Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • گفته می شود که حسنی مبارک، رييس جمهور مصر، شخصا مانع از رد شدن يک دختر دانش آموز در امتحانات مدرسه اش شده است. اين دختر دانش آموز، که پانزده سال دارد، در امتحان انشای خود از آمريکا و دولت مصر انتقاد کرده است.
    بنابر گزارش ها، آقای مبارک دستور داده است که ورقه امتحانی "آلا فرج مجاهد" مجددا تصحيح شود که نهايتا منجر به قبولی او در امتحاناتش شده است.

    رسانه های عرب به طور گسترده به ماجرای آلا مجاهد پرداخته اند و حتی پارلمان مصر اين موضوع را به بحث و مناظره گذاشته است.

    پس از افشا شدن محتوای انشای اين دختر دانش آموز و اين که دولت آمريکا را به پشتيبانی از ديکتاتورهای فاسد متهم کرده است، مقامات مصری او را مورد سوال قرار دادند. از جمله از او سوال کردند که عضو کدام سازمانی مخفی است.

    به همين دليل آلا فرج مجاهد در درس انشا رد شد.

    اما اکنون روزنامه دولتی الاهرام چهره ای ديگر از اين ماجرا را ترسيم کرده است. اين روزنامه با چاپ گزارشی به خوانندگان خود اطمينان داده که برخلاف آنچه که به نظر می رسد، مصر يک کشور دموکراتيک است.

    الاهرام در گزارشی آورده است که رييس جمهور مصر شخصا با اين دانش آموز نوجوان گفتگوی تلفنی داشته و به او اطمينان داده است که می تواند آزادانه نظرش را در مورد هر چيزی ابراز کند.

    اما اين روزنامه نگفته که محتوای انشای اين دانش آموز چه بوده است بلکه فقط از او نقل کرده که از آقای مبارک تشکر و دعوت کرده است که از شهر زادگاهش ديدن کند.

    گزارش الاهرام با "زنده باد مبارک" تمام می شود اما مشخص نکرده که چه کسی آن را گفته است.

    خبر ميانجيگری آقای مبارک در نتيجه امتحانات مدرسه اين دختر دانش آموز در حالی اعلام شده است که چند روز پيش يک سردبير سرشناس و يکی از گزارشگران روزنامه او به خاطر توهين به رييس جمهور مصر به يک سال زندان محکوم شدند.

    اين روزنامه گزارش کرده بود که مردی مصری رييس جمهور مصر و خانواده اش را متهم کرده است که کمک های خارجی را هدر می دهند و سعی دارند اين جمهوری را به حکومت سلطنتی تبديل کنند.

    اخيرا شايعه شده که آقای مبارک (78 ساله) در تلاش بوده است تا "جمال"، پسر ارشد خود را رييس جمهور آتی مصر کند.

    Comment


    • لينك‌ سايت‌ ازدواج‌ موقت‌، اين‌ روزها، در اينترنت‌ بين‌ كاربران‌ پخش‌ شده‌ و همه‌ از اينكه‌ تا چه‌ حد اين‌ سايت‌ موؤق‌ و معتبر است‌ سخن‌ مي‌گويند و از آنجا كه‌ هنوز آدرس‌ اين‌ وبلاگ‌ كه‌ از يكي‌ از سرويس‌دهندگان‌ داخلي‌ هم‌ سرويس‌ مي‌گيرد، فيلتر نشده‌ بيشتر به‌ صحت‌ ادعاهاي‌ آمده‌ در سايت‌، دامن‌زده‌ مي‌شودأ بحثي‌ كه‌ عرف‌ جامعه‌ هنوز آن‌ را هضم‌ نكرده‌ است‌.
      در همين‌ گيرودار و در حالي‌كه‌ اعلام‌ آمار ازدواج‌ و طلاق‌، بحث‌ جدا شدن‌ زوجين‌ و آمار بالاي‌ جدايي‌، مسوولان‌ ما را براي‌ ,حفظ‌ كانون‌ خانواده‌, به‌ فكر واداشته‌، رييس‌ كميسيون‌ اجتماعي‌ مجلس‌ هفتم‌ از ,تشويق‌ و ترغيب‌ جامعه‌ به‌ پذيرش‌ اصل‌ ديني‌ و اسلامي‌ ازدواج‌ موقت‌, سخن‌ مي‌گويد: ,قبح‌ فحشا در جامعه‌ ايران‌ كمتر از ازدواج‌ موقت‌ شده‌ است‌. بطوري‌ كه‌ اين‌ دو جايشان‌ را با هم‌ عوض‌ كرده‌اند و بحث‌ فحشا مقبول‌تر و پذيرفته‌ شده‌تر از ازدواج‌ موقت‌ است‌. متاسفانه‌ امروزه‌ در جامعه‌ برخي‌ خود را نسبت‌ به‌ وجود نياز جوانان‌ به‌ ازدواج‌ و داشتن‌ روابط‌ جنسي‌ به‌ خواب‌ زده‌اند و سعي‌ دارند كه‌ اين‌ بحث‌ را چه‌ در قالب‌ كنترل‌ شده‌ و چه‌ كنترل‌ نشده‌ و چه‌ سركوب‌ شده‌ و نشده‌، انكار كنند، در حالي‌كه‌ بايد اين‌ واقعيت‌ را پذيرفت‌., ,عبدالرضا مصري‌, احساس‌ نياز به‌ يك‌ همدم‌ غير همجنس‌ را از 16 سالگي‌ و براساس‌ سرشت‌ طبيعي‌ مي‌داند كه‌ در مورد اين‌ واقعيت‌ تعارف‌ وجود ندارد.
      ,در جامعه‌ اسلامي‌ ما بحث‌ ازدواج‌ موقت‌ كه‌ يك‌ حلال‌ شرعي‌ است‌، به‌ حدي‌ كوبيده‌ شده‌ است‌ كه‌ جوانان‌ روابط‌ نامشروع‌ را ترجيح‌ مي‌دهند و خانواده‌ها نيز حاضرند در مقابل‌ اينكه‌ دختر يا پسرشان‌ با چندين‌ نفر ارتباط‌ داشته‌ باشند، خود را به‌ نفهمي‌ بزنند ولي‌ در برابر تصميم‌ جوانان‌ به‌ ازدواج‌ موقت‌ سريعاص واكنش‌ تند نشان‌ مي‌دهند., بحث‌ ازدواج‌ موقت‌ كه‌ رييس‌ كميسيون‌ اجتماعي‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌، آن‌ را ,راهكاري‌ براي‌ كاهش‌ فحشا و انواع‌ آسيب‌هاي‌ اجتماعي‌, مي‌داند چندان‌ ميان‌ اقشار مختلف‌ جامعه‌ خصوصاص كاربران‌ اينترنتي‌، عجيب‌، دور از تصور و نامانوس‌ بوده‌ كه‌ تنها واكنش‌ منفي‌ و توام‌ با تعجب‌ كاربران‌ را به‌ همراه‌ داشته‌ است‌ و اكثراص به‌ مطالب‌ منتشر شده‌ در اين‌ سايت‌ با ديده‌ شك‌ و ترديد نگريسته‌اند.
      عضو كميسيون‌ اجتماعي‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ ادامه‌ مي‌دهد: يكي‌ از مزاياي‌ ازدواج‌ موقت‌ نسبت‌ به‌ ارتباطات‌ نامشروع‌ و مخفي‌ كه‌ در حال‌ حاضر در بين‌ جوانان‌ شايع‌ است‌، اين‌ موضوع‌ است‌ كه‌ حداقل‌ ارتباطات‌ شفاف‌ با اطلاع‌ خانواده‌ها خواهد بود و ديگر زوجين‌ پيش‌ از ازدواج‌ امكان‌ خالي‌بندي‌ براي‌ هم‌ را ندارند.,
      چندي‌ پيش‌ جسد جنين‌ سقط‌ شده‌يي‌، كنار خيابان‌ وليعصر، سوژه‌ داغ‌ صفحات‌ اجتماعي‌ روزنامه‌ها شد و اين‌ بحث‌
      مدت‌ها بحث‌ محافل‌ خبرنگاران‌ حوادث‌ و ديگران‌ بود. هيچ‌ آمار رسمي‌ از سقط‌ جنين‌ اعلام‌ نشد. مصري‌، استدلال‌ برخي‌ منتقدان‌ بحث‌ ازدواج‌ موقت‌، مبني‌ بر متولد شدن‌ كودكان‌ بدون‌ هويت‌ را رد كرده‌، مي‌گويد: در حال‌ حاضر نيز به‌ دنبال‌ ارتباطات‌ نامشروعي‌ كه‌ بين‌ جوانان‌ وجود دارد، نوزادان‌ بسياري‌ به‌ وجود مي‌آيد كه‌ به‌ صورت‌ زيرزميني‌ سقط‌ مي‌شوند، بطوري‌كه‌ در خود تهران‌، ما با سقط‌ جنين‌هاي‌ متعددي‌ مواجهيم‌ كه‌ به‌ صورت‌ مخفي‌ و در بدترين‌ شرايط‌ بهداشتي‌ انجام‌ مي‌شود و هيچ‌ وقت‌ هم‌ علني‌ نمي‌شود. در مدت‌ 6 ماه‌ از سال‌ گذشته‌ 247 مورد ازدواج‌ موقت‌ در سراسر كشور به‌ ؤبت‌ رسيده‌ بود كه‌ البته‌ اين‌ رقم‌ نسبت‌ به‌ مدت‌ مشابه‌ سال‌ قبل‌ 45 درصد رشد داشت‌ و همچنين‌ آمار ازدواج‌ دايم‌ در همين‌ مدت‌ با رشد 13 درصدي‌ 368 هزار و 614 مورد بود. دكتر گلزاري‌ روانشناس‌ و استاد دانشگاه‌ علامه‌ طباطبايي‌ طبق‌ يك‌ نظرسنجي‌ آمار ارتباط‌ دختران‌ دبيرستاني‌ با جنس‌ مخالف‌ را 35 تا 80 درصد مي‌داند و مي‌گويد: ,اولين‌ سن‌ ارتباط‌ دانش‌آموزان‌ با جنس‌ مخالف‌ 14 سالگي‌ است‌., و در اين‌ شرايط‌ آمار ازدواج‌هاي‌ صوري‌ است‌ كه‌ به‌ گفته‌ دبير ستاد ازدواج‌هاي‌ دانشجويي‌، بين‌ جوانان‌ افزايش‌ مي‌يابد. ,تعدادي‌ از دخترها كه‌ سن‌ ازدواج‌ آنها بالا رفته‌،
      براي‌ ريختن‌ قبح‌ عدم‌ ازدواج‌ به‌ ازدواج‌هاي‌ صوري‌ با افرادي‌ كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ با آنها همسان‌ نيستند تن‌ مي‌دهند و پس‌ از مدتي‌ نيز به‌ صورت‌ توافقي‌ طلاق‌ مي‌گيرند.,
      ,محمد علي‌ وكيلي‌, با اشاره‌ به‌ اينكه‌ دختراني‌ كه‌ به‌ ازدواج‌هاي‌ ناهمسان‌ تن‌ مي‌دهند، داراي‌ تحصيلات‌ عالي‌ هستند و موقعيت‌ اجتماعي‌ خوبي‌ دارند، مي‌گويد: ازدواج‌هاي‌ صوري‌ در مراكز تجمع‌ جمعيتي‌ خانم‌ها بخصوص‌ مراكز تخصصي‌ بتازگي‌ زياد ديده‌ مي‌شود و در سال‌هاي‌ آينده‌ به‌ دليل‌ بالا رفتن‌ آمار دختران‌ تحصيلكرده‌ 75 درصد از دختران‌ با افرادي‌ ازدواج‌ خواهند كرد كه‌ از نظر تحصيلات‌ و موقعيت‌ اجتماعي‌ با آنها همسان‌ نيستند. ,ميانگين‌ سن‌ ازدواج‌ در حال‌ حاضر بالاي‌ 29 سال‌ است‌ و در حال‌ حاضر 2 ميليون‌ و 500 هزار جوان‌ بالاي‌ سن‌ ازدواج‌ در كشور وجود دارند كه‌ ازدواج‌ نكرده‌اند.

