2. ارزشگذارى هاى ناروا و پندارى
ازديگر عواملى كه مى توان براى ظاهرگرايى منظور داشت, وجود رواياتى است كه درآنها به برترى مسلمانان قرن اول يا قرون اوليه اسلام تصريح شده است و به آنان رنگ تقدّس بخشيده است:
(بهترين مردم, مردم قرن من هستند, سپس كسانى كه درپى آنان مى آيند, و سپس كسانى كه كه در پى اين گروه مى آيند.)47
بدين سان, عنوان صحابه, تابعين و تابعين تابعين, داراى چنان حرمتى شد كه گفتار آنان حجتى شرعى به حساب آمد! غافل ازاين كه آنان نيز مانند ساير مردم و داراى همان ويژگيها بودند و درفهم و درايت و دانش برساير نسلها امتيازى نداشتند.
اين باورها سبب شد تاكسانى به ناروا بزرگ شمرده شوند و مورد تعظيم و تكريم قرار گيرند و بر كرسى استادى نشينند و با سخنانى عوام فهم و عوام پسند, راه معارف دينى را كج سازند.
3. سوء استفاده از عنوان (سنت)
سنت گرايى كه شعار حديث گرايان و جمود انديشان بود, با فريبندگى كه داشت, طبقه عوام يا عالمان عوام زده را تحت تأثير قرار مى داد, واين يكى ديگر از عوامل گسترش ظاهرگرايى درميان مسلمانان به حساب مى آيد.
4. افراط عقلگرايان در نگرش عقلى به دين
زياده روى معتزله در پيروى از عقل, از ديگر عواملى است كه در درازمدّت, مايه بقاى ظاهرگرايى و سلفى گرى شد.
(… و فرقة الاعتزال: وهم الذين كانوا يتمسّكون بالعقل اكثر من النقل و يؤوّلون النقل اذا وجدوه مخالفاً لفكرتهم و عقليّتهم و بقى التشاجر قائماً على قدم و ساق بين الفريقين طوال قرون.)48
معتزله به عقل بيش از نقل گرايش داشتند و هرگاه نقلى را موافق با طرز فكر خويش نمى يافتند, به تأويل آن مبادرت مى ورزيدند, وهمواره جدال بين آنان درخلال قرنها ادامه داشت.
5. بيم از تفسير به رأى
بيم از افتادن در دام تفسير به رأى و فهم نادرست از رواياتى كه مردم را از تفسير به رأى نهى مى كرد, مى توانست گرايش به ظاهرگرايى را قوت بخشد.
قاضى عبدالجبار معتزلى در اين زمينه مى نويسد:
(دانشمندان از زمانهاى پيشين درجايز بودن تفسير قرآن به رأى اختلاف كرده اند… پس گروهى دراين زمينه شدّت به خرج داده و تفسير قرآن را براى خود و ديگران جايز ندانسته و گفته اند: (براى هيچ كس هرچند دانشمندى اديب و داراى اطلاعاتى گسترده در ادله, فقه, نحو و آثار باشد, تفسير قرآن جايز نيست و فقط مى توان چيزهايى را كه دراين زمينه از پيامبر(ص) نقل شده است, روايت كرد.)49
از جمله روايات درباره تفسير به رأى, دو روايت زير است:
(عن النبى(ص)… ومن قال فى القرآن برأيه فليتبوّأ مقعده من النّار… )50
(… ابوداود عن جندب ان قال: قال رسول اللّه(ص) من قال فى القرآن برأيه فأصاب, فقد أخطأ.)51
ظاهرانديشان (رأى) را دراين گونه احاديث ـ كه تعداد آنها كم هم نيست ـ (عقل) پنداشته و راه نجات را در وانهادن يكسره آن انگاشته اند وبدين سان در فهم قرآن, عقل را كنار گذاشته و به جمود بر ظواهر احاديث و برخى آيات بسنده كرده اند.52
انديشه سلفى و مفسران معاصر
گرايش سلفى درميان مفسران معاصر اهل سنت اگر چه گونه اهل حديثى و حنبلى آن به سستى گراييده و شايد نتوان اكنون آن نگرش جمودنگر به ظواهر آيات و روايات را, آشكارا و بى پيرايه شاهد بود, ولى سايه اى ازآن را مى توان در بستر برخى تفاسير معاصر مشاهده كرد. از آن جمله:
ظاهرگرايى در تفسير (استواى الهى بر عرش)
وهبة الزحيلى ازمفسران معاصر در تفسير آيه شريفه (انّ ربّكم اللّه الذي… ثمّ استوى على العرش) (اعراف/ 54) مى نويسد:
(ثم انه تعالى بعد هذا الخلق استوى على عرشه, يدبر امره, و يصرف نظامه على نحو يليق به, غيرمشابه لشيئ من المخلوقات والحوادث. فاستواءه على العرش, هو انفراده بتدبير السموات والأرض و استيلاؤه على زمام الأمور والسلطة فيها. ونحن نؤمن كايمان الصحابة, باستواء اللّ ه على العرش, بكيفيّة تليق به من غيرتشبيه ولاتكيّف, اى من غير تحديد بجهة و لاتقدير بكيف او وصف, و نترك المعرفة الحقيقة الى اللّه وهذا ماتحرّره الامام مالك ومن قبله شيخه ربيعة, فقال: الاستواء معلوم (اى فى اللغة) والكيف (اى كيفيّة الاستواء) مجهول, والسؤال ع ن هذا بدعة, وهذا القدر كاف فى الموضوع.)53
خداوند متعال, پس از اين آفرينش بر عرش خويش جاى گرفت, تا امر آفرينش را تدبير كند و نظام آن را بچرخاند. جاى گيرى خداوند برعرش, بدان گونه است كه شايسته ذات او باشد, بى آن كه همانندى با آفريده ها و رخدادها به هم رساند, بنابراين جاى گيرى خداوند بر عرش, اقدام ذات يگانه او به گونه تنها به اداره آسمانها و زمين و تسلّط بر روند امورات است,و ايمان ما دراين زمينه همانند ايمان اصحاب رسول خدا است و بدان گونه كه آنان شايسته خدا مى دانسته اند كه بدور از تشبيه ومحدوديت به جهت و اندازه اى خاص بوده است. ما معرفت حقيقت اين امر را به خداوند وا مى نهيم. واين چيزى است كه امام مالك و پيش از او استادش ربيعه گفت است: استوا وجاى گيرى (ازنظر لغت) معنايش روشن است, و چگونگى آن بر ما مجهول مى باشد, و پرسش ازاين چگونگى, بدعت است وهمين اندازه در اين موضوع كافى است.
