا پايان فيلم بکشاند. از طرف ديگر ساختار پازل گونه حوادث فيلم و خاطرات کيوجي به اندازه کافي بديع و چشم نواز هست، هر چند عکس العمل هاي آني کيوجي براي برخي ها مي تواند دافعه داشته باشد.
    راتاناروانگ در يان فيلم نيز همچون کار قبلي خود ترجيح داده با گروهي ثابت[بازيگر نقش اول مرد، فيلمبردار، فيلمنامه نويس و...] کار کند. اما نسبت به فيلم قبلي پيشرفت زيادي حاصل نشده است. با اين وجود تماشاي امواج نامرئي براي آشنايي با اين فيلمساز خالي از فايده نيست!
    ژانر: درام، مهيج.


    نجوا Whisper

    کارگردان: استوارت هندلر. فيلمنامه: کريستوفر بورلي. موسيقي: جف رونا. مدير فيلمبرداري: دين کاندي. تدوين: آرمن ميناسيان. طراح صحنه: مايکل جوي. بازيگران: جاش هالووي[مکس ترومونت]، بليک وودراف[ديويد سندبورن]، جوئل اجرتون[وينس دلايو]، سارا واين کاليس[روکسان]، ديوله هيل[کارآگاه ميلز]، اريکا شاي گير[جني]، تارا ويلسون[کلوئه]. ٦٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Hellion.
    مکس ترومونت در آرزوي تشکيل يک زندگي دلخواه با محبوب خود روکسان است. اما مکس که مدتي زنداني بود، مي داند که هرگز نخواهد توانست از راه هاي قانوني پول لازم را براي اين کار فراهم کند. از اين رو نقشه اي طرح مي کند تا -ديويد-تنها فرزند يکي از زنان ثروتمند و انگليسي تبار منطقه را دزديده و از وي باج خواهي کند. قرار است روکسان نيز در اين کار به و کمک کند. اما نقشه اي که ابتدا ساده و خالي از خطر به نظر مي رسيده، رنگ عوض مي کند. چون ديويد بر خلاف آن چه به که نظر مي رسد، کودک بي سر و صدايي نيست. او داراي قدرتي شيطاني است که زندگي مکس و روکسان را تبديل به جهنم خواهد کرد....
    چرا بايد ديد؟
    در هفته هاي گذشته به اندازه کافي در ژانر ترسناک/مهيج فيلم اکران شد و ما نيز در حد توان آنها را معرفي کرديم. متاسفانه اين ژانر ورطه هولناکي است که هر کسي از آن جان به سلامت در نمي برد. و اين بار نيز قرعه به نام استوارت هندلر افتاده است.
    استوارت هندلر متولد ١٩٧٨ بعد از ساختن فيلم کوتاه پايان نامه اش به نام وراي سوءظن[١٩٩٧] در سال ٢٠٠١ با نمايش دومين فيلم کوتاهش به نام يک موفق شد تا جايزه اي از جشنواره سندنس به چنگ بياورد. اما او نيز مانند بسياري از استعدادهاي کشف شده در ين جشنواره با راه يابي به سيستم فيلمسازي آمريکا دچار عارضه اي شده که نتيجه آن فيلم کم رمقي چون نجوا است. يک محصول متعارف هاليوودي که از تلفيق مايه هاي آشنا چند فيلم موفق ساخته است. در مورد اين يکي بايد گفت ترکيب نه چندان موفقي از تم فرزند شيطان[طالع نحس و امثالهم] با سريال Lost است که اتفاقاً بازيگر نقش اول فيلم نيز در آن حضور داشت[يکي از پديده هاي تلويزيون در سال هاي اخير است که بايد در فرصتي مناسب به آن پرداخته شود].
    قصه کليشه اي فيلم آشناتر مي شود زماني که ربايندگان کودک اسير حرص و آز و رقابت هاي آن چناني مي شوند. يک کپي دست دوم از يک نقشه ساده سام رايمي که انسجام آن را هم ندارد. اشتباه مهلک سازندگان فيلم آلياژ غلطي است که در فيلمنامه به کار گرفته اند. اين ترفند آن را دو پاره کرده و ديگر سياست هاي کارگردان مانند دوري از ساختار کليپ گونه رايج را نيز کم اثر مي کند. هندلر مي کوشد با دستمايه خود در اولين قدم بلندش به شکلي کلاسيک برخورد کند، اما حاصل کار فيلمي کهنه است تا کلاسيک.... ساختار کلي فيلم نيز فاقد يکدستي لازم است و با نزديک شدن به نيمه دوم بر سرعت گشوده شدن گره هاي فيلم افزوده مي شود[چيزي که باعث جذب برخي تماشاگران آسان پسند مي شود]. نجوا در خوش بينانه ترين حالت يک فيلم تلويزيوني قابل قبول است که مي تواند در نبود هيچ گزينه ديگري براي يک بار ديده شود. به همين خاطر توصيه مي کنم عجله اي در ديدن آن نداشته باشيد. چون همين روزها از کانال هاي تلويزيوني سر در خواهد آورد.
    ژانر: جنايي، درام، ترسناک، مهيج.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    هم چون هفته هاي قبل، از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان هفت فيلم براي خوانندگان روز انتخاب شده و مورد بررسي قرار گرفته است.
    معرفي فيلم هاي روز


