Hazrate Mohammad( ص

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #16

    اين آيه ورود بطلان در قرآن را با صراحت، نفي مي‌كند و روشن است كه ورد بطلان در قرآن به چند صورت قابل تصور است: 1) تحريف آيات قرآن. 2) احكام آن به وسيله كتاب ديگر نسخ و باطل گردد. 3) حوادثي كه قرآن از آن خبر داده است مطابق با واقع نباشد و بطلان آن براي مردم روشن شود.

    از اين آيه به روشني استفاده مي‌شود كه هيچ كدام از اينها رد قرآن مجيد راه ندارد و اين كتاب حق، تا روز قيامت حجت مي‌باشد.


    ب) خاتميت از نظر روايات

    احاديث دال بر ختم نبوت بسيار زياد مي‌باشد و لكن به ذكر اجمالي چند مورد از آنها اكتفا مي‌كنيم:

    1) پيامبر(ص) خطاب به علي(ع) فرموده است:

    «اما ترضي أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسي الّا انّه لا بنيّ بعدي»[viii]

    اي علي آيا راضي نمي‌شوي كه رابطه تو نسبت به من مانند رابطه هارون به موسي باشد (و لكن هارون پيامبر بوده است اما تو نقش پيامبر نداري چون) بعد از من هيچ پيامبري نمي‌آيد. اين حديث معروف به حديث منزلت است و مورد قبول تمام مسلمانان ـ شيعه و سني) مي‌باشد و هيچ كس در استناد آن به پيامبر گرامي، ترديد و شك نكرده است.

    2) «و لا تقوم الساعة حتي تلتحق قبائل من امتّي بالمشركين و حتي تبعه قبائل من امّتي الا و ثان و انه يكون في امتّي ثلاثون كذّابون كلهم يزعم انه بني و انا خاتم انبيين لا بني بعدي و لا تزال طائفة من امتّي علي الحق لايضرهم من خالفهم حتي يأتي امرالله و هم علي ذلك»[ix]

    «... در ميان امت من سي نفر دروغگو پيدا مي‌شوند و مي‌پندارند كه پيامبرند در حالي كه من خاتم پيامبرانم، پس از من پيامبري نيست پيوسته گروهي از امت من بر حق مي‌باشند و مخالفت ديگران به آنان زياني نمي‌رساند تا فرمان خدا برسد و آنان بر اين حال مي‌مانند.

    3) ابو جعفر(ع) در ضمن حديثي مي‌گويند كه نبي اكرم(ص) فرمودند:

    «ايها الناس انه لانبيّ بعدي و لا سنّة بعد سنّتي فمن ادعي ذلك فدعواه و بدعة في النّار فاقتلوه و من تبعه فانه في النّار ايها الناس احيوا القصاص و احيوا الحق لصاحب الحق...»[x]

    اي مردم! هيچ پيامبري بعد از من وجود ندارد و هيچ سنتي بعد از سنت من وجود ندارد و اگر كسي ادعاي پيامبري نمود ادعاي او و بدعت او در آتش جهنم است، او و طرفدارانش را بكشيد چون او در جهنم است.

    اي مردم؟! قصاص را احيا كنيد، حق را براي صاحب آن زنده كنيد…

    4) حضرت علي(ع) در بعضي از احتجاجاتش فرمودند:

    «امّا رسول الله فخاتم النبيين بعده نبي و لا رسول و ختم برسول الله الانبياء الي يوم القيامة»[xi]

    اما رسول خدا، پيامبر خاتم است و بعد از او هيچ نبي و رسول نمي‌ايد و با رسول الله، تا روز قيامت پيامبري ختم شده است.

    5) امام باقر(ع) فرموده‌اند:

    «قلد ختم الله بكتابكم الكتب و ختم نبييكم الأنبياء»[xii]

    به تحقيق خداوند به وسيله قرآن، آسماني را ختم نموده است و به وسليه پيامبر شما ( حضرت محمد(ص)) انبياء را ختم نموده است.

    6) امام رضا(ع) مي‌فرمايد:

    «انما سمي اولوا العزم اولي العزم لانهم كانوا اصحاب الشرايع و العزائم و ذلك ان كل نبي بعد نوح(ع) كان علي شريعتة و منهاجه و تابعاً لكتابه الي زمن ابراهيم الخليل(ع) و كل نبي كان في ايام ابراهيم و بعد كان علي شريعته و منها جه و تابعاً لكتابه الي زمن موسي و كل نبي كان من رمن موسي و بعد كان علي شريعته موسي و منهاجه و تابعاً لكتابه الي أيام عيسي و كال نبي كان في ايام عيسي و بعده كان علي منهاج عيسي و شريعته و تابعاً لكتابه الي زمن نبيّنا محمد(ص) فهؤ لاء الخمسة اوالوا العزم فهم أفضل الأنبياء و الرسل و شريعة محمد(ص) لا تننسخ الي يوم القيامة و لا نبي بعده الي يوم القيامة فمن ادعي بعد نبوّة أوأتي بعد القرآن بكتاب فدمه مباح لكل من سمع ذلك منه»[xiii]

    پيامبران اولوالعزم را از اين جهت اولوا العزم گفته‌اند كه آنها داراي شرايع و عزايم بودند، يعني هر پيامبري بعد از نوح(ع) تابع شريعت و منهاج او و تابع كتاب او بودند، تا زمان ابراهيم خليل(ع) كه هر پيامبري كه در زمان او و بعد از ايشان بوده‌اند تابع شريعت و منهاج او و تابع كتاب او بودند، تا زمان موسي كه هر پيامبري كه در زمان او و بعد از ايشان بوده‌اند تابع شريعت و منهاج او و تابع كتاب او بودند، تا زمان عيسي كه هر پيامبري كه در زمان عيسي و بعد از ايشان بوده‌اند تابع شريعت و منهاج او و تابع كتاب او بودند، تا زمان پيامبر ما محمد(ص) كه اين پنج نفر اولوا العزم و افضل پيامبران و رسل مي‌باشند. و شريعت محمد(ص) تا روز قيامت نسخ نمي‌شود و هيچ پيامبري بعد از او تا روز قيامت نمي‌آيد و اگر كسي بعد از ايشان ادعاي نبوت نمايد و يا بعد از قرآن، كتابي بياورد، خون او براي هر كسي كه اين مطلب را از او شنيده است مباح مي‌باشد.

    7) حضرت موسي بن جعفر(ع) مي‌فرمايد:

    شخصي از پدرم پرسيد: چرا قرآن هر چه بيشتر منتشر مي‌شود و گوشها با آن آشناتر مي‌گردد و باز هم اندازه مي‌خوانند و درس مي‌دهند كهنه نمي‌شود بلكه بر عكس روز به روز بر طراوت و تازگي آن افزوده مي‌شود؟ امام(ع) در پاسخ او فرمودند: «لانّه لم ينزل لزمان دون زمان ولا. لناس دون ناس فهو في كل زمان جديد و عنه كل قوم عض الي يوم القيامه»[xiv] يعني چون قرآن مختص به يك زمان خاص يا مختص به مردم خاصي نيست، قرآن براي هر زماني، جديد است و هر قومي تا روز قيامت از آن مطالب تازه دريافت مي‌نمايد.

    روايات در باب ختم نبوت بسيار زياد است[xv] كه جهت اختصار به ذكر همين مقدار بسنده مي‌نماييم.


    نتيجه
    با نكات قبل روشن شد كه:

    (اولاً) وحي همان تجربه ديني نيست و انطباق وحي بر تجربه ديني باطل است.

    (ثانياً) قرآن از ناحيه خداوند نازل شده است، نه اينكه الفاظ و تعبيرات شخص پيامبر باشد.

    (ثالثاً) نبوت ختم شده است.

    سه امر فوق از نكات مسلّم و ضروري دين مبين اسلام بوده (كه مؤيد به ادله عقلاني نيز مي‌باشد) و اعتقاد به آنها در مسلمان بودن ضروري مي‌باشد و سؤال قابل طرح اين است؛ كه با توجه به تأكيدات بسيار شديدي كه در قرآن و نيز روايات نسبت به اين امور آمده است آيا مي‌توان اين امور را انكار نمود. و در عين حال نيز ادعاي اسلاميت و مسلمان بودن كرد؟ نيز با توجه به روشن بودن اين امور، چرا آقاي سروش و گنجي مدعي‌اند كه نبوت ختم نگرديده است و پيامبري ادامه داشته و روشنفكران پيامبر هستند و به علاوه قرآن قابل رد و ابطال است و چون قرآن الفاظ و تعبيرات شخص پيامبر است بهتر از قرآن نيز مي‌توان آورد؟

    ملاحظه شد كه قرآن و روايات، با مدعيان چنين اموري چگونه برخورد نموده و حكم آنها را معين كرده است. حال با روشن شدن مدعيات اين دو روشنفكر و شناخت پيامبران جديد، در قضاوت نسبت به آنها و حاميان دولتي وغير دولتي آنها و نيز حاميان دولتي صدور مجوّز و انتشار آثار و كتب و مقالات انها، بهتر آن است كه خود، سخني نگوييم و قرآن و كلام گهربار پيامبر و ائمه هدي(عليهم السلام) را معيار قرار دهيم.

    با اين اميد كه خداي متعال قلوب ما را ظرف مناسبي براي معارف قرآني قرار داده و ما را از پيروان حقيقي قرآن و ائمه هدي(عليهم السلام) قرار دهد و ما هميشه قرآن و سخنان معصومين(عليهم السلام) را معيار قرار دهيم.

    اين مقاله را به پايان مي‌بريم.

    20/9/79 مطابق با سيزدهم ماه مبارك رمضان سال 1421 ساعت يك بامداد.

    سيد محمود نبويان
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #17
      كار و اشتغال در سيره پيامبر (ص
      )



      اساساً كار و اشتغال در بينش توحيدى اسلام، يك ارزش محسوب مى‏شود و تلاش بيشتر در كارهاى دنيوى و اخروى، زمينه سعادت و رستگارى افراد را در دنيا و آخرت فراهم مى‏نمايد و آنان را تا درجه جهادگران در راه خداوند بالا مى‏برد. رسول اكرم (ص) مى‏فرمايد: «اَلْكادُّ عَلى عِيالِهِ كَالمُجاهِدِ فى سبيل اللّه.»


      اشاره:

      «اشتغال» امروزه در جامعه ما، يكى از مسائل اساسى و موضوعات مورد بحث مى‏باشد، و هركس نسبت به فراخور حالش و براساس رشته تخصصى و انديشه‏هاى خود، در مورد چگونگى اشتغال جوانان و آداب و شيوه‏هاى كار، علل و انگيزه‏هاى بيكارى، انواع مشاغل، اولويت انتخاب شغل‏ها و... سخن گفته و بحث مى‏كند.اشتغال به كارهاى مفيد و مورد نياز جامعه، داراى اثرات و نتائج قابل توجه براى همه افراد جامعه اسلامى است كه از جمله آن‏ها مى‏توان به فوائد زير اشاره نمود:

      1. زمينه رستگارى

      اساساً كار و اشتغال در بينش توحيدى اسلام، يك ارزش محسوب مى‏شود و تلاش بيشتر در كارهاى دنيوى و اخروى، زمينه سعادت و رستگارى افراد را در دنيا و آخرت فراهم مى‏نمايد و آنان را تا درجه جهادگران در راه خداوند بالا مى‏برد. رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرمايد: «اَلْكادُّ عَلى عِيالِهِ كَالمُجاهِدِ فى سبيل اللّه1؛ كسى كه براى تأمين معاش خانواده‏اش تلاش مى‏كند، همانند مجاهد در راه خداست.»

      2. تأمين مخارج زندگى

      يك مسلمان با پيش گرفتن كسب حلال، مخارج زندگى خود را تأمين نموده و تا حدودى از فقرِ اقتصادى، اخلاقى و فرهنگى خود و جامعه مى‏كاهد.

      3. وسيله ارتباط سالم

      اشتغال به كار، افراد را در زندگى تحت يك برنامه منظم و منسجم قرار داده و آنان را در روابط اجتماعى و معاشرت با ديگران يارى مى‏نمايد.

      4. آرامش روح و وجدان

      تمام كسانى كه به كارهاى مفيد اقتصادى اشتغال دارند و بر اساس احساس وظيفه به شغل مناسب و آبرومندانه خود مى‏پردازند؛ علاوه بر اين كه آرامش روح و روان و وجدان خود را فراهم مى‏كنند، به نوعى تفريح نيز مى‏پردازند؛ هم چنان كه افراد سُست عنصر و بيكار معمولاً به اضطراب و افسردگى و عذاب وجدان دچار هستند.

      5. بيدار نمودن روحيه خلاّقيت

      اشتغال به كسب‏هاى مورد علاقه، روحيه ابتكار و خلاقيت را در افراد زنده كرده و استعدادهاى درونى آنان را شكوفا نموده و انسان را متوجه نيروهاى نهفته در اندرون خود مى‏سازد. و به اين ترتيب، مفيد و مؤثر بودن خود را باور نموده و اعتماد به نفس در او تقويت مى‏شود. چنين فردى با روحيه سرشار از عشق به كار، از زندگى خود لذّت برده و براى رسيدن به اهداف عالى تلاش مى‏كند.

      6. تثبيت موقعيت اجتماعى

      اشتغال به كار مفيد و مورد نياز جامعه، راه رسيدن به موقعيت اجتماعى يك فرد مسلمان مى‏باشد و شغل او هر قدر از نيازهاى جامعه بكاهد و موجب تقويت و استقلال و آزادى و عزّت مسلمانان گردد، همان مقدار موقعيت اجتماعى صاحب شغل در ميان افراد جامعه اسلامى، بيشتر و بالاتر خواهد بود.

      خداوند مى‏فرمايد: «وَ اَنْ لَيْسَ لِلانْسانِ اِلاّ ما سَعى»(2)؛ و اين كه براى انسان بهره‏اى جز سعى و تلاش او نيست.

      7. جلوگيرى از مفاسد

      بيكارى افراد، موجب ضررهاى جبران‏ناپذير و داراى مفاسد بى‏شمار براى اجتماع مسلمانان است؛ به اين معنا كه يك فرد با انتخاب يكى از مشاغل مورد نياز جامعه و اشتغال به آن، بارى از دوش مردم و مسئولين برمى‏دارد و در مقابل، فرد بيكار نه تنها مشكلى را در جامعه حل نمى‏كند بلكه خود، مشكل آفرين و سربار جامعه اسلامى نيز مى‏شود و علاوه بر اين كه نيرويى هدر رفته، نيروهاى ديگرى را به خود مشغول خواهد كرد.

      * * *

      با توجه به نكات فوق در اين نوشتار، اشتغال و موضوعات مربوط به آن در سيره و سخن حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ، مورد بحث قرار گرفته است.

      اهميّت كار
      در سيره پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فعاليت‏هاى اقتصادى افراد، ارزش بالايى دارد. آن حضرت كارگران و توليدكنندگان در عرصه اقتصادى را چنان تشويق مى‏كند كه در طول تاريخ جوامع بشرى، هيچ فرقه و مذهبى چنين جايگاهى براى اساسى‏ترين ركن جامعه، يعنى تأمين كنندگان حياتى‏ترين كالاى اقتصادى، قائل نشده‏اند.

      انس‏بن مالك مى‏گويد: هنگامى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ازجنگ تبوك برمى‏گشت، سعد انصارى ـ يكى از كارگران مدينه ـ به استقبال آن حضرت آمد. هنگامى كه رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با او دست داد، لمس دست‏هاى زِبْر و خشنِ مرد انصارى، حضرت خاتم الانبياء صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را تحت تأثير قرار داد. براى همين، از او پرسيد: چرا دست‏هاى تو اين چنين كوفته و خشن مى‏باشد؟ آيا ناراحتى خاصّى به دستان تو رسيده است؟
      عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من، بر اثر كار با بيل و طناب است كه به وسيله‏ى آن‏ها زحمت مى‏كشم و مخارج خود و خانواده‏ام را تأمين مى‏نمايم.
      «فَقَبَّلَ يَدَهُ رسولُ اللّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و قالَ: هذِهِ يَدٌ لا تَمَسُّها النّار؛ پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم دست او را بوسيده و فرمود: اين دستى است كه آتش (جهنم) آن را لمس نخواهد كرد.»3

      نكوهش افراد سست عنصر

      رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم گاهى با جوانان سالم و نيرومندى مواجه مى‏شد. بازوهاى ستبر و اندام مناسب آنان، موجب شگفتى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏گشت. آن حضرت با آنان احوال پرسى نموده و از وضعيت زندگى و شغلشان سؤال مى‏نمود، اگر در جواب گفته مى‏شد كه: وى فردى بيكار است و هيچ گونه شغلى ندارد؛ آن بزرگوار ناراحت مى‏شد و مى‏فرمود: «سَقَطَ مِنْ عَيْنى؛ از چشمم افتاد.» (فرد بيكار در نظر من ارزشى ندارد.) اطرافيان مى‏پرسيدند: يا رسول اللّه! چرا اين افراد را دوست نمى‏داريد؟ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرمود: براى اين كه اگر مؤمن شغلى نداشته باشد كه با آن امرار معاش كند، براى امرار معاش، از دين خود خرج خواهد نمود.4
      آن حضرت در گفتارى حكيمانه، افراد تنبل و بى‏حال را كه تن به كار نمى‏دهند و مى‏كوشند كه از دست رنج ديگران بهره‏مند شوند، مورد نكوهش و سرزنش شديد قرار داده، مى‏فرمايد: «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ اَلْقى كَلَّهُ عَلَى النّاسِ، مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ يَعُولُ؛ از رحمت خدا دور است، از رحمت خدا دور است كسى كه بار زندگى خود را به گردن مردم بيندازد. ملعون است، ملعون است كسى كه اعضاى خانواده‏اش را (در اثر ندادن نفقه) تباه كند.»5
      البته سيره و سخن پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در مورد افراد بيكار ـ كه با بهانه‏هاى واهى فرصت‏هاى شغلى را از دست مى‏دهند ـ حاوى نكته مهمى است و آن، اين كه بيكارى ريشه بسيارى از مشكلات و گرفتارى‏ها در زندگى يك جوان فعال و پر انرژى است. زيرا اگر يك فرد مسلمان مخارج زندگى خود را با فعاليت‏هاى اقتصادى سالم و اشتغال به يك كسب پاكيزه و حلال، تأمين نكند به ناچار براى تأمين زندگى‏اش ارزش‏هاى دينى را زير پا گذاشته و به راه‏هاى فريبنده كه به ظاهر سود سرسام آورى هم دارند، كشيده خواهد شد. و اين، مصداقى از همان امرار معاش از راه دين و ايمان است كه در كلام پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بود.
      گذشته از اين، بيكارى يك فرد نه تنها موجب از ميان رفتن استعدادهاى درونى وى مى‏شود و او را به فردى تن پرور و بى‏خاصيت مبدل مى‏سازد، بلكه به عنوان يك معضل و بيمارى اجتماعى، يك جوان مسلمان و پاك و سالم را، دچار انواع مفاسد اخلاقى و اجتماعى و بيمارى‏هاى روحى خواهد ساخت.
      در حقيقت يك عضو فعال و پر انرژى كه از سرمايه‏ها و ذخاير خدادادى جامعه اسلامى است و بايد به عنوان سرباز جامعه عمل كند، سربار جامعه خواهد شد؛ به همين دليل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بيكارى را براى يك جوان خطرناك مى‏داند.

      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #18
        نقش انگيزه‏هاى مقدّس در اشتغال

        از منظر حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم تمام فعاليت‏هاى يك مسلمان مى‏تواند نوعى ارتباط با آفريدگار جهان محسوب شده و علاوه بر ارزش اقتصادى و دنيوى، از پاداش‏هاى معنوى نيز درجهان آخرت برخوردار مى‏باشد.

        آرى كار براى خدا، نقش مهمى در شكل دادن به رفتار اقتصادى انسان دارد. به علاوه اين انگيزه مى‏تواند قواى جسمى و روحى وى را در فعاليت‏هاى اقتصادى چند برابر نمايد؛ به خاطر هدف والاى وى، كار او نيز مقدّس خواهد شد. رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بر اين باور بود كه: «اَلْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً اَفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ6؛ عبادت خداوند هفتاد جزء است و بهترين آن‏ها طلب روزى حلال است.»

        آن حضرت اشتغال به كارهاى حلال را مانند ساير عبادات، بر زن و مرد مسلمان ضرورى دانسته و مى‏فرمايد: «طَلَبُ الْحَلالِ فَريضَةٌ عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَةٍ7؛ به سراغ درآمد حلال رفتن، بر هر مرد و زن مسلمان لازم است.»

        بنابراين، انگيزه‏هاى مقدّس مى‏تواند همه كارها و فعاليت‏هاى اقتصادى يك مسلمان را ـ اعم از كارهاى تجارى، كشاورزى، صنعتى و خدماتى ـ فرا گرفته و آن‏ها را در شمار عبادات قرار دهد.

