Movie & TV News

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • abadani69
    Senior Member
    • Aug 2005
    • 21339

    #1726


    ‏<‏strong‏>صليب شکسته سرخ ‏Red Swastik
    </STRONG>
    کارگردان: وينود پانده. فيلمنامه: وينود پانده، پريتي کوپيکار. موسيقي: شامير تاندون، جان هانت، آشوتوش پاتاک. مدير ‏فيلمبرداري: راکيش کومار. تدوين: بابي بوس. بازيگران: شريلين-مونا- چوپرا[سميتا]، هارش چايا[چودهري]، ‏ديپشيکا[ساريکا]، يوسف حسين[کميسر پليس]، راج خان، پريتي کوپيکار، اوشا باچاني. ١٣٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ ‏هندوستان. ‏
    زني به نام سميتا پس از عشق بازي با مردي وي را به مسموم کرده و به قتل مي رسد. سپس صليب شکسته اي با خون ‏وي روي پيشاني اش ترسيم مي کند. ماموري به نام چودهري مسئول رسيدگي به پرونده اين جنايت مي شود. تنها سر ‏نخي که وجود دارد تماس تلفني سميتا با ساريکا سردبير يک مجله زنان است که طي آن تهديد کرده اگر مقاله ارسالي ‏اش را چاپ نکنند بايد منتظر اتفاقات بدي باشند. تماس هاي سميتا با ساريکا ادامه پيدا مي کند و به زودي يکي از ‏همکاران چودهرا نيز با سميتا ارتباط برقرار مي کند. ولي او نيز پس از همخوابگي با سميتا به قتل مي رسد. به نظر مي ‏رسد تنها راه پهن کردن دامي براي سميتا است تا وي را در صحنه قتلي تازه دستگير کنند...‏
    ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
    سکس و هيجان فرمول کوبنده اي است که امتحان جهاني خود را نيز خوب پس داده[بهترين نمونه آمريکايي آن غريزه ‏اصلي] و کمتر فيلمسازي است که وسوسه ساختن فيلمي در اين ژانر را نداشته باشد. صليب شکسته سرخ اگر در آمريکا ‏يا اروپا ساخته مي شد، فيلمي درجه سه و حتي بيشتر و بدون جنجال هاي پيراموني محسوب مي گرديد. ولي توليد آن در ‏بدنه سينماي هند و باليوود مي تواند نقطه عطفي تازه در ساخت فيلم هاي مختص بزرگسالان باشد. پانده قبلاً نيز در ‏زمينه روايت داستان هاي تازه و جالب قريحه آزمايي کرده و فيلم هاي موفقي چون يک بار ديگر و ‏Yeh ‎Nazdeekiyan‏ در کارنامه اش دارد. اما اين بار دست درازي وي به سوي فيلم کمتر شناخته شده اي در سينماي آمريکا ‏و سعي در توليد نسخه هندي آن موفقيت زيادي کسب نکرده است. پانده با استفاده از قصه فيلم روي سنگ قبرت تف مي ‏کنم[مه ير زارکي، ١٩٧٨] با شرکت کاميل کيتون[نوه خواهري باستر کيتون] سعي کرده تا به ماجراي زني که بعد از ‏تجاوز گروهي و ترک نامزدش و از دست دادن کودکش نسبت به مردهاحس انتقام جويي يافته، رنگي از روانشناسي ‏بزند. براي تاکيد بر همين نکته در تيتراز فيلم نيز از نوشته يک تريلر روانشناختي استفاده کرده، اما تنها چيزي که در ‏اين فيلم اثري از آن پيدا نمي کنيد روانشناسي است!‏
    شايد خلاصه قصه اي با محور انتقام جويي اين زن روي کاغذ جذاب به نظر بياييد، ولي حاصل کار پانده روي نوار ‏سلولوئيد آش دهن سوزي نيست.. تنها نکته بارز آن سعي براي دوختن لباس يک زن مرگبار هندي بر تن شريلين-مونا- ‏چوپرا است که کم و بيش موفق بوده، اما صحنه هاي اغواگرانه فيلم هنوز از حد بوسه هاي آتشين و فرانسوي[چيزي که ‏قبلاً در فيلم هاي باليوود ديده نمي شد] فراتر نمي رود و دوربين از پشت لوازم صحنه با حجب و حيايي هندي[شايد هم ‏ترس از مميزي] در حال چشم چراني نصفه کار بانو سميتاي خونخوار با قربانيان خويش است!‏
    با اين حال فيلم در هفته اول نمايش خود در هندوستان ١٠ ميليون تماشاگر داشته که رقم بسيار خوبي در يک کشور يک ‏ميليارد نفري است و نشان از موفقيت فرمول سکس و جنايت دارد. شما هم اگر از اين فرمول خوش تان مي آيد، يا ‏سرسپرده فيلم هاي باليوودي هستند فرصت را غنيمت بشماريد!‏
    ژانر: سکسي، مهيج. ‏

    Comment

    • abadani69
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 21339

      #1727
      ‏شهرام شاه حسيني متولد 1350، فيلمسازي را به طور تجربي با دستيار کارگرداني آغاز کرده است. او پس از دستياري ‏براي کارگردان هايي چون بهرام بيضايي، سيامک شايقي و بسياري ديگر اولين فيلم کوتاه خود به نام با چراغ هاي ‏خاموش را مقابل دوربين برد. پس از يک فيلم کوتاه ديگر به سينماي بلند باز گشت و دستياري را ادامه داد تا اينکه بازي ‏کلاغ پر را به عنوان اولين فيلم سينمايي خود مقابل دوربين برد. او اين روز ها در تدارک ساخت دومين فيلم بلند ‏سينمايي خود است.‏


      ‎‎شروعي براي گيشه‎‎

      بازي کلاغ پر- کارگردان:شهرام شاه حسيني. نويسنده:حسن انصاريان. مديرفيلمبرداري: رضا بانکي. تهيه کننده: پويا ‏فيلم. بازيگران: محمدرضا گلزار، مهناز افشار، اکبر عبدي، بهنوش طباطبايي.‏
      خلاصه داستان: رضا در تعقيب عشق خود راهي شمال کشور شده و در نزديکي محل سکونت او منزلي اختيار مي کند. ‏اما شب ها از منزل مجاور صداهايي مي شنود که او را مي ترساند.‏
      شهرام شاه حسيني سينما را کاملاً تجربي آغاز کرد. اگرچه در سينماي بدنه بزرگ شد و شايد يکي از معدود شانس ‏هايش دستياري بهرام بيضايي در فيلم سگ کشي بود، اما در ساخت دو فيلم کوتاهش نشان داد دنبال سينماي متفاوت تري ‏است و البته از حق نگذريم که در اين راه موفق هم بود. دو فيلم کوتاه او به خوبي ديده شدند تا اينکه مدتي سينما را کنار ‏گذاشت و به ساخت فيلم هاي تبليغاتي روي آورد. زماني که دوباره به سينما بازگشت توانست به مدد فيلم هاي کوتاهش ‏پروانه کارگرداني بگيرد، اما همچنان ترجيح داد دستياري را ادامه دهد و بعد از يک سريال روي صندلي کارگرداني ‏نشست. گذر او براي اولين فيلمش به دفتر توليدي افتاد که براي فيلم اولي ها چندان خوش آيند نيست و پيش تر استعداد ‏هايي همچون آرش معيريان را به تباهي کشانده بود.‏
      حسين فرحبخش و عبدالله عليخاني که صاحبان دفتر پويا فيلم هستند علاقه بسياري به کپي کردن فيلمفارسي هاي پيش از ‏انقلاب را دارند و چون کارگردان هاي فيلم اول که سوداي کارگرداني دارند مي توانند با قيمتي ارزان اين کار را براي ‏آنها انجام دهند زمينه هاي فيلمسازي اين کارگردان ها را فراهم آورده و فيلم به کارگرداني اين علاقمندان جوان اما ‏زيرنظر کامل خود آقايان تهيه کننده ساخته مي شود. فيلمنامه نويس اين دفتر هم حسن انصاريان است که تا کنون ‏نتوانسته حتي يک فيلمنامه خوب بنويسد و کارش تنها تماشاي فيلم هاي فارسي و کپي نعل به نعل آنهاست. پس از آرش ‏معيريان و فيلم کما اين بار نوبت شهرام شاه حسيني بود تا با فيلم کلاغ پر دنباله روي او باشد. بازيگران ترکيبي وسوسه ‏کننده دارند. محمد رضا گلزار و مهناز افشار که پيش تر در فيلم آتش بس و فروش ميلياردي اش تجربه پس داده بودند و ‏اين بار هم شايد در کنار يکديگر به فروش مانند آن فيلم دست يابند.‏

      کلاغ پر در نگاه اول بزرگترين ضربه خود را از فيلمنامه مي خورد. فيلم در حد يک ايده اوليه و بعد رسيدن به پايان ‏است. انصاريان در اين ميان هيچ ايده اي براي پرکردن ميانه داستان نداشته است. فيلم از روز هاي اول بنا به ادعاي ‏سازندگانش قرار بوده اثري در ژانر سينماي وحشت باشد، اما لحن کميک فيلم اين ادعا را در حد يک شوخي پايين مي ‏آورد. فيلم پس از سفر رضا به شمال خيلي زود داستان کم مايه خود را لو مي دهد. دو نامزد که حالا نامزد هاي ديگران ‏شده اند و بايد در رقابت هاي عشقي باهم رو به رو شوند. در اين بازي نه چندان جديد کارگردان و فيلمنامه نويس از هر ‏ترفندي استفاده مي کنند تا گليم خود را از آب بيرون بکشند و کشتي شکسته داستان فيلم را به ساحلي برسانند.‏
      براي پرکردن سوراخ هاي فيلمنامه که در حد يک يا دو سکانس هم نيست و زماني حول و حوش 60 دقيقه از فيلم را در ‏بر مي گيرد، سکانس هايي همچون برهم زدن مراسم عروسي با چند موش، يا برخورد هاي مداوم با اکبر عبدي که اين ‏بار نقش شيرين زباني گيلک را بازي مي کند گره چنداني را از کار باز نمي کند. ستاره هاي فيلم هم علي رغم قدرتي که ‏تهيه کنندگان اين فيلم ها سر کاردارند ساز خود را مي زنند و اصولاً به حرف کارگردان و کليت فيلم نيستند. صحنه ‏رقص رضا در اين فيلم دقيقاً مشابه کارهاي گلزار در فيلم هايي است که مي کوشد از اين راه خود را پيش تماشاگر ‏شيرين جلوه دهد.‏
      فيلم هاي دفتر پويا فيلم يک محصول شرکتي است. به قول کيميايي در فيلم ضيافت "مهم نيست شخص چي مي گه مهم ‏اينه که شرکت از اون چي مي خواد...." اينجا هم دقيقاً همين اتفاق افتاده است. شاه حسيني، معيريان، بهرام کاظمي يا هر ‏کارگردان ديگري هيچ فرقي نمي کند مهم اين است که دفتر پويا فيلم بايد سالي يک يا دو فيلمفارسي توليد کند و يک نفر ‏هم بايد عهده دار جمع و جور کردن فيلم از منظر يک تکنسين باشد. فيلم ها چون قواعد آشناي گيشه را رعايت مي کنند ‏عموماً خوب مي فروشند و اين مسير همچنان طي مي شود.‏
      بايد تنها براي سينماي ايران متاسف بود که از مدت ها قبل انتظار مي کشد تا اين فيلم روي پرده بيايد تا بتواند به حيات ‏خود ادامه دهد. حياتي کاذب که رو به احتضار است.‏

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #1728
        ‎‎فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎‎


        ‏<‏strong‏>شجاع ‏The Brave One</STRONG>
        کارگردان: نيل جوردن. فيلمنامه: رادريک تيلور، بروس اي. تيلور، سينتيا مورت بر اساس داستاني از رادريک و ‏بروس تيلور. موسيقي: داريو ماريانللي. مدير فيلمبرداري: فيليپ روسلو. تدوين: توني لاوسون. طراح صحنه: کريستي ‏زئا. بازيگران: جودي فاستر[اريکا بين]، نيکي کات[کارآگاه ويتاله]، ترنس هاوارد[کارآگاه مرسر]، نوين اندروز[ديويد ‏کيرماني]، مري اشتينبرگ[کارول]، انه الويا[جوساي]، لويس دا سيلوا جونيور[لي]، بليز فاستر[کش]، رافايل ‏ساردينا[ريد]، جين آدامز[نيکول]. ١١٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، استراليا. ‏
        اريکا، گوينده موفق راديو که در نيويورک زندگي مي کند و در برنامه هاي خود اين شهر را جايي فوق العاده تصوير ‏مي نمايد، يک روز تبديل به قرباني خشونت بي دليل همين شهر مي شود. چيزي که تا آن زمان از ديد وي مخفي مانده ‏بود. شبي با نامزدش ديويد هنگام پياده روي مورد حمله اوباش خياباني قرار مي گيرند. زماني که اريکا در بيمارستان-‏پس از اغماي طولاني- چشم مي گشايد، عزيزترين چيز زندگي اش-يعني نامزدش ديويد- را از دست داده است. اتفاقي ‏که ابتدا آن را باور ندارد، ولي به اجبار مي پذيرد. او که انگار همه چيز خود را از دست داده، تبديل به کسي مي شود که ‏از زندگي در اين شهر هراسناک است. ابتدا سلاحي براي محافظت از خود خريداري مي کند. اما زماني که اولين و ‏دومين نفر را به قصددفاع از خود مي کشد، اندک اندک در خود احساسي را کشف مي کند که تا آن زمان از وجودش بي ‏خبر بوده است. به زودي داستان قاتلي که در نقش مامور خود گمارده قانون دست به نابودي اوباش خياباني مي زند، به ‏گوش پليس نيز مي رسد. کارآگاه شون مرسر که مامور رسيدگي به اين پرونده است به زودي با کنار هم گذاشتن شواهد ‏به جاي مردي با يک اسلحه، خود را با زني مسلح روبرو مي بيند که با انگيزه اي مرکب از حس انتقام خواهي و عدالت ‏جويي دست به شکار اوباش زده است....‏
        ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
        يقين دارم فيلم دوستان و فيلم خواران گرفتار افسون دهه ١٩٧٠ با خواندن اين خلاصه داستان بلافاصله به ياد آرزوي ‏مرگ[١٩٧٤، مايکل وينر] با شرکت چارلز برانسون خواهند افتاد. اتفاقي که پر بيراه نيست، اما به شما اطمينان مي دهم ‏که شجاع چيزي فراتر از يک بازسازي زنانه از آن داستان است. در اولين نگاه جايگزيني جودي فاستر با چارلز ‏برانسوني که انتظار هر نوع رفتار خشونت آميزي از سوي وي غير مترقبه نبود، شوکه آور است. نه فقط براي ما، بلکه ‏براي خود اريکايي که از تبديل شدن خود به شخصيتي دور از انتظار خود حيرت زده است. و آن چه شجاع را در ‏مقايسه با آرزوي کشتن در مقامي بالاتر قرار مي دهد، از همين نکته کوچک نشات مي گيرد. چون کارگردان کارکشته ‏اي چون نيل جوردن قصد ساختن يک فيلم اکشن به معناي رايج را ندارد. خشونت در فيلم او پالايش دهنده يا آرامش ‏بخش نيست. بلکه راه به آشوب بيشتر مي برد و از ميانه فيلم هرگز آن دقايق افسون کننده و پر از آرامش سکانس اول ‏فيلم تکرار نمي شود. خشونت حتي از نگاه جوردن آن چيزي نيست که وينر مي ديد. قرباني او بر خلاف وينر در ‏تاريکي مورد حمله قرار مي گيرد و تصاويري که به ما انتقال مي يابد خالي از خون و خشونت آرزوي مرگ است. اما ‏از مهابتي شگفت وامروزي برخوردار است که بر تاثير گذاري آن مي افزايد.[منظورم فيلمبرداري اوباش با هندي کم از ‏کتک زدن اريکا و ديويد نيست! بلکه ساختار صحنه است]. مهم اين است که اريکا با ترس آشنا مي شود، چيزي که تا ‏پيش از آن مي پنداشت فقط به ديگران تعلق دارد. به انسان هاي ضعيف، ولي وقتي ترس به سراغ او مي رود درک مي ‏کند که اين چيز همواره در کنار او و در لايه هاي زيرين هر چيزي که او حتي دوست شان داشت، حضور داشته است. ‏
        نيل جوردن متولد ١٩٥٠ سليگوي ايرالند، از کارگردان هاي مشهور روزگار ماست. از اواخر دهه ١٩٧٠ با فيلمنامه ‏نويسي وارد سينما شده و از ١٩٨٢ با فيلم فرشته کارگرداني را آغاز کرده است. با دومين فيلمش همنشين گرگ ها در ‏‏١٩٨٤ موفق شد تا ٥ جايزه از جشنواره هاي مختلف گرفته و جايزه اي نيز از سوي مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش ‏فيلم به عنوان خوش آتيه ترين تازه وارد دريافت کند. همنشين گرگ ها فيلمي فانتزي و ترسناک بر اساس قصه هاي ‏فلکلوريک بود و در گيشه نيز بااستقبال خوبي مواجه شد. دو سال بعد مونا ليزا جايزه صدف طلايي جشنواره والادوليد و ‏نامزدي گلدن گلاب و نخل طلاي کن را براي جوردن به ارمغان آورد. ما فرشته نيستيم\با شرکت رابرت دنيرو و شون ‏پن] در ١٩٨٩ و معجره در ١٩٩١ نيز توانست انتظارات به وجود آمده از وي را برآورده کند، اما اولين شاهکار ‏کارنامه اش چند سال بعد با نام ‏The Crying Game‏ به نمايش در آمد که برنده اسکار بهترين فيلمنامه و نامزد اسکار ‏بهترين کارگرداني شد و ٧ جايزه از جشنواره هاي بين المللي کسب کرد. فيلم که به دوستي غريب ميان يک سرباز ‏داوطلب ارتش جمهوري خواه ايرالندي و يک سرباز اسير انگليسي مي پرداخت، به شدت نظر منتقدان را جلب و تبديل ‏به يکي از فيلم هاي کالت بريتانيايي شد. مضمون همجنس خواهي موجود در بطن فيلم نيز بر جذابيت آن افزود و ‏بازيگري توانا را نيز به جهانيان شناساند: استيفن رئا که تبديل به يکي از بازيگران ثابت فيلم هاي جوردن نيز شد. پس ‏از تجربه ناموفق مصاحبه با خون آشام، ماجراي انقلابي مشهور ايرلندي-مايکل کالينز- در ١٩٩٦ شير طلايي ونيز را ‏براي جوردن به ارمغان آورد.دومين نقطه اوج چشمگير کارنامه وي پايان يک رابطه عاشقانه در ١٩٩٩ ساخته شد و ‏بلافاصله از سوي منتقدان و مردم به عنوان يکي از بهترين اقتباس هاي سينمايي از کتاب هاي گراهام گرين وارد تاريخ ‏سينما گرديد. پايان يک رابطه عاشقانه اوج سبک جوردن بود، البته ديگر آثار او مانند پسر قصاب، در رويا و حتي ‏صبحانه در پلوتو[٢٠٠٥] نيز بر کارنامه وي امتيازهايي افزودند. طبيعي است با چنين پيشينه اي توقع تماشاگر سخت ‏گير و منتقد علاقمند به کارنامه وي پس از دو سال انتظار براي تماشاي تازه ترين فيلم وي بالا مي رود. خوشبختانه ‏جوردن-بر خلاف بسياري!- قادر به پاسخ گويي به اين انتظارات و فيلمش چيزي فراتر از يک قصه انتقام خواهي است. ‏که اگر غير از اين بود، تعجب آور مي بود. شجاع با وجود پرهيز از هيجان سازي هاي کاذب و رايج تا اين لحظه ٣٠ ‏ميليون دلار در آمريکا به دست آورده و نمايش آن ادامه خواهد يافت. فيلم از گروه بازيگري خوبي برخوردار است، ‏جودي فاستر و ترنس هاوارد درک و تحليل درستي از نقش هاي خود ارائه مي دهد و نوين اندروز[بازيگر سريال ‏Lost‏] نيز در نقش کوتاه ديويد، حضوري مثبت دارد. اگر مشتاق هستيد تا بيگانه پنهان شده در درون خويش را کشف ‏کنيد، تماشاي شجاع بهترين فرصت است!‏
        ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

        Comment

        • abadani69
          Senior Member
          • Aug 2005
          • 21339

          #1729

          ‏<‏strong‏>بيوفورت ‏Beaufort</STRONG>
          کارگردان: جوزف سدار. فيلمنامه: جوزف سدار بر اساس کتاب‏‎"Im Yesh Gan Eden"‎‏ از ران لشام. موسيقي: ايشاي ‏آدار. مدير فيلمبرداري: اُفر اينو. تدوين: زوهار ام. سلا. طراح صحنه: ميگوئل مرکين. بازيگران: آلون ‏ابوتبول[کيمچي]، الي آلتونيو[عُشري]، دانيل بروک[پاول]، عُشري کوهن[ليراز]، گال فرايدمن[باليس]، نيوو ‏کيمچي[آويشاي]، اوحد کنولر[زيو]، ارتور پرزو[شپيتزر]، ايگال رسنيک[روبي]، ايتاي شور[اميليو]، ايتاي ‏تيران[کوريس]، ايتاي تورگمان[زيتلاوي]، امي واينبرگ[آموکس فاران]، هانان يشايي[ناداو]، دني زهاوي[مه ير]. ‏‏١٢٥ و ١٣١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ اسرائيل. برنده جايزه بهترين طراحي صحنه، فيلمبرداري، تدوين، صدابرداري و ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/عُشري کوهن، بهترين طراحي لباس، کارگرداني، بهترين فيلم، موسيقي و فيمنامه از ‏آکادمي فيلم اسرائيل، برنده خرس نقره اي بهترين کارگرداني و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين. ‏
          ليراز ليبرتي ٢٢ ساله، فرمانده گروهي از سربازان پست ديده باني بيوفورت است. چند ماه بعد اسرائيل مناطق اشغالي ‏لبنان را ترک خواهد کرد، اما قبل از آن ليراز و گروهش بايد جاده اي را از مين ها پاکسازي کنند. زيو، سربازي که ‏متخصص خنثي سازي مين است، پس از رسيدن به پايگاه و درک موقعيت از انجام ماموريت شانه خالي مي کند. چون ‏اين کار را بسيار مخاطره آميز مي داند. ولي ليراز اصرار مي کند و نتيجه اين کار کشته شدن زيو است. ليراز و ‏افرادش که زير بمباران مداوم دشمن قرار دارند، روزهاي سختي را مي گذرانند. با دستوري مبني بر بازگشت چند نفر ‏از سربازان و سگ تعليم ديده پايگاه، ليراز دچار سرخوردگي مي شود. او شرايط موجود را با تمامي تعلمياتي که قبلاً ‏ديده، مغاير مي يابد. اما به زودي دستوري مبني برنابودي پايگاه و عقب نشيني از راه مي رسد و ليراز بايد مکاني را ‏منفجر کند که در آن شاهد مرگ بسياري از دوستان و همقطارانش در راه دفاع از آن بوده است. جايي که او شاهد ‏فروپاشي جسمي و روحي سربازان خود بوده....‏
          ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
          سينماي اسرائيل در کشور پديده اي ممنوع و ناشناخته است. البته اين سينما با وجود تعدادي فيلم درخشان و حضور ‏کارگردان هايي چون آموس گيتاي، در ديگر کشورها هم چيز شناخته شده اي نيست. فقط تعدادي منتقد صاحب کرسي در ‏جشنواره ها و خوره هاي فيلم جدي آنها را مي شناسند و بس!‏
          پس جاي شگفتي نيست اگر کسي نام جوزف سدار را نشنيده باشد و دو فيلم پيشين او را که به ياد بياورد. حتي اگر هر دو ‏فيلم در جشنواره هاي بين المللي مختلف توفيقي هم به دست آورده باشند. با اين حال بايد بگويم که جوزف سدار متولد ‏‏١٩٦٨ نيويورک[مشهور به يوسي سدار] از خوش آتيه ترين کارگردان هاي سينماي اسرائيل و عبري زبان دنياست. ‏سدار اولين فيلمش ‏Ha- Hesder‎‏ را در سال ٢٠٠٠ ساخت. درامي درباره تروريسم که بنيادگرايي به مثابه سياست را ‏زير ذره بين گذاشته بود. فيلم با وجود نگاه انتقادآميز خود توانست در ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کند و ‏نامزد جايزه صلح از انجمن فيلم هاي سياسي آمريکا شود. دومين فيلم وي ٤ سال بعد با نام ‏Medurat Hashevet‏/ آتش ‏به نام در آمد. داستان نبرد شخصي يک بيوه زن جوان و مادر دو دختر براي پذيرفته شدن در يک کولوني تازه ساخته ‏شده در کرانه باختري است که با متهم شدن يکي از دخترها به فريب پسري از اعضاي حرکت جوانان يهودي پيچيده تر ‏مي شود. آتش نيز ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کرد و همزمان توانست جايزه ويژه جشنواره برلين و جايزه ‏فيپرشي جشنواره شيکاگو را تصاحب کند. حال پس از گذشت سه سال از نمايش فيلم آتش، جوزف سدار با سومين فيلمي ‏که نوشته و کارگرداني کرده بازگشته و موفق شده تا براي سومين بار توجه فيلم شناسان و ارباب رسانه ها را به خود ‏جلب کند. ‏
          فيلم نام خود را از قلعه بيوفورت گرفته است. قلعه اي متعلق به قرن دوازدهم و دوره جنگ صليبي که در طول قرن ها ‏دست به دست، از کنترل ارتشي به ارتشي ديگر در امده است. جنگ هاي خونين در اطراف اين قلعه رخ داده و يکي از ‏آخرين آنها در سال ١٩٨٢ بوده است. در اين سال و اولين روز جنگ لبنان، پرچم اسرائيل بر فراز کوهستان به اهتزاز ‏در آمد و بعدها مناقشاتي جدي برانگيخت. ولي ١٨ سال به دنبال نضج گرفتن حرکت هاي مردمي، دولت اسرائيل تصميم ‏به ترک لبنان گرفت. فيلم بيوفورت بيهودگي اين فتح و بيهوده تر از آن تلاش براي حفظ اين موقعيت را به تصوير مي ‏کشد. هدف سدار به نقد کشيدن سياست هاي نظامي دولت اسرائيل و فدا کردن جوانان بسيار به خاطر هيچ و پوچ است. ‏صدايي که شنيده شدنش از اين منطقه بسيار گوش نواز مي نماياند. چون در طول فيلم، همچون صحراي تاتارهاي دينو ‏بوتزاني دشمن ديده نمي شود. تنها نشانه هاي وجود دشمن از راه رسيدن مداوم گلوله هاي توپ و خمپاره از آسمان است ‏و مين هايي که در اطراف شان کاشته شده است. سربازان اسرائيلي[به عنوان مثال زيو تازه وارد] در ميان خندق هايي ‏که خود يا پيشينيان شان کنده اند، سرگردان هستند و هراس شان نه از دشمن نامرئي، بلکه بيهودگي اين جنگ است. ‏سدار براي نشان دادن کسالت چنين جنگي کوشيده تا با استفاده از نماهاي دور يا نشان دادن اتفاقات در خارج از ‏کادر[مانند صحنه کشته شدن زيو هنگام پاکسازي معبر، کسي که عوميش نيز در همين منطقه در اوايل دهه ١٩٨٠ کشته ‏شده] و بدون استفاده از موسيقي مهيج تماشاگر را به ميان شخصيت هاي فيلمش بکشاند. و موفق هم شده است. بيوفورت ‏درامي قدرتمند و صلح دوستانه از کشوري است که خواه ناخواه بر اثر سياست هاي رسانه اي کشورهاي مسلمان از آن ‏ديوي مهيب و خونخوار ساخته شده که انتظار رستگاري از آن نمي رود. تماشاي بيوفورت نه يک امر هيجان آور است ‏و نه مفرح، بلکه کاري ضروري است. و نه فقط براي فيلم دوستان و تماشاگران و منتقدان تشنه کشف سينماي کشورهاي ‏کمتر شناخته، بلکه همه انسان هايي که به صلح و انسانيت عشق مي ورزند. آرزو مي کنم فيلم بخت نمايش جهاني بسيار ‏گسترده را بيابد.‏
          ژانر: اکشن، درام، جنگي. ‏