احمد مصطفى مراغى نيز ذيل آيه مزبور مانند همين برداشت را دارد:
((ثم استوى على العرش) اى انّه تعالى قد استوى على عرشه, بعد تكوين هذا الملك, يدبر امره و يصرف نظامه بحسب تقديره الّذى اقتضته حكمته… )54
وعبدالرحمن بن ناصر السعدى در تفسير خويش دراين زمينه چنين اظهار كرده است:
(استوى تبارك و تعالى على العرش العظيم… استوى استواءً يليق بجلاله و عظمته وسلطانه, فاستوى على العرش, واحتوى على الممالك, وأجرى عليهم احكامه الكونية.)55
نيز دكتر محمد محمود حجازى در تفسير آيه شريفه فوق چنين نگاشته است:
(ثم انه تعالى قد استوى على عرشه واستقام امره و استقر على هيئة اللّه اعلم بها مع البعد عن مشابهة الحوادث فى شيئ… ورأى السلف قبول ما جاء من غير تكيّف ولاتشبيه وترك معرفة حقيقتها الى اللّه. واما الخلف فيؤوّلون و يقولون: استوى على عرشه بعد تكوين خلقه, على مع نى انّه يدبّر امره و يصرف نظامه على حسب تقديره و حكمته… و الى رأى السلف أميل, اذ هو رأى الصحابة والتابعين جميعاً.)56
اين نويسنده نيز رأى سلف را پذيرفته كه (استواء) به همان معناى لغوى خويش است. البته بدون اظهار كيفيت يا تشبيه. همچنين از تأويل آن به استيلاء و تسلط برامور, كه به گفته او رأى پسينيان مى باشد, سرباز زده است, فقط بدين علت كه رأى نخست, رأى پيشينيان از صحابه و تابعان مى باشد.57
درمقابل, برخى ديگر از مفسران اهل سنت چنين بيان داشته اند:
((استوى على العرش) (استولى) ولايجوز تفسيره باستقرّ و ثبت, فيكون اللّه من صفات الحوادث و هذا التأويل ينبغى ان يقال فى كل ما يوهم وصفاً لايليق به تعالى.)58
(سيد قطب) نيز مى نويسد:
((ان ربّكم اللّه الّذي… ثم استوى على العرش…) ان عقيدة التوحيد الاسلامية لاتدع مجالاً لأيّ تصور بشرى عن ذات اللّه سبحانه و لا عن كيفيات افعاله… فانه سبحانه ليس كمثله شيئ… فكلّ التصورات البشريّة, انّما تنشأ فى حدود المحيط الّذى يستخلصه العقل البشرى ممّا حو له من الاشياء… )59
درعبارتى كه ابتدا نقل شد, تأويل استواء را به (استيلاء) ـ با ملاحظه اين كه معناى لغوى آن شايسته ذات ربوبى نمى باشد ـ لازم دانسته است. و سيد قطب نيز معناى لغوى را مخالف با توحيد اسلامى دانسته واين افكار را زاييده محدوديت افق ذهنى انسان به محسوسات ومحيط ماد ى اطراف وى شمرده و به حكم (ليس كمثله شيئ) چنين تصورات را از ذات خداى سبحان, بيگانه انگاشته است.
از مفسران پيشين نيز فخررازى (606 ـ 654 هـ ق) نيز (استواء) را درآيه شريفه به معنى استقرار ندانسته و آن را مخالف عقل و نقل دانسته است:
(اما قوله تعالى (ثمّ استوى على العرش), فاعلم انّه لايمكن أن يكون المراد منه كونه مستقراً على العرش, و يدل على فساده وجوه عقلية و وجوه نقلية… )60


Comment