    کندي Candy
    کارگردان: نيل آرمفيلد. فيلمنامه: نيل آرمفيلد و آنا کوکينوس بر اساس داستان "کندي: قصه اي درباره عشق و اعتياد" از لوک ديويس. موسيقي: پل چارلير. مدير فيلمبرداري: گري فيليپس. تدوين: دني کوپر. طراح صحنه: رابرت کازينز. بازيگران: ابي کورنيش[کندي]، هيث لجر[دان]، جفري راش[کاسپر]، تام باج[شومان]، رابرت مزا مونت[خورخه]، توني مارتين[جيم وايات]، نوني هزلهرست[الين وايات]. ١٠٨ و ١١٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ استراليا. نامزد ٧ جايزه و برنده جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي از انستيتوي فيلم استراليا، برنده جايزه بهترين فيلم-اقتباسي از اتحاديه نويسندگان استراليا، نامزد خرس طلاي جشنواره برلين، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/جفري راش و بهترين بازيگر نقش اصلي زن/ابي کورنيش و نامزد ٦ جايزه ديگر از انجمن منتقدان سينمايي استراليا، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش اصلي مرد و زن/هيث لجر و ابي کورنيش از مراسم IF.
    کندي هنرمندي زيبا و دان شاعري جوان به وسيله عشقي شديد به همديگر بسته شده اند. تا اين که دان کندي را با هروئين اشنا مي کند. اين دو که مواد مصرفي خود را از يک استاد شيمي به نام کاسپر تامين مي کنند، به زودي گرفتار اعتياد مي شوند. زندگي هر دو دستخوش تغييرات بزرگي مي شود و براي يافتن پول مجبور به کارهايي پست و حقيرانه مي شوند. کندي شروع به خودفروشي کرده و دان نيز دست به سرقت مي زند. ولي روزهاي بدتري نيز در راه است که نشانه هاي آن با آبستن شدن کندي ظاهر مي شود....
    چرا بايد ديد؟
    تا امروز هر چه فيلم درباره اعتياد ديده ايد، فراموش کنيد و به تماشاي اين قصه عاشقانه تراژيک از سينماي امروز استراليا بنشينيد. اعتراف مي کنم که بعد از مرثيه براي يک رويا براي بار دوم از تماشاي فيلمي درباره اعتياد تکان خوردم. نيل آرمفيلد از کارگردان هاي برجسته تئاتر استراليا است و کندي سومين فيلم بلند وي به شمار مي رود. آرمفيلد در طول ٩ سال گذشته و ميان ساخت سه فيلم بلندش، سه فيلم تلويزيوني نيز ساخته و قسمت هايي از سريال برهنه: داستان هايي درباره مردان را هم کارگرداني کرده است. کندي که وي فيلمنامه آن را به کمک آنا کوکينوس از کتاب لوک ديويس اقتباس کرده، از کتاب هاي پر فروش و مطرح سال هاي گذشته است که بر اساس تجربيات سنين ٢٠ سالگي مولف به رشته تحرير در آمده بود. ديويس شخصيت کندي را بر اساس زناني که در آن مقطع زماني با آنها برخورده کرده، آفريده بود. کاراکتري که آينه تمام نماي يک دوره مي تواند باشد و ابي کورنيش آن را به شکلي واقعاً خيره کننده ايفاء مي کند.[ شايعاتي مبني از حضور اين بانو در فيلم بعدي باند به گوش مي رسد، که آرزومنديم صحت داشته باشد!]
    آرمفيلد مانند بسياري از کارگردان هاي تئاتر با اقتباسي از يک نمايشنامه[شب دوازدهم ويليام شکسپير] وارد سينما شد. اما در طول چند سال گذشته نشان داد که بر رسانه سينما نيز مسلط است. البته خصلت واقعي هر نمايش سازي را که کار روي ظرايف بازي هنرپيشگان است، با خود به فيلم هايش نيز آورد. اتفاقي که باعث شده هر سه بازيگر فيلمش در جشنواره هاي مختلف مورد تحسين و سنايش قرار بگيرند.[بين خودمان بماند بنده توقع چنين صوت داوودي از هيث لجر نداشتم!!!]سخن را کوتاه مي کنم: شنيدن کي بود مانند ديدن! غفلت از تماشاي کندي نابخشودني است!

    ژانر: درام، عاشقانه.


    من که گفته بودم Because I Said So
    کارگردان: مايکل لمان. فيلمنامه: کارن لي هاپکينز، جسي نلسون. موسيقي: ديويد کيتي. مدير فيلمبرداري: خوليو ماچات. تدوين: پل سيدور، تروي تاکاکي. طراح صحنه: شارون سيمور. بازيگران: دايان کيتون[دافنه وايلدر]، مندي مور[ميلي]، گابريل ماچات[جاني]، تام اورت اسکات[جيسن]، لورن گراهام[مگي]، پايپر پرابو[مي]، استيون کالينز[جو]، کالين فرگوسن[درک]، توني هالي[استوارت]، نيل هاپکينز[رافرتي]. ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

    دافنه مادر مستبد و لج باز است که خود را در هر کاري داخل مي کند. او سه دختر دارد» مگي روانشناس، مي بي خيال و سکسي، و ميلي دوست داشتني و غير قابل اعتماد...

    دافنه که از برخوردهاي بي تفاوت ميلي با مردها خسته شده، تصميم قاطع دارد تا يک دوست پسر معقول برايش دست و پا کند. دافنه براي اين کار بدون اطلاع اميلي در سايت هاي دوست يابي اينترنتي آگهي مي دهد. اما کارزاري که دافنه به قصد يافتن شاهزاده سوار بر اسب سفيد روياهاي دخترش پا به ميدان آن گذاشته، به زودي سبب بروز درگيري بزرگي ميان مادر و دختر مي شود...
    چرا بايد ديد؟
    يک کمدي عاشقانه از مايکل لمان خالق Hudson Hawk و ٤٠ شب و ٤٠ روز که به رابطه مادر و دختر مي پردازد. دايان کيتون که حتي اگر سالخورده نيز شده باشد چيزي از ظرافت او کم نشده، در نقش اصلي اين فيلم حضور دارد. مادري که قصد دارد تا سمت و سويي به زندگي دختران خود بدهد و طبيعي است که برخي اقدامات او از سي دخترانش با استقبال گرمي مواجه نمي شود. مخصوصاً اگر مورد اصلي اقدامات اين مادر نگران و اندکي فضول، يافتن شوهر يا شکار مرد براي سه دختر جوانش باشد. من که گفته بودم يک کمدي موقعيت زنانه است که ريشه در نگراني همه والدين دارد: انتخاب همسر يا شوهر درست توسط فرزندان!
    مايکل لمان از کارگردان هاي پر کاري است که ترجيح مي دهد بيشتر انرژي خود را صرف ساخت فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني کند. از اين رو شانس ديدن فيلم هاي سينمايي او براي تماشاگر اندک است و مي تواند باعث فراموش شدن نامش گردد. لمان متولد ١٩٥٧ سن فرانسيسکو است و در ١٩٨٩ توانست با دومين فيلمش Heathers جايگاهي مناسب به عنوان کارگردان براي خود دست و پا کند. اما همين هادسن هاوک نيز با وجود موفقيت مالي اش از سوي بسياري از منتقدان هو شد. لمان در يک دهه گذشته فقط سه فيلم بلند ديگر کارگرداني کرد[حقايقي درباره گربه ها و سگ ها، غول من و من که گفته بودم] که اولي و دومي چيز دندان گيري نبودند. ميان فيلم فعلي و غول من نزديک به ٩ سال فاصله وجود دارد و اين گونه به نظر مي رسد که لمان در اين مدت سخت سرگرم تقويت بنيه خويش بوده است. چون امسال فيلم ديگري به نام Flakes نيز از وي به نمايش در خواهد آمد تا جبران مافات کرده باشد. ولي تا آن روز سفارش مي کنم اين کمدي کمي تا قسمتي وودي آلني و خانوادگي را به آني هال نيز اداي احترام کرده، ببينيد. شادي من که گفته بودم فيلمي نباشد که قلب يا مغز شما را تحت تاثير قرار دهد، ولي بدون شک ساعت خوشي را برايتان فراهم خواهد ساخت[مخصوصاً خانم هاي عاشق خريد]. نقطه قوت اصلي فيلم بازي دايان کيتون است و شايد همين زمينه ساز فروش ٥٠ ميليون دلاري آن در اکران آمريکا هم بوده!؟