          Comment

          • abadani69
            Senior Member
            • Aug 2005
            • 21339

            #1730

            ‏<‏strong‏>وطنم، وطنم ‏My Country, My Country</STRONG>
            کارگردان: لورا پويتراس. فيلمنامه: ديويد برانکاچيو. موسيقي: کاظم الساهر. مدير فيلمبرداري: لورا پويتراس. تدوين: ‏کتي بلک، ديويد برانکاچيو، لري گولدفاين، ديويد کرگر، ارز لوفر، لورا پويتراس، جوديت وولف. ٩٠ و ٩٥ دقيقه. ‏محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام ديگر: موطني، موطني- ‏‎"P.O.V." My Country, My Country‏. نامزد اسکار بهترين ‏فيلم مستند بلند، نامزد جايزه بهترين فيلم مستند از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه سوژه بکر از جشنواره فيلم هاي ‏مستند فول فريم، برنده جايزه حقوق بشر از جشنواره دوربان، بهترين فيلم مستند جشنواره فلاهرتياناي روسيه، برنده ‏جايزه هنري همپتن. ‏
            شش ماه قبل از برگزاري انتخابات در عراق. نيمه دوم سال ٢٠٠٤ است و گروه هايي از سازمان ملل، نيروهاي ‏آمريکايي، استراليايي و تعدادي از افراد محلي در حال آماده سازي مقدمات انتخاباتي هستند که بايد در ٣٠ ژانويه ‏‏٢٠٠٥ انجام بگيرد. انتخابي که هيچ کس از برگزاري آن مطابق برنامه اطمينان ندارد. دکتر رياض، مسلماني سني که ‏در مرکز پزشکي ادهميه کار مي کند، قصد دارد تا از سوي حزب مسمانان سني بغداد در اين انتخابات شرکت کرده و به ‏مجلس راه يابد. او مردي فعال و خير است. در مسجد ابوحنيفه نماز مي خواند و به ملاقات کساني مي رود که بي دليل ‏در زندان ابوغريب گرفتار شده اند. همسر و دخترانش شاد، شوخ و با نمک هستند و از نامزدي وي راضي به نظر مي ‏رسند. ولي آيا حزب وي در انتخابات شرکت خواهد کرد؟ آيا وي راي لازم را به دست خواهد آورد؟ و از همه مهم تر آيا ‏خانواده او در امنيت هستند؟
            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
            لورا پويتراس از زنان شجاع فيلمساز زمانه ماست که مدت زمان زيادي از آغاز فعاليت وي در زمينه ساخت فيلم مستند ‏نمي گذرد. او کارش را به عنوان دستيار تهيه کننده و تدوينگر سريال پرده تقسيم شده[١٩٩٧] و فيلم مستند تبت آزاد در ‏‏١٩٩٨ آغاز کرد. در سال ٢٠٠٣ با تهيه کنندگي، کارگرداني و فيلمبرداري جنگ پرچم ها نامزد دريافت جايزه واقعي ‏تر از قصه از جشنواره روحيه مستقل و موفق به دريافت جوايزي از مراسم امي[اسکار تلويزيوني]،جشنواره فول فريم، ‏پيبادي و جشنواره ‏SXSW‏ شد. ‏
            وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که همچون جنگ پرچم ها به عنوان يکي از قسمت هاي سريال تلويزيوني مستند ‏‎"P.O.V."‎‏ از شبکه ‏PBS‏ نيز به نمايش در آمده است. پويتراس دانش آموخته انستيتوي هنر سن فرانسيسکو است و ‏پيش از شروع به فيلمسازي سرآشپزي بود. وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که آن را با صرف هشت ماه در عراق ساخته ‏و هدفش نمايش زندگي مردم عراق تحت اشغال نيروهاي آمريکايي بود. او روي دکتر رياض به عنوان شخصيت اصلي ‏فيلم خود زوم کرده، پزشکي سني و پدر شش فرزند که نامزد انتخاب مجلس شده است. او منتقد دولت صدام حسسن و ‏اشغالگران بوده و بسيار مشتاق است که زمينه براي ايجاد حکومتي مبني بردموکراسي در عراق فراهم شود. اما آن چه ‏مي بيند جز آشفتگي و آشوب چيزي نيست. اتاق انتظار مطب او هر روز از کساني که از بيماري هاي روحي و جسمي ‏رنج مي برند، پر مي شود. کساني که گاه پولي براي سير کردن شکم خود نيز ندارند و دکتر رياض از کمک مالي به ‏آنها نيز خودداري نمي کند. تمامي اين انسان ها قرباني خشونت حکومت صدام و سپس نيروهاي آمريکايي هستند. او به ‏ديدار زندانيان ابوغريب مي رود و ضمن رسيدگي به درد دل آنان، از انتقاد نسبت به حکومت پوشالي و دست نشانده ‏کشورش نيز ابا ندارد. با او به داخل اين زندان مي رويم و نوجوانان ١٠- ٩ ساله اي را مي بينيم که که به اتهام ‏خطرساز بودن اسير نيروهاي آمريکايي شده اند. نيروهايي که در يکي از صحنه هاي فيلم از دست فرو بردن رهگذري ‏به گريبانش با هدف در آوردن شايد سيگاري... هراسان شده و او را به سين-جيم مي کشند.‏
            وطنم، وطنم روايتي دراماتيک از سفر شخصي دکتر رياض درون منطقه اشغالي توسط ارتش آمريکاست که با روايت ‏هاي مدير استراليايي يک شرکت خصوصي حفاظتي، خبرنگارن آمريکايي و کارمندان سازمان ملل که در صدد فراهم ‏ساختن مقدمات انتخابات هستند، در هم تنيده شده است. از سوي ديگر فيلم نشان دهنده اين واقعيت است که نمي شود ‏دموکراسي را به ديگران تحميل کرد و تا زماني که خود اين انسان ها ضرورت داشتن دموکراسي و تمرين آن را ‏درنيابند، هر گونه تلاشي با ضايعات فراوان همراه خواهد بود. وطنم، وطنم به خاطر همين چشم انداز و شهامت ‏کارگردانش براي کار در زير آتش، فيلم جسورانه و مدرکي است از آنچه که بر ملت عراق مي رود. فيلم پويتراس بخت ‏زيادي براي کسب اسکار در سال جديد دارد و شايسته ديده شدن است. از نکات قابل توجه فيلم موسيقي و آواز آن است ‏که توسط شاعر، آهنگساز و خواننده تبعيدي عراقي کاظم الساهر[کاظم جبار ابراهيم السامرائي- متولد ١٩٦١ موصل] ‏ساخته شده است. الساهر هم اکنون بزرگ ترين خواننده پاپ جهان عرب به شمار مي رود. نام فيلم نيز از آواز وي به ‏همين نام گرفته شده است. [١]‏
            ژانر: مستند. ‏


            ‏<‏strong‏>بدل/نوکر ‏La Doublure</STRONG>
            نويسنده و کارگردان: فرانسيس وبر. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: روبر فراسه. تدوين: ژرژ کلوتز. ‏طراح صحنه: دومينيک آندره. بازيگران: گاد الماله[فرانسوا پينون]، آليس تاگليوني[الينا سيمونسن]، دانيل اوتوي[پي ير ‏لواسور]، کريستين اسکات تامس[کريستين لواسور]، ويرژيني له دويه]اميلي]، دني بون[ريشار]. ٨٥ دقيقه. محصول ‏‏٢٠٠٦ فرانسه، ايتاليا، بلژيک. نام ديگر: ‏The Valet، ‏Una Top model nel mio letto، ‏La Boulette‏. نامزد ‏جايزه سزار بهترني بازيگر نفش مکمل مرد/دني بون. ‏
            پينون پيشخدمتي پاريسي عشق اش از سوي اميلي- زني که دوستش دارد- رد شده است. چون اميلي که قصد دارد يک ‏کتابفروشي باز کند، وي را مرد ايده آل خود نمي داند. همزمان ميلياردري به نام لواسور- که عکاسي فضول از رابطه ‏اش با سوپر مدلي به نام الينا عکس برداري کرده- درگير شکايت همسرش شده و به دنبال گريزراهي جهت نداشتن ‏ارتباط با مدل مشهور است. دست تصادف اين دو نفر را سر راه هم قرار مي دهد و لواسور از پيشخدمت و الينا مي ‏خواهد تا در ازاي دريافت پول نقش عاشق و معشوق را بازي کند. چون در صورتي که تقاضاي طلاق همسرش مورد ‏قبول دادگاه قرار بگيرد، زندگي و آينده اش در مخاطره خواهد افتاد. اما موقعيت جديد به زودي براي پيشخدمت جوان و ‏سوپرمدل از يک رابطه ساختگي فراتر مي رود و همين امر باعث حسادت لواسور از سويي و زني که اينک صاحب ‏کتابفروشي شده، از طرف ديگر مي شود. اما مشکل زماني حادتر مي شود که ريشار هم اتاقي پينون نيز عاشق اميلي ‏شده و همسر لواسور نيز که حقيقت را دريافته، تصميم به بازي کردن با وي مي گيرد...‏
            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
            هم سن و سال هاي من بايد بازيگر فرانسوي پير ريشار را خوب به ياد داشته باشند، کمديني با قيافه اي شبيه به هارپو ‏مارکس که در دهه ١٩٧٠ فيلم هاي بسياري از وي در ايران به نمايش در آمد. يک از نقش هايي که باعث اشتهار ريشار ‏در فرانسه و ايران شد، شخصيت ابلهي به نام فرانسوا پرن بود که در فيلم هاي بلوند قد بلند با لنگه کفش سياه و بازگشت ‏بلوند... بود که فيلمنامه آن توسط فرانسيس وبر نوشته شده بود. فرانسيس وبر متولد ١٩٣٧ نويي سور سين از ١٩٦٩ با ‏نوشتن فيلمنامه وارد ساختار سينماي فرانسه شده است. شخصيت ابلهي که در سايه خرد تازه يافته[مثلاً بر اثر آشنايي با ‏دختري زيبا و گرفتار دشن در عشق وي که منجر به بازيابي اعتماد به نفس اش مي شود] از نشانه هاي کمدي هاي وي ‏بود که يکي دو سال بعد نامش از فرانسوار پرن به فرانسوا پينون تغيير يافت و براي اولين بار ژاک برل در ‏L' ‎Emmerdeur‏ به سال ١٩٧٣ آن را بازي کرد. وبر تا امروز چندين بار اين شخصيت ها را با بازيگران مختلف مقابل ‏تماشاگران بازگردانده[ژاک ويلر در ١٩٨٩ با فيلم ‏Le Dîner de cons‏ –موفق ترين فيلم کارنامه اش-، دانيل اوتوي ‏در ٢٠٠١ با فيلم کمد و اينک گاد الماله در نوکر] است. وبر از کارگردان هاي خوش سابقه سينماي فرانسه است که ‏کمدي هاي سبک و گاه سکسي، مفرح و شاد مي سازد که اغلب در هر دو سوي اقيانوس مورد پسند و توجه قرار مي ‏گيرند.به عنوان مثال نامزدي اسکار براي فيلمنامه ‏La Cage aux folles‏ به کارگرداني ادوار مولينارو که بعدها مايک ‏نيکولز آن را با نام قفس در هاليوود بازسازي مي کند. و البته باعث مي شود که خود وبر نيز به هاليوود راه يابد. ‏
            وبر سابقه خوبي در ساختن کمدي هايي دراد. که از فرط دقت به مکانيسمي دقيق شبيه هستند. نوکر نيز يکي از همان ‏فيلم هاست که وعده يک ساعت و نيم خنده را به تماشاگرش مي دهد. همين پيشينه سبب شده که تا اين لحظه ٣ ميليون نفر ‏فرانسوي به تماشاي آن بروند که رقمي قابل توجه به شمار مي آيد. لايه هاي پر حادثه و مهيج فيلمنامه به سبک و سياق ‏کمدي هاي ديوانه وار آمريکايي در کنار تيم بازيگري مجرب از ويژگي هاي فيلم به شمار مي رود. نوکر يک کمدي ‏موقعيت سکسي فرانسوي است که مي توان آن را بدون عذاب وجدان تماشا و سپس فراموش کرد!‏
            ژانر: کمدي. ‏

            Comment

            • abadani69
              Senior Member
              • Aug 2005
              • 21339

              #1731


              ‏<‏strong‏>همراه ‏The Walker
              </STRONG>
              نويسنده و کارگردان: پل شرايدر. موسيقي: آن دادلي. مدير فيلمبرداري: کريس سيگر. تدوين: جولين راد. طراح صحنه: ‏جيمز مريفيلد. بازيگران: وودي هارلسون[کارتر پيچ سوم]، کريستين اسکات تامس[لين لاکنر]، لون باکال[ناتالي وان ‏ميتر]، ند بيتي[جک دلورين]، موريتز بليبرتو[امک اوغلو]، مري بث هارت[کريسي مورگان]، لي لي تاملين[ابيگيل ‏دلورين]، ويلم دافو[سناتور لري لاکنر]، جف فرانسيس[کارآگاه ديکسون]. ١٠٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، ‏انگلستان. ‏
              کارتر پيچ مردي مودب و سرشناس ترين همراه زنان طبقه بالاي واشنگتن است. رابطه او با زنان ثروتمند شهر بسيار ‏خوب و به دور از هر گونه رسوايي است. اما زماني که معشوق يکي از مشتريان وي به قتل مي رسد، همه چيز به هم ‏مي ريزد...‏
              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ </STRONG>
              کمتر عاشق سينمايي پيدا مي شود که پل شرايدر فيلمنامه نويس راننده تاکسي، ياکوزا، آخرين وسوسه مسيح، وسوسه و ‏گاو خشمگين را نشناسد. يکي از بهترين فيلمنامه نويسان هاليوود که خود نيز از ١٩٧٨ با ساختن ‏Blue Collar‏ شروع ‏به کارگردان کرده و با دومين فيلمش ‏Hardcore‏ شهرتي معقول در انجام هر دو حرفه نويسندگي و کارگرداني يافته ‏است. اولين نقطه اوج کارنامه او ژيگولوي آمريکايي[١٩٨٠] است که براي او و کليه عوامل فيلمش از جمله ريچارد ‏گير تازه کار شهرتي عالمگير فراهم نموده و راه او را براي اسختن فيلم هاي شخصي تر چون ميشيما باز کرده است. ‏شرايدر متولد ١٩٤٦ گراند راپيدز، ميشيگان از درام نويسان ستايش شده، اما کم اقبال هاليوود است که با وجود نامزدي ‏هاي فراوان براي دريافت جوايز معتبر هيچ گاه نتوانسته آنها را به چنگ آورد. اغلب آثار او درباره شخصيت هايي است ‏که دچار استيصال شده و دنياي اطراف شان با حادثه اي از هم مي پاشد. ژيگولوي آمريکايي بارزترين نمونه است که ‏پس از چند دهه مورد ارجاع خود شرايدر ٦٠ ساله قرار گرفته است. همراه يا همدم و به قول ينگه دنيايي ها اسکورت، ‏با تفاوت هايي جزيي همان ژيگولوي آمريکايي است که قرار بوده تا شکست قلمرو: پيش در آمدي بر جن گير[٢٠٠٥] ‏را جبران کند. حيطه اي آزموده شده که در حکم بيمه نامه اي معتبر است. ولي همراه با سرمايه اي معادل ٦ ميليون ‏پاوند توليد شده، اما تا اين لحظه موفق به گرفتن پاسخ مالي مناسبي در گيشه نشده است. اين واقع با وجود داشتن همه ‏فاکتورهاي مثبت و بازي هاي خوب-به خصوص وودي هارلسون که در نقش کارتر پيچ مي درخشد- حيرت انگيز است. ‏شايد آمريکايي ها ديگر ژيگولوهاي مودب را نمي پسندند!‏
              همراه در بعضي دقايق از ژيگولوي آمريکايي پيشي مي گيرد، چون داريا پيرنگ هاي فرعي سياسي نيز هست و فقط ‏قصه مردي با نيت خوب که اسير خيانت و جنايت شده، نيست. شخصيت هاي فرعي پخته تر و به روزتري نيز ‏دارد[مانند امک نيمه ترک نيمه آلماني]، اما چيزي در يان ميانه گم شده که برخي تماشاگران نيز آن را دريافته اند: فقدان ‏جاه طلبي و بلندپروازي هميشگي شرايدر که سبب شده فيلم را به يک بزرگداشت از خود تبديل کند. با اين حال همراه به ‏عنوان فيلمي تازه از يک استاد ديدني است و همچنان اميد به دين فيلمي بهتر و بزرگ تر از وي در آينده را زنده نگاه ‏مي دارد!‏
              ژانر: درام.‏



