حقوق بين الملل در قرون وسطا
معلوم گشت كه در دوران باستان، روابط بين الملل هر چند در حدّ ساده وجود داشته، اما اصول و مقررات حاكم بر آن غالباً جنبه مذهبى داشته و از ضمانت اجراى دينى برخوردار بوده است. البته شايد نتوان گفت كه آن ها شكل كاملى از روابط بين المللى بوده، بلكه غرض بيان زمينه هايى است كه مى تواند به اين هدف منجر گردد و اين از ويژگى تمامى رشته هاى علوم است كه روند تكاملى داشته و به تدريج، توسعه يافته اند. حقوق بين الملل نيز به عنوان يك دانش در گذر زمان و هم گام با تاريخ، در حال رشد و توسعه بوده است.
در قرون وسطا، دو حادثه بسيار مهم در تاريخ بشريت اتفاق افتاد كه در تحول و توسعه حقوق بين الملل مؤثر بود: يكى پيروزى كليسا به عنوان يك قدرت مطلقه و ديگرى ظهور اسلام.
عصر پيروزى مسيحيت
در اواخر قرن چهارم (395 م) امپراتورى بزرگ روم شكست خورد و به دو بخش شرقى و غربى تقسيم گرديد. روم غربى در سال (476 م) سقوط كرد و به كشورهاى كوچك تقسيم شد، جامعه اروپايى گرفتار پراكندگى و تفرقه گرديد و جنگ و خون ريزى سراسر اروپا را فرا گرفت. در چنين وضعيتى، تنها چيزى كه عامل وحدت اروپاييان محسوب مى گرديد دين مسيحيت بود. سرانجام، كليسا قدرت مطلقه پيدا كرد و پاپ ها به طور علنى و با قدرت در تمام امور كشورهاى اروپايى مداخله مى كردند و امپراتوران نيز در برابر دستورات آنان مطيع بودند.38
پيروزى مسيحيت تأثير شگرفى بر حقوق بين الملل گذارد و خلأى كه در دوران باستان در اين رشته از علم حقوق وجود داشت ـ مانند فقدان مقررات مشترك ميان ملت ها و تفاوت حقوق نژادهاى گوناگون ـ در عصر پيروزى مسيحيت از بين رفت و براى اولين بار اعلام گرديد كه كليه افراد بشر داراى ريشه و سرنوشت مشترك اند و ملت ها، كه متشكل از افرادى مساوى اند، خود نيز با يكديگر مساوى بوده و همه تابع قانون مشترك هستند كه همان قوانين الهى است. احكامى كه دركوه سينابه حضرت مسيح(ع) نازل گرديده بود، به صورت كتاب مقدس انجيل درآمد و از آن زمان، پايه دانش حقوق بين الملل گرديد. جامعه مسيحيت در قرون وسطا در واقع، يك جامعه بين المللى متشكل از كشورهاى گوناگون و با افكار مشترك بود. ويژگى عمده جامعه مزبور در اين دوران، اتحاد جنبه هاى مذهبى و اخلاقى بسيار عميق آن بود.
به اعتقاد بعضى از حقوق دانان شكل واحد كشورهاى اروپايى در قرون وسطا ناشى از جنبه جهانى كليسا بوده است. مطابق اين عقيده، پاپ داراى قدرت كامل است و فقط اختيارات كمى را به طور موقت به «امپراتور» تفويض مى كند كه اين به نظريه «دو شمشير» معروف است.39
مهم ترين قواعد ملل مسيحيت عبارت بودند: تأسيس دو نهاد حقوقى به نام هاى «صلح الهى» و «متاركه الهى». «صلح الهى»40 تلاشى بود در راه تنظيم مقررات جنگ كه توسط شوراى «لوتران» در سال 1095 م. تعميم داده شد. بر اساس قواعد اين نهاد حقوقى، غيرنظاميان، كليساييان، كودكان، زنان، اموال كليسا و اموالى كه از نظر اقتصادى مفيدند مانند ابزار و محصولات كشاورزى از تعرض مصون بودند. «متاركه الهى» نيز نهادى بود كه وظيفه اش محدود كردن ايام جنگ و ستيز بود و شوراى «كلرمن» در سال 1095 م. مقرراتى در اين زمينه وضع نمود.41
تفاوت حقوق ملل مسيح با حقوق بين الملل معاصر
دو تفاوت عمده بين اين دو وجود دارد: يكى اين كه حقوق ملل مسيحى مبتنى بر اراده تنها نبود، بلكه حقوق مشتركى بود كه بر مقتضيات عقل طبيعى براى ملت هاى متمايز ايجاد گرديد. ديگر آن كه هدف حقوق ملل مسيحى تنها تنظيم روابط كشورها نبود، بلكه كليسا روابطى را كه خارج از حدود قلمرو داخلى بود، شامل مى گرديد، در حالى كه حقوق بين الملل معاصر اولاً، مبتنى بر اراده دولت هاست. ثانياً، در خصوص تنظيم روابط كشورها و احياناً سازمان هاى بين المللى است.