    ژانر: کمدي، عاشقانه.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    زينجيربوزان Zincirbozan
    کارگردان: آتيل ايناچ. فيلمنامه: آوني ئوزگورل. موسيقي: امره دوندار. مدير فيلمبرداري: گوکهان تيرياکي. تدوين: بورا گوکسينگول، دنيز کاييک. بازيگران: بولنت يارار[بولنت اجويت]، هالدون بويسان[سليمان دميرل]، سوآوي ارن[کنعان اورن]، سونا سلن[راهشان اجويت]، عايشه تونابويلو[ناظميه دميرل]، اگه آيدان[جونيت]، امره کارايل[پرله]، اسماعيل اينجه کارا[تورگوت اوزال]، کن داکان[الکساندر]، آتيل ايناچ[سدات]، تورکو هازر]امل]، ولگا سورگو[آساف]، اردم آک اکجه[هاکان]، سرکان گنچ[رمزي]، محمت علي نوراوغلو[محمت]، مينور کوتلو[نجم الدين اربکان]،. ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ترکيه. نامزد جايزه لاله طلايي بهترين فيلم از جشنواره استانبول.
    دهه ١٩٧٠ رو به پايان است. اوضاع سياسي ترکيه هر لحظه بحراني تر مي شود. اقتصاد کشور به حالت فلج در آمده، هر روز ده ها ترور صورت مي گيرد؛ خيابان ها به خون کشيده مي شود و سخنان دولت مردان بر عمق آشوب حاکم بر جامعه مي افزايد. با کشته شدن روزنامه نگاري به نام عبدي ايپکچي، ارتش که موجوديت نظام را در مخاطره مي بيند خود را براي مداخله در اوضاع سياسي کشور آماده مي کند. در مدت زماني کوتاه بعد از اين واقعه، ژنرال کنعان ئورن با حمايت ديگر امراي ارتش در روز ١٢ سپتامبر ١٩٨٠ دست به کودتا مي زند. پيامد اين کودتا ابتدا تبعيد سياستمداران به تاسيسات نظامي زينجيربوزان در چاناک قلعه و افزايش ترورها و سپس تحميل جو اختناق بر ترکيه است...
    چرا بايد ديد؟
    نام تاسيسات نظامي زينجيربوزان-به معني باز کننده زنجيرها- در تاريخ معاصر ترکيه يادآور حوادثي تلخ است. هم زمان با وقوع انقلاب در ايران بود که کشور همسايه مان ترکيه نيز دستخوش حرکت هاي تروريستي و بحران هاي فزاينده گرديد. تلاش سياستمداران براي مهار موج روزافزون ترورها به جايي نرسيد و پس از به قدرت رسيدن ژنرال کنعان اورن تاسيسات نظامي زينجيربوزان در اوايل دهه ١٩٨٠ تبديل به تبعيدگاه بولنت اجويت، سليمان دميرل و ١٦ سياستمدار ديگر ترکيه شد.
    اولين فيلم بلند آتيل ايناچ [برادر کوچک تر اولاش ايناچ کارگردان فيلم مشتق که در همين صفحات معرفي شد] بازيگر، نويسنده و کارگردان سريال هاي موفق تلويزيوني چون باز هم عاشق شدم و بچه داري و گرفتاري به حوادث خونين اين دوره مي پردازد. ايناچ که در دانشگاه بوغازايچي فلسفه خوانده وقايع سال هاي ١٩٧٩ تا ١٩٨٣ ترکيه را زير ذره بين قرار مي دهد تا بلکه از اين رهگذر شرايط فعلي حاکم بر کشورش را که در آستانه بحران و تهديد به يک کودتاي نظامي ديگر دارد، به مردم و دولتمردان يادآوري کند. پرداختن به زواياي اين کودتا و پيامدهاي منفي آن در سال هاي اخير تبديل به يکي از تم هاي محبوب فيلمسازان ترکيه-به ويژه کساني که تعلقات سياسي دارند- شده است. در همين صفحات چندين نمونه از اين فيلم ها هم چون انترناسيونال/بين الملل و بازگشت به خانه را معرفي کرديم. اما زينجيربوزان از زاويه اي تازه و بديع به اين حادثه نگاه مي کند. شخصيت هاي اصلي فيل مردم عادي يا فعالان گمنام سياسي نيستند، بلکه بالا مرتبه ترين سياست مداران و دولتمردان آن دوره به تصوير کشيده شده اند. کساني که مستقيماً عامل يا آمر وقوع کودتا بودند. انتخاب بازيگران با دقت صورت گرفته و شباهت هاي فيزيکي تعدادي از هنرپيشه ها با افراد واقعي حيرت انگيز است. به عنوان نمونه مي توان به شباهت فراوان سوآوي ارن بازيگر نقش ژنرال ئورن اشاره کرد. فيلمنامه فيلم توسط آوني ئوزگورل روزنامه نگاري با ٤٠ سال سابقه و نويسنده فعلي روزنامه راديکال/ Radikal نوشته شده و کاملاً با وقايع تاريخي مطابق دارد.
    زينجيربوزان که ابتدا قرار بود به شکل يک ميني سريال توليد شود، در ميانه راه تبديل به اولين فيلم سينمايي آتيل ايناچ شد و در نمايش افتتاحيه خود در جشنواره فيلم استانبول توانست تا نامزدي بهترين فيلم پيش برود. تمامي صحنه هاي فيلم –غير از زندان زينجيربوزان که به خاطر شرايط نامساعد جوي در موغلا-گوک ئووا گرفته شده-در مکان هاي واقعي فيلمبرداري شده تا بر سنديت آن افزوده شود. با اين حال فيلم از نبود ايده آل هايي در نزد شخص کارگردان رنج مي برد، کسي که کوشيده فقط و فقط گذشته را چراغ راه آينده کند و بس! قرار است تا پس از نمايش گسترده زينجيربوزان با افزودن سکانس هايي ديگر، به صورت يک سريال ٦ قسمتي از شبکه TurkMax پخش شود. اگر بخت دستيابي به اين فيلم را داريد، براي عبرت گرفتن و مطابقت با شرايط حاکم بر کشور خودمان هم که شده، از تماشاي آن غفلت نکنيد.
    ژانر: درام، سياسي.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ذي قيمت Hors de prix
    کارگردان: پي ير سالوادوري. فيلمنامه: بنوآ گرافن، پي ير سالوادوري. موسيقي: کاميل بازبا. مدير فيلمبرداري: ژيل هنري. تدوين: ايزابل دوينيک. بازيگران: گاد الماله[ژان]، اودري توتو[ايرنه]، ماري کريستين آدام[مادلن]، ورنون دوبشف[ژاک]، ژاک اسپيسه[ژيل]، آنه ليز هسمه[آنيس]، ديديه بريس[فرانسوا]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: Priceless.
    ايرنه دختري بسيار دوست داشتني و به همان اندازه زرنگ است. او که با از راه به در بردن ثروتمندان زندگي لوکس و پر تجملي را مي گذراند، بر اثر يک سوتفاهم ژان -پيشخدمت هتلي بزرگ- را ميلياردر فرض مي کند. اما ژان خجالتي و گوشه گير فرسنگ ها از مردي که ايرنه در ذهن خود از او ساخته، فاصله دارد. به همين خاطر وقتي ايرنه از پيشخدمت بودن ژان خبردار مي شود، به سرعت از او دور مي شود. اما ژان قصد رها کردن ايرنه را ندارد، چون عاشق وي شده است. ژان در تعقيب ايرنه به سواحل توريستي فرانسه مي رسد. او به شدت بي پول و به همان اندازه در دستيابي به ايرنه مصمم است. از اين رو تصميم مي گيرد تا همان گونه که دلخواه ايرنه است، زندگي کند. ژان با عمل کردن به توصيه هاي ايرنه پا به دنياي نا آشناي ثروتمندان مي گذارد و اين کار باعث نزديک تر شدن روزافزون ايرنه و ژان به يکديگر مي شود...
    چرا بايد ديد؟
    همين شش سال قبل بود که اودري توتو با بازي در نقش آملي پولن وارد زندگي ما سينما دوستان شد. او قبل از فيلم ژان پي ير ژونه در ١٣ فيلم تلويزيوني و سينمايي ديگر بازي کرده بود، اما نقش آفريني هايش در ذهن کمتر منتقد و تماشاگر رسوب کرده بود. بعد از نمايش سرنوشت شگفت انگيز آملي پولون بود که همه چهره کودکانه و خنده شيطنت آميزش را کشف کردند. کمدي هاي عاشقانه زيادي با استفاده از بازي و فيزيک وي ساخته شد. دومين همکاري اش با ژونه –نامزدي بسيار طولاني- نيز بر شهرتش افزود و اينک ستاره اي بين المللي است. ذي قيمت نيز يکي ديگر از کمدي هاي عاشقانه اي است که با تکيه بر چهره و جذابيت توتو شاخته شده است. اما پي ير سالوادوري بازيگر، نويسنده و کارگردان تونسي تبار متولد ١٩٦٤، کوشيده تا اثري متفاوت عرضه کند. سالوادوري در کنار خلق حال و هوايي همچون آملي نگاهي سرشار از طنز به اختلافات طبقاتي افکنده است. او که خود را از مريدان ارنست لوبيچ مي داند، در کنار اداي احترام به ميراث استادش کوشيده تا با ارجاع به فيلم هايي چون صبحانه در تيفاني و تعطيلات در رم بر غناي کارش بيفزايد. ذي قيمت هشتمين فيلم سالوادوري است که با فيلم هدف متحرک در ١٩٩٣ ورودي قابل توجه به سينما داشت. آخرين فيلمي که از وي به نمايش در آمده بود شما بفرماييد[٢٠٠٣] بود که پخش جهاني موفقي را به همراه داشت. جدا از بازي هميشه جذاب خانم اودري توتو براي ديدن باستر کيتن جديد سينماي فرانسه-گاد الماله- هم که شده، تماشاي ذي قيمت را از دست ندهيد!
    ژانر: کمدي.