              ‏<‏strong‏>عصر ‏Evening</STRONG>
              کارگردان: لايوش کولتاي. فيلمنامه: سوزان مينوت، مايکل کانينگهام بر اساس داستاني از سوازن مينوت. موسيقي: جان ‏اي.پي. کاچمارک. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: آليسون سي. جانسون. طراح صحنه: کرولاين هانانيا. ‏بازيگران: کلر دنيس[آن جوان]، توني کولت[نينا]، ونيسا ردگريو[آن گرانت لرد]، پاتريک ويلسون[هريس آردن]، هيو ‏دانسي[بادي ويتنبورن]، ناتاشا ريچاردسون[کنستانس لرد]، مامي گامر[ليلا ويتنبورن جوان]، ايلين اتکينز[خانم براون]، ‏مريل استريپ[ليلا ويتنبورن]، گلن کلوز[خانم ويتنبورن]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. ‏
              آن گرانت لرد که در بستر افتاده و خود را رو به موت مي داند، تصميم مي گيرد تا راز بزرگ زندگي اش را با ‏دخترانش -‏‎ ‎کنستانس و نينا- در ميان بگذارد: عشق هريس آردن که پنجاه سال قبل در يک تعطيلي آخر هفته قلب او را ‏به تسخير خود در آورد و هرگز نتوانست آن را فراموش کند. اما آن چه دور از انتظار هر سه نفر است، لحظات حياتي ‏داستان زندگي آن است که روي زندگي کنستانس و نينا نيز تاثيري عميق خواهد گذاشت. رازهايي که سعي شده بود تا ‏براي هميشه پنهان بماند.... ‏
              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ </STRONG>
              يک سال و نيم قبل بود که اولين فيلم لايوش کولتاي[بي سرنوشت] را در همين صفحات معرفي کرديم. فيلمبردار برجسته ‏و تحسين شده مجارستاني که بسياري از فيلم هاي ايشتوان سابو و اين اواخر مالنا[جوزپه تورناتوره] را فيلمبرداري کرده ‏است. بي سرنوشت درامي درباره جواني يهودي در اثناي جنگ دوم جهاني بود و اداي احترامي به ريشه هاي قومي و ‏مذهبي خود کولتاي، اما دومين فيلم کولتاي ٦١ ساله فيلمي عاشقانه و نوستالژيک است که در قالب يک اثر منطقه نمي ‏گنجد. عصر فيلمي زنانه است، نه فقط به خاطر اين که شخصيت هاي اصلي آن را زنان تشکيل مي دهند، بلکه چون ‏خالق فيلم تحسين شده ساعت ها آنها را با ظرافت معمول خود پرداخته است. همچون ساعت ها، فيلم فعلي نيز درباره ‏قدرت خاطره/گذشته و رشته هاي ناگسستني ميان مادر و فرزند، خانواده و عشق واقعي زندگي شان است. ‏
              عصر سفري در زمان است، رفتن به گذشته و بازگشت به آينده.... قصه آدم هايي که با وجود قدم برداشتن به سوي آينده ‏دل در گرو گذشته دارند. ضرب المثلي ترکي هست که مي گويد: هيچ روزي نمي تواند به خوبي روزهاي گذشته باشد. ‏عصر و کولتاي نيز گويي در صدد القاي همين موضوع هستند. گذشته هر چقدر که به راحتي امروز نبوده باشد، اما ‏خاطره ساز تر و مفتون کننده تر است. بيچاره نسل فعلي که در آينده بايد از امروزي که تبديل به گذشته شان شده، سخن ‏بگويند!‏
              عصر سرشار از احساسات نيک است، در ستايش دوستي است و مهر، جسورانه و جذاب است و پر از بازي هاي زناني ‏از دو قاره و مکاتبي متفاوت که چکيده همه توانايي هاي آنهاست. ردگريو و مريل استريپ نشان مي دهند که هنوز مي ‏توانند دل تماشاگر را با بازي خود بلرزانند و از تغيير آدمي در طول زمان سخن بگويند. عصر سوال هايي از شخصيت ‏هاي و تماشاگرانش مي پرسد و وادار مي کند تا قبل از پاسخ درباره آنها بينديشند. تماشاگر را تشويق مي کند که نگاهي ‏انتقادي به زندگي خود بيندازد، که در زمانه ما دستاورد کمي نيست[چيزي که از تربيت مجارستاني و چپ کولتاي و از ‏آموزه هاي گئورگ لوکاچ ريشه مي گيرد] و مستي شرابي کهنه را دارد که براي برخي مي تواند مردافکن باشد. ‏مخصوصاً براي سينما دوستاني که درام هاي عاشقانه و فکر شده را مي پسندد!‏
              ژانر: درام، عاشقانه. ‏

              Comment

              • abadani69
                Senior Member
                • Aug 2005
                • 21339

                #1732


                ‏<‏strong‏>شاهدخت/پرنسس ‏Princess
                </STRONG>
                کارگردان: آندرس مورگن تالر. فيلمنامه: مته هنو، آندرس مورگن تالر. موسيقي: مدس براوئر، کاسپر کلاوزن. تدوين: ‏ميکل نيلسن. طراح صحنه: رونه فيسکر. بازيگران: کريستين تافدراپ[چارلي]، [فقط صدا]: تيوره ليندهارت]آگوست]، ‏اشتين فيشر کريستينسن[کريستينا]، ليو کورفيکسن[لودري بيل]، ميرا هيللي مولر هولاند[ميا]، تاموي کنتر[پربن]، ‏مارگرت کويتو[سوني]، پيتر فون هوف[شخصيت هاي مختلف]. ٩٠ و ٨٢ و ٧٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ دانمارک، ‏آلمان. برنده جايزه هيئت داوران جوان جشنواره فلاندر، برنده جايزه نقره بهترين فيلم از جشنواره اشتيگز، نامزد جايزه ‏بهترين فيلم از جشنواره آماندا، نامزد جايزه بهترين کارگرداني-‏‎ ‎بهترين فيلم-‏‎ ‎موسيقي‎ ‎و صدابرداري از جشنواره ‏رابرت. ‏
                آگوست ٣٢ ساله بعد از مرگ خواهر محبوبش کريستينا، شغل خود-کشيش و مبلغ مذهب- را رها مي کند. خواهرش ‏کريستينا معروف ترين هنرپيشه فيلم هاي پورنوگرافي و مشهور به شاهدخت که بر اثر مصرف مواد مخدر فوت کرده، ‏دختر ٥ ساله اي به نام ميا ار خود به جاي گذاشته است. آگوست که گرفتار اندوه و احساس گناه است، خود را ملزم به ‏نگهداري از ميا مي داند. او تصميم دارد تا انتقام خواهرش را بگيرد و تمامي فيلم ها و عکس هاي به جا مانده از ‏شاهدخت-خواهرش- را نيز نابود کند. آگوست به زودي خود را در راهي پر مخاطره و خشونت مي يابد، و همزمان بايد ‏از تنها چيز با ارزش زندگي خود-مياي کوچک- نيز محافظت کند. چيزي که او را وادار به گرفتن تصميمي مهلک مي ‏کند...‏
                ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ </STRONG>
                ‏ آرزوي مرگ + ‏‎ Hardcore‎‏+ انيميشن= شاهدخت/پرنسس
                از تصادف هاي غريب روزگار است که در طي يک هفته دو فيلم از دو گوشه دنيا ببيني که هر دو بر اساس فيلم ‏ديگري[آرزوي مرگ] ساخته شده اند و همزمان آخرين ساخته کارگردان فيلم مورد ارجاع ديگر[‏Hardcore‏] پل ‏شرايدر نيز به نمايش درآيد. اما از اين همه تصادف که بگذريم، به نکته جالب ديگري برخورد مي کنيم که برتري هر ‏دو فيلم جديد نسبت به نسخه هاي مورد ارجاع شان است. [شاملو هم مي گفت: تقليد زماني مجاز است که حاصل کار بر ‏نسخه قبلي بچربد]. ‏

                شاهدخت/پرنسس که فقط ٢٠ درصد آن به صورت زنده و باقيمانده آن به شکل انيميشن ساخته شده، يکي از فيلم هاي ‏خوب ٢٠٠٦ است که بخت پخش جهاني نصيب اش شده و مي تواند نماينده و معرف سينماي يکي از کشورهاي ‏اسکانديناوي باشد. کشوري که بسياري از خوره هاي فيلم نيز از سينماي آن نمونه اي نديده و کمتر شنيده اند. و از آن ‏کمتر ميزان شنيده ها درباره گستردگي فعاليت هاي مذهبي و تبليغ مسيحيت در اين کشورهاست که به بي دين ترين ‏کشورهاي دنيا معروف شده اند [شايد اگر شخصاً و از نزديک چنين فعاليت هايي را در اسکانديناوي نمي ديدم، من هم ‏باور نمي کردم]. شاهدخت نمونه اي کامل براي به دست آوردن اطلاعات در زمينه همه اين موارد است و از طليعه ‏هاي نضج گرفتن يک سينماي تازه در اسکانديناوي، يعني جايي که تا سال ها برگن از سوئد نمايندگي اش مي کرد و ‏مدت کوتاهي کوريسماکي از فنلاند و حال نوبت پر فلاي و ديگران از دانمارک است. ‏
                اما سبک کار مورگن تالر در برخورد با سوژه اش بيشتر به انيميشن هاي خشن و سکسي ژاپني[مشهور به ‏Anime‏] ‏شباهت دارد، و اين شباهت زماني بيشتر مي شود که قهرمانش نيز شمشير به دست مي گيرد تا انتقام خواهر ناکام را ‏بستاند. شاهدخت نگاهي مبذهبي و اخلاق گرايانه نسبت به سوژه خود انتخاب کرده و نشان مي دهد که تفکر مذهبي ‏تندروانه حتي در لائيک ترين کشورها مي تواند زنده باشد و شکلي عمل گرايانه نيز به خود بگيرد. ‏
                شاهدخت که با سرمايه ٨٦٠٠٠٠٠ کرون دانمارک[معادل ١ ميليون و ٢٠٠ هزار يورو] توليد شده، اولين فيلم بلند ‏آندرس مورگن تالر متولد ١٩٧٢ کوپنهاگ است. مورگن تالر تا پيش از ساختن شاهدخت دو فيلم کوتاه به نام هاي ‏Tyr‏[٢٠٠٢] و آراکي: قتل يک عکاس ژاپني[٢٠٠٣] ساخته که دومين فيلمش نمايشي موفق را از سر گذرانده و نامزد ‏دريافت جايزه خرس طلاي بهترين فيلم انيميشن جشنواره برلين نيز بوده است. مورگن تالر در کشورش کارتونيستي ‏مشهور است که طرح هايش در رزونامه سياسي ‏Kalzone‏ چاپ مي شود. از مورگن تالر تاکنون کتاب هاي کميک ‏استريپ متعددي نيز منتشر شده است. ‏
                ژانر: انيميشن، اکشن، درام. ‏


                ‏[١]‏‎ Kazem El Saher‎
                ‎ “Oh My Country”‎
                by Kadhum Al Sahir
                Oh my country, may you have a happy morning.‎
                Reunite everyone; heal your wounds.‎
                I yearn to see you smile some day,‎
                When will sadness set you free?‎
                Sunnis, Shiites and Kurds,‎
                Take them all under your wings.‎
                You are their father; you are their mother,‎
                Stay firm, no matter how your winds gust.‎
                Jesus and Prophet Muhammad said,‎
                Their unity is your weapon.‎
                Love, peace, intellect and construction,‎
                May God in the heavens bless your success, my country.‎
                Oh my beloved Iraq; oh Iraq,‎
                Oh my beloved, oh my beloved, oh my beloved Iraq.‎

                تعدادي از ترانه هاي وي را مي توانيد در اين نشاني بيابيد:‏
                http://iraqi.salmiya.net/songs/khazem‏/‏

                Comment

                • abadani69
                  Senior Member
                  • Aug 2005
                  • 21339

                  #1733

                  علي وزيريان متولد 1339 تهران، فارغ التحصيل نقاشي از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران است. کار هنري را ‏با طراحي پوستر فيلم هاي سينمايي [دست نوشته ها، اجاره نشين ها، ديده بان، آژانس شيشه اي، روبان قرمز...] آغاز ‏كرد و بعدها به تدريس در دانشگاه روي آورد. وزيريان تاکنون با جشنواره هاي سينمايي و مطبوعات مختلفي همکاري ‏کرده و خود سردبير نشريه هنر معاصر بوده است. امسال شاهد به نمايش در آمدن اولين فيلم بلند او به "خدا نزديک ‏است" بوديم که نشان از علاقمندي وي به حضور در عرصه هاي تازه است. ‏


                  ‎‎خدا نزديک است‎‎

                  نويسنده و کارگردان:علي وزيريان. مديرفيلمبرداري: محمد تقي پاک سيما. تدوين:حسن حسن دوست. تهيه کننده: سازمان ‏سينمايي سوره. بازيگران: بابک حميديان،الناز شاکردوست،سعيد نيک پور.‏
                  خلاصه داستان: رضا جوان صادق و پاكي است كه دل به عشق ليلا داده است، اما ليلا متوجه مهر و محبت او نيست.‏
                  ‎‎کليشه هاي آشناي سينماي معناگرا‎‎
                  علي وزيريان کار در سينما را با طراحي پوسترهاي سينمايي آغاز کرده است و اصولا در عالم هنر بيش از اينکه وي ‏را به عنوان يک فيلمساز بشناسيم سابقه گرافيست بودنش را به ياد مي آوريم.‏
                  خدا نزديک است اولين ساخته وزيريان به شمار مي آيد که در سازمان توسعه سينمايي سوره توليد شده است. اين فيلم نيز ‏همانند بسياري از فيلم هايي که در اين سال ها در ژانر تازه پديد آمده معناگرا جلوي دوربين رفته اند داستاني آشنا را ‏دنبال مي کند. پسري شيرين عقل به دختري دل مي بازد که دختر توجهي به او ندارد و در نتيجه پسر پس از دوره اي به ‏مراتب بالاتري از عشق دست يافته و به خدا مي رسد. نشانه هاي تصويري اين سينما هم همانند ديگر ساخته هاي اين ‏چنين در فيلم نمودي آشکار دارد که از آن ميان مي توان به باران هاي پي در پي، مه و طبيعت و روستاي دور افتاده و ‏يک امامزاده و متولي آن و... اشاره کرد. ظاهرا اين زير شاخه سينمايي توانسته خيلي زود در کليت سينماي ايران مولفه ‏هاي خود را پيدا کند. اما در اين ميان توسل به کليشه ها وزيريان سعي کرده سابقه کار گرافيکي خود را در تصوير بندي ‏هاي فيلم لحاظ کند و فيلمبردارش هم تا اندازه زيادي اين توفيق را داشته که در اجراي آنها از خود مهارت نشان دهد.‏
                  فيلم را در عمل مي توان به دو نيمه مجزا تقسيم کرد. فصل اول که به تکوين عشق دختر درون رضا مي گذرد و ‏شخصي تر است و فصل دوم که اين عشق مراتب ديگري پيدا مي کند و نشانه هاي فيلم نيز در همين راستا دستخوش ‏تغييراتي مي شود. وزيريان چون سعي داشته تکوين اين عشق درون رضا از گستردگي خاصي برخوردار باشد و ‏تماشاگر به تمام مکنونات روحي رضا پي ببرد در قسمت اول کمي کند عمل مي کند. تا جايي که تماشاگر مي پندارد گويا ‏در حال تماشاي تصاويري تکراري است. حتي نماد هايي که در اين راستا براي فيلم برگزيده شده نيز اندکي نخ نما به ‏نظر مي رسند. صحنه اي در فيلم وجود دارد که دختر از ماشين پياده مي شود و رضا او را مي بيند. تا دختر از ماشين ‏پياده مي شود کبوتران بسياري را مي بينيم که دور سر او شروع به پرواز مي کنند. از اين لحظات بسيار در فيلم وجود ‏دارد که نمي تواند کارکردي جز ايفاي نقشي تماتيک برعهده بگيرد. رضا سراغ شير آب مي رود تا آب بنوشد. اما شير ‏آب ندارد. ناگهان از آسمان باران مي آيد و رضا دهان رو به آسمان مي گشايد. چنين نگاه هايي در سينما مخاطب را ‏محدود مي کند. تماشاگردربرخورد با عناصر تکراري بصري فرصت شهود را- که اتفاقا از مصاديق کامل سينمايي ‏فيلمي همچون خدانزديک است- از مخاطب مي گيرد. داستان عشق دختر و پسري به هم از کهن الگوهاي نمايشي است ‏اما چاشني و نوع روايت اين داستان ها در گوشه و کنار دنيا از هم جدا مي کند. وزيريان اصولا با انتخاب اوليه ‏شخصيتي آسيب پذير قدم در راهي مي گذارد که رضا ميرکريمي سال ها قبل در فيلم اينجا چراغي روشن است آن را ‏آزموده بود. آنجا هم جوانکي خل وضع با بازي حبيب رضايي ناگهان مراتب عرفان را طي مي کرد و به خدا مي رسيد.‏

                  اما در کنار تمامي اين مسائل بايد اشاره کرد که بابک حميديان کم کم به بازيگر ثابت چنين نقش هايي تبديل شده و در اين ‏فيلم هم به خوبي از آموزه هاي تئاتري خودد استفاده مي کند. در فيلم لحظاتي وجود دارد که مرهون بازي خوب حميديان ‏است و اگر بخواهيم آنها را از فيلم بگيريم شايد کليت فيلم با خدشه رو به رو مي شد. حميديان آسيب پذيري را به خوبي ‏در جنس بيان و نوع حرکاتش نمود مي بخشد و آن را با ريتمي مناسب تا به انتها حفظ مي کند. در خدا نزديک است هم ‏حميديان بازي خود را به دو بخش تقسيم مي کند. قسمت هايي که مخاطب تنهايي او را مي بيند و بخش هايي که وي با ‏مردم روستاي خود در ارتباط است.‏
                  وزيريان به زودي کار دوم خود را شروع مي کند. او تصوير را مي شناسد و با کمي دقت در روايت و روي آوردن به ‏بدعت در بيان داستان هايي هر چند تکراري مي تواند به فيلمسازي قابل قبول بدل شود. يکي از مشکلات اساسي ‏سينماگران ايراني در اين نکته نهفته است که تصوير را نمي شناسند. اينکه ترکيب رنگ هاي مختلف مي تواند سبب ساز ‏چه نوع زيبايي شناسي باشد و يا حتي چه ريتم بصري را پديد آورد. اما وزيريان چون گرافيست بوده با اين نگاه آشناست ‏و بايد منتظر بود و ديد در فيلم هاي بعدي با قصه چه مي کند. ‏

                  Comment

                  • berjeh
                    Member
                    • Dec 2005
                    • 98

                    #1734
                    age kasi mikhad film dl kone be man pm bede

                    Comment

                    • abadani69
                      Senior Member
                      • Aug 2005
                      • 21339

                      #1735
                      ‏ابوالقاسم طالبي طاري اولين فيلم بلندش را در 1374 با نام ويرانگر ساخت. اما ساختار ضعيف آن باعث شد تا شش سال ‏ميان اين فيلم و دومين اثرش-آقاي رئيس جمهور- وقفه افتد. طالبي از آغاز دهه هشتاد تاکنون سه فيلم ديگر به نام هاي ‏نغمه، عروس افغان و جنگ کودکانه ساخته و دست هاي خالي ششمين فيلم وي محسوب مي شود. نگاهي داريم به اين ‏فيلم.‏


                      ‎‎دست هاي خالي‎‎

                      نويسنده و کارگردان: ابوالقاسم طالبي. مديرفيلمبرداري: محمد آلادپوش. تدوين: نازنين مفخم. تهيه کننده: محمدرضا ‏تختکشيان. بازيگران: خسرو شکيبايي، فاطمه گودرزي، مريلا زارعي، مسعود رايگان.‏
                      خلاصه داستان: ماجراهاي همسر شهيدي كه درصدد است زندگي جديدي را آغاز كند، اما دخترش موانعي را بر سر راه ‏او ايجاد مي كند تا زن با دشواري هاي متعددي مواجه شود.‏
                      ‎‎شعارهاي گل درشت‏‎‎
                      ابوالقاسم طالبي طاري متولد 1340 و فارغ التحصيل حقوق قضايي، از مسولان سابق موسسه رسانه هاي تصويري، ‏عضو اسبق شوراهاي تصويب فيلمنامه و صاحب امتياز و مدير مسئول هفته نامه سينما ويدئو است. وي فعاليت هنري را ‏با نگارش قصه هاي كوتاه آغاز كرد و سپس با نوشتن نمايشنامه "آن كس كه نداند" به هنرهاي نمايشي روي آورد. پس ‏از ساختن چند فيلم كوتاه، با دستيار كارگرداني فيلم هاي بر بال فرشتگان و همه دختران وارد سينماي حرفه اي شد.‏
                      ابوالقاسم طالبي از آن دست سينماگراني به شمار مي آيد که ادعاي ژورناليست بودن هم دارند. او مدعي است فيلم هايي ‏که مي سازد از نگاهي اجتماعي نشات مي گيرد که آن هم سابقه در روزنامه نويسي او دارد.اما زماني که فيلم آغاز مي ‏شود با چنان زبان شعاري مواجه مي شويم که نه تنها اثري از تعهد اجتماعي يک روزنامه نگار را در خود ندارد بلکه ‏از کينه اي سرشار است که ريشه درنگاهي تک بعدي و يکسو نگرانه دارد. دست هاي خالي نيز همانند ساير ساخته هاي ‏طالبي از چنين زاويه ديدي برمي آيد. فيلمسازاني همچون او اصولاً سينما را نه به عنوان يک ابزار هنري که به مثابه ‏دستاويزي براي به سخره گرفتن ديگران و پيشبرد اهداف سياسي شان قرار مي دهند. از همين رو تمام ضعف هاي ‏فيلمنامه و ساختار بصري پشت همين نگاه مدفون مي ماند.‏
                      فيلم دست هاي خالي در جشنواره فيلم فجر سال گذشته نيز با جنجال هاي بسياري رو به رو شد. طالبي معتقد بود حق او ‏و عوامل فيلم تضييع شده و بسياري از جوايز که بايد به او اهدا مي شد با اهدا شدن به ديگران هدر رفته است. اين در ‏حالي است که فيلم به جز برخي لحظات درخشش بازيگران از ضعف تکنيکي شديد در رنج است. کارگردان عاجز از ‏بسط مسائل مطروحه مهم و حياتى بودن و ناتوان از نفوذ به لايه هاى درونى تر آنهاست.همه چيز در سطح و در حد ‏طرح مسأله باقى مى ماند و اين سطوح روايى هستند كه وارد بازى جابه جايى با هم مى شوند.‏
                      به گفته ديگر، اين شاخه به آن شاخه پريدن، فيلم رابه ورطه اي مي کشاند كه در آن ميان بروز تصادف و اتفاق ها ‏اجتناب ناپذيربه نظر مي رسد. اتفاق هاى لحظه اى كه براى ورود آنها طراحى خاصى در نظر گرفته نشده و فقط به اين ‏دليل پيش مى آيند كه فيلمساز نگران باقى ماندن در يك سطح روايى است و بس. فيلم با يك سوء تفاهم آغاز مى شود.سوء ‏تفاهمى كه فيلمساز به اجبار بر موقعيت اوليه حاكم مى كند تا تعليقى كم مايه را در ابتداي فيلم ايجاد نمايد.سوء تفاهم يك ‏دختر درباره مادرش وقتى مى تواند باورپذير باشدكه اشاره اى به سابقه رابطه مادر و دختر و يا رفتار مادر شده ‏باشد.در غير اين صورت با نشان دادن چند سكانس گفت و گوى تلفنى پنهانى مادر، غذا پختن و حرف هاى يك مزاحم ‏تلفنى شک دختر به مادر قابل باور نمي نمايد.در چنين شرايطى كه بيشتر بر پايه گفته هاى يك مزاحم تلفنى و سكوت ‏مادر استوار است، فيلمساز بيش از ظرفيت چنين موقعيت بى ثباتى روى آن مکث مي کند و نخستين نقطه عطف را بر ‏باز شدن اين گره متمركز مي نمايد كه با بازگشت پدر به عنوان يك آزاده جانباز جواب مى گيرد.‏

                      حال شما به اين مسئله جنس نادرست شخصيت پردازي را هم اضافه کنيد و آن اينکه طالبي سعي دارد از قرار دادن ‏شخصيت هاي مختلف در محل هاي متفاوت روحيه آنها را به نمايش بگذارد ولي اتفاقي که رخ مي دهد چيزي نيست جز ‏پراکندگي. زيرا اين وقايع نه تنها شخصيت ها را به درستي معرفي نمي کند که سبب ساز سردرگمي تماشاگر هم مي ‏شود.‏
                      ابوالقاسم طالبي براي اين که مظلوميت خانواده مطروحه در فيلم خود را به حد اعلا برساند از هيچ امکاني فرو گذار ‏نکرده و دائم با پيشامد هاي تصادفي فيلم را در يک بستر ساده انگارانه استوار مي نمايد. فرض کنيد خانواده براي فرار ‏از دست مزاحم تلفني به شمال پناه مي آورند تا چندي آرامش را تجربه کنند. درست در لحظه اي که حس مي شود فيلم به ‏نقطه عطف خود رسيده حادثه قاتل شدن دختر از راه مي رسد و اين حادثه فيلم را وارد مسيري ديگر مي کند و تنها پلات ‏فيلم را در ابعادي طولي گسترش مي دهد. در صورتي که شايد مي شد باهمان ايده مزاحم تلفني بنايي را استوار کرد که ‏به تعليق داستان بيشتر کمک کند. اما چون براي فيلمساز لايه هاي شعاري بيشتر مطرح بوده اين حرکت ها همه عمق ‏لازم را نمي يابند. سينماي ايدئولوژيک در تمام دوره تاريخ سينما حضور داشته است و اگر توانسته فيلم هاي ماندگاري ‏عرضه کند به اين دليل بوده که فيلمساز کوشيده درکنار بيان ايدئولوژيک به زبان مديوم نيز در سطح بالايي مسلط شود. ‏اما فيلمي مانند دست هاي خالي تنها شعار سطحي را به نمايش مي گذارد و بس!‏

                      Comment

                      • abadani69
                        Senior Member
                        • Aug 2005
                        • 21339

                        #1736

                        ‏<‏strong‏> فيلم هاي روز سينماي جهان<‏‎/strong‏>‏


                        ‏<‏strong‏>قول شرقي ‏Eastern Promises
                        </STRONG>
                        کارگردان: ديويد کراننبرگ. فيلمنامه: استيون نايت. موسيقي: هاوارد شور. مدير فيلمبرداري: پيتر سوسچيتزکي. تدوين: ‏رونالد سندرز. طراح صحنه: کارول آشپير. بازيگران: ويگو موتينسون[نيکلاي]، نائومي واتس[آنا]، ونسان ‏کسل[کيريل]، آرمين مولر اشتال[سميون]، سينيد کيوزاک[هلن]، يرژي اسکوليموسکي[استپان]، دانالد استامپتر[يوري]، ‏يوسف آلتين[اکرم]، مينا ئي. مينا[عظيم]، تاتيانا ماسلاني[تاتيانا]. 100 و 96 دقيقه. محصول 2007 انگلستان، کانادا، ‏آمريکا. نام ديگر: ‏Promesses de l'ombre‏. برنده جايزه انتخاب تماشاگران از جشنواره تورنتو. ‏
                        لندن، زمان حال. مامايي به نام آنا خيترووا در آستانه کريسمس فرزند دختر روس 14 ساله اي به نام تاتيانا را به دنيا مي ‏آورد. دخترک مي ميرد و تنها چيزي که از خود به جا مي گذارد يک دفتر يادداشت است. دفترچه آنا را به رستوراني به ‏نام ترانس سيريان راهنمايي مي کند که توسط پيرمردي به نام سميون اداره مي شود. آنابا يک کپي از يادداشت هاي ‏دختر جوان نزد او مي رود و سميون قول مي دهد تا نوشته ها را براي وي ترجمه کند. ولي همزمان آنا درمي يابد که ‏خانواده سميون جزئي از يک تشکيلات تبهکاري به نام ‏Vory V Zakone‏ هستند و اين دفترچه مدرکي عليه آنهاست. ‏سپس سميون نزد آنا رفته و از او مي خواهد تا نسخه اصلي خاطرات تاتيانا را به وي بدهد، در غير اين صورت کودک ‏را از ميان خواهد برد. آنا دفترچه را به نيکلاي راننده سميون مي دهد. مردي که قرار است تا عضو جديد تشکيلات باشد ‏و دوست نزديک کيريل پسر سميون است. کيريل که به تازگي رقيبي چچني را به قتل رسانده، ضامن نيکلاي نزد ‏تشکيلات است چون وفاداري اش را مشاهده کرده است. سميون نيکلاي را براي خالکوبي نشان مخصوص تشکيلات به ‏يک حمام سونا مي فرستد، اما معلوم مي شود که اين کار در واقع تله اي بوده تا نيکلاي به جاي کيريل توسط برادران ‏تبهکار مقتول چچني به قتل برسد. ولي نيکلاي موفق مي شود که آن دو را کشته و با وجود زخم هاي مهلکي که ‏برداشته، نجات پيدا کند. در ادامه مشخص مي شود که نيکلاي مامور نفوذي پليس بوده و با هدف فروپاشي تشکيلات ‏وارد اين جمع شده است. او که از ماجراي دفترچه تاتيانا باخبر است و مي داند اين مدرک مي تواند سميون را به اتهام ‏تجاوز به دختري نوجوان راهي زندان کند، تصميم به استفاده از آن مي گيرد. اما کيريل به بيمارستان رفته و کودک را ‏مي ربايد تا مدرک اصلي جنايت سميون را نابود کند. آنا و نيکلاي او را تا ساحل تيمز تعقيب مي کنند، اما کيريل قادر به ‏آب انداختن نوزاد نيست و او را به دستان نيکلاي و آنا مي سپارد. در پايان فيلم مي بينم که آنا کودک را که اينک نيکلاي ‏ناميده مي شود به فرزندي قبول کرده و نيکلاي راننده نيز در راس تشکيلات ‏Vory V Zakone‏ قرار دارد....‏

                        ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

                        بي اغراق بايد گفت که ديويد کراننبرگ 64 ساله به اوج پختگي و خلاقيت هنري کارنامه اش رسيده و هر فيلمش نسبت ‏به کار قبلي جا افتاده تر و عميق تر مي شود. ديگر از صحنه هاي خونبار-و مشمئز کننده- فيلم هاي اوليه کمتر نشاني به ‏چشم مي خورد، اما خشونت به عنوان تم اصلي کارهاي وي چهره اي هولناک تر يافته است. کراننبرگ رفته رفته از ‏پيرنگ هاي فانتزي يا علمي تخيلي نيز فاصله مي گيرد و رفته رفته پلشتي هاي دناي معاصر پيرامون را زير ذره بين ‏قرار مي دهد. اين به روز تر شدن اتفاق فرخنده اي است که در دو فيلم آخر وي يک سرگذشت خشونت بار[در گويش ‏رايج پليس آمريکا به فردي که داراي سابقه اعمال خشونت بوده، گفته مي شود] و قول شرقي به عينه شاهد بوده ايم. ‏عوامل بصري مشابهي نيز در هر دو فيلم وجود دارند، از جمله سيماي اد هريس-در فيلم قبلي- و ويگو مورتينسون-در ‏فيلم فعلي- يا نقش خانواده در درام شخصيت ها و حضور جنايت سازمان يافته در زندگي روزمره که رفته رفته به ‏عنوان امري عادي در آمده است. دوري کراننبرگ از قراردادهاي گونه فيلم هاي ترسناک با اولين سکانس فيلم- صحنه ‏هاي کشته شدن مرد چچني توسط اکرم و عظيم يا در خون غلطيدن تاتيانا در فروشگاه- مشخص مي شود. گويي به اين ‏باور رسيده که واقعيت مي تواند هراسناک تر از تخيل باشد. لندني که او در آستانه کريسمس ترسيم مي کند شهري تيره ‏و تار و خفقان گرفته است که زير سلطه مافياي روسي قرار دارد. چيزي مثل خانواده ويتو کورلئونه پدرخوانده با اين ‏تفاوت که سنت هاي مردسالارانه در ساختار آن بيشتر به چشم مي خورد. همه چيز در برابر پس زمينه هايي تيره-‏همچون اغلب فيلم هاي پيشين وي- رخ مي دهد. گويي سياهي جزئي از وجود شخصيت ها و بخش مهمي از فضا است. ‏

                        تعليق موجود در فيلم نيز از حوادث آن چناني-جز صحنه درگيري نيکلاي در حمام که نوع خود بسيار تماشايي نيز ‏هست- بلکه از مهابت روابط ميان آدم ها ساخته مي شود و بدون شک بازي آرمين مولر اشتال سهمي عمده در اين مهم ‏دارد. نمي شود معرفي اين فيلم بدون اشاره به بازي مورتينسون- که براي يافتن لهجه روسي/اوکرايني اش به سيبري ‏سفر کرده و مطالعه زيادي درباره تبهکارارن روسي انجام داده-کرد. اوج بازي او در صحنه هايي است که با آنا گفت و ‏گو مي کند و زماني که آنا از او درباره گمشدن عمويش پس از ترجمه دست نوشته هاي تاتيانا سوال مي کند-چون تنها ‏کسي که از ماجرا خبردار اوست- چنين مي گويد:"حال عموت خوبه، اون الان توي ادينبوره، در يه هتل 5 ستاره. من ‏دستور داشتم اونو با بفرستم به بهشت با يک گلوله در مغزش… در عوض من يک بليت درجه يک اسکاتلند بهش دادم. ‏او هم که آدم با تجربه اي بود، همه چيز را فهميد…تبعيد يا مرگ.‏

                        قول شرقي [اولين فيلمي که کراننبرگ در خارج از کانادا کارگرداني کرده] با سرمايه اي معادل 25 ميليون پوند توليد ‏شده و در هفته هاي اول نمايش خود در آمريکا توانسته نزديک به 15 ميليون دلار به چنگ آورد که يقيناً اين ميزان ‏افزوده خواهد شد و نشان از استقبال تماشاگران دارد. از نکات جالب توجه فيلم براي عشاق سينما بازي يرژي ‏اسکوليموسکي کارگردان برجسته لهستاني[ که از سال 1991 تاکنون فيلم تازه اي نساخته] در نقش استپان عموي روس ‏تبار آنا است. ‏

                        ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏



                        ‏<‏strong‏>دو روز در پاريس ‏‎2 Days in Paris
                        </STRONG>
                        نويسنده و کارگردان: ژولي دلپي. موسيقي: ژولي دلپي. مدير فيلمبرداري: لوبومير باچف. تدوين: ژولي دلپي. طراح ‏صحنه: باربارا مارک. بازيگران: ژولي دلپي[ماريون]، آدام گولدبرگ[جک]، دانيل بروئل[لوکاس]، آلبر دلپي[ژينو، ‏پدر ماريون]، ماري پي يه[آنا]، آلکسيا لانديو[رز]، آدان خودوروسکي[ماتيو]، الکساندر ناهون[مانو]. 96 دقيقه. ‏محصول 2007 فرانسه، آلمان. نام ديگر: ‏Deux jours à Paris، ‏‎2 Tage Paris‎‏. برنده جايزه‎ Coup de Coeur ‎‏ از ‏جشنواره بين المللي فيلم هاي عاشقانه مون. ‏
                        زوجي نيويورکي-‏‎ ‎ماريون عکاس فرانسوي تبار و جک دکوراتور داخلي آمريکايي- تصميم مي گيرند تا با سفري در ‏اروپا رابطه عاشقانه خود را جاني تازه ببخشند. سفرشان به ونيز سرانجام خوشي پيدا نمي کنند و آن دو تصميم مي گيرند ‏تا بخت شان را در پاريس بيازمايند. اما ترکيب والدين ماريون که نمي توانند انگليسي حرف بزنند و دوست پسر عياش ‏سابق وي-‏‎ ‎يا بهتر بگوييم دوستان مرد سابق! ماريون و رفتار مشکوکش- جک را به طرف عکاسي از بناهاي تاريخي ‏پاريس سوق مي دهد.خواهند کرد؟ يا...‏


                        ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

                        والدين ژولي دلپي متولد 1969 پاريس در کار نمايش بودند و خودش از 14 سالگي با بازي در فيلم کارآگاه ژان لوک ‏گودار وارد سينما شد. ولي تقريباً کمتر کسي مي دانست که او در زمينه سينما ‏در دانشگاه نيويورک درس خوانده و فيلمي پايان نامه اي هم به نام ‏Blah Blah Blah‏/چرت و پرت در 1995 ساخته ‏که در جشنواره سندنس نيز به نمايش در آمده است. براي اطلاع دوستداران وي بايد بگويم که ايشان نه فقط نويسندگي و ‏کارگرداني کرده، بلکه تهيه کننده، آهنگساز، آوازخوان، دستيار فيلمبردار و انتخاب کننده بازيگر نيز بوده است. ابتدا به ‏نظر مي رسد که خواسته هر کاري را امتحان کند و از شاخه اي به شاخه ديگر پريده، اما هدف اصلي اش کار در رشته ‏نمايش و کسب تجربه هاي بيشتر بوده که در سه فيلمي که بعد از چرت و پرت کارگرداني کرده، کاملاً مشهود است. اما ‏عمده موفقيتش به خاطر بازي خوبش در فيلم هايي مثل ‏Homo Faber، ‏Mauvais sang، ‏La Passion Béatrice‏ و ‏اين اواخر محبوبيت زيادي براي فيلم پيش از غروب کسب کرده که در نوشتن فيلمنامه آن نيز با لينکليتر همکاري کرده ‏است.‏
                        دو روز در پاريس يک فيلم کوچک و در واقع شخصي و دوستانه است که او و يار غارش آدام گولدبرگ ساخته اند و ‏ژولپي در نقش يک فيلمساز مولف همه کارهاي عمده آن از جمله تهيه کنندگي اش را نيز بر عهده گرفته است. دو رو در ‏پاريس به اختلاف هاي رفتاري آمريکايي و اروپايي ها-مخصوصاً فرانسوي ها- مي پردازد و نگاه دو انسان متفاوت به ‏مقوله سکس را تصوير مي کند. براي جک نيمه يهودي رفتار خانواده ماريون و خودش مي تواند بسيار بي بندوبارانه ‏باشد و از سويي بازيتاب بيگانه هراسي آمريکايي که حريم شخصي و محدود خانه را دور از اغيار مي خواهد. همين آدم ‏مي تواند ادبيات فرانسه را دوست داشته باشد، ولي در ديدار از پاريس تنها قبري که زيارت مي کند، گور جيم موريسون ‏خواننده گروه دورز است. همين اسم بعدها باعث مشکلاتي برايش مي شود و حتي زماني که مادر ماريون در پي توضيح ‏اين مسئله برمي آيد که چرا پدر ماريون از شنيدن نام جيم موريسون برآشفته شده، به آشفتگي ذهني وي دامن مي زند. ‏چون مادر ماريون نيز در جواني با موريسون رابطه داشته و جک به اين نتيجه مي رسد که:‏
                        ‏-‏‎ ‎مادرش هم مثل خودش هرجايي است....‏

                        جالب اين که نقش والدين ماريون را نيز پدر و مادر واقعي دلپي[آلبر دلپي و ماري پي يه] بازي کرده اند. دلپي از شوخي ‏با خود و ضعف بينايي اش نيز ابا نکرده-در اولين صحنه هاي فيلم نماي نقظه نظر ماريون را از مي بينيم که انگار از ‏پشت شيشه اي کثيف و گل اندود فيلمبرداري شده- و در صحنه اي به جک که عينک را از چشمان او برمي دارد، مي ‏گويد:"تو را نمي بينم. امکان داره تصور کنم که دارم با گريگوري پک عشقبازي مي کنم!" ‏

                        دو روز در پاريس مي تواند براي عشاق اين شهر نيز چهره ديگري از آن را به نمايش بگذارد، جايي که جک آن را ‏جهنمي مي يابد که امکان برقراري ارتباط يا ديگران تقريباً سخت است و عرق ميهن پرستي فرانسوي مي تواند تبديل به ‏نژاد پرستي وحشتناکي گردد[مانند صحنه مشاجره ماريون و راننده تاکسي]. براي کساني نيز که تا امروز دلپي را به ‏عنوان بازيگر مي شناختند، ديدن توانايي هاي او در ساخت يک کمدي عاشقانه مدرن جذاب خواهد بود!‏

                        ژانر: کمدي، درام، عاشقانه. ‏

                        Comment

                        • abadani69
                          Senior Member
                          • Aug 2005
                          • 21339

                          #1737


                          ‏<‏strong‏>ژاکوي جذاب/ژاکو لا کروکوان ‏Jacquou le croquant
                          </STRONG>
                          کارگردان: لوران بوتونا. موسيقي: لوران بوتونا. مدير فيلمبرداري: اليويه کوکو. تدوين: استن کوله. طراح صحنه: ‏کريستين مارتي. بازيگران: گاسپار اوليل[ژاکو]، ماري ژوزه کروز[مادر ژاکو]، آلبر دوپونتل[پدر ژاکو]، ژوسلن ‏کوئيويرن[کنت نانساک]، چکي کاريو[شواليه]، مالک زيدي[توفو]، اليويه گورمه[کشيش]، بويانا پانيچ[گاليو]، ژوديت ‏ديويس[لينا]. 140 دقيقه. محصول 2007 فرانسه. ‏
                          سال 1850. ژاکو پسري 9 ساله و تيزهوش زندگي شادمانه اي با والدين فقيرش دارد، کساني که در املاک کنت نانساک ‏مورد استثمار قرار دارند. اما به زودي رفتار کنت بي رحم باعث مي شود تا ابتدا پدر ژاکو زنداني و بعد کشته شود و ‏سپس مادرش بر اثر بيخانماني و سرما بميرد.‏‎ ‎تا اين که شبي زمستاني کشيشي روستايي ژاکوي برهنه و در حال يخ زدن ‏را يافته و به خانه خود مي برد. ژاکو نزد کشيش مانده و به عنوان دستيار وي خدمت مي کند. شواليه نجيب زاده اي از ‏دوستان کشيش نيز به او نظر لطف دارد. سال ها بعد، ژاکو که جواني 20 ساله شده، مصمم است تا از کنت نانساک ‏انتقام بگيرد. اما در اين فاصله دل به دوست دوران کودکي اش لينا نيز باخته و همه او را به دوري از کنت تشويق مي ‏کنند. اما بازگشت ناگهاني کنت و دخترش گاليو در روز مسابقه رقص ساليانه به آتش اختلافات دامن مي زند. گاليو که ‏در کودکي توسط ژاکو از مرگ نجات يافته، قصد دارد دل وي را تصاحب کند. اما ژاکو او را از خود مي راند و کنت ‏نيز در مسابقه رقص از او شکست مي خورد. اما شادماني آنها ديري نمي يابد، چون عمال کنت ژاکو را دزديده و در ‏چاه قصر مي افکنند. شواليه حکم تفتيش خانه کنت را مي گيرد، اما جستجوها بي فايده است. سرانجام ژاکو موفق مي ‏شود به سختي خود را از چاه بالا کشيده و از انبار اسلحه قصر سر در آورد. حال هدف او شوراندن دقانان عليه کنت ‏ظالم و گرفتن انتقام است. شورشيان پيروز شده و قصر کنت به آتش کشيده مي شود. اما اين کار به منزله درگيري ‏شورشيان با قانون و ديوانيان است. ژاکو و دوستانش دستگير مي شوند و به نظر مي رسد پاياني تلخ همچون پدر ژاکو ‏در انتظارشان است. اما گاليو دختر کنت در دادگاه حاضر شده و بر ظلم پدرش، همچنين نجات خود به دست ژاکو در ‏جريان شورش صحه مي گذارد. بعد از محاکمه گاليو کشور را ترک مي کند و ژاکو به همراه عروسش لينا زندگي تازه ‏اي را در روستاي بدون ارباب آغاز مي کنند.‏

                          ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

                          اگر دل تان براي ديدن يک فيلم فاخر، عظيم و کلاسيک نما تنگ شده، ژاکوي جذاب بهترين ها را در اختيارتان مي ‏گذارد. و اگر به داستان ها و فيلم هاي اين چنيني فرانسوي علاقمند باشيد و طرفدار الکساندر دوما و حتي بينوايان ‏ويکتور هوگو که چه بهتر!!!‏
                          ژاکوي جذاب يک داستان با تمامي ويژگي هاي يک فيلم پر ماجرا از نبرد ميان روستايي تهيدست و ارباب ظالم است که ‏مثلثي عشقي نيز به آن افزوده شده و همچون تابلويي از رنگ و موسيقي پرداخته شده است. يکي ديگر از همان ‏محصولات عظيمي که سينماي فرانسه قصد دارد تا با اتکا به آنها صنعت سينماي کشورش را رونق داده و فرانسويان را ‏به ديدن محصولات بومي ترغيب کند. و اگر چنين فيلم هايي بتوانند به بازارهاي خارجي نيز راه يافته و درآمدي کسب ‏کنند که بشود آنها را به پيکر سينماي ملي تزريق کرد، به زيارت دو کار انجام شده است!‏
                          فيلم بر اساس رمان مشهور و پر فروش اوژن له رو ساخته شده که در سال 1969 دستمايه ساخت ميني سريالي موفق ‏بوده، اما فيلم بوتونا عملاً محصولي دو پاره است. يک ساعت اول فيلم که دوران کودکي ژاکو را به تصوير مي کشد ‏عملاً جذاب تر و پر کشش تر از نيمه دوم آن است که اعمال قهرمانانه و مثلث عشقي ژاکو-لينا-گاليو و درگيري هاي ‏آنان را نشان مي دهد. بزرگ ترين مشکل فيلم لقمه گلوگيري به نام گاسپار اوليل است که با توجه به فيزيک صورت، ‏بازي سرد و پيشينه حضورش در نقش قاتلي چون هانيبال لکتر[که در آن فيلم هم وصله ناجوري بود] نمي تواند همدلي ‏تماشاگر چندان جلب کند. چنين خبطي براي فيلمي که بايد قهرمان آن به خاطر نامش هم که شده بايد به قول ظرفا تيکه ‏اي باشد، سرآغاز افت فيلم است. از طرف ديگر بازي وي در برابر کهنه کاراني چون گورمه و کاريو خالي از هر گونه ‏تازگي است و بازيگر نقش کنت نانساک نيز با وجود فيزيک خوبش نقشي کليشه اي از چنين جانوري را بازي مي کند. ‏اما نقطه قوت فيلم: طراحي صحنه و لباس، موسيقي، بازي لئو لوگران در نقش کودکي ژاکو، تدوين و فيلمبرداري زيباي ‏آن است که در صحنه دوئل کنت و ژاکو به وسيله رقص به اوج مي رسد. هر چند بوتونا تمامي تلاش خود را کرده تا ‏فيلمي يکدست و پر کشش بسازد. ‏
                          لوران بوتونا متولد 1961 پاريس، فيلمبردار، آهنگساز، تهيه کننده، تدوينگر، نويسنده و کارگردان است. از سال 1980 ‏با ساختن ‏Ballade de la féconductrice‏ وارد سينما شده، اما عمده شهرت و موفقيت خود را مديون کليپ هايي ‏است که براي گروه ‏ABBA‏ ساخته و فيلم هايي تلويزيوني موفقي چون ‏Mylène Farmer: Live à Bercy‏ نيز در ‏کارنامه دارد.‏
                          ژانر: ماجرا، درام. ‏

                          Comment

                          • abadani69
                            Senior Member
                            • Aug 2005
                            • 21339