        در روايتى آمده است كه: روزى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با جمعى از اصحاب در محلى حضور داشتند. در آن ميان، چشمان آنان به جوانى نيرومند و زيبا اندام افتاد كه در اول صبح به كار اشتغال داشت. ياران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم گفتند: يا رسول اللّه! اگر اين جوان نيرومند، نيرو و انرژى خود را در راه خدا مصرف مى‏كرد، چقدر شايسته مدح و تمجيد بود! حضرت فرمود: اين سخن را نگوييد! اگر اين جوان براى تأمين معاش مى‏كوشد و انگيزه او بى‏نيازى از ديگران است، او در راه خدا قدم برداشته، و اگر هدف او پذيرايى از پدر و مادر ناتوان خود باشد، باز هم در راه خدا كار مى‏كند و اگر مقصود او سر و سامان دادن به خانواده و فرزندانش باشد، او به راه خدا رفته و انگيزه مقدّسى دارد.8

        در سيره پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ، هدف از رفتارهاى اقتصادى جلب رضايت خداوند است. و رضايت پروردگار، انگيزه مقدّس و هدف والايى است كه يك انسان مسلمان را در سخت‏ترين شرايط به فعاليت‏هاى اقتصادى وادار مى‏كند. و او حاصل زحمات خود را در راه رضاى الهى خرج مى‏كند.

        اما از نظر متفكّران مادّى و اقتصاددانان غربى، هدف نهايى از كار، دست يابى به لذت‏هاى فردى است. و در آن صورت، انگيزه كار، دست يابى به حداكثر سود و درآمد است و تمام صفات اخلاقى و انسانى تحت الشعاع سود جويى‏هاى مادى قرار گرفته و به تدريج انسان از ماهيت خود خارج شده و در عرصه‏هاى زندگى فقط به سودهاى سرشار مادى مى‏انديشد؛ گرچه در اين راه، حقوق ديگران تضييع شده واخلاق و انسانيت از ميان برود.

        روش‏هاى ترويج اشتغال

        حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم براى ايجاد انگيزه توليد و كسب درآمد در وجود مسلمانان، از روش‏هاى مختلفى بهره مى‏گرفت كه به برخى از آنان اشاره مى‏شود:

        الف) زمينه سازى براى رشد استعدادها

        آن حضرت با استفاده از فرصت‏هاى مناسب براى شكوفايى نيروهاى درونى و استعدادهاى نهفته افراد، زمينه سازى مى‏نمود و از اين طريق، در آنان انگيزه توليد و كسب درآمد را تقويت مى‏كرد. روايت زير، نشانگر اين روش رسول گرامى مى‏باشد:

        مردى از اصحاب در تنگناى زندگى قرار گرفت. وى كه داراى شغل مناسبى نبود و بسيارى اوقات از بيكارى رنج مى‏برد، خانه نشين شد. روزى همسرش به وى گفت: اى كاش به محضر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏رفتى و از او درخواست كمك مى‏نمودى! مرد با پيشنهاد همسرش به حضور رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رفت. هنگامى كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود: «مَنْ سَأَلْنا اَعْطَيناهُ وَ مَنْ اسْتَغْنى اَغْناهُ اللّهُ؛ هركس از ما كمك بخواهد، ما به او يارى مى‏كنيم ولى اگر بى‏نيازى بورزد و دست حاجت پيش مخلوقى دراز نكند، خداوند او را بى‏نياز مى‏كند.»

        او پيش خود فكر كرد كه مقصود پيامبر، من هستم و بدون اين كه سخنى بگويد، به خانه برگشت و ماجرا را براى همسرش بازگو كرد. زن گفت: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم هم بشر است. (و از حال تو خبر ندارد.) او را به وضع زندگى نكبت بار و پر مشقّت خود آگاه كن.

        مرد ناچار براى بار دوم به حضور پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رفت اما قبل از اين كه حرفى بزند، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم همان سخن قبلى را تكرار كرده و فرمود: «مَنْ سَأَلْنا اَعْطَيناهُ وَ مَنْ اسْتَغْنى اَغْناهُ اللّهُ.» بازهم بدون اظهار حاجت، به خانه برگشت ولى چون خود را همچنان در چنگال فقر و بيكارى، ضعيف و ناتوان مى‏ديد، براى سومين بار با همان نيّت به مجلس رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رفت. باز هم لب‏هاى رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به حركت در آمد و با همان آهنگ ـ كه به دل، قوّت و به روح، اطمينان مى‏بخشيدـ همان جمله را تكرار كرد. اين بار اطمينان بيشترى در قلب خود احساس نمود؛ حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است. وقتى كه خارج شد، با قدم‏هاى مطمئن‏ترى راه مى‏رفت. با خود فكر مى‏كرد كه ديگر به دنبال كمك خواستن از بندگان نخواهم رفت. به خدا تكيه مى‏كنم و از نيرو و استعدادى كه در وجودم به وديعت نهاده شده است، بهره مى‏گيرم و از او مى‏خواهم كه مرا در كارهايم موفق گردانيده و از ديگران بى‏نياز سازد. با اين نيّت، تيشه‏اى عاريه گرفت و به جانب صحرا رفت. آن روز مقدارى هيزم جمع كرد و فروخت و لذت حاصل دست رنج خويش را چشيد. روزهاى ديگر به اين كار ادامه داد تا به تدريج توانست از حاصل درآمد خويش، ابزار كار را فراهم نمايد. بازهم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و شتر و غلامانى شد. وى در اثر تلاش و كوشش شبانه‏روزى، يكى از افراد ثروتمند گرديد. روزى به محضر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم آمده و وضعيت خود را به آن حضرت گزارش داد كه چگونه در آن روزِ فلاكت بار به محضر حضرت آمده و چگونه سخن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم وى را به تحرك و كار واداشت. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: من كه به تو گفتم؛ هركس از ما كمكى بخواهد، ما به او كمك مى‏كنيم ولى اگر بى‏نيازى بورزد، خدايش او را كمك خواهد نمود.9

        ب) روش‏هاى رفتارى

        گرچه رهنمودهاى گفتارى، در تربيت افراد تأثير دارد اما اقدامات عملى، به مراتب بيشتر از شيوه‏هاى گفتارى مؤثر است. براى همين پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نه تنها با راهنمايى‏ها و زمينه سازى‏هاى خود موجب هدايت افراد به سوى ميدان‏هاى كارى شد بلكه خود عملاً وارد صحنه شده و همدوش با ديگران كار مى‏كرد.

        رفتار رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را مى‏توان تبلور اصول و ارزش‏هاى اسلامى قلمداد نمود. آن حضرت همچنان كه در صحنه‏ى سياست، حكومت، اخلاق، معارف، علوم و حكمت، خطابه و ساير صفات والاى انسانى اسوه تمام عيار مسلمانان به شمار مى‏آيد، رفتار اقتصادى آن حضرت نيز مى‏تواند شيوه‏اى موفق و كارآمد براى چگونه زيستن باشد.

        نمونه هايى از سيره عملى حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم :

        خانه سازى

        امام صادق عليه‏السلام به فردى كه در اثر جهل و غرور، تن به كار نمى‏داد و خود را نيازمند ديگران نموده بود، فرمود: برو كار كن! و در بالاى سرت بار حمل كن. (و هرچه مى‏توانى تلاش كن.) و از مردم بى‏نياز باش.

        سپس به وى فرمود: همانا رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم سنگ‏ها را به دوش خود حمل مى‏كرد و ديوار خانه‏اش را مى‏ساخت.10

        باغدارى

        على عليه‏السلام روزى به سلمان فرمود: اى [ابا [عبداللّه! باغى را كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با دستان خويش آن را ساخته و درخت‏هايش را كاشته است، براى فروش به‏مشتريان عرضه كن. سلمان باغ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را به معرض فروش گذاشت و به دوازده هزار درهم فروخت.11

        دامدارى

        روزى حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: ما بَعَثَ اللّهُ نَبيّاً اِلاّ راعى غَنَمٍ؛ تمام پيامبران الهى پيش از آن كه به مقام نبوت برسند، مدتى چوپانى كرده‏اند. قالُوا: وَ اَنتَ يا رَسُولَ اللّه؟؛ از پيامبر سؤال شد: آيا شما نيز چوپانى كرده‏ايد؟ قال: وَ اَنَا رَعَيْتُها لاَِهْلِ مَكّة بِالْقَرارِيط؛ فرمود: بله، من مدتى گوسفندان اهل مكه را در سرزمين «قراريط» به چراگاه برده‏ام.»12

        بازرگانى

        پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم قبل از ازدواج، با خديجه يك قرارداد تجارتى بسته بود. طبق آن قرار دادِ مضاربه‏اى، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم متعهد شده بود كه با سرمايه خديجه به يك سفر تجارتى برود و در مقابل، آن حضرت در منافع كالاهاى بازرگانى خديجه شريك باشد. بعد از توافق طرفين، خديجه شترى راهوار و مقدارى كالاهاى ارزشمند در اختيار حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نهاد و به دو غلام خود سفارش كرد كه در اين سفر تجارتى به همراه آن حضرت باشند و دستوراتش را اطاعت نمايند. اين سفر تجارتى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به شام، تا حدودى وضعيت اقتصادى و مالى آن جناب را سر و سامان داد. بعد از پايان سفر، كاردانى و شايستگى اين جوان قرشى مورد تقدير و ستايش خديجه ـ ثروتمندترين و سرشناس‏ترين زن مكه ـ قرار گرفت و بدين منظور، مبلغى را علاوه بر قرار داد، به او پرداخت. اما نبىّ اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فقط مبلغ معيّن در قرارداد را دريافت كرده و از اخذ وجوه اضافى خوددارى نمود. سپس وجوه حاصله از تجارت شام را به خانه ابوطالب عليه‏السلام برد و همه را در اختيار عموى گرامى‏اش گذاشت تا اين كه مقدارى وضع زندگى حضرت ابوطالب عليه‏السلام سر و سامان يابد.13

        امام صادق عليه‏السلام در مورد كارهاى تجارتى پيامبر عليه‏السلام سخنان ارزنده‏اى دارد. اسباط بن سالم مى‏گويد:

        روزى به حضور امام صادق عليه‏السلام شرفياب شدم، آن حضرت پرسيد: عمربن مسلم چه مى‏كند؟ گفتم: حالش خوب است اما ديگر تجارت، نمى‏كند. امام صادق عليه‏السلام فرمود: ترك تجارت، كار شيطانى است. ـ اين جمله را سه بار تكرار كردـ آنگاه امام ادامه داد: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با كاروانى كه از شام مى‏آمد معامله مى‏كرد و با بخشى از درآمد آن معامله قرض‏هاى خود را ادا نموده و بخشى ديگر را در ميان نيازمندان فاميل تقسيم مى‏نمود. خداوند در مورد تاجران خداجو و باتقوا مى‏فرمايد: «رِجاٌ لٌ لا تُلْهيهم تِجارَةٌ وَ لا بَيعٌ عَنْ ذِكْرِاللّه»؛14 مردانى كه تجارت و داد و ستد، آنان را از ياد خدا غافل نمى‏كند.»(15)

        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #19
          همكارى در فعاليت‏هاى اجتماعى

          1. ساختن مسجد
          هنگامى كه مسجد قبا ـ اولين مسجد در تاريخ اسلام ـ ساخته مى‏شد، حضرت خاتم الانبياء صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم همدوش ساير مسلمانان كار مى‏كرد. آن حضرت سنگ‏هاى كوچك و بزرگ را برمى‏داشت و آن‏ها را بغل مى‏نمود و حمل مى‏كرد. به طورى كه سفيدى گرد و خاك سنگ‏ها كاملاً در بدن آن حضرت نمايان بوده و حكايت از سخت كوشى آن حضرت داشت. گاهى مردى از اصحاب به نزدش مى‏آمد و التماس مى‏كرد كه: يا رسول اللّه! پدر و مادرم فداى تو باد! اجازه بده سنگ و خاك را من ببرم و به جاى شما كار كنم. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرمود: نه، تو هم سنگ ديگرى بردار. بالاخره آن حضرت در اثر كوشش‏هاى شبانه روزى، ساختمان مسجد قبا را به پايان برد.16

          همچنين در تأسيس ساختمان مسجد النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم آن حضرت علاوه بر راهنمايى مسلمانان در طرح ريزى بناى مسجد، خود نيز در كنار آنان كار مى‏كرد و آن چنان از جان و دل كارهاى ساختمانى را انجام مى‏داد كه مسلمانان تحت تأثير قرار مى‏گرفتند. اسيد بن حضير يكى از آنان بود كه جلو آمده و گفت: يا رسول اللّه! اجازه بفرماييد تا من به جاى شما سنگ‏هاى سنگين را حمل كنم. فرمود: نه، تو يكى ديگر ببر.

          يكى از مسلمانان نيز اين شعر را قرائت مى‏كرد:

          لَئِنْ قَعَدْنا والنَّبىُّ يَعْمَلُ فَذاكَ مِنّا الْعَمَلُ الْمُضَلَّلُ17
          اگر ما بنشينيم در حالى كه پيامبر كار مى‏كند، رفتار بسيار زشت و ناپسند انجام داده‏ايم!

          2 . راهسازى

          امام صادق عليه‏السلام به نقل از پدر بزرگوارش حضرت باقر عليه‏السلام فرمود: پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم يكى از راه‏هاى عمومى را ـ كه آب خراب كرده بودـ با چيدن سنگ تعمير نمود. به خدا سوگند! انسان‏ها و چهار پايان تا اين لحظه از آن استفاده مى‏كنند.18

          3 . انجام كارهاى منزل

          رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علاوه بر اداره حكومت اسلامى و حلّ و فصل مشكلات مسلمانان، به كارهاى منزل نيز رسيدگى مى‏كرد.

          امام صادق عليه‏السلام فرمود: «كانَ رَسُولُ اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم يَحْلِبُ عَنْزَ اَهْلِهِ19؛ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم پيوسته بز خانواده‏اش مى‏دوشيد.»

          ج) ره توشه‏هاى پيشه وران

          حضرت خاتم الانبياء صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با اين كه مسلمانان را به اشتغال در كارهاى توليدى، خدماتى، كشاورزى و ساير مشاغل توصيه مى‏كرد ولى به لحاظ موقعيّت جغرافيايى و با توجه به آب و هواى مناطق مختلف، به برخى از شغل‏ها اهميّت خاصّى قائل بود. در اين‏جا به نقل چند مورد از گفتارهاى آن حضرت مى‏پردازيم:

          1. «تِسْعَةُ اَعْشار الرّزقِ فى‏التّجارَةِ وَالْجزْءُ الْباقى فى السّابياء ـ يعنى الغنم ـ ؛20 109 در آمد در داد و ستد و باقى مانده آن در دامپرورى (و كارهاى توليدى) است.»

          2. « مَنْ غَرَسَ شَجَرَةً فَاَيْنَعَتْ، غَرَسَ اللّهُ بِها شَجَراً فِى الْجَنَّةِ؛21 هر مسلمانى كه نهال درختى بنشاند و آن درخت (بر اثر كوشش‏هاى باغبان) به ثمر بنشيند، خداوند متعال در مقابل آن درخت، درختى در بهشت قرار مى‏دهد.»

          3. در سيره اقتصادى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم باغدارى، زراعت و كشاورزى آن چنان از اهميت برخوردار است كه آن حضرت در مورد تضييع حقوق آنان، به دولت مردان اسلامى هشدار داده و ضمن دستورالعملى، دهقانان را به زمامداران اسلامى كاملاً سفارش نموده و به على عليه‏السلام فرمود:

          يا على! مبادا در حكومتِ تو به دهقانان و كشاورزان ستم شود.22
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #20
            خاتميت پيامبر اعظم(ص) در قرآن



            يكي از سؤالات مهم در بحث نبوت پيامبر اعظم(ص) خاتميت آن حضرت است كه چرا ارسال رسل و انزال كتب با خاتميت پيامبر(ص) و كتاب قرآن پايان مي يابد. آيا اين بدان معنا است كه انسان از آموزه هاي وحياني بي نياز گرديده يا اينكه دلايل عقلي و نقلي ديگري دارد كه نوشتار حاضر در مقام پاسخ به اين سؤال اساسي است. اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گيرد.


            يكي از سؤالات مهم در بحث نبوت پيامبر اعظم(ص) خاتميت آن حضرت است كه چرا ارسال رسل و انزال كتب با خاتميت پيامبر(ص) و كتاب قرآن پايان مي يابد. آيا اين بدان معنا است كه انسان از آموزه هاي وحياني بي نياز گرديده يا اينكه دلايل عقلي و نقلي ديگري دارد كه نوشتار حاضر در مقام پاسخ به اين سؤال اساسي است. اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گيرد.

            از گذشته تاكنون معمول بوده كه براي جلوگيري از دسترسي ديگران به يك مكان يا محتواي يك نامه، در آن مكان با پاكت، نامه را با ماده چسبنده اي مي بستند و روي آن مهري مي زدند كه امروزه از آن تعبير به «لاك و مهر» مي شود و براي گشودن آن، حتماً بايد مهر آن شيء چسبنده شكسته شود، مهري را كه بر اين گونه اشياء مي زنند «خاتم» مي گويند و از آنجا كه در گذشته گاهي از گلهاي سفت و چسبنده براي اين كار استفاده مي كردند در بعضي از كتب معروف لغت در معناي خاتم مي خوانيم «مايوضع علي الطينه »(1) چيزي كه بر گل مي زنند».

            خاتم از ريشه «ختم» به معني «پايان» گرفته شده و از آن جا كه مهر زدن در خاتمه و پايان قرار مي گيرد، نام «خاتم» بر اين ابزار نهاده شده است و به اين علت به انگشتر، خاتم مي گويند كه نقش مهر را معمولاً روي انگشتر مي كندند و به وسيله انگشتر نامه ها را مهر مي زدند، لذا از جمله مسائلي كه در حالات پيامبر(ص) و ائمه هدي(ع) و شخصيت هاي ديگر مطرح مي شود نقش خاتم آنهاست.

            نقل شده است هنگامي كه پيامبر گرامي اسلام تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد و به پادشاهان و سلاطين روي زمين نامه بنويسد، دستور داد انگشتري براي آن حضرت ساختند كه روي آن «محمد رسول الله» حك شده بود و نامه هاي خود را با آن مهر مي كرد.(2)

            با اين بيان به خوبي روشن مي شود كه خاتم گرچه امروز به انگشتر تزئيني نيز اطلاق مي شود، ولي ريشه اصلي آن از ختم به معني پايان، گرفته شده است و در آن روز به انگشترهايي مي گفتند كه با آن نامه ها را مهر مي كردند.(3)

            بعلاوه اين واژه در قرآن مجيد در موارد متعددي به كار رفته و در همه جا به معني پايان دادن و مهر نهادن است، مانند: «اليوم نختم علي افواههم و تكلمنا ايديهم»(يس/65) امروز- روز قيامت- مهر بر دهانشان مي نهيم و دست هاي آنها با ما سخن مي گويد.» «ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه»(بقره/7) خداوند بر دل ها و گوش هاي آنها (منافقان) مهر نهاده (به گونه اي كه هيچ حقيقتي در آن نفوذ نمي كند) و بر چشمهاي آنها پرده است.»



            خاتميت رسول اكرم(ص) از نگاه قرآن

            خاتميت از امتيازات و ويژگي هاي رسول اكرم(ص) است، قرآن كريم در اين مورد مي فرمايد: «ماكان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شيء عليما»(احزاب47) محمد(ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولي رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است، و خداوند به همه چيز آگاه است.»

            از آن چه گفته شد معلوم مي شود كلمه «خاتم النبين» به وضوح دلالت بر معناي خاتميت دارد، و هرگونه تفسيري غير از اين تفسير براي آيه گفته شود مفهوم سبك و ناصحيحي پيدا خواهد كرد. مانند اين كه بگوييم پيامبر اسلام(ص) انگشتر پيامبران بود يعني زينت پيامبران محسوب مي شد، روشن است كه انگشتر يك ابزار ساده اي براي انسان است و هرگز در رديف خود انسان نخواهد بود و اگر آيه را چنين تفسير كنيم، مقام پيامبر اسلام(ص) را فوق العاده تنزل داده ايم، گذشته از اين كه با معناي لغوي نيز سازگار نيست. زيرا اين واژه در 8 مورد از آيات قرآن به كار رفته و همه جا به معناي «پايان دادن و مهر نهادن» آمده است.(4)

            علاوه بر اين آيه، شواهد ديگري نيز دلالت قطعي بر خاتميت رسول الله(ص) دارد كه صحيفه نبوت پيامبران به وسيله آن حضرت، به پايان رسيد.

            همان گونه كه اشاره گرديد «خاتم» به مهري اطلاق مي شود كه در پايان نوشته ها قرار مي گيرد؛ وقتي نويسنده هر آنچه لازم بود بيان داشت ومقاصد خود را عنوان كرد، پايان نوشتار خود را مهر كرده، ختم آن را اعلام مي دارد؛ خداي متعال نيز از طريق پيامبران خود براي جوامع بشري پيام فرستاد، و پس از پايان گفتار و كلماتش، سلسله نبوتشان را با فرستادن پيامبر گرامي اسلام(ص) ختم، و صحيفه رسالت آنان را به وجود مبارك خاتم المرسلين مهر كرده است. بنابراين پس از او هرگز نبوت و رسالتي نخواهد بود لذا مي فرمايد: رسول اكرم(ص) خاتم انبياء آنان بوده و سلسله نبوت با آن حضرت مهر شده و پايان پذيرفته است.