    سيمپسون ها: فيلم سينمايي The Simpsons Movie
    کارگردان: ديويد سيلورمن. فيلمنامه: جيمز ال. بروکز، مت گرونينگ، ال جين، ايان مکستون گراهام، جورج مه ير، ديويد ميرکين، مايک ريس، مايک اسکالي، مت سلمن، جان شوارتزولدر، جان ويتي، جوئل کوهن، جان فرينک، تيم لانگ، مايکل پرايس، سام سايمون. موسيقي: هانس زيمر. تدوين: جان کارنوکان. بازيگران[فقط صدا]: دان کاستلانتا[هومر سيمپسون و ١٩ شخصيت ديگر]، جولي کاونر[مارج]، نانسي کارترايت[بارت/مگي/رالف و ٤ شخصيت ديگر]، يردلي اسميت[ليزا]، هري شيرر[اسکارچي/آقاي برنز و ١٢ شخصيت ديگر]، هنک ازاريا[پروفسور فرينک و ١٨ شخصيت ديگر]، مارسيا والاس[خانم کراب اپل]، بيليجو آرمسترانگ[به نقش خودش]، ترز مک نيل[خانم اسکينر و ١٢ شخصيت ديگر]، جو مانتنا[فت توني]، آلبرت بروکز[راس کارگيل]، تام هنکس[به نقش خودش]. ٨٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از MTV Movie Awards، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني از مراسم انتخاب نوجوانان.
    هومر کچل، چاق و اندکي احمق و در عين حال به شدت دوستدار خانواده، همسرش مارج که به شدت نگران دور هم نگه داشتن اعضاي خانواده است، پسرشان بارت که اگر عقل اش به کاري قد ندهد از انجام آن خودداري مي کند، دخترشان ليزا که روشنفکري عاشق نواختن ساکسيفون است و فرزند کوچک شان مگي خانواده سيمپسون را تشکيل مي دهند. اين خانواده که در شهر کوچک اسپرينگ فيلد زندگي مي کنند، دچار دردسري بزرگ مي شود. ماجرا با نجات خوک فراري کوچکي توسط هومر از قصابي شدن آغاز مي شود. هومر خوک را به خانه آورده و چون حيواني خانگي از او نگهداري مي کند. اما همين خوک کوچک که نام Spider Pig به او داده شده، خيلي زود باعث به وجود امدن يک بحران زيست محيطي عظيم مي شود. اين مسئله پاي راس کارگيل خبيث-مدير EPA- و آرنولد شوارتزنگر را نيز به ماجرا باز مي کند. حال هومر ابله مجبور است هم خانواده و زادگاه خود و شايد دنيا را نجات دهد. چون بحران هر لحظه در حال گسترش است....
    چرا بايد ديد؟
    سريال انيميشن سيمپسون ها در طول دو دهه گذشته و پخش بيش از ٤٠٠ قسمت توانسته تبديل به يکي از نشانگان فرهنگي عصر ما شود. فقط در آمريکا بيش از ١٠ ميليون تماشاگر و در بيش از ٦٠ کشور[با ٢٠ زبان متفاوت] بينندگان ريز و درشت خود را به پاي تلويزيون ها مي کشاند. اين خانواده عجيب و غريب و دوست داشتني بر خلاف ديگر همتايان موفق خود بسيار دير به سينما راه پيدا کردند. کمپاني فاکس ١٠ سال قبل آدرس اينترنتي SIMPSONSMOVIE.COM را به ثبت رساند، تا امروز که سرانجام اين انيميشن ٧٥ ميليون دلاري به نمايش در آمد، کمتر خبري درباره داستان و نحوه ساخت آن به رسانه ها راه يافت. در حالي که بي اغراق مي توان گفت که دوستداران سيمپسون ها بي صبرانه انتظار توليد نسخه سينمايي آن را مي کشيدند. از اين رو فيلم سينمايي سيمپسون ها به طراحي و شخصيت پردازي مجموعه تلويزيوني به شدت وفادار مانده، اما از جهت فني و طراحي خانواده شگفت انگيز و قرار ملاقات در بلويل را الگو قرار داده است. ديويد سيلورمن که قبلاً دستيار کارگردان فيلم کمپاني هيولاها بوده و٢٣ قسمت از مجموعه تلويزيوني سيمپسون ها را کارگرداني کرده، براي هدايت اين کشتي گران قيمت انتخاب شد. او به همراه مت کرونيگ- خالق اصلي مجموعه- و گروهي فيلمنامه را نوشته و جزو صداپيشگان فيلم نيز هست.
    سيلورمن متولد ١٩٥٧ نيويورک طراح انيميشن، تهيه کننده، فيلمنامه نويس و کارگردان فيلم هاي انيميشن است. او از اوايل دهه ١٩٨٠ وارد صنعت فيلمسازي انيميشن شده و تاکنون چهار جايزه امي[اسکار تلويزيوني] براي اپيزودهاي سيمپسون ها دربافت کرده است.
    ماجراي سينمايي خانواده سيمپسون که به اقتضاي روز رنگي از بحران زيست محيطي نيز گرفته، مي تواند از هر جهت مورد استقبال اقشار مختلف قرار گيرد. اطمينان دارم که حزب سبزها و دوستداران محيط زيست به طور خودجوش براي تبليغ ان دست به کار خواهند شد. پس سخن را کوتاه و شما را به ديدار از خانواده سيمپسون دعوت مي کنم. براي شما يک ساعت و نيم تمام توش و توان روده بر نشدن از کارهاي هومر و ديگر سيمپسون ها آرزو مي کنم. خوش باشيد!
    ژانر: انيميشن، کمدي، خانوادگي.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied

    ذرّات بنيادي Elementarteilchen
    کارگردان: اسکار روهلر. فيلمنامه: اسکار روهلر بر اساس داستاني از ميشل هوله بک. موسيقي: ماررتين تادشاروف. مدير فيلمبرداري: کارل فريدريش کوخنيک. تدوين: پيتر آر. آدام. طراح صحنه: اينگريد هن. بازيگران: موريتز بليبترو[برونو]، کريستين اولمن[ميشائيل]، مارتينا گدک[کريستين]، فرانکا پوتنت[آنابل]، نينا هوش[جين]، کورينا هارفوخ[دکتر شافر]، اولريکه کرينر[مادر آنابل]. ١١٣ و ١٠٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان. نام ديگر: Elementary Particles، Atomised. برنده خرس نقره اي بهترين بازيگر مرد/موريتز بليبترو و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين. نامزد جايزه تماشاگران جشنواره فيلم هاي اروپايي، نامزد جايزه طلاي بهترين بازيگر مرد/بيلترو و بهترين بازيگر زن/مارتينا گدک از مراسم فيلم هاي آلماني.
    برونو و ميشائيل دو برادر ناتني و به شدت متفاوت از يکديگر هستند. برونو معلمي است که شديداً به جنس مخالف علاقه دارند و برده فانتزي هاي جنسي خود شده، و ميشائيل بر عکس او بيولوژيستي منزوي، شيفته تحقيقات ژنيتيک خود و بي علاقه به برقراري ارتباط با جنس مخالف است. مادرشان-تنها نکته مشترک زندگي شان- سال ها قبل هر دو را ترک کرده و به دنبال خوشگذراني رفته است. اما يک روز، نکته مشترک تازه اي در زندگي اين دو نفر پيدا مي شود: زن ها و عشق!
    ميشائيل که براي جابجايي گور مادربزرگ خود به زادگاهش رفته، با عشق دوران نوجواني اش آنابل برخورد مي کند. برونو نيز با کريستين آشنا مي شود که مي تواند فانتزي هاي جنسي خود را با وي شريک شود. اما دو برادر به زودي در مي يابند که هر دو زن به شکلي علاج ناپذير بيمار هستند. برونو و ميشائيل در برابر دو راهي سختي قرار مي گيرند. آن دو يا بايد در کنار زنان زندگي شان بمانند و يا به زندگي آکنده از تنهايي سابق خود رو کنند...
    چرا بايد ديد؟
    ٩ سال قبل وقتي کتاب ذرات بنيادي اثر ميشل هوله بک منتشر شد، در کنار دريافت جوايز با ارزش و استقبال خوب مردم، زمينه ساز بحث و جدل فراواني- نه فقط در فرانسه بلکه در کشورهاي ديگر نيز- شد. نگاه تيره و بدبينانه نويسنده به روابط خانوادگي، سکس و کلاً زندگي امروزي و زير سوال بردن هستي مورد توجه ارباب فضل و هنر قرار گرفت. کتاب خيلي سريه به ٢٥ زبان ترجمه شد، اما تقدير چنين بود که ابتدا دومين کتاب هوله بک به نام گسترش ميدان نبرد به فيلم تبديل شود. نکته قابل توجه ديگر اين که سرانجام کتاب نه در موطن نويسنده، که در کشور آلمان به فيلم برگردانده شد. اسکار روهلر-کسي که سه سال از زندگي خود را وقف کار روي فيلمنامه آن کرد- متولد ١٩٥٩ استرانبرگ، باواريا فرزند شاعر و نويسنده آلماني کلاوس روهلر و گيزلا الزنر شاعر و نمايشنامه نويس است. روهلر که از اوايل دهه ١٩٩٠ شروع به فيلمسازي کرده براي فيلم هاي Silvester Countdown، جايي براي رفتن نيست، خواهر عزيز و Suck My Dick جوايز متعددي از جشنواره هاي معتبر دريافت کرده و دو بار نيز نامزد خرس طلاي جشنواره برلين بوده است. آخرين فيلم او ذرات بنيادي که با هزينه ٦ ميليون يورو توليد شده يکي از بهترين و جدي ترين فيلم هاي امسال است که سوال هايي بسيار عميق مطرح مي کند. از قبيل: چرا حال و هواي ازادانه دهه ١٩٧٠ جاي خود را به حاکميت مطلق جامعه مصرفي داده؟ چرا زندگي مدرن شهري همزاد تنهايي گريزناپذير شده و اصولاً چرا تمدن غرب به اينجا رسيده است؟
    از نظر روهلر تمدن غرب مقدار زيادي از اميدهايي که به آن بسته شده، را از دست داده است. بي اغراق بايد گفت که کار روهلر روي ذرات بنيادي به غناي منبع اصلي افزوده و شايسته بذل توجه بيشتري است. اگر فرصتي پيش آمد درباره اين فيلم و کارگردان آن دوباره و مفصل تر خواهم نوشت. تا آن روز براي شما فرصت و دقت براي تماشاي اين فيلم آرزو مي کنم!
    ژانر: درام، عاشقانه.


    سريع برو و دير برگرد Pars vite et reviens tard
    کارگردان: رژي وارنيه. فيلمنامه: آريان فر، هريت مارن، ژولين راپنو، لورنس شور، رژي وارنيه بر اساس داستاني از فرد وارگاس. موسيقي: پاتريک دويل. مدير فيلمبرداري: لوران ديان. تدوين: يان ملکور. طراح صحنه: اليويه رادو. بازيگران: ژوزه گارسيا[کميسر ژان باتيست آدامزبرگ]، ماري گيليان[ماري]، اليويه گورمه[ژوس له گورن]، نيکول کازال[داما]، لين دان فام[کاميل]، ميشل سرالو[هروه دکامبره/هروه دوکوئيس]. ١١٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ فرانسه. نام ديگر: Have Mercy on Us All، Seeds of Death.
    در منطقه ١٨ پاريس روي درهاي ١٣ آپارتمان يک مجتمع عدد 4 به شکل برعکس ترسيم و در زير آن حروف CLT نوشته شده است. کميسر آدامزبرگ با ديدن اين علامت ها دچار تشويش خاطر شده و آن را هشداري بر يک واقعه ناگوار تلقي مي کند. برخي از همکاران او آنها را ديوارنوشته هايي بي خطر مي دانند، ولي آدامزبرگ بعد از ملاقات با يکي از ساکنين منطقه-پيرمردي به نام هروه که سر در کتاب هاي قديمي دارد- آن را نشانه اي از تهديدي کهن براي انسان ها ارزيابي مي کند: طاعون!
    همزمان با اين حوادث نامه هاي اسرار آميز نيز به دست ژوس-يکي ديگر از ساکنين و جارچي محل- مي رسد. فرستنده نامه ها معلوم نيست و هيچ کس تهديدهاي درون شان را جدي نمي گيرد. کميسر آدامزبرگ که رابطه اي ميان اين نامه ها و نشانه هاي ترسيم شده کشف کرده، با يافته شدن جسدي سياه شده در يک آپارتمان خود را درگير حوادثي مرگبار مي يابد...
    چرا بايد ديد؟
    خانم فردريکه اودين روزيو متولد ١٩٥٧ پاريس- تاريخ نگار، باستان شناس و نويسنده فرانسوي است که داستان هاي پليسي اش را با نام فرد وارگاس امضاء مي کند. مي شود با کمي مسامحه او را دان براون مقايسه کرد، يعني کسي که مي کوشد تا از دانسته هايش براي پيچ و تاب دادن و افزودن رمز و راز قصه ايش استفاده کند. يکي از عمده تحقيقات وي درباره مرگ سياه-طاعون- در انستيتو پاستور که زمينه ساز نگارش سريع برو و دير برگرد [که به نام به همه ما رحم کن/Have Mercy on Us All به انگليسي ترجمه شده] را فراهم ساخته است. اما بر خلاف قهرمان دان براون، مخلوق وي کميسر آدامزبرگ يک پليس باهوش و حرفه اي-با علاقه اي مفرط به ذن-بوده و فيلم فعلي بر اساس سومين کتاب از ماجراهاي وي ساخته شده است.
    انتخاب چنين دستمايه اي از سوي فيلمسازي چون رژي وارنيه که به خاطر فيلم هاي هندوچين، شرق-غرب و زن زندگي من شهرت جهاني دارد، اندکي تعجب آور است. آخرين فيلمي که از وي به نمايش در آمده انسان در برابر انسان [يک سال و نيم قبل در همين صفحه معرفي شد]نيز تفاوت هايي بنيادي با دستمايه اکثريت آثار وي داشت. هر چند انسان در برابر انسان نتوانست به شهرت وارنيه چيزي بيفزايد، اما موجب نقصان آن نيز شد. ولي سريع برو و دير برگرد تا اين لحظه از سوي منتقدان فرانسه و بلزيک نقدهاي سرد و اندکي منفي دريافت کرده و آن را به عنوان اقتباسي نه چندان موفق از کتابي پر فروش و پر مايه توصيف کرده اند.
    رژي وارنيه متولد ١٩٤٨ با دستيارکارگرداني وارد سينما شد و يک دهه بعد اولين فيلم خود را به نام زن زندگيم ساخت. او فيلمساز گزيده کاري است و زود برو... هشتمين فيلم بلند سينمايي او محسوب مي شود. يقيناً يکي از هولناک ترين صفحات تاريخ-به خصوص قرون وسطي- مي تواند شيوع وبا در اروپا باشد. آثار هنري متعددي با استفاده از حوادث اين دوره خلق شده است. فيلم هاي اندکي نيز با اشاره به اين دوره در سينماي فرانسه ساخته شده اند، اما نويسنده علائم و نشانه هاي اين مرگ سياه را به زمانه ما منتقل کرده و دستمايه خلق داستاني پر کشش کرده است. وارنيه کوشيده تا با وفاداري کامل داستان وارگاس را به فيلم تبديل کند و همين مايه سقوط اش را فراهم کرده است. چون قصه وارگاس در هنگام عبور از صافي رسانه اي ديگر نيازمند افزودن چاشني هاي خاص آن مديوم بوده تا قوام بيايد. چيزي که از آن دريغ شده و هم براي نويسنده و هم براي فيلمساز جز پشيماني به بار نياورده است. چون ساختن فيلمي متوسط براي خالق هندوچين و شرق-غرب مي تواند يک شکست ارزيابي شود. تنها نکات مثبت فيلم در کنار فيلمبرداري خوب آن، بازي ژوزه گارسيا است که با فيلم تبر[کوستا گاوارس] وي را شناختيم. او مي تواند انتخاب خوبي براي ايفاي نقش مخلوق وارگاس در آينده باشد. بايد صبر کرد و ديد!
    ژانر: جنايي، درام، مهيج.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    با نزديک شدن فصل پاييز و بازگشت نوجوانان به مدارس، فضا براي نمايش فيلم هاي متفاوت تر، از جمله درام هاي عاشقانه يا تريلرهاي پر کشش مخصوص بزرگسالان مساعد تر مي شود. همکارمان آرينا اميرسليماني مطابق هفته هاي پيشين نگاهي دارد به هفت فيلم سينمايي از کشورهاي مختلف که در هفته گذشته به نمايش در آمده اند.


    معرفي فيلم هاي روز

    ميکروب/حشره Bug
    کارگردان: ويليام فريدکين. فيلمنامه:تريسي لتس بر اساس نمايشنامه اي از خودش. موسيقي: برايان تيلر. مدير فيلمبرداري: مايکل گريدي. تدوين: دارين ناوارو. طراح صحنه: فرانکو جياکومو کاربونه. بازيگران: اشلي جاد[اگنس وايت]، مايکل شانون[پيتر اوانز]، لين کالينز[آر. سي.]، برايان اف. اوبراين[دکتر وسيت]، هري کانيک جونيور[جري گاس]. ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. برنده جايزه فيپرشي از جشنواره کن.
    اگنس وايت پس از ازدواجي ناموفق و جدايي از شوهرش گاس، اتاقي در يک هتل ررو به تعطيل شدن کرايه کرده و زندگي را با پيشخدمتي مي گذراند. زندگي زناشويي سابق و از گم شدن پسرش در سال ها قبل، بر روحيه وي آثار نا مطلوبي گذاشته و هر لحظه را با احساس ترس از مورد مزاحمت قرار گرفتن سپري مي کند. شبي به توصيه همکار لزبين اش آر. سي. با پيتر سرباز سابق جنگ خليج فارس آشنا شده و رابطه اي عاشقانه ميان شان شکل مي گيرد. اما پيتر به آن گونه که ديده مي شود، فردي عادي نيست. او دچار پارانوياي شديد است و همه جا را پر از ميکروب و حشرات ريز مي بيند. خيلي زود رفتار او بر اگنس نيز اثر گذاشته و زندگي هر دو نفر را به کابوس تبديل مي کند....
    چرا بايد ديد؟
    ويليام فريد کين متولد ١٩٣٥ از تاثير گذارترين کارگردان هاي دهه ١٩٧٠ سينماي آمريکا ست. خالق ارتباط فرانسوي، جن گير و جادوگر/مزد ترس، زندگي و مرگ در لس انجلس، توحش و Jade که يک اسکار و دو جايزه گولدن گلاب به همراه انبوهي از ديگر جوايز معتبر در کارنامه اش دارد. فريدکين با ساخت فيلم هاي تلويزيوني وارد دنياي فيلمسازي شد و تا امروز نيز به اين کار ادامه داده است. همين امر سبب شده تا بعد از فيلم هاي جريان ساز دهه هفتادي اش کمتر فيلم تاثيرگذاري در دو دهه پيش بسازد. بسياري از فيلمسازان يا کار او در ارتباط فرانسوي و جن گير را تقليد يا بازسازي کرده و توانايي خود را با آنها محک زده اند. خود فريدکين نيز ٢٤ سال پس از صحنه تعقيب و گريز ارتباط فرانسوي با خلق صحنه اي مشابه در Jade به اين وسوسه پاسخي جانانه داد. اما در کنار اين هيجان آفريني ها فيلم هاي ديگري نيز ساخته که بيشتر بر خلق درام در مکان هاي محدود[هم چون آثار تئاتري و تلويزيوني] گرايش دارند. توحش نمونه خوبي از چنين فيلم هايي است که هنوز تماشاي آن مي تواند ضربان قلب بيننده را دچار افزايش کند. ميکروب يا حشره نيز در رده اين گونه فيلم هاي فريدکين جاي مي گيرد. فيلمي که بر اساس نمايشنامه اي موفق ساخته شده و کارگردان کوشيده تا اتمسفر تئاتري آن را به شکلي موثر براي خلق فضايي سياه و کلاستروفوبيک در خدمت خود بگيرد. و طبيعي است که حاصل کار بسيار قوي و موفق از آب در آمده و چنين نتيجه اي اصلاً دور از انتظار نبود.
    فريدکين در اين فيلم کوشيده تا به جاي ساخت فيلمي ترسناک با هدف سرگرم سازي تماشاگر، درامي هراس آور و روانشناختي که خالي از هيجان هم نيست. البته چنين فيلمي از سوي تماشاچياني که خاطره جن گير و پخش مجدد آن را با خود يدک مي کشند، نمي تواند بازتاب هاي خوبي دريافت کند. در نتيجه با وجود نمايش اش در دو هفته کارگردان هاي جشنواره کن و دريافت فيپرشي براي کارگرداني اش نيز نمي تواند بيش از ٧ ميليون دلار در گيشه نصيب سازندگانش کند. بديهي است تماشاگر آمريکايي خو کرده به قاتلين سريالي و رواني، خون و خون ريزي فراوان و قصابي هاي محير العقول مانند اره با پرتاب آشغال به سوي پرده يا هو کردن از اين فيلم استقبال کند. چون قادر به درک فضا نيست و تبليغات پخش کنندگان فيلم با اتکا بر نام سازنده جن گير نيز نتيجه سو در بر دارد. به ويژه نبود هيچ گونه حشره يا ميکروب بد طينتي در فيلم که امتياز چنين فيلم محسوب مي شود، زمينه ساز دلخوري چنين بينندگاني است.
    با اين حال جرات مي کنم و از شما مي خواهم با صرف اندکي حوصله به تماشاي ميکروب/حشره بنشينيد. چون يقين دارم از فضاي کلاستروفوبيک آن به شدت متاثر خواهيد شد. از ديگر نقاط قوت فيلم بايد به بازي هاي اشلي جاد[که در آخرين دقايق جايگزين جودي فاستر شد] و مايکل شانون[که همين نقش را در اجراي تئاتري آن نيز بر عهده داشت] اشاره کرد، خود مي تواند مشوق هر سينما دوست علاقمند به کارنامه بازيگري اشلي جاد را به سينما بکشاند.
    ژانر: درام، ترسناک.