      Comment


      • وکيل مدافع الهام افروتن، روزنامه نگار بندرعباسی که با چاپ مقاله ای در يکی از هفته نامه های محلی تحت پيگرد قانونی قرار گرفته بود، از صدور حکم مجازات يک سال حبس تعليقی، يکصد و پنجاه هزار تومان جريمه نقدی و پنج سال محروميت از حقوق اجتماعی برای موکل خود خبر داد.
        الهام افروتن به دنبال انتشار مطلبی که اواخر ژانويه (اوائل بهمن) گذشته در هفته نامه محلی تمدن هرمزگان به چاپ رسيد، متهم به تبليغ عليه نظام جمهوری اسلامی و توهين به بنيانگذار و مسئولان آن و همچنين ترويج مطالب خلاف عفت عمومی شد.

        به دنبال چاپ اين مطلب، هفته نامه تمدن هرمزگان تعطيل شد و خانم افروتن و چند تن ديگر از گردانندگان نشريه مدتی را در بازداشت گذراندند و پرونده شان برای رسيدگی به تهران انتقال داده شد.

        عبدالصمد خرمشاهی، وکيل مدافع الهام افروتن به خبرگزاری دانشجويان ايران گفته که شعبه‌ ۲۶ دادگاه انقلاب تهران، خانم افروتن را به علت فقدان دليل، از اتهامات تبليغ عليه نظام جمهوری اسلامی و توهين به بنيانگذار و مسئولان آن تبرئه کرده اما او را نسبت به اتهام ترويج مطالب خلاف عفت عمومی مجرم شناخته است.

        خانم افروتن 21 سال دارد و به گفته وکيل مدافع او، دادگاه به علت جوانی اش مجازات حبس او را تا پنج سال به تعليق درآورده است.

        آقای خرمشاهی همچنين گفته که از جانب موکلش نسبت به حکم صادره اعتراض خواهد کرد.

        مطلبی که خانم افروتن به دليل انتشار آن مجرم شناخته شده، مقاله ای طنزگونه به قلم نويسنده ای با عنوان ف. م. سخن است که نخست در وبلاگ شخصی او و سپس در سايت اينترنتی خبرنامه گويا منتشر شده بود.

        در پی انتشار اين مقاله، تظاهراتی در شهرهای مختلف استان هرمزگان عليه آن برپا شد و امامان جمعه اين استان عليه آن سخن گفتند و سرانجام، دادگستری استان حکم به جمع آوری همه نسخه های نشريه و بازداشت گردانندگان آن داد اما علی ديرباز مديرمسئول هفته نامه که نماينده بندرعباس در مجلس شورای اسلامی است پس از احضار به دادگاه با سپردن وثيقه سی ميليون تومانی آزاد شد و با انتشار بيانيه ای خواهان مجازات گردانندگان نشريه خود گرديد.

        آقای ديرباز بعداً به حکم دادگاه کيفری تهران، به بيست ماه حبس تعزيری و لغو امتياز نشريه اش محکوم شد، هرچند در دادگاه اعلام کرد که نقشی در انتخاب و چاپ مقاله مورد بحث نداشته است.

        دادگستری هرمزگان هفت نفر را در ارتباط با چاپ مطلب تحت تعقيب قرار داد و الهام افروتن را به عنوان مسئول صفحه ای که مطلب در آن چاپ شده، متهم اصلی شناخت.

        از آنجا که مديرمسئول تمدن هرمزگان نماينده مجلس بود و اتهامات نمايندگان مجلس تنها در دادگاههای پايتخت قابل رسيدگی است پرونده هفته نامه به تهران ارجاع شد و خانم افروتن به زندان اوين در تهران انتقال يافت.

        الهام افروتن گفته که مقاله مزبور را از روی اشتباه و به علت کمبود وقت برای رساندن نشريه به موعد چاپ بی آنکه توجهی به متن و نويسنده و منبع آن کند تنها با رؤيت عنوان آن که به بيماری ايدز مربوط بوده، در صفحات هفته نامه گنجانده است.

        او در گفتگويی که در زندان با خبرگزاری جمهوری اسلامی کرد، از "روح آيت الله خمينی"، بنيانگذار جمهوری اسلامی و مردم عذرخواهی کرد که "احساساتشان را جريحه دار کرده است".

        خانم افروتن در اين گفتگو تصريح کرد که اصولاً فردی سياسی نيست و هرگز قصد جنجال پردازی نداشته و توضيح داد: "يک روز پيش از عيد غديرخم كه كسی از مسئولان نشريه در محل حضور نداشتند و بخشی از صفحه مورد نظر خالی بود، من با جستجو در اينترنت مطلبی تحت عنوان 'راههای مقابله با ايدز را علنی كنيم' از فردی به نام م . ف سخن انتخاب كردم و بدون دقت كافی برای صفحه ‌بندی فرستادم."

        وی با اذعان به اينکه هنوز اين نوشته را به طور کامل نخوانده گفت که حتی يک هفته پس از چاپ نوشته، فقط پانزده ‬نسخه از نشريه به فروش رفت و بقيه را وزارت اطلاعات جمع‌ آوری کرد.

        يکصد و شصت روزنامه نگار و فعال اجتماعی نيز که در نامه ای به رئيس قوه قضائيه خواهان اطلاع يافتن از سلامتی الهام افروتن در زندان شدند، اعلام کردند که مقاله مزبور را مورد تأييد هيچ روزنامه نگاری که "در چارچوب قانون اساسی و قانون مطبوعات ايران و با علم به آن، حرفه سخت روزنامه نگاری را بر گزيده است" نمی دانند و متقدند که خانم افروتن از روی جوانی و بی تجربگی آن را چاپ کرده است.

        خبرگزاری دانشجويان ايران همچنين خبر داده که محسن‌ درستکار، ديگر متهم پرونده نشريه تمدن هرمزگان، بيگناه شناخته شده است.

        اين خبرگزاری از نعمت احمدی، وکيل مدافع محسن درستکار خبر داده که شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران آقای درستکار را از اتهامات وارده تبرئه کرده است.

        Comment


        • اين که وزيران و مسوولان حکومت از طريق رسانه های جمعی با مردم سخن بگويند خود عملی پسنديده و از ارزش های دنيای مدرن است، چرا که عملا مسوولان را از تک گوئی به زير می کشد و در مقام ديالوگ و پاسخگوئی می نشاند. اما کافی نيست و بايد محتوای اين سخن نيز نو شده باشد و مطابق با همان ارزش ها.

          از ميان سخنان مفصل روز يکشنبه وزير اطلاعات، آن بخش بيش تر مورد توجه روزنامه های داخلی و خارجی و خبرگزارش ها قرار گرفت که مربوط به رامين جهانبگلو نويسنده و روشنفکر جوان در بند بود. گرچه گفته های آقای اژه ای در بخش های ديگر هم جای تامل دارد.