            مقصود از خاتميت، هم تأخر و خاتميت زماني و هم خاتميت رتبي در مراتب صعود است و همان طور كه رسول اكرم(ص) در اصل خلقت، سرسلسله انسان هاي كامل است چون «اول ما خلق الله»(5) است، در مراتب صعود نيز، اوج و قله نهايي رسالت است زيرا خاتم انبياست.

            از اين جمله، نه فقط استفاده مي شود كه پيغمبر واجد همه مزاياي مشترك، و مزاياي فرد فرد انبيا، و بعضي از خصايص ويژه است كه انبياي قبلي فاقد آن بوده اند بلكه نكته ديگري هم استفاده مي شود و آن اين كه تا روز قيامت احدي بهتر از پيغمبر اسلام نخواهد آمد، زيرا رسول خدا(ص) انسان كاملي است و هر چند ميليونها سال بگذرد كاملتر از او نخواهد آمد، و اگر كامل تر از وي يافت مي شد، حتماً او به مقام خاتميت مي رسيد.

            بر اين اساس، قرآن، خاتميت پيغمبر اسلام(ص) را مسجل كرده، هم درباره گذشته تاريخ اظهار نظر و هم در باره آينده تاريخ، داوري قاطع مي كند، همان گونه كه مي تواند بگويد از بامداد آفرينش انسانيت تا زمان پيغمبر خاتم، هيچ كس همسطح و همسنگ پيغمبر نيامده و مي تواند داوري كند كه از عصر نبي اكرم(ص) تا شامگاه خلقت انسان ها، احدي همتاي پيغمبراسلام(ص) نخواهد آمد؛ آن گاه فقط حضرت رسول همان گونه كه امام همه پيامبران الهي بوده، شاهد و گواه جهانيان، شاهد شهدا وگواه شاهدان خواهد بود.

            خداي سبحان مي فرمايد: «فكيف اذا جنتا من كل امه بشهيد و جئنا بك علي هولاء شهيدا» (نساء/41) ما در قيامت از هر امتي گواهي بر اعمال آن ها آورده (كه در دنيا حوادث را تحمل كرده، در آخرت شهادت مي دهد) و تو را به عنوان شاهد همگان مي آوريم، يعني امت ها هر چه در دنيا انجام داده اند، تو مشاهده كرده شهادت خواهي داد، تو بر بينش همه انبيا سيطره داري و گواهي مي دهي، تو نه تنها شهيد و گواه امت خود، بلكه شهيد انبياء و امت هاي آنان هستي.(6)



            دلايل خاتميت پيامبر اسلام(ص)

            خاتميت رسول گرامي اسلام دلايل فراواني دارد كه به برخي از آنها اشاره مي شود:

            1- آيه شريفه «ماكان محمداً ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين» (احزاب/40) همان طور كه گذشت كلمه «خاتم النبيين» را به هر نحوي كه معنا كنيم اشاره به اين دارد كه پيامبر عالي قدر اسلام خاتم پيامبران است و اگر دليلي جز اين آيه شريفه براي اثبات خاتميت وجود مبارك پيامبر اسلام نبود- در صورتي كه ده ها دليل وجود دارد- قطعاً مضمون اين آيه براي افراد منصف كافي و غيرقابل انكار بود.

            2- اگر چه خداوند در آيه 40 سوره احزاب به طور صريح مسئله خاتميت پيامبر اسلام(ص) را مطرح فرموده ولي از راههاي ديگري نيز به آن اشاره كرده است از جمله اين كه بيش از 30مرتبه در عبارت هاي مختلف كلمه «من قبلك» ذكر شده و حتي براي يك بار هم كلمه «من بعدك» نيامده است.(7)

            3- دين مقدس اسلام، كاملترين اديان آسماني است و از هر نظر، كوچكترين نقصي در آن وجود ندارد و از سوي ديگر هر پيامبري كه به رسالت مبعوث مي شد براي رفع نواقص دين قبلي مي آمد. پس به قضاوت عقل، احتياجي به مبعوث شدن پيامبر ديگري نيست. بنابراين نمي توان تصور كرد كه اگر پيامبر ديگري مي آمد احكام و برنامه اي مي آورد كه بهتر، يا لااقل، متمم و مكمل دين مقدس اسلام باشد و گواه بر اين كه اين دين مقدس از هر نظر، نقص و كمبودي ندارد آيه 89 سوره نحل است كه مي فرمايد: «و نزلنا عليك الكتب تبياناً لكل شيء، ما كتاب (قرآن) را براي تو نازل كرده ايم كه هر چيزي را براي جهانيان بيان مي كند.» البته هر چيزي كه موجب هدايت و سعادت بشر باشد و او را از دنيا پرستي و مادي گري و... برحذر مي دارد و دومين گواه بر اين موضوع، قسمتي از آيه 38 سوره انعام كه مي فرمايد: «مافرطنا في الكتاب، ما راجع به كتاب (يعني قرآن) هيچ كوتاهي نكرده ايم و اين قرآن، هيچ گونه نقص و كمبودي ندارد.» پس: اين ديني كه كتاب آسمانيش از هر نظر كامل و جوابگوي كليه احتياجات مشروع پيروان خود مي باشد احتياجي به آمدن پيامبر و دين ديگري ندارد.

            4- احاديث فراواني از طريق شيعه و اهل سنت در اثبات خاتميت رسول گرامي اسلام نقل شده است كه به يك مورد به عنوان نمونه اي از خروار اشاره مي كنيم: پيامبر عالي قدر اسلام(ص) به علي ابن ابيطالب(ع) مي فرمايد: انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي ( يعني يا علي! تو براي من به منزله هارون هستي براي موسي (چرا كه هارون وصي و خليفه حضرت موسي بود) فقط تفاوتي كه در كار است اين است كه بعد از موسي پيامبر آمد ولي بعد از من پيامبري نخواهد آمد.»(9) (مركز فرهنگ و معارف قرآن).
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #21
              سيره پيامبر رحمت در مواجهه با حرمت شكنان و مرتدّان

              با مراجعه به منابع اوليه تاريخ اسلام و از جمله قرآن كريم، معلوم مى گردد كه چنين پديده اى در عصر رسول خدا(ص)وجود داشت و پيامبر رحمت در مواجهه با آن، شديداً به مقابله برخاسته و مجازات سختى براى مرتدان و استهزاكنندگان در نظر مى گرفتند. اين شيوه برخورد رسول خدا(ص) و استثناى حرمت شكنان از قاعده رحمت، براى پيروان آن حضرت قابل توجه است.


              پيش درآمد

              گفتار و رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه از اوّلى سنّت گفتارى و از دوّمى سنّت كردارى تعبير مى شود، براى همه پيروان آن حضرت حجّت است و بر اساس آموزه قرآنى، آن حضرت اسوه و الگوى مؤمنان معرّفى شده اند. بنابراين، معرفت به اين كه آن پيامبر الهى در مواجهه به پديده هاى گوناگون در جامعه اسلامى، چه واكنشى نشان مى داده، از اهميت فراوانى برخوردار است و از بايسته هاى تحقيق و پژوهش به شمار مى رود.

              هر جامعه اى به خصوص جوامع دينى، داراى ارزش ها و مقدّساتى است كه نزد مردم آن جامعه داراى حرمت است و شكستن قداست اين ارزش ها «حرمت شكنى» محسوب مى گردد. پديده هايى مانند «ارتداد» و بازگشت به آيين گذشته، استهزاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دين اسلام و دشنام گويى به رهبرى امّت اسلامى و هجو آن وجود همام با سرودن اشعار، از جمله پديده هايى است كه از آن ها با عنوان «حرمت شكنى» ياد شده است. آنچه در اين جستار مورد بررسى قرار مى گيرد موضوع يادشده، در عصر نبوى است; هدف پاسخ دادن به پرسمان هاى ذيل است: آيا در عصر نبوى، حرمت شكنى در شكل ارتداد از دين، استهزا و هجو پيامبر(صلى الله عليه وآله)و دشنام گويى به آن حضرت و تحقير مسلمانان توسط افرادى صورت گرفته است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، سيره آن حضرت در برخورد با حرمت شكنان چگونه بوده است؟ و اين سيره چه توجيه عقلى و منطقى مى تواند داشته باشد؟ پيامدهاى اين حركت حرمت شكنانه در جامعه چيست؟ انگيزه مرتدان و مستهزئان چه بوده است؟

              با مراجعه به منابع اوليه تاريخ اسلام و از جمله قرآن كريم، معلوم مى گردد كه چنين پديده اى در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)وجود داشت و پيامبر رحمت در مواجهه با آن، شديداً به مقابله برخاسته و مجازات سختى براى مرتدان و استهزاكنندگان در نظر مى گرفتند. اين شيوه برخورد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و استثناى حرمت شكنان از قاعده رحمت، براى پيروان آن حضرت قابل توجه است.

              قابل ذكر است كه اين بحث از موضوعات تاريخى است كه كاركردهايى سياسى و اجتماعى براى جوامع اسلامى دارد و از جمله مواردى است كه تاريخ را به حال مى آورد.


              درآمد


              تعريف «ارتداد» و استهزاء

              لغت شناسان «ارتداد» را به بازگشت از چيزى به غير آن و نيز به بازگشت از اسلام به كفر و روى برگرداندن از آن تعريف كرده اند.1 آيه شريفه «ولا تَرْتَدُّوا على أَدبارِكُم فَتَنقلبوا خاسرين» (مائده: 21) نيز بر همين معناى يادشده دلالت دارد.

              فقيهان نيز در تعريف مرتدّ نوشته اند: «مرتد» كسى است كه پس از اقرار به اسلام، دوباره كافر شود.2 تصريح به بازگشت از اسلام، ارتداد آشكار و خدشه ناپذير است; اما فقهاى اسلام موارد ديگرى را نيز موجب ارتداد دانسته اند; مانند اين كه كسى على رغم مسلمانى و عدم انكار حقّانيت اصل دين اسلام، مقدّسات و ضروريات دين را مورد تمسخر و اهانت قرار دهد و يا رسالت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را تكذيب كند و يا از سر غرضورزى، به اشكال و ايجاد شبهه در حقايق مسلّم دين بپردازد.3 فقيه گرانقدر مرحوم محمدحسن نجفى در كتاب ارزشمند جواهرالكلام به معناى اخير تصريح كرده است.4

              «استهزاء» از واژه «هزو» به معناى چيزى را به شوخى و ريشخند و مسخره گرفتن است. اين كار در صورتى كه در مورد مقدّسات و ضروريات دين صورت پذيرد و لازمه آن انكار ضروريات باشد، از جمله مواردى است كه منجر به ارتداد از دين خواهد شد و در صورتى كه اين كار از كسى در خصوص پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) سر بزند، تحت عنوان «سبّ النبى(صلى الله عليه وآله)» قرار گرفته، جرم محسوب مى گردد.


              حرمت شكنان عصر نبوى

              موّرخان مسلمان نام كسانى كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دين اسلام بازگشته، مرتد شدند را ثبت و ضبط نموده اند. برخى از اينان به صراحت، از دين اسلام بازمى گشتند و برخى با استهزاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مسلمانان و سرودن اشعار هجوآميز، دشمنى خود را با اسلام علنى مى كردند. در ميان اين افراد، كسانى وجود دارند كه سابقه مسلمانى نداشتند و مرتد محسوب نمى شدند، اما جرمشان در هجو و سبّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسخره كردن او با سرودن اشعار هجوآميز ثابت است.

              در ذيل، ابتدا به معرفى «حرمت شكنان عصر نبوى» پرداخته و سپس سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برخورد با آنان ذكر شده است:

              1. عبداللّه بن سعد بن ابى سرح: وى از مسلمانان اوليه و از كاتبان وحى بود كه همراه مهاجران مكّه به مدينه هجرت كرد.5 او در مدينه فريفته شد و با گريختن به مكّه به قريش پناه برد و در تحقير مسلمانان و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و قرآن كريم تلاش نمود. عبداللّه در مكّه ادعا مى كرد كه همانند محمد(صلى الله عليه وآله) قران نازل مى كند.6برخى مفسرّان شأن نزول آيه «وَ من قال ساُنزل مثلَ ما انزلَ اللّه» (انعام: 93) را درباره عبداللّه بن سعد مرتد دانسته اند.7 هر يك از موّرخان كه نام او را برده اند، به ارتداد نيز تصريح دارند.8 برخى از تاريخ پژوهان نوشته اند: قراينى در دست است كه نشان مى دهد عبداللّه هنگام اقامت در مدينه، همچون جاسوسى دو جانبه به سر مى برد.9 او مرتكب خيانت به مسلمانان شده بود، به طورى كه عمّار ياسر در روز شورا به او گفت: تو چه وقت خيرخواه مسلمانان بوده اى؟10 پيداست كه اگر عبداللّه مرتكب خيانت نشده بود، عمّار ياسر چنين سخنى به او نمى گفت.

              ابن ابى سرح وقتى پس از ارتداد، به مكّه گريخت، ادعا مى كرد: «من هر طور دلم بخواهد محمد(صلى الله عليه وآله) را به آن سو وا مى دارم. او مى گويد: بنويس: عزيزٌ حكيمٌ، من مى گويم: عليم حكيم و او تصديق مى كند.»11 يادآورى اين نكته ضرورى است كه اين سخنى است كه عبدالله پس از ارتداد و فرار به مكّه، ادعا كرده است، نه اين كه واقعاً چنين كارى صورت گرفته و پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن او را تصديق نموده باشند تا اين كه ما در مقام دفاع از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اصل ماجرا را انكار كنيم. اين كه برخى تاريخ پژوهان در مقام دفاع از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ردّ اتّهام عبداللّه در تصديق سخنانش توسط آن حضرت ـ كه در جاى خود ضرورى و قابل تحسين است ـ اصل داستان عبداللّه بن سعد را از نظر روايت جعلى و از نظر درايت ناپذيرفتنى و انگيزه جعل را برخى تعصّبات قومى و قبيلگى دانسته اند، به نظر نادرست مى آيد.12 در هر حال، عبداللّه بن سعد از جمله افرادى است كه پس از ارتداد و بازگشت از دين، به مكه و به سوى مشركان آن ديار گريخت و در تحقير مسلمانان تلاش نمود.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #22

                2. عبداللّه بن خطل: بنابر نوشته ابن هشام، عبداللّه بن خطل مسلمانى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را به عنوان كارگزار زكات (مصدّق) به همراه مردى از انصار اعزام نمود. او همچنين غلام مسلمانى داشت كه در خدمتش بود. در منزلگاهى به غلام دستور داد حيوانى ذبح كند و غذا تهيه نمايد و خودش به خواب رفت. وقتى بيدار شد، غلام دستور او را اجرا نكرده بود. او غلام مسلمان را كشت و سپس مرتد گرديد. واقدى مى گويد: ابن خطل پس از ارتداد به مكّه گريخت و وقتى مكيان پرسيدند چرا به مكّه آمده است گفت: من دينى بهتر از دين شما نيافتم.13

                يعقوبى مى نويسد: او مرد انصارى را كه همراهش بود، كشت و گفت اطاعت تو و محمد(صلى الله عليه وآله) واجب نيست.14 آلوسى نيز همانند ابن هشام مقتول را غلام عبداللّه معرفى كرده، مى نويسد: او پس از كشتن غلامش مرتد گرديد.15

                بنابراين، اين فرد دو جرم مرتكب شد: يكى كشتن مسلمانى و ديگرى ارتداد از دين.

                3و4. فَرْتَنا و قريبه: اين دو زن از كنيزان عبداللّه بن خطل بودند كه با آوازخوانى، به هجو پيامبر و سبّ و دشنام آن حضرت مى پرداختند.16 مرحوم صاحب جواهر نيز از اين دو كنيز، كه با آوازخوانى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را هجو مى كردند، ياد نموده است.17

                5. مقيس بن حبابه:18 وى مسلمانى بود كه برادرش توسط يكى از انصار به خطا كشته شده بود. او با اين كه ديه برادر مقتول خود را دريافت كرد، قاتل را كشت.19مقيس پس از ارتكاب اين جنايت، با حالت شرك به سوى قريش بازگشت و مرتد گرديد.20

                يعقوبى به كشته شدن او در حالت كفر و ارتداد تصريح كرده است.21 بنابراين، مقيس نيز مانند عبدالله بن خطل مرتكب دو جرم شد: قتل نفس و ارتداد از دين.

                6. حويرث بن نقيذ بن وهب: وى از استهزاكنندگان و آزاردهندگان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در مكه بود. او از جمله افرادى است كه هنگام مهاجرت دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله)از مكه به مدينه به آنان حمله كرد و به زمينشان انداخت.22 يعقوبى علاوه بر آزار دادن پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط حويرث مى نويسد: او به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)سخنان زشت مى گفت.23

                7. ساره كنيز عمرو بن هاشم: اين زن از آزاردهندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و علاوه بر آن، به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دشنام مى داد.24 ساره پيش از فتح مكه هم نامه حاطب بن ابى بلتعه را، براى رساندن خبر حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سوى قريش مى برد كه توسط حضرت على(عليه السلام) دستگير شد.25 بنابراين، او هم پيامبر را سبّ مى نمود و هم براى دشمنان مسلمانان جاسوسى مى كرد.

                8. هند بنت عتبه: اين زن همسر ابوسفيان و از دشمنان سرسخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بود. او در جنگ اُحُد به همراه همسرش شركت كرد و هرگاه به وحشى غلام جبير بن مطعم، مى رسيد او را به انتقام جويى تحريك مى كرد. او به همراه ديگر زنان قريش، شهداى اسلام را در جنگ احد مثله نمود، به طورى كه از گوش و بينى آنان براى خود خلخال و گردنبند ساخته بود. هم اوست كه كبد حمزه عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به دندان گرفت. بنا بر نوشته مرحوم آيتى، اين زن گستاخى و هرزگى را از حدّ گذراند.26

                9. هبّار بن اسود: وى نخستين كسى است كه به زينب، دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، در حال هجرت از مكه به مدينه، حمله نمود و باعث سقط جنين او گرديد.27

                10. عصماء امّ المنذر بنت مروان: او از زنان تيره بنى خُطمه بود كه در مجالس اوس و خزرج، با سرودن اشعار، مردم را عليه پيامبر(صلى الله عليه وآله)تحريك مى كرد. علاوه بر اين، او آن حضرت را سبّ مى نمود.28

                11. كعب بن اشرف: او شاعرى يهودى بود كه با شنيدن خبر پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، به مكّه رفت و به قريش تسليت گفت. وى با سرودن اشعار درباره كشته شدگان بدر، قريش را به انتقام از مسلمانان تحريك مى كرد. او پس از بازگشت به مدينه، شروع به سرودن اشعار عشقى و جنسى درباره زنان مسلمان نمود و اين كار موجب آزردگى خاطر مسلمانان گرديد.29


                سيره پيامبر رحمت در برخورد با حرمت شكنان

                شيوه برخورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با مرتدان، مستهزئان و ديگر حرمت شكنان، به خصوص در فتح مكّه، قابل توجه است. رفتار ايشان با اهل مكّه ـ شهرى كه در آن بيست سال ايشان را به انواع گوناگون، آزار و تحقير كرده بودند ـ نجيبانه و در خور يك پيغمبر رحمت بود; بسيارى از بدخواهان و دشمنان را عفو كردند، اما ده تا دوازده نفر را استثنا نمودند.30 آن حضرت روز پيروزى مكه را روز «مرحمت» ناميدند و برخى اصحاب را كه آن روز را روز انتقام و «ملحمه» مى ناميدند، نهى فرمودند. ايشان سه گروه را امان دادند: هركس وارد مسجد گردد; هر كس به خانه ابوسفيان وارد شود; يا هر كه در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد.31 با اين حال، آن پيامبرالهى و الگوى مؤمنان از اين قاعده عمومى رحمت، عده اى را با اسم معيّن، استثنا نمودند و فرمودند: هر كجا اينان را يافتيد، بكشيد، گرچه به پرده كعبه چنگ زده باشند.32 از يازده نفر افراد يادشده، نُه نفرشان از كسانى اند كه در فتح مكّه از قاعده رحمت استثنا شدند و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آنان را مهدورالدّم اعلان كردند.33 اين استثنا از قاعده رحمت، نشانگر آن است كه گاهى رفتار مخالفان اسلام پيامدهايى به دنبال دارد كه نمى توان به سادگى از آن اغماض نمود و با تسامح گذشت. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هر ستمى را، تا آن جا كه متوجه شخص ايشان بود عفو و اغماض مى كردند و به انتقام برنمى خاستند و تنها در آن جا خشم مى گرفتند كه حرمتى از حرمات و حقّى از حقوق الهى و اجتماعى مورد تجاوز واقع مى شد.34 آن حضرت در مسائل اصولى، هرگز نرمش نشان نمى دادند، در حالى كه در مسائل شخصى فوق العاده نرم و مهربان بودند. بنابراين، نبايد ميان اين دو (مسائل شخصى و اصولى) خلط شود و اگر قرآن خطاب به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: «فَبِما رحمة من اللّهِ لنتَ لهُم و لو كُنتَ فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك» (آل عمران: 159) مراد تندخو و خشن نبودن در رهبرى و مديريت است. نه انعطاف در مسائل اصولى.35

                بر همين اساس، محمد بن مسلم از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده است كه مردى از قبيله هُذيل، به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) دشنام مى گفت. خبر به پيامبر رسيد. حضرت فرمودند: چه كسى او را كفايت مى كند؟ دو نفر از انصار اعلان آمادگى كردند و به ناحيه «عربه» در نزديكى مدينه رفتند. آنان مرد دشنام دهنده را يافتند و گردن زدند و نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشتند. محمد بن مسلم مى گويد از امام باقر(عليه السلام)پرسيدم: اگر الان هم كسى سبّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) كند، بايد كشته شود؟ امام باقر(عليه السلام) فرمودند: اگر بر خودت نمى ترسى، او را بكش.36 پيامبرى كه در مسائل اصولى و رعايت قوانين الهى و آنچه مربوط به حقوق الهى و اجتماعى است، چنين با صلابت و قاطعيت مى باشند، در سلوك فردى و شخصى نرم و ملايم هستند. بدين روى، وقتى فردى يهودى به بهانه اين كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)طلب كار است، در كوچه جلوى آن حضرت را مى گيرد و هرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با نرمش رفتار مى كنند، يهودى خشونت بيش ترى از خود نشان مى دهد، اين رفتار پيغمبرانه او موجب مى شود كه يهودى همان جا، مسلمان گردد.37
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #23

                  سرنوشت حرمت شكنان

                  از حرمت شكنانى كه نام آن ها برده شد، برخى كشته شدند و برخى امان گرفتند. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را مهدور الدّم معرفى كرده بود، فرار كرد و به عثمان، برادر رضاعى اش پناه برد. عثمان از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جمع اصحاب براى او امان خواست. حضرت سكوتى طولانى نمودند و سپس فرمودند: بله. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اصحابشان فرمودند: «چرا او را نكشتيد؟ من سكوت كردم تا يكى از شما گردن او را بزنيد.» مردى از انصار گفت: چرا اشاره نكرديد؟ فرمودند: «پيامبر با اشاره كسى را نمى كشد.» ابن ابى سرح به بزرگى جرم خود اعتراف داشت و با اين كه امان يافته بود، امّا بر جان خود هراس داشت.38

                  قابل توجه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى كه بر اجراى حكم الهى درباره مرتدّى همچون عبدالله بن سعد پافشارى مى كنند، اما اين نكته اخلاقى را نيز رعايت مى كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) با اشاره كسى را نمى كشد يا شايسته نيست اين گونه بكشد.