    مراقبت The Lookout
    نويسنده و کارگردان: اسکات فرانک. موسيقي: جيمز نيوتون هاوارد. مدير فيلمبرداري: الار کيويلو. تدوين: جيل ساويت. طراح صحنه: ديويد برايسبين. بازيگران: جوزف گوردون لويت[کريس پرات]، جف دانيلز[لوئيس]، ماتيو گودي[گري اسپارگو]، ايزلا فيشر[لاولي لمونز]، کارلا گوگينو[جنت]، برو سمک گيل[رابرت پرات]، آلبرتا واتسون[باربارا پرات]، الکس بورستين[آقاي لنگ]، سرجيو دي زيو[معاون کلانتر تد]، ديويد هابند]آقاي تاتل]. ٩٩ و ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
    کريس پرات ورزشکار دبيرستاني خوش نام و متعلق به خانواده اي مرفه، شبي که با دوست دخترش و دو تن از دوستان شان سرگرم تفريح در جاده هستند، دچار سانحه مي شود. پيامد اين حادثه مرگ دو تن و از بين رفتن حافظه کوتاه مدت کريس است. چهار سال بعد، کريس به عنوان نظافت چي در بانک نوئل استيت کار مي کند. او سعي دارد تا با رفتن به جلسات درماني و به دست آوردن حافظه اش، شغل بهتري مانند تحويلداري در بانک را به دست آورد. اما مدير بانک چندان به اين مسئله خوش بين نيست. کريس که به همراه دوست نابينايش لوئيس زندگي مي کند، شبي در بار با جواني که خود را گري اسپارگو و از آشنايان وي معرفي مي کند، آشنا مي شود. مدتي بعد، گري که واسطه آشنايي کريس با دختري به نام لاولي شده، خواستار کمک او در اجراي نقشه اي بزرگ مي شود. اين نقشه چيزي نيست جز سرقت از بانکي که کريس در آن کار مي کند. کريس که از برخوردهاي مدير بانک و پدرش سرخورده شده، مي پذيرد. او مي پندارد با پول به دست آمده مي تواند رستوراني را که لوئيس آرزوي داشتن آن را در سر مي پروراند، راه بيندازد. اما در شب موعود، رئيس بانک به او خبر مي دهد که مي تواند شغل بهتري در بانک داشته باشد، و همين اتفاق کريس را از ادامه همکاري با گري منصرف مي کند. ولي ديگر دير شده است....
    چرا بايد ديد؟
    اسکات فرانک متولد ١٩٦٠ از فيلمنامه نويسان مجرب و اسم و رسم دار آمريکايي است که از اواخر دهه ١٩٨٠ وارد تلويزيون و سپس سينما شده است. فرانک به عنوان نويسنده خارج از ديد[استيون سادربرگ] در کشور ما فردي شناخته شده به شمار مي رود که فيلمنامه هاي گزارش اقليت و مترجم را نيز در کارنامه اش دارد. او براي نوشتن اين فيلمنامه جوايز متعددي دريافت کرده و براي فيلم شورتي را بگيريد نامزد جايزه گولدن گلاب نيز بوده است. مراقبت که با نام اغفال در برخي کشورها به نمايش در آمده، اولين تجربه وي در زمينه کارگرداني است. فرانک که با دستياري اسپيلبرگ در گزارش اقليت به کارگرداني علاقمند شده بود، پنج سال گذشته را در کنار کار روي پروژه هايي چون پرواز فونيکس، مترجم و سريال کارن سيسکو به نوشتن مراقبت اشتغال داشت. دهه گذشته براي بسياري از فيلمسازان دوران غلبه تم يادآوري و نقش حافظه و خاطرات در زندگي بشر بود. اين تم که جدا از درام هاي سنگين به تريلرها و گاه اکشن هاي هاليوودي نيز راه يافت، در کنار افزودن بر ارزش فيلمنامه به پيچيده تر شدن حوادث آنها نيز کمک شاياني کرد. بهترين نمونه اين گونه فيلم را شايد بتوان يادگاري ساخته کريستوفر نولان عنوان کرد. فيلمي که مقلدان ريز و درشت و خلف و ناخلف زيادي پيدا کرد. اما هيچ فيلمي نتوانست به پاي روايت و تبحر نولان برسد. مراقبت نيز يکي از اين گونه آثار است که سعي دارد تا حد امکان ميراث نولان را خدشه دار نکند. روايت متين و کند اسکات فرانک در کنار تزريق تدريجي اطلاعات به بدنه فيلم و در نتيجه تماشاگر مکانيسم هيجان مداومي را خلق مي کند که مي توان فيلم را تا حد کار برادران کوئن در فارگو ارتقاء دهد. مراقبت له معني کامل کلمه يک نئو نوآر است. فيلمي که کارگردانش از اتلاف وقت براي پرداخت شخصيت هايش هراس به خود راه نمي دهد. اطمينان دارم که فيلم در بازار اروپا موفق تر از اکران آمريکا عمل خواهد کرد، چون واجد آن هيجان هاي آني و حتي کاذب اين گونه نيست. بازيگران فيلم همگي به دقت انتخاب شده اند و بازي هاي خوبي نيز از خود به نمايش گذاشته اند. از جمله جف دانيلز براي ايفاي بهتر نقش خود مدتي در مرکز آموزش نابينايان کالامازوو گذرانده تا رفتار روزمره افراد کور را ياد بگيرد. اما نقطه قوت فيلم بدون شک سابقه فيلمنامه نويسي فرانک است که اقتباس هاي درخشاني از المور لئونارد-خارج از ديد و شورتي را بگيريد- در کارنامه خود دارد. مراقبت يک فيلم کم خرج، اما به معني واقعي کلمه ديدني و جدي است که اميد هاي بسياري را در دل تماشاگر براي ديدن فيلم بعدي فرانک خلق مي کند!
    ژانر: جنايي، درام، تريلر.