          اول جای اين اسف باقی است که هنوز بعد از گذر بيست و هشت سال، مسوول اطلاعات کشور در گزارش مسائل مطرح در دستگاه تحت نظر خود، در پيچ هر کلام يک "توطئه خارجی" می گذارد و به ادای اين رسم و سنت يک قرنه، هم از بار مسووليت خود می کاهد و هم از قبل برای کسانی که دستگير شده اند پرونده بزرگ می سازد که افراد را از شکايت و پی گيری کار دستگيرشدگان بازدارد. چه آن آذری ها که درست يا نادرست از چاپ يک کاريکاتور به خشم آمده بودند، چه کسانی که در ميدانی جمع آمدند تا اعتراض خود را به قوانين زن ستيز به گوش ها برسانند، چه مردم جنوب که از گرما و بی برقی ناراحتند و از اين که روی دريای نفت و در کنار همسايه هائی همه خرم و آباد ناگزيرند همچنان در زجر و ضعف باشند. چه بلوچ ها که از ناامنی و تبعيض ها درست يا نادرست به عذابند، همه و همه از ديد آقای اژه ای مشمول همکاری در توطئه خارجی شدند. چنان که در زمستان سال ۵۶ از ديد سخنگوی دولت وقت که تجمع مردم تبريز را کار کسانی خواند که از آن سوی مرزها آمده بودند.

          اما چون کار به رامين جهانبگلو رسيد، وزير اطلاعات نکته ای هم مزيد فرمود و آن شرکت وی با طرح آمريکائی انقلاب مخلمين بود. وزارت اطلاعات برای اين که چنين اتهامی را محکمه پسند کند و برای دکتر جهانبگلو پرونده ای بسازد که افکارعمومی ايران و جهان هم باورش کند، راهی دراز در پيش دارد که جز با نگهداشتن طولانی وی در سلول انفرادی و نشان دادن صحنه هائی که جهانبگلو تصورش را هم ندارد که اگر داشت ممکن نبود به ايران بيايد، ميسر نمی شود. چنان که بعد از دو ماه نشده است. تازه در آن صورت پرونده ای ساخته می شود که اگر محکمه های مخصوصی هم آن را باور کنند، باز وجدان مردم ايران و جامعه جهانی آن را نمی پذيرد. اما شدنی است چنان که بنا به همان لطيفه معروف شير را هم می توان واداشت با اعتراف به خرگوشی. اما شرط مروت و عدالت نيست.

          در عالم واقع، اين درست است که آمريکا بدش نمی آيد سهل است بسيار هم شايق است که در ايران انقلابی آرام يا ناآرام به راه افتد. اين جای هيچ انکار ندارد. اما مقدماتی دارد. و اولين ملزومه اش نارضايتی اکثر مردم از طرز اداره کشورست. که اگر واقع شد خود به خود شرايط و مقدمات انقلابی فراهم است و ديگر کمتر دستگاه اطلاعاتی و امنيتی را يارای حفظ وضع موجود.

          اما اگر چنين وضعيتی حاکم نبود، يعنی نارضايتی اکثر مردم، آمريکا و هيچ قدرت ديگری نخواهد توانست موجدش شود، در خماری خواهد ماند. هيچ يک از انقلاب های به اصطلاح رنگين، با انتخاب فردی توسط آمريکا و ديگران رخ ننموده است. بلکه تجربه نشان می دهد که وقتی نارضايتی عمومی و ملی شد، خود به خود از دل جامعه - و حکومت - کسانی سر بر می آورند که خواست های عمومی را مظهر می شوند و امواج تحول به سيل بدل می شود.

          در انقلاب های کلاسيک هم جز اين نبود و نيست. باز اکثر مردم – يا طبقه متوسط به تنهائی – ناراضی می شوند و به جوش می افتند و انقلاب می شود. تفاوت اين دو نوع انقلاب آن جاست که در انقلاب کلاسيک، حکومت چندان مقاومت و بی خيالی می کند که کار به درگيری مردم با حکومت می کشد . و همه چيز زير و رو می شود. چنان که در انقلاب کبير فرانسه، انقلاب اکتبر در روسيه و آخرين نمونه آن در ايران سال ۵۷ صورت گرفت. تفاوت انقلاب کلاسيک و انقلاب رنگين در آن جاست که در نمونه دوم راهکاری در دل نظام موجود پيدا می شود، و مردم بدون نيازی به خونريزی به مقصود خود می رسند.

          حالا با اين يادآوری اين ها می توان پرسيد که آيا از نظر وزير اطلاعات ايران شرايط انقلاب در ايران فراهم هست، يعنی اکثريت مردم در نارضايتی قرار دارند. اگر چنين باشد آن وقت بايد گفت آری آمريکا حتما در صدد خواهد بود که از اين موقعيت، بهره برداری کند. چرا آمريکا چنين می خواهد از بحث ما به دورست و بديهی است که با بيست و هشت سال دشمنی تعجب نبايد کرد از چنين چيزی.

          اما همچنان زمينه برای ناباوری عمومی برجاست. اين استاد جوان دانشگاه، اهل فلسفه که عمری را به دنبال پژوهش های فلسفی گذاشته و اکثر طبقه متوسط ايران – که بايد انقلاب کنند – از نام وی بی خبرند، چه نقشی در اين کار می تواند داشت. آيا اهل سياست است که بتواند سرنخ ها را به هم متصل کند و به نارضايتی ها مخرج مشترکی دهد و تبديلشان کند به حرکتی که از آن انقلاب – کلاسيک يا رنگين – بزايد. آيا وی در جائی تمايلی از خود به سياست ورزی نشان داده است. در کدام يک از الگوهائی ها که دستگاه اطلاعاتی بررسی کرده، چنين نمونه ای رخ داده که استاد فلسفه گريزان از سياست و قدرت و تازه از مصاحبه با دالائی لاما بازگشته، پيشقدم شده باشد.

          پس ساده تر آن است که باور کنيم چنين نيست. نه دستگاه اطلاعاتی و امنيتی ايران چنين خام است و نه دستگاه اداری آمريکا چنين خام طمع. اما آقای اژه ای به گفتن اين موضوع دارد پيام می دهد که دستگاه اطلاعاتی دريافته ميزان نارضايتی ها بالاست. دارد نشانی می دهد که نه سال پيش اين نارضايتی ها به گونه ای خود را نشان داد در دوم خرداد. و چون به نتيجه نرسيد، در سوم تير پارسال باز هم از دل همين نارضايتی ها ناباوری ديگر ظاهر شد. اما گذشت يک سال ثابت کرد که از اين امامزاده هم معجزی نبايد خواست. پس بايد سخن نو آورد. تدبير تازه کرد.

          Comment


          • سيمور هرش خبرنگار ۶۹ ساله هفته نامه نيويورکر طی چهار دهه گذشته يکی از مشهور ترين روزنامه نگاران آمريکا بوده است.
            گزارش های تکان دهنده او از قتل عام صدها زن و کودک ويتنامی توسط سربازان آمريکايی در سال ۱۹۶۹ افکار عمومی جهان را عليه آمريکا چنان برانگيخت که نهايتا اين کشور مجبور به عقب نشينی از ويتنام شد.

            آقای هرش در مقاله ای که آوريل گذشته به چاپ رساند به نقل از منابع خود در وزارت دفاع آمريکا خبر از برنامه ريزی ارتش اين کشور برای حمله اتمی به تاسيسات هسته ای ايران داد. اما او اين هفته در مقاله ديگری نوشت فرماندهان ارتش آمريکا با اقدام نظامی عليه ايران مخالفت کرده اند.

            سيمور هرش طی مصاحبه ای با بی بی سی گفت با وجود اختلافاتی که بين ارتش و کاخ سفيد وجود دارد، تصميم گيرنده اصلی همچنان رئيس جمهور است:

            "اگر رئيس جمهور تصميم به بمباران بگيرد ارتش به او وفادار خواهد بود. اتفاق غيرعادی ای که افتاده اين است که افسران ارشد ارتش صريحا گفته اند که با سياست های کاخ سفيد در مورد ايران اختلاف نظر دارند. آنها در مورد عراق با وجود مخالفت هايی که داشتند پيش از جنگ سخنی نگفتند. آنها از اينکه کاخ سفيد در هنگام حمله به عراق توجهی به هشدارهای آنها نمی کرد ناراحت بودند."


            گزارش راديويی اين خبر با صدای پرويز کامياب را بشنويد

            وی افزود: "اين فرماندهان اکنون در مورد ايران کاری را می کنند که در مورد عراق نکردند يعنی نظرات خود را صريحا ابراز می کنند. من از اينکه ژنرال پِيس، رئيس ستاد ارتش، درباره خطرات اقتصادی و سياسی بمباران ايران برای آمريکا به رئيس جمهور هشدار می دهد بسيار متحيرم. زيرا اين وظيفه ارتش نيست. اما با اين وجود و صرفنظر از همه اين مخالفتها و هشدارها دولت بوش هر کاری که بخواهد می کند. آنها شايد تا پيش از انتخابات کنگره که حدود شش ماه ديگر برگزار می شود کاری نکنند اما فکر می کنم پس از آن هر کاری بخواهند می کنند."

            'سه عقرب در يک بطری'

            طی چند ماه گذشته بسياری از تحليلگران گفته اند که نومحافظه کارانی نظير ديک چنی، معاون رئيس جمهور و دونالد رامسفلد، وزير دفاع، نفوذ سابق خود در دولت آقای بوش را از دست داده اند و رئيس جمهور آمريکا بيشتر به نظر افراد واقعگراتری نظير کاندوليزا رايس وزير خارجه گوش فرا می دهد.
            اما آقای هرش می گويد نومحافظه کاران همچنان نيروی مسلط هستند: "اداره اين کشور بر عهده پرزيدنت بوش، ديک چنی و دونالد رامسفلد است. آنها مثل سه عقرب در يک بطری با هم هستند. من فکر می کنم که آنها اوضاع را در کنترل کامل خود دارند. من می گويم 'فکر می کنم' چون از آنچه در ذهن افراد می گذرد مطلع نيستم."

            'ديوانگی محض'

            سيمور هرش در مقاله خود به نومحافظه کارانی مانند اليوت آبرامز و مايکل دوران، اعضای شورای امنيت ملی کاخ سفيد اشاره می کند که معتقدند بمباران ايران نه فقط لطمه ای به اوضاع عراق نمی زند بلکه شرايط اين کشور را به نفع آمريکا بهبود نيز می بخشد.

            آقای هرش می گويد: "اينها معتقدند که اگر آمريکا ايران را بمباران کند و ايران در مقابل، حملات متحدان شيعه خود در عراق نظير مقتدی صدر عليه نظاميان آمريکا را افزايش دهد اين باعث می شود که سنی ها، کردها و شيعيانی که طرفدار ايران نيستند و سالها با اين کشور جنگيده اند، همگی با هم ائتلاف جديدی را تشکيل دهند. اين نظريه، ديوانگی محض است."

            گسترش دمکراسی، تز اصلی

            سيمور هرش در مقاله خود به نقل از مارتين اندک، سفير پيشين آمريکا در اسرائيل، می نويسد آمريکا با توجه به قدرت نظامی عظيم خود نهايتا می تواند با يک ايران اتمی کنار آيد اما اسرائيل توان مقابله با چنين تهديدی را ندارد.

            از آقای هرش می پرسم به نظر او نقش لابی اسرائيل در رويکرد سرسخت آمريکا نسبت به ايران چيست؟

            "در اين باره نظرات گوناگونی وجود دارد. برخی می گويند همه مسائل به اسرائيل ختم می شود. برخی ديگر می گويند همه اين قضايا به نفت مربوط می شود. قطعا همه اينها مسائل مهمی هستند. اما به نظر من مهمتر از همه اين است که اين آقايان يعنی جورج بوش، ديک چنی و دونالد رامسفلد واقعا اعتقاد دارند که ماموريت آنها گسترش دمکراسی در خاورميانه است. "

            Comment


            • وی می افزاید: "آنها می گويند که بله اوضاع عراق اکنون نابسامان است اما دمکراسی نهايتا طی بيست سال آينده و يا حتی همانطور که کاندوليزا رايس اخيرا گفت شايد پنجاه سال ديگر در عراق برقرار شود. من فکر می کنم که اين ايده که "دمکراسی چون در آمريکا مفيد است پس در خاورميانه هم مفيد است" تز غالب باشد. من اهميت نفت و حمايت آمريکا از اسرائيل را دستکم نمی گيرم اما فکر می کنم عامل اصلی گسترش دمکراسی است."

              تضمين امنيتی؟

              طی چند ماه اخير برخی صاحبنظران آمريکايی از جمله ديويد ايگنيشس ستون پرداز روزنامه واشنگتن پست به دولت بوش پيشنهاد کرده اند که رهيافت ريچارد نيکسون رئيس جمهور اسبق آمريکا در دهه هفتاد در برخورد با چين را اتخاذ کرده و به تدريج به سمت نزديکی با ايران برود. سيمور هرش با اشاره به پيش شرط آمريکا برای توقف غنی سازی اورانيوم در ايران می گويد بعيد است که کاخ سفيد حاضر به تغيير موضع خود شود:

              "دولت بوش پيش شرط بزرگی برای مذاکره با ايران گذاشته است. برای همين بود که رهبر ايران هفته پيش گفت که مذاکره با آمريکا فايده ای برای ايران ندارد. پس از او احمدی نژاد و لاريجانی هم همين را گفتند. من فکر نمی کنم که ايران حاضر باشد بگويد: بسيار خوب ما غنی سازی اورانيوم را متوقف می کنيم. کسی به من چيزی نگفته است و اين نظر شخصی من است. ايرانيان در صورتی حاضر می شوند که برنامه های اتمی خود را متوقف کنند که آمريکا به آنها تضمين امنيتی بدهد. من فکر نمی کنم که آمريکا حاضر به امضای چنين تعهدی باشد. اسرائيلی ها نيز با آن مخالف خواهند بود."

              جنگ روانی؟

              از سيمور هرش پرسيدم از کجا می داند که اخباری که منابع خبريش به او می دهند صحت دارد. از کجا می داند که آنها با ادعاهايی نظير اينکه پنتاگون برای حمله اتمی به ايران برنامه ريزی می کند در صدد بهره برداری از او برای براه انداختن يک جنگ روانی عليه ايران نيستند:

              "شما بايد به سوابق من نگاه کنيد. من از سال ۱۹۶۹ تاکنون بعنوان يک گزارشگر کاوشگر که اخبار محرمانه را افشا می کند کار کرده ام. من ۳۷ سال است که اين کاره هستم. قطعا کسی نمی خواهد ديگران از او سوء استفاده و بهره برداری کنند. من نمی توانم نام منابع خود را افشا کنم اما می توانم بگويم که بيشتر آنها را از سالها قبل و حتی پيش از آنکه دولت کنونی روی کار آيد می شناسم. البته هر چيزی ممکن است. اما واقعيت واقعيت است."

              آقای هرش آينده را چنين پيش بينی می کند: "فکر نمی کنم که تا پيش از انتخابات کنگره در ماه نوامبر اتفاقی بيافتد. اما پس از آن صرفنظر از نتيجه انتخابات، بوش برای دو سال ديگر روی کار خواهد بود. و صادقانه بگويم که پس از آن اوضاع بسيار ترسناک خواهد بود. بوش دوره آخر رياست جمهوری خود را طی می کند و برای او انتخابات ديگری در کار نيست. اين برای همه ما نگران کننده است. زيرا او می خواهد هر کار می تواند انجام دهد."

              سيمور هرش افشاگر جزئيات برنامه ريزی پنتاگون برای حمله به عراق و نيز ماجرای شکنجه در زندان ابوغريب توسط ارتش آمريکا بود. منابع او گاهی اخبار نادرستی نيز به وی منتقل کرده اند. اما آقای هرش در مجموع يکی از برجسته ترين روزنامه نگاران کاوشگر در تاريخ آمريکا محسوب می شود. گزارش های او را نبايد کاملا غيرجدی تلقی کرد.

              Comment


              • If the current individuals holding power in Iran continue their muddled, fumbling, incoherent, and utterly incompetent approach to negotiating with Western powers over Iran's nuclear energy program, then the likelihood that Iran ends up in a military confrontation with America is greatly increased and therefore sufficient reason for Iranians to demand the removal of the current regime.

                Just because Ahmadinejad and Ayatollah Mesbah Yazdi and their Revolutionary Guard supporters need to consolidate their power, and complete their attempted coup, does not mean they should be allowed to cause military confrontation to take place.

                To think a great nation like Iran is being ruled by these brainwashed, blinkered, buffoons is cause enough to punch out the nearest mullah.

                Iran has only one card to play if push comes to shove and that is total disruption of the world's economy through the destruction it can cause in the Persian Gulf and the nearby region. At some point the rest of the world is going to arrive at the conclusion that it will not be blackmailed and will simply eliminate the blackmailer.

                But all this totally depends on the Iranian people agreeing to follow the current leadership. And based on the mood in Iran the last thing Iranians want is further hardship, bloodshed, and senseless martyrdom. An alternative must be offered to the Iranian people and unfortunately none currently exists.

                However, the current regime can be removed through peaceful civil disobedience and raising awareness. Almost every Iranian has relatives in the Revolutionary Guard. This means every Iranian has a small lever of power because the regime only exists because its power depends on the muscle of the Revolutionary Guard. Weaken that muscle to a point where it can no longer do harm and the regime is weakened. Or better still, instead of having that muscle work against you, create the right conditions so that the muscle works for you.

                If all bank employees called in sick for one day it would shake the regime down to its core. If oil industry workers turned valves shut instead of open for 24 hours it would embolden the rest of Iranian workers to stand up and demand an economic system that provides a living wage and that is not in the hands of incompetent government managers.

                But it is not enough to just remove the regime. We must replace it with a genuinely democratic society where there is a separation of mosque and state and where every Iranian has a voice in how their country should be administered. It is obvious to anybody with their eyes open that Iran is an Islamic dictatorship and any talk of Islamic democracy is no different to a children's fairytale.

                At this point every Iranian needs to sit down and educate themselves on just exactly what is a democratic society, how is it created, and what needs to be done to bring it about. Once enough Iranians have a common understanding of what it is they want and what that reality looks like then they can go about creating it.

                A fundamental truth is that if you don't know where you are heading then any path will take you there. And in the case of Iran, the truth is that if you act like sheep then don't complain if they take you to slaughter.

                Comment


                • As the saga of the Islamic Republic of Iran's nuclear negotiation or lack there-of, is painstakingly coming to its crescendo, yet again, it is time for some unvarnished talk.

                  Peeling away the usual fluff and meaningless platitude in the form of lip service to the "great Iranian nation", the bottom line is, withstanding the NPT; the sane world is not about to trust the ruling Islamists of Iran with either the practical, hands-on knowledge of an independent full nuclear production cycle -- or, even, the possession of enough rudimentary equipments that could at some point down the line be utilized in the production of the A bomb, the so called surge point.

                  It says a lot about the dire urgency of the matter that the usually indiscriminatingly business minded French and German governments have turned on their cash cow, the Islamic Republic, jeopardizing the many lucrative preferential sweetheart deals. Albeit gingerly, the Russians too have begun to feel the un-palatability of the prospect of having nuke packing Ayatollahs breathing down their necks.

                  In a nutshell, the Mullahs' access to the doomsday weaponry in conjunction with their imported and currently deployed ballistic missile capabilities in light of their cultish ideology and rabidly anti-Semitic pronouncements, spells a giant hole in the head that nobody needs.

                  Although, in hope of buying time for the rotten apple to fall off the tree on its own, calls for coming to some sort of compromise with the Ayatollahs similar to the détente policy with the former Soviet Union, continues. Fortunately, relevant world decision makers seem to have gleaned the fact that the Islamic Republic is not the Soviet Union.

                  To validate the point, one only needs to read the text of the Friday prayer sermons of two of the stalwart pillars of the Islamic Regime, Ayatollahs Janati and Meshkini. Respectively the heads of two of the most important institutions of the Islamic Republic Inc, the Council of Guardians of the Constitution and the Assembly of Experts. Both these power brokers are on the record repeatedly asking for the annihilation of infidels. Jannati, as recently as two months ago, branded all as "animals".

                  The question now, as before, is what to do. The good news is that the regime is loathed by the brutally subjugated nation, negating any need for external military intervention to effect a permanent furlough plan for the mullahs in all their different masks (whether reformer, conservative, pragmatic, ...).The bad news is that in the short run a select few corporations will not be making their annual projected stock increases, and for the rest of us, it is going to cost a few cents more per gallon to fill up.

                  New York City's comptroller William Thompson Jr who oversees the city's pension plans has announced a directive to all fund managers to abstain from investing in any enterprise that does business with the terror states. His commendable pioneering effort and those of NY pensioners need to be duplicated. On the individual level we also have a choice to make.

                  A consumer boycott of the companies that do business with the Islamic Republic and their agents will have as effective a repercussion as in the case of the South Africa's apartheid regime. For instance, to the chagrin of Rafsanjani's pistachio empire, one can make certain that snacking on the delicacy does not enrich the "millionaire Mullah" as Forbes magazine calls him.

                  Or, the Daimler/Chrysler Corporation is set to open a chain of dealerships and set up automobile assembly operation in the Islamic Republic. The announced price tag for the luxury automobiles range between equivalents of $94,000 to $140,000. To put those figures in perspective, it should be noted that an average teacher's salary, should they get paid at all and on time, hovers around $140.

                  A consumer boycott of the luxury car manufacturer for as long as it is providing comfy rides to the regime favorites will in no shape or form hurt the average Iranian. On the contrary, it will deliver a heart warming message of world's solidarity with their plight, which sooner rather than later will embolden them to do the right thing.

                  All those vigilant consciences who in opposition to the Iraq war took to the streets in droves have the opportunity now to help avoid a deja vu.

                  Comment


                  • To be perfectly honest, the Islamic Repulic of Iran has an "inalienable right" to acquire nuclear weapons like an unrepentant, convicted and paroled lifetime pedophile has an inalienable right to Viagra.

                    Today, it appears that the delusional IRI fanatics are brazenly testing the limits of tolerance and inaction of the seemingly feeble Western liberal democracies with their lust to acquire nuclear weapons. With fond recollection of the wartime glories of their massive human-wave martyrdom, they appear quite capable of dragging the entire meek and incapacitated nation to an apocalyptic come-what-may showdown.

                    However, in the somber new moral calculus formulated by awakened and hardened proactive conservatism in the post-9/11 West, such adventurism can lead to incalculably dire consequences.

                    One of the lessons of the Islamic revolution in Iran was that 50 years of secular progress did not change the nature of our people.

                    An analogous argument might be stated for the peoples of present day Western liberal democracies who only 60 years ago unleashed immeasurable, no-hold-barred horrific death and destruction on each other before settling in their cherished but fragile freedom and humane stability of the present day.

                    For the Western world, the precarious context of the IRI's most alarming adventurism, is the (perhaps exaggerated) threat of Islamofascism in their own midst and in their own lands. With their existential fear of a ticking cultural and demographic bomb, ironically imported and subsidized by their own naïve multiculturalism, one can only speculate what bellicose sentiments could be percolating through the collective minds of the far more powerful peoples of the West.

                    In the face of all this, it is impossible not to sense the heightened fatalism and withdrawal of Iranian people about their dangerously imminent collision with the rest of the world.

                    Fatalism, amnesia, insincerity and hypocrisy are all hallmarks of traditional Iranian-Shiite culture. For us Iranians the formality of a make-believe ordinary life, however low and diminished, must go on until it is no longer possible. And then, no one knows better, no one saw the end coming and all blame, and ironically all hope, is directed at outsiders...

                    Now that Iran's violent and crazed quest for identity has finally proven a disastrous failure and has led it to its most isolated, checkmated, indefensible and inexcusable present state of looking into the abyss, the nation appears to be finally facing up to the long overdue reflection for what may be wrong within its own soul. Let's hope that it is not too late to discover gravity...

                    Having had the privilege to grow up in our ill society, and subsequently the luck to spend half a lifetime to informedly and independently reflect on it from outside, I have a few hopes and insights as to what this soul searching might yield. Figuratively speaking, steadfast Muslims eat their young in the name of god. The gist of Islamic upbringing is about whipping the young to conform and bow to their loser parents, so that every generation is as degenerate as the previous.

                    The advantage of this discipline is that the faithful are never humiliated, as it is not expected of them to rise to any real challenge, except maybe through jihad and ultimately martyrdom. In turn, the advantage of Jihad is that it fills the place of meaning in life and is cause for unity. Finally the advantage of martyrdom is that one does not survive to get a chance and question the hypocrisy and futility of their lost existence.

                    Needless to say, no form of progress or achievement ever figures in this degenerative cycle of mediocrity and death wish where the sole purpose of education is indoctrination of faith. To bluntly summarize life under this discipline, one is physically, emotionally and mentally circumcised, veiled, mourned and terrorized from childhood onwards in order to submit to a life of suppressed longings, self-loathing and inconsequence, in return for the lifetime approval of an elder generation of dimwitted losers.

                    Countless taboos, combined with an elaborate, juicy pornography of sadistic punishments (such as public lashing, stoning, mutilation and execution) are devised to make sure anyone otherwise destined to rise above the commonest admissible form of life becomes the subject of sick psychosexual entertainment for the masses. Anyone still surprised where the crazed want-to-be martyrs and necrophilic suicide/genocide bombers come from?

                    The uniqueness of us Iranians is that somehow in our collective subconscious, we are aware of the fact that this vile discipline was forced upon us by primitive Arab conquerors in the Middle Ages and even though we, in our own way, did not wholeheartedly buy into it, we nonetheless adopted it with signature docility and have lived with it until today. That is the essence of the extraordinary self-loathing that paralyzes the Iranian mind and saps our self-esteem and confidence. We, the people who outrage at any hint of being subject, pray (five times a day!) and put faith in a book written in the tongue of our low, despicable conquerors!

                    For analogy's sake, if Iran were a man, he would be a transsexual, hysterically crying rape and violently ranting at the world over the injustice of his self-mutilated manhood and forgone mojo in the same breath.

                    To seal our destiny, during the Islamic revolution, we Iranians destroyed or diminished with violent passion and enthusiasm, every symbol, option and institution of rationalism and independent national identity, such as a constitutional monarchy, a patriotic military, a budding modenity and a new national self-esteem derived from our glorious ancient mythology and history.

                    Instead we invented enemies, demonizing the more rational, prosperous and far more powerful non-Muslim world which has had little to do with our present day moral bankruptcy and impotence.

                    At this juncture it appears that there is no recourse, no solutions and no ideas from within and once again our fate might have to be dictated with deadly force from outside.

                    Comment


                    • One thing is clear that Iran is one the verge of war but this time with the whole world. The recent stand off by the Islamic regime as well as remarks made by the arrogant and ignorant president towards the Israel and the Jewish people confirms Islamic republic intentions and political strategy which is clearly aimed at a war with the west. However; I would like to argues that a military strike, posing sanctions or banning the Iranian national team from the world cup not only acts as a strengthening tool for the regime but it also undermines all the reform and democratic movements in that country.

                      The eight year war against Iraq and the stand off of the Islamic regime against the west were the pillars of this regime and have allowed them to be functional and remain in existence as long as they have lived so far. One thing is clear that the majority of Iranians are against the current regime but the remaining population who controls the system and all facets of life in Iran have the superiority and complete control over the people. The government's effort for the past 30 years has been to prevent Iranians to have contact with the outside and used state media and television as a tool for propaganda and revolutionary stand off against the west.

                      After the 8 year Iran-Iraq war came Rafsanjani era which was fueled with economic growth and slight opening of the doors to the investors and western companies. That had tremendous impact in the daily life of the ordinary Iranians; it came to the point that many had thought there was a second revolution happening in Iran that had resulted in slight freedom and ease in strict religious rules which had been imposed by the Basijis and revolutionary guards on the people.

                      However, Rafsanjani and his clan where corrupt and had been involved in various scandals. This was so obvious that ordinary people started questioning Rafsanjani power and wealth. Many Iranian knew that he along with his family were one of the richest people living in Iran. Rafsanjani corruption resulted in animosity and hatred by the people towards him and his cabinet, which was very clear in the landslide win by Khatami in 1997.

                      Khatami had promised greater freedom and reform and he talked about dialogue amongst civilization. He encouraged many journalists to write and exercise their freedom. He encouraged women to participate in government decision making process and apply for positions at judicial and parliamentary level. During his first year in the office many Iranians thought that he was the Gorbachev of Iran and he will bring democracy and freedom to the people. However his slow reform had angered many students who were his main supporters during his election.