                  عبدالله بن خطل، كه به دليل ارتداد و كشتن مسلمانى بى گناه، توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله)خونش مباح گرديده بود، در حالى كه خود را به پرده كعبه آويخته بود، به وسيله ابوبرزه اسلمى و سعيد بن حريث كشته شد.39

                  مقيس بن حبابه نيز در همان روز فتح مكه، در حال ارتداد به دست نميلة بن عبداللّه كشته شد. او علاوه بر ارتداد، مسلمانى را هم كشته بود.40

                  دو كنيز عبدالله بن خطل، كه با آوازخوانى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را هجو مى كردند و به دستور پيامبر خونشان مباح شده بود، يكى از آن ها كشته شد و ديگرى فرار كرد و بعدها از پيامبر(صلى الله عليه وآله) امان خواست و حضرت او را امان دادند.41

                  حويرث بن نقيذ، كه از استهزاكنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دشنام دهنده به آن حضرت بود و علاوه بر آن، به دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله)در هجرت از مكه به مدينه حمله كرده بود، توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) خونش مباح گرديد، و به دست على(عليه السلام) كشته شد.42

                  ساره كه علاوه بر دشنام به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، براى مشركان مكّه جاسوسى نموده و در فتح مكه مهدورالدّم شده بود، به روايت مقريزى، در همان روز كشته شد; اما به روايت ابن اسحاق، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به او امان دادند تا بعدها زيردست و پاى اسبى كشته شد.43

                  هند دختر عتبه، يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن آن ها داده شد، با تمام گستاخى ها و هرزگى هايى كه انجام داده بود، در فتح مكه، در ميان زنان قريش، ناشناس نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و درخواست عفو و گذشت نمود. پيامبر(صلى الله عليه وآله)از وى درگذشتند و اسلام و بيعت او را پذيرفتند.44

                  هبّار بن اسود، كه به زينب، دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حمله كرده و باعث سقط جنين او شد و آن حضرت دستور داده بودند هر كجا او را يافتند، بكشند، فرار كرد و پنهان گرديد و پس از فتح مكه و در بازگشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از «جعرانه» ناگهان بر ايشان درآمد و بر پيامبر سلام داد و شهادتين بر زبان جارى ساخت و گفت: اى پيامبر خدا، من از تو گريختم و خواستم به كشور عجمان روم، اما بزرگوارى و بخشندگى تو را به ياد آوردم و به گذشت تو از كسانى كه با تو نادانى كرده اند، اميدوار شدم. اى پيامبر خدا، ما مردمانى مشرك بوديم و خدا ما را به وسيله تو به راه آورد و ما را نجات بخشيد. اكنون از نادانى من درگذر و از بدى هاى من چشم بپوش كه من به گناه خود اعتراف دارم و به بدكارى خويش اقرار مى كنم. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در پاسخ وى گفتند: تو را بخشيدم. خدا درباره ات نيكى نمود و تو را به اسلام هدايت كرد و اسلام، گذشته را از ميان مى برد.45

                  در اين جا، بايد توجه داشت كه ميان برخورد تسامحى در مسائل اصولى با حرمت شكنان و برخورد كريمانه همراه با عفو و گذشت پس از اظهار ندامت خاطى، فرق است.

                  علاوه بر افرادى كه در فتح مكه به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله) مورد تعقيب قرار گرفتند و برخى كشته شدند و برخى ديگر امان يافتند، كعب بن اشرف و عصماء بنت مروان نيز به فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به قتل رسيدند. همان گونه كه گفته شد، عصماء در مجالس اوس و خزرج با سرودن اشعار پيامبر(صلى الله عليه وآله) را دشنام مى داد و مردم را عليه ايشان تحريك مى كرد. در ميان قبيله «بنى خطمه» تنها يك نفر به نام عمير بن عدى مسلمان بود. عمير با شنيدن دشنام پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط آن زن، او را كشت و خبر كشتن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رساند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كار او را يارى خدا و رسولش ناميدند.46 برخى گفته اند: عمير نابينا بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از اين واقعه، او را «عمير بصير» ناميدند.47

                  ابن سعد مى نويسد كه در روز كشته شدن دختر مروان، مردانى از «بنى خطمه» به دين اسلام درآمدند.48

                  كعب بن اشرف، شاعر يهودى، نيز كه با سرودن اشعار عشقى و جنسى درباره زنان مسلمانان موجب آزردگى خاطر آنان گرديده بود و علاوه بر آن، مشركان مكّه را پس از جنگ بدر، عليه مسلمانان تحريك مى كرد، به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)كشته شد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با شنيدن تحريكات و سروده هاى كعب فرمودند: چه كسى شرّ او را از مسلمانان باز مى دارد؟ محمد بن مسلمه اعلام آمادگى كرد و با تلاش فراوانى كه كرد، در نهايت او را كشت. وقتى خبر كشته شدن آن شاعر يهودى به پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيد، فرمودند: الحمدللّه رب العالمين كه حق تعالى شرّ دشمن خود را از ما كفايت كرد.49

                  محققان سيره ابن هشام به نقل از سهيلى نوشته اند: به سبب دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)در كشتن كعب بن اشرف است كه در فقه، وجوب قتل كسى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را سبّ كند، پيش بينى شده است.50

                  لازم به ذكر است كه حكم اوّليه در مورد چنين حرمت شكنانى اين است كه كشته شوند و اگر برخى از آنان مورد عفو قرار گرفته و امان يافته اند، يا به سبب مصالح اسلامى بوده و يا برخورد كريمانه نبوى و رحمت الهى شامل آنان گرديده است.


                  پيامدهاى حرمت شكنى و هشدار قرآن

                  حرمت شكنى از طريق ارتداد از دين، توهين به مقدّسات و استهزا و دشنام گويى، به ويژه دشنام به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و رهبرى امّت اسلامى، خطرى است كه باورهاى دينى يك جامعه را تهديد مى كند. حرمت شكنى از طريق ارتداد و استهزا، شيوه اى است كه يهوديان در مبارزه با دين اسلام در عصر نبوى در پيش گرفتند. قرآن كريم نسبت به رفتار خطرناك آنان، كه بسيار زيركانه صورت مى گرفت، هشدار مى دهد; آن جا كه مى فرمايد: «و قالت طائفةُ من اهلِ الكتاب آمنوا بالّذى اُنزل على الّذينَ آمنوا وجه النّهار واكفروا آخره لعلّهم يرجعون» (آل عمران: 72) اينان با اظهار مسلمانى در آغاز روز، و ابزار ندامت در پايان آن، به دنبال ضربه زدن به اسلام و بدبين كردن مردم نسبت به آن و تضعيف باورهاى مسلمانان بودند، به ويژه كه يهوديان در چشم مردم مدينه اهل علم و دانش به شمار مى آمدند.51

                  قرآن كريم در آيات ديگر نيز به مسلمانان هشدار مى دهد كه دشمنان اسلام به صورت پنهانى به دنبال كشاندن آنان به ارتداد هستند. اينان از ضعف ايمان و دنياطلبى برخى مسلمانان سوء استفاده كرده، درصدد بودند كه آن ها را به بازگشت از دين وادار كنند.52

                  استهزا و به ريشخند گرفتن نيز شيوه هميشگى مخالفان انبيا(عليهم السلام) بوده است; قرآن كريم مى فرمايد: «ما يأتيهم من رسول الاّ كانوا به يستهزءون.» (حجر: 11) پيامد اين كار آن بود كه موجب مقابله به مثل مى گرديد و درگيرى هاى مذهبى را در جامعه دامن مى زد. و شايد به همين دليل قرآن كريم از اين كه مسلمانان به خدايان غيرمسلمانان دشنام دهند، نهى كرده است.53

                  لازم به ذكر است كه قرآن ارتداد و استهزاى دشمنان اسلام را آگاهانه معرفى كرده، مى فرمايد: «واِذا عَلِمَ من آياتِنا شيئاً اتّخذها هُزُواً.» (جاثيه: 9) به همين روى، راغب اصفهانى در ذيل آيه مزبور، مى نويسد: آنچه دلالت بر خُبث باطنى مستهزئان دارد اين است كه برخى با علم و آگاهى اين كار را انجام مى دهند.54 درباره مرتدّان نيز مى فرمايد: پس از اين كه حجّت بر آنان تمام شد و حق و هدايت را شناختند، باز هم از دين برگشتند.55

                  از ديگر پيامدهاى منفى ارتداد از دين و استهزاى آن، از يك سو، از بين رفتن وحدت دينى در جامعه و دچار شدن آن به هرج و مرج دينى است و از سوى ديگر، جنگ روانى و پراكندگى فكرى و عقيدتى در جامعه به وجود مى آيد كه ديگر قابل جبران نخواهد بود. شايد فلسفه اين كه آموزه هاى دينى ما مى گويد: يك مسلمان بايد دين خود را با تحقيق و از روى برهان و استدلال انتخاب كند، به طورى كه پس از گزينش، هيچ عاملى نتواند او را دچار ترديد و دودلى نمايد، همين است كه سوء استفاده كنندگان نتوانند باورهاى او را تضعيف نمايند و به سادگى او را از دين خارج كنند.


                  انگيزه هاى ارتداد از ديدگاه قرآن56

                  كسانى كه پس از گرايش به اسلام، دوباره از آن بازمى گشتند، انگيزه هاى گوناگونى داشتند و دشمن نيز از راه هاى گوناگون، براى كشاندن آنان به ارتداد بهره مى جست. انگيزه هاى مرتدان را از ديدگاه قرآن مى توان در موارد ذيل خلاصه نمود:

                  1. ترس از فشار و غلبه دشمنان: از شيوه هاى كفّار براى بازگرداندن پيروان حق از مسير خود، شكنجه و آزار و تهديد است. قرآن در اين باره به مسلمانان هشدار مى دهد كه «كافران پيوسته با شما مسلمانان كارزار كنند تا آن كه اگر بتوانند شما را از دين خود برگردانند.» (بقره: 217) و در جاى ديگر مى فرمايد: «برخى چون رنج و آزارى از دشمنان دين در راه خدا ببينند، عذاب خلق را با عذاب خدا برابر مى شمرند.» (عنكبوت: 10); يعنى ترس از آزار و شكنجه در راه خدا، آنان را از ايمان به كفر مى كشاند. بهترين نمونه ترس از دشمن كه در تاريخ اسلام، موجب شد عده اى از مسلمانان به فكر بازگشت از دين بيفتند، شايعه شهادت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در جنگ اُحد است كه قرآن شديداً اين گونه افراد را سرزنش مى كند.57

                  2. دنياطلبى: از ديگر انگيزه هايى كه باعث بازگشت از دين مى شود «دنياخواهى» است. از مصاديق بارز افراد دنياخواه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح است كه قرآن از او اين گونه ياد مى كند: «ولكِن من شرَحَ بالكُفر صدراً...» (نحل: 106) و انگيزه كفر و ارتداد او را در آيه بعد، «دنياطلبى» و ترجيح دنيا بر آخرت مى داند.58 ارتداد مدعيان دروغين نبوّت همچون اسود عنسى، مسيلمه كذّاب و طليحه بن خويلد نيز به همين انگيزه بوده است.59

                  3. توطئه و خيانت: يكى از شيوه هاى مبارزه با اسلام و كشاندن مسلمانان به ارتداد و ايجاد ترديد در ايمان و عقيده آنان، اين بود كه برخى ابتدا تظاهر به اسلام مى كردند و سپس با آن مخالفت ورزيده، منكر مى شدند. از اصلى ترين صحنه گردانان اين جريان يهوديان بودند. قرآن مى فرمايد: «بسيارى از اهل كتاب آرزو دارند كه شما را از ايمان، به كفر برگردانند، به سبب رشك و حسدى كه بر ايمان شما مى برند، پس از آن كه حق بر آن ها آشكار گرديد. (بقره: 109) همان گونه كه در بحث پيامدهاى حرمت شكنى در جامعه گفته شد، عده اى از دانشمندان يهود با يكديگر تبانى كرده بودند كه صبح گاهان به خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)برسند و به ظاهر ايمان بياورند و در آخر روز، از اسلام بازگردند و چنين وانمود كنند كه ما صفات محمد(صلى الله عليه وآله) را از نزديك مشاهده كرديم; با آنچه در تورات ديده ايم منطبق نبوده است، تا از اين راه مردمان را نسبت به دين اسلام بدبين كنند.60
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #24

                    4. دوستى با كفّار: برخى با اين كه راه هدايت را از ضلالت تشخيص مى دهند، اما به دليل ارتباط دوستانه اى كه با كفّار دارند، از دين بازمى گردند. قرآن از منافقانى كه آگاهانه و تنها به سبب دوستى با كفّار و مخالفان پيامبر(صلى الله عليه وآله) دچار ارتداد شده اند، به بدى ياد كرده است.61

                    5. دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله): از ديگر انگيزه هاى بازگشت از دين، دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و متقابلاً دوستى با كفّار است. قرآن كريم كسانى را كه به اين انگيزه، به مخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)برخاسته، راهى غير از طريق اهل ايمان پيش مى گيرند، وعده جهنّم و جايگاه بدى داده است. مرحوم شيخ طوسى در تفسير ارزشمند تبيان مى نويسد: اين آيه (نساء: 115) درباره ابوطعمه بن ابيرق است كه به سبب دشمنى با پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و دوستى با كفّار، راه ارتداد در پيش گرفت و مدينه را به سوى مشركان مكه رها كرد.62


                    برخى از منافقان پس از استفاده از امكانات مسلمانان، با پيامبر(صلى الله عليه وآله) دشمنى ورزيدند و راه ارتداد در پيش گرفتند. روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سخن رانى خود در تبوك، از مخالفان به بدى ياد كردند. جلاس بن سويد گفت: اگر سخن پيامبر راست باشد، ما از خر پست تر باشيم. عامر بن قيس صداى او را شنيد و گفت: سخن پيامبر درست است و شما از خر پست تريد. وقتى پيامبر به مدينه آمدند، عامر ماجرا را براى آن حضرت گزارش داد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)جلاس را خواستند و او آن مطالب را انكار كرد و با دروغ، سوگند ياد كرد. عامر هم پس از سوگند گفت: «خدايا، با نزول آيه اى مرا تأييد كن.» پيامبر و مؤمنان آمين گفتند. آيه 74 سوره توبه نازل گرديد. جلاس پس از رسوايى توبه كرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفتند.63

                    لازم به ذكر است كه خداوند در آيه يادشده، صرف بدگويى منافقان از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را «كفر» ناميده و با تعبير «و لقد قالوا كلمة الكفر» از آن ياد كرده است.

                    رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با منافقانى كه آنان را مى شناختند و در ارتداد آنان ترديد نداشتند، همراه با اغماض و تسامح و مدارا بود; زيرا در عمل، در ميان مسلمانان همان شهادت لسانى ملاك اسلام به شمار مى آمد.64 قرآن كريم گروهى از منافقان را، كه با يكديگر تبانى كرده بودند تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در راه بازگشت از تبوك به قتل برسانند، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط جبرئيل از جريان آگاهى يافتند و آنان را از مسير خويش دور ساختند،65 مرتد محسوب داشته، از آنان با عباراتى مانند «قد كَفرتُم بعد ايمانكُم» (توبه: 66) «لقد قالوُا كلمةَ الكُفر» و «كفروا بعدَ اسلامِهِم» (توبه: 74) ياد كرده است.

                    پيامبر(صلى الله عليه وآله) از حذيفه اليمان پرسيدند: آيا آنان را شناختى؟ گفت: هيچ يك را نشناختم آن حضرت نام يكايك آنان را بردند. حذيفه گفت: چرا دستور نمى دهيد تا آنان را بكشند؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: دوست ندارم عرب بگويد: محمد(صلى الله عليه وآله)وقتى توسط يارانش به پيروزى رسيد، به كشتن آنان پرداخت.66 علّامه طباطبايى ذيل آيه يادشده مى نويسند: عفو و بخشش اينان مصلحتى بوده است، نه اين كه آنان توبه كرده باشند.67


                    پاسخ به يك سؤال

                    ممكن است سؤال شود كه چرا دين اسلام براى مرتدان و دشنام دهندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله)(سابّ النبى) و ديگر حرمت شكنان اين چنين مجازات (اعدام) سختى را در نظر گرفته است، در حالى كه اين دين، دين رحمت و رأفت و تسامح و تساهل و پرهيز از خشونت است؟

                    در پاسخ بايد گفت: اولاً: در نظر گرفتن مجازات سخت براى حرمت شكنان و مرتدان و استهزاكنندگان مقدّسات منحصر به دين اسلام نيست، بلكه همه اديان آسمانى و غيرآسمانى در مقابل مخدوش شدن اصول و شكسته شدن حرمت ها موضع داشته اند.68

                    ثانياً، دين اسلام دقيقاً به همين دليل كه دين محبت است، دشنام گوى پيامبر و استهزاكننده ارزش ها را محكوم به مجازات مى داند. محبت و تقدّس ملازم يكديگرند. ستون خيمه دين مقدّسات است. انسان خداوند را سرچشمه همه مقدّسات مى داند. اين كه پيامبر، قرآن، انبياء(عليهم السلام) و ائمه(عليهم السلام) براى مؤمنان و مسلمانان و پيروان اديان الهى مقدّسند، از آن روست كه به سرچشمه قدس، كه خداوند قدّوس است، مرتبطند. مگر مى شود ديانتى از سويى، در اوج محبت و صفا و رأفت باشد و از سوى ديگر، نسبت به آنان كه حريم تقدّس و محبت را مى شكنند سخت گيرى نكند؟ آن محبت ها و نيز سخت گيرى ها، همه با توجه به كمال انسان معنا پيدا مى كنند.69
                    --------------------------------------------------------------------------------
                    پى نوشت ها
                    1ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق مرعشلى، بى جا، دارالكتب العربى، بى تا، ص 198
                    2ـ جعفربن الحسن الحلّى، شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، با تعليقات سيد صادق شيرازى، چاپ سوم، قم، استقلال، 1412 ق، ج 4، ص 961
                    3ـ محمد ابراهيم جنّاتى، «ارتداد از ديدگاه مذاهب اسلامى»، كيهان انديشه، ش 54، 1373، ص 44ـ45
                    4ـ محمدحسن النجفى، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، تحقيق محمود القوچانى، بيروت، داراحياء التراث العربى، الطبعة السابعه، ج 41، ص 60
                    5ـ محمدبن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الاولى، 1410 ق، ج 7، ص 344
                    6ـ احمد بن ابى يعقوب (المعروف باليعقوبى)، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر، د. ت، ج 2، ص 59 ـ 60
                    7ـ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، تصحيح سيّد طيب جزائرى، چاپ سوم، قم، مؤسسه دارالكتاب، 1367، ص 210 ـ 211
                    8ـ عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى السّقا و غيره، بيروت، دار احياء التراث، 1413 ق، ج 4، ص 51 ـ 52 / محمدبن سعد، همان/ يعقوبى، همان / محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، د. ت، ج 3، ص 119 ـ 120 / احمد بن حجر العسقلانى، الاصابة فى تمييز الصّحابه، تحقيق عادل احمد و غيره، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق، ج 4، ص 94ـ 95
                    9ـ سيد جعفر شهيدى، «عبداللّه بن سعد بن ابى سرح»، مجله يغما، سال 25، ش 11، 1351 ش، ص 666
                    10ـ محمد بن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 233
                    11ـ عزّالدين بن الاثير، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، بيروت، دارالفكر، 1409 ق، ج 3، ص 155
                    12ـ سيدجعفر شهيدى، همان، ص 658ـ666
                    13ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / طبرى، همان، ج 3، ص 59 / محمدبن عمر واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق، ج 2، ص 859 ـ 860
                    14ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 59ـ 60
                    15ـ محمود شكرى الالوسى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، تصحيح محمد بهجة الاثرى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1314 هـ.، ج 1، ص 236
                    1ـ محمد بن سعد، همان، ج 2، ص 103 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / يعقوبى، همان، ج 2، ص 60 / آلوسى، همان
                    17ـ محمدبن حسن النجفى، همان، ج 41، ص 434
                    18ـ ابن هشام (ج 4، ص 410) «حبابه» نوشته، در حالى كه طبرى (ج 3، ص 59) «صبابه» ثبت كرده است.
                    19ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 60
                    20ـ ابن هشام، همان / محمدابراهيم آيتى، تاريخ پيامبراسلام، چاپ پنجم، تهران، دانشگاه تهران، ص 563
                    21ـ يعقوبى، همان
                    22ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 52
                    23ـ يعقوبى، همان
                    24ـ ابن هشام، همان / يعقوبى، همان
                    25ـ محمدابراهيم آيتى، همان، 563
                    26ـ طبرى، همان، ج 2، ص 501، 502، 512 و 524 / محمدابراهيم آيتى، همان، ص 654
                    27ـ طبرى، ج 2، ص 470 / ابن اثير، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، همان، ج 4، ص 608 ـ 609
                    28ـ محمد بن عمر واقدى، ج 1، ص 172، 174 / امين الاسلام الطبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1417 ق، ج 1، ص 185
                    29ـ طبرى، همان، ج 2، ص 488 ـ 489
                    30ـ عبدالحسين زرين كوب، بامداد اسلام، تهران، اميركبير، چاپ ششم، 1369، ص 37
                    31ـ طبرى، همان، ج 3، ص 116 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103 / يعقوبى، همان، ج 2، ص 59 ـ 60 / آلوسى، همان، ج 1،ص 236
                    32ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 51ـ52 / ابن سعد، همان / يعقوبى، همان / امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224
                    33ـ ابن سعد، همان، ج 2، ص 103
                    34ـ همان، ج 1، ص 275
                    35ـ مرتضى مطهرى، سيرى در سيره نبوى، چاپ چهاردهم، تهران، صدرا، 1374، ص 232 ـ 242
                    36ـ محمد بن يعقوب الكلينى، الفروع من الكافى، تصيح و تعليق على اكبر غفارى، چاپ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362، ج 7، ص 267 / محمدحسن نجفى، همان، ج 41، ص 433 ـ 434
                    37ـ مرتضى مطهرى، همان، ص 236 ـ 237
                    38ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن اثير، همان، ج 3، ص 155 / ابن حجر عسقلانى، همان، ج 4، ص 94 ـ 95 / واقدى، همان، ج 2، ص 855
                    39ـ ابن هشام، همان / واقدى، همان، ج 2، ص 875
                    40ـ يعقوبى، همان، ج 1، ص 267 / واقدى، همان
                    41ـ امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224
                    42ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 53 / واقدى، همان / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103
                    43 و44 و45ـ محمدابراهيم آيتى، همان، ص 563 ـ 564
                    46ـ واقدى، همان، ج 1، ص 172 ـ 174 / امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 185
                    47ـ آيتى، همان، ص 295
                    48ـ ابن سعد، همان، ج 2، ص 20ـ21
                    49ـ رفيع الدّين اسحاق ب محمد همدانى، سيرت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)با تصحيح اصغر مهدوى، چاپ دوم، تهران، انتشارات خوارزمى، ج 2، ص 638 ـ 642
                    50ـ ابن هشام، همان، ج 3، ص 58
                    51ـ محمد ابن احمدالانصارى القرطبى، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دارالفكر، 1419 ق، ج 2، ص 85
                    52ـ در اين باره، ر. ك: بقره: 109ـ 217 / آل عمران: 100 و 149 / نساء: 137 و 138
                    53ـ انعام: 108
                    54ـ راغب اصفهانى، همان، ص 540
                    55ـ آل عمران: 86 / محمد: 25
                    56ـ اين قسمت از مقاله بى نام «آزادى بيان (ارتداد)»، مجله حوزه، ش 42 ـ سال 69، ص 49 ـ 63 استفاده شده است.
                    57ـ آل عمران: 144
                    58ـ عبد على بن جمعة العروسى الحويزى، تفسير نورالثقلين، با تصحيح سيّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مطبعة الحكمة، بى تا، ج 3، ص 90
                    59ـ نگارنده، واقعه ردّه يا شورش نومسلمانان پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، فصل «مدعيان دروغين پيامبرى»، (پايان نامه كارشناسى ارشد، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، بهار 1379
                    60ـ محمدبن احمد قرطبى، همان
                    61ـ محمد(صلى الله عليه وآله): 25ـ26
                    62ـ محمدبن حسن الطوسى، التبيان فى تفسير القرآن، تحقيق احمد حبيب قصير العاملى، بيروت، داراحياء التراث العربى، د. ت، ج 3، ص 328
                    63ـ فضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، چاپ دوم، تهران، ناصرخسرو، بى تا، ج 5، ص 78 ـ 79
                    64ـ عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام، چاپ چهارم، تهران، اميركبير، 1369، ص 24
                    65ـ سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417 ق، ج 9، ص 353
                    66 و67ـ سيد محمدحسين طباطبايى، همان / ص 345
                    68ـ عطاءاللّه مهاجرانى، نقد توطئه آيات شيطانى، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ هفدهم، 1378، ص 132 ـ 135
                    69ـ همان، ص 142 ـ 144
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #25
                      حضرت محمد(ص) و رويارويى با اشرافى‏گرى‏

                      شيوه حضرت محمد(ص) به عنوان رهبرى كه مديريت كلان جامعه را عهده‏دار بود، الگوى خوبى است براى: 1- شناسايى خصيصه رفاه‏طلبى و اشرافى‏گرى در انسان‏ها و جامعه‏هاى بشرى، 2- پيش‏گيرى از ظهور روحيه اشرافى با شناخت نشانه‏هاى آن و 3- مقابله و درمان آن بر اساس روش‏هاى آن حضرت، كه براى جوامع امروزى نيز راه‏گشاست.


                      رفاه‏طلبى و اشرافى‏گرى به عنوان آسيبى اجتماعى هر گاه فرد يا بخشى از جامعه را فرا گيرد، مانند ويروسى خطرناك، خيلى زود به ساير قشرها و طبقات اجتماعى منتقل شده و سلامت جامعه بشرى را تهديد مى‏كند. رهبران دينى و جامعه شناسان، اين آسيب اجتماعى را در جوامع مختلف بررسى كرده‏اند. شيوه حضرت محمدصلى الله عليه وآله به عنوان رهبرى كه مديريت كلان جامعه را عهده‏دار بود، الگوى خوبى است براى: 1- شناسايى خصيصه رفاه‏طلبى و اشرافى‏گرى در انسان‏ها و جامعه‏هاى بشرى، 2- پيش‏گيرى از ظهور روحيه اشرافى با شناخت نشانه‏هاى آن و 3- مقابله و درمان آن بر اساس روش‏هاى آن حضرت، كه براى جوامع امروزى نيز راه‏گشاست.

                      واژه‏هاى كليدى: اسلام، حضرت محمدصلى الله عليه وآله، اشرافيت، نظام منزلتى، قريش.

                      مقدمه‏

                      اشراف و طبقه مرفه در جوامع بشرى از افراد و طبقات تأثيرگذار جامعه‏اند كه رفتار، گفتار و عقايدشان پى‏آمدهاى مستقيم و غير مستقيمى بر ساير افراد جامعه، خصوصاً طبقات پايين‏تر دارد. مردم در طول تاريخ، غالباً به خواسته‏هاى آنان عمل كرده و بر طبق روش آنها زندگى نموده و رهبرى ايشان را پذيرفته‏اند. محافظه‏كارى آنها، انسان‏ها و جوامع را به محافظه‏كارى و انحطاط مى‏كشاند. اشراف براى مطرح كردن خود و كسب اعتبار و جلب احترام ديگران، به حفظ و گسترش نظام منزلتى مى‏پردازند. عمل اشرافى كه در نظام مبتنى بر تمايز اجتماعى رشد و نمو مى‏كنند، داراى سه شاخصه اصلى است: 1. تن‏آسايى (تن آسانى)؛ 2. مصرف تظاهرى (مصرف آشكار يا اسراف)؛ 3. محافظه‏كارى. پيامبران و مصلحان اجتماعى براى اعتلاى مقام انسان و پيشرفت و توسعه جامعه، با آنها به مبارزه پرداخته‏اند. مقابله با اشراف و اشرافى‏گرى، از دغدغه‏هاى اصلى حضرت محمدصلى الله عليه وآله بود. آن حضرت براى مقابله با نظام منزلتى (تمايز ناعادلانه طبقاتى) كه زمينه‏ساز اعمال اشرافى بود و هم‏چنين براى از بين بردن اعمال اشرافى، كارهاى بزرگى انجام داد. ايشان كوشيدند نظام برابرى و برادرى (اخوت اسلامى) را جاى‏گزين نظام منزلتى كنند. تشكيل «امت واحده» ثمره كار پيامبرصلى الله عليه وآله بود. رويكرد قرآن كريم در وضع قوانين و هدف‏گذارى‏ها و پيامبرصلى الله عليه وآله به عنوان مبلّغ و مجرى آن دستورات الهى، از بين بردن روحيه اشرافى و مراتب منزلتى و جاى‏گزين كردن روحيه برادرى و برابرى (اخوت اسلامى) و بنيان گزاردن «امت واحده» بوده است.
                      در اين نوشته، با استفاده از «نظريه طبقه مرفه» كه اشراف و طبقه مرفه جامعه را توصيف كرده، شاخص‏ترين اعمال اشرافى شناسايى شده و با تطبيق آن بر اعمال اشراف دوره پيامبرصلى الله عليه وآله، شيوه برخورد ايشان با اشراف و طبقه مرفه بررسى شده است.

                      ويژگى اشراف‏
                      به نظر مى‏رسد در بررسى خلق و خوى طبقه مرفه (اشراف) اصل «ضايع كردن»2 - با تعريفى كه وبلن ارائه مى‏دهد3 - اساس و پايه نظريه طبقه مرفه است. طبق اين تعريف، مفهوم «ضايع كردن» دلالت بر مصرف نامقبول و غير عاقلانه كالاها و خدمات انسانى ندارد و منظور از اين واژه به هدر دادن يا استفاده نادرست از تلاش و مال نيست، بلكه به اين دليل ضايع كردن به شمار مى‏آيد كه اين مصرف، علاوه بر اين كه براى زندگى و رفاه فردى كه اين روش را برگزيده كارى انجام نمى‏دهد، براى ديگران نيز سودى ندارد و تنها با هدف خودنمايى و مقايسه رشك‏انگيز توانگرى و تثبيت برترى و تسلط خود بر طبقه و لايه‏هاى پايينى جامعه صورت مى‏گيرد، با آن كه مى‏توانست نقش سودمندى هم داشته باشد. شاخص‏هاى اشرافى‏گرى در نظر وبلن كه با موضوع اين نوشته هم‏خوانى دارد، از اين قرار است: «چشم و هم‏چشمى مالى»، «تظاهر به تن‏آسايى»، «مصرف تظاهرى»، «لباس؛ نمودى از توانگرى»، «محافظه‏كارى و كناره‏گيرى از توليد» و «رعايت امور دينى». توضيح هر مورد در متن آمده است. اين نوشته نتيجه تطبيق مطالب كتاب وبلن با داده‏هاى تاريخى صدر اسلام (دوران مدينه) است.

                      چشم و هم‏چشمى‏4 مالى‏
                      وبلن بر اين باور است كه افرادى، هم‏چون پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله كه با خلق و خوى استثنايى خود بتوانند براى مدت طولانى، احترام خويش را در نظر اعضاى پايين مرتبه حفظ كنند، انگشت شمارند. از ديد وى، قاعده كلى اين است كه آن دسته از اعضاى اجتماع كه ثروت و توانمندى بيشترى دارند، در نزد عامه مردم، از جايگاه شايسته و اعتبار و ارجمندى و آبرومندى بالاترى برخوردارند. در دوره مورد بحث، براى اين كه شخص در انظار مردم به نيكى شناخته شود، بر اساس معيارهاى قبيله‏اى، توانايى بدنى، زيركى، مهارت در جنگ، غنيمت جويى، شرافت خانوادگى، طايفه‏گرايى، و دارايى، سود بخشى كالاها و افراد از طريق مقايسه‏اى رشك‏انگيز5 ارزيابى مى‏شد. اين مقايسه بين صاحب ارزش‏هاى افتخارآور و دشمن يا ديگر اعضاى گروه كه بهره كمترى از آن ارزش‏ها داشتند، انجام مى‏گرفت.6 پيامبرصلى الله عليه وآله بعد از جنگ بدر و كشته شدن شمار بسيارى از اشراف قريش، خطاب به يكى از ياران خويش، آنان را اين گونه توصيف فرمودند: «اشراف قريش از سرشناسان بودند، اگر آنها را مى‏ديدى، مى‏ترسيدى و اگر به تو فرمان مى‏دادند، اطاعت مى‏كردى و اگر كارهاى خود را با كارهاى آنها مى‏سنجيدى، كارهايت را كوچك مى‏شمردى».7 آن حضرت در اين كلام، موقعيت اين طبقه و ديدگاه ساير اعضاى جامعه به آنها را بر اساس الگو گرفتن از شيوه زندگى اشراف و نگاه منزلتى جامعه ترسيم كرده‏اند.

                      نمونه‏هايى از صدر اسلام‏
                      در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله، بهترين مكان براى فخرفروشى، خودنمايى و كسب افتخار، جبهه‏هاى جنگ بود كه از راه دادن هزينه جنگ، مبارزه و غنيمت‏جويى به دست مى‏آمد و در قالب سروده‏هاى حماسى، به مثابه سند افتخار قبيله و فرد افتخارآفرين، ماندگار مى‏شد. پرداخت هزينه جنگ بدر از جانب اشراف قريش‏8 و سخنان ابو جهل خطاب به عباس عموى پيامبر كه از منصب‏هاى سقايت، پرده‏دارى كعبه و رياست ندوه و رفاده، به عنوان نشانه‏هاى بزرگى و مجد نام مى‏برد ،9 بيانگر وجود مراتب منزلتى بين مردم است. سوده (همسر رسول خدا) تحت تأثير همين فرهنگ، سهيل بن عمرو، خويشاوند خود را سرزنش مى‏كند كه چرا تسليم شده در حالى كه مى‏توانست با بزرگوارى بميرد.10 قزمان قبل از كشته شدن در جنگ اُحد گفت: «ما فقط براى حفظ شخصيت و حيثيت خود جنگيديم».11 از سخنان قزمان بر مى‏آيد كه حفظ حيثيت و آبروى قبيله از ارزش‏هاى حاكم بر جامعه بوده است. عروه بن مسعود، از بزرگان و اشراف ثقيف، انسان‏ها را با معيارهاى منزلتى ارزيابى مى‏كرد. او مسلمانان حاضر در حديبيه را اوباشى مى‏خواند كه نه حيثيتى دارند و نه حسبى.12 در واقع، عروه، حسب و منزلت اجتماعى برآمده از ثروت و شرافت خانوادگى را نشانه اعتبار مى‏دانست.
                      وقتى كه پيامبرصلى الله عليه وآله تصميم گرفت خراش بن اميه كعبى را كه جايگاه اجتماعى بالايى نداشت، براى گفت و گو با اشراف قريش بفرستد، خراش از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه مردى بلند مرتبه‏تر از او را اعزام كند. برخى از اشراف قريش حتى به خود اجازه مى‏دادند كه خراش بن اميه، مأمور رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله را بكشند. عمر بن خطاب هم از رفتن پيش اشراف قريش امتناع كرد و عثمان بن عفان را كه به قول عمر، او در مكه گرامى‏تر و داراى خويشاوندان بيشترى بود، معرفى كرد. اشراف قريش، عثمان را به دليل برخوردارى از شرافت خانوادگى و ثروت پذيرفتند و با او به گرمى رفتار كردند.13
                      عمر بن خطاب با استناد به ارزش‏هاى جاهلى و چشم و هم‏چشمى قبيله‏اى، صلح حديبيه را برنمى‏تافت و آن را خوارى دين مى‏انگاشت، حتى در حقانيت دين اسلام و رسول خدا ترديد مى‏كرد.14 هم چنين اسيد بن حضير و سعد بن عباده كه از اشراف مدينه بودند، با همين نگرش، صلح‏نامه را باج دادن به قريش تفسير مى‏كردند.15
                      يهوديان خيبر كه از اشراف مشهور و قدرت‏مند منطقه بودند با توجه به جايگاه و مقام خود در ميان قبيله‏ها، گمان نمى‏كردند كه پيامبرصلى الله عليه وآله با آنها بجنگد، چرا كه آنها حصارهاى بسيار بلند و اسلحه فراوان و نيروى زيادى داشتند. يهوديان مدينه هم بر اين باور بودند كه خيبر دژهاى مرتفع بر قلعه كوه‏ها و آب فراوان و دائمى دارد و در آن هزار زره‏پوش حضور دارند، از اين رو، مسلمانان نمى‏توانند آن را فتح كنند.16 قريش و عموم اعراب با آگاهى از زيادى شمار يهوديان و اسلحه و استحكام دژهاى خيبر و آمادگى آنها، پيروزى خيبريان را قطعى مى‏دانستند.17
                      واكنش اشراف قريش به بانگ اذان بلال بر پشت بام كعبه نشان مى‏دهد كه مراتب منزلتى آن چنان بين اشراف نهادينه شده بود كه افرادى، مانند عكرمه بن ابى جهل، صفوان بن اميه، خالد بن اسيد، سهيل بن عمرو و ساير اشراف نمى‏توانستند حضور فردى - به زعم خودشان - دون پايه را در جايگاه تحمّل كنند. آنان عصبانيتشان را از ناديده انگاشتن و رعايت نشدن سلسله مراتب منزلتى، در سخنان خود يا با پوشاندن چهره نشان مى‏دادند.18 قبيله هوازن خود را افرادى كارآزموده و جنگ‏جو مى‏دانستند.19 صفوان بن اميه در جنگ حنين مى‏گفت: اگر قرار باشد بنده باشم ارباب قرشى نزد من دوست داشتنى‏تر از ارباب هوازنى است.20