با عنايت به مطالب سابق الذكر، قرون وسطا صرف نظر از ديد تاريخى، از لحاظ حقوقى نيز حايز اهميت است; زيرا على رغم اعتقاد كسانى كه منكر حقوق بين الملل در اين دوره هستند و با تغافل از آن گذر مى كنند، مى بينيم نه تنها در اين دوره، كه در عصر باستان نيز زمينه هاى اين دانش وجود داشته است، به نحوى كه ريشه حقوق بين الملل را در اين دوران ها بايد جستوجو كرد.
اصول حقوق بين الملل در قرون وسطا42
1.تابعان يا موضوعات حقوق بين الملل فقط كشورهاى حاكم اروپاى غربى مسيحى و كليسا مى باشند.
2.ركن قانون گذارى مركزى وجود ندارد و منابع حقوق بين الملل، عرف و معاهدات است. اما اين منابع مبتنى بر اصول حقوقى عام و مهم آموزه مسيحيت و در فرض لزوم، تدوين شده به وسيله مقام عالى روحانى است.
3.قضاوت اجبارى نيست،بلكه اختلاف بين كشورها با توافق حل و فصل مى گردد.
4.فقدان تفاهم، كشور زيان ديده را كه حق دفاع يا تعقيب دارد، به اقدامات مقابله به مثل عادلانه سوق مى دهد.
ارزيابى: در خصوص نقش دين مسيح در زمينه حقوق بين الملل، افراط و تفريط هايى صورت گرفته است، به گونه اى كه عده اى اصولاً منكر اين موضوع شده اند; مثلاً، روبيه، حقوق دان معروف فرانسوى، مى گويد: «مسيحيت بر عكس اديان شرق، هيچ گاه عهده دار حكومت نشده و به عبارت ديگر، اين دو عبارت بنيانگذار خود را محترم شمرده اند: قلمرو فرمانروا، كه من اين جهان نيست. و قلمرو قيصر را با قلمرو خدا اشتباه نگيريد.»43
البته استناداين گفتاربه حضرت مسيح(ع) قابل اعتماد نيست; چنين گفتارى در شأن پيامبر اولوالعزم نمى باشد.44
در مقابل، عده اى با كمال اطمينان ادعا كرده اند كه «اين تنها در جوّ مسيحيت بود كه حقوق بين الملل زاده شد»45 و يا «حقوق بين الملل نوين، محصولى از تمدن مسيحى است.»46
اما بدون ترديد، تعاليم حضرت مسيح(ع) همانند ساير تعاليم آسمانى، مى توانست سعادت انسان ها را تأمين كند، ولى دگرگونى ها و به تعبير رساتر، تحريف هايى كه كليسا در آن ايجاد كرد، اين امكان را از آن سلب نمود كه سرانجام آن به انزوا كشيده شدن و انحصار در قلمرو زندگى خصوصى بود و آنچه به نام مسيح و آيين او از سوى كليسا اعلام شد، نظام كاملى نبود; زيرا آيين كليسا اجتماعى به حساب نمى آمد. با وجود اين، شركت بعضى از كشيشان در حركت هاى انقلابى و مبارزات ملى، كه درصدد اصلاح قوانين حاكم بر كشورها بود و به خصوص از حقوق مكتب طبيعى دفاع مى نمود و تأييد اين حقوق به وسيله بعضى از رؤساى كليسا، به تدريج، موجب نفوذ هر چه بيش تر معيارهاى دينى در نظام حقوقى گرديد. جنگ هاى صليبى نيز كه قدرت بزرگى در اختيار پاپ قرار داد، از عوامل مهم نفوذحقوق كليسادرحقوق روم است.47
سؤالى كه در اين زمينه مطرح است اين كه اصولاً حقوق بين الملل نوين بر چه نظامى مبتنى است؟ وچگونه تحول شگرفى در اين رشته از حقوق به وجود آمد; تحولى كه در نهايت منجر به توسعه گرديد؟
براى دست يابى به پاسخ مناسب، مرورى اجمالى بر حقوق روم و مسيحيت لازم است. با توجه به مطالب مذكور، معلوم مى گردد كه در حقوق روم چيزى نبود كه بتواند منشأ چنين تحول و توسعه اى قرار بگيرد.