                      In 1999 Iran had his Tiananmen Square in which thousands of students' were brutally beaten, killed or imprisoned. Khatami's silence and lack of response to such a callous act by the revolutionary guard convinced the general public that no one can be trusted under current regime and they all act the same. Khatmi's cowardness and lack of leadership proved the general public that reform is not going to happen when a mullah is the executer.

                      Khatamis' incompetent leadership was the worst blow to the student movement and to the general public. He had done so much damage that none of the other leaders had done. The Iranian people got tired and frustrated and as a result of that very few participated in any elections and ignored the reformers. They showed that clearly in the recent parliamentary and general election when they ignored Rafsanjani and Karoubi and let a conservative hardliner to win the general election.

                      Recent election in Iran has given voice to hardliners and fanatics in Iran once again. They elected Ahmadinejad who once as part of revolutionary guard and considered by many hardliners as their savior. His win has assured Khamenei and his followers a dominant power from military to judiciary and parliament. Hardliners are in control at all level of government at this moment. However; they know that the pillars of their revolution ideology are very weak and on the verge of collapse.

                      They clearly know that the majority of Iranian people despise and even hate them. There were polls conducted in Iran that clearly showed that the general public is in favor of change and even dialogue with USA. Many Iranian were even hoping an attack by USA will free them from the Mullahs. However, the recent events and the mess in Iraq have changed their mind. Therefore; the government knows that a military strike against Iran will not win the heart and mind of the majority of the people and will also create a jolt amongst the population that will remind them of Iran during the 1980 war against Iraq where the whole world was against Iran.

                      Ahmadinejad cabinets is trying very hard to create a sense of Islamic nationalism and bring alive the revolutionary ideology that were the pillars of the birth of Islamic republics creation. However one thing they have forgotten that the majority of the population is very young and does not even remember the revolution and have seen the struggles that their parents had to endure during those times in order to survive. Also these young populations are politically savvy and are aware of the daily events that are happening in Iran and around the world through internet and web blogs.

                      Therefore it is very important for outsiders to understand the history the current political status as well as the Iranian people and the culture. We have fought for centuries against invaders and colonialism along side the unpopular governments; thus our pride and nationalism should not be underestimated by any foreign government. At the same talking putting sanctions and blocking Iran's national team from the world cup will only add more to resentment and distrust of foreign powers and will remind Iranians once again the 1953 coup, the 1980-1988 Iran/Iraq war and many more bad memories created as a result of arrogant and colonialism policies upon Iranian nation.

                      However; I suggest that the only way to eliminate the Iranian Islamic government is by getting very close to them. Open the economic and scientific avenues and doors to the Iran's general public. The western government should help in prosperity and advancement of the Iranian nation. I think by helping Iran's young population to become prosperous, I promise you that same young population will help you to overthrow the regime and its fundamentalist ideology. The west should realize that Iran's population is the most educated, advanced and politically savvy in the whole region.

                      In addition, Iran's population is the only allied of the west after Israel in that region. Iran's population is so westernized that they can relate to the western culture and ideology. This is a great tool and weapon to fight against the mullahs. Maslow believed that people will yearn for freedom and better life style after when their basic needs are satisfied. Therefore; the west should help and contribute in the prosperity and economic development and participate actively in daily life of the population. I promise that in long run that will pay off greatly.

                      In the short run the concern with regards to nuclear technology and uranium enrichment should be resolved diplomatically and handled through negotiations. I think the west should put on the table in very open forum what it expects from Iran and what it will offer in return and they should participate actively in the nuclear technology advancement of the Islamic republic government. I am just curious why they haven't offered to develop Iran's nuclear technology instead of the Russians.

                      I as an Iranian would feel more comfortable if the west participates in the nuclear technology advancement of my country instead of the Russians. Given the Russian history with Iran in the past and in fact the corruption and carelessness that exist amongst the Russian scientists and lack of safety and quality standards (Chernobyl accident) I am more afraid for my people than a nuclear bomb.

                      One thing is clear that the only way to eliminate the Islamic republic is through the people and no foreign power should meddle in this process. The west can only help and support the process and create that environment. Iran's population is young and eager for change.

                      Comment


                      • When many Iranians, inside Iran or in exile, boycotted the last election, many so-called intellectuals including those reformist followers of Khatami asked the following ridicules questions over and over again, that eventually the Islamic republic would select some one as President, therefore, why should we stay silent in this process and not at least send some one who is more moderate in that office?

                        Among those were so many Iranians in "exile" as well as European politicians who wished (dreamed) Hashemi Rafsanjani would be elected once again so that they would continue this game of "reform" in the surplus, and bargain in trade behind the curtain, get richer and fatter every day -- but plunder from whose packet and at what price?

                        The logical argument was that according to the Islamic Republic's constitution, a president elected -- or in the case of Ahmadinejad selected -- has got no power whatsoever; he has, as Khatami once declared, at most fifteen percent of power. He is not a chief executive, but just holding office to pursue the logistical needs of other insinuations of power.

                        Moreover this game of hide and seek must end one day and then there would be no excuse from those simple minded people who still believe in the Islamic Republic, "reformist" or otherwise, a theocratic regime made up of fundamentalists who interfere in all aspects of people's personal lives (even the most privete parts), instead of finding solutions for their common needs (job, social welfare, education, etc).

                        Specially now, when the Islamic regime's decision to resume what it calls “research” into nuclear enrichment, virtually puts an end to the negotiation strategy Europeans have so persistently pursued for two and a half years. However, three top EU powers are expected to call off the moribund nuclear talks with Iran and advocate sending the dispute to the UN Security Council.

                        Further more, the main supporter of this regime -- the EU which benefited the most from the day Islamic Republic came to power -- will realize that the game is nearing its end and world peace is in real danger (Ahmadinejad's "wiping Israel off the map" comment is one recent example) if and when the mullahs get their hands on the Atomic bomb.

                        Iranian people should one day reach to this point that there would be no potential for political and social reform in Islamic Republic, as long as the roots of the laws comes from the verses of Koran (Islamic Republic Constitution) there would be no compromise.

                        This regime must change and go to the dust bin of history, sooner rather later, and the best possible way to achieve this goal, would be by systematic and purposeful civil disobedience, specially now that, the Islamic Republic is under constant pressure from the world.

                        Comment


                        • فرزند زهرا کاظمی، خبرنگار عکاسی که سه سال پيش در زندان اوين تهران به شيوه مشکوکی جان خود را از دست داد، از دولت ايران به دادگاهی در کانادا شکايت کرده و خواهان دريافت هفده ميليون دلار غرامت شده است.
                          سلمان (استفان) کاظمی که همچون مادرش تابعيت کانادايی دارد طی دادخواستی به دادگاهی در ايالت کبک کانادا، حکومت ايران و همچنين رهبر اين کشور، دادستان تهران و يکی از مسئولان زندان اوين تهران را در مرگ مادر خود و لطماتی که مرگ مادرش برايش به همراه آورده مسئول دانسته و خواهان دريافت غرامت شده است.

                          زهرا کاظمی هنگامی که در ماه ژوئن سال 2003 در مقابل ورودی اصلی زندان اوين در تهران درحال تهيه عکس از تجمع خانواده گروهی از زندانيان سياسی بود بازداشت شد.

                          او در بازداشتگاه دچار آسيب ديدگی مغزی شد و پس از انتقال به بيمارستان در دهم ژوئيه 2003 (نوزدهم تير) درگذشت.

                          دادگاه ابتدا مرگ زهرا کاظمی را قتل شبه عمد اعلام کرد و يکی از مأموران اطلاعاتی را در اين ارتباط مجرم شناخت ولی دادگاه تجديدنظر اين حکم را نقض کرد و رأی داد که مرگ خانم کاظمی تصادفی بوده و او بر اثر کاهش قند خون ناشی از اعتصاب غذا، در حال ايستادن به زمين سقوط کرده و دچار ضربديدگی به سرش شده است.

                          اما وکلای خانم کاظمی معتقدند مرگ او "قتل عمد" بوده و وی بر اثر ضربه ای درگذشته که "يک نماينده عاليرتبه قضائی" به سرش وارد کرده است.

                          دولت کانادا بارها خوستار تحقيقاتی "جدی و قابل اعتماد" درباره مرگ خانم کاظمی شده اما دولت ايران اين درخواست را رد کرده است.

                          در اين ميان، پزشکی ايرانی به نام شهرام اعظم که اخيراً به کانادا پناهنده شده ادعا کرده که همان پزشکی بوده که زهرا کاظمی را پس از انتقال از بازداشتگاه به بيمارستان معاينه کرده و متوجه آثار شکنجه و احتمالاً تجاوز به او شده است.

                          مقامهای ايرانی ادعاهای اين فرد را کاملاً کذب می خوانند اما دولت کانادا بر اساس اظهارات وی و قرائن ديگر، شماری از مسئولان قضائی و مأموران امنيتی، از جمله سعيد مرتضوی دادستان تهران را به شکنجه زهرا کاظمی متهم می کند.

                          اخيراً که آقای مرتضوی به نمايندگی از ايران در نشست افتتاحيه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در شهر ژنو سوئيس شرکت کرده بود، سلمان هاشمی، از دولت کانادا درخواست کرد فوراً از مقامات سوئيسی بخواهد آقای مرتضوی را بازداشت کنند.

                          دولت کانادا با پيگيری درخواست وی در زمانی که احتمال می رفت سعيد مرتضوی سوئيس را ترک کرده باشد تا از راه آلمان به ايران بازگردد، از دولت آلمان خواست او را بازداشت کند تا به اتهام جنايت عليه بشريت محاکمه شود.

                          Comment


                          • در همين روزهاست که ما بايد در گوشه ای جمع بشويم تا اولين سالگرد فوت اصلاحات را در کشورمان را برگزار کنيم ! نمی دانم حتما خيلی ها و خيلی از دوستانم که هنوز برطبل اصلاحات و اصلاح طلبی می کوبند شايد از اين نوشته من ناراحت بشوند همانهايی که از ايران در همين روزها و پس از نوشته آخری ام برايم نامه نوشتند که فلانی تو هم تا پايت به آن مرز رسيد شدی دو آتيشه و .... که البته راست می گويند ظاهرا رسم است هر کسی که اول از ايران می آيد بيرون يک سير نزولی را طی کند از دو آتيشه بودن و سرنگونی طلب و زنده باد مرده باد شروع می شود تا ميرسد به بی تفاوت ! .اما هر چه که کردم ديدم جمله ای ديگر پيدا نمی کنم ! اينکه بنويسم تولد احمدی نژاديسم ! يا مرگ اصلاحات که فرقی ندارد؟

                            يک سال از آن مرگ و يک سال ازاين تولد، و نه سال هم از آغاز جنبش‌ دوم‌ خرداد ميگذرد ، جنبشی که چه به نظر من مرده باشد و چه به نظر ديگر دوستان همچنان پويا و فعال اما بايد همه اگر ذره ای انصاف داشته باشيم بپذيريم که، باز اگر بگوئيم برای خودش برنامه ای هم داشته و يک جنبش کور نبوده اما در ثمره خود موفق نبوده و ناکام مانده است . نه سال از آن روزها ميگذرد اما هنوز حتی علمدار اصلاحات آقای خاتمی هم برای ما يک تعريف جامع و روشن از اهداف اصلاحات و رويکردهای آن ارائه نداده است . چه‌ مرده‌ باشد و چه‌ زنده‌، در يک‌ نکته‌ ظاهرا ترديد نيست‌ و آن‌ اينکه‌ جنبش‌ در طول‌ هشت‌ سال‌ رياست‌جمهوری‌ خاتمی‌ از دستيابی‌ به‌ هدف‌ خود باز ماند. اما اينکه هدف‌ جنبش‌ دوم‌ خرداد چه‌ بود آيا واقعا و اصلا اين جنبش هدفی را در پی داشت؟

                            متاسفانه در تمام هشت سال حاکميت ارکان اصلاحات و هر کدام بنا به فراخور و عمر و قدمت خود از نهاد دولت گرفته تا پارلمان و شوراها که هر کدام در مقطعی در خدمت اصلاح طلبان بودند و همچنين ديگر نهادها و احزاب مدنی و سياسی هيچگاه اصلاح طلبان نتوانستند به يک اتحاد و ائتلاف واقعی دست بيابند که آخرين افتراق آنها را در انتخابات رياست جمهوری گذشته شاهد بوديم که چندين کانديدای اصلاح طلب قد علم نمود و عملا رای مردم را شکافت . اما اکنون که تمامی نيروهای اصلاح طلب شکست را تجربه کرده اند در اين شکست و درد مشترک ، ناخواسته در اين ميان اتحادی شکل گرفته است که نمونه های آنرا ميتوانيم در نشست اعتراضی به بازداشت مهندس علی اکبر موسوی خوئينی در محل سازمان دانش آموختگان ادوار تحکيم وحدت مشاهده نمود . اکنون و در اين وضعيت به باور من بايد از مشی اصلاح طلبی حکومتی فاصله گرفته و پروژه ديگری که ترميم موانع ساختاری هشت سال گذشته را مورد توجه قرار می‌دهد، اتخاذ نمايند . اصلاح طلبان واقعی بايد با عبرت گرفتن از قهر و عدم اقبال مردم در دو انتخابات گذشته شوراها و رياست جمهوری آن کاری را انجام دهند که اصلاح‏طلبان حکومتی چه از نظر تئوريک و چه از نظر عملی شهامت اقدامش را نداشتند انجام دهند، به تعبير ديگر می بايست با به ميان مردم بازگشتن و در قالب حرکت در نهادهای مدنی و جنبشهای اجتماعی خاصه جنبش دانشجويان و زنان ، کارگران، اقوام و ... و سازمان يابی سياسی و تئوريک آنها تغييرات ساختاری را به حاکميت و هسته سخت افزاری نظام اجبار و تحميل نمايند .تا سپس توانستهبا تکيه بر آن تغييرات واقعی را در ايران ميسر سازند. اين شيوه از آنجا که حرکتی گام به گام و همچنين کاملا مدنی و آرام خواهد بود در نتيجه ما را به سمت يک انقلاب نرم افزاری و مسالمت‏آميز سوق خواهد داد . در اين راهبرد از آنجا که در بردارنده اقبال آحاد جنبشهای پويای داخل خواهد بود نهايتا ما را به سوی دموکراسی سوق خواهد داد و رفته رفته ميليون‏ها نفر از مردم به تدريج سازماندهی و بسيج می شوند و نهايتا با توجه به قدرت و وزن اجتماعی ايشان ميتوان تغييرات ساختاری کلان به عنوان مثال تغيير قانون اساسی و يا حذف و تقويت بعضی از نهادهای را به اصول‏گرايانِ اقتدارگرا تحميل کرد. خاصيت اين راهبرد گام به گام اين است که اگر در افق نزديک نتوان وقوع يک انقلاب آرام را انتظار داشت، بلکه ضمن آماده سازی نيروها و آبديده کردن آنها گامی اساسی در جهت توسعه سياسی جامعه برخواهد داشت . چرا که اصلی ترين نقطه شکست اصلاح طلبان حکومتی عدم برنامه سازمانی و تشکيلاتی در ميان توده ها بوده است . به بيان ريز تر اين تئوری زير بنايی بجای موج سواری و يا تهييج اذهان در زمانه های انتخاباتی با بستر سازی دراز مدت بجای آنکه يک انقلاب را بياورد گام به گام انقلاب خود خواهد آمد .

                            اين پروسه بستر سازی که از يک محور طويل الجهت از منتقدان آرام شروع شده و از اپوزيسيون درون نظام هم گذر کرده نهايتا ميتواند به اپوزيسيون خارج از نظام نيز امتداد يابد . اين اتحاد عملی با تکيه بر ارادة انقلابيون (يا حرکت آگاهانه اقشار و توده ها) اصلی ترين رکن اين استراتژی می باشد که شالوده يکی از شرايط وقوع انقلاب‏ است. متاسفانه جماعت بسياری از فعالان سياسی و حتی قاعلان به مشی براندازی و اصلاحات راديکال از اين نکته کليدی غافل می باشند که انقلاب‏ها همواره خواه انقلاب خيابانی و خونين همچون انقلاب ۵۷ و خواه انقلاب آرام و مخملين همچون آنچه که در قرقيزستان و اوکراين بوقوع پيوست يک پديده تسلسل وار و عادی وپريوديک نمی باشند و انقلاب در هر نوع و هر مدل خاص زمانی و مکانی خود يک پديده نوراديک و يا استثنايی هستند و از همين جهت است که به باورمن می بايست همه اصلاح طلبان بنيادين راهبردهای خودرا نه در دقيقه نود و نه بر اساس يک اتفاق بلکه بر پديده‏های نُوراديک تنظيم کنند . از نگاه ديگر تجربه هشت ساله جنبش اصلاحات دوم خرداد که اصلاحاتی از بالا به پائين بود آشکار ساخت که گذار به دموکراسی در جوامعی همچون ايران با زير ساختهای سنتی و غير مدرنيته الزاما و اکيدا وابسته است به خيزش جنبشهای اجتماعی در زير ساخت های کلان جامعه ، در حاليکه اين گذار از بالا ( همچون آنی که در دوم خرداد ۷۶ در حوزه حکومت و جامعة سياسی اتفاق افتاد صرفا نه اصلاحات بنيادين که صيغه موقتی بود برای مصالحه ميان اصلاح‏طلبان و اقتدرگرايان ! که از آنجا که هيچ پشتوانه تئوريک و مردمی نداشت بزودی اقبال خود را در ميان عامه از دست داد و بجای تقويت دموکراسی و اصلاحات بنيادين يک وضعيت اقتدارگرای تازه نفس را نيز بوجود آورد . پس بارديگر و اکنون با توجه به سابقه اصلاحات هشت ساله دولتی نيازی اکيد مواجه می شود که تفکر پيگيری روشنگرانه و سازمانی دموکراسی از پائين يعنی جنبشهای مردمی و سازمانی فراگير را در برابر اصلاحات از بالا يعنی اميد بستن يک‌طرفه به پيگيری دموکراسی از سوی حاکمان اقتدار طلب را در عرصه عمومی به گفتمان غالب تبديل کنيم . تئوری مطرح شده در دل اصلاحات حکومتی فشار از پائين و چانه زنی در بالا هرچند که پس از گذشت يک فصل از عمر دولت اول اصلاحات عملا از آن هم دست کشيدند و استراتژی خروج از حاکميت را مطرح کردند تصور بسيار خامی از رابطه و تعامل ميان دولت و جامعه در ايران داشتند و گمانشان بر اين باور استوار بود که جامعه مسلح شده به راهبرد اصلاحاتی با پشتوانه رای خام مردمی از پائين براحتی ميتواند با اعمال فشار سد مستحکم اقتدارگرايی و انحصارطلبی موجود در حکومت را شکافته و تغييرات ساختاری را به ارمغان بياورد. در صورتيکه جامعه سنتی و در حال گذار ايران اختصاصات منحصر بفرد خود را دارد و تا آگاه سازی کافی انجام نشود و صرفا با تهييج افکار عمومی و قرمز و آبی کردن اوضاع در دقيقه نود مردم را به حضور درانتخابات فراخواند اين حضور نا آگاهانه هيچ پشتوانه مردمی برای حمايت و همچنين پمپاژ فشار از پائين محسوب نخواهد شد تاريخ نشان داده است که مردمی که در صبح زنده باد مصدق گفتند و در شب مرده باد مصدق طبيعتا تا زير ساختهای سياسی و دانش سياسی و انديشه سازمانی شان ترميم نشود وضع به همين منوال است ، تا کار تشکيلاتی و فکری روی نيروهای توده ای جامعه انجام نگيريد آنوقت که اين نيروهابای عظيم نميتوانند بفهمند چرا يک شبه بايد به «عاليجناب سرخ پوش » که تا پيش از اين مورد نفرت بود به عنوان کانديدای اصلاح طلب بله بگويند ! از اين رو عيب بزرگ راهبرد اصلاح طلبان حکومتی با انديشه اصلاحات از بالا به پائين فارغ از عدم تشکيلات فراگير در تمام سلولها و اندام جامعه اين است که طرفداران تغيير در جامعه و اصلاح طلبان مردمی را بدون هيچگونه طرح و برنامه و راهبرد عملی دقيق در برابر حکومتی بزرگ، و مدعی مذهب قرار می‏دهند که تمامی رسانه ها و بيش از سه ميليون پايگاه مقتدر بنام مساجد را در اختيار خود داشته که قادر است بنام ملت دهها هزار جمعيت را به نام حامی خود و با استفاده ابزاری از دين و انقلاب بصورت فله ای و اتوبوسی هرجا که بخواهند بياورند و صدای جنبش اصلاحات طلبی از پايين را مهار کنند. و صندوقهای رای را با استفاده ازپتانسيلهای خود در مساجد و پادگانها پر کنند .

                            Comment


                            • به عنوان مثالی ديگر بايد پذيرفت پيروزی اصلاح‏طلبان درانتخابات شوراهای اول و مجلس ششم به خاطر فشار و حمايت جنبش اصلاحات حکومتی بود نه کار تشکيلاتی اصلاح‏طلبان. چراکه می بينيم در سال ۸۵ که ديگر تئوری اصلاح طلبان حکومتی رو به انسداد و پايان بود و ديگرجنبشی قدرتمند و در عمل فعالی وجود نداشته ، اصلاح‏طلبان با دست خالی به ميدان انتخابات آمدند وهر چند که به نظر ميرسيد تعداد دموکراسی‏خواهان در سال ۸۵ از سال ۷۶ بيشتر شده اما بخشی از بيست ميليون‏هايی که در سال ۷۶ و ۸۰ جزو نارضائيان از وضع موجود بودند، در سال ۸۵ کاملا به همين دليل نبود تشکيلات فراگير و تئوری منسجم يا در انتخابات شرکت نکردند يا در اعتراض نا آگاهانه به رقيب اصلاح‏طلبان رأی دادند. اکنون و با تاسی از تجربه هشت ساله اصلاحات حکومتی بايد آن طيف فعال از ميان اصلاح طلبان که چاره را در اصلاحات بنيادين و عبور از خاتمی و بايدی رفراندوم می دانند بايد با يک حرکت آرام و گام به گام و ملی با آگاه کردن افراد به حقوق و مسؤليتهايشان، با ايجاد و تقويت نهادهای مدنی و صنفی، با تقويت نظام رقابت حزبی، با مواجهة فعال با انتخابات برای تغيير ابعاد نامطلوب جامعه از طريق ورود به مجلس، دولت و کار تشکيلاتی و سازمانی خود را آغاز کنند و در اين راهبرد حتی اگر اقتدار طلبان و حاکميت پای اصلاح‏طلبان را برای ورود به دولت و مجلس قطع کنند بيمی نداشته باشند و همچنان در حوزه اندامهای جامعه (جامعه مدنی) انحصارطلبی‏ها را افشاء و محکوم ‏کنند و به ايستادگی مدنی خود ادامه دهند .

                              Comment


                              • نتيجه:
                                الف - تجربه هشت سال اصلاح‏طلبی و جنبش دوم خرداد آشکار کرد که صرفا نمی بايست فقط حاکميت مورد انتقاد قرار گيرد بلکه ساير مؤلفه‏های اساسی جامعه نيز بايد همواره مد نظر باشد و مورد تنوير و بررسی قرار گيرد چرا که در جامعه ايران اين فقط هرم حاکميت نبوده که با معضل استقامت و انسداد و استنکاف روبرو بوده بلکه ساير نهادها نيز مثل جامعه سياسی در تعريف حوزه احزاب و گرايشات سياسی و يا حوزه نهادهای مدنی و صنفی و همچنين حوزه شخصيت‏های قابل اعتماد و با نفوذ سياسی، و فردفرد مردم با معضل و ضعف روبرو بودند. اگرچه در حال حاضر با توجه به پشت سر گذاشتن جنبش دوم خرداد هم اکنون وضعيت تحزب‏ بهتر از سال ۷۶ است اما هنوز کوشندگان سياسی و دموکراسی خواهان زيادی در ايران هستند که به حزبی نبودن خود افتخار می‏کننددر اين صورت است که ما شاهديم ايران بيش از اينکه تشکل و حزب داشته باشد با انبوهه ای تکنواز سياسی و سياسيون تک محور روبرو است. وهمچنين بيش از ده هزار نهاد مدنی و حزب سياسی در ايران به ثبت رسيده است ولی عملا کمتر از ۲۰ درصد آن فعال است و وظايف ومسئوليت خويش را تنها در شب انتخابات می خواهند انجام دهند از ديگر سو نيز سازمانهای غير دولتی و ان . جی . او . ها و نهادهای صنفی بدون اطلاع از وظايف و مسئوليتهای خويش بيشتر از دولت احساس طلبکاری می‏کنند تا اينکه برای خود وظيفه‏ای در عرصة تصميم‏سازی امور عمومیِ جامعه قائل باشند . روزنامه ها و مطبوعات به جای احزاب بر نشسته اند و احزاب بجای دولت برای خود حق تصميم گيری قائلند ، بيش از نيمی از دارندگان حق رای در جامعه به يکباره تحت تاثير قرار ميگيرند و به ميدان انتخاباتی می آيند و به اصلاح‏طلبان رأی ميدهند و بعد هم فوری تا يک شبه انتظارات خود را برآورده نمی بينند يا در انتخابات بعدی شرکت نميکنند و يا از روی عناد و لجبازی به مخالف کانديدای اصلاح‏طلبان رأی ميدهند . لذا راهبرد انقلاب آرام و يا اصلاح‏طلبی ازپائين ابتدا در صدد سم پاشی آفت سياست‏زدگی برخواهد آمد و سپس در جبهه های فراگير و گسترده آموزش و کادر سازی و سازماندهی در پائين را پی خواهد گرفت و در يک حرکت تدريجی، مستمر،صادقانه، کارشناسی و غيرهيجانی به پيش خواهند رفت .

                                ب - اصلاح‏طلبان بايد با ايستادگی مدنی از مواضع اصولی خود و حقوق شهروندان دفاع ‏کنند و در هر صحنه انتخاباتی فعالانه وارد ‏شوند و از همان ابتدای کار سياست تحريم را در دستور کار خود قرار ندهند، جامعه را آگاه سازند و همواره بياد داشته باشند يکی ازکارآترين ابزارجلو رفت اصلاحات حضور نمايندگان و مديران و رهبران سياسی ای است که ريسک پذير و صادق و با تکيه بر نظرات اصولی و لاينفک خويش جسور باشند و از پيگری مستمر اصلاحات خسته نشود. بزرگترين ضعف اصلاحات هشت ساله دوم خرداد اين بود که از اينگونه مديران کم داشت و بيش ازآنکه عامل اجرايی داشته باشد و مدير تماما رهبر تک نواز و غير قابل کنترل سياسی داشت.

                                پ - در جامعه ايران جنبشهای اصلاح طلب اجتماعی زيادی اعم از دانشجويان، زنان، قومی، کارگران، محرومان اداری و حاشيه‏نشينان وجود داشته و دارد که از فقر اطلاعاتی و سازمانی رنج می برند و با آنکه کمابيش فعال‏اند اما اصلاح طلبان تئوريک و شاخص هيچگاه نتوانستند يک رابطه متقابل و سازنده با نمايندگان متنوع جنبشهای خرد اجتماعی برقرار کنند. راهبرد انقلاب آرام بايد با سازمان دهی وسيع و فراگير اينان از اين پتانسيل بزرگ در مواقع لزوم استفاده نمايد .

                                ج – اين نوشتار در دفاع از اصلاحات از پائين در برابر اصلاحات حکومتی يعنی اصلاحات از بالا به پائين و يک دفاع ايدئولوژيکی نبوده بلکه تصميم بر ارائه اين بحث به عرصه عمومی است تا در معرض نقد و بررسی صاحبنظران و علاقمندان به سرنوشت جامعه ايران قرار گيرد وگرنه در برابر تبعيض‏ها و نابرابری‏های جامعه می‏توان هم رويکرد انقلابی، هم اصلاحی و هم محافظه‏کارانه داشت. اين نوع دفاع از رويکرد اصلاحی در اين نوشته صرفاً يک دفاع پرگماتيستی آنهم در شرايط کنونی جامعه ايران است.

                                Comment

                                Working...
                                X