                      راهكارهاى حضرت محمدصلى الله عليه وآله براى رفع چشم و هم‏چشمى مالى‏
                      پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله براى از بين بردن نگاه منزلتى و رقابت قبيله‏اى اقدامات زير را انجام داد:
                      1. جاى‏گزين كردن فرهنگ برادرى و اخوت دينى به جاى ارزش‏هاى منزلتى و قبيله‏اى؛ پيامبرصلى الله عليه وآله در سخنرانى پيش از جنگ اُحد فرمودند: «هر مؤمنى نسبت به مومنان ديگر، چون سر نسبت به پيكر است كه چون به درد آيد، همه بدن به درد مى‏آيد».21 مصعب بن عُمير تحت تأثير همين تفكر به محرز بن نضله كه ابو عزيز بن عمير، برادر پدر و مادرى مصعب را در جنگ بدر به اسارت درآورده بود، سفارش كرد كه مادرش ثروتمند است و فديه خوبى مى‏تواند از او بگيرد. هم‏چنين مصعب، در مقابل اعتراض برادرش ابو عزيز گفت: محرز، به جاى تو، برادر من است.22 اين در محيطى است كه كمى پيش‏تر (در دوران جاهلى) «قانون ثار» اجرا مى‏شد و هيچ قرشى يا مكى، اهالى يثرب را هم شأن و برادر خود نمى‏خواند.
                      2. پيامبرصلى الله عليه وآله و خانواده‏اش با ساير افراد جامعه تفاوتى نداشتند؛ در حديبيه وقتى هدايا بين مردم تقسيم شد پيامبر و همسرش ام سلمه، همانند ديگران سهم بردند.23
                      3. در جامعه‏اى كه غنيمت‏جويى ارزش آفرين بود، تقسيم غنيمت‏ها به طور مساوى و قرار دادن سهم براى كسانى كه به دليل‏هاى موجه در جنگ حضور نداشتند و برگرداندن اموال به ناحق گرفته شده به صاحبان آن، مى‏توانست از اهميت غنيمت‏جويى بكاهد؛ عمرو بن اميه، دو نفر از يهوديان بنى‏عامر را كه پيامبر به آنها امان داده بود كشت و رسول خداصلى الله عليه وآله وسايل جنگى و لباس‏هاى آنها را همراه خون بهايشان فرستاد.24
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #26
                        .24
                        4. پاى‏بندى به پيمان؛ يكى از ويژگى‏هاى اشراف اين است كه هر گاه مقام و منزلت طرف قرارداد آنها پايين‏تر باشد يا آن پيمان، منافع آنها را در معرض خطر قرار دهد، آن پيمان را به طور يك جانبه نقض كنند. پيامبرصلى الله عليه وآله براى از بين بردن اين خصيصه، اين گونه عمل كرد؛ هنگامى كه يهوديان و منافقان بعد از شكست مسلمانان در جنگ اُحد به تضعيف روحيه آنان پرداختند، عمر بن خطاب اجازه خواست آنها را بكشد، ولى رسول خداصلى الله عليه وآله نپذيرفت و فرمود: «يهوديان در ذمه ما هستند و من ايشان را بيهوده نمى‏كشم. من از كشتن بيهوده كسانى كه شهادت به يگانگى خدا و پيامبرى من مى‏دهند نهى شده‏ام».25
                        5. جاى‏گزين كردن ارزش‏هاى معنوى به جاى ارزش‏هاى مادى؛ پيامبرصلى الله عليه وآله اسيرانى كه توانايى پرداخت فديه نداشتند بدون دريافت فديه آزاد مى‏كردند، از جمله آنها عبيد بن عمرو بن علقمه، سائب بن عبيد و ابو عزّه عمرو بن عبداللَّه بن وهب بودند. پيامبرصلى الله عليه وآله اسيرانى كه قرعه به ايشان تعلق گرفت در ازاى آزادى يكى از مسلمانان آزاد كردند مانند عمرو بن ابو سفيان، از اسيران جنگ بدر كه در ازاء آزادى سعد بن نعمان بن اكال آزاد شد،26 ولى از ثروتمندان فديه خودشان و بستگانشان را گرفت؛ عباس عموى پيامبر مجبور شد فديه خود و پسران برادرش را بدهد.
                        6. توجه به توانايى‏هاى فردى و ديندارى در انتصاب‏ها به جاى طايفه‏گرايى و در نظر گرفتن مراتب منزلتى يا دارايى اشخاص؛
                        7. كوشش در جهت فقرزدايى و كم كردن فاصله فقير و غنى و دگرگون كردن معيارهاى ارزش انسان‏ها؛ حضرت محمدصلى الله عليه وآله تقوا و علم را نشانه برترى مى‏دانست.

                        معيار ارجمندى
                        و اعتبار چشم و همچشمى مالى

                        توانايى بدنى، زيركى، مهارت در جنگ، ثروت مالى و دارايى مالى، غنيمت‏جويى شرافت خانوادگى، طايفه گرايى، برانگيختن رشك ديگران‏
                        روش طبقه‏مرفه حضور در جنگ و به دست آوردن غنيمت؛ دادن هزينه جنگ؛ داشتن منصب‏هايى،مانند: فرماندهى، سقايت، پرده‏دارى، رفادت، رياست ندوه، انحصار تجارت، داشتن اسلحه جنگى و حصار و قلعه‏هاى مستحكم، افراد قبيله قريش و قبايل معتبر از منزلت و مقام بالايى برخوردار بودند. يهوديان چون از بنى‏اسراييل بودند خود را برتر مى‏دانستند؛ برخوردارى از تخصص در مسائل جنگى كه يهوديان، قبيله ثقيف و هوازن، مسيحيان نجران، يمنيان، حبشيان از آن برخوردار بودند.
                        سيره پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله تقسيم غنايم به طور مساوى بين قوى و ضعيف، اختصاص سهمى از غنايم به بردگان حاضر در جنگ و افرادى كه به دليل موجه در جنگ حضور نداشتند، در انتصاب‏ها توجه به توانايى‏هاى فردى و ديندارى، خوددارى از طايفه گرايى، اهتمام به كارهاى توليدى و فقرزدايى از جامعه، ترويج فرهنگ اخوت و برادرى، جاى‏گزين كردن ارزش‏هاى معنوى به جاى ارزش‏هاى مادى، توجه به مصلحت جامعه و فرد.
                        آيات قرآن آياتى كه اشاره به اين ويژگى‏ها دارد
                        آياتى كه راه كار نشان مى‏دهد

                        حشر / 2. آياتى كه ويژگى كفار، منافقان، متكبران، دنياپرستان را توصيف مى‏كند. آياتى كه درباره تقسيم غنايم؛ ويژگى مؤمنان و جامعه اسلامى مى‏باشد. آياتى كه خداوند را مالك همه چيز معرفى مى‏كند و اين دنيا و ارزش‏هاى دنيوى را در مقابل آخرت و ارزش‏هاى اخروى ناچيز مى‏شمارد.



                        تن‏آسايى تظاهرى‏27
                        نمود بارز طبقه مرفه، تن‏پرورى يا به عبارت ديگر، معافيت و خوددارى از انجام كارهاى سودمند است. شغل‏هاى معمول و مشخص طبقه مرفه عبارتند از: خدمات ديوانى، جنگ، ورزش و مراسم دينى (مطابق با برداشت اين طبقه). انگيزه اصلى طبقه مرفه در پرداختن به اين گونه شغل‏ها كه ماهيتى يغماگر دارند نه توليدى، كه بهره‏كشى مى‏باشد كه فقط در خور زندگى طبقه مرفه است. غنيمت‏هايى كه از طريق غارت و بهره‏كشى به دست مى‏آيد، به عنوان دست‏آورد و معيار نمايشى زندگى مرفه محسوب مى‏شود و دورى گزيدن از كار توليدى، نشانه بزرگوارى، شايستگى و شرط لازم آراستگى دانسته مى‏شود و نيز با تأكيد بر «ثروتمندى»، فرد، موقعيت اجتماعى خود را به رخ مى‏كشد. تأكيد بر ارزش‏مندى ثروت، منجر به تأكيد بيشتر بر تن‏آسايى مى‏شود. تن‏آسايى تظاهرى كه وقت و تلاش انسانى در آن ضايع مى‏شود، به منظور نمايش ثروتمندى و نيز جلب احترام ديگران صورت مى‏گيرد. اين مسئله در جامعه و گروه‏هاى همبسته يا كوچكى به كار مى‏آيد كه در آن به دليل آشنايى مردم با يك‏ديگر و تأثير شايعات محلى، شخصِ جوياى شهرت مى‏تواند به زودى انگشت‏نماى ديگران شود. طبق رسم معمول، تولد در خانواده برتر و داشتن زندگى آسوده و بركنارى از وظايف دون پايه، معيار بالادست بودن فرد است و مسلّم‏ترين قاعده، رعايت مقررات منزلت‏ها از جانب افراد فرودست مى‏باشد. در درك عمومى، اين وضعيت، ويژگى ذاتى ارزش برترى شناخته شده است و به همين سبب، حقيرزادگان عوام، سر فرود آوردن و تسليم شدن در برابر فرادستان را بر خود روا مى‏دارند. در اين نظام منزلتى، يك طبقه مرفه حاشيه‏اى يا بدلى شكل مى‏گيرد كه وظيفه‏اش انجام آسايش نيابتى به سود اعتبار طبقه مرفه واقعى يا اصلى است.28 خدمت‏كاران و افرادى كه براى تأمين رفاه طبقه مرفه به كارهاى غير توليدى مى‏پردازند، جزء اين گروه‏اند.

                        نمونه‏هايى از صدر اسلام‏
                        تلاش اشراف خويشاوند پيامبرصلى الله عليه وآله، هم‏چون عباس براى تصدى منصب‏هايى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع‏آورى زكات، به عنوان نشانه بزرگوارى و شايستگى، مصداق تن‏آسايى تظاهرى مى‏باشد. عباس، عموى پيامبرصلى الله عليه وآله و ربيعه بن حارث، پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را پيش پيامبرصلى الله عليه وآله فرستادند تا آنها را متصدى صدقات نمايد.29 درخواست منصب كليددارى و سقايت از سوى عباس بن عبدالمطلب‏30 نيز ممكن است به همين منظور صورت گرفته باشد.

                        اقدامات رسول خداصلى الله عليه وآله براى مقابله با تن‏آسايى‏
                        پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله براى مقابله با تن‏آسايى اين اقدامات را انجام داد:
                        1. آن حضرت‏صلى الله عليه وآله منصب‏هاى بزرگى، چون امارت، رياست، فرماندهى و سرپرستى امور اقتصادى را به اشراف و خويشاوندان ثروتمند خود و به كسانى كه روحيات اشرافى و نگاه منزلتى داشتند، نداد؛ عباس عموى پيامبر و ربيعه بن حارث پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را نزد پيامبر فرستادند تا آنها را متصدى صدقات فرمايد، ولى پيامبرصلى الله عليه وآله نپذيرفت.31 عباس عموى پيامبرصلى الله عليه وآله از ايشان خواست كه منصب كليددارى و سقايت را به او وا گذارد. پيامبرصلى الله عليه وآله در پاسخ فرمودند: «كارى را به شما وا مى‏گذارم كه متحمل هزينه‏اى شويد نه اين كه از آن درآمد كسب كنيد».32
                        2. ترويج و توسعه كارهاى توليدى و عمرانى، گسترش عدالت و توجه به مالكيت فردى و جمعى؛ پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در مقام حاكم جامعه اسلامى، به كارهاى توليدى مى‏پرداخت. ايشان براى ترغيب مسلمانان، شخصاً با انجام كارهايى، مانند كلنگ زدن و جا به جا كردن خاك‏ها و ... با آنها در حفر خندق همكارى مى‏كرد.33
                        هديه رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله به افراد، مخصوصاً كسانى كه روحيه اشرافى داشتند، زمين بايرى بود كه بايد به دست آن شخص آباد مى‏شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به حسان بن ثابت انصارى شاعر كه در رفتار و اشعار او روحيه اشرافى و نگاه منزلتى وجود داشت به سبب عفو صفوان بن معطّل، زمين بايرى واگذار كرد تا آباد كند.34 محمد بن مسلمه كه در برخى از جنگ‏ها فرمانده بود از پيامبر خواست كه محوطه گور برادرش را تيول او قرار دهد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او فرمود: «به اندازه يك تاخت اسب مال توست و اگر در آن‏جا زراعت كردى به اندازه دو تاخت اسب براى تو باشد».35 پيامبرصلى الله عليه وآله به دست خود مسجدى در ليّه ساخت در حالى كه يارانش براى آن حضرت سنگ مى‏آوردند.36 آن حضرت‏صلى الله عليه وآله در سخنرانى قبل از جنگ اُحد فرمودند: «هيچ كس نمى‏ميرد مگر اين كه به آنچه روزى اوست برسد... در طلب روزى خود به گونه‏اى پسنديده اقدام كنيد... خدا براى شما حلال و حرام را بيان نمود... هر كسى امور ناپسند را ترك‏ كند آبرو و دين خود را حفظ كرده است».37

                        معيار ارجمندى و اعتبار تظاهر به تن آسايى

                        پرهيز از كارهاى توليدى و سودمند و كوچك شمردن آن - نمايش ثروت و قدرت با پيرايه‏هاى تجملى و دورى از وظايف دون پايه - برخوردارى از زندگى آسوده - شغل‏هاى معمول طبقه مرفه: خدمات ديوانى؛ جنگ، ورزش و مراسم دينى - انگيزه اصلى در پرداختن به اين مشاغل، يغماگرى و بهره‏كشى است - ضايع كردن وقت و تلاش انسانى براى نمايش ثروتمندى و توانايى مالى‏
                        روش طبقه‏ مرفه تلاش اشراف خويشاوند پيامبر، هم‏چون عباس براى تصدى مناصبى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع‏آورى زكات؛ روحيه رياست‏طلبى در افرادى، مانند: ابوسفيان، خالد بن وليد.
                        سيره پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله سيره نظرى پيامبر
                        سيره عملى پيامبر

                        پيامبرصلى الله عليه وآله منصب‏هايى، مانند: امارت، فرماندهى‏و سرپرستى جمع‏آورى زكات را به اشراف بنى‏هاشم ندادندبه‏ افرادى ‏كه ‏روحيه اشرافى در آنها قوى بود، زمين باير مى‏دادند تا آباد كنند - به كارهاى يدى اهميت‏مى‏دادند در دادن امارت، فرماندهى و رياست، به توانايى فردى توجه داشت. آباد كنند - به كارهاى يدى اهميت‏مى‏دادند در دادن امارت، فرماندهى و رياست، به توانايى فردى توجه داشت.




                        آيات قرآن آياتى كه اشاره به اين ويژگى‏ها دارد
                        آياتى كه راه كار نشان مى‏دهد

                        آياتى كه ويژگى طاغوت‏ها، ملأ، مترفان، كافران، منافقان، متكبران و دنياپرستان را توصيف مى‏كند. آياتى كه به هدف آفرينش انسان مى‏پردازد - آياتى كه به رابطه دنيا و آخرت و نقش عمل انسان‏مى‏پردازد - آيات مربوط به رزق و روزى.

                        مصرف تظاهرى‏38
                        مصرف نمايان (مصرف آشكار يا اسراف) كالاهاى ارزش‏مند وسيله‏اى است براى كسب اعتبار و نمايش دادن ثروت‏مندى در اجتماعات گسترده‏تر كه در آن ولخرجى و تجمل‏گرايى و مصرف افزون‏تر، نشانه خوش‏نامى بيشترى است. مصرف تظاهرى و نمايشى، ركن اصلى پذيرايى‏هاى پرهزينه و هديه‏هاى گران‏بها بوده است. يك نظام رتبه‏بندى سازمان يافته در درون طبقه مرفه وجود دارد. كسانى كه از لحاظ ريشه خانوادگى يا از نظر مالى و يا هر دو، در بالاترين درجه از سلسله مراتب طبقه مرفه و ثروتمند قرار دارند از نظر جايگاه، برتر از كسانى هستند كه دارايى و شرافت ارثى كمترى دارند. اين پايين مرتبه‏ها، به ويژه شريف زادگان مرفهِ ندار (داراى نژاد مرفه) يا آنان كه در حاشيه اين طبقه قرار دارند، خود را به وسيله يك نظام وابستگى و نمك‏پروردگى به اعضاى برتر طبقه پيوند مى‏زنند و از طريق وابستگى به ولى نعمت خود، اعتبار و رفاه بيشترى فراهم مى‏كنند آنها نديمان و ملازمان ارباب هستند و چون نماد مرتبه والاى ولى نعمت خويش‏اند، از اين رو، مصرف كننده نيابتى ثروت بى‏كران او به شمار مى‏آيند و از سوى او تغذيه و پشتيبانى مى‏شوند. بسيارى از اين افراد و ديگر اشراف پايين مرتبه‏تر، به نوبه خود مصرف كنندگان نيابتى دارند كه همسران، فرزندان، خدمت‏كاران و ملازمان آنها هستند و وظايفى، چون جنگيدن، امور حكومتى، شكار كردن، مواظبت از اسلحه و ساز و برگ جنگ و مانند آن را براى طبقه مرفه انجام مى‏دهند.39


                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #27

                          نمونه‏هايى از صدر اسلام‏
                          مادر ابو عزيز بن عمير، از زنان ثروت‏مند مكه، بالاترين فديه‏اى كه براى آزادى قريشيان داده مى‏شد، پرداخت تا پسرش كه از اسيران بدر بود، آزاد شود.40 يكى از هدف‏هاى اين عمل مى‏توانست نمايش ثروت و توانمندى مالى باشد. صفوان بن اميه كه از اشراف قريش بود، خطاب به عمير بن وهب مى‏گويد: «مى‏دانى كه در تمام مكه مردى مانند من در گشايش و فراخى نسبت به اهل و عيال نيست». و او تأييد مى‏كند.41 در اين نگرش، رسيدگى به خانواده وسيله‏اى براى نمايش توانايى مالى است. اشراف قريش در راه بدر عهده‏دار اطعام سپاه بودند.42 به نظر مى‏رسد اشراف براى به رخ كشيدن ثروت و توانايى مالى خود به تجهيز سپاه مى‏پرداختند. هنگام ترك مدينه، مردان يهودى بنى نظير دف و نى مى‏زدند و زن‏هايشان، زيورآلات زرين و گران قيمت خود را عمداً و بدون ترس نشان مى‏دادند.43 يكى از دلايل اين رفتار يهوديان، نمايش ثروت‏مندى و توانمندى مالى و فخرفروشى به مردم مدينه بود كه موجب بالا رفتن اعتبار آنان بين مردم، مخصوصاً منافقان شد.
                          سعد بن معاذ، رابطه مردم مدينه را با قبايل غطفان و بنى‏مرّه در جاهليت اين گونه ترسيم مى‏كند كه آنها يا از اهل مدينه خرما مى‏خريدند يا اهل يثرب آنان را ميهمان مى‏كردند؛44 يعنى از نظر سلسله مراتب منزلتى، رابطه اعضاى اين قبيله‏ها با مردم مدينه، رابطه نمك‏پروردگى و وابستگى بود. رابطه‏اى كه عروه بن مسعود به آن اشاره مى‏كند هم رابطه نمك‏پروردگى است و بيانگر وجود سلسله مراتب منزلتى در رابطه او و قريش كه در آن، قريش ولى نعمت‏اند و عروه و فرزندان او با اين كه از اشراف‏اند، در برابر اشراف قريش، مصرف كنندگان نيابتى به حساب مى‏آيند؛ آنجا كه مى‏گويد: «اى گروه قريش! مگر نه اين است كه شما به منزله پدر و من به منزله فرزندم و مگر من نبودم كه تمام اهل عكاظ را براى يارى شما دعوت كردم؟ و چون آنها از پذيرش تقاضاى من خوددارى كردند، شخصاً با فرزندان و كسانى كه از من اطاعت مى‏كردند، به يارى شما نيامدم؟»45 ابوسفيان كه نسبت به بنى‏زهره از برترى قبيله‏اى برخوردار بود به بهانه اين كه بنى‏زهره از بدر برگشته‏اند، از دادن اموال بنى‏زهره امتناع مى‏كرد.46 عمروعاص به نجاشى (پادشاه حبشه) بهترين هديه سرزمين خود (پوست دباغى شده) را هديه مى‏كند.47 تا بدين وسيله، سرسپردگى خود را به او اعلام كند.
                          بنا بر گزارش تاريخ، قريش با ترتيب دادن يك ميهمانى، هزينه‏هاى بسيارى را صرف پذيرايى از گروه‏هايى كرد كه دور ايشان جمع شده بودند؛ بر اين اساس، سفره‏هاى اطعام در چهار محل گسترده شد و در دارالندوه، جماعت خودشان و در خانه‏هاى صفوان بن اميّه، سهيل بن عمرو، عكرمه بن ابى جهل و حُويطب بن عبدالعزّى، ساير مردم پذيرايى شدند.48 به نظر مى‏رسد كه در اين ميهمانى‏ها لازم بود مراتب منزلتى رعايت شود و اساساً، اين برنامه‏ها، با هدف كسب افتخار و احترام از طريق مصرف تظاهرى برگزار مى‏شد.
                          شهرت بعضى از وسايل و زيورآلات اشراف، نشانه‏اى از مصرف تظاهرى بود؛ به عنوان نمونه، مى‏توان به شتر ابو جهل كه شترى گزيده و مهرى بود، اشاره كرد، قريش حاضر بود در مقابل آن، صد ناقه بپردازد.49 شمشير ابى الحقيق يهودى نيز از شمشيرهاى مشهور بود.50 گنجينه زر و زيور خاندان ابى الحقيق كه معمولاً در عروسى‏هاى مكه كرايه داده مى‏شد،51 و نيز زيورآلات فارعه، دختر خزاعى يا باديه، دختر غيلان كه از زنان قبيله ثقيف بودند، اين‏گونه بوده است.52