                            #1738


                            ‏<‏strong‏>جينداباين ‏Jindabyne
                            </STRONG>
                            کارگردان: ري لارنس. فيلمنامه: بئاتريکس کريستين بر اساس داستان کوتاه ‏‎"So Much Water So Close to ‎Home"‎‏ از ريموند کارور. موسيقي: پل کلي، دان لاسکومب. مدير فيلمبرداري: ديويد ويليامسون. تدوين: کارل ‏سادراستن. طراح صحنه: مارگوت ويلسون. بازيگران: لورا ليني[کلر]، گابريل بايرن[استوارت]، دبرا لي فورنس[جاد]، ‏جان هاوارد[کارل]، لي پورسل[کارمل]، استليوس ياکه ميس[روکو]، سايمون استون[بيلي]، شون ريس وميس[تام]، اوا ‏لازارو[کايلين کالاندريا]، بتي لوکاس[ونيسا]. 123 دقيقه. محصول 2006 استراليا. نامزد 9 جايزه از انستيتوي فيلم ‏استراليا، برنده جايزه ويژه داوران جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک، برنده جايزه بهترين بازيگر زن نقش مکمل/دبرا لي ‏فورنس-بهترين فيلمبرداري، کارگرداني، فيلمنامه اقتباسي و نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد نقس مکمل/جان هاوارد-‏بهترين بازيگر زن/لورا ليني، بهترين فيلم و موسيقي از انجمن منتقدان سينمايي استراليا، نامزد 4 جايزه از مراسم ‏IF، ‏برنده جايزه بهترين فيلمنامه و جايزه فيپرشي بهترين فيلم از جشنواره استکهلم، برنده جايزه بهترين بازيگر زن/لورا ليني ‏و بهترين موسيقي و نامزد صدف طلايي جشنواره والادوليد. ‏
                            استوارت کين ايرلندي تبار که در شهر کوچک جينداباين استراليا زندگي مي کند، در سفري به قصد ماهيگيري به همراه ‏سه نفر ديگر جسد دختر جواني را در رودخانه پيدا مي کنند. آنها به جاي بازگشت فوري به شهر، ماهيگيري را ادامه ‏داده و فرداي آن روز، در بازگشت به شهر واقعه هولناکي را که شاهد بوده اند گزارش مي دهند. کلر، همسر بيمار ‏استوارت که از رفتار شوهرش آگاه شده، دچار ناراحتي گشته و اعتقاد و علاقه اش به وي سست مي شود. سپس مي ‏کوشد تا به خانواده دختر قرباني کمک کند. اما رفته رفته زندگي خانوادگي خودش با مادرشوهرش، استوارت و پسر ‏جوان شان دچار عدم تعادل مي شود....‏

                            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎
                            </STRONG>
                            داستاني در يک زناشويي و يک قتل، وقايعي که مي تواند زندگي چندين انسان را از اين رو به آن بگرداند. اما قرار ‏نيست اين بار به دنبال يافتن قاتل يا انگيزه هاي او باشيم. آن چه مهم تر است تاثير اين جنايت بر زندگي کساني است که ‏در آن حوالي زندگي مي کنند. جايي که به خودي خود نه فقط محلي جذاب، بلکه راز آميز نيز هست. ‏
                            شهري که امروز به نام جينداباين شناخته مي شود در 1967 ساخته شده و شهر قديمي جينداباين به خاطر احداث بزرگ ‏ترين درياچه مصنوعي جهان در آن منطقه به زير آب رفته است. [يک موضوع دبش براي ترسناک سازان که از ويرانه ‏هاي شهر زير آب و کليساهاي قديمي موجود در شهر جديد و قديم مي توانند ده ها قصه بيرون بکشند!]. اما داستان ‏ريموند کارور و ترانه اي که بر الهام از قصه ساخته شده، موقعيتي ديگر براي ري لارنس فراهم کرده است. ‏
                            ري لارنس متولد 1948 استراليا نويسنده و کارگردان کم کاري است که از اواسط دهه 1980 تا امروز فقط سه فيلم بلند ‏کارگرداني کرده است. فيلم اولش سعادت در 1985 توانست در مراسم انستيتوي فيلم استراليا برنده جايزه بهترين ‏کارگرداني شود و به نامزدي نخل طلاي جشنواره کن نائل شود. اما لارنس دومين فيلمش‎ Lantana‎‏ را 16 سال بعد ‏مقابل دوربين برد. ‏Lantana‏ اولين طبع آزمايي او در ژانر پليسي بود، اما موفقيت شگفتي براي وي به دنبال آورد. ‏کسب 32 جايزه معتبر از جشنواره هاي بين المللي از جمله جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک نشان از ظهور استعدادي ‏درخشان در اين ژانر داشت. و اينک پس از 5 سال با دومين فيلمش در همين ژانر که مانند فيلم دومش نام خود را از ‏يک شهر گرفته، بازگشته است. ‏
                            جينداباين از نظر خلق هيجان و تنش شايد به پاي فيلم دوم وي نرسد، اما تاکيد لارنس بر روانشناسي افراد درگير ماجرا ‏و از همه مهم ترکلر و استوارت کين و درامي که در اطراف قتل دختري جوان شکل مي گيرد، بسيار چشمگير و ‏تماشايي است. ‏
                            همچون فيلم قبلي صحبت بر سر انتخاب هاي اخلاقي[نه قانوني!] شخصيت هاي قصه است و همچنين حفظ وحدت ‏خانوادگي که مي تواند هر فاجعه اي را قابل تحمل کند. اما زير جنبه هاي پنهان شخصيت ها درپي واقعه اي که حتي ‏دخالتي در وقوع آن ندارند، بروز پيدا کرده و زندگي را بر آنان سخت مي کند. چنين تمي مي تواند در نگاهي کلي نوعي ‏ديدگاه اجتماعي سياسي به فيلم و کارگردانش اعطا کند که نهايت بلندپروازي هر فيلمسازي است. لارنس به خوبي به اين ‏مهم دست مي يابد و با پرهيز از هيجانات کاذب توجه تماشاگر را در چشم اندازهاي لخت استراليا و اطراف شهر ‏جينداباين به کاراکترهاي سرگشته خود جذب مي کند. البته شايد براي تماشاگري که به دنبال فيلم متعارف پليسي است، ‏معرفي جورج[پيرمرد قاتل] در سکانس آغازين و ريتم کند فيلم اندکي ملال آور باشد. اما قول مي دهم اگر کمي حوصله ‏به خرج دهيد درامي به شدت قوي را نظاره خواهيد کرد که قتل فقط استارت موتور آن است!‏
                            ژانر: جنايي، درام، راز آميز، مهيج. ‏



                            ‏<‏strong‏>نينا فريسک ‏Nina Frisk
                            </STRONG>
                            نويسنده و کارگردان: ماريا بلوم. موسيقي: آندرس نيگارد. مدير فيلمبرداري: گوران هالبرگ. تدوين: پترا آهلين، مايکل ‏لسچيلوسکي، آندرياس نيلسون. طراح صحنه: ژوزفين اسبرگ. بازيگران: سوفيا هلين[نينا فريسک]، سون ‏اهلستروم[لينوس]، آنا ماريا پاپه[ماريکا]، گونيلا نايروس[جيل]، اوربان الده[کريستر]، دانيل گوتشنهيلن[مارکوس]، ‏ميکائي آلسبرگ[پدر ماريکآ]، يوهان اهن[گونار]، گونل فرد[ماري لوئيز]، ماتس رودال[خلبان]، يانيکه گروت[همسر ‏خلبان]، آنيا لوندگره[مادر ماريکا]، اينگه لوندگره[مادربزرگ ماريکا]، لوکاس لوگران[ينس]. 83 دقيقه. محصول ‏‏2007 سوئد. ‏
                            نينا فريسک مهماندار هواپيماست. او هميشه لبخند به لب دارد و به نظر مي رسد از پرواز و روابط عاشقانه اش با ‏همکاران مذکرش-‏‎ ‎از جمله خلباني متاهل- لذت مي برد. اما در پشت صورت خندان نينا آرزوي داشتن يک خانواده ‏پنهان شده است. ولي او خواستار زندگي همچون برادرش لينوس نيست که که با همسر متوقعش ماريکا و فرزندان شان ‏در محله اي اعيان نشين زندگي مي کنند. از طرف ديگر جيل مادر نينا و لينوس، که با يک الکلي بيکار به نام کريستر ‏زندگي مي کنند مخل آسايش فرزندان بزرگ سال خويش است و مرتباً به وسيله تلفن مزاحم آنان مي شود. تا اين که سر ‏و کله مارکوس در اطراف نينا پيدا مي شود و همه چيز رنگ ديگري به خود مي گيرد. مارکوس مردي بيوه است که از ‏پسر کوچکش نگهداري مي کند. اين دو عاشق يکديگر مي شوند. اما روح همسر مرده مارکوس و خانواده نابهنجار نينا ‏ادامه اين رابطه را دچار مخاطره مي کند....‏

                            ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

                            برش هايي از زندگي يک مهماندار سوئدي هواپيما که زيباست و همچون زنان خطه اسکانديناوي پس از مدتي ‏خوشگذراني آرزو به دل تشکيل خانواده است. براي کساني که سينماي سوئد را با فيلم هاي خشک و جدي امثال برگمن ‏شناخته اند، يقيناً تماشاي نينا فريسک زنگ تفريحي وجد آور خواهد بود. چون قالب کمدي عاشقانه آن در تلفيق با ‏ساختاري معقول به وحدتي زيبا رسيده است. صحنه هاي هوايي که به مثابه نقطه گذاري سينمايي در طول فيلم به کار ‏رفته، حکم جدا کننده برش هاي متفاوت زندگي نينا را دارد. او دوست دارد تا خانواده اي براي خود داشته باشد، اما ‏ساختار خانواده مادر و برادر را نمي پسندد. پدر شوهر الکلي و مفت خورش کريستر شايد ظاهراً آزار دهنده تر از ‏ماريکا باشد. اما ماريکا نيز به سهم خود سوهان روح برادري است که در چنگ زندگي بورژوازي امثال وي اسير شده ‏و حتي رابطه جنسي منظمي هم با وي ندارد.[در فيلم اشاره مي شود که آن دو سه ماه است با همديگر نخوابيده اند]. ‏چنين وقايعي در زندگي سوئدي هايي که عادت کرده ايم در فيلم هاي برگمن همواره آنها را در حال مکاشفه از طريق ‏سکس ببينيم، غريب است. نينا هر چند با خلبان هاي همکار نرد عشق مي بازد، اما همه اين روابط بي پايه است. او ‏بيهوده دل به مارکوس مي دهد و بهترين فرصت شغلي اش را فداي بودن با وي مي کند. اما مارکوس با شوکي که با ‏خبر سفر شش ماهه اش بههند به او-و ما- وارد مي کند، هم نينا و هم ما را به جايي بازمي گرداند که سفرمان را با نينا ‏آغاز کرده بوديم. در پايان فيلم نينا و برادرش همچون سکانس آغازين، درون اتومبيلي نشسته اند و در دل مي کنند. نينا ‏به شدت سرخورده، اما لينوس او را تشويق مي کند که خود را نبازد و از رابطه اش با مارکوس به عنوان يک تجربه ‏گران قيمت درس بگيرد. نينا مي داند که زندگي خانوادگي مي تواند جهنم باشد، اما وقتي در جهنم تنها نباشي باز هم ‏روزنه اميد هست.‏
                            از نکات قوت فيلم دو سکانس بسيار تماشايي آن است. ابتدا صحنه اي که نينا در عالم خيال دور ميز غذاخوري و افراد ‏فاميل مي چرخد و بار دوم افکت صوتي و تصويري سقوط هواپيما که بر روي چهره وي هنگام شنيدن خبر مارکوس ‏مبني بر ترک وي...‏
                            ماريا مارگرتا بلوم متولد 1971 استکهلم از فيلمنامه نويسان، نمايشنامه نويسان، آهنگساز و کارگردان برجسته سوئدي ‏است که تا امروز بخت آشنايي با وي نصيب نشده بود. او بعد از سابقه اي درخشان در تئاتر و دريافت جوايزي ارزنده ‏با ساخت فيلم ‏Dalecarlians‏ در 2004 پا به عالم سينما گذاشت. اين فيلم که در جشنواره فيلم هاي اروپايي بروکسل ‏نامزد جايزه طلا بود، براي وي دو جايزه از جشنواره ‏Guldbagge‏ و جشنواره فيلم هاي نورديک لوبک به ارمغان ‏آورد. نينا فريسک دومين فيلم اوست. ‏
                            ژانر: کمدي. ‏

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #1739


                              ‏<‏strong‏>دوباره نوازي ‏Reprise
                              </STRONG>
                              کارگردان: يواخيم ترير. فيلمنامه: يواخيم ترير، اسکيل ووگت. موسيقي: اولا فلوتوم، کنوت شرينر. مدير فيلمبرداري: ‏ياکوب ايهره. تدوين: اليويه بوگ کوته. طراح صحنه: راجر روزنبرگ. بازيگران: اندرس دانيلسن لي[فيليپ]، اسپن ‏کلومان هوينر[اريک]، ويکتوريا واينگه[کاري]، هنريک الوستاد[هنينگ]، کريستين روبک[لارس]، اود ماگنوس ‏ويليامسون[مورتن]، ربکا کاري يورد[يوهانه]، هنريک مستاد[يان ايويند]، پال اشتوکا[گير]، سيگموند سيورود[استن ‏اگيل دال]، توربيورن هار[ماتياس ورگلاند]، تونه دانيلسن[اينگر، مادر فيليپ]، اليزابت ساند[هانه، مادر اريکا]،. 105 ‏دقيقه. محصول 2006 نروژ. برنده جايزه لاله طلايي بهترين فيلم از جشنواره استانبول، برنده جايزه بهترين کارگرداني، ‏جايزه دن کيشوت و نامزد گوي کريستال جشنواره کارلووي واري، برنده جايزه ديسکاوري از جشنواره تورنتو، نامزد ‏‏4 جايزه از جشنواره آماندا. ‏
                              اريک و فيليپ سعي دارند تا نويسندگي پيشه کنند. نوشته هاي اريک به خاطر فقدان استعداد توسط ناشري رد مي شود. ‏اما دست نوشته هاي فيليپ قبول شده و عملاً مرد جوان يک شبه تبديل به نامي بزرگ در صحنه ادبيات نروژ مي شود. ‏شش ماه بعد، اريک و دوستانش به ملاقات فيليپ -‏‎ ‎که در آسايشگاهي رواني بستري شده- مي روند تا او را بعد از دوره ‏درماني طولاني به خانه بازگردانند. اينک نوشتن آخرين چيزي است که به مغز فيليپ خطور مي کند، اما اريک هنوز ‏علاقه اش به کار ادبي را حفظ کرده و سعي دارد دوستش را نيز ترغيب به نوشتن نمايد…‏