اما در مسيحيت، همان گونه كه گذشت، با وجود تأثيرات تعاليم حضرت مسيح(ع) در زمينه حقوق بين الملل، انحراف ها و دگرگونى هاى كليسا، امكان توانايى و هم گامى آن را با تحول حقوق بين الملل ربود و به تدريج، تعاليم مسيحيت به انزوا گراييد و در انحصار زندگى خصوصى قرار گرفت. درزمان تدوين حقوق بين الملل معاصر، مسيحيت بيش از هر زمان ديگرى نفوذ معنوى و حقوقى خودرااز دست داد. براى مثال، گروسيوس، در مقدمه كتابش حقوق جنگ و صلح، بند 8، مناسبت تاليف آن كتاب را چنين ذكر مى كند كه در زمان وى (1625 م، زمان انتشاركتاب)، ملت هاى مسيحى اروپايى در جنگ هاى خود به نحوى رفتار مى كردند كه حتى بربرها نيز از آن شرم دارند.48
پروفسور حميدالله چنين اظهار مى دارد: «براى من قابل تصور نيست كه مسيحيت موجد تحول در اين زمينه باشد; چرا كه ملل متمدن مسيحى تا سال 1856 م. بر آن بودند كه منافع حقوق بين الملل آن ها تنها محدود به ملل مسيحى است. احساس بشردوستى يا انگيزه مسيحيت نبود، بلكه صرفاً الزامات سياسى محض بود كه آن ها را وادار ساخت تا كشور مسلمان تركيه (عثمانى) را در جمع خودشان بر اساس معاهده 1856 پاريس بپذيرند... حتى در سال 1889، ودلزى اصرار داشت كه حقوق بين الملل آن چيزى است كه فقط ملل مسيحى آن را در روابط فيمابين الزامى مى دانند. طبق يك "بوله" (Bull)صادره از سوى پاپ، مسيحيان در قبال پيمان هاى خود با مسلمانان تعهدى نداشتند.»49اومى گويد:«پاپ نيكلاى چهارم اعلام كرد كه كليه قراردادها با غير مسيحيان كَأنَ لم يكن است.» تاريخ بيانگر اين واقعيت است كه متكلمان مسيحى هرگز از اين بينش ضد اخلاقى دست بردار نبوده اند.
«ما مى دانيم كه هيأت اعزامى پاپ به درباردلاديسلاس،پادشاه مجارستان،مأموريت يافت كه قرارداد منعقده با سلطان مراد دوم، پادشاه تركيه (1421ـ1451) را لغو كند و بگويد: پيمانى كه با كافران (غيرمسيحيان)منعقدشده اعتبارندارد.»50
نكته قابل توجه آن كه حقوق بين الملل نوين با آنچه در ميان روميان، به خصوص در قرون وسطا، مطرح بود، هيچ سنخيتى ندارد. از اين رو، عده اى چنين نتيجه گرفته اند كه اين پديده نمى تواند نتيجه تاريخ گذشته اروپا باشد، بلكه مطمئناً نتيجه مبانى و ارزش هايى است كه از جاى ديگرى به اروپا منتقل شده و حقوق دانان اروپايى بر آن پايه و مبنا، نظام حقوقى جديدى را پى ريزى كرده اند، هرچند بيش تر آنان متعرض آن مبانى و ارزش ها نگرديده اند. 2. ركن قانون گذارى مركزى وجود ندارد و منابع حقوق بين الملل، عرف و معاهدات است. اما اين منابع مبتنى بر اصول حقوقى عام و مهم آموزه مسيحيت و در فرض لزوم، تدوين شده به وسيله مقام عالى روحانى است. 3. قضاوت اجبارى نيست،بلكه اختلاف بين كشورها با توافق حل و فصل مى گردد. 4. فقدان تفاهم، كشور زيان ديده را كه حق دفاع يا تعقيب دارد، به اقدامات مقابله به مثل عادلانه سوق مى دهد..
معلوم گشت كه در دوران باستان، روابط بين الملل هر چند در حدّ ساده وجود داشته، اما اصول و مقررات حاكم بر آن غالباً جنبه مذهبى داشته و از ضمانت اجراى دينى برخوردار بوده است. البته شايد نتوان گفت كه آن ها شكل كاملى از روابط بين المللى بوده، بلكه غرض بيان زمينه هايى است كه مى تواند به اين هدف منجر گردد و اين از ويژگى تمامى رشته هاى علوم است كه روند تكاملى داشته و به تدريج، توسعه يافته اند. حقوق بين الملل نيز به عنوان يك دانش در گذر زمان و هم گام با تاريخ، در حال رشد و توسعه بوده است.
در قرون وسطا، دو حادثه بسيار مهم در تاريخ بشريت اتفاق افتاد كه در تحول و توسعه حقوق بين الملل مؤثر بود: يكى پيروزى كليسا به عنوان يك قدرت مطلقه و ديگرى ظهور اسلام.
عصر پيروزى مسيحيت
در اواخر قرن چهارم (395 م) امپراتورى بزرگ روم شكست خورد و به دو بخش شرقى و غربى تقسيم گرديد. روم غربى در سال (476 م) سقوط كرد و به كشورهاى كوچك تقسيم شد، جامعه اروپايى گرفتار پراكندگى و تفرقه گرديد و جنگ و خون ريزى سراسر اروپا را فرا گرفت. در چنين وضعيتى، تنها چيزى كه عامل وحدت اروپاييان محسوب مى گرديد دين مسيحيت بود. سرانجام، كليسا قدرت مطلقه پيدا كرد و پاپ ها به طور علنى و با قدرت در تمام امور كشورهاى اروپايى مداخله مى كردند و امپراتوران نيز در برابر دستورات آنان مطيع بودند.38
پيروزى مسيحيت تأثير شگرفى بر حقوق بين الملل گذارد و خلأى كه در دوران باستان در اين رشته از علم حقوق وجود داشت ـ مانند فقدان مقررات مشترك ميان ملت ها و تفاوت حقوق نژادهاى گوناگون ـ در عصر پيروزى مسيحيت از بين رفت و براى اولين بار اعلام گرديد كه كليه افراد بشر داراى ريشه و سرنوشت مشترك اند و ملت ها، كه متشكل از افرادى مساوى اند، خود نيز با يكديگر مساوى بوده و همه تابع قانون مشترك هستند كه همان قوانين الهى است. احكامى كه دركوه سينابه حضرت مسيح(ع) نازل گرديده بود، به صورت كتاب مقدس انجيل درآمد و از آن زمان، پايه دانش حقوق بين الملل گرديد. جامعه مسيحيت در قرون وسطا در واقع، يك جامعه بين المللى متشكل از كشورهاى گوناگون و با افكار مشترك بود. ويژگى عمده جامعه مزبور در اين دوران، اتحاد جنبه هاى مذهبى و اخلاقى بسيار عميق آن بود.
به اعتقاد بعضى از حقوق دانان شكل واحد كشورهاى اروپايى در قرون وسطا ناشى از جنبه جهانى كليسا بوده است. مطابق اين عقيده، پاپ داراى قدرت كامل است و فقط اختيارات كمى را به طور موقت به «امپراتور» تفويض مى كند كه اين به نظريه «دو شمشير» معروف است.39
مهم ترين قواعد ملل مسيحيت عبارت بودند: تأسيس دو نهاد حقوقى به نام هاى «صلح الهى» و «متاركه الهى». «صلح الهى»40 تلاشى بود در راه تنظيم مقررات جنگ كه توسط شوراى «لوتران» در سال 1095 م. تعميم داده شد. بر اساس قواعد اين نهاد حقوقى، غيرنظاميان، كليساييان، كودكان، زنان، اموال كليسا و اموالى كه از نظر اقتصادى مفيدند مانند ابزار و محصولات كشاورزى از تعرض مصون بودند. «متاركه الهى» نيز نهادى بود كه وظيفه اش محدود كردن ايام جنگ و ستيز بود و شوراى «كلرمن» در سال 1095 م. مقرراتى در اين زمينه وضع نمود.41
تفاوت حقوق ملل مسيح با حقوق بين الملل معاصر
دو تفاوت عمده بين اين دو وجود دارد: يكى اين كه حقوق ملل مسيحى مبتنى بر اراده تنها نبود، بلكه حقوق مشتركى بود كه بر مقتضيات عقل طبيعى براى ملت هاى متمايز ايجاد گرديد. ديگر آن كه هدف حقوق ملل مسيحى تنها تنظيم روابط كشورها نبود، بلكه كليسا روابطى را كه خارج از حدود قلمرو داخلى بود، شامل مى گرديد، در حالى كه حقوق بين الملل معاصر اولاً، مبتنى بر اراده دولت هاست. ثانياً، در خصوص تنظيم روابط كشورها و احياناً سازمان هاى بين المللى است.
با عنايت به مطالب سابق الذكر، قرون وسطا صرف نظر از ديد تاريخى، از لحاظ حقوقى نيز حايز اهميت است; زيرا على رغم اعتقاد كسانى كه منكر حقوق بين الملل در اين دوره هستند و با تغافل از آن گذر مى كنند، مى بينيم نه تنها در اين دوره، كه در عصر باستان نيز زمينه هاى اين دانش وجود داشته است، به نحوى كه ريشه حقوق بين الملل را در اين دوران ها بايد جستوجو كرد.
اصول حقوق بين الملل در قرون وسطا42
1.تابعان يا موضوعات حقوق بين الملل فقط كشورهاى حاكم اروپاى غربى مسيحى و كليسا مى باشند.
2.ركن قانون گذارى مركزى وجود ندارد و منابع حقوق بين الملل، عرف و معاهدات است. اما اين منابع مبتنى بر اصول حقوقى عام و مهم آموزه مسيحيت و در فرض لزوم، تدوين شده به وسيله مقام عالى روحانى است.
3.قضاوت اجبارى نيست،بلكه اختلاف بين كشورها با توافق حل و فصل مى گردد.
4.فقدان تفاهم، كشور زيان ديده را كه حق دفاع يا تعقيب دارد، به اقدامات مقابله به مثل عادلانه سوق مى دهد.
ارزيابى: در خصوص نقش دين مسيح در زمينه حقوق بين الملل، افراط و تفريط هايى صورت گرفته است، به گونه اى كه عده اى اصولاً منكر اين موضوع شده اند; مثلاً، روبيه، حقوق دان معروف فرانسوى، مى گويد: «مسيحيت بر عكس اديان شرق، هيچ گاه عهده دار حكومت نشده و به عبارت ديگر، اين دو عبارت بنيانگذار خود را محترم شمرده اند: قلمرو فرمانروا، كه من اين جهان نيست. و قلمرو قيصر را با قلمرو خدا اشتباه نگيريد.»43
البته استناداين گفتاربه حضرت مسيح(ع) قابل اعتماد نيست; چنين گفتارى در شأن پيامبر اولوالعزم نمى باشد.44
در مقابل، عده اى با كمال اطمينان ادعا كرده اند كه «اين تنها در جوّ مسيحيت بود كه حقوق بين الملل زاده شد»45 و يا «حقوق بين الملل نوين، محصولى از تمدن مسيحى است.»46
اما بدون ترديد، تعاليم حضرت مسيح(ع) همانند ساير تعاليم آسمانى، مى توانست سعادت انسان ها را تأمين كند، ولى دگرگونى ها و به تعبير رساتر، تحريف هايى كه كليسا در آن ايجاد كرد، اين امكان را از آن سلب نمود كه سرانجام آن به انزوا كشيده شدن و انحصار در قلمرو زندگى خصوصى بود و آنچه به نام مسيح و آيين او از سوى كليسا اعلام شد، نظام كاملى نبود; زيرا آيين كليسا اجتماعى به حساب نمى آمد. با وجود اين، شركت بعضى از كشيشان در حركت هاى انقلابى و مبارزات ملى، كه درصدد اصلاح قوانين حاكم بر كشورها بود و به خصوص از حقوق مكتب طبيعى دفاع مى نمود و تأييد اين حقوق به وسيله بعضى از رؤساى كليسا، به تدريج، موجب نفوذ هر چه بيش تر معيارهاى دينى در نظام حقوقى گرديد. جنگ هاى صليبى نيز كه قدرت بزرگى در اختيار پاپ قرار داد، از عوامل مهم نفوذحقوق كليسادرحقوق روم است.47
سؤالى كه در اين زمينه مطرح است اين كه اصولاً حقوق بين الملل نوين بر چه نظامى مبتنى است؟ وچگونه تحول شگرفى در اين رشته از حقوق به وجود آمد; تحولى كه در نهايت منجر به توسعه گرديد؟
براى دست يابى به پاسخ مناسب، مرورى اجمالى بر حقوق روم و مسيحيت لازم است. با توجه به مطالب مذكور، معلوم مى گردد كه در حقوق روم چيزى نبود كه بتواند منشأ چنين تحول و توسعه اى قرار بگيرد.
اما در مسيحيت، همان گونه كه گذشت، با وجود تأثيرات تعاليم حضرت مسيح(ع) در زمينه حقوق بين الملل، انحراف ها و دگرگونى هاى كليسا، امكان توانايى و هم گامى آن را با تحول حقوق بين الملل ربود و به تدريج، تعاليم مسيحيت به انزوا گراييد و در انحصار زندگى خصوصى قرار گرفت. درزمان تدوين حقوق بين الملل معاصر، مسيحيت بيش از هر زمان ديگرى نفوذ معنوى و حقوقى خودرااز دست داد. براى مثال، گروسيوس، در مقدمه كتابش حقوق جنگ و صلح، بند 8، مناسبت تاليف آن كتاب را چنين ذكر مى كند كه در زمان وى (1625 م، زمان انتشاركتاب)، ملت هاى مسيحى اروپايى در جنگ هاى خود به نحوى رفتار مى كردند كه حتى بربرها نيز از آن شرم دارند.48
پروفسور حميدالله چنين اظهار مى دارد: «براى من قابل تصور نيست كه مسيحيت موجد تحول در اين زمينه باشد; چرا كه ملل متمدن مسيحى تا سال 1856 م. بر آن بودند كه منافع حقوق بين الملل آن ها تنها محدود به ملل مسيحى است. احساس بشردوستى يا انگيزه مسيحيت نبود، بلكه صرفاً الزامات سياسى محض بود كه آن ها را وادار ساخت تا كشور مسلمان تركيه (عثمانى) را در جمع خودشان بر اساس معاهده 1856 پاريس بپذيرند... حتى در سال 1889، ودلزى اصرار داشت كه حقوق بين الملل آن چيزى است كه فقط ملل مسيحى آن را در روابط فيمابين الزامى مى دانند. طبق يك "بوله" (Bull)صادره از سوى پاپ، مسيحيان در قبال پيمان هاى خود با مسلمانان تعهدى نداشتند.»49اومى گويد:«پاپ نيكلاى چهارم اعلام كرد كه كليه قراردادها با غير مسيحيان كَأنَ لم يكن است.» تاريخ بيانگر اين واقعيت است كه متكلمان مسيحى هرگز از اين بينش ضد اخلاقى دست بردار نبوده اند.
«ما مى دانيم كه هيأت اعزامى پاپ به درباردلاديسلاس،پادشاه مجارستان،مأموريت يافت كه قرارداد منعقده با سلطان مراد دوم، پادشاه تركيه (1421ـ1451) را لغو كند و بگويد: پيمانى كه با كافران (غيرمسيحيان)منعقدشده اعتبارندارد.»50
نكته قابل توجه آن كه حقوق بين الملل نوين با آنچه در ميان روميان، به خصوص در قرون وسطا، مطرح بود، هيچ سنخيتى ندارد. از اين رو، عده اى چنين نتيجه گرفته اند كه اين پديده نمى تواند نتيجه تاريخ گذشته اروپا باشد، بلكه مطمئناً نتيجه مبانى و ارزش هايى است كه از جاى ديگرى به اروپا منتقل شده و حقوق دانان اروپايى بر آن پايه و مبنا، نظام حقوقى جديدى را پى ريزى كرده اند، هرچند بيش تر آنان متعرض آن مبانى و ارزش ها نگرديده اند. 2. ركن قانون گذارى مركزى وجود ندارد و منابع حقوق بين الملل، عرف و معاهدات است. اما اين منابع مبتنى بر اصول حقوقى عام و مهم آموزه مسيحيت و در فرض لزوم، تدوين شده به وسيله مقام عالى روحانى است. 3. قضاوت اجبارى نيست،بلكه اختلاف بين كشورها با توافق حل و فصل مى گردد. 4. فقدان تفاهم، كشور زيان ديده را كه حق دفاع يا تعقيب دارد، به اقدامات مقابله به مثل عادلانه سوق مى دهد..


Comment