                          اقدامات پيامبرصلى الله عليه وآله براى مقابله با مصرف تظاهرى‏
                          حضرت محمدصلى الله عليه وآله، اسراف و تجمل‏گرايى را امرى مذموم مى‏دانست و براى مقابله با مصرف تظاهرى اين كارها را انجام دادند:
                          1. ترويج ساده‏زيستى و نفى اسراف و تجمل‏گرايى در گفتار و عمل؛ پيامبرصلى الله عليه وآله در زندگى شخصى خود مراقب بود اسراف نكند. يكى از توصيه‏هاى آن حضرت به پيروان خويش، بر مبناى يك توصيه قرآنى، اين بود كه اسراف نكنند و از تجمل‏گرايى خوددارى كنند.
                          2. مقابله با نمادهاى اشرافى‏گرى، چون هديه و ميهمانى دادن؛ پيامبرصلى الله عليه وآله هديه مشركان را نمى‏پذيرفت و براى هيچ يك از پادشاهان و اشراف هم عصر خود هديه نفرستاد. آن حضرت، در هيچ مرحله‏اى از زندگانى خويش مهمانى‏هاى تجملى برگزار نكردند و در اين گونه مراسم نيز حضور نداشتند. پس از آن كه ابو براء عامر بن مالك بن جعفر براى آن حضرت دو اسب و دو ناقه هديه آورد، پيامبر فرمود: من هديه مشرك را نمى‏پذيرم.53
                          3. جلوگيرى از ساختن خانه‏هاى مجلل؛ عباس عموى پيامبرصلى الله عليه وآله حجره‏اى ساخت، رسول خداصلى الله عليه وآله به او فرمودند: آن را ويران كن. عباس خواست معادل ارزش آن را در راه خدا بدهد، اما پيامبرصلى الله عليه وآله تأكيد كردند كه آن را ويران سازد.54
                          4. پيامبرصلى الله عليه وآله، براى جلوگيرى از تشكيل طبقه اشراف جديد (نوآمدگان يا افراد نو كيسه) در جامعه اسلامى، به فقيران سفارش مى‏كردند كه در مسير اشراف قدم نگذارند؛ پيامبر هنگام آمادگى براى جنگ خيبر به ابو عبس بن جبر كه فقير بود و زاد و توشه راه و خرج خانواده‏اش را نداشت، فرمود: «اى ابو عبس تو و ديگر ياران فقيرت اگر سلامت باشيد و كمى زنده بمانيد، مالتان زياد خواهد شد و آن چه كه براى اهل خود باقى مى‏گذاريد فراوان شود، پول و برده‏هاى شما زياد مى‏شود و اين به سود شما نيست».55
                          5. تغيير نگرش درباره زن‏ها؛ در نگرش جاهلى، زن زندگى نيابتى داشت. رسول خداصلى الله عليه وآله با بيان جايگاه واقعى زن و ارزش دادن به او، نگرش‏ها را متحول كرد. حضور فعال همسران پيامبر، حضرت فاطمه‏عليها السلام و زنان هم‏عصر او در فعاليت‏هاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى دليل اين مدعاست.
                          6. توجه نكردن به مراتب منزلتى در معاشرت‏ها، واگذارى منصب‏ها، مجازات‏ها و ساير امور؛ وسايل و ابزار زندگى افراد سرشناس به دليل گران قيمت بودن آنها و نيز تعلق داشتن به اشخاص برجسته، مورد توجه خاص ديگران است. معمولاً كسانى كه مى‏خواهند مقام و مرتبه خود را نشان دهند براى فخرفروشى، اقدام به خريد اجناس به قيمتى فراتر از ارزش واقعى مى‏كنند. به عنوان نمونه، مى‏توان به شتر ابو جهل اشاره كرد كه به قول واقدى، شترى گزيده و مهرى بود كه در جنگ بدر نصيب پيامبرصلى الله عليه وآله شد. قريش حاضر بود در مقابل آن، صد ناقه بپردازد، ولى پيامبرصلى الله عليه وآله نپذيرفت و عاقبت، آن شتر از طرف هفت نفر در حديبيّه قربانى شد.

                          معيار ارجمندى و اعتبار مصرف تظاهرى

                          مصرف نمايان كالاهاى ارزش‏مند نشانه بزرگوارى - عرف هديه‏هاى گرانبها و پذيرايى‏هاى پرهزينه - ضايع كردن كالاها براى نمايش ثروتمندى و توانايى مالى - ايجاد نظام رتبه‏بندى سازمان يافته موروثى - ايجاد نظام وابستگى و نمك‏پروردگى و تن‏آسايى و مصرف نيابتى - مصرف و تن‏آسايى تظاهرى از خدمات الزامى زنان.
                          روش طبقه‏مرفه رباخوارى؛ ساختن خانه‏هاى مجلل؛ به كار بردن سنگ‏هاى قيمتى در ابزار جنگى؛ كشتن شتر و مهمانى دادن؛ شعر گفتن؛ هزينه كردن براى جنگ؛ هديه كردن شتر و اموال گرانبها به سران قبيله‏ى قريش توسط سران قبايل ديگر؛ دادن هديه به اشراف حبشه؛ وسايل و زيورآلات مشهور اشراف.
                          سيره پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله سيره نظرى پيامبر
                          سيره عملى پيامبر

                          نهى از اسراف فرمان‏خراب كردن‏تاكستان‏هاى اشراف طايف؛ نفى ربا؛جلوگيرى از ساختن خانه‏هاى مجلل؛ترويج فرهنگ ساده‏زيستى؛ مقابله با تظاهرات اشرافى؛ تغيير نگرش‏به زنان نهى از اسراف فرمان‏خراب كردن‏تاكستان‏هاى در معاشرت با مردم و مجازات و دادن مناصب، به سلسله مراتب منزلتى توجه نمى‏كرد

                          آيات قرآن آياتى كه اشاره به اين ويژگى‏ها دارد
                          آياتى كه راه كار نشان مى‏دهد

                          و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطر انما اموالكم و اولادكم فتنه (8/2 بنى‏نضير در سوره حشر؛ زخرف / 23.
                          انما اموالكم و اولادكم فتنه (8/2 آيات بسيارى از سوره زخرف.




                          لباس؛ نمودى از فرهنگ توانگرى‏
                          تهيه لباس بيش از ديگر كالاهاى مصرفى، مردم را وا مى‏دارد تا از راحتى و ضرورت‏هاى زندگى خود بكاهند تا آن‏چه را كه حد مطلوب مصرف تظاهرى است فراهم آورند. كاركرد لباس، به عنوان گواهى بر توانايى در صرف هزينه و اعتبارآورى سه ويژگى دارد:
                          1. اصل كلى ضايع كردن تظاهرى، هنجار مسلط و مستولى بر شيوه لباس پوشيدن است. قانون ضايع كردن تظاهرى (اسراف) با شكل دادن قانون سليقه و آراستگى (تجمل‏گرايى) موجب افزايش اهميت مصرف لباس مى‏شود. و خريدار لباس براى سازگارى با عرف رايج و هماهنگى با استاندارد معتبر سليقه و آبرومندى اقدام به تهيه لباس مى‏كند.
                          2. اصل دوم كه تابع اصل اوّل مى‏باشد، تن‏آسايى نمايان (تظاهرى) است. لباس بايد نشان دهد كه پوشنده آن نياز به اشتغال در هيچ نوع كار توليدى ندارد.
                          3. لباس، علاوه بر گران‏بها بودن و دست و پاگير بودن بايد با آخرين پسند روز مطابقت كند. در آن دوره اقتصادى كه زنان هنوز جزو اموال مردان به شمار مى‏آمدند و صاحب خود نبودند، ولخرجى (مصرف تظاهرى) و تن‏آسايى تظاهرى زنان از خدمات الزامى آنان بود كه اعتبار بيشتر مردان را در پى داشت.56

                          نمونه‏هايى از صدر اسلام‏
                          مالك بن عوف، سرور و فرمانده قبيله هوازن، لباس‏هاى بلند مى‏پوشيد و با تكبر و غرور راه مى‏رفت.57 اين نوع پوشش نشانه شرافت و بزرگى بود. گفته شده است كه زنان يهود بنى‏نضير هنگام ترك مدينه، لباس‏هاى حرير و ديبا پوشيده بودند و قطيفه‏هاى خز به رنگ‏هاى سرخ و سبز بر تن داشتند.58 نوع پوشش آنها بر كسانى كه شاهد خروج آنان بودند، به خصوص منافقان تأثير زيادى داشت.

                          اقدامات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏
                          1. منع لباس تجملى از يك طرف و جلوگيرى از پوشيدن لباس پاره با وجود داشتن لباس نو از طرف ديگر؛ پيامبر به كسانى كه لباس‏هاى مخصوص اشراف و ثروت‏مندان را مى‏پوشيدند تذكر مى‏داد - لباس‏هايى كه قسمتى از آن روى زمين كشيده شود يا آستين گشاد داشته باشد يا زر و زيور داشته باشد - آن لباس‏ها موجب تفاخر پوشنده آن و تحقير سايرين مى‏شد. پوشيدن لباس كهنه و پاره نوعى اظهار حقارت و ندارى بود. علاء بن حضرمى پيراهنى آستين بلند پوشيده بود، آستين پيراهن را به اندازه حدود انگشت‏هايش كوتاه كردند.59 پيامبرصلى الله عليه وآله بر تن عبداللَّه بن عمرو بن العاص دو جامه به رنگ سرخ ديد، فرمود: اين جامه كافران است، بر تن مكن.60 يكى از ياران پيامبرصلى الله عليه وآله با وجود داشتن دو دست لباس نو، جامه‏اى كهنه و پاره به تن داشت. حضرت از او خواستند كه لباس نوى خود را بپوشد و وقتى پوشيد، فرمودند: آيا اين طور بهتر نيست؟61
                          2. لباس رسول خداصلى الله عليه وآله بسيار ساده بود؛ پيامبرصلى الله عليه وآله لباس گران‏قيمت خويش را به اسامه بن زيد كه جوان بود دادند و خودشان لباس ارزان قيمت پوشيدند.

                          معيار ارجمندى و اعتبار لباس نمودى از فرهنگ توانگرى

                          قانون ضايع كردن = قانون سليقه و آراستگى = مصرف لباس گرانبها اصل تن‏آسايى تظاهرى = پوشنده لباس، كار توليدى نمى‏كند لباس خدمتكاران و زنان و لباس كشيشى بيانگر منزلت بردگى و زندگى نيابتى آنهاست. ولخرجى و صرف هزينه بيشتر از جانب زن خانواده = اعتبارآورى بيشتر.
                          روش طبقه‏مرفه پوشيدن لباس‏هايى كه قسمتى از آن روى زمين كشيده مى‏شد يا لباس‏هايى با آستين‏هاى بلند نشانه بزرگى بود - استفاده از زر و زيور در لباس مردان و زنان ثروتمند - لباس‏هاى اشراف با توجه به مقام و منزلت اجتماعى و منصب آنها متفاوت بود.
                          سيره پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله سيره نظرى پيامبر
                          سيره عملى پيامبر
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #28

                            منع پوشيدن لباس تن‏نما - بريدن قسمت‏هاى آويزان‏آستين‏ها منع پوشيدن لباس‏هاى‏تجملى ترغيب افراد به پوشيدن لباس نو به جاى كهنه در صورت داشتن لباس بيشتر - پوشيدن لباس گران و تجملى براى جوانان اشكال نداشت. لباس‏هاى پيامبر با لباس ساير افراد تفاوتى نداشت - به پاكيزگى لباس اهميت مى‏داد لباس ارزان قيمت را خود برمى‏داشت و لباس گران‏قيمت يا تجملى را به اسامه و افراد جوان‏تر مى‏داد.



                            محافظه‏كارى‏62
                            طبقه مرفه، محافظه‏كار است. اين محافظه‏كارى همراه با كناره‏گيرى از كار توليدى چنان نمود آشكارى دارد كه حتى نشانه محترم بودن شخص محافظه‏كار شناخته مى‏شود. طبقه مرفه به حفظ وضع موجود علاقه‏مند و عامل و محرك محافظه كارى يا واپسگرايى در ساختار اجتماعى است. ترك هر روش و راه و رسم پذيرفته شده زندگى با مخالفت اين طبقه روبه‏رو مى‏شود. آنان با عبارت‏پردازى‏هاى مبالغه‏آميز هر نوآورى و تغيير را موجب ايجاد آشوب در جامعه، واژگونى اخلاق و بر هم زدن نظم طبيعت معرفى مى‏كنند. اعمال طبقه مرفه، طبقات پايين‏تر جامعه را به محافظه‏كارى مى‏كشاند، زيرا امكانات مصرف و زيستن را بر آنها تنگ مى‏كند تا توانايى پذيرش راه و روش جديد را نداشته باشند. به اين ترتيب، طبقه مرفه، از سه طريق براى جلوگيرى از توسعه فرهنگى بهره مى‏برد: 1. ايستايى كامل خود طبقه. 2. از راه الگوى سرمشقى ضايع كردن تظاهرى (رقابت منزلتى) و محافظه‏كارى. 3. به طور غير مستقيم از طريق نظام توزيع نابرابر ثروت و معاش كه تكيه‏گاه اين نهاد است.63


                            نمونه‏هايى از صدر اسلام‏
                            پيرمردى سال‏خورده از بنى‏عمرو بن عوف به نام ابو عفك، در 120 سالگى با اشعار خود مردم را به دشمنى با پيامبر برمى‏انگيخت. او با اشعار خود مردم را به محافظه‏كارى دعوت مى‏كرد: «مدت زيادى زندگى كردم و هيچ خانه و مجمعى را خردمندتر و فريادرس‏تر از قوم خود، براى فرياد خواهى نديدم، سوارى كه به سراغشان آمد، به اسم حلال و حرام ايشان را متفرق و پراكنده ساخت، اگر قرار بود به پادشاهى و نصرت واقعى برسيد حق بود «تبع» را پيروى مى‏كرديد».64 كعب بن اشرف، شاعر يهودى نيز پيامبرصلى الله عليه وآله و اصحاب ايشان را هجو مى‏كرد و در اشعار خود قريش را بر ضد مسلمانان مى‏شوراند. سروده‏هاى او پس از جنگ بدر، روحيه محافظه‏كارى را بين مردم تقويت مى‏كرد: «امروز دل زمين بهتر از روى آن است؛ اين كشتگان همه از اشراف و سروران مردم و پادشاهان عرب و اهل منطقه حرم و مكان امن هستند.65 سخنان ابو سفيان بعد از پيروزى در جنگ اُحد مبنى بر اين كه هبل دوباره مقام خود را يافت و ارجمند شد و آنها عُزَّى‏ دارند، اما مسلمانان عُزَّى‏ ندارند،66 نوعى تبليغ سنت‏ها و رسوم پيشين بود كه براى مقابله با انديشه جديد و با هدف واپسگرايى صورت مى‏گرفت. كنانه بن صويراء از يهود بنى‏نضير براى جلوگيرى از پيمان‏شكنى آنان به اين نكته اشاره مى‏كند كه اموال و ثروتشان مايه شرف آنهاست.67 كنانه بن صويراء با وجود آن كه به درستى سخنان پيامبرصلى الله عليه وآله يقين داشت از ترس اين كه قومش آبروى او را ببرند و دخترش شعثاء را شماتت كنند، اسلام را نپذيرفت.68
                            ثروت و دارايى‏هاى مادى، امنيت اشراف را در پى دارد و از دست دادن يا به خطر افتادن آن سبب احساس ناامنى و بى‏تابى مى‏شود. واكنش يهوديان بنى‏نضير به قطع درختان خرما به دست مسلمانان،69 از اين نوع است. سخنان و اظهار نظرهاى ياران پيامبرصلى الله عليه وآله درباره بنى‏نضير هنگام ترك مدينه و اندوه منافقان، نشان دهنده تأثير زياد آنها بر اهالى آن جاست.70 اشراف، معمولاً در شرايط سخت به تضعيف روحيه توده مردم، يادآورى گذشته و ايجاد رعب و وحشت مى‏پردازند. عبداللَّه بن اُبىّ بن سلول كه از اشراف محافظه‏كار مدينه بود، از مجادله كوچك مهاجر و انصار بهره گرفت و با بيان اين كه انسان‏هاى عزيز با رسيدن به مدينه، افراد خوار را از آن بيرون خواهند كرد، به تحريك انصار پرداخت‏71 يا يكى از منافقان به نام زيد بن لصيت در پى گم شدن شتر پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏پرسد: مگر خداوند به او خبر نمى‏دهد كه ناقه‏اش كجاست؟72 حىّ بن اخطب از اشراف بانفوذ يهود بنى‏نضير هم‏چون ابو جهل، در پى رياست و فرماندهى بود. كعب بن اسد، رئيس قبيله بنى‏قريظه، به دليل برترى بنى‏نضير، تسليم سخنان حىّ بن اخطب شد و پيمان خود را با پيامبر شكست.73 يهود بنى قريظه با وجود اين كه مى‏دانستند محمدصلى الله عليه وآله فرستاده خداست، اما رشك و حسد آنها به اعراب با اين بهانه كه چرا پيامبر از بنى‏اسرائيل نيست، مانع از آن شد كه اسلام بياورند.74 يكى از افراد بنى‏مصطلق، پذيرش اسلام را به اسلام آوردن قوم خود منوط كرد.75
                            اشراف از پيمان‏نامه‏ها و صلح‏نامه‏ها براى اعمال قدرت بهره مى‏برند. معمولاً مواد آنها بر اساس تأمين منافع و اهداف اشراف و كسب اعتبار بيشتر آنان تنظيم مى‏شود. در پيمان صلح حديبيه كه بر اساس ارزش‏هاى مورد نظر قريش تنظيم شده بود، اين امر كاملاً مشهود است، به طورى كه ياران پيامبر به مواد صلح‏نامه اعتراض كردند. مفاد پيمان‏نامه از اين قرار است:
                            «باسمك اللّهم، اين پيمان صلحى است كه محمد پسر عبداللَّه و سهيل بن عمرو بسته‏اند و صلح كردند كه جنگ تا ده سال متوقف باشد، در آن مدت مردم در امان باشند و مزاحم يك‏ديگر نشوند و به يك‏ديگر خيانت نكنند و سرقت و غارتى انجام ندهند و كارى به يك‏ديگر نداشته باشند. هر كس كه بخواهد به دين محمدصلى الله عليه وآله يا به آيين و پيمان قريش درآيد، آزاد باشد. هر فردى از قريش كه بدون اجازه ولى خود پيش محمد بيايد [ايشان بايد] او را برگرداند [ولى‏] اگر كسى از ياران محمد به قريش پناهنده شود، [آنها] او را برنگردانند. محمد امسال برگردد و سال آينده همراه ياران خود بازگردد و فقط سه روز اقامت كند و هيچ اسلحه‏اى، جز همان مقدار كه براى مسافر ضرورى است همراه نياورد و شمشيرها بايد در غلاف باشد».76
                            1. در اين صلح‏نامه، جاى‏گزين كردن عبارت «باسمك اللّهم» به جاى «بسم اللَّه الرحمن الرَّحيم» نوعى واپسگرايى است كه سهيل بر آن اصرار مى‏ورزد و پيامبرصلى الله عليه وآله به دليل منافات نداشتن آن با آموزه‏هاى اسلامى مى‏پذيرد و قرآن كريم، عمل رسول خداصلى الله عليه وآله را تأييد مى‏كند.77
                            2. در اين پيمان‏نامه تقدم نام پيامبرصلى الله عليه وآله به دليل شرافت خانوادگى آن حضرت است. سهيل بن عمرو، از اين نظر در مرتبه پايين‏ترى قرار داشت.
                            3. اين بند صلح‏نامه «هر كس از قريش كه بدون اجازه ولى خود پيش محمد بيايد او را برگرداند و اگر كسى از اصحاب محمد به قريش پناهنده شود، او را برنگردانند». نشانه برترى‏جويى و امتيازخواهى اشراف قريش است.
                            4. بندهاى پايانى صلح‏نامه «محمد امسال برگردد و سال آينده همراه ياران خود بازگردد و فقط سه روز اقامت كند و هيچ اسلحه‏اى، جز همان مقدار كه براى مسافر ضرورى است همراه نياورد و شمشيرها بايد در غلاف باشد». بيانگر بهره‏گيرى قريش از موقعيت خويش به سبب وجود كعبه و وضع قوانين در جهت كسب منافع و به دست آوردن اعتبار و احترام بيشتر است.
                            عمروعاص بعد از مشورت با نجاشى، پادشاه حبشه، كه نسبت به او و ساير اشراف قريش، مرتبه منزلتى بالاترى داشت، به اسلام گرويد.78 ابو سفيان بن حارث بن عبدالمطلب درباره علت اسلام نياوردن خود گفت: «چه كنم كه من در ميان مردمى به ظاهر خردمند و بلند انديشه زندگى مى‏كردم و مى‏ديدم مردم گرانمايه در پناه عقل و انديشه خود زندگى مى‏كنند و به هر راهى كه مى‏رفتند، مى‏رفتم و چون اشخاص شريف و سال‏خورده از محمد كناره‏گيرى كردند و خدايان خود را يارى دادند و به خاطر دين پدران خود خشم گرفتند، ما هم از ايشان پيروى كرديم».79 در اين سخنان، ايستايى طبقه اشراف و محافظه‏كارى آنها در رابطه با دين محمدصلى الله عليه وآله و نيز پيروى كوركورانه ساير اعضاء از روش اشراف طبقه بالاتر و مسن‏تر به وضوح ديده مى‏شود.
                            ذات انواط درخت بزرگى بود كه مردم دوره جاهلى براى آن قربانى مى‏كردند و يك روز را آن جا مى‏ماندند. گروهى از ياران پيامبرصلى الله عليه وآله از او خواستند كه درختى مثل درخت ذات انواط بر بر ايشان تعيين كند.80 اين درخواست را مى‏توان نوعى واپسگرايى قلمداد كرد. هنگامى كه عروه بن مسعود - كه از لحاظ نسب و مال و طرفدار، در ميان مردم طائف برترى داشت - مسلمان شد به او تهمت‏هاى ناروا زدند و او را اهل تزوير خواندند. سرانجام يكى از افراد قومش، كه از هم‏پيمانان ثقيف بود، او را كشت.81 اين اقدام، نشان دهنده ريشه‏دار بودن ارزش‏هاى جاهلى بين آنهاست به طورى كه تغيير آن ارزش‏ها را حتى از جانب شخصيت والا مقامى چون عروه، تحمل نمى‏كردند. رفتار نمايندگان ثقيف در مدينه، نمونه روشنى از سبك زندگى اشرافى بود. به اعتراف خودشان چاره‏اى جز پذيرش اسلام نداشتند، چرا كه دين محمدصلى الله عليه وآله گسترش يافته بود و آنها در گوشه‏اى محصور بودند.82
                            يهوديان، آيين ابو سفيان و قريش را كه بت‏پرستى و شرك بود، بهتر از دين اسلام ارزيابى مى‏كردند و مى‏گفتند: اشراف قريش از [حضرت‏] محمدصلى الله عليه وآله بهترند، چون خانه كعبه را گرامى مى‏دارند و بر سقايت حاجيان اقدام و شتران پروار را قربانى مى‏كنند و همان چيزى كه پدرانشان مى‏پرستيدند، مى‏پرستند، پس آنها به حق سزاوارترند تا او.83