                              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

                              اميدبخش ترين فيلم اول سينماي اسکانديناوي در دهه اخير و نويد دهنده ظهور فيلمسازي بسيار خوش قريحه که با وجود ‏آموزش در انگلستان بيشتر دل بسته سينماي موج نوي فرانسه و کارگردان هايي چون فرانسوا تروفو و ژان لوک گودار ‏است. دوباره نوازي فيلمي قدرتمند درباره رفاقت هاي مردانه، جنون و خلاقيت است. اما از عشق و اندوه نيز نيز چشم ‏پوشي نمي کند و سهمي شايسته در زندگي شخصيت هاي جوانش به اين دو مي دهد. فيلم قصه بلندپروازي دو جوان است ‏و شکست هاي آنان، اما يواخيم ترير در اولين سکانس فيلم به ما مي گويد که اين قصه اي محتمل است. شايد اتفاق افتاده ‏يا بيفتد و شايد هم نه...‏
                              سبک روايي و بصري ترير نروژي نيست يا لااقل به سينماي کشورهاي اسکانديناوي شباهتي ندارد. پر تحرک و پر ‏ضرباهنگ است. غني و متمايز و در عين حال موقر است. شايد نمونه چنين فيلم هايي را فقط در سينماي فرانسه بشود ‏يافت که به روابط ميان هنرمندان و نقش قدرت خلاقه شان در تلاقي با زندگي شخصي يا وزمره مي پردازد. در عين ‏حال دوباره نوازي کالبدشکافي رفتاري يک نسل است. نسلي که خواستار تجربي تازه وراي هر چيز موجود است. نسلي ‏که مي پندارد هر چه در زير اين آسمان وجود دارد، کهنه است و تکراري... با اين حال خود نيز مجبور مي شود به ‏تکرار رو آورد. معمايي که در پشت اين تکرار نهفته شايد بتواند به شناخت ديگران و خود و حتي ادامه زندگي سبب ‏شود. مانند کاري که فيليپ مي کند و بعد از بيرون آمدن از آسايشگاه بار ديگر بليطي به مقصد پاريس براي خود و ‏کاري مي خرد. آن هم در همان روزي که سال قبلش به سفر رفته بودند. ‏
                              دوباره نوازي ماجراي آنتوان دوانل هاي نروزي است. اريک و فيليپ مانند آنتوان و دوستش هستند که مي خواهند با ‏شيطنت دنياي اطراف خود را کشف کنند. فيليپ اين شيطنت را دو بار با قبول مخاطره شمارش معکوس و بستن چشم ‏هايش مي آزمايد. بار اول عشق کاري را مي خواهد و بار دوم سوار دوچرخه است. او به دنبال چيست؟
                              نقطه مقابل وي اريک است که از رابطه با جنس مخالف مي گريزد تا خود را وقف نويسندگي کند. او بر خلاف دوستش ‏قريحه و نبوغي سرشار ندارد، اما با سخت کوشي و ممارست نويسنده مي شود و خود را به محافل ادبي مي قبولاند. اما ‏زماني که با بت خود-استن اگيل دال نويسنده- روبرو مي شود، از وي نصيحيتي مبني بر پرهيز از شاعرانگي در نثر ‏مي گيرد. کاراکتري که بر اساس شخصيتي واقعي شکل گرفته: تور اولون[1995-1953] شاعر مشهور نروژي که ‏يکي از برجسته ترين چهره هاي ادبي پس از جنگ نروژ بود و از مهم ترين نويسندگان دهه هاي 1980 و 90، تحت ‏تاثير برتون و جنبش سورئاليسم و به شدت مستقل که در 1995 به زندگي خود خاتمه داد. همان کاري که استن اگيل دال ‏مي کند و دو قهرمان فيلم را مبهوت بر جاي مي گذارد. ‏
                              دوباره نوازي آوايي خوش از سرزمين هاي بي آفتاب است. نويدبخش طلوع سينمايي تازه که طليعه هايش با فيلم هاي پر ‏فلاي و داگور کاري قبلاً چشمان مان را نوازش داده بود. جاني تازه در رگ هاي سينمايي که با نهضت دوگما 95 ‏درخششي کوتاه داشت، اما يقيناً آينده متعلق به جواناني خوش ذوق چون ترير است که يک يک از راه مي رسند.‏
                              براي آشنايي بيشتر با يواخيم ترير و اين فيلم به مصاحبه اختصاصي روز با وي در همين شماره مراجعه کنيد.‏
                              ‏[‏Reprise‏ اصطلاحي در موسيقي به معناي ارجاع و اشاره به آلبومي ديگر يا بازخواني است].‏
                              ژانر: درام.‏



                              ‏<‏strong‏>معما ‏The Riddle
                              </STRONG>
                              نويسنده و کارگردان: برندان فولي. موسيقي: گراهام اسليک. مدير فيلمبرداري: مارک موريارتي. تدوين: راس برادلي. ‏طراح صحنه: مايکل کين. بازيگران: ويني جونز[مايک ساليوان]، درک جيکابي[ولگرد/چارلز ديکنز]، ونيسا ‏ردگريو[روبرتا اليوت]، جيسون فلمينگ[دان رابرتز]، پي دي موريارتي[ويليس/پاسبان فردريک]، جولي کاکس[کيت ‏مريل]، مل اسميت[پروفسور کرانشاو]، ورا دي[سدي ميلر]، مارک آسانته[دواين]. 116 دقيقه. محصول 2007 ‏انگلستان. ‏
                              مايک ساليوان گزارشگر ورزشي جاه طلب لندني قصد دارد تا با کمک کيت سخنگوي مطبوعاتي پليس شهرتي به عنوان ‏يک خبرنگار جنايي کسب کند. پيدا شدن جسدي در ساحل تيمز همه چيز را در اختيارش مي گذارد، اما افسر تحقيق ‏پرونده و مافوق هاي ساليوان چندان به تعقيب اين پرونده علاقه ندارند. همزمان دست نوشته کتابي از چارلز ديکنز به نام ‏‏"معما" در ميخانه اي کنار رود تيمز يافت مي شود. پس از کشف اين دست نوشته قتل هاي ديگري نيز به وقوع مي ‏پييوندد. ساليوان که احساس مي کند حل معماي کتاب با قتل هاي امروزي در ارتباط است، سعي مي کند با کمک ‏ولگردي اسرار آميز و کيت آن را حل کند. اما به زودي پاي ويليس کاراگاهي حريص، روبرتا اليوت ناشري خودستا و ‏دان رابرتز رئيس بي رحم يک شرکت ساختمان سازي نيز به ماجرا کشيده مي شود....‏‏
                              ‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏
                              برندان فولي نويسنده، تهيه کننده و کارگردان است. در بلفاست بزرگ شده و فيلمنامه هاي متعددي براي کمپاني هاي ‏انگليسي، کانادايي، آمريکايي، تايلند و آفريقاي جنوبي نوشته است. اما سال قبل بود که با ساختن فيلمنامه اي از خودش به ‏نام ‏Johnny Was‏ به جرگه کارگردان ها پيوست و قصد دارد تا بعد از نمايش معما فيلم ديگري به اسم ‏Bog Bodies‏ ‏در ژانر ترسناک را مقابل دوربين ببرد. اما سخن بر سر فيلم فعلي است که با سرمايه اي 5 ميليون دلاري ساخته شده و ‏پخشي موفق در انگلستان داشته است[فقط 300 هزار کپي دي وي دي آن به ضميمه روزنامه ‏The Mail on Sunday‏ ‏فروخته شد]. ‏Johnny Was‏ نيز نمايش موفقي در آمريکا و کانادا داشت و شش جايزه نيز از جشنواره هاي آنجا ‏دريافت کرد. اما بعيد است که چنين موفقيتي در انتظار معما باشد، چون هيچ معمايي در پشت موفقيت فيلم وجود ندارد!‏
                              تنها بايد کاردان بود و فيلمنامه خوب داشت و عواملي مطمئن و حرفه اي که گويا به استثناي اولي همگي در اختيار فولي ‏بود، و همين باعث شده تا حاصل کار اش دهان سوزي نباشد. قصه به خودي خود براي کساني که شيفته ادبيات پليسي ‏هستند، جذاب است. مخصوصاً اگر قصه ناتمام ديکنز به نام راز ادوين درود را خوانده باشند. يعني اولين طبع آزمايي ‏ديکنز در ژانر پليسي که بعدها ديگران کوشيدند پاياني براي آن بنويسند. از طرف ديگر حضور بازيگراني قدرتمند چون ‏ردگريو جيکابي در کناز ويني جونز و جيسون فلمينگ که متعلق به نسل جديد بازيگران انگليسي هستند و از دل فيلم ‏هاي گاي ريچي بيرون آمده اند، به خودي خود مي تواند نويد بخش تماشاي فيلم پر کشش باشد. ‏
                              اما تلاش فولي براي تلفيق قصه اي چون حس ششم با قنداق، ضامن و دو لوله تازه شليک شده تفنگ نتيجه اي خيلي ‏خوب به بار نمي آورد. فيلمسازهاي بسياري کوشيده اند تا به در جريان اصلي فيلمسازي-به قول ايراني ها فيلمسازي ‏بدنه!- موفقيت کسب کرده و تماشاگر را مبهوت هوش و استعداد خود کنند. اما نبايد فراموش کرد که اين کار فقط در ‏سايه پلات پر پيچ و خم يا بازيگران اسم و رسم دار و.... به دست نمي آيد. آن چه که مي تواند هر کارگرداني را به ‏موفقيت نزديک کند تعادل در روايت است. چيزي که فيلم فولي فاقد آن است و در تلفيق رئاليسم و فانتزي و به شکلي ‏نامعقول پديده هاي فوق طبيعي به آن نائل نشده است!‏
                              با اين حال اگر به بازي هنرپيشگان کارکشته اي چون جيکابي[مثل هميشه اينجا نيز در دو نقش درخشيده] يا ردگريو ‏علاقمنديد فرصت تماشاي معما را از دست ندهيد!‏
                              ژانر: درام، مهيج.‏

                              Comment

                              • abadani69
                                Senior Member
                                • Aug 2005
                                • 21339

                                #1740
                                ‏‏"در شهر خبري نيست، هست!" دومين فيلم کارگردان جواني به نام "رضا خطيبي"-اهل سراب- است که فيلم اولش ‏‏"فرداهاي قشنگ تهران" در پاريس ساخته و اکران کرده است. فيلم نخست او به گفته خودش در گونه سينماي حسي و ‏هنري بود، اما اولين فيلمي که در ايران ساخته يک کمدي مردم پسند است که به گيشه نگاه دارد. با اين حال خطيبي که ‏خود را متاثر از سبک برادران کوئن و گاي ريچي مي داند کوشيده تا کليشه هاي رايج را در هم بشکند و داستاني ‏متفاوت و البته جذاب تعريف کند. کاري که در سينماي ما کم سابقه و مسلتزم به استقبال خطر رفتن است...‏

                                ‎‎در شهر خبري نيست، هست!‏‎ ‎
                                کارگردان: رضا خطيبي. نويسنده:هادي حسين نژاد، رضا خطيبي. مديرفيلمبرداري: بهرام بدخشاني. تهيه کننده: هدايت ‏فيلم. بازيگران: فرهاد آئيش، محمدرضا شريفي نيا، افسانه بايگان.‏
                                زن و مردي عليرغم مخالفت خانواده هايشان به هم دل بسته و ازدواج كرده اند. خانواده هاي اين زوج هر كاري از ‏دستشان بر مي آيد مي كنند كه اين وصلت را بر هم بزنند و فيلم دقيقا از همين جا شكل مي گيرد كه راننده تاكسي درگير ‏يكي از همان ماجراهايي مي شود كه پدر داماد تدارك ديده است و اين آغاز ماجراي فيلم است كه كله پز هم كه دوست ‏راننده تاكسي است وارد ماجراهاي آنان مي شود.‏
                                ‎‎کمدي از نوعي ديگر‎‎
                                رضا خطيبي هم از آن دسته فيلمسازاني است که پس از سال ها تحصيل در غربت به مملکت خود بازگشته تا فيلمي ‏بسازد و در سينماي کشور خود مشغول به کار شود، اما شايد نمي دانسته که اگر بخواهد با کمپاني هاي بزرگ کار کند ‏در ابتدا مي بايست توسط آنها محک زده شود تا بدانند او در سينماي تجاري مورد نظر ايشان چه جايگاهي دارد.‏
                                همين مسئله سبب شده که خطيبي در فرنگ درس خوانده بخواهد کمدي بسازد از جنس نگاه برادران کوئن اما آنچه ‏حاصل از آب در مي يابد اثري شلخته است با ديدگاه هاي برادران شايسته. بنابراين فيلم نه در پرداخت ديدگاه هاي هنري ‏موفق است و نه ديدگاه هاي تجاري. داستان و کارگرداني خطيبي در جاهايي از توانايي هايي پنهان سخن مي گويند ولي ‏حاصل کار در کليت چنين نيست.‏

                                فيلمساز در نگاهي کلي به تم فيلم، سعي داشته به مسئله مهاجرت اهالي شهرستان به تهران بپردازد و تهران را در اين ‏راستا کلان شهري بي درو پيکر نشان دهد و تناقض هايي نيز که در اين راستا شکل مي گيرد مايه هاي کمدي خود را ‏شکل مي دهد. يک راننده تاکسي با بازي فرهاد آئيش و يک کله پز با بازي محمدرضا شريفي نيا دو رفيق به ظاهر از ‏طبقه فرودست اجتماعي هستند که در برخورد با تعارضات زندگي شهري دستخوش دگرگوني هايي مي شوند. هركدام ‏يك عيب و علتي دارند. در دسته فقرا يكي بي* پول و بدشانس است، آن يكي لاف زن و دودوزه *باز. در گروه بالا ‏شهري*ها هم يكي متقلب و آن يكي عصباني است و ديگري لابد ريگي به كفش دارد كه چون ريگ پول خرج مي*كند تا ‏رد ديگري را بگيرد. تكرار اين ويژگي*ها قرار است مايه*هاي طنز فيزيكي و كلامي قصه را بپروراند. به*همين دليل ‏هرگاه جواد (فرهاد آئيش) را مي*بينيم، در حال تخمه شكستن است. اين نکته در ظاهر براي گرفتن خنده هاي ممتد از ‏تماشاگر در فيلم گنجانده شده است، اما فيلمساز فراموش کرده که جايگاه توزيع بار کمدي در طول داستان بايد متناوب ‏باشد تا تماشاگر را بخنداند. يعني اگر تماشاگر را دائم بخواهيم به مدد عناصر تکراري بخندانيم با موفقيت رو به رو نمي ‏شويم و فيلم پس زده مي شود.‏

                                نکته ديگري که مي توان در مورد فيلم در شهر خبري نيست، هست مورد اشاره قرار داد شخصيت هاي حاشيه اي ‏فراوان است. در فيلم با جواني شهرستاني رو به رو هستيم که دائم از شهر براي نامزد خود نامه مي نويسد. اين نگاه و ‏جنس طنز تلخي که در اين شخصيت نهفته است را مي توان نکته مثبتي در فيلم به شمار آورد. حضور او نوعي ‏گروتسک را به همراه مي آورد که اين گروتسک تماشاگر را تا حدودي به آينده خطيبي اميدوار مي کند. ما دائم در نامه ‏هاي اين پسر از مهرباني مردم تهران مي شنويم و اين درحاليست که تمام آنچه در فيلم به نمايش در مي آيد خلاف اين ‏نوشته هاست. تمام آدم ها از اين منظر منطقي کارتوني پيدا مي کنند. دو شخصيت راننده تاکسي و کله پز فيلم حتي زماني ‏که در کنار پول دارهاي شهر هم قرار مي گيرند وضعيت شهر فيلم را سامان نمي دهد. کارگردان در برخي نقاط نيز ‏کوشيده با ساند تراک هايي که براي فيلم تدارک ديده به سينماي مورد علاقه اش اداي دين کند اما در اجراي اين ايده نيز ‏موفق نمي مايد و بسياري از اين ساند تراک ها درصحنه مورد نظر کارکرد صحيحي پيدا نمي کنند. ‏

                                خطيبي در استفاده از بازيگران نيز سعي داشته به وجوهي ديگر از اين بازيگران دست پيدا کند. آئيش تا حدود زيادي ‏اين گونه ظاهر مي شود. ما او را در نقش يک آدم لمپن ماب مي بينيم که اين نکته را به خوبي در گفتار و کلامش ‏رعايت مي کند. اما محمدرضا شريفي نيا تقريبا همان چهره هميشگي را از خود به نمايش مي گذارد. کما اينکه با شغل ‏او که به نظر مي رسد در سينماي ايران براي اولين بار به آن پرداخته شده توجه چنداني نمي شود و او مي توانست ‏شغلي غير از کله پزي داشته باشد.رضا خطيبي را هم همانند بسياري از سينماگراني که فيلم هاي اول خود را در ايران ‏مي سازند بايد در فيلم هاي بعدي مورد قضاوت قرار داد. شايد با فيلم هايي که به طور مستقل ساخته شوند.‏

                                Comment

                                Working...