    Leave a comment:


  • abadani69
    replied
    محاکمه تازه ترين ساخته ايرج قادري آخرين همکاري او با يار ديرينه اش سعيد مطلبي به شمار مي آيد.فيلمي با مولفه هاي کامل فيلمفارسي که چندان با تماشاگرش ارتباطي برقرار نمي کند. بخش سينماي ايران شماره حاضر را به بررسي اين فيلم اختصاص داده ايم.

    قهرمان هاي پوشالي
    کارگردان: ايرج قادري. نويسنده: سعيد مطلبي. مدير فيلمبرداري: حسين ملکي. تدوين: محسن توکلي. تهيه کننده: مرتضي شايسته. بازيگران: ايرج قادري، مهناز افشار، افسانه بايگان، محمدرضا شريفي نيا گوهر خير انديش و....
    خلاصه داستان: حميد پرتوي دادستان زبده دادگستري به اشتباه جواني افغان را به اعدام محکوم مي کند و زماني متوجه مي شود جوان بيگناه است که او در زندان خود را کشته است. پرتوي دچار عذاب وجدان مي شود تا اين که در خانواده اش اتفاقي رخ مي دهد و دخترش ناخواسته درگير يک قتل مي شود. دختر پرتوي نامزدي دارد که بي اختيار قتل را انجام داده و پرتوي براي جبران گذشته، وکالت پسر را بر عهده مي گيرد و از اين طريق به شبکه اي از فروش مواد مخدر راه مي يابد.
    سال هاي دور دهه 1340 و 50، زماني که ايرج قادري و هم نسلان او در سينما به کار مشغول بودند سينماي ايران از هر سو مورد هجوم فيلم هاي فرنگي قرار داشت. آنها براي اينکه بتوانند تماشاگر را به سالن ها بکشانند چاره اي جز ساخت قهرمان هاي پوشالي وطني و تکرارشان در فيلم هاي مختلف نداشتند. قهرمان هايي که اکثراً ريشه هاي محکم اجتتماعي هم نداشتند و تنها براي تحريک احساسات رقيق تماشاگر روي پرده نقش مي بستند. قادري پس از انقلاب نيز، حتي پس از سال ها دوري از سينما همچنان اصرار دارد به اين ترتيب فيلم بسازد. مخصوصاً اکنون که دوست ديرينه اش سعيد مطلبي نيز اجازه کار پيدا کرده و مجبور نيست فيلمنامه هايش را به نام هاي مستعار مختلف بنويسد. فيلم محاکمه به کرات از نشانه هاي آشناي فيلمفارسي دهه هاي 1340 و 50 سود مي جويد. فيلم ملغمه اي از ويژگي هاي تمام ژانر هاي سينمايي به شمار مي آيد که تماشاگر به خوبي با آنها آشناست. حتي قادري در صحنه هايي که آدم ها يکديگر را کتک مي زنند از افکت هاي آشناي صحنه هاي اکشن آن سال ها استفاده کرده و به اين ترتيب تماشاگر خود را کاملا به سوي آن فضا سوق مي دهد. از همه مهم تر اين که خود نقش اصلي فيلمش؛ يعني دکتر حميد پرتوي را بازي مي کند و در بازي نيز مي کوشد از شگردهاي فيزيکي استفاده کند که در گذشته از آنها بهره مي برده است. نگاه هاي تند و تيزي که معمولا از بالاي چشم به دوربين مي کند و يا ايست هاي فيگوراتيوي که بعد از بازي در چندين فيلم براي تماشاگرسينماي فارسي که در سال هاي پس از انقلاب نيز از طريق ويدئو اين فيلم ها را پيگيري کرده کاملا آشناست.
    فيلم محاکمه در ظاهر داستاني پليسي دارد، اما مهم ترين ضربه را از اجراي اغراق آميز خود مي خورد و همين سبب مي شود تماشاگر امروز دهه 1380 در تهران واکنش مناسبي به فيلم نشان ندهد. شاهد مثال براي توضيح اين اغراق ها در فيلم بسيار است و تقريبا مي نوان تمامي صحنه هاي فيلم را به عنوان نمونه ذکر کرد. از فصل هاي آغازين شروع مي کنيم که پرتوي دچار عذاب وجدان شده و شب در بيابان پرسه مي زند. نور هاي به شدت پر کنتراست آبي، موسيقي با ضرباهنگ کوبشي و کش و قوس هايي که قادري به فيزيک خود مي دهد ترکيبي مضحک را از يک شب توام با عذاب وجدان براي تماشاگر پديد مي آورد. از همين جا مايه هاي مورد علاقه قادري وارد داستان مي شود و شخصيت پردازي را کاملا مخدوش مي کند. مي توان سئوال کرد کدام وکيل تحصيل کرده اي در اين سن اين گونه رفتار مي کند که قادري؟ از اين نکته که بگذريم به شخصيت هاي ديگر مي رسيم که نقش يکي از آنها را مهناز افشار بر عهده دارد. او دختري فراري و عاصي است. او بايد به دادگاه برود و شهادت بدهد. اما با زيرکي- که ما نمي بينيم چگونه- از زندان فرار مي کند و شب به منزل مادرش مي رود. مادر با آه و گريه شروع به نصيحت او مي کند و ما بدون اين که در طول مونولوگ مادر حتي کوچک ترين نماي عکس العملي را از افشار ببينيم که حداقل در حال تحول است، به طور ناگهاني اور ا مي بينيم که تحت تاثير حرف هاي مادر متحول شده و قهرمانانه همانند قهرمان هاي سينماي فارسي با تغيير پوشش آن گونه که پرتوي از او خواسته مقنعه و چادر مي پوشد و به سمت دادگاه مي رود و به مضحک ترين شکل ممکن در راه توسط ماموران قاچاق فروش در مترو به ضرب چاقو کشته مي شود. بعد از کلي فصول اين چنيني به صحنه انتهايي فيلم مي رسيم. جايي که پرتوي يکسره سراغ آدم بد هاي داستان مي رود. در حالي که دوست او پليس است و به راحتي مي تواند به پرتوي کمک کند. اما او يک تنه بي هيچ منطقي مي رود و مورد ضرب و شتم قرار مي گيرد و در يک چاله مي افتد. بعد که پليس وارد عمل مي شود نمي تواند او را پيدا کند و در آخر با کلي افه هاي بلاهت بار، پليس متوجه مي شود او در چاله اي گرفتار آمده که هيچ پليس ابلهي نمي توانسته ان چاله را نبيند.
    به هر حال بد نيست که يادمان نرود محاکمه را جايگزين فيلم سنتوري(داريوش مهرجويي) کردند. حال شما بخوانيد که سينماي ايران با اين وضعيت به کدامين سو مي رود.

    Leave a comment:

Working...