                            اقدامات رسول خداصلى الله عليه وآله براى مقابله با محافظه‏كارى‏
                            1. نفى سنن جاهلى و تنظيم قوانين بر مبناى برابرى؛ حضرت محمدصلى الله عليه وآله در آخرين حج خود دغدغه‏هايشان را بيان كردند.84 ايشان با هوش‏مندى تمام، راه‏هاى نفوذ روحيه اشرافى و راهكارهاى مورد توجه اشراف براى واپسگرايى و بازگشت به گذشته را شناسايى و گوش‏زد كردند و به مقابله با آن پرداختند؛ پيامبرصلى الله عليه وآله تأكيد مى‏كنند كه جان و مال مسلمانان محترم و رباهاى جاهليت ملغى است بنابراين، رباهاى عمويش (عباس) و خون عموزاده‏اش (عامر بن ربيعه بن حارث) - كه نخستين خون ريخته شده در جاهليت بود باطل مى‏باشند و بدين ترتيب راه بازگشت به سنن جاهلى و بهانه‏جويى را مى‏بندد. حضرت‏صلى الله عليه وآله با تعيين كردن ماه‏هاى حرام و مشخص كردن حدود الهى جلوى سوء استفاده‏هاى اشراف را مى‏گيرند. پيامبرصلى الله عليه وآله با معرفى كتاب اللَّه به عنوان مرجع، از بازگشت به سنن جاهلى جلوگيرى مى‏كند و با بيان حقوق زنان، آنان را از منزلت نيابتى و بردگى ترقى مى‏دهند و با طرح برادرى مومنان و اين كه همه از نسل آدم و از خاك‏اند و گرامى‏ترين شخص نزد خدا با تقواترين است، ارزش‏هاى منزلتى مورد نظر اشراف، مانند شرافت خانوادگى، ثروت و توانمندى مالى و ... را بى‏اساس مى‏دانند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #29
                              2. از بين بردن بت‏ها، مسجد ضرار و كسانى كه دعوت به محافظه كارى مى‏كردند؛ پيامبرصلى الله عليه وآله عده‏اى را براى كشتن ابو عفك (پيرمرد 120 ساله از بنى‏عمرو بن عوف) فرستادند.85 به دليل اين كه مردم را با اشعار خود به دشمنى برمى‏انگيخت. هم چنين به دليل هجو پيامبرصلى الله عليه وآله و مسلمانان و تحريك قريش براى حمله به مسلمانان، گروهى از اصحاب اقدام به كشتن كعب بن اشرف كردند.86 سلام ابى الحقيق (ابو رافع)، از اشراف يهودى، گروه زيادى از قبيله غطفان و عرب‏ها را به دور خود جمع و جايزه كلانى تعيين كرده بود تا به جنگ پيامبر بيايند. پيامبر نيز عده‏اى را مأمور كشتن او كردند.87 جد بن قيس، رئيس قبيله بنى سلمه، نفوذ زيادى بر افراد قبيله‏اش داشت. او از اين كه گروهى از قوم او ملاحظه شرف و مراعات سن او را نمى‏كردند، ناراحت بود و در حديبيه براى تضعيف روحيه مسلمانان كوشش مى‏كرد. پيامبر او را از رياست بنى‏سلمه عزل و بشر بن براء بن معرور را جاى‏گزين او كرد.88
                              3. دادن مال و منصب به اشراف تازه مسلمانى كه پيروانى داشتند؛ بعد از اسلام آوردن ابو سفيان بن حرب، پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: هر كس وارد خانه ابو سفيان شود يا در خانه خود بماند در امان خواهد بود.89 پيامبرصلى الله عليه وآله به نمايندگان هوازن فرمودند: مالك بن عوف، سرور آنها، اگر مسلمان شود زن و اموالش را به او پس خواهد داد و صد شتر هم به او خواهد بخشيد.90
                              4. به مخاطره انداختن دارايى‏هاى اشرافى كه به مقابله با مسلمانان مى‏پرداختند؛ زمانى كه يهود بنى‏نضير در حصارهاى خود بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله به دو نفر از ياران خود دستور دادند تا نخل‏هاى بنى‏نضير را قطع كنند.91 ايشان براى مقابله با اقدام عبداللَّه بن ابى در جهت ايجاد تفرقه ميان مسلمانان بر خلاف هميشه، آنها را وادار مى‏كند كه با عجله و در گرما حركت كنند تا فرصت گفت و گو نيابند.92 حباب بن منذر به پيامبرصلى الله عليه وآله گفت: اى رسول خدا، يهوديان درختان خرما را از فرزندان نورس خود بيشتر دوست دارند. پيامبرصلى الله عليه وآله هم به تعدادى از ياران خود دستور مى‏دهد كه نخل‏هاى منطقه‏اى از خيبر را قطع كنند.93



                              معيار ارجمندى و اعتبار محافظه كارى

                              طبقه مرفه روش زندگى و ديدگاه نظرى خود را عوض نمى‏كند. محافظه كارى طبقه مرفه سرمشق طبقات پايين‏تر جامعه است. مقابله جدى با هر تغيير با عبارت‏پردازى‏هاى مبالغه‏آميز. ايستايى كامل خود طبقه نسبت به توسعه فرهنگى. بهره‏گيرى از نظام توزيع نابرابر ثروت و معاش براى مقابله با توسعه فرهنگى.
                              روش طبقه‏مرفه اصرار به پرستش بتها و حفظ آداب و رسوم دوره جاهلى - يادآورى سنت‏هاى گذشته توسط اشراف و منافقان - در نظر گرفتن ارزش‏هاى اشرافى و منافع در عقد پيمان - استفاده از تمام امكانات خود بر مقابله با پيامبر و دين اسلام و مسلمين - ائتلاف همه قبايل بت‏پرست، يهود، مسيحى، براى مبارزه با اسلام - ثروت و دارايى و ماديات برايشان اهميت دارد - يهود بنى‏نضير بت‏پرستى قريش را تأييد مى‏كند اما به مقابله با اسلام مى‏پردازد - ساختن مسجد ضرار.
                              سيره پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله شكستن بت‏ها مبارزه با سنت‏ها و ارزش‏هاى جاهلى - تنظيم قوانين جديد بر مبناى برابرى و برادرى و عدالت - حذف محافظه‏كارانى كه توده مردم را به صورت‏هاى مختلف به محافظه‏كارى مى‏كشاندند - دادن مال يا منصب به افراد تأثيرگذار بر مردم، مانند غنيمت‏هاى حنين كه به اشراف هر قوم داده شد يا ابقاء سران قبايل - به مخاطره انداختن دارايى‏ها و ماديات اشراف - تخريب مسجد ضرار.
                              آيات قرآن آياتى كه اشاره به اين ويژگى‏ها دارد
                              آياتى كه راه كار نشان مى‏دهد

                              آياتى كه ويژگى فرعون‏و مخالفان‏انبياء و دنيا پرستان و ملأ و مترفان را بيان مى‏كند آل‏عمران/183؛بقره/109؛قلم/15-11-9؛ توبه آيات مربوط به جنگ تبوك؛ زخرف‏ آياتى كه به‏نحوه‏برخورد انبياءبا طواغيت و ملأ و مترف زمان آنها مى‏پردازد - آيات مربوط به غنايم حنين - قلم / 17 - 33

                              رعايت امور دينى‏

                              ساختار اجتماعى كه در آن نهادهاى اجتماعى زير نفوذ روحيه يغماگرى‏94 شكل مى‏گيرند، مبتنى بر روابط منزلتى است و رعايت دستورهاى مذهبى به صورت يك عادت، اگر با خلق و خوى يغماگرى همراه باشد، از اين لحاظ اهميت اقتصادى دارد كه به صورت نشانه‏اى از اشتغال نداشتن در كارهاى صنعتى و توليدى است. آشكارترين تأثير اقتصادى رعايت دستورهاى مذهبى را مى‏توان در مصرف كالاها و انجام دادن خدمات در راه مذهب مشاهده كرد. هزينه‏هايى كه در راه زيارتگاه‏ها، معبدها، قربانى‏ها و مراسم مذهبى به صورت نابجا و غير الهى پرداخته مى‏شود، هيچ گونه هدف مادى را دنبال نمى‏كند. بنابراين، اين گونه مصرف‏ها را مى‏توان در رديف ضايع كردن تظاهرى به شمار آورد. اين رسم‏ها در گسترش ويژگى‏هاى نظام منزلتى مؤثرند. طبقه بالاى جامعه، از نظر اعتقاد دينى، به كيش‏هايى گرايش دارند كه قابليت بيشترى براى اجراى دستورهاى آنها به صورت تشريفاتى و نمايشى داشته باشند. انگيزه‏هاى نيكوكارى و خوش‏رفتارى اجتماعى يا مردم‏دوستى و به عبارت ديگر، نشان دادن احساس هم‏بستگى و هم‏دردى اجتماعى طبق نظام منزلتى به دليل مخالفت با «اصول بنيادى طبقه مرفه» كه عبارتند از: ضايع كردن تظاهرى زمان و ماده و دورى گزيدن از فرايند توليدى و صنعتى، انگيزه‏هاى بيگانه (غير دينى) قلمداد مى‏شوند.95

                              نمونه‏هايى از آيين مذهبى صدر اسلام‏
                              اشراف قريش، خانه كعبه را گرامى مى‏داشتند، در مقابل بت‏ها، شتر قربانى مى‏كردند، آب آشاميدنى حاجيان را فراهم مى‏ساختند و بت‏ها را عبادت مى‏كردند.96 آنها پرده‏دارى، سقايت، كليددارى و ساير آداب و رسوم مذهبى را انجام مى‏دادند، اشتغال به اين كارها براى شخص و قبيله متصدى آن، علاوه بر منافع مادى، اعتبارآور بود.97 هزينه‏هايى كه در راه كعبه، بتكده‏ها، قربانى‏ها و مراسم مذهبى به كار مى‏رفت در جهت مصرف تظاهرى براى بالا بردن و نمايش منزلت و مقام مورد ارزيابى قرار مى‏گيرد. بر اساس نظام منزلتى حاكم بر مكه، احساس همبستگى و مهر و محبت بين پيامبرصلى الله عليه وآله و مسلمانان امرى ناشناخته بود، به همين دليل عشق ياران پيامبر به ايشان در حديبيه تعجب حويطب بن عبدالعزّى را برانگيخت.98 آنان براى بت لات درشهر طائف، خانه‏اى ساخته بودند و مانند كعبه آن را بزرگ مى‏داشتند.99 پدر خالد بن وليد براى بت عزّى هديه مى‏برد. كم‏ترين هديه، صد شتر و گوسفند بود كه براى آن قربانى مى‏كرد.100 ذات انواط درخت بزرگى بود كه مردم دوران جاهلى براى آن قربانى مى‏كردند و يك روز را آن جا مى‏ماندند و هر كس از مردم جاهلى كه به حج مى‏آمد رداى خود را بر آن مى‏افكند و بدون رداء به مكه وارد مى‏شد و اين نوعى حرمت و بزرگداشت آن بود.101

                              اقدامات پيامبرصلى الله عليه وآله در امور دينى‏
                              1. شكستن بت‏ها و مبارزه با شرك، بت‏سازى و سنت‏ها و آداب و رسوم جاهلى بت‏پرستان.
                              2. تخريب مسجد ضرار كه با نيت غير الهى ساخته شده بود.
                              3. اهميت دادن به نيت و محتواى عبادت و توسعه مصاديق عبادت؛ از نظر پيامبرصلى الله عليه وآله عبادت كردن فقط راز و نياز در عبادتگاه نبود بلكه هر كارى كه با نيت الهى براى انجام فرمان خداوند صورت گيرد، عبادت است. پيامبر در سخنرانى قبل از جنگ اُحد فرمودند: «هر كس، چه مسلمان و چه كافر، اگر نيكى كند مزد او بر عهده خداست كه در اين جهان يا آن جهان پرداخت خواهد شد». و در ادامه فرمودند: «هيچ كس نمى‏ميرد مگر اين كه به آنچه روزى اوست برسد... در طلب روزى خود به طريق پسنديده اقدام كنيد... خدا براى شما حلال و حرام را بيان نمود... هر كسى كه آن گونه امور [ناپسند] را ترك كند آبرو و دين خود را حفظ كرده است... هر مؤمنى نسبت به مؤمنان ديگر، چون سر نسبت به پيكر است كه چون به درد آيد همه بدن به خاطر آن به درد مى‏آيد».102
                              4. توجه به معيارهاى معنوى، مانند نيكوكارى، كمك به هم‏نوع، عدالت، پرداخت صدقه؛ پيامبرصلى الله عليه وآله درآمد غنيمت‏هاى بنى‏نضير را، كه به آن حضرت اختصاص داشت، بين خويشان خود تقسيم مى‏كردند و به هر كس كه مصلحت بود، لطف مى‏فرمودند. ايشان مصرف ساليانه جو و گندم خانواده خود و فرزندان عبدالمطلب را از نخلستان‏هاى بنى‏نضير تأمين مى‏كردند و اضافه آن را صرف خريد اسلحه و اسب براى جنگ مى‏كردند. صدقات آن حضرت از همين محل و هم چنين از اموالى كه مُخيريق به او هبه كرده بود، تأمين مى‏شد.103 كسانى كه از صدقات بهره‏مند مى‏شدند از درآمد فى‏ء و درآمد خمس بهره‏اى نداشتند و كسانى كه از درآمد فى‏ء و خمس بهره‏مند مى‏شدند از صدقه‏ها چيزى دريافت نمى‏كردند. معمولاً صدقات را به يتيمان و فقيران و بينوايان مى‏دادند. و هر گاه پسر بچه‏هاى يتيم به بلوغ مى‏رسيدند، دريافتى ايشان از صدقات قطع مى‏شد و در صورت شركت در جهاد از فى‏ء چيزى دريافت مى‏كردند، در غير اين صورت چيزى دريافت نمى‏كردند و بايد دنبال كار ديگرى مى‏رفتند. رسول خدا هيچ سائل و فقيرى را محروم نمى‏كرد، ولى توانگران و كسانى كه قدرت كسب داشتند، از خمس بهره‏اى نداشتند.104 پيامبرصلى الله عليه وآله از مسلمانان خواستند هر چه مى‏توانند در راه خدا انفاق كنند و صدقه بدهند اگر چه نيمى از دانه خرما يا نوك پيكانى باشد كه كسى با آن در راه خدا جهاد كند و از اين كار خوددارى نكنند كه مايه هلاك و بدبختى آنها مى‏شود. آيه شريفه «و انفقوا فى سبيل اللَّه و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه»؛105 يعنى در راه خدا انفاق كنيد و تن‏هاى خويش را با دست‏هايتان به هلاكت نيندازيد.106 پيامبر هنگام ورود به مكه پس از ستايش خدا فرمودند: همانا زندگى واقعى، زندگى آن جهانى است.107 رسول اسلام‏صلى الله عليه وآله كنار در كعبه ايستادند و فرمودند: هر ربايى كه در جاهليت معمول بود و هر خون و مالى كه بر عهده داشتيد و همه افتخارات واهى، زير پا نهاده شده و از ميان رفته است، مگر مسئله پرده و كليددارى كعبه و سقايت حاجيان. همانا در خصوص كسانى كه با چوب‏دستى يا تازيانه به صورت خطا كشته مى‏شوند، ديه و خون‏بهاى آنان بايد در كمال شدت به صورت صد ماده شتر، كه چهل عدد آن باردار باشند، پرداخت شود. خداوند نخوت و تكبر جاهليت و افتخار به پدران را از ميان برد. همه شما از نسل آدميد و آدم از خاك است و گرامى‏ترين شما در پيشگاه خداوند پرهيزگارترين شماست. همانا خداوند مكه را حرم امن قرار داده است و همواره حرم الهى خواهد بود، براى هيچ كس پيش و پس از من شكستن حرمت آن جايز نبوده و نيست و براى من هم شكستن حرمت آن جز به اندازه ساعتى از يك روز جايز نبوده است... مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادرند، دور آنها و نزديك ايشان يك‏سانند و نيرومند و ناتوان آنها از جنگ غنيمت به تساوى مى‏برند و شركت در ميسره و ميمنه ملاك نيست.108 پيامبرصلى الله عليه وآله به حكيم بن حزام از غنيمت‏هاى حنين صد شتر داد. او شتر بيشترى خواست، پيامبر به او عطا كردند تا شمار شترهايش به سى صد رسيد بعد به او فرمودند: اى حكيم بن حزام مال مايه خرمى و شيرينى است؛ هر كس آن را به ديگران ببخشد مال براى او فرخنده خواهد بود و هر كس به مال مشغول شود برايش مبارك نخواهد بود و هم چون كسى است كه هر چه بخورد سير نشود. بدان كه دست بخشنده بهتر از دست گيرنده است و از كسانى شروع كن كه يارى و مدد مى‏خواهند.109

                              .
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #30
                                رعايت امور دينى

                                طبقه مرفه به كيش‏هايى گرايش دارد كه دستوراتش هر چه بيشتر تشريفاتى و نمايشى باشد.
                                معيار ارجمندى و اعتبار عادت به رعايت دستورهاى مذهبى همراه خلق و خوى يغماگرى نشانه اشتغال نداشتن در كار توليدى است.
                                عادت به رعايت دستورهاى مذهبى همراه خلق و خوى يغماگرى نشانه اشتغال نداشتن در كار توليدى است.
                                مخالفت با انگيزه‏هاى نيكوكارى و خوش‏رفتارى اجتماعى و مردم‏دوستى و احساس همبستگى و هم‏دردى اجتماعى به دليل مغايرت با قوانين بنيادى زندگى مرفه (ضايع كردن تظاهرى زمان و ماده و دورى گزيدن از فرآيند توليد).
                                روش طبقه‏مرفه اشراف بت‏پرست، آداب و رسوم خاصى براى بت‏پرستى داشتند، مانند قربانى، پرده‏دارى و ... - اشراف و متوليان يهودى و مسيحى و ... آداب و رسوم و لباس‏هاى خاصى داشتند - تصدى امور دينى موروثى بود و اشراف به آن اشتغال داشتند.
                                سيره پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله شكستن بت‏ها - منع آداب و رسوم بت‏پرستان - تخريب مسجد ضرار كه با نيت و هدف غير الهى و به دست اشراف ساخته شده بود - مبارزه با هر گونه بت‏سازى و شرك، اهميت دادن به نيت و محتواى عبادت و همگانى كردن آن و توسعه مصداق‏هاى عبادت كسب روزى، محبت به والدين و ... عبادت است - توجه به معيارهاى معنوى و غير مادى، مانند نيكوكارى، كمك به هم‏نوع، عدالت، دادن صدقه - توجه به مصالح جامعه و فرد.
                                آيات قرآن آياتى كه اشاره به اين ويژگى‏ها دارد
                                آياتى كه راه كار نشان مى‏دهد
                                آياتى كه راجع به تصور عامه مردم از خدا و بتها است و ويژگى بت‏پرستان و مشركان و اهل كتاب و منافقان و كفار را بيان مى‏كند آياتى كه درباره خداوند و برترى آخرت و ارزش‏هاى اخروى نسبت به دنيا و خصوصيات انبياء و متقين مى‏باشد. توبه /17-18-19و 107-108 درباره مسجد ضرار - آيات مربوط به زكات، صدقه، دستگيرى از ديگران، محبت به هم‏نوع، تقوا، نماز
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...