
نيروي مسخره دلتا Delta Farce
کارگردان: سي. بي. هاردينگ. فيلمنامه: بير ادرهولد، تام ساليوان. موسيقي: جيمز اس. لوين. مدير فيلمبرداري: تام پريستلي جونيور. تدوين: مارک کنته. طراح صحنه: کيبات مک مولن. بازيگران: لري د کيبل گاي[لري]، بيل انگوال[بيل ليتل]، دي. جي. کوالز[اورت شاکلفورد]، کيت ديويد[گروهبان کيلگور]، دني تره خو[کارلوس سانتانا]، ماريزول نيکولز[ماريا]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
لري که در يک روز معشوقه و شغلش را از دست داده، بدترين روز زندگي اش را مي گذراند. او براي رهايي از اين وضعيت ناراحت کننده و هم چنين گذراندن يک تعطيلات کوتاه تصميم مي گيرد به همراه دوستانش- بيل و اورت- آخر هفته به اورست برود. اما به خاطر يک اشتباه کوچک سوار هواپيماي ديگري شده و سر از ميان گروهي نظامي در مي آورند که ظاهراً عازم جنگ در عراق هستند. سه دوست مي پندارند به زودي در خاورميانه فرود آمده و بلافاصله وارد جنگ شده و شايد هم تبديل به قهرمان شوند. اما دردسر به اينجا ختم نمي شود، چون خيلي زود خود را به جاي عراق در مکزيک و ميان يک درگيري با گروه هاي مافيايي مي يابند...
چرا بايد ديد؟
خودتان براي يک کمدي ارزان قيمت هاليوودي که قرار است به سنت معمول اين گونه با دست انداختن فيلم هاي ديگر و شوخي هاي سبک-و گاه نه چندان دلچسب- آبرويي براي خود و گروه سازنده اش کسب کند، آماده کنيد!
سنتي که مديون گروه ZAZ است. گروهي متشکل از جري زوکر، جيم آبرامز و ديويد زوکر که در دهه ١٩٨٠ با ساختن طياره! ١ و ٢ و بعدها سريال جوخه پليس- که تبديل به سه گانه اسلحه بدون غلاف شد- Hot Shots و فوق سري راه تازه اي براي بازيافت محصولات هاليوود و بالطبع کاسبي پر رونق ديگري پيدا کردند. اين پروسه هم در گذر از زمان شيره اش کشيده شد و به چيزهايي مثل فيلم ترسناک رسيد که چندان نشاني از نبوغ و تازگي نداشت. به نظر مي رسد نيروي مسخره دلتا از زير دست اين گروه رد شده و به جناب هاردينگ رسيده که بر اساس فيلمنامه هولدر و ساليوان هجويه اي کم فروغ بر همه فيلم هاي جنگي دو سه دهه گذشته بسازد.
هدف و روش سازندگان فيلم با ديدن پوسترهاي فيلم به راحتي لو مي رود. يکي از پوسترها دست انداختن[هجو لغت ارزشمندي است] پوستر غلاف تمام فلزي و دومي شوخي بي مزه اي با سه شاه است و اضافه کنيد به اينها نام فيلم را که قرار بوده طعنه اي به نيروي دلتا[فيلم جنجالي ١٩٨٦ مناخيم گولان با شرکت لي ماروين و چاک نوريس] باشد. سرتان را با اشاره به ديگر ارجاعات فيلم- مثل نام کيلگور که از و اينک آخرزمان دزديده شده- درد نمي آورم.
سي. بي. هاردينگ از کارگردان هايي است که در آستانه قرن تازه وارد تلويزيون و سينماي آمريکا شده اند. وظيفه اصلي کساني چون پر کردن ساعت پخش شبکه هاي تاق و جفت و ٢٤ ساعته آمريکايي با سريال ها و فيلم هاي تلويزيوني ارزان قيمت است که خيلي زود بعد از تماشا- و گاه حين تماشا- فراموش مي شوند. نيروي مسخره دلتا دومين فيلم بلند او بعد از Loveblind[يک آشغال درجه يک در گونه هرزه نگاري ملايم!] است.
فروش ٨ ميليون دلاري فيلم و برخورد سرد منتقدان آمريکايي نيز نشان از شکست چنين پروژه هايي است و هجويه سازان در آينده بايد بيش از اينها ظرافت به خرج بدهند. چون خنداندن مرد کار راحتي نيست، مخصوصاً اگر قرار باشد با دست انداختن به نشانه هاي فرهنگي روز اين کار صورت بگيرد. من که بعد از تماشاي فيلم نمي دانستم بخندم يا به حال و وقت خودم گريه کنم. اگر در يک کلمه بخواهم نيروي مسخره دلتا را توصيف کنم، نامربوط لغتي کاملاً برازنده آن است!
ژانر: اکشن، ماجرا، کمدي.

احياء: جوينده خون Rise: Blood Hunter
نويسنده و کارگردان: سباستين گوتيه رز. موسيقي: ناتان بار. مدير فيلمبرداري: جاني تال. تدوين: ليزا برامول، راب ساليوان. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: لوسي ليو[سدي بليک]، رابرت فارستر[لويد]، کامرون ريچاردسون[کولت]، آلن ريچ[هريسون]، سامانتا شلتون[ سردبير LA Weekly]، کوين ويتلي[اتان ميلز]، جيمز دآرسي[بيشاپ]، مايکل چيکليس[کلايد راولينز]، مارگو هارشمن[تريشيا راولينز] کامرون گودمن[کايتلين]، کارلا گوينو[ايو]. ٩٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، نيو زيلند. نام ديگر: Rise.
سدي بليک خبرنگار جستجوگر LA Weekly به دنبال تحقيق درباره گمشدن دختران جوان و سپس يافته شدن اجساد تکه تکه شده آنها، به وجود گروهي با باورهاي فرا طبيعي شک مي کند. اما بعد از کشته شدن يکي از همکاران خود، زماني که به آپارتمان وي رفته به چنگ يکي از اعضاي اين گروه مي افتد. مدتي بعد، وقتي چشم باز مي کند خود را در سردخانه پزشکي قانوني مي بيند. سدي که پس از مورد حمله قرار گرفتن، تبديل به خون آشام شده، به زندگي بازگشته و قصد دارد تا انتقام بگيرد. کارآگاه راولينز که دخترش تريشيا نيز قرباني همين گروه شده، در تعقيب پرونده و يافتن ردي از اين گروه است. او که قسم خورده تا انتقام خود را از ربايندگان تنها دخترش بگيرد، به زودي با سدي برخورد مي کند. سدي که با کشتن يکي دو نفر از اعضاي اين گروه در صدد دسترسي به رهبرشان بيشاب است، با راولينز همراه مي شود. تنها تقاضاي وي از راولينز در ازاي کمک به وي و رسيدن به بيشاب يک چيز است: مرگ در پايان کار!
چرا بايد ديد؟
مدت زمان زيادي از شنيده شدن نام گوتيه رز براي اولين بار نمي گذرد. در سال ١٩٩٨ بود که با فيلم جنايي خوش ساخت بوسه يهودا[با بازي کارلا گوگينو و آلن ريکمن و برنده جايزه منتقدان جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک] او را شناختم. اما گوتيه رز تا امسال و نمايش احياء ترجيح داد تا دوباره روي صندلي کارگرداني ننشيند. در عوض فيلمنامه هايي چون Gothika و مار در هواپيما نوشت که توفيق تجاري نيز براي وي به دنبال داشت و شهرتي در زمينه نگارش سناريوي هاي ترسناک و مهيج کسب کرد. انتخاب او براي نگارش نسخه هاليوودي فيلم چشم[برادران پنگ] نيز که سال آينده به نمايش در خواهد آمد، از همين شهرت ناشي شد. کساني مثل من که قبل از ديدن فيلم در جريان ساخت احياء بودند با توجه به سابقه نيک گوتيه رز و حرف هاي خود او انتظار يک فيلم متفاوت در ژانر ترسناک با تم خون آشام ها را مي کشيدند. از طرف ديگر پنداشته مي شد که پس از برخورد سخت منتقدان با Gothika در چهار سال قبل گوتيه رز با حزم و احتياط بيشتري به سراغ پروژه جديد برود. اين احتياط در ظاهر فيلم رعايت شده و از کليشه هاي اين نوع مثل دندان هاي تيز، استفاده از سير و صليب دوري گزيده است. حال و هواي قصه و پيچ پاياني آن نيز وامدار ژانر نوآر است. اما احياء در باطن محصولي از يک دوستدار فيلم هاي خون آشامي است که بايد به بسياري از کليشه ها وفادار مي مانده و همين وفاداري مايه احتضارش را فراهم کرده است. البته نبايد از کوشش هاي کارگردان براي برخورد با دستمايه اسطوره اي خود به عنوان يک افسانه صرف و دادن موقعيتي قابل باور به پرسوناژها-مانند فلج بودن هريسون- در کنار سبک بصري اش چشم پوشيد.
با اين وجود فيلم سرشار از دست اندازي هاي نويسنده و به کارگردان به فيلم هاي مطرحي چون بليد و نقطه گسست است که گاه به شکلي نه چندان ظرافتمندانه در کنار هم چيده و گاه به گاف هايي نيز ختم شده اند. مي توان احياء را تلاش هاي خون آشام هاي اشراف زاده براي خيزشي مجدد و دست و پا زدن هاي گوتيه رز براي تزريق خون تازه اي به رگ هاي اين ژانر ارزيابي کرد، که مانند هر تلاشي مي تواند به ناکامي نيز منجر گردد. از طرف ديگر مي توان اين فيلم را يک محصول کم هزينه و بي ادعا بر اساس اسطوره هاي غربي دانست. در هر دو حال فيلم يک کار متوسط رو به پايين با فيلمنامه اي متوسط است که بايد گوتيه رز خود را از شر آن رها کند. مي ماند حيرت من از حضور فيلمبرداري چون جان تال [برنده دو جايزه اسکار] در چنين پروژه اي که تنها نکته قابل توجه فيلم نيز کار اوست.
از نکات جالب توجه فرعي فيلم حضور مرلين منسون[خواننده] در نقش کوتاه يک بارمن، البته بدون گريم اغراق آميز هميشگي است!
ژانر: ترسناک، مهيج.
سايت رسمي فيلم




















Leave a comment: