Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1606
    1408 (2007)

    Adapted from the short story by Stephen King, a renowned horror novelist Mike Enslin (John Cusack) believes only in what he can see with his own two eyes. But after a string of bestsellers discrediting paranormal events in the most infamous haunted houses and graveyards around the world, he has no real proof of life - or afterlife. Enslin's phantom-free run of long and lonely nights, however, is about...

    Genres: Suspense/Horror and Adaptation

    Release Date: June 22nd, 2007 (wide)

    Distributors: Dimension Films, MGM Distribution Company

    Cast and Credits

    Starring: John Cusack, Samuel L. Jackson, Jasmine Jessica Anthony, Christopher Carey, Mary McCormack
    Directed by: Mikael Hafstrom
    Produced by: Jeremy Steckler (II), Jake Myers, Lorenzo di Bonaventura


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #1607
      Captivity (2007)

      A fashion model and a chauffeur are kidnapped and held hostage in a small room by a serial killer. While the madman methodically terrorizes them, the victims draw strength from each other and fall in love.

      Genres: Thriller

      Release Date: June 22nd, 2007 (wide)

      MPAA Rating: R for strong violence, torture, pervasive terror, grizzly images, language and some sexual material.

      Distributors: After Dark Films

      Cast and Credits

      Starring: Elisha Cuthbert, Pruitt Taylor-Vince, Daniel Gillies, Laz Alonso, Michael Harney
      Directed by: Roland Joffe
      Produced by: Mark Damon, Leonid Minkovski, Sergei Konov


      iran

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #1608
        فيلم پارک وي ساخته فريدون جيراني که مي کوشد ژانر تازه اي را در سينماي ايران تجربه کند بر پرده سينما ها ي تهران است. همکاران ما از دونگاه متفاوت اين فيلم را مورد بررسي قرار داده اند.

        نگاه اول: کامبيز رحيمي
        جاي خالي ترس

        10 خرداد1386
        کارگردان و نويسنده: فريدون جيراني- مدير فيلمبرداري: فرج حيدري- تهيه کننده: غلامرضا موسوي-بازيگران: بيتا فرهي، محمد رضا شريفي نيا، رعنا آزادي ور، نيما شاهرخ شاهي

        خلاصه داستان: پسري در خيابان با يک دختر آشنا شده و به زودي با وي ازدواج مي کند. هنوز چندي از اين ازدواج نگذشته که پسر دستخوش حالات نا متعادل رواني مي شود و اين شروع داستان جنايت هاي فيلم است.
        فريدون جيراني که او را به عنوان نويسنده، محقق، روزنامه نگار و کارگردان سينما مي شناسيم از زمانيکه به عنوان فيلمساز پشت دوربين قرار گرفت همواره به دنبال پي گيري سبکي خود ويژه بوده است. فيلم پارک وي به نوعي امتداد منطقي فيلم قرمز محسوب مي شود که آغازگر دوران تازه فيلمسازي جيراني به شمار مي آيد.
        او پيشتر به شکل گيري عشق هاي عجيب و غريب ميان افراد غير طبيعي جامعه پرداخته بود و اين بار در پارک وي مي کوشد با نگاهي به مراتب پخته تر نسبت به يک دهه قبل موضوع مورد علاقه اش را به چالش بکشد. او که در قرمز با مضمون شروع کرد حال سعي دارد گام به گام زبان فرماليستي اش را نيز در سينما تکامل بخشد و از همين روي فيلم پارک وي را در يکي از زيرشاخه هاي فيلم هاي وحشت يعني تريلر جلوي دوربين مي برد و تمام تلاش خود را نيز به خرج مي دهد که به قوانين ژانر وفادار بماند. شايد نکته اي هم که به فيلم لطمه زده به نوعي همين وفاداري به ژانر است که در برخي لحظات فيلم را دچار نوعي تصنع مي کند که متعلق به سينماي ايران نيست.

        فيلم پارک وي به خاطر نوع داستان و تصوير پردازي هايش جزو اولين آثاري محسوب مي شود که در سينماي ايران داراي رده بندي سني در تماشاگران شده و تماشاي آن براي نوجوانان زير 16 سال ممنوع اعلام شده است. داستان فيلم در فضايي شبه ماليخوليايي آغاز مي شود. 2 دختر در کافي شاپي مشغول صحبت کردن هستند که جواني وارد آن کافي شاپ مي شود و ادامه روابط پس از ورود اين پسر در هاله اي از ابهام قرار مي گيرد. با توجه به اينکه جيراني سعي داشته مختصات جغرافيايي مشخصي را از فضاي اثرش به تماشاگر ارائه دهد، اما اين ساخته او بر خلاف ديگر آثارش در فضايي ايزوله شده مي گذرد و چندان نمي توان ارتباط منطقي ميان آدم ها و جامعه پيدا کرد. پسري که در ميان خيابان شلوغ پارک وي ترمز دستي ماشين عجيب و غريبش را مي کشد و شروع مي کند خلاف جهت مسير مي راند براي تماشاگر فضايي آشنا را تداعي نمي کند. همانطورکه پيش تر هم آمد اين فيلم به نوعي امتداد منطقي براي فيلم قرمز به شمار مي آيد، اما هرچقدر آن فيلم به ريشه هاي زيرين جامعه مي پرداخت فيلم پارک وي اجتماع گريز تر مي شود.
        پس از اينکه به اين ترتيب با شخصيت هاي اصلي فيلم آشنا مي شويم، جيراني خيلي زود براي ورود به بستر اصلي داستان از حواشي عبور کرده و با ازدواج دو شخصيت دختر و پسر فيلم بستر اصلي داستان را پيش روي تماشاگرش مي گشايد. حال کم کم تماشاگر به همراه شخصيت زن فيلم بايد به اين نکته پي ببرد که مرد و مادرش داراي شخصيتي روان نژند هستند و اين مسئله از سکانسي که آنها سر ميز شام نشسته اند با تيک هاي عصبي پسر خود را به نمايش مي گذارد. از اين پس است که فيلم کليد اصلي روايت را به دستان پسر مي سپارد و گام به گام داخل شخصيت وي نفوذ مي کند. پسر به همراه مادرش در خانه اي زندگي مي کنند که حالتي گوتيک وار دارد. خانه در شکل ظاهري اش به معماري آثاري شباهت دارد که در ژانر وحشت بسيار آشنا هستند. خانه به شکلي طراحي شده که گويا دختر را در خود مي بلعد. از ديگر سو شيوه برخورد دختر با اطرافيانش همچون فصل هاي تمرين تئاتر اين فرصت را به جيراني داده که بر موقعيت هاي خاص عصبي شخصيت پسر تاکيد کند. اما فيلم از جايي لطمه اساسي مي خورد که داستان از اين مسير خارج شده و پاي مشرقي معروف جيراني به ميان مي آيد که داخل خود فيلم به عنوان شخصيت روانشناس قصد تجزيه و تحليل آنچه رخ داده را دارد. مشرقي زن جوان پدر نوعروس است و با حضور گاه و بي گاهش سعي دارد به جيراني کمک کند تا تماشاگر را به سمتي سوق دهند تا در بطن فيلم تاويلي را نيز ارائه دهند که اين تاويل موجب نوعي فاصله گذاري مي شود که چندان به مذاق تماشاگري که مشغول تماشاي يک داستان کلاسيک است خوش نمي آيد.
        فارغ از اين مسئله اجرا نيز شکلي ديگر به خود مي گيرد. ما شاهد خشونت هايي هستيم که جيراني سعي دارد آنها را به درستي اجرا کند، از پاشيدن روغن داغ توسط پسر بر صورت مادا گرفته تا ضربه زدن او با تبر به پشت پدر دختر و قطع انگشتان دست پسر توسط عروس و... اين صحنه ها چون تا به حاب در سينماي ايران تصوير نشده و ما به ازاي مقايسه اي آن در ذهن مخاطب به سينماي روز دنيا باز مي گردد چندان در کليت فيلم جاي نمي گيرد.
        با تمام اين اوصاف همواره ذهنيت پژوهشگر جيراني در اين سال ها براي علاقمندان به سينما قابل احترام بوده و اگرچه تلاش او در به بار نشاندن ژانري مهجور در سينماي ايران به بار نمي نشيند، اما به هرحال از احترام ما نسبت به وي چيزي نمي کاهد.

        نگاه دوم : مهدي شکيبائي
        بستر هاي تريلر

        فريدون جيراني پيش تر نيز در ژانر تريلر فيلم قرمز را جلوي دوربين برده بود. آنجا هم از كشاكش حوادثي مرد به همراه خواهر بيمارش زن را در منزل زنداني كرده و به شكنجه او مي پردازند. اما در اين فيلم آنگونه كه جيراني خود مي گويد بيش از هر چيز سعي داشته به قوانين ژانر وفادار بماند.
        جيراني نتوانسته آنگونه كه بايد شخصيت ها را با پرداخت مناسبي كنار هم قرار دهد و از همين روي شخصيت هاي آنان بيشتر تبديل به يك كاريكاتور شده است. در بسياري از لحظات كه شخصيت اصلي فيلم با تبر انگشت شخصيت اصلي را قطع مي كند و... تماشاگر كه اتفاقا به ديدن اين صحنه ها عادت نداشته واكنش معكوس نشان مي دهد. در ابتداى فيلم بر حسب يك اتفاق در رانندگى «كوهيار» و «رها» با هم آشنا مى شوند، كوهيار و فلور به خواستگارى رها مى آيند و پدر و مادر ناتنى رها با اين ازدواج موافقت مى كنند، بدون اين كه به خوبى در مورد كوهيار تحقيق كنند. نخستين شام پس از ازدواج، سيمين مادر ناتنى رها كه روانشناس است، متوجه رفتار غير معقول و معمول كوهيار مى شود و به سلامت روان او شك مى كند، از همين جاست كه اين شك در مخاطب هم ايجاد مى شود. در ادامه رفتارهاى معمول يك زوج را شاهديم (البته يك زوج سرمايه دار!) تا اين كه سنگ زدن به شيشه پنجره را مى بينيم و سپس سكانس تمرين تئاتر به وسيله رها و كارهاى نامعقول كوهيار و حرف هاى نامربوط او، تا اين كه بعد از قفل كردن در روى رها او هم كم كم متوجه مى شود رفتارهاى كوهيار چندان منطقى نيست، از اين جا به بعد فيلم وارد مرحله اى مى شود كه فقط شكل هايى از خشونت و آزارهاى انسانى را نشان مى دهد. آزارهايى كه شكل هاى نادرى دارند و پرداختن به آنها در جامعه فعلى ما بايد چندباره مورد بررسى قرار بگيرد. اگرچه جاى چنين گونه اى در سينماى ما خالى است، اما آيا نبايد به آسيب هاى اين گونه سينمايى در شرايط جامعه فكر كرد. تصوير كتك زدن با كمربند (كه البته تازه هم نيست)، كوبيدن چوب به فرق سر همسر و بيهوش كردن او، كشتن با تبر و خون مثل فواره از بدن بيرون ريختن، با ساطور انگشت هاى يكى را قطع كردن، با چاقو دست همسر را سوراخ كردن، همه اين ها ممكن است در يك فيلم ايرانى تاكنون اين گونه اجتماع نداشته اند، اما قرار است اين فيلم كدام بخش و لايه جامعه را تعريف كند.جيراني حتي در برخي سكانس ها ديالوگ هايي را براي فيلم نگاشته كه كاملا تصنعي به نظر مي رسد. مثل فصلي كه در نهايت تمام عيب و ايراد هاي شخصيت هاي فيلم به نماز نخواندن انها ختم مي شود. يا شيوه حضور پليس هم در فيلم كاملا جنبه نمايشي پيدا مي كند جيراني مي گويد قصد داشته به ژانر وفادار بماند، اما اگر بستر هاي منسبي را براي ان در نظر نگيريم به طور حتم تماشاگر با انها همذات پنداري نمي كند.
        فريدون جيرانى معتقد است فيلمش از نمونه هاى خارجى مثلاً آثارى از داريو آرجنتو فيلمساز ايتاليايى تأثير گرفته است، ولى گويا «درخشش» اثر استنلى كوبريك تأثير بيشترى بر ذهن جيرانى داشته است، بويژه جايى كه كوهيار با تبر به جان در اتاق رها مى افتد، تداعى گر تبر زدن «جك نيكلسون» در فيلم درخشش است. اگر موضوع اين فيلم به مذاق مخاطب ايرانى چندان خوش نمى آيد و حتى ممكن است پس زده شود، اما نمى شود اين گونه سينمايى را بلوكه كرد. اين فيلم تا چند ساعت اعصاب مخاطب را پس از فيلم در هم مى ريزد و خط خطى مى كند.

        Comment

        • abadani69
          Senior Member
          • Aug 2005
          • 21339

          #1609

          دزدان دريايي کارائيب: در پايان دنيا Pirates of the Caribbean: At World's End
          کارگردان: گور وربينسکي. فيلمنامه: تد اليوت، تري روسيو بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط خودشان و استوارت بيتي و جي والپرت. موسيقي: هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: داريوس ولسکي. تدوين: استيون ئي. ريوکين، کريگ وود. طراح صحنه: ريک هاينريش. بازيگران: جاني دپ]جک اسپارو]، جفري راش[باربوسا]، اورلاندو بلوم[ويل ترنر]، کايرا نايتلي[اليزابت سوان]، جک داونپورت[نورينگتون]، جاناتان پرايس[فرماندار ودربي سوان]، استلان اسکارسگارد[بيل ترنر]، چاو يو نفت[ناخدا سائو فنگ]، بيل نايگي[ديوي جونز]، لي آرنبرگ[پينتل]، نائومي هريس[تيا دالما]، تام هولاندر[لرد کاتلر بکت]. ١٦٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
          اليزابت، ويل و ناخدا باربوسا پس از نجات جک از چنگ کراکن بايد با دشمنان قديمي خود، ديوي جونز و لرد کاتلر بکت روبرو شوند. بکت، قلب ديوي جونز و کنترل کشتي ارواح را در اختيار گرفته و قصد دارد تا فرمانروايي درياها را از آن خود کند. بکت قصد دارد تا آخرين دزدان دريايي را از صحنه خارج کند، اما باربوسا، اليزابت، بيل و جک که اکنون تيا دلما نيز با آنها همراه شده دزدان دريايي چهار گوشه دنيا از جمله ناخدا سائو فنگ بدنام را فرا مي خوانند تا در کنار هم در برابر بکت، جونز، نورينگتون و کمپاني هند شرقي ايستاده و مقاومت کنند.
          چرا بايد ديد؟
          سومين قسمت ماجراهاي ناخدا جک اسپارو که در طول چند سال گذشته تبديل به يکي از محبوب ترين شخصيت هاي سينمايي دنيا شد و به نظر مي رسد نقطه پايان اين سه گانه پر خرج و پول ساز باشد. البته اعلام تمايل جاني دپ براي بازي مجدد در نقش اين شخصيت اميد طرفداران اين سري را براي ساخته شدن قسمت هاي بعدي زنده نگاه مي دارد.

          قسمت قبلي دزدان دريايي کارائيب به شکلي مبهم و بدون دادن پاسخ به بسياري از سوال ها به پايان رسيد. و بار ديگر گور وربينسکي براي اتمام ماموريت روي صندلي کارگرداني قرار گرفت و با صرف ٢٠٠ ميليون دلار- در حالي که هنوز فيلمنامه کامل نشده بود- طولاني ترين اختتاميه ممکن را ساخت. البته نسخه اي که اکنون به نمايش در آمده با دست و دلبازي نه چندان قابل توجهي کوتاه شده، چون مدت نمايش نسخه اوليه آن بيش از سه ساعت بود. گور وربينسکي را کم و بيش در هنگام نمايش قسمت پيشين دزدان دريايي کارائيب و فيلم هواشناس معرفي کرديم، بنابر اين بيشتر به فيلم خواهيم پرداخت.
          دزدان دريايي کارائيب محصول زمانه اي است که کمپاني هاي فيلم سازي براي تضمين موفقيت چنين سريال سازي هايي هر بار بيشتر از قسمت پيشين از نظر مالي و هنري روي آن سرمايه گذاري مي کنند. اين يعني رقابت با خود که لااقل براي تماشاچي از نظر کيفيت محصولي که به تماشاي آن نشسته، نتيجه اي مثبت در بر دارد. امسال براي چنين فيلم هايي[شرک، دزدان دريايي کارائيب، اسپايدرمن و جيسون بورن] سال سرنوشت است. دومين قسمت ماجراهيا جک اسپارو با برخوردي نه چندان خوب از سوي منتقدان روبرو شد، اما اين برخورد نتوانست مخل موفقيت مالي آن شود. اما نمايش قسمت فعلي با فاصله کوتاهي از آغاز اکران اسپايدرمن ٣ نوعي مبارزه طلبي است که به زودي نتيجه آن تعيين خواهد شد.
          قسمت سوم مجموعه دوراني را به عنوان پس زمينه داستان خود برگزيده که طي آن امپراطوري بريتانياي کبير تصميم به کندن ريشه دزدان دريايي از پهنه آب ها گرفته بود و موفق نيز شد. اما نويسندگان قصه که قطب مثبت ماجراي خود را در ميان دزدان دريايي جستجو مي کنند، بديهي است که خواستار نابودي آنان نباشند. از اين رو همه دزدان دريايي به ظاهر قانون شکن را در برابر مردي قرار مي دهند که چکيده استعمار و غرور و بدکاري است. يعني کاتلر بکت نماينده امپراطوري و کمپاني هند شرقي که در زشت خويي و پيمان شکني دست دزدان دريايي را نيز از پشت بسته است و براي رسيدن به مقصود اتحادي شوم ميان او و ديوي جونز نيز منعقد مي شود. خوب، فرجام کار از ابتدا روشن است، دزدان دريايي در اين قصه خيالي پيروز ميدان هستند و قهرمانان ما در نبردي باشکوه و تماشايي پشت بکت و کمپاني هند شرقي را به خاک-ببخشيد به آب- خواهند رساند.
          قسمت هاي پيشين عمده موفقيت خود را مديون پيرنگ مشخص کمدي خود بودند، اما قسمت فعلي حال و هوايي اندکي جدي تر و تيره تر دارد. اين بار وجوه رازآميز قصه برجسته تر شده و حتي صحنه هاي اکشن نيز به گونه اي تحت الشعاع آن قرار گرفته است. تماشاگر نوجوان بايد دو ساعت صبر کند تا به سکانس تماشايي نبرد نهايي برسد. تمامي رمز و راز قصه براي رسيدن به همين سکانس طراحي شده و هر چند تماشاگر دوستدار اثر را تا پايان با خود همراه مي کند، ولي در مقايسه با قسمت اول اين سري از سرخوشي و تفريح کمتري برخوردار است. حتي مي شود گفت در لحظاتي براي بسياري از نوجوان ها گيج کننده هم هست! چون هدف نويسنده و کارگردان اين بوده تا تمامي شخصيت ها و پيرنگ هايي که در دو قسمت پيشين به تماشاگر شناسانده شده بوده، در اين قسمت سرانجامي مشخص پيدا کند. از اين رو شخصيت هاي قصه چندين و چند بار رنگ و جبهه عوض مي کنند. همين امر دنبال کردن قصه را اندکي سخت و در چند لحظه کوتاه ملال آور مي کند. اين واقعه گزک دست منتقدان غير ايراني مي دهند تا لب برچينند، اما با اندکي مسامحه مي توانم بگويم که وربينسکي و شرکا به چيزي که مي خواسته اند، رسيده اند. يقين دارم کساني که از شخصيت جک اسپارو و ناخدا باربوسا خوش شان آمده، اين بار نيز از ديدارشان خرسند خواهند بود. اليزابت و بيل نيز در صحنه اوج داستان با همديگر ازدواج مي کنند و پيرنگ عاشقانه اثر نيز سرانجامي به خود مي گيرد. بازي هاي همگي خوب است و کايرا نايتلي رد نقش زني قدرتمند با توانايي هر چه تمام تر ظاهر مي شود. تيا دالما، ديگر شخصيت زن ماجرا نيز که در دو قسمت پيشين در پس زمينه قرار داشت، نقشي کليدي پيدا مي کند و براي اولين و شايد آخرين بار چهره واقعي ناخدا ديوي جونز در رويارويي با وي ديده مي شود. او هم داستان عاشقانه خود را دارد، که فرجامي متفاوت خواهد داشت!
          ضعيف ترين شخصيت اين قسمت شايد اولاندو بلوم باشد که بيش از بقيه پرسوناژهاي فيلم رنگ و جهت عوض مي کند. چاو يو نفت نيز کمتر از حد انتظار در فيلم نقش دارد، اما کيت ريچاردز در نقش پدر جک اسپارو، با وجود کوتاهي نقش و حضورش روي پرده موفق و به ياد ماندني است و مي تواند دستمايه خوبي براي ساخته شدن قسمت هاي احتمالي بعدي باشد. نمايش قسمت سوم دزدان دريايي کارائيب از هفته گذشته در ٤٣٦٢ سينماي آمريکا آغاز و تا اين لحظه بيش از ١٢٠ ميليون دلار درآمد داشته است. کارشناسان از توفيق عظيم تجاري آن صحبت مي کنند، اتفاقي که دور از انتظار نيست. آيا شما هم مي خواهيد با خريد يک بليط سهمي در اين توفيق تجاري داشته باشيد؟
          ژانر: اکشن، ماجرا، کدي، فانتزي.


          دلشوره/پيش آگاهي Premonition
          کارگردان: منّان ياپو. فيلمنامه: بيل کلي. موسيقي: کلاوس بادلت. مدير فيلمبرداري: تورستن ليپ استاک. تدوين: نيل تراويس. طراح صحنه: جي. دنيس واشنگتن. بازيگران: ساندرا بولاک[ليندا کويين هنسون]، جوليان مک ماهون[جيم هنسون]، شيان مک کلور[مگان هنسون]، کورتني تيلور برنس[بريجيت هنسون]، نيا لانگ[آني]، ايرنه زايگلر[خانم کويين]، کيت نيليگان[جوآن]، مارک مکوالي[کلانتر رايلي]، امبر والتا[کلر]، پيتر استورمر[دکتر نورمن راث]، جاد چيکوله لا[پدر کندي]. ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
          ليندا و جيم، زوجي خوشبخت با دو فرزند دختر هستند. اما اين خوشبختي و زندگي آرام با منتقل شدن به خانه اي تازه خريداري شده دستخوش مخاطره مي شود. زندگي ليندا يک روز صبح با شنيدن خبر مرگ جيم در سانحه اتومبيل به هم مي ريزد. اما اين ماجرا ديري نمي پايد، چون فرداي آن روز شوهرش را زنده و سالم در خانه مي يابد. اين ماجرا روزهاي بعد نيز تکرار مي شود. آيا اين حوادث زاييده خيال لينداست؟ يا احساس آگاهي از حوادثي است که در آينده نزديک رخ خواهند داد؟ ليندا براي درک اين مسئله نزد دکتري روانشناس به نام راث مي رود، اما او نيز ظاهراً قادر به کمک نيست. ليندا بعد از بررسي اتفاقات روزهاي گذشته، به اين نتيجه مي رسد که مرگ جيم در اثر تصادف اتومبيل به زودي رخ خواهد داد. از اين رو تصميم مي گيرد تا تمامي توان خود را براي جلوگيري از اين مصيبت به کار ببندد.
          چرا بايد ديد؟
          دومين فيلم بلند منان ياپيجي اوغلو کارگردان ترک تبار آلماني متولد ١٩٦٦ مونيخ، و اولين فيلم هاليوودي اش بر خلاف ساخته قبلي او بي صدا[٢٠٠٤] که يک فيلم پليسي/جناييي خوش ساخت بود [و در جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک نيز توانست جايزه ويژه هيئت داوران را به دست آورد] يک تريلر با مايه هاي نيروهاي فوق طبيعي است که اين روزها بازار گرمي دارد. همين سال گذشته بود که بانو بولاک در خانه کنار درياچه ماجرايي عاشقانه و فوق طبيعي را به نمايش گذاشت و ظاهراً جذابيت اين گونه پيرنگ ها باعث شده تا ايشان در فاصله اي کوتاه و اين بار وجوه تراژيک داستان ها را بازي کند. دلشوره/پيش آگاهي تا اين لحظه ٤٧ ميليون دلار در سينماهاي آمريکا عايدي داشته که رقم زيادي به نظر نمي رسد. اما يقين دارم که دوستداران اين نوع قصه ها در بازار کرايه و خريد دي وي دي اين درآمد اندک را جبران خواهند کرد.

          پيش آگاهي با وجود گاف هاي آشکاري که دارد براي بسياري از تماشاگرانش به دليل پيچيدگي قصه و حتي تقدير گرايي آن که ريشه در مذهب دارد[حضور کشيش و آموزه هايش اين را موضوع را تقويت مي کند] جذابيت انکار ناپذيري دارد. ساختار يادگاري گونه آن[Memento] به تنهايي آن قدر کشش دارد که بيننده را تا پايان با خود همراه کند، استفاده از عناصر ژانر ترسناک مانند دکتر روانشناسي با قيافه اي هولناک يا محيط آسايشگاه رواني يا پيرنگي همچون حس ششم نيز مي تواند موثر باشد. اما هيچ کدام از اينها نمي تواند تماشاگر را نسبت به سرنوشت شخصيتي دو بعدي مانند ليندا و خانواده اش که اطلاعات بسيار کمي در باره آنان ارائه مي شود، دچار دلشوره کند. زندگي جيم و ليندا آن قدر آرام و بي روح است که تماشاگر دليلي براي فداکاري ليندا و سعي در پيشگيري از واقعه محتمل نيز نمي يابد[وجود پيرنگ بي وفايي جيم و خيانت اش به ليندا نيز مزيد بر علت است]. با اين حال تماشاي پيش آگاهي در نوع خود تجربه اي است، حتي اگر شيرين نباشد. شايد اگر من هم صاحب نيروي پيش آگاهي بودم، از نزديکي سينماهاي نمايش دهنده اين فيلم رد نمي شدم!

          Comment

          • abadani69
            Senior Member
            • Aug 2005
            • 21339

            #1610

            اين است انگلستان This Is England
            نويسنده و کارگردان: شين ميدوز. موسيقي: لودويکو اينائودي. مدير فيلمبرداري: دني کوهن. تدوين: کرايس وايات. طراح صحنه: مارک ليسي. بازيگران: تامس تورگوس[شاون]، استيون گراهام[کومبو]، جو هارتلي[سينتيا فيلدز]، اندرو شيم[ميلکي]، ويکي مک کلور[لول]، جوزف گيلگان[وودي]، پري بنسون[مگي]، جورج نيوتن[بانجو]، فرانک هارپر[لني]، جک اوکانل[پي.کي نيکلاس]، کياران هاردکسل[کز]. ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. برنده جايزه بهترين فيلم، بازيگر خوش آتيه/تامس تورگوس و نامزد چهار جايزه ديگر از جشنواره فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه تهيه کننده با ذوق انگليسي/مارک هربرت از جشنواره لندن.
            شمال انگلستان، سال ١٩٨٣. شاون فيلدز ١٢ ساله روز آخر سال تحصيلي با يکي از شاگران بزرگ تر از خود به خاطر بي احترامي وي به پدرش که در جنگ فالکند کشته شده، نزاع مي کند. در راه بازگشت به خانه با گروهي از کله پوستي ها به رهبري نوجواني به نام وودي دوست مي شود. ورود شاون به گروه مورد استقبال اغلب اعضا، از جمله لول دوست دختر وودي و ميلکي سياه پوست قرار مي گيرد. يک شب که اعضاي گروه مطابق معمول دور هم جمع شده اند، سر و کله کومبو-دوست قديمي وودي- که به تازگي از زندان آزاد شده، پيدا مي شود. کومبو در زندان به طرفدار جبهه ملي شده که تمايلات نژادپرستانه اي دارند. يک روز کومبو اعضاي گروه را فراخوانده و پس از ارائه يک سخنراني فاشيستي از آنها مي خواهد براي خود طرفي را انتخاب کنند. وودي با وجود توهين اوليه کومبو به سربازان جنگ فالکند طرف او را مي گيرد، اما وودي، لول و ميلکي از آنها جدا مي شوند. کومبو، شاون و گروه جديد را براي شنيدن سخنراني يکي از اعضاي جبهه ملي با خود همراه مي کند. در راه بازگشت، کومبو با خشونت يکي از پسرها را که جرات انتقاد از جبهه ملي را به خود داده، از اتومبيل بيرون مي کند و سپس پرچم جبهه ملي را به شاون هديه مي کند. کومبو سپس به سراغ لول رفته و از شبي که چند سال قبل با وي گذرانده بود، ياد مي کند. به نظر مي رسد که کومبو عاشق لول شده، اما لول به وي مي گويد که ان شب، بدترين شب زندگي اش بوده و او را ترک مي کند. شب همان روز، کومبو از ميلکي دعوت مي کند تا براي کشيدن مواد به آپارتمان ها بيايد. شاون و چند نفر ديگر نيز در آنجا حضور دارند و ابتدا همه چيز دوستانه به نظر مي رسد. اما ناگهان حرف هاي کومبو به خشونت آلوده شده و ميلکي را تا حد مرگ کتک مي زند.بعدها شاون که شاهد اين ماجرا بوده، پرچم جبهه ملي را به دريا پرتاب مي کند.
            چرا بايد ديد؟
            شين ميدوز متولد ١٩٧٢ استافوردشاير، انگلستان را با نمايش بيست و چهار هفت[١٩٩٧] در جشنواره فجر سال ها قبل شناختيم. فيلمي اميدبخش درباره جوانان طبقه کارگر انگلستان که ظاهراً گريزراهي جز پيوستن به گروه هاي خلافکار نداشتند و ظهور مردي با يک گريزراه- که خود تجربه اي همانند را در جواني از سر گذرانده بود-مسير زندگي شان را تغيير مي داد. بيست و چهار هفت که توانست جوايز زيادي در جشنواره هاي متعددي به دست آورده، ورزش بوکس را محملي براي دوري نوجوان ها از بزهکاري و خشونت ارائه مي کرد. اما اين است انگلستان چنين راه حلي را عرضه نمي کند. اين است انگلستان با شخصيت محوري خود شاون فيلدز[نام مستعار ميدوز] يک زندگي نامه صادقانه و نمايي از دوراني است که سياست هاي زني به نام مارگرت تاچر طبقه کارگر را به سوي ملي گرايي افراطي و خشونت سوق داد. در اين است انگلستان از شخصيت پدرانه اي چون باب هاسيکنز بيست و چهار هفت خبري نيست. راهي براي برون رفت از بحران ارائه نمي شود، غير از وقوف شخصيت هاي سرگشته به هولناک بودن خشونت و همين امر بر واقع گرايي آن مي افزايد. حتي کومبو نيز بعد از اطلاع از مرگ احتمالي ميلکي از کاري که کرده سرخورده و پشيمان است. او همه کس و همه چيز را از دست داده، کسي که قرار بوده تا شمايل پدر را براي شاون بازي کند. اما در پايان سبب مي شود تا شاون به سوي خاطره پدر واقعي کشته شده اش رو کند. ميدوز هم چون پل تامس اندرسون خانواده جايگزين را توصيه نمي کند. به نظر او خانواده واقعي چيز ديگري است که جايگزيني ندارد، حتي اگر يکي از اضلاع خود را از دست داده باشد.

            ميدوز بار ديگر گروهي را که در فيلم قبلي اش کفش هاي مرد مرده زمينه ساز موفقيت اش بودند، دور هم جمع کرده است. اما حاصل کار او فقط نمايي ميکروسکوپي از يک دوره تاريخي است[تيتراژ طولاني فيلم سهمي عمده در بازسازي حال و هواي آن دوران دارد] و عمق و غناي فيلمي چون پرتقال کوکي را ندارد. حتي در لحظاتي سعي در تقليد آن دارد و به نظر مي رسد که صحنه هاي قدم زدن گروه نژادپرست فيلم به طريقه اسلوموشن و با همراهي موسيقي راک وامي از سر ارادت است. اين است انگلستان در زمانه اي که بار ديگر نژادپرستي در قلب اروپا رو به گسترش است، فيلمي قابل اعتنا است و به عنوان نمونه اي از سينماي مستقل بريتانيا فيلمي خوب و جدي، که شانس تماشاي آن را نبايد از کف داد!
            ژانر: درام.


            دختر مرده The Dead Girl
            نويسنده و کارگردان: کارن مونکريف. موسيقي: آدام گورگوني. مدير فيلمبرداري: مايکل گريدي. تدوين: توبي ييتز. طراح صحنه: کريستن اندروز. بازيگران: توني کولت[آردن]، پايپر لوري[مادر آردن]، جاش برولين[تارلو]، رز بايرن[لي]، بروس ديويسن[پدر لي]، جيمز فرانکو[درک]، مارشيا گي هاردن[ملورا]، مري بث هارت[روث]، بريتاني مورفي[کريستا]، جيوواني ريبيزي[رودي]، نيک سارسي[کارل]، مري اشتن برگن[بورلي، مادر لي]، کري واشنگتن[رزتا]. ٩٣ و ٨٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد دريافت جوايز بهترين فيلم، بهترين کارگرداني و بهترين بازيگر نقش مکمل زن/مري بث هارت از جشنواره روحيه مستقل و برنده جايزه بهترين فيلمنامه از انجمن منتقدان سن ديه گو.
            لس آنجلس. آردن جسد دختري را در نزديکي منزل شان پيدا مي کند. اردن زندگي اش را وقف نگهداري از مادر سالخورده اش کرده، اما مادر با وي رفتاري شايسته ندارد. آردن، بعد از آشنايي با رودي از خانه مي گريزد. همزمان لي،دختري که در پزشکي قانوني کار مي کند با ديدن علامتي در ميان انگشتان جسد دختر گمان مي کند که سرانجام خواهري را که ١٥ سال پيش گمشده بود، يافته است. اما پدر و مادرش اين حدس را باور ندارند. روث زني ميان سال نيز که با شوهرش کارل رابطه اي نابسامان دارد، شواهدي دال بر رابطه ميان وي و جسد دختر مي يابد. اما تصميمي که مي گيرد بسيار دور از انتظار است. با پيدا شدن سر و کله ملورا در اداره پليس مشخص مي شود که جسد يافته شده، کريستا دختر گريز پاي اوست. کريستا بعد از ازدواج دوم ملورا از خانه گريخته است. ملورا بعد از ملاقات با رزتا هم اتاقي سياه پوست کريستا کشف مي کند که صاحب نوه اي به نام اشلي است و دخترش در شبي که به قتل رسيد، قصد داشته تا به ديدار فرزندش برود.
            چرا بايد ديد؟
            کارن مونکريف متولد ١٩٦٣ ساکرامنتوي کاليفرنيا و دانش آموخته کالج سينمايي لس آنجلس است. با بازيگري در سريال هاي تلويزيوني پا به عالم فيلم و سينما گذاشته و در اولين فيلش اتومبيل آبي رنگ را در سال ٢٠٠٢ کارگرداني کرده است. اتومبيل آبي رنگ در جشنواره ووداستاک جايزه بهترين فيلم را دريافت کرد و در جشنواره هاي مونترال، وودويل و روحيه مستقل نيز نامزد جوايزي شد. دختر مرده دومين فيلم بلند مونکريف بعد از کارگرداني قسمت هاي از سريال هايي در عمق شش پايي و Touching Evi است. دختر مرده فيلمي در سبک و سياق راشومون است. جسد دختري پيدا شده و ما از طريق مشاهده پنج اپيزود به هويت و چگونگي مرگ، همچنين سرگذشت ديگر انسان هاي مرتبط با وي پي مي بريم. دختر مرده ريتم کند و پخته اي دارد که رسيدن به آن در دومين فيلم نشان دهنده بلوغ ذهني فيلمساز است. مرگ کريستا بهانه اي براي بررسي روابط انساني موجود در کشوري به نام آمريکاست. کمتر انساني است که ارتباطي معقول و فکر شده و حتي سالم از نظر احساسي با نزديکان خود داشته باشد. مرگ يک دختر زمينه ساز آشنايي ما با پنج زن ديگر مي شود. پنج زني که برخي با مقتول ارتباطي نزديک يا خانوادگي ندارند، مانند آردن پيردختر اپيزود اول- غريبه- که به خاطر رفتار ستمگرانه مادرش بعد از اعلام کشف جسد و جلب توجه خبرنگاران به او، با اولين مردي که سر راهش قرار مي گيرد دوستي برقرار مي کند. مردي که ظاهري همچون قاتلين سريالي دارد و تماشاگر را با احتمال اين که وي قاتل جسد يافته شده باشد؛ تا دقايقي دچار سردرگمي مي کند. دومين اپيزود فيلم با نام خواهران به لي تعلق دارد که سايه خواهري گمشده بر زندگي سنگيني مي کند. در ايپزود همسر، روث نيز که بعد از درک اين موضوع که همسرش مي تواند قاتلي سريالي باشد، همه شواهد و مدارک را نابود مي کند. و سرانجام در اپيزود آخر-مادر- ملورا از زبان رزتا مي شنود که دليل فرار دخترش از خانه، تعرض جنسي پدرخوانده اش بوده است. همه زن هاي اين پنج اپيزود به نوعي تنهايي را تجربه کرده اند يا براي فرار از آن رفتاري خودخواهانه و حتي ستمگرانه با نزديکان خود در پيش گرفته اند. در ايي ميان انتخاب روث از همه هولناک تر است. او از واقعيتي خونين چشم پوشي مي کند تا شوهر را از دست ندهد. تنها ملورا است که با يافتن نوه اش و درک واقعيت ها اندکي رستگاري را تجربه مي کند. اما رنج هيچ کدام از شخصيت هاي پاياني نخواهد داشت. بازي ها همگي خوب و نشان از يک انتخاب دقيق بازيگر دارند. اما حرف اصلي را فيلمنامه و کارگرداني مي زند که پيرنگي چون وجود قاتلي سريالي را به بدل به محملي براي درک مکانيسم خشونت پنهان ميان زناني که در حاشيه جامعه قرار دارند، مي کند. تماشاي دختر مرده براي کساني که به شيوه هاي روياپردازانه فيلم هاي آمريکايي خو گرفته اند، کار راحتي نيست. اما براي دوستداران فيلم هاي مستقل و تجربي، واقعه اي مهيج و حتي پالايش دهنده است!

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #1611

              نويسندگان آزادي Freedom Writers
              کارگردان: ريچارد لاگراونسه. فيلمنامه: ريچارد لا گراونسه و ارين گروول بر اساس کتاب خاطرات نويسندگان آزادي: چگونه يک معلم و ١٥٠ دانش آموز نوجوان از نوشتن براي عوض کردن خود و دنياي پيرامون شان استفاده کردند. موسيقي: مارک ايشام، RZA. مدير فيلمبرداري: جيم دنالت. تدوين: ديويد موريتز. طراح صحنه: لارنس بنت. بازيگران: هيلاري سوانک[ارين گروول]، پاتريک دمپسي[اسکات کيسي]، اسکات گلن[استيو]، ايملدا استانتون[مارگرت کمپبل]، آپريل ال. هرناندز[اوا]، ماريو[آندره]، کريستين هره را[گلوريا]، ژاکلين نگان[سيندي]، سرجيو مونتالوو[آلخاندرو]، جيسن فين[مارکوس]. ١٢٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، آلمان.
              سال ١٩٩٢. ارين گروول بعد از شورش هاي لس آنجلس و ماجراي رادني کينگ شغلي به عنوان معلم را در دبيرستان به دست مي آورد. او در اولين سال تدريس به عنوان معلم زبان و ادبيات بايد با کلاسي ٥٠ نفري و شاگرداني از نژادهاي گوناگون سر کند که تنها حس مشترک شان نفرت از سفيدپوست هاست. اما ارين خيلي زود راهي را براي بروز ديگر احساسات مشترک آنها کشف مي کند. آنها همگي نوجوان هستند و طبيعي است که علايق و آرزوهاي شمترک ديگري نيز داشته باشند. کاري که در آغاز چندان راحت به نظر نمي رسد و همراهي نکردن اولياي مدرسه نيز مانعي ديگر بر سر راه ارين قرار مي دهد. او براي نزديک تر شدن به دانش آموزان و بالعکس، دفترچه هايي در اختيارشان مي گذارد و از آنها مي خواهد تا در قالب يادداشت هاي روزانه از هر چه دلخواه شان هست، سخن بگويند. رفته رفته ارين با دانش آموزان متفاوت خود نزديک تر شده و در مي يابد آنها نيز جسارت آن را يافته اند تا سرگذشت خود را با ديگر دانش اموزان در ميان بگذارند و به زودي اين نوشته هاي روزانه ظاهراً ساده، تمام زندگي آنان را دچار تغييراتي شگرف مي کند...
              چرا بايد ديد؟
              نويسندگان آزادي چهارمين فيلم ريچارد لاگراونسه متولد ١٩٥٩ بروکلين-که عمده شهرت خود را مديون فيلمنامه شاه ماهيگير، آينه دو رو دارد و پل هاي مديسن کانتي است- بر اساس داستاني واقعي ساخته شده و اشاره به بروز رفتارهاي نژادپرستانه در غرب متمدن دارد. دنيايي که در گذشته نه چندان دور اتفاقاتي چون يهودکشي را تجربه کرده و درس عبرتي نگرفته است. توجه رسانه ها به رابطه ميان معلمان و شاگردان و اشاره افراد سرشناس صنعت سينما به نقش معلمين در جامعه در مراسم اسکار در يکي دو سال گذشته، نشانه خوبي از درک و دريافت اين نکته است که سيستم آموزش و گردانندگان آن سهم اصلي را در هدايت افکار نسل جديد دارند. ساخته شدن Half Nelson و اينک نويسندگان آزادي امري تصادفي نيست. اگر اولي ماجرايي کم و بيش تخيلي را تصوير مي کرد، دومي قصه اي واقعي را دستمايه خود قرار داده و مقطعي زماني و سرنوشت ساز در تاريخ معاصر آمريکا را برگزيده است. بررسي همه جانبه لاگراونسه درباره ريشه هاي بروز خشونت در ميان سفيدپوستان و رنگين پوستان آمريکا از وراي موقعيت اجتماعي اين ٥٠ شاگرد مدرسه در قالب فيلمي ٢١ ميليون دلاري واقعه اي نيست که سهل بتوان از کنار آن گذر کرد. فروش ٣٧ ميليون دلاري آن نيز با عنايت به اين که هيچ عامل جذاب هاليوودي در پيشرفت قصه نقش ندارد، اگر عجيب نباشد دست کم دور از انتظار است. هر چند بازيگري چون هيلاري سوانک اسکاري نيز در نقش اول آن را بازي کرده باشد. نقطه قوت نويسندگان آزادي در کنار ايده آليسم انسان گرايانه ديدگاهش، قدرت لاگراونسه در شخصيت پردازي و چيدمان حوادثي ظاهراً کم اهميت و داراي کمترين بار نمايشي در طول قصه است. فرايندي که از سر تصادف ناشي نشده و نشان دهنده نزديک به دو دهه تجربه مفيد اوست. اگر مدت هاست فيلمي جدي و اميد بخش درباره اين که چگونه مي توان دنيا را عوض کرد، نديده ايد نويسندگان آزادي بهترين پيشنهاد است!
              ژانر: درام.

              به هيچ کس نگو Ne le dis à personne
              کارگردان: گيوم کانه. فيلمنامه: گيوم کانه، فيليپ له فبوره بر اساس داستاني از هارلان کوبن. موسيقي: ماتيو شديد. مدير فيلمبرداري: کريستوف آفنشتاين. تدوين: هروه د لوز. طراح صحنه: فيليپ شيفره. بازيگران: فرانسوا کلوزه[دکتر الکساندر آرنو بک]، ماري ژوزه کروزه[مارگو ک]، آندره دوسوليه[ژاک لورنتن]، کريستين اسکات تامس[هلنه پرکينز]، فرانسوا برلان[اريک لوکوويچ]، ناتالي باي[اليزابت فلدمان]، ژان روشفور[ژيلبر نيويل]، مارينا هندز[آن بک]، ژيل للوش[برونو]. ١٢٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه. نام ديگر: Tell No One. برنده سزار بهترين بازيگر مرد، بهترين کارگرداني، تدوين، موسيقي و نامزد ٥ جايزه ديگر، برنده جايزه لومير بهترين فيلم و جايزه تماشاگران، برنده جايزه ستاره طلايي بهترين بازيگر و موسيقي.
              مارگوت بک، هشت سال قبل توسط قاتلي سريالي کشته شده است. قاتل دستگير و به هشت فقره قتل اعتراف کرده، اما مارگو در ميان مقتولين نيست. او همواره مسئوليت اش در مرگ وي را انکار کرده، اما نشانه هاي يافته شده روي جسد مارگو قاتل بودن وي را اثبات مي کند. الکساندر شوهر مارگو هنوز بعد از گذشت هشت سال، از فقدان وي به شدت رنج مي برد و تنها با غرق شدن در کار توانسته مسکني براي روح زخم خورده اش بيايد. تا اين که يک روز با هلنه پرکينز برخورد کرده و بعد از مدت ها از پيله تنهايي و انزوا بيرون مي آيد. اما کشف دو جسد ديگر در محل يافته شدن جسد مارگو باعث به دست آمدن شواهدي تازه و گشوده شدن پرونده قديمي شده و همزمان دريافت ايميلي عجيب با لينک فيلمي تازه از مارگو در ميان جمعيت، بار ديگر زندگي الکساندر را بر هم مي ريزد.
              چرا بايد ديد؟
              گيوم کانه خوش سيما را شايد با فيلم هاي ويدوک، جزيره و اين اواخر کريسمس مبارک شايد به خاطر داشته باشيد، او متولد ١٩٧٣ بولوني، از بازيگران مشهور نسل جديد سينماي فرانسه است، که بعد از ساخت چندين فيلم کوتاه و اپيزودي از فيلم مواد مخدر در سال ٢٠٠٢ اولين فيلم بلند خود به نام بت من/هر چي تو بگي را کارگرداني کرده است. بت من يک کمدي درام مهيج و جنايي کم هزينه بود که نامزد دريافت سزار بهترين فيلم اول شد. اما به هيچ کس نگو با سرمايه معادل ١٢ ميليون يورو توفيقي همه جانبه و بسيار غير منتظره بود. جدا از توفيق هنري فيلم در مراسم سزار، معرفي آن به آکادمي اسکار نيز اتفاقي سعد براي کارنامه کانه بود که انتظارها را از وي افزون خواهد کرد. به هيچ کس نگو يک فيلم تعقيب و گريزي نفس بر به معناي واقعي کلمه است که بر اساس داستاني از هارلان کوبن آمريکايي ساخته شده. کوبن از ١٩٩٠ مي نويسد و تاکنون ١٦ داستان منتشر کرده، که به ٢٧ زبان ترجمه شده و بيش از ٦ ميليون جلد به فروش رفته است. اما تا اين لحظه هيچ کدام از آنها غير از به هيچ کس نگو به فيلم برگردانده نشده اند[هم اکنون فيلمي ديگر بر اساس کتاب Deal Breaker وي در دست ساخت است].
              به هيچ کس نگو شرح جدال و جستجوي الکساندر براي کشف زنده يا مرده بدن مارگو و نجات خود از سوءظن پليس است و مي تواند طرفداران سينماي هاليوود را براي مقايسه آن با فراري تشويق و رهنمون سازد. که اليته ظن پر بيراهي هم نيست، اما ساختار دقيق تر آن در کنار پيچ و خم بديع داستان و حال و هواي فرانسوي اثر به آن رنگي ديگر و تازه تر داده است. در يک کلام مي توان به هيچ کس نگو را شاهکاري نمونه اي در سينماي عامه پسند نام داد. اين اتفاق مديون تجربه و استعداد ذاتي کانه به عنوان بازيگر و کارگردان است که هدايت هنرپيشگاني با تجربه تر و حتي مشهور تر از خود را به خوبي به انجام رسانده است. تلاش وي براي خلق شخصيت هايي جاندار باعث شده تا فيلم از يک اثر سرگرم کننده ساده فراتر برود. بيهوده نخواهد بود اگر مکانيسم هيجان زاي موجود در فيلم را با فيلم سرعت بسنجيم. به هيچ کس نگو به معناي واقعي کلمه مثل ساعت کار مي کند و با هر بار جلو رفتن عقربه هايش بر تنش و هيجان فيلم افزوده مي شود. به همين دليل دنبال کردن روند حوادث و زندگي شخصيت هايش سهل است. البته براي تماشاگر فرانسوي يک عنصر ناراحت کننده نيز وجود دارد و آن آواز هاي انگليسي فيلم است!
              شايد همه اينها نشانه دنباله ري از هاليوود و کسب بازارهاي جهاني باشد که في نفسه اتفاق بدي نيست. سينماي فرانسه نياز به درآمد دارد تا روي پاي خود بايستد. روندي که چند سال است آغاز شده و محصولات قابل توجه و سنگين و رنگيني را نيز عرضه است. يقين دارم که در آنيده نيز اين روند به خوبي ادامه خواهد يافت، ولي تا آن روز بخت تماشاي به هيچ کس نگو را از دست ندهيد. کشف اين که آيا مارگو زنده است و اگر زنده است چرا به هيچ کس نمي گويد، ارزش خريد بليط و صرف دو ساعت وقت را به خوبي دارد!
              ژانر: درام، مهيج.

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #1612


                قيامت کوچک Küçük Kıyamet
                کارگردان: ياغمور و دورول تايلان. فيلمنامه: دوغو يوجل. موسيقي: کوين مور. مدير فيلمبرداري: سويکوت توران. تدوين: چيچک کاهرامان. طراح صحنه: ياشار کارت اوغلو. بازيگران: باشاک کوکلوکايا[بيلگه]، جانسل الچين[زکي]، بين نور کايا[فيليز]، ايلکر آکسوم[علي]، بورا آک کاش[باتو]، سرا گورگونلو]ادا]، اجه اکشي[ديدم]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ ترکيه. نامزد جايزه لاله طلايي بهترين فيلم جشنواره استانبول و برنده جايزه بهترين تدوين از جشنواره آنکارا.
                زمين لرزه هاي مداوم و خفيف در استانبول، زندگي را براي بيلگه که مادرش را در زلزله از دست داده، سخت کرده است. هراس از وقوع زمين لرزه اي بزرگ نيز که هر لحظه احتمال وقوع آن مي رود، باعث مي شود تا بيلگه تصميم به خروج از شهر بگيرد. او و همسرش زکي خانه اي در يک قصبه در جنوب ترکيه کرايه کرده و تصميم دارند تا به همراه دو فرزندشان، فيليز و خواهرزاده هاي خود ديدم و باتو به آنجا بروند. شب قبل از حرکت زلزله روي مي دهد، اما بيلگه و خانواده اش دچار صدمه اي نشده و به راه مي افتند. با رسيدن به قصبه و ديدن گورستاني در چشم انداز خانه کرايه اي پشيمان مي شوند. اما راه بازگشت بسته است و ناچار از اقامت در اين خانه دور افتاده هستند. به زودي حوادثي اسرار آميز در اطراف شان شروع به رخ دادن کرده و بيلگه بار ديگر با ترس هايي که سعي در فرار از آنها داشته، روبرو مي شود.
                چرا بايد ديد؟
                برادران تايلان از پديده هاي سينماي امروز ترکيه محسوب مي شوند که با ساخت سريال هاي تلويزيوني پرونده اسرار، گروه پنج ميمون، بابا و داماد خارجي شهرتي معقول براي خود فراهم کردند. اين دو در سال ٢٠٠٤ با ساخت فيلم مدرسه وارد سينما شدند. مدرسه فيلمي جوان پسند با مايه هاي ترسناک با استفاده از ترفندهاي کليپ سازي بود که در آمد قابل توجهي در گيشه به دست آورد. کمتر منتقدي اين فيلم يا آثار تلويزيوني برادران تايلان را با نگاهي جدي بررسي کرد، شايد عناصر عامه پسند فيلم نيز مانع اصلي از انجام اين امر بود. ولي نمايش قيامت کوچک در جشنواره فيلم استانبول و کسب چند جايزه سبب شد تا توجه همگي به آنها جلب شود. قيامت کوچک بر خلاف آن چه از داستان اش بر مي آيد نه فيلمي کاملاً ترسناک است و نه فيلمي در ژانر فاجعه؛ و بر خلاف تصور از هر دو ژانر فراتر رفته ترکيبي هوشمندانه از مؤلفه هاي چند ژانر را به نمايش مي گذارد. اين امر ميسر نمي شود مگر در ترکيب دقيق ميزانسن و بازي به شدت سنجيده باشاک کوکلوکايا که از بازيگران نسل جديد سينماي ترکيه است.
                قيامت کوچک هر چند نگاهي نه چندان به موضوع مرگ و تقدير دارد، اما عناصر شرقي نهفته در اين نگاه و پذيرش مرگ به عنوان جزئي از زندگي-جزئي حتي نه چندان ناخوشايند- از برجستگي هاي آن است. مطمئناً همين خصلت فيلم در کنار ساختار آن تا مدت ها مورد مناقشه منتقدان سينماي ترکيه و حتي شرق خواهد بود. آن هم در کشوري زلزله خيز که هراس از زمين لرزه در ضمير اکثريت مردم آن حضوري ثابت دارد. چون برادران تايلان در آينده يقيناً کارهاي بديع تري در سينماي ترکيه انجام خواهند داد. قيامت کوچک به سهم خود تا اين لحظه به عنوان پلي ميان سينماي ترکيه و غرب عمل کرده است. بدون شک تماشاي اين فيلم براي کساني که ترس از مکان هاي دربسته و يا خفگي دارند، کاري دشوار و شايد غير ممکن و خطرناک باشد. اما نگراني بي مورد است، چون نوري در انتهاي تونل تاريک به چشم مي خورد. يقين دارم بعد از تماشاي فيلم نگاه تان به مرگ به معناي قيامت کوچک دچار تغييرات مثبتي خواهد شد!

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #1613
                  DOA: Dead or Alive (2007)

                  Four voluptuous girls, each with unique fighting styles, are invited to partake in the "Dead or Alive" world fighting tournament on an exotic island.

                  Genres: Action/Adventure and Adaptation

                  Release Date: June 15th, 2007 (wide)

                  MPAA Rating: PG-13 for pervasive martial arts and action violence, some sexuality and nudity.

                  Distributors: The Weinstein Company

                  Cast and Credits

                  Starring: Natassia Malthe, Jaime Pressly, Devon Aoki, Brian J. White, Holly Valance
                  Directed by: Corey Yuen
                  Produced by: Andreas Schmid, Robert Kulzer, Daniel Kletzky


                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #1614
                    Evan Almighty (2007)

                    Newly elected to Congress, the polished, preening newscaster, Evan Baxter, is the next one anointed by God to accomplish a holy mission--walking in the footsteps of Bruce Almighty. Evan leaves Buffalo behind and shepherds his family to suburban northern Virginia. Once there, his life gets turned upside-down when God appears and mysteriously commands him to build an ark. But his befuddled family just...

                    Genres: Comedy, Science Fiction/Fantasy and Sequel

                    Release Date: June 22nd, 2007 (wide)

                    MPAA Rating: PG for mild rude humor and some peril.

                    Distributors: Universal Pictures

                    Cast and Credits

                    Starring: Steve Carell, Morgan Freeman, Lauren Graham, John Goodman, Jimmy Bennett
                    Directed by: Tom Shadyac
                    Produced by: Dave Phillips, Matt Luber, Ilona Herzberg


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #1615
                      A Mighty Heart (2007)

                      On January 23, 2002, Mariane Pearl's world changed forever. Her husband Daniel, South Asia bureau chief for the Wall Street Journal, was researching a story on shoe bomber Richard Reid. The story drew them to Karachi where a go-between had promised access to an elusive source. As Danny left for the meeting, he told Mariane he might be late for dinner. He never returned. In the face of death, Danny's...

                      Genres: Drama, Adaptation, Biopic and War

                      Running Time: 1 hr. 43 min.

                      Release Date: June 22nd, 2007 (limited)

                      MPAA Rating: R for horror violence, some sexual content and language.

                      Distributors: Paramount Vantage

                      Cast and Credits

                      Starring: Angelina Jolie, Dan Futterman, Irrfan Khan, Adnan Siddiqui, Alyy Khan
                      Directed by: Michael Winterbottom
                      Produced by: Andrew Eaton, Brad Pitt, Dede Gardner


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #1616
                        You Kill Me (2007)

                        Frank Falenczyk loves his job. He just happens to be the hit-man for his Polish mob family in Buffalo, New York. But Frank's got a drinking problem, and when he messes up a critical assignment that puts the family business in peril, his uncle sends him to San Francisco to clean up his act. Frank is not a touchy-feely kind of guy; but he starts going to AA meetings, gets a sponsor and a job at a mortuary...

                        Genres: Comedy and Thriller

                        Running Time: 1 hr. 32 min.

                        Release Date: June 22nd, 2007 (wide)

                        MPAA Rating: R for language and some violence.

                        Distributors: IFC Films

                        Cast and Credits

                        Starring: Ben Kingsley, Téa Leoni, Luke Wilson, Dennis Farina, Philip Baker Hall
                        Directed by: John Dahl
                        Produced by: Téa Leoni, Jonathan Dana, Al Corley


                        iran

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #1617
                          فيلم آرامش در ميان مردگان، اولين ساخته مهرداد فريد بر پرده سينما هاي تهران است. فيلمي که تنهايي آدم ها را دستمايه خود قرار داده است. روز نگاهي دارد به اين فيلم.
                          سيماي زني تنها ميان جمع
                          نويسنده فيلمنامه و کارگردان: مهرداد فريد- مدير فيلمبرداري: غلامرضا آزادي- تدوين: مهرداد فريد- تهيه کننده:فانوس خيال و پندار فيلم- بازيگران: گلاب آدينه، محسن حسيني، نيلوفر خوش خلق، نورا هاشمي

                          خلاصه داستان: طيبه نام پيرزني است كه سال هاست در گورستان شهر تهران زندگي مي كند. او فرزندي ندارد و شوهرش نيز مرده است. طيبه در ازاي كار در گورستان دستمزدي مي گيرد و در همان جا باقي عمرش را سپري مي كند. او مدتي است كه با زني آشنا شده كه از نظر او يك استثناست. زيرا تنها كسي است كه هر روز بر مزار مرده اش حاضر شده و براي آمرزش او دعا مي خواند. طيبه اين زن را كه به نظر متمول نيز مي آيد، استثنا مي داند. در يكي از اين روزها، زن متمول، طيبه را به خانه اش دعوت مي كند. خانه اي كه در گران ترين و دور دست ترين نقطه شهر بزرگ تهران است. اين دعوت براي طيبه يك حادثه است. يك حادثه بزرگ در دوران پيري. زيرا براي مدتي، او را به ميان زندگان مي آورد. چند روز بعد طيبه به سمت شهر از قبرستان خارج مي شود. پيرزني بي سواد در شهري شلوغ با اقيانوسي از ماشين، دود، سر و صدا.
                          مهرداد فريد را پيش از آنکه وارد کار سينما شود به عنوان نويسنده و منتقد سينما مي شناختيم. او مدت ها دبير سرويس بخش سينمايي روزنامه سلام بود که پس از توقيف روزنامه ها ونشريات دوم خردادي ديگر تمايلي به کار مطبوعات نشان نداد و وارد جريان عملي سينما شد که حاصل آن ساخت چند فيلم مستند بود. آرامش در ميان مردگان نيز نخستين ساخته فريد به شمار مي آيد که در سال 84 جلوي دوربين رفت و داستاني تقريبا خاص را دستمايه خود قرار داده است.
                          فيلم به ظاهر به مرگ و دنياي معنوي مردگان مي پردازد، اما زمانيکه پرده را پس مي زنيم در واقع متوجه مي شويم که اين نگاه بهانه اي است براي نگاه هاي کلان تر اجتماعي. از سوي ديگر چون فيلم در سينماهاي محدودي اکران شده، به نظر مي رسد پخش کننده قصد داشته هرتعداد تماشاگر را که متواند به دست آورد از دست ندهد و از همين روي آفيشي را طراحي کرده که در آن وعده پخش يک فيلم ترسناک به مخاطب در سالن داده مي شود که به هيچ وجه اينگونه نيست. فيلم سفر اديسه وار يک پيرزن در شهر تهران است. سفري که در پيري زن را به درک تازه اي از شهري که در آن زندگي مي کند مي رساند. او تهران را تنها يک بار در جواني به همراه همسرش ديده و باقي عمر خود را ميان مردگان گذرانده است.
                          مهم ترين اتفاق بخش اول فيلم، معرفى شخصيتى است كه نشانه هايى از ماهيت متافيزيكى اش هم ارائه مى شود: دختر جوانى كه ظاهراً مدت هاست بر سر قبر يكى از بستگانش مى آيد و به واسطه اين استمرار با پيرزن قهرمان داستان هم الفتى به هم زده؛ تا جايى كه پس از ضعف كردن در اتاقك كوچك او استراحت مى كند اما زواياى غريب دوربين با لنزهاى وايد و موسيقى انكتيو وهم انگيز قبل از معرفى دختر جوان پيش از آن كه بيانگر احساس طيبه از حضور وجودى ماورايى باشد، به واسطه سابقه ذهنى تماشاگر از كليشه هاى فيلم هاى شبه تريلر فارسى موجب گمراهى او و انتظار وقوع حوادثى ترسناك مى شود كه البته جايى در فيلم ندارد و صرفاً تمهيد فيلمساز است برتأكيد به غيرمادى بودن. حضور اين دختر، نمايى از تاريخ تولد و فوت روى سنگ قبر و تأكيد بر جوانى متوفا را بى اثر مى كند. تأكيدم به اين دليل است كه اين شخصيت به دليل آن كه نقطه عزيمت بخش اصلى فيلم و بهانه وقوع حوادث بعدى را رقم مى زند، نقش كليدى در سير دراماتيك فيلم دارد و با توجه به نياز محتواى داستان به حركت موازى فانتزى ماورايى با ناتوراليسم خشن نيمه بعدى نوع و نحوه معرفى و حضور و حتى غيبت ناگهانى اش بايد كيفيتى ديگرگون و مؤثرتر پيدا مى كرد. شايد انتخاب نيلوفر خوش خلق براى ايفاى اين نقش با نيم نگاهى به تأثير پرسوناى او به عنوان يك بازيگر ـ ستاره (بويژه با توجه به نقش هاى نسبتاً جسورانه و خاصى كه بازى مى كند) صورت گرفته تا تأثير لازم را بر تماشاگر بگذارد، اما قبول كنيم كه حضور مسلط و همه جانبه گلاب آدينه در نقش عطيه، جايى براى بروز و جلوه سايرين نگذاشته. چنان كه ميزانسن هاى كارگردان نيز مقهور تكنيك هاى بازيگرى اوست. تغيير لحن فيلمساز در اين بخش هر چند تا حدى متأثر از دغدغه هاى خاص و نگاه ويژه به وجوه قابل انتقاد اجتماع امروز است اما به دليل آن كه درتبيين صريح با يك سوم نخست فيلم قرار مى گيرد تا حدى از قدرت تأثير فيلم مى كاهد.

                          كارگردان فارغ از نقطه قوت اصلى فيلمنامه اش كه استفاده اى مدرن از ساختار قصه هاى تمثيلى شرقى است، كوشيده با استعانت از راهكارهاى تكنيكى به معانى پنهان داستان نقب بزند. شايد اين نكته قياسى مع الفارق به نظر برسد اما در مقام قياس با روايت هاى مذهبى، فيلمسازى مثل تاركوفسكى از تمثيل هاى اخلاقى متأثر از عرفان مسيحى ارتدوكس، گستره تكنيك را در محدوده روايت ناب و ترسيم چشم اندازى منطبق با باورهاى كهن مى بينيم. به عبارت ديگر چنان اعتقادى به تأثيرگذارى به نيروهاى مستتر در تمثيل هاى كلامى بازآفريده شده يا اقتباس شده از متون مقدس هست كه ابزار سينما و تكنيك هاى آن كارى جز حذف زوايد (برداشت هاى شخصى و كليشه هاى ذهنى درباب روايت هاى سينمايى) از تفكر و انديشه مخاطب ندارند و همين خود به عنوان شمشيرى دولبه در آن واحد هم ضعف و هم قدرت آن سينماست. در هر حال اين فيلم را مي توان سنگ بناي سينمايي به شمار آورد که پس نقاط ضعف و قوتش به تماشاگر دروغ نمي گويد.

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #1618
                            از ميان فيلم هاي روز سينماي جهان، دراين شماره هم بروال هر هفته 7 فيلم را براي معرفي برگزيد ه ايم.
                            فيلم هاي روز سينماي جهان

                            نور خورشيد Sunshine
                            کارگردان: دني بويل. فيلمنامه: الکس گارلند. موسيقي: کارل هايد، جان مورفي، ريک اسميت، Underworld. مدير فيلمبرداري: الوين اچ. کوکلر. تدوين: کريس گيل. طراح صحنه: مارک تيلدسلي. بازيگران: کريس اوانز[ميس]، کيليان مورفي[کاپا]، راس بايرن[کسي]، ميشله يئوه[کورازون]، کليف کرتيس[سيرل]، تروي گريتي[هاروي]، مارک استرانگ[پين بيکر]، هيورکي سانادا[کانه دا]، بنديکت وانگ[تري]، چيپو چانپ]ايکاروس]. ١٠٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان.
                            سال ٢٠٥٧. کره زمين در معرض تهديدي بزرگ قرار دارد. خورشيد مانند گذشته قادر به گرم کردن کره زمين نيست و از اين رو ادامه زندگي انسان ها نيز با خطر مواجه شده است. تنها يک راه اميدبخش براي بازگرداندن تغيير وضعيت باقي مانده است: سرنشينان سفينه فضايي ايکاروس ٢ به فرماندهي ناخدا کانه دا که به سوي خورشيد در حرکت است. هدف اين ماموريت ايجاد فعل و انفعالات دروني تازه درون خورشيد به وسيله کلاهک هاي هسته اي است. هفت سال قبل سفينه ايکاروس ١ به همين منظور راهي سفر شده و ماموريت شان ناکام مانده بود، اينک همه دنيا نفس را درون سينه حبس کرده و منتظر سرانجام ماموريت اين هشت نفر است. اما ناگهان ارتباط راديويي ايکاروس ٢ با زمين قطع مي شود...
                            چرا بايد ديد؟
                            دني بويل متولد ١٩٥٦ منچستر، در سال ١٩٩٤ پس از هفت سال تجربه اندوزي در تلويزيون با ساخت گور کم عمق ورودي خيره کننده به عالم سينما داشت. دو سال بعد، با قطاربازي تبديل به يکي از اميدهاي سينماي امروز انگلستان شد و پس از توفيق در ژانر جنايي قدم به حيطه ژانر علمي تخيلي گذاشت. ابتدا ساحل و سپس ٢٨ روز بعد نشان داد که قريحه خوبي در کار با اين ژانر دارد و به چم و خم کار آشناست. اما نور خورشيد بر خلاف آن دو فيلم، چندان نشاني از خلاقيت بويل ندارد. نور خورشيد بر خلاف دو فيلم قبلي، از سوژه مهم تري برخوردار است و وجوهي آينده نگرانه و ملموس تر دارد. اما در نهايت فيلمي کند است که فقط در چند سکانس نه چندان چشمگير قادر به خلق فضايي کلاستروفوبيک است. فيلمي ٢٨ ميليون پوندي که در سينماهاي انگلستان نيز نتوانسته بيش از ٣ ميليون پوند به دست آورد.

                            نور خورشيد با وجود بهره مندي از مشاورين خبره اي چون دکتر برايان کاکس از دانشگاه منچستر، نمي تواند توجه بيننده را به اين خطر نه چندان دور جلب کند. چون ظاهراًهدف فيلمنامه نويس خلق يک علمي تخيلي روانشناسي با اشاراتي آته ايسم/بي خدايي[atheism] بوده، که برگردان تصويري بويل مطابقت چنداني با آن ندارد. بويل بعد از ٢٨ روز بعد ميليون ها را ساخت ها با وجود ساختار خوبش چيز دندان گير و به ياد ماندني نبود. به نظر مي رسيد نور خورشيد بازگشتي به دوره اوج باشد، چون الکس گارلند، کيليان مورفي و چند نفر ديگر از ياران قديمي در کنار بويل قرار گرفته بودند. اما قصه نه چندان تازه آن در باب منجي هاي تمدن بشري در دوره سينماي پست مدرنيستي که به شکل فيلم هاي محبوب علمي تخيلي دهه ١٩٥٠ آغاز مي شود، بلافاصله تماشاگر را سرخورده مي کند. نور خورشيد در مقايسه با فيلم سرگرم کننده و بي ادعاي چون ماموريت به مريخ نيز امتيازي کسب نمي کند. دست اندازي بويل به ميراث کوبريک[٢٠٠١: يک اديسه فضايي] نيز راه چاره نيست. منتقد و تماشاگر در همان سکانس آغازين از انتخاب اين پروژه توسط بويل تعجب مي کند، چون قصه گروهي که براي انجام ماموريت خودشان-نجات زمين- جان خود را به خطر مي اندازند، امروز بيشتر به درد سريال ها و فيلم هاي تلويزيوني مي خورد. برخورد گروه با سفينه ايکاروس ١ نيز نه گرهي به قصه مي افکند و نه گرهي از آن باز مي کند، فقط انتخاب هاي اخلاقي است که در طول سفر و انجام ماموريت خودي نشان مي دهند و بس!
                            تنها عامل جذاب فيلم، کار گروه جلوه هاي ويژه و طراحان صحنه است که توانسته اند در تصوير کردن خورشيد ذوق و سليقه به خرج دهند. بزرگ ترين نقطه ضعف فيلم نيز ايده فردي است که در سفينه پنهان شده است، ايده اي که خوب شروع و بد تمام مي شود. و نور خورشيد را تبديل به فيلم هاي آشنايي علمي تخيلي با موجودات فضايي ناشناخته مي کند. چيزي که با خدف اصلي و اوليه فيلم نيز منافات دارد و تلاش هاي فلسفي نويسنده [گفتگو با خدا] را نيز زير سوال برده و بيهوده جلوه مي دهد. البته سرنشينان سفينه ايکاروس ٢ بالاخره موفق به انجام ماموريت انتحاري خود شده و نور زندگي بخش خورشيد را به زمين بازمي گردانند، اما چنين پاياني کلاً برازنده بويل نيست و خواه ناخواه اميدهاي به دست آمده در ٢٨ روز بعد را به باد مي دهد. نور خورشيد يک اصل بديهي را بار ديگرگوشزد مي کند: طبع آزمايي در اين ژانر کار هر کسي نيست. گاو نر مي خواهد و مرد کهن!
                            ژانر: ماجرا، علمي تخيلي، مهيج.


                            تفنگدار دريايي The Marine
                            کارگردان: جان بونيتو. فيلمنامه: مايکل گالاگر، آلن بي. مک الروي. موسيقي: دان ديويس. مدير فيلمبرداري: ديويد اگباي. تدوين: دالاس پيوت. طراح صحنه: هربرت پينتر. بازيگران: جان کنا[جان ترايتن]، رابرت پاتريک[رم]، کلي کارلسون[کيت ترايتن]، آنتوني ر پارکر[مورگان]، ابيگيل بيانکا[آنجلا]، جروم الرز[وان بروئن]، مانو بنت[بنت]، ديمن گيبسون[وسکرا]، درو پاول[جو]، فرانک کارلوپيو[فرانک]. ٩٠ و ٩٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
                            جان ترايتن، تفنگدار دريايي آمريکايي بعد از انجام ماموريتي موفق براي نجات سربازان آمريکايي اسير در چنگ القاعده در عراق، به دليل خودسري اخراج مي شود. همسرش کيت از بازگشت وي به خانه خوشحال است، اما جان که به زندگي نظامي خو کرده، نمي تواند با شغل هايي چون حراست از ساختمان ها کنار بيايد. آن دو به پيشنهاد کيت عازم سفري تفريحي مي شوند تا جان بتواند اندکي روحيه لازم به دست آورد. همزمان سرقتي بزرگ در شهر رخ مي دهد و ١٢ ميليون دلار الماس از يک جواهرفروشي بزرگ به سرقت مي رود. گروه سارقين که عازم محل ملاقات با خريدار الماس ها هستند، در ميان راه براي بنزين گيري توقف مي کنند. جان و کيت نيز در همين پمپ بنزين سرگرم سوخت گيري اتومبيل شان هستند، که از راه رسيدن گشت پليس باعث درگيري ميان سارقين و مامورين پليس مي شود. سارقين کيت را گروگان گرفته و پمپ بنزين را منفجر کرده و مي گريزند. اما جان نجات يافته و با وجود مخالفت پليس تصميم مي گيرد تا همسرش را قبل از اين که دير شود، خود نجات دهد...
                            چرا بايد ديد؟
                            اولين فيلم جان مونيتو که با هزينه ١٥ ميليون دلار ساخته شده، فيلمي کهنه و نخ نماست. سينماروي حرفه اي که در طول دو دهه گذشته سينماي آمريکا را دنبال کرده باشد، خود را با بازسازي فيلم هاي دهه هشتادي آمريکايي چون کماندو و راکي ٤ روبرو مي بيند. فيلم هايي که اغازگر حضور قهرمانان عضلاني و عمل گرايي بود که در دوران جنگ سرد به مصاف اردوگاه کمونيسم مي رفتند يا بعد از بازگشت از ميدان نبرد، همان ترفندها را براي محافظت از اعضاي خانواده خود در برابر دشمنان جامعه به کار مي بستند. کماندو به سهم خود تاثيري فراوان بر موج فيلم هاي اين چنيني گذاشت و بيشترين سهم را در حمايت از سياست هاي کساني چون رونالد ريگان داشت که عمل گرايي به موقع توام با خشونت را تنها راه چاره آمريکا در سياست خارجي خود با دول ديگر مي دانست. اين موج باعث به شهرت رسيدن آرنولد شوارتزنگر، سيلوستر استالونه، دلف لانگرن، ژان کلود وندام و چاک نوريس شد. شوراتزنگر، وندام و لانگرن بخت آن را يافتند که در فيلم هاي آينده نگرانه جدي تر اين موج مانند نابودگر و سرباز همه فن حريف ظاهر شوند. کمتر فيلمي از اين موج توانست جايگاهي ارزشمند در تاريخ سينما بيابد، اما ستاره هاي تازه اي را معرفي کرد يا به شهرتي بيشتر رساند. تفنگدار دريايي نيز متعلق به همين دسته است که در دوره سياست هاي عمل گرايانه بوش به مدد شعار مبارزه با تروريسم جهاني بايد مدافع اقدام خشن و به موقع بوده و جان کنا را نيز به عنوان قهرمان جديد و عضلاني اين گونه معرفي کند[ جان کنا همچون پيشنيان خود ورزشکار است و تفنگدار اولين حضور وي در مقابل دوربين به شمار مي رود]. اما قصه کهنه و تکراري فيلم با وجود حضور يکي از بهترين بدمن هاي دهه نود[رابرت پاتريک T-١٠٠٠ در نابودگر ٢] عامل اصلي رم کردن تماشاگر است. تفنگدار دريايي در گيشه آمريکاي شمالي معادل ١٨ ميليون دلار عايدات داشته، که رقم دندان گيري نيست. تفنگدار دريايي يکي از آن محصولاتي است که بر خلاف ظاهر بي آزارش مي تواند از فيلم هايي چون ٣٠٠ خطرناک تر باشد. جوان آمريکايي عد از تماشاي آن بيشتر تشويق به حضور در ارتش آمريکا مي شود که قرار است نقش منجي دنيا را در قرن بيست و يکم بازي کند. فيلم هايي که کشتن را به مثابه تنها راه حل ارائه مي کنند، راه حلي که مي تواند غرور آفرين و لذت بخش هم باشد. پس مواظب باشيد!
                            ژانر: اکشن، درام، مهيج.

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #1619

                              فيلم حماسي Epic Movie
                              نويسنده و کارگردان: جيسون فرايدبرگ، آرون سلتزر. موسيقي:اد شيرمور. مدير فيلمبرداري: شاون مائورر. تدوين: پک پرايور. طراح صحنه: ويليام اليوت. بازيگران: کارل پن[ادوارد]، آدام کمپبل[پيتر]، جنيفر کوليج[وايت بيچ]، جايما ميز[لوسي]، فائون چمبرز[سوزان]، کريسپين گلوور[ويلي]، توني کاکس[بينک]، هکتور خيمنز[آقاي تامناس]، فرد ويلارد[آزلو]، دارل هاموند[ناخدا جک اسوالو]، کارمن الکترا[ميستيک]، کوين مک دانلد[هري پاتر]، جيم پيداک[ماگنيتو]. ٨٦ و ٩٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Bob Bailey.
                              چهار جوان يتيم به نام هاي ادوارد، پيتر، لوسي و وسوزان که يکي توسط يکي از متصديان موزه لوور بزرگ شده، ديگري در يک يتيم خانه مکزيکي، سومي دختري است که در هواپيما به دام مارها مي افتد و چهارمي يک همکلاسي عادي در مدرسه آدم هاي جهش يافته است. اين چهار نفر تصادفاً بليط هاي جادويي کارخانه شکلات سازي معروفي را به دست مي آورند که يک سفر حماسي را به آنها نويد مي دهد. در بازديد از کارخانه با پيدا شدن کمد لباسي که آنها را به سرزميني به نام گنارنيا هدايت مي کند، خود را با ملکه اي که قصد به دست آوردن اين سرزمين را دارد رو در رو مي بينند. تنها راه نجات يافتن فردي به نام آزلو است، که تن به خوشگذراني سپرده است. از اين رو، چهار جوان براي نجات گنارنيا از دوستان سابق خود کمک مي گيرند. آنان پيروز مي شوند، سال ها بعد هنگام گردشي در جنگل به هنگام سالخوردگي، بار ديگر در جادويي کمد لباس را پيدا کرده و به دوران نوجواني خود بازمي گرددند.
                              چرا بايد ديد؟
                              اولين تجربه کارگرداني نويسندگان هجويه هايي چون ابرجاسوس، فيلم ترسناک ١ تا ٤ و به زودي ٥ که در مقايسه با آثار قبلي اصلاً آش دهن سوزي نيست! البته جناب سلتزر سال گذشته با ساختن Date Movie براي اولين بار روي صندلي کارگرداني جلوس فرمودند، که نتيجه اش لااقل بانمک تر از فيلم فعلي بود. فيلم حماسي قرار است در ترکيبي نه چندان بديع هجويه اي بر فيلم هاي موفق سال هاي اخير مانند چارلي و کارخانه شکلات سازي، X-Men، دزدان دريايي کارائيب، وقايع نامه نارنيا، رمز داوينچي، ناچو ليبره، مار در هواپيما و... باشد. يعني به روال کارخانه بازيافت هاليوود با توليد هجويه اي بر فيلم هاي پر فروش بار ديگر پولي به چنگ آورده شود[کجايي مل بروکس که يادت بخير!] و به نظر مي رسد هيچ کار خلاف اخلاقي در اين پروسه وجود ندارد. تماشاگر آمريکايي فاقد ذوق سليم نيز هر گونه شوخي جلف را با آغوش باز مي پذيرد، بهترين سرمايه و در واقع بهترين عامل بازگشت سرمايه و سود چنين توليداتي است. فرايدبرگ و سلتزر دو موجود پديده گونه اين چرخه توليد هستند که هدف واقعي شان هجو اين گونه آثار نيست، بلکه به دست آوردن پول با دست انداختن نشانه هاي خرده فرهنگ روز آمريکايي است. کاري که به منابع ارجاع آن چهره اي منزه تر داده و در قياس با زباله چون فيلم حماسي آنها را فيلم هايي سالم تر جلوه مي دهد. نگاهي به فروش ٤٠ ميليون دلاري فيلم حماسي تاييد کننده همين سقوط سليقه تماشاگر آمريکايي است. بعيد مي دانم امروز کسي پيدا شود که فيلمي مانند ترس از ارتفاع بسازد يا تماشاگري که زين هاي شعله ور را بپسندد! اميدوارم شما جزو اين دسته نباشيد!
                              ژانر: کمدي، ماجرا.


                              سلاخ خانه Grindhouse
                              و
                              سياره وحشت Planet Terror

                              نويسنده و کارگردان: رابرت رودريگز. موسيقي: گريم ريول، کارل تايل، رابرت رودريگز. مدير فيلمبرداري: رابرت رودريگز. تدوين: رابرت رودريگز، ايتن مانيکز. بازيگران: فردي رودريگز[ال ري]، رز مک گوآن[شري دارلينگ]، جاش برولين[دکتر ويليام بليک]، مارلي شلتون[دکتر واکوتا بليک]، بروس ويليس[ستوان مالدون].
                              ضد مرگ Death Proof

                              نويسنده و کارگردان: کوئنتين تارانتينو. موسيقي: سالي منکه. مدير فيلمبرداري: کوئنتين تارانتينو. تدوين: سالي منکه. بازيگران: کرت راسل[مايک بدل کار]، روزاريو داوسن[ابرنيتي]، ونسا فرليتو[آرلن]، رز مک گوآن[پم]، زو بل[زو]، تريسي تامز[کيم].
                              به همراه آنونس هاي قلابي روز شکرگزاري/الي راث، ماشاته/رابرت رودريگز، نکن/ادگار رايت، زن گرگ نماي اس اس/راب زامبي. ١٩١ و ١٨٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.
                              سياره وحشت: شري دارلينگ، رقصنده اي که از شغل خود راضي نيست، پس از استعفا براي يافتن کاري تازه به راه مي افتد. همزمان گروهي تبهکار در صدد معامله سلاحي ميکربي هستند و شهر در معرض خطر حمله زامبي ها قرار گرفته است. شري نيز مورد حمله قرار گرفته و يک پاي خود را از دست مي دهد. ال ري که خواستار دوستي اوست، وي را از بيمارستان خارج کرده و ابتدا پايي چوبي و سپس مسلسل/موشک اندازي را به جاي پاي از دست رفته به او مي دهد. آنها در مسير خود براي نجات خويش و دوستان شان در کافه اي پناه گرفته و با کمک کلانتر شروع به جنگيدن عليه زامبي ها و ستواني خبيث به نام مالدون مي کنند. به نظر مي رسد که سياره زمين را وحشت فرا گرفته و تنها اميد نجات اين شهر کوچک همين گروه است که اعضاي آن يکي از ديگري عجيب تر به نظر مي رسد....
                              ضد مرگ: مايک بدل کار، قاتلي سريالي است که کارش تعقيب و کشتن دختران جوان است. او اين کار را نه با وسايل معمول، بلکه به وسيله اتومبيل خود که نام ضد مرگ به آن داده، انجام مي دهد. اما آخرين شکارهاي او که سه دختر ماجراجو هستند، قصد ندارند به آساني تسليم وي شوند. پس از تعقيب و گريزي پر مخاطره، مايک که دريافته نمي تواند اين لقمه گلوگير را ببلعد، از دخترها عذرخواهي مي کند. اما دخترها جز با کشتن وي راضي نمي شوند...
                              چرا بايد ديد؟
                              آخرين دست پخت نوابغ قلابي کارخانه بازيافت هاليوود، دو فيلم با يک بليط به همراه ٤ آنونس قلابي تر از خود فيلم ها که ديگر اندک نشانه هاي هوشمندي و ذوق فيلم هاي قبلي يا بهتر بگويم اوليه حضرات را هم با خود ندارند. پاسخ دندان شکن مردم عادي به اين آشغال[قصد توهين نيست، بلکه اشاره به گونه فيلم است] ٥٣ ميليون دلاري در گيشه نيز نشانه اي از به پايان رسيدن دوره نابغه هاي قلابي سينماي آمريکا است. تمامي اين بودجه صرف آن شده تا اين دو کودک بازيگوش فقط براي ارضاي خاطر خود نمايشي به سبک و سياق فيلم هاي کم هزينه دهه ١٩٦٠ و ٧٠ آمريکايي به راه بيندازند. اگر فيلم هاي آن دوره به دليل عدم درک صحيح سازندگان شان از رسانه يا اهدافي متفاوت فيلم هاي درخور توجهي نبود و صرفاً به درد پر کردن سئانس هاي نمايشي سينماهاي ارزان قيمت پايين شهر مي خورد، سلاخ خانه به عنوان آخرين ساخته دو کارگردان ظاهراً خوش آتيه آشنا به مديوم چيزي غير از ستايش از آشغال سازي نيست. کاري که به شکلي خفيف تر در ساخته هاي قبلي خود به آن دست زده و به زباله ارزش و اهميتي بيش از اندازه لازم داده بودند. تماشاگر قسمت اول فيلم خود را با معجوني پر از خون و خونريزي و کثافت روبرو مي بيند که معلوم نيست بايد در کدام ژانر قرارش بدهد. اصلاً دعوا بر سر چيست؟ منطق روايي و ديگر چيزها فراموش شده، و سرگرم سازي که هدف اصلي اين گونه محصولات است جاي خود را به تير و ترقه داده که سليطه اي با پاي مصنوعي عجيب و غريبش راه انداخته است. اين خانم و معشوق روان پريش اش قرار است نقش منجي شهر کابوس زده را بازي کنند!

                              با پايان يافتن اين بخش به نظر مي رسد که تماشاگر نجات يافته، اما شروع فيلم بعدي با ديالوگ هاي بيهوده، طويل و خشته کننده اش به شکلي ديگر سوهان روح مي شود. تنها دو لحظه مهيج در فيلم وجود دارد[دو برخورد مايک با دخترها] که دومي با شادماني دخترها بالاي سر نعش مايک به پايان مي رسد و تماشاگر را به ياد فيلم هاي راس مه ير مي اندازد. اما ضد مرگ به اندازه فيلم هاي او نيز نمي تواند تماشاگر سهل گير را راضي از سالن بيرون کند. چون يکتفاوت عمده وجود دارد: گذشت سه دهه و تغييرات بنيادي در شيوه هاي روايت که سليقه هر سينمارويي را دگرگون کرده است. مه ير و بسياري ديگر فيلم هاي شان را با هدف سرگرم کردن تماشاگر و ارائه ارزان چيزهاي دلخواه او[سکس، خشونت، هيجان] مي ساختند. نمونه عقب مانده فيلمسازان مستقل امروزي که فاقد دانش و عمق ديد آنها بودند. رودريگز و تارنتينو نيز وارث هاي بلافصل و نگون بخت آنها هستند که قرار است همين چيزها را با هزينه اي گزاف به خورد تماشاچيان بيشتري بدهند. ولي خوشبختانه به نظر مي آيد موج آشغال پسندي اندکي فروکش کرده و حضرات به دنبال راه هاي شرافتمندانه تري براي گذران زندگي باشند!
                              ژانر: ترسناک، اکشن، علمي تخيلي، مهيج.

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #1620

                                شکاف امنيتي Breach
                                کارگردان: بيلي ري. فيلمنامه: آدام ميزر، ويليام راتکو و بيلي ري بر اساس داستاني از ميزر و راتکو. موسيقي: ميکائيل دانا. مدير فيلمبرداري: تاک فوجيموتو. تدوين: جفري فورد. طراح صحنه: ويان تامس. بازيگران: کريس کوپر[رابرت هنسن]، رايان فيليپه[اريک اونيل]، لورا ليني[کيت باروز]، کارولين داورنس[جوليانا اونيل]، گري کول[ريک گريس]، دنيس هايسبرت[دان پلسک]، کاتلين کوئينلن[باني هنسن]، بروس ديويسن[جان اونيل]. ١١٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Hanssen و The 11th Hour.
                                بيشترين سهم از التهاب در دوران جنگ سرد، نصيب مامورين امنيتي هر دو طرف بلوک شرق و غرب شد. مامورين آمريکايي و روسي بايد غير از جنگيدن با طرف مقابل، مراقب شکاف هاي امنيتي سازمان خويش نيز مي بودند. شکاف امنيتي نامي بود که به جاسوسان نفوذي طرف مقابل داده شده بود. يکي از اين جاسوس ها که بيست و پنج سال تمام به عنوان ماموري صادق در FBI خدمت کرده بود، رابرت هنسن نام داشت. او به مدت دو دهه اطلاعات گران قيمت را به مامورين شوروي فروختهو از اين راه خسارت هاي هنگفت مالي و جاني به دولت آمريکا تحميل کرده بود.اما در آستانه بازنشستگي مورد سوظن واقع و به شدت تحت تعقيب و مراقبت قرار مي گيرد. ماموري جواني به نام اريک اونيل از سوي مافوق هايش انتخاب و به سمت دستيار هنسن منصوب مي شود. وظيفه او کشف مدارکي دال بر خيانت هنسن است تا وي را به هنگام وقوع جرم دستگير کنند. اما اريک خيلي زود تحت تاثير رفتار مومنانه هنسن قرار گرفته و در برابر مافوق هايش از وي دفاع مي کند. کيت باروز مافوق اريک، از خيانت هاي هنسن با او صحبت کرده و او را به ادامه کار تشويق مي کند. اما کار با نزديک شدن هنسن و همسرش به همسر اريک سخت تر از سابق مي شود. بازي موش و گربه ميان اريک و هنسن- يکي جواني حريص و ديگري ماموري با تجربه- آغاز مي شود. بازي که سرانجام به دستگيري هنسن ختم مي شود، اما اريک نيز که زندگي خانوادگي خود را در معرض فروپاشي يافته از سازمان استعفا مي دهد.
                                چرا بايد ديد؟
                                سينماي آمريکا در دوران جنگ سرد ژانر جاسوسي براي پيشبرد اهداف سياسي و حتي تبرئه سياست هاي خارجي خود سود فراوان برد، اما حالا زمانه ديگري فرا رسيده است. بزرگ ترين کشور سوسياليستي و مصداق کلمه سوسياليسم واقعاً موجود از ميان رفته، اما هراس ها هنوز از ميان نرفته است. وجود کوبا در حياط خلوت آمريکا و ظهور دشمناني تازه[چيزي که تروريسم بنيادگرايانه نام داده شده] ضرورت ساخت چنين فيلم هايي از ميان نبرده است. اما لحني رئاليستي تر به اين گونه فيلم ها بخشيده که پذيرش شان را محتمل تر و ماجراهاي شخصيت هاي شان را نيز پذيرفتني تر مي کند. عنصري ديگري که خوشبختانه به همراه اين واقعگرايي به ژانر جاسوسي راه يافته، لزوم انتقاد از خود و شيوه هاي پيشين است. شکاف امنيتي محصول اين دوران تازه و فيلمي قابل اعتناست.

                                بيلي ري فيلمنامه نويس کم و بيش موفقي است که آثاري چون رنگ شب، Suspect Zero و نقشه پرواز را در کارنامه اش دارد. شکاف امنيتي دومين فيلم او در مقام کارگرداني است که پس از چهار سال وقفه[شيشه شکسته ٢٠٠٣] آن را ساخته و به مراتب فيلم پاکيزه اي تري است. فيلم بر اساس ماجرايي واقعي ساخته شده که در سال ٢٠٠١ موجب رسوايي بزرگي شده و قدرت سازمان هاي امنيتي آمريکا را پس از واقعه ١١ سپامبر در حفاظت از خود، اسرار دولتي و مردم به شدت زير سوال برد. شکاف امنيتي به سبک و سياق فيلم هاي مهيج جاسوسي سال هاي اخير نشاني از عمليات محير العقول و پر از سکس و خشونت و اکشن امثال جيمز باند ندارد. بلکه مانند شبان نيکو به دنياي سرد جاسوسان و زندگي هاي نابسامان خانوادگي شان نظر دارد. البته در کنار اين پيرنگ، خط داستاني عمده خود را که همانا جدال دو اردوگاه ايدئولوژيک باشد از نظر دور نگاه نمي دارد. يکي از عمده مزيت هاي شکاف امنيتي بر خلاف شبان نيکو اصالت داستاني آن و کار مدير فيلمبرداري چون فوجيموتو است که سرماي موجود در محيط زندگي و کار اين انسان ها را به بهترين شکلي نشان مي دهد. ستاره اصلي شکاف امنيتي کريس کوپر از بازيگران قدر سينماي امروز آمريکاست که به خوبي زير و بم هاي شخصيت هنسن را منتقل مي کند. مردي به ظاهر مذهبي، به شدت پاي بند کليساي کاتوليک و اهل خانواده که در باطن از فانتزي هاي جنسي و پول خوش اش مي آيد و دست کمک به سوي اردوگاه کمونيسم دراز مي کند. از فيلم قبلي ري و سناريوي هايي که نوشته به علاقه او در کار با مکان هاي بسته و شخصيت هاي محدود پي برديم، شکاف امنيتي يکي ديگر از تجربه هاي وي در يان زمينه است که تا امروز فروشي ٣٢ ميليون دلاري در آمريکاي شمالي داشته که با توجه به روند کند حوادثش رقمي خوب محسوب مي شود. اگر مدت هاست فيلم خوبي با شخصيت ها و روابطي خوب پرداخت شده، نديده ايد شکاف امنيتي اين فرصت را در کنار يکي از بزرگ ترين جنجال هاي آغاز قرن بيست و يکم در اختيار شما مي گذارد. با هر هدفي اين فيلم را ببينيد، ضرر نکرده ايد!
                                ژانر: درام، مهيج.


                                ملت حاضري خور Fast Food Nation
                                کارگردان: ريچارد لينکليتر. فيلمنامه: اريک اسکلوسر، ريچارد لينکليتر بر اساس کتابي ملت حاضري خور: سويه تاريک غذاهاي آمريکايي. موسيقي: Friends of Dean Martinez. مدير فيلمبرداري: لي دانيل. تدوين: ساندرا آداير. طراح صحنه: بروس کرتيس. بازيگران: پاتريشيا آرکت[سيندي]، بابي کاناواله[مايک]، پل دانو[برايان]، لويس گازمن[بني]، اتان هاوک[پيت]، اشلي جانسون[امبر]، گرگ کينير[دان آندرسون]، کريس کريستوفرسون[رودي مارتين]، آوريل لاوينه[آليس]، اساي مورالس[توني]، لو تيلور پوچي[پاکو]، آنا کلوديا تالانکون[کوکو]، ويلمر والدرما[رائول]، کاتالينا ساندينو مورنو[سيلويا]. ١١٤ و ١١٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ امريکا، انگلستان.
                                دان هندرسون مشاور بازاريابي همبرگرفروشي هاي زنجيره اي ميکي و ابداع کننده همبرگر بيگ وان است. وقتي دان در سفري کاري به مراکز پرورش گاوها و توليد محصولات شرکت کشف مي کند که همبرگر ابداعي و پر فروش او از چه روش هايي تهيه مي شود، دچار شوک مي شود. اغلب کارگردان شرکت مکزيکي هاي فقيري هستند که براي يافتن کار به شکل قاچاق وارد آمريکا مي شوند. کساني که اگر مونث باشند مورد آزار جنسي سرکارگرها قرار گرفته و در صورتي که مرد بوده و دچار سوانح حين کار شوند با پرونده سازي از دريافت حقوق قانوني خود محروم مي شوند. همزمان با سفر او گروهي جوان نيز تصميم دارند تا توجه مردم و رسانه ها را به وقايع رخ داده شده در گاوداري ها و شرکت توليد همبرگر ميکي جلب کنند. اما نه آنها و نه ميکي موفق نمي شوند. جوان ها کشف مي کنند که روساي شرکت و نزديکان آنان با سياستمداران روابط خانوادگي و دوستانه دارند و نقشه شان براي فراري دادن گاوها نيز ناموفق مي مانند. دان نيز براي حفظ موقعيت شغلي و خانوادگي خود، در بازگشت به دفتر شرکت طرح توليد همبرگر تازه اي را ارائه مي کند...
                                چرا بايد ديد؟
                                دوستداران ادبيات آمريکا و خوانندگان آثار با صبغه افشاگرانه و حتي کمونيستي سال هاي پاياني دهه ١٣٥٠. آغاز دهه ١٣٦٠ در ايران کتاب جنگل نوشته آپتون سينکلر را به ياد دارند. کتابي تکان دهنده درباره کشتارگاه ها و شرکت هاي بسته بندي گوشت در آمريکا که بسياري را بعد از خواندن دچار نفرت از نظام سرمايه داري و گوشتخواري[لااقل به شکل فرآورده صنعتي] مي کرد. ملت حاضري پس از صد سال از نوشته شدن کتاب جنگل ساخته شده و نشان مي دهد که مشکلاتي مورد اشاره سينکلر هنوز در آمريکاي متمدن به همان شدت و حدت وجود دارد!

                                ملت حاضري خور که امسال پس از پويش در تاريکي ديگر- ساخته ريچارد لينکليتر- اکران شد و به دليل ه مستندگونه بودنش و فقدان منبع اقتباس مشهوري چون داستان هاي فيليپ کي ديک شکست سختي در گيشه خورد. ملت حاضري خور که در مقايسه با فيلم مستند Super Size Me[٢٠٠٤، مورگان اسپورلاک] فيلم سنجيده تر، خوش ساخت و ماندگارتري است فداي بي توجهي چاق ترين ملت دنيا به نحوه توليد اصلي ترين غذايش شد. اتفاقي که براي Super Size Me نيفتاد و با وجود مستند بودنش از اقبلا تجاري معقولي بهره مند شد. در اين اقبلا نامزدي اسکار چندان بي تاثير نبود و هدف اسپرلاک نيز تصوير کردن صدمات ناشي از خوردن غداي حاضري بود تا نحوه توليد آن.
                                اما ملت حاضري خور نگاهي دقيق تر، تلخ تر و جامع تر به اين مشکل دارد. سيستم بي رحمي که دچار فساد شده و سياستمدراان فاسد را نيز به حمايت خود جلب کرده است. شايد تماشاگر آمريکايي علاقه اي به اين سبک فيلم هاي افشاگرانه و واقع گرايانه نداشته باشد، که اتفاق عجيبي نيست. حتي حضور بازيگران سرشناسي چونبروس ويليس، آرکت، کينير، اتان هاوک و... در نقش هايي کوچک در کنار شهرت خود لينکليترنيز نتوانسته آنها را به تماشاي فيلمي چنين جدي چذب کند. ولي اين واقعه از اهميت فيلم ملت حاضري خور کم نمي کند، بر عکس بر درستي حوادث تصوير شده در فيلم صحه مي گذارد. اگر مدت هاست فيلمي جدي و اثر گذار نديده ايد، ملت حاضري خور مي تواند با وجود سوژه به ظاهر کوچکش حقايق تلخ و بزرگي را به شما عرضه کند. اگر به دنبال کردن کارنامه هنري لينکليتر نيز علاقه داشته باشيد، اين لذت براي تان تبديل به ضيافتي بصري خواهد شد!
                                ژانر: درام.

                                Comment

